پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

اسماعیل میرزای صفوی و زندان قهقهه

 

 

اسماعیل میرزا و زندان قهقهه

 

در ابتدا اسماعیل میرزا نزد پدر بسیار عزیز بود و برداشت اولیّه‌ی پری خان خانم نیز در مورد برادرش همانند قزلباشان بی دلیل نبوده است، زیرا وی در همان ایّام نوجوانی شایستگی‌ها آفریده بود. پری خان خانم و همفکرانش به زودی به اشتباه بزرگ خود پی بردند که اسماعیل میرزای بعد از زندان دیگر آن فرد قبلی نیست و در ضمن متوجّه این نکته‌ی مهم نشده بودند که 19 سال زندان و مرارت و توهین‌ها و اعتیاد شدید به مواد مخدّر چه تأثیری بر روح و روان آن جوان سرا پا شور و تحرّک گذارده است. سرانجام آنان برای پاک کردن اشتباه خود متوسّل به قتل شاه اسماعیل دوم شدند ولی اثرات مخرّب آن در ادوار سلسله‌ی صفوی باقی ماند.[1]

در مورد این که چرا شاه تهماسب تصمیم به زندانی نمودن وی اتّخاذ کرده است دلایل مختلفی ابراز شده، امّا مهمترین محور عقاید بر ترس شاه تهماسب از تجربه‌ی قیام‌های برادران و اهمیّت صلح آماسیه و مخالفت اسماعیل میرزا که اعتقاد داشت باید تلافی جنگ چالدران را کرد و معروف بود که نامه‌هایی به امرا نوشته و گفته بود که بر خلاف عهدنامه‌ی صلح آماسیه باید به بغداد حمله کرد و آن جا را تصرّف کنند و در درجه‌ی بعد تلقین و رقابت اطرافیان دور می‌زند. بیشترین ترس شاه تهماسب به خاطر قیام احتمالی اسماعیل میرزا بر علیه وی بوده است زیرا با توجه به علاقه‌ای که امیران و قزلباشان به اسماعیل میرزا داشتند بهترین راه حل را در اسارت پسر یافته و حاضر شد که او را سال‌ها در زندان نگه دارد و او را به فردی معتاد و ضعیف تبدیل سازد. یک سال از عروسی اسماعیل میرزا گذشته بود که شاه تهماسب به علت جلوگیری از حملات ازبکان وی را به هرات فرستاد، امّا باز هم آرامش نمی‌یابد و به بهانه‌ی آن که قزّاق سلطان او را به عصیان کشانیده، اسماعیل میرزا را فرا می‌خواند و به قول مؤلّف روضة‌الصفویه از میانه‌ی راه او را به قلعه‌ی قهقهه روانه می‌سازد.[2]

هنگامی که او را به زندان تحویل می‌دهند بنا به حکم پادشاه دستور اکید برای حفاظت و در قید بودن او صادر می‌گردد. روایت است که در آغاز اسارت او را در غل و زنجیر بستند و بعد از مدتی است که اجازه می‌یابد در داخل قلعه پیاده روی کند. سختگیری و حفاظت برای او به حدّی بوده است که به دستور پادشاه کُتبی را که به او می‌دادند، حواشی آن را قطع می‌کردند تا کاغذ سفیدی نداشته باشد و نتواند با دیگران ارتباطی برقرار سازد. در زندان به این موارد نیز کفایت نکرده و همه چیز را از او منع می‌کنند و حتی سعی بر آن دارند که با معتاد کردنش وی را به انسانی ضعیف و بی‌اراده تبدیل سازند و از نظر برخورد با وی جسارت حاکم قلعه بدانجا رسیده بود که به حق یا ناحق چنان مشت بر دهان او می‌کوبد که دو دندان وی می‌شکند.

از آن جا که زندانی و قتل و کور کردن فرزندان پادشاه امری تازه نبوده و در تاریخ سابقه‌ای طولانی دارد و روایت ننگ بر حاکمان زیبنده نمی‌باشد در این باره نیز اطلاعات موثّقی در دست نیست و همان نقل قول‌های متفاوت و کلّی گویی وجود دارد. به عنوان مثال مؤلّف عالم آرا می‌نویسد که اسماعیل میرزا چون قدر مراتب عالی و شفقت شاهی را ندانسته است و یا بعضی نیز ذکر کرده‌اند که معصوم بیک لـله‌ی حیدر میرزا می‌خواسته است اسماعیل میرزا را که رقیب سلطنت محسوب می‌شد از دربار دور سازد. در هر صورت مؤلّف روضه‌الصفویه در مقدّمه‌ی علت زندانی شدن اسماعیل میرزا اشاره به این نکته دارد که دلیل دور کردن شاهزاده از دربار به خاطر هجوم ازبکان به هرات بوده و او در سال 962 به هرات فرستاده شده است و بعد از یک سال به خاطر آن که با قزاق سلطان، ولد محمّد خان ارتباط بسیار نزدیک برقرار کرده بود و قصد عصیان داشت، این امر باعث نارضایتی شاه گردید و دستور بازگشت او را صادر کردند و زمانی که در ساوه به خدمت پادشاه رسید وی را دستگیر و به زندان قهقهه فرستادند. مؤلّف مذکور در این رابطه می‌نویسد القصّه، شاهزاده‌ی نامدار در بلده‌ی ساوه که در آن وقت محل سرادقات اقبال بود به تلثیم (بوسیدن و بوسه دادن) ساحت عزّت والد بزرگوار مشرّف گردید و پادشاه جهان به تجدید از اوضاع همایونش خیال استقلال و پندار تفرّس نموده بعد چند روزه توقّف در موکب جلال خاطر خطیر همایون به حبس و توقیفش مایل و راغب گردید و در شهور سنه‌ی ثلث و ستّین و تسعمانه (963ه/1555م) فرمان قضا امضاء به صدور انجامید که نوّاب سیّد معصوم خان صفوی متولّی خطیره‌ی مقدّسه و امیر دیوان اعلی شاهزاده‌ی حمیده خصال را به قلعه‌ی قهقهه برده به محافظان آن مقام سپارد و در باب محافظت و منع مخالطت کسان با وی تأکید و مبالغه‌ی بسیار نموده، خاطر خطیر از آن ممرّ جمع گردانید.[3] آن جناب حسب‌الفرمان مطاعه، شاهزاده‌ی کامیاب را به قلعه‌ی قهقهه برده، بر طبق اراده‌ی همایون در آن مقام حصین مقیم گردانید و بعد از تقدیم مراسم تحفّظ و تقیّظ (بیداری) مراجعت نموده به موکب همایونی پیوست و تا زمان حیات پادشاهِ خجسته صفات شاهزاده‌ی کامیاب در آن مکان موحش به سر برده، قرین محنت و اندوه روزگار می‌گذرانید. در سبب توقیف شاهزاده روایات متعدّد وارد گشته امّا اشهر روایات آن است که به اضلال قزّاق سلطان ولد ارشد محمّد خان از جاده‌ی مستقیم اطاعت و وفاق انحراف ورزیده، شیاطین غرور و پندار عنانش گرفته، بر طریق عصیان و نفاق می‌کشید و این امر بر ضمیر مهر تنویر شاهنشاهی که جام جهان نمای ربّانی است پرتو افکن گشته، منهیان بر طبق آن روز به روز از آثار آن بر ایشان ظاهر می‌گردید به عرض می‌رسانیدند تا بنا بر حفظ دولت و صیانت سُدّه‌ی خلافت، ذات حمیده صفاتش به حبس قهقهه مقیّد گردید و بعد از فوت محمّد خان آثار نفاق و عصیان بر طبق اراده از قزّاق سلطان به صدور آمد.»[4]

والتر هینتس علت زندانی شدن اسماعیل میرزا را ناشی از ترس شاه تهماسب و تجربه‌ی قیام القاس و سام میرزا و تلقین‌های وزیر اعظم به پادشاه ذکر می‌کند و می‌نویسد: «شاه تهماسب هر چه بیشتر به این القاء شبهه‌ها گوشِ دل می‌سپرد، چه بعضی از آن‌ها چندان بی پایه و مایه‌ی هم نبود. مضافاً این که معصوم بیک صفوی وزیراعظم (اعتمادالدوله) که خصومت عمیقی با اسماعیل داشت به شاه اشاره‌ای کرد مبنی بر این که پسرش علناً نقشه‌های خطرناکی در سر دارد زیرا که بدون اجازه‌ی پدرش به گردآوری لشکر پرداخته است. شاه هنوز خاطرات دردناکی از قیام‌های برادرانش القاس و سام میرزا داشت و در نتیجه از این نشانی‌های نافرمانی و گستاخی به هراس افتاد. با در نظر داشتن محبوبیّت اسماعیل بین سپاهیان دیگر خطر بزرگتر می‌نمود. پس ما نباید تردیدی داشته باشیم که شاه تهماسب می‌ترسیده مبادا به دست پسرش از تخت سلطنت سرنگون شود امّا مسلماً این حساب را هم می‌کرده که پسرش صلح آماسیه را رعایت نخواهد کرد و او را با باب عالی درگیر مشکلاتی تازه خواهد نمود.»[5]

دکتر پارسا دوست نیز در چند اثر خود به مسأله‌ی زندانی شدن اسماعیل میرزا پرداخته‌اند که در کتاب شاه تهماسب اوّل از مجموع علل ذکر شده، چنین نتیجه می‌گیرد: «شاه تهماسب وجود اسماعیل میرزا را برای آن حفظ قدرت پادشاهی خود زیانبخش می‌دید و مانند هر پادشاه مستبدّی می‌خواست او را از میدان قدرت دور نگه دارد. او چون به فرزند دلاور خود که در جنگ با عثمانیان آن همه رشادت‌ها ابراز داشته است علاقه‌مند بود از کشتن او خودداری کرد ولی مانند بسیاری از صاحب قدرتان که حفظ قدرت و برخوردار شدن از مزیّت‌های آن را بر هر عامل دیگر، حتّی فرزند خود ترجیح می‌دهند او را به زندان افکند تا قدرت خود را از هر گونه گزند احتمالی محفوظ نگه دارد. اسماعیل میرزا، جوان نیرومند و شجاعی بود که با دلاوری‌هایش در جنگ‌های با ترکان عثمانی علاقه و توجّه قزلباشان را به سوی خود جلب کرده بود. قزلباشان در وجود اسماعیل میرزای جوان که دلیر، بی‌باک و جنگجو بود نشانه‌هایی از شاه اسماعیل اول، شخصیّت محبوب و مورد ستایش خود را می‌دیدند. آنان او را دوست داشتند و به او امید بسته بودند. علاقه‌ی قزلباشان به اسماعیل میرزا، شاه تهماسب را نگران قدرت خود ساخته بود. دستور او در کشتن علی سلطان تکلو به این سبب که هنگام بردن اسماعیل میرزا به هرات احتمالاً «عهد و شروطی چند» با یکدیگر در میان گذاشته باشند، می‌تواند نگرانی شاه تهماسب را که مانند اکثر مستبدّان به اطرافیان خود بدبین بود، آشکار سازد.»[6]

ایشان در تحلیل عقاید ابراز شده می‌نویسند: «احساس پدرانه‌ی شاه تهماسب در زیر ضربه‌های اعتقاد مذهبی و بیم از دست دادن تاج پادشاهی دیری نپایید و گرمی خود را از دست داد. شاه تهماسب متعصّب مذهبی که در 939ه، بیست و سه سال پیش از عروسی اسماعیل میرزا شخصاً از ارتکاب کلّیه‌ی امور خلاف شرع توبه کرده و سال بعد از عروسی در 963ه کلّیه‌ی امیران و افراد قزلباش را وادار به توبه از ارتکاب آن امور کرده بود، نمی‌توانست اعمال اسماعیل میرزا را در ارتکاب بعضی محرومات که لازمه‌ی نشئه جوانی است و مرضی خاطر شاه جنّت مکان نبود، تحمّل کند. اسماعیل میرزا احتمالاً مطمئن از توجّه محبت آمیز پدر و مغرور از پیروزی‌هایش چنان به عیش و عشرت پرداخت که احمد قمی مورخ برجسته‌ی صفویان او را «لوند پیشه» نامید. او می‌نویسد پس از عروسی در 962ه شبی از شب‌ها شاهزاده‌ی لوند پیشه به محلی به سیر رفته، پای قرارش از جای ثبات بیرون رفته، چند روز صاحب فراش گردید. اسماعیل میرزا که در برپایی مجالس بزم چون حضور در میدان رزم بی پروا بود احساس مذهبی پدر را جریحه دار کرد و موجب انحراف مزاج پی از او گردید. او بی توجه به تعصّب مذهبی پدر و اصرار او در رعایت موازین شرع سررشته‌ی ادب و آداب را از کف داده به خلاف رضای پادشاهی ابواب ارتکاب بعضی از مناهی بر روی خود گشود. شاه تهماسب بر خلاف رویّه‌ی خود که متخلّفان از رعایت قواعد شرع را به سختی گوشمالی می‌داد از مجازات فرزند مورد علاقه‌اش چشم پوشید و چون وجود او را در باره‌ی پادشاهی تاب نمی‌آورد و به علاوه موجب انحراف امیرزادگان جوان قزلباش می‌دانست تصمیم به طرد او از دربار گرفت. او در سال 963ه حکومت هرات را به وی سپرد و محمّد میرزا را که از سال 942ه بر آن ولایت حکمروایی می‌کرد به دربار احضار نمود. شاه تهماسب، محمّد خان شرف‌الدّین اغلی تکلو را که لـله‌ی محمّد میرزا و امیرالامرای خراسان بود در سمت خود ابقا کرد و او را نیز لـله‌ی اسماعیل میرزا نمود.

وینچنتو دالساندری سفیر ونیز در دربار شاه تهماسب که در 979ه برای تشویق وی به شرکت در اتّحادیه‌ی نظامی اروپائیان علیه عثمانی به قزوین آمده بود در گزارش خود به سنای ونیز در باره‌ی اسماعیل میرزا می‌نویسد که او مردی است قوی اندام و جسور و سخت دلیر و جنگ دوست. وی در بسیاری از نبردها که میان ایران و عثمانی درگرفته شهامت خود را به اثبات رسانیده است به خصوص در پیکار با پاشای ارزروم؛ زیرا در آن رزم وی با اندکی سپاه نیرویی از سواره نظام لشکر جرّار پادشاه را درهم شکست و اگر رومی به سرعت عقب نشینی نکرده بود اسماعیل میرزا خویشتن را بر آن شهر فرمانروا می‌نمود. از این رو معصوم بیک وزیر اعظم شاه چون دید که این جوان مقاصدی جاه طلبانه دارد، بی اذن پدر لشکری گرد کرده و در زمان صلح وارد خاک عثمانی شده است این کار را حمل بر نافرمانی کرد و پاره‌ای از نامه‌هایی را که شاهزاده برای حکّام سراسر کشور فرستاده و ایشان را به جنگ با عثمانیان برانگیخته بود به شاه نشان داد و بدین گونه شاه را بر آن داشت تا او را در دژی زندانی کنند.

در مورد مخالفت معصوم بیک وکیل با اسماعیل میرزا و اقدام او در ایجاد و تشدید بدگمانی شاه تهماسب نسبت به فرزندش یادآوری می‌شود معصوم بیک لـله‌ی حیدر میرزا سوّمین پسر شاه تهماسب بود چون حیدر میرزا مورد توجّه خاص شاه تهماسب و احتمال جانشینی او پس از مرگ شاه تهماسب وجود داشت معصوم بیک کوشید اسماعیل میرزا را که بزرگتر از او و به علت نابینایی محمّد میرزا و رقیب اصلی حیدر میرزا بود از دربار دور کند تا مانع اساسی برای جانشینی حیدر میرزا از میان برداشته شود.

اوژیه دوبوسبک سفیر اتریش در دربار عثمانی می‌نویسد در میان فرزندان شاه تهماسب از همه برازنده‌تر اسماعیل است. همنام نیایش اسماعیل که از لحاظ سرشت و ویژگی‌های اخلاقی شباهت زیادی نیز به وی دارد. این شاهزاده‌ی خوش سیما را با نسل عثمانیان دشمنی خونینی است. مشهور است که چون به دنیا آمد دستش را پر خون یافتند و به همین سبب از هنگام زادنش همه مدّعی بودند که جوان دلیر و جنگاوری خواهد شد. در آغاز جوانی به واسطه‌ی پیروزی درخشانش بر سپاهیان عثمانی درستی این پیشگویی آشکار گردید امّا چون مخالفت‌های پدرش با سلطان سلیمان به صلح انجامید هر دو موافقت کردند که اسماعیل را به زندان افکنند تا خار راه صلح نباشد.

احمد قمی نیز با وجود کلّی گویی عامل بالا را علت زندانی شدن اسماعیل میرزا بیان می‌دارد. او می‌نویسد چون شاه جم جاه را فی‌الجمله دغدغه و انحراف مزاجی از نوّاب شاهزادگی به هم رسیده و از باب غرض فرصت یافته چیزها خاطرنشان نموده بودند امر به زندانی شدن او داد. مورّخ دیگری علت نگرانی شاه تهماسب و احساس خطر وی را در باره‌ی قدرت پادشاهی به روشنی اظهار می‌دارد. او تصریح می‌کند پس از ورود اسماعیل میرزا به هرات بعضی مردم نادان آن شاهزاده را به چنان باطل انداختند که وقت آن است حضرت جم جاهی در گوشه نشسته به عبادت ایزد متعال مشغول گردد و دنیا را گذاشته در تحصیل آخرت باشد. چون این اخبار از روزنامه نویسان خراسان به مسامح عزّ و جلال رسید او را از حکومت هرات برکنار و زندانی کرد.

اقدام شاه تهماسب در مورد کشتن و زندانی کردن کسانی که ظنّ هواخواهی آنان از اسماعیل میرزا می‌رفت نشان می‌دهد که علت خشم و بدگمانی شاه تهماسب نسبت به اسماعیل میرزا همان طور که اشاره شد منحصراً به خاطر ترس وی از آسیب رسیدن به قدرت پادشاهی بوده است. دستور او در کشتن علی سلطان تکلو که با اسماعیل میرزا عهد و شروطی چند در میان گذاشته و با او همزبانی کرده است و به علاوه به تحریک او طایفه‌ی تکلو که به علت انتقام‌گیری از فرمان شاه تهماسب در قتل عام کسانشان و ابراز مخالفت با او ولایت بغداد را داوطلبانه به سلطان سلیمان پادشاه عثمانی تسلیم کرده بودند با ارتکاب اطوار ناهنجار باعث عدم اعتماد بر آن جماعت شدند، گواه آن است که شاه تهماسب با اقدام‌های اسماعیل میرزا در هرات قدرت پادشاهی خود را در خطر جدّی دیده است. نگرانی او به حدّی بود که به زندانی کردن اسماعیل میرزا و کشتن علی سلطان تکلو اکتفا نکرد و به دستور او برخی از افراد مهّم چون حمزه بیک رکابدارباشی و خیر میرکِ ساروقچی باشی و همچنین سلیمان بیک بیات و شاهرخ بیکِ ذوالقدرِ سفره چی باشی و حاجی بیک ذوالقدر و غیر ذالک، بعضی به قتل و بعضی در قلاع محبوس شدند.

شاه اسماعیل اول شخصّیت محبوب و مورد پرستش قزلباشان بود. آنان اسماعیل میرزا را نه تنها همنام او، بلکه از لحاظ دلاوری و پُردلی که پیروزی را در میدان‌های جنگ نصیب قزلباشان می‌نمود شبیه او می‌دانستند و او را دوست می‌داشتند. علاقه‌ی قزلباشان به اسماعیل میرزا نگرانی شاه تهماسب را که مانند هر صاحب قدرتی به حفظ قدرت می‌اندیشید عمق و شدّت می‌بخشید. آلساندری با اقامت در ایران و گفتگو با قزلباشان و مردم در باره‌ی اسماعیل میرزا می‌نویسد این اسماعیل به خصوص محبوب پدر است، امّا پدر از او سخت هراسان است و می‌بیند که مردم با چه اشتیاقی آرزوی پادشاه شدن او را دارند و امیران نیز به ویژه از او به سبب طبع مغرور و سرکشی که دارد، بیمناکند.

آنتونی جنکیسون بارزگان انگلیسی که در 970ه، شش سال بعد از زندانی شدن اسماعیل میرزا به حضور شاه تهماسب رسید در نامه‌ی خود به مدیران شرکت تجاری در لندن در باره‌ی اسماعیل میرزا می‌نویسد شاه تهماسب او را در زندان نگه داشته است؛ زیرا از دلیری‌های وی می‌ترسد. ترس از دلاوری و روح سرکش و جنگ طلب اسماعیل میرزا موجب گردید شاه تهماسب آرامش طلب که در سال‌های پایانی پادشاهی به زن و زر علاقه و حرص وافر ابراز می‌داشت فرزند دلاورش را بیش از 19 سال و تا پایان عمرش در زندان مخوف قهقهه نگه دارد و از آزاد کردن و دیدن او خودداری نماید. این نکته باید گفته شود احتمال خودسری اسماعیل میرزا خاطره‌های تلخ و آزار دهنده‌ای را که شاه تهماسب از شورش سام میرزا و به ویژه القاس میرزا داشت در او بیدار می‌کرد و او که بار دیگر تحمّل آن مرارت‌ها را نداشت، نمی‌خواست با سرکشی احتمالی اسماعیل میرزا که آن همه مورد علاقه‌ی قزلباشان بود خود را با رنج‌ها و نگرانی‌های تازه رو به رو سازد.»[7]

هنگامی که درهای زندان قلعه‌ی قهقهه پشت سر اسماعیل میرزا بسته شد وی در سن بیست دو سه سالی قرار داشت. تفاوت اسماعیل میرزا با بقیّه در این نکته بود که وی از تمام مزیّت‌های قدرت بهره‌مند بود و علاوه بر آن دارای روحی سرکش و ماجراجو داشت و این مسائل بر فشار ناراحتی‌های او در زندان می‌افزود. او برای تحمل تحقیرها به مواد مخدر روی آورده و از وی موجودی با اعتیاد شدید، هراس انگیز، سخت دل، خونریز و بدگمان ساخته و شاهد قتل سام میرزا و پسرانش بود. اسماعیل میرزا در سن چهل و سه سالگی از زندان وحشتناک قهقهه خارج شد و در آن جا به وی رحم نکرده بودند که بعد از رهایی بر دیگران رحم نماید. اثرات مخرّب زندان چنان ضربه مهلکی بر او وارد ساخته بود که به محض کسب پادشاهی به هیچ کس اعتماد نکرد و از دید خود به نابودی عاملان اصلی و احتمالی پرداخت که اثرات آن سلسله صفوی را به مرحله پرتگاه برد. رفتار شاه اسماعیل دوم با یاران زندان قهقهه نیز خوب نبود و بعد از نشستن بر تخت سلطنت به آزادی آنان توجّهی نکرد و آنان را همچنان در زندان نگه داشت و برای آزادی آنان تعلّل می‌کرد.

در مورد اثرات مخرّب زندان بر اسماعیل میرزا و از همه مهمتر مبنی بر اعتیاد شدید وی دیدگاه مشترکی وجود دارد و دکتر پارسا دوست در این باره از مصائب قهرمان جنگ‌های عثمانی می‌نویسد: «اسماعیل میرزا سال‌های زندان را به سختی می‌گذراند و با صعبِ حال اوقات فرخنده مآل را در یأس و نا امیدی تباه می‌کرد. روح نا آرام و ماجراجوی او سکوت و سکون قلعه را بر نمی‌تافت. او دلاور میدان‌های رزم و فاتح نبرد سهمگین ارزروم بود. نیروی سرکش و پرتوان او در آن جایگاه تنگ، فضایی برای جولان در پیش نداشت. فشردگی مکان، روح بلند پرواز او را فشرده‌تر کرد. تلخی روزگارِ یکسان و غمبار همراه با احساس تنهایی و حرمان آن هم در سال‌های جوانی توان پایداری او را درهم شکست و او را به سرابی کشاند که رنجور و ناتوانش نمود. اسماعیل میرزا شخصیّتی که به گفته‌ی قزلباشان به آلساندری، مردی بود قوی اندام و جسور و سخت دلیر و جنگ دوست، زبونی روزگار را تاب نیاورد و زبون شد و به افیون روی آورد. او برای بی خبر ماندن از خود و محیط خود به مقدار افیون چنان افزود که روزانه 47 درهم فلونیا مصرف می‌کرد و مقداری که برای هلاک کردن فوری یک نفر انسان سالم کفایت می‌کرد.[8] اسماعیل میرزا با استعمال افیون آن هم به مقدار زیاد پیوسته ضعیف و ناتوان گردید. شاه تهماسب با آن که از وضع او و چگونگی گذران روزانه‌اش در قلعه‌ی قهقهه آگاهی داشت هیچ اقدامی برای آزادی وی نکرد. نکته‌ی سؤال برانگیز آن است که شاه تهماسب در 939ه از کلیّه‌ی مناهی توبه کرد و ضمن غدغن ساختن نوشیدن شراب و نواختن ساز، استعمال تریاک و مواد مخدّر را نیز منع نمود و به دستور او 500 تومان تریاک فاروق که در خزانه وجود داشت در آن حل گردید. با وجود آن روشن نیست چگونه تریاک و حشیش به داخل قلعه راه می‌یافت و شاه تهماسب با وجود اطّلاع از آن، در جلوگیری از ورود آن مواد به داخل اقدامی نمی‌کرد.»[9]

والتر هینتس نیز در باره‌ی تأثیر اعتیاد بر اسماعیل میرزا در زندان قهقهه می‌نویسد: «وینچنزو دلی الساندری گزارش می‌دهد که شاه تهماسب گاهی دختران زیبایی را برای تفریح خاطر وی بدانجا گسیل می‌داشته امّا او هیچ اعتنایی به آن‌ها نداشته و علت رفتار خود را چنین توجیه می‌کرده که همین قدر کافی است که با شکیبایی مدّت زندان خود را تحمّل کند و اصولاً نمی‌خواهد کودکانش در زندان به دنیا بیایند و از آن گذشته این زنان در خور غلامان نیستند. حال بحث نمی‌کنیم که آیا چنین نکته‌هایی صحّت دارد یا نه، به هر حال چنین رفتاری از طرف شاهزاده چندان محتمل به نظر نمی‌آید مگر این که خواسته باشد با خفض (تواضع و فروتنی) جناح و اظهار فدویت، دل پدر خود را نرم کند- که البته چنین توفیقی هم به دست نیاورده است. در عوض مسلّم این است که وی در آن تنهایی، بی کسی و نا امیدی زندان به آن بهشت مصنوعی خیالی که ساخته و پرداخته‌ی تریاک و حشیش است پناه می‌برده. امّا در طول زمان هر دم از تأثیر این مسکن‌ها کاسته می‌شده و وی ناگزیر بوده که بر مقدار مصرف آن‌ها بیفزاید. سرانجام کار اعتیاد به آن جا کشیده که وی روزانه 47 درهم فلونیا مصرف می‌کرده، مقداری که برای هلاک کردن فوری یک نفر انسان سالم کفایت می‌کند. وی مأیوس و سرخورده در باره‌ی تقدیر خود غرق دریای فکر بود، گاهی می‌شد که زندان صدای قهقهه‌ی مردی را که در نشئه‌ی حشیش به سر می‌برد، منعکس می‌کرد و دوباره همه چیز در خاموشی و سکوت فرو می‌رفت تا تأثیر حشیش از بین برود و شعله‌ی ولع فراموشی و لذّت مصنوع دوباره در او افروخته شود.

بدین ترتیب سال‌ها بین سرمستی و خمودی و بی حاصلی سپری می‌شد. اسماعیل رنگ پریده و نحیف می‌شد. چشم‌هایش در ته چشم خانه سوسو می‌زد و در اثر مصرف بسیار تریاک دردها و ناراحتی‌های جسمی جانگزایی بر مزاج او چیره شده بود. او هیچ سو نشانه‌ای که مبشّر آزادی باشد وجود نداشت. دیگر تا جنونِ هراس انگیز گامی بیشتر فاصله نبود.»[10]



[1] - برای آن که نشان داده شود که دیدگاه پری خان خانم و دیگران نسبت به اسماعیل میرزا بی دلیل نبوده است باید اشاره کرد که اسماعیل میرزا در سن چهارده سالگی برای نخستین بار در صحنه‌ی سیاسی ظاهر شد و آن زمانی است که القاس میرزا پسر شاه اسماعیل اول که نایب‌السلطنه‌ی شیروان بود و علیه برادرش شاه تهماسب قیام کرد و به دربار عثمانی پناهنده شد، ایشان به جای وی رفت و گوگجه سلطان را لـله او فرستاد. در این زمان در شیروان قیامی صورت گرفت که توسط وی سرکوب شد. دومین نبرد او با ترکان می‌باشد که القاس میرزا باعث آن شده بود که ترکان به ایران حمله کنند. اسماعیل میرزا در یکی از حملات بر علیه ترک‌ها که پدرش به وی مأموریت داده بود پیروز شد و رشادت بسیار نشان داد و در اغلب جنگ‌ها چون فرماندهی چیره دست اقدام می‌کرد. پیروزی‌های اسماعیل میرزا آن قدر اهمیّت دارد که پدرش نیز هیچ گاه به آن‌ها دست نیافته بود. والتر هینتس در صفحه 28 کتاب خود در باره یکی از پیروزی‌های او می‌نویسد: «اسماعیل میرزا در دیدگاه معاصران خود به چنان پیروزی‌ عظیمی دست یافته بود که سراسر زندگی از شهرت و افتخار آن برخوردار شد و عثمانی‌ها از آن به بعد وی را اسماعیل دیوانه (دلی اسماعیل) نامیدند. از لحاظ قزلباش‌ها دیگر وی فرماندهی بلامنازع و یا قهرمانی ملی تلقّی می‌شد، درست مانند تزار ایوان چهارم (مخوف) پس از پیروزیی که تقریباً همزمان با وی (اکتبر 1552) بر تاتارهای قازان به دست آورد و در ترانه‌های روس از او به عنوان رهاننده یاد شد.

پس از بیست سال روایت شاهکار اسماعیل  همچنان نقل مجالس بود و به همین ترتیب هم شاخ و برگ‌هایی بر آن افزوده شده بود؛ مثلاً جفری داکت بازرگانِ ماجراجویی از شرکت مسکوی چنین گزارش می‌دهد که در آن جنگ نزدیک صد هزار نفر از ترک‌ها به خاک هلاک افتادند. به هنگام توصیف دوره‌ی حکومت اسماعیل خواهیم دید که پیروزی‌ بر اسکندر پاشا به عنوان دلیلی محسوس و ملموس بر خوی جنگاوری و ستیزه‌جوی شاهزاده، اصولاً جلوس وی را بر تخت سلطنت ممکن ساخت. منتهی نفوذ بسیار و روز افزون وی بر نیروهای مسلح عواقب دیگری هم دربر داشت که برای وی آثاری نامبارک و مشئوم به جای گذاشت.»

[2] - این قلعه‌ی مستحکم بر فراز کوهی بلند نزدیک در حوالی مشکین شهر قرار داشته و به دلیل آن که از موقعیّتی مناسب برخوردار و حفاظت از آن آسان بوده است پادشاهان صفوی در هنگام هجوم عثمانیان خزاین خود و همچنین مقصران سیاسی و شاهزادگانی را که مورد بی مهری قرار می‌گرفتند به آن جا می‌فرستادند. والتر هینتس در صفحه‌ی 39 کتابش در مورد واژه‌ی قهقهه می‌نویسد این نام ناشی از وضع محفوظ و دست نیافتنی آن بوده که همه‌ی حمله کنندگان را به ریشخند می‌گرفته است. واژه‌ی قهقهه به زبان ترکی قاه قاه قالاسی است که به فارسی قهقهه می‌باشد و همچنین به معنی آواز کبک نیز آمده است.

[3] - در مورد فراخواندن اسماعیل میرزا از هرات روایت است که از همان هنگام اعزام بین علی سلطان و محمّد خان از همراهان وی در چگونگی کمک به شاهزاده در سبزوار اختلاف به وجود آمد. از آن جا که محمّد خان رفتار اسماعیل میرزا را در هرات تحمل نمی‌کرد با ارسال نامه‌ای از شاه درخواست می‌کند که دوباره محمّد میرزا را به هرات بفرستند. شاه تقاضای او را پذیرفت، در نتیجه اسماعیل میرزا بعد از یک سال و پنج روز آن جا را به اتفاق سوندوک بیک تُرک ترک می‌کند و معصوم بیک او را در ساوه تحویل گرفته و او را بدون آن که پدر دیده باشد به سوی قلعه قهقهه می‌برد.

[4] - روضة‌الصفویه، تألیف میرزا بیگ جُنابدی، به کوشش غلامرضا طباطبایی مجد، تهران، 1378، ص 547

[5] - شاه اسماعیل دوم صفوی، تألیف والتر هینتس، ترجمه کیکاووس جهانداری، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اول، ص 36

[6] - شاه تهماسب اوّل، دکترمنوچهر پارسا دوست، چاپ سوم، 1391، شرکت سهامی انتشار، ص 526

[7] - شاه اسماعیل دوم، شجاع تباه شده، دکتر منوچهر پارسا دوست، تهران شرکت سهامی انتشار ،صص 18 تا 26

[8] - فلونیا معجونی مرکب از تریاک، حشیش و سایر مخدّرات می‌باشد و منظور از درهم، همان واحد وزن است که معادل 47 حبّه یا جو متوسط می‌باشد.

[9] - شاه اسماعیل دوم، شجاع تباه شده، دکتر منوچهر پارسا دوست، تهران شرکت سهامی انتشار، 1381، ص 28

[10] - شاه اسماعیل دوم صفوی، تألیف والتر هینتس، ترجمه کیکاووس جهانداری، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اول، صص 42 و 43

11- آینه عیب نما، فریادی از کاخ های صفوی، علی جلال‌پور، گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 437

ندامت پری خان خانم از حمایت شاه اسماعیل دوم صفوی

ندامت پری خان خانم از حمایت اسماعیل میرزا

 

در محیط دربار و حرمسرای شاه تهماسب، حیدر میرزا و پری خان خانم امیال و آرمان‌های دو گروه حامیان تعیین جانشینی را رهبری می‌کردند. بعد از فوت مشکوک پادشاه، حیدر میرزا با عجله و یا با تصویب دیگران بر تخت شاهی جلوس کرد، ولی این حرکت او بیش از یک روز دوام نیاورد و توسط خواهرش که در بازی شطرنج سیاسی بی رقیب بود در خون خود غلتید. با مرگ شاه تهماسب آتش‌های زیر خاکستر شعله‌ور شدند و حرارت آن علاوه بر امرا و سران طوایف برخی توده‌های مردم را نیز ‌به عزا نشانید. بعد از ده روز که از هرج و مرج مردم قزوین گذشت به دستور پری خان خانم اعلام کردند که هر کس متعرض کسی گردد به سختی سیاست خواهد شد و با اجرای این دستور تا حدی امنیت به شهر بازگشت. در این مدت همه در تحت اجرای حکم و فرمان پری خان خانم بودند و به دستور او امیران قزلباش و شاهزادگان در مسجد جامع قزوین حضور به هم رسانیدند و میر مخدوم شریفی پادشاهی را به نام اسماعیل میرزا خواند. دکتر پارسا دوست در توصیف وضع آشفته‌ی این ایّام می‌نویسد: «اسکندر بیک تصویر هول انگیز قزوین را این گونه توصیف می‌کند از روز سه شنبه 15 صفر که شاه تهماسب درگذشت تا روز جمعه‌ی دیگر که ده روز باشد در دارالسّلطنه‌ی قزوین آتش فتنه و آشوب به نوعی مشتعل داشت که آشنا و بیگانه را می‌سوخت. فزع روز اکبر در میان خلایق پدید آمد. اجامره و اوباش محلات سر به شورش و فساد برآورده، هر کس با هر کس عداوتی داشت جقل کشی نام نهاده و بی ملاحظه به قتل او می‌پرداختند و احدی را قدرت آن نبود که از بیم مضرّت بی دولتیان قزلباش و اجلاف سر از خانه توانند آورد و هر کس به قدر حال مردم یراق‌دار (مجهّز به اسلحه) جمع نموده و محافظت خود می‌کردند. کثرت تعداد کشته شدگان در گذرگاه‌ها به حدی بود که احمد تتوی مؤلّف تاریخ الفی که در آن روزها در قزوین اقامت داشت، می‌نویسد راقم حروف چون از دولتخانه بیرون آمد به هر کوچه و محلّه که گذر کرد کشته بر زبز یکدیگر افتاده دید.»[1]

کانون این هیجانات در دربار و حرمسرایی متمرکز بوده است که پادشاه در حدود بیست سال از آن جا خارج نشده بود و هیچ خبری از بیرون نداشت. در همین محل نیز گروه پیروز و بازنده مشخص شدند و جسد حیدر میرزای نگون بخت در کنار پدرش آرام گرفت. هواداران حیدر میرزا انتظار چنین حادثه‌ای را نداشتند و قبل از آن توسط ارسال نامه‌ای دستور قتل اسماعیل میرزا را صادر کرده بودند ولی در طی مسیر این نامه به دست مخالفان افتاده و اسماعیل میرزا را نجات دادند. آنان نگهبانان قلعه را با ترفند زندانی کرده و سپس دروازه‌ی بزرگ قلعه را بستند و بدون آن که از قتل حیدر میرزا خبر داشته باشند با کمک صوفیان به سمت قزوین حرکت کردند. اسماعیل میرزا پس از خروج از قلعه به اردبیل برای زیارت آرامگاه نیاکانش رفت و قبل از ورود وی به قزوین برادران با همراهی بعضی سران قزلباش به دیدار او شتافتند و اسماعیل نیز آنان را به گرمی پذیرفت و هنگامی که ساعت سعد معلوم شد وارد قزوین و دولتخانه گردید. در مورد وقایع بعد از ورود اسماعیل میرزا به قزوین چنین آمده است: «از آغاز ورود به قزوین نسبت به مخالفان و هر کس که برای قدرت مطلق او می‌توانست خطر یا مزاحمی باشد روش قهرآمیز و خشن در پیش گرفت. او با توجّه به سال‌های طولانی که در زندان به سر برده بود و فاقد قدرت بود، اکنون وجود هر قدرتی را مزاحم قدرت خود می‌پنداشت و از میان بردن آنان را ضروری می‌دانست. پری خان خانم و حسینقلی خلفا که در پادشاه شدن اسماعیل میرزا نقش اساسی داشتند همچنان مورد توجه شاهزادگان و امیران برجسته‌ی قزلباش بودند. سران قزلباش مانند روزهای گذشته به منزل پری خان خانم می‌رفتند و او نیز که در روزهای بحرانی پس از کشته شدن حیدرمیرزا عملاً کشور را اداره می‌کرد گمان داشت که در زمان اسماعیل میرزا بیش از زمان پدرش شاه تهماسب مورد توجّه و مشورت قرار خواهد گرفت. حسینقلی خلفای روملو نیز که فردی جاه طلب و با تدبیر بود و پادشاهی اسماعیل میرزا را مدیون رهبری خود می‌دانست با توجه به ریاست خود بر جمیع صوفیان قزلباش و مقام برترش در میان طایفه‌ی روملو در رؤیای به دست آوردن قدرت بیشتر در اداره کشور بود. اسماعیل میرزا که تحمّل قدرت نمایی کسی را نداشت موقعیّت شامخ پری خان خانم و حسینقلی خلفا را در میان قزلباشان و بزرگان کشور تاب نیاورد و آن را خطری برای قدرت پادشاهی خود تلقی کرد. او نخست در صدد منزوی ساختن پری خان خانم برآمد. او ابتدا با کنایه امیران قزلباش را از رفتن به خانه‌ی پری خان خانم منع کرد و سپس تصریح نمود مگر امیران نفهمیده‌اند که دخل عورات در امور مملکت لایق ناموس سلطنت و پادشاهی نیست. بدین ترتیب امیران قزلباش نیز که عموماً فرمانروایی این زن را تحمّل نمی‌کردند از رفتن به خانه‌ی پری خان خانم خودداری نمودند. اسماعیل میرزا سپس ملازمان و قورچیان وی را اخراج کرد و بسیاری از اموال و دارای‌هایی پری خان خانم را ضبط کردند به گونه‌ای که او از لحاظ مالی در تنگنا قرار گرفت.

برکنار کردن حسینقلی خلفا دشوار می‌نمود. او به سبب شخصیّت خود، رهبری هواخواهان اسماعیل میرزا را در مبارزه با طرفداران حیدر میرزا به دست آورده و مورد توجّه و احترام بسیاری از امیران قزلباش بود. او خلیفة‌الخلفا و پس از مرشد کامل که شاه بود بالاترین مقام را در طریقت صوفیان قزلباش داشت و ده هزار صوفی مقیم قزوین دستورهای او را بی چون و چرا اجرا می‌کردند. اسماعیل میرزا علاوه بر قدرت‌نمایی حسینقلی خلفا، پیروی امیران قزلباش را از وی بر نمی‌تافت. او از جهت دیگر نیز کاهش قدرت وی و بی اعتبار کردن او را نزد امیران قزلباش ضرور می‌دانست. پس از کشته شدن حیدر میرزا، حسینقلی خلفا و سران قزلباش پیرو او احتمال می‌دادند که خلیفه انصار قرا داغلو حاکم قلعه‌ی قهقهه اسماعیل میرزا را به قتل برساند. چون چند روز از زنده ماندن اسماعیل میرزا و رویدادهای قلعه‌ی قهقهه که شرح آن گذشت خبری نبود، حسینقلی خلفا به اطّلاع پری خان خانم رساند که ظنّ غالب این است که هواخواهان حیدر میرزا، اسماعیل میرزا را در قلعه‌ی قهقهه از میان برده‌اند. او پیشنهاد نمود که در چنین صورت سلطان محمود میرزا را که للگی او با اُرس سلطان روملو بود پادشاه کنند. پس از ورود اسماعیل میرزا به قزوین و اقامت در خانه‌های حسینقلی خلفا، مخالفانش جریان بالا را به اطّلاع اسماعیل میرزا رساندند و او را نسبت به حسینقلی خلفا بدگمان نمودند.

اسماعیل میرزا در آغاز ورود به قزوین که هنوز تاجگذاری نکرده و موقعیّت پادشاهیش نیز استحکام نیافته بود ناچار احتیاط را در باره حسینقلی خلفا رعایت می‌کرد. او در این باره اندیشید و سرانجام چاره را یافت. او تصمیم گرفت مقام وکالت را که بالاترین و در حکم نایب شاه بود به وی پیشنهاد کند و در عین حال از او بخواهد که از مقام خلیفة‌الخلفا کناره‌گیری نماید. اگر حسینقلی آن را می‌پذیرفت اسماعیل میرزا پس از مدتی او را معزول و آن مقام را به دیگری واگذار می‌کرد و اگر نمی‌پذیرفت بر خلاف دستور مرشد کامل عمل کرده و مستوجب توبیخ و سیاست بود. حسینقلی با کناره‌گیری از مقام خلیفة‌الخلفایی مخالفت نمود و درخواست کرد که هر دو مقام را در اختیار داشته باشد. اسماعیل میرزا با آن موافقت ننمود و او را متّهم کرد که از دستور مرشد کامل سرپیچی کرده است. او برای ابراز عدم رضایت خود حسینقلی را به دربار راه نداد و پس از تضعیف موقعیت او در میان امیران و صوفیان قزلباش او را به مقام کم اهمیت سرپرستی قورچیان مشهد گماشت و وی را ناگزیر به خروج از قزوین و عزیمت به مشهد کرد. اسماعیل میرزا حتی به او فرصت و اجازه نداد که اثاث و لوازم خانه خود را همراه برَد. دلو بوداق از امیران روملو او را بیرون شهر برد و سپس اثاث او را حمل کرد و به وی رساند و او را روانه‌ی مشهد نمود. پس از چند روز کور شاه علی از قورچیان روملو از قزوین به دامغان رسید و هر دو چشم حسینقلی را کور کرد.»[2]

بعد از این مراحل اسماعیل میرزا به جشن تاجگذاری پرداخت و در روز چهار شنبه 27 جمادی‌الاول 984 تاجگذاری کرد و شاعران نیز به دنبال یافتن ماده تاریخ به تکافو افتادند و مولانا محتشم کاشانی که از مدح پری خان خانم و شاه تهماسب فارغ شده بود در مدح و تاجگذاری اسماعیل میرزا 32 بیت شعر سرودند که هر مصرع آن بیانگر سال پادشاهی وی می‌باشد. این شیوه و رسم مداحی و بت پرستی گویا با تاریخ ایران عجین شده است. حاکمان دیکتاتور چون شاه اسماعیل همانند حیواناتی هستند که از اصالت طبیعی خود دور نشده و سرانجام خوی طبیعی نیش زدن و دریدن را نشان خواهند داد و جای بسی خوشبختی است که این خصلت اسماعیل میرزا شامل توده‌های مردم نگردید. شاه اسماعیل ثانی برای به دست گرفتن خودکامگی به رفع موانع و پاکسازی شاهزادگان و حتی کنترل و محدود کردن امور اجرایی خواهرش پرداخت. این اقدامات شاه اسماعیل دوم و دیدگاه متفاوت مذهبی او چندان دوام نیاورد و همان افرادی که موجب اعتلایش شده بودند زمینه‌ی نابودی وی را فراهم ساختند.

احمد احرار در کتاب خود وضع روحی و ناراحتی پری خان خانم را به خوبی توصیف کرده‌ و می‌نویسد: «از وقتی دست راست و چپم را شناخته‌ام، هیچ ضایعه و مصیبتی حتی مرگ پدر گریه را بر چشمان من تحمیل نکرده بود، امّا در این مدت کوتاه یعنی از روزی که اسماعیل پای به دارالسّلطنه قزوین نهاده است دو مرتبه اشک ریخته‌ام. یک بار اشک شوق برای زیارت برادری که بعد از بیست سال چشمم به جمال او روشن می‌شد و خیال می‌کردم با دیدن او در چنان روز و در چنان مقامی به همه آرزوهای خود رسیده‌ام و امروز به بخت خود می‌گریم که چگونه بیست سال در اشتباه بوده‌ام و عالمی را با خود دشمن کردم تا حق دوستی را در باره برادرم تمام کنم. بعد از بیست سال می‌بینم برادر محبوب و معبود من، اول دشمن من است. یاران، شما از آن چه بر ما گذشته است باخبرید، اما در این فاصله که از موضوع اظهارات شاه مطلع شده‌ام آنی را از خاطره‌ی شبی که برادر واژگون بختم حیدر میرزا را با کلاه و لباس سلطنت در اندرون به دامان من آویخته بود و سوگند می‌خورد که در برادری از هیچ خدمتی در حق من کوتاهی نخواهد کرد و اگر از حمایت اسماعیل میرزا دست بکشم و با وی اتفاق بدهم، غافل نیستم. آن شب من برای خلاص شدن از چنگ حیدر میرزای فقید با او غدر کردم و به نادرستی دست دوستی به سوی او دراز کردم و بعد از آن که ما فی‌الضمیر خود را بر من گشود و دانستم چه خیال در سر دارد، روزگار او را سیاه کردم. این خاطره پس از مرگ حیدر میرزا هرگز به خاطر من خطور نکرده بود تا امروز که لحظه‌ای از من منفک نمی‌‌شود و هرگاه به اسماعیل فکر می‌کنم چنین در اندیشه‌ام می‌گذرد که این مرد، اسماعیل نیست، حیدر است که به نام اسماعیل و در صولت او به من ظاهر گشته است تا انتقام سوگند دروغ و غدری را که با وی کرده‌ام، باز ستاند. خلفا و سایر مردانی که در طول چندین سال مبارزه‌ی پنهان و آشکار میان حیدر و اسماعیل، نقش پری خان خانم را در خرد کردن نهضت حیدر میرزائیان و سرانجام از میان بردن وی و فرستادن منشور سلطنت اسماعیل میرزا به قلعه‌ی قهقهه از نزدیک دیده بودند و به خاطر داشتند احساس او را در چنان لحظاتی درک می‌کردند و به وی حق می‌دادند که از فرط تأثّر دستخوش کابوس شود.»[3]


 



[1] - شاه اسماعیل دوم، شجاع تباه شده، دکتر منوچهر پارسا دوست، تهران شرکت سهامی انتشار، 1381، ص 43

[2] - شاه اسماعیل دوم، شجاع تباه شده، دکتر منوچهر پارسا دوست، تهران شرکت سهامی انتشار، 1381، صص 67 تا 68

[3] - بهار و خون و افیون ( زندگی شاه اسماعیل اول)، نویسنده احمد احرار، جلد اول، چاپ چهارم، 1371، نشر شباویز، ص 225

4- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 440

پری خان خانم دختر نامدار شاه تهماسب اول صفوی

 

 

پری خان خانم

 

شاه تهماسب دارای هشت دختر بود که معروفترین آن‌ها پری خان خانم و مادر وی سلطان آغا خانم چرکس می‌باشد. او فردی سیّاس، ریاکار، باهوش و زیرک بود و به همین دلیل همواره مورد مشورت پدر قرار می‌گرفت و در حرمسرا و دربار نیز نقش کلیدی داشته و کمتر حادثه‌ای است که تدبیر وی در آن مشاهده نگردد. پری خان خانم را باید در کنار دیگر زنان تاریخی شمرده که در پشت پرده‌ی سیاست‌ نقش‌ها آفریده‌ و نتایج آن به نام دیگران ثبت شده است. اوج دخالت‌های او در ماجرای مرگ مشکوک پدر و قتل حیدر میرزا و به سلطنت رسانیدن اسماعیل میرزا و قتل وی و ارتباط نزدیک و پنهانی او با سفیر عثمانی و سپس بر تخت نشاندن محمّد میرزا و شاهزاده کشی‌ها بوده است.[1] ظاهراً پری خان خانم تا پایان عمر مجرّد بود و تنها موردی که در باره‌ی ازدواج وی ثبت شده مربوط به سال 965 در سن ده سالگی و به دستور شاه تهماسب با پسر برادرش بهرام میرزا به نام بدیع‌الزّمان میرزا است که او نیز به حکومت ولایت سیستان منصوب گردید و پری خان خانم و به روایتی با دستور پدر هرگز حاضر نشد که نزد شوهرش برود. از آن جا که هر عملِ خلاف عرف حاکمان باید توجیهی داشته باشد، روایت است که پری خان خانم با اسب زین شده آماده‌ی ازدواج با امام زمان نیز بوده است. دکتر پارسا دوست در شرح زندگی پری خان خانم می‌نویسد: «مهمترین عضو خاندان شاهی که از جانشینی اسماعیل میرزا حمایت می‌کرد پری خان خانم دختر شاه تهماسب بود. او در 955ه (1549م) در حوالی اهر به دنیا آمده بود. شاه تهماسب به برادرش بهرام میرزا که تا پایان عمر نسبت به او وفادار مانده بود علاقه داشت و پس از مرگ وی در 956ه پسران او به نام‌های حسین میرزا، ابراهیم میرزا و بدیع‌الزمان میرزا را مورد توجه خاص قرار داد و آنان را به ترتیب به حکومت ولایت‌های قندهار، خراسان و سیستان گماشت. او بدیع‌الزمان میرزا که کوچکترین پسر بهرام میرزا بود فرزند خود نامید و پری خان خانم را در 965ه هنگامی که ده سال داشت به عقد ازدواج وی درآورد، ولی چون او پری خان خانم را بسیار دوست می‌داشت و با او به مشورت می‌پرداخت از اعزام او به سیستان نزد شوهرش خودداری کرد و پری خان خانم تا پایان عمر شاه تهماسب و عمر خود در قزوین به سر برد. پری خان خانم که دختری با هوش و زیرک بود اعتماد و علاقه‌ی شاه تهماسب را به خود جلب کرده بود. اسکندر بیک می‌نویسد او در خدمت والد بزرگوار معزّز و گرامی و به غایت معتبر بود و خلایق در مهام مشکله به خدمت علیّه‌اش توسّل جسته، به وسیله او صورت می‌یافت و از وفور عقل و دانش در ملازمت اعلی مشیر و مشارالیه بود. او در جای دیگر پری خان خانم را عاقله‌ی روزگار می‌نامد و تصریح می‌کند که وی در نزد شاه صاحب رأی و مشورت و محسود اقران بود. احمد قمی نیز تأیید می‌کند که او از همه‌ی دختران شاه تهماسب نزد پدر عزیزتر بود. شاه تهماسب آن چنان به درستی رأی و صحت نظر پری خان خانم اعتقاد داشت که در سوانح امور جزیی و کلی و ملکی و مالی به صلاح و صوابدید او عمل می‌نمود و تمامی مهمّات سرکار پادشاهی از لوازم شروط سیاست و جهانداری و قواعد رسوم سلطنت و بختیاری را به استخاره و استشاره‌ی آن ملکه‌ی عاقله قرار داد و بی وقوف و شعور او هیچ اراده از قوّت به فعل نمی‌آورد. پری خان خانم که دختری جاه طلب بود و در امیران قزلباش نفوذ وافر داشت تقرّب حیدر میرزا را نزد شاه تهماسب و موقعیّت ممتاز او را در اداره‌ی امور کشور تاب نمی‌آورد و با او مخالف و با اسماعیل میرزا موافق بود. چون مادر پری خان خانم چرکس بود و چرکسان در دربار شاه تهماسب با گرجیان که از جایگاه برتری برخوردار بودند به رقابت بر می‌خاستند. شمخال سلطان چرکس، دایی پری خان خانم طرفدار اسماعیل میرزا بود. در میان شاهزادگان، سلیمان میرزا برادر اعیانی پری خان خانم از یک مادر و پدر محمود میرزا که ارس سلطانِ روملو لـله‌ی او، و احمد میرزا که امیر اصلان افشار لـله‌اش بود با اسماعیل میرزا موافقت داشتند.»[2]

همچنان که ذکر شد پری خان خانم از قدرت و نفوذ زیاد برخوردار بوده و سرانجام آن تندروی و دخالت‌ها باعث نابودی خودش گردید. هنگامی که اسماعیل میرزا از زندان قهقهه به قزوین آمد و بر تخت نشست علاوه بر کشتار شاهزادگان در امور مذهبی نیز دیدگاه جدیدی ارائه داد که بسیاری را خوش نیامد و حتی تهمت کفر به وی زدند. در نتیجه‌ی اقدامات افراطی و چالش برانگیز شاه اسماعیل، پری خان خانم نیز از کرده‌ی خود اظهار ندامت می‌کرد و در نهایت راضی به نابودی وی شد. در این جا پرسشی مطرح می‌گردد که چرا شاه اسماعیل دوم که قصد نابودی تمام شاهزادگان را در سر می‌پرورانده چگونه دستور قتل پری خان خانم را صادر نکرده است؟[3] گویا شاه اسماعیل به رمل و اسطرلاب اعتقادی کامل داشته و تمام برنامه‌ی زندگی و دستور قتل‌های خود را بر اساس همین اعتقادات تنظیم می‌کرده است و در این جا باید از شاه اسماعیل سپاسگزار بود که آن عقاید خرافی را شامل کشتار توده‌های مردم ندانسته وگرنه او با برنامه ریزی و اطاعت کورکورانه‌ی قزلباشان که اطاعت از مرشد کامل را واجب دانسته و تمام اعمال فجیع خود را بدین وسیله توجیه می‌کرده‌اند معلوم نبود که بر سر مردم چه بلایایی نازل می‌شد. در مورد عدم قتل پری خان خانم و شروع برادرکشی‌ها، احمد احرار در کتاب بهار و خون افیون که شرح زندگی شاه اسماعیل دوم را به صورت داستان نوشته و توصیف کرده است در این رابطه چنین می‌نویسد: «روزی خواجه افضل که منجّم وی بود به شاه اسماعیل می‌گوید که من بین شما و خواهرتان نقاری یافتم و همین که حیات یکی از آن‌ها به پایان برسد به فاصله‌ی کوتاهی مرگ دیگری نیز فرا خواهد رسید. این گفتگو باعث شد که شاه اسماعیل از فکر نابودی خواهرش امتناع جوید؛ زیرا اسماعیل ناچار بود این راز را از همه کس پنهان بدارد، مخصوصاً از پری خان خانم که داعیه‌ی شرکت در سلطنت داشت و هرگاه بر این راز واقف می‌شد آن را به عنوان حربه‌ی مؤثّری برای پیش بردن مقاصد خویش به کار می‌برد. برادر کشی‌ها از هنگامی شروع شد که از افضل قزوینی بعد از چند شبانه روز مطالعه و تحقیق دقیق و مداوم، اسماعیل را بشارت داد جز در مورد پری خان خانم هیچ گونه وجه مشترکی در ستاره‌ی وی و دیگر اعضای خاندان شاهی وجود ندارد. اسماعیل که گویا منتظر وصول همین خبر بود، افضل را با نوازش فراوان روانه کرد و اطمینان داد که در دستگاه سلطنت وی به عزّت و رفعتی فوق آن چه انتظار دارد، خواهد رسید.»[4]

بر حسب اتفاق این عقیده‌ی منجّم بعد از مرگ شاه اسماعیل تحقق می‌یابد و پری خان خانم نیز به زودی به قتل می‌رسد. در زمینه‌ی شکل گیری قتل شاهزاده خانم فردی به نام میرزا سلمان جابری اصفهانی نقش اساسی دارد و باز هم این پری خان خانم است که بعد از مرگ شاه اسماعیل دوم با توجه به بعضی سهل انگاری‌ها برنامه‌ی سلطنت محمّد میرزا را فراهم می‌کند و خود را با رقیبی چون مهد علیا رو به رو می‌سازد. در این مورد کسی که وی را فریب داد و از پشت به او خنجر ‌زد میرزا سلمان است که بعد از مرگ شاه اسماعیل دوم و بر اساس موقعیت به وجود آمده و برای بقای خود متوسّل به هر خیانت و حیله‌گری شد تا جایگاه خود را در نزد محمّد شاه و مهد علیا مستحکم سازد و به مقام وزیر اعظمی یا اعتمادالدوله نیز دست یافت. از زمان حرکت آنان از شیراز تا قزوین آن قدر در گوش محمّد شاه و همسرش بر علیه پری خان خانم نجوا می‌خواند که در همان لحظات ورود به قزوین دستور قتل شاهزاده خانم را به اجرا می‌‌گذارند و میرزا سلمان نیز با پراکنده ساختن یاران صدیق پری خان خانم زمینه را برای این برنامه فراهم ساخته بود. نقش و نفوذ میرزا سلمان به همین موارد محدود نبوده و حتی محمّد شاه را به گونه‌ای مجاب می‌کند که چگونه مخالفان را از بین ببرد و حتی دو فرزندش حمزه میرزا و عباس میرزا را به دربار قزوین فرا خواند و به محمّد شاه گوشزد می‌کند که وجود شاه شجاع شش ماهه یعنی فرزند شاه اسماعیل دوم نیز باعث بروز فتنه خواهد شد و در نتیجه دستور قتل وی را صادر می‌کنند. میرزا سلمان در حمله‌ی پادشاه به خراسان و قتل علیقلی خان و حوادث دوران کودکی شاه عباس اول فعالیّت داشته‌اند و شاید هم مأمور و جاسوس عثمانی برای کامل کردن برنامه‌های شاه اسماعیل دوم و آشفته ساختن حکومت صفویان بوده است؟ هنگامی که برای اجرای دستور به خانه‌ی لـله‌ی ‌فرزند شاه متوفّی می‌روند قلیخانچی اوغلی ذوالقدر مطالبی به داروغه می‌گوید که نقش میرزا سلمان را در پشت پرده روشن می‌سازد. «اختیار این خانه به دست شما است و می‌توانید هر طور مقرّر داشته‌اند، عمل کنید، امّا برای صدراعظم پیغامی دارم و مایلم او را بگویی که من از بابت سرنوشت و آخر کار خود کمترین تأسّفی ندارم و حتی برای مخدوم زاده‌ی شیرخواره و بی گناه نیز تأثّری به دل راه نمی‌دهم زیرا اطمینان دارم که اگر او را می‌گذاشتند تا به مرحله‌ی عقل برسد و چشم و گوش وی بر حقایق آشنا شود روزی هزار مرتبه آرزوی مرگ می‌کرد و همان بهتر که نماند و چنان روزگاری را نبیند. امّا از ته دل برای مملکت و سلطنت قزلباش تأسّف می‌خورم که بازیچه‌ی زنان و مردان و لامحاله میدان یکّه تازی مفسدان نمک ناشناسی چون میرزا سلمان شده است. مردی که در زمان پادشاه ماضی ترتیب قطع حیات پادشاه فعلی را فراهم ساخته بود و الحال در سایه‌ی پادشاه فعلی قرار یافته است و به ریختن خون فرزند شاه ماضی اشاره می‌کند. با چنین ناکسانی که در خانه‌ی اولاد شیخ صفی لانه کرده‌اند مگر خداوند تفضّلی بکند و الّا از ملت و مملکت قزلباش نشانی باقی نخواهد ماند.»[5] سخنان لـله‌ی شاه شجاع در حال وقوع بود و این عباس میرزا است که از سیر حوادث جان سالم به در برده و ایران را نجات می‌دهد.

پری خان خانم در زمان شاه اسماعیل دوم علت بدبینی پادشاه را نسبت به خود بدگویی‌های میرزا سلمان وزیر می‌دانست و به همین دلیل به شمخال خان دایی خود دستور داد که او را به قتل برسانند، ولی او که مردی باهوش و زرنگ بود از فرصت استفاده کرد و به سوی شیراز فرار کرد تا خود را به محمّد میرزای نالایق برساند. در جستجوی او تلاش بسیار کردند و چون از راه بیابان رفته بود او را نتوانستند پیدا کنند و در نهایت بر اثر سعایت این فرد قتل پری خان خانم رقم می‌خورد. در مورد چگونگی مرگ شاهزاده خانم چنین آمده است که «محمّد میرزا و مهد علیا چهارشنبه ذی حجه 985ه وارد حومه قزوین شدند. آنان فرصت را از دست ندادند و در همان روز دستور قتل پری خان خانم را صادر کردند.[6] هنگامی که پری خان خانم با هودج زرنگار خود عازم منزل خویش بود، خلیل خان افشار حاکم کهکیلویه که در زمان شاه تهماسب لـله‌ی پری خان خانم بود راه بر او گرفت و هودج او را به سوی منزل خویش برد. او در آن جا پری خان خانم را به قتل رساند و سرش را به نزد محمّد میرزا آورد. اروج بیک بیات می‌نویسد سر او را که به خون آغشته بود با گیسوان ژولیده و درهم بر سرنیزه کرده بر دروازه‌ی قزوین در معرض تماشای همگان گذاشتند. این منظره بس اندوهبار و هول انگیز بود. امیر اصلان سلطان افشار نیز مأمور کشتن شمخال خان دایی پری خان خانم گردید و او نیز در همان روز ورود به قزوین وی را به قتل رساند. به دستور محمّد میرزا کلیه‌ی ساختمان‌ها و اموال و دارایی پری خان خانم و شمخال سلطان به کشندگان آنان خلیل خان و امیر اصلان سلطان تعلّق گرفت. ابوالفوارس شجاع‌الدّین محمّد فرزند شیرخوار شاه اسماعیل و لـله‌ی او ولی سلطان قلیخانچی اوغلی والی شیراز که با محمّد میرزا در آن شهر بدرفتاری کرده بود در همان روز کشته شدند. کشته شدن پری خان خانم، زنی که از نوجوانی مشاور نزدیک پدرش شاه تهماسب اول بوده، در کشته شدن برادرش حیدر میرزا و به تخت پادشاهی نشاندن برادر دیگرش اسماعیل میرزا نقش اصلی داشته و متّهم به شرکت در توطئه‌ی قتل شاه اسماعیل دوم بوده و بعد از مرگ وی زمام امور کشور را در دست داشته است واجد اهمیّت فوق‌العاده است. از آن پس راه برای زمامداری بی رقیب مهد علیا همسر محمّد میرزا هموار گردید. پری خان خانم ضمن مشاور بودن و دخالت در امور کشور به شعر علاقه‌مند بود. او 80 غزل از دیوان جامی انتخاب کرد و برای محتشم کاشانی شاعر برجسته دوران شاه تهماسب اول فرستاد. محتشم پاسخ آن‌ها را به شعر برای پری خان خانم ارسال داشت و صله‌ی شایسته دریافت نمود.»[7]


 



[1] - در این زمان پری خان خانم با سفیر عثمانی و تحت تأثیر رفتار روحانی سنّی ‌به نام میرزا مخدوم قرار داشت که در اصل از برقراری حکومت شیعه ناراضی بود و بعد از قتل شاه اسماعیل دوم از ایران فرار کرد.

[2]- شاه محمّد، پادشاهی که شاه نبود، دکتر منوچهر پارسا دوست، شرکت سهامی انتشار، 1381، ص 34

[3]- پس از کشتارهایی که شاه اسماعیل دوم در بین شاهزادگان به راه انداخت متوجه کانون قدرت یعنی خواهرش گردید. از بین بردن او کاری آسان نبود و در جهت تضعیف وی راهی دیگر برگزید. در صفحه 244 کتاب تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در دوره صفویه آمده است که: «در این هنگام از میان برداشتن شاهزاده خانمی که در قتل مدّعی بزرگ وی، حیدر میرزا نقشی چنان بزرگ ایفا کرده بود ممکن و مقتضی نبود، زیرا از پری خان خانم در واقع جز خلوص نیت و ارادت نسبت به مرشد کامل چیز دیگری دیده نشده بود و قصد از بین بردن او مسلماً موجد شورشی میان طایفه‌های سرخ کلاه می‌گردید. از اینرو قطع ریشه‌ی نفوذ یا دست کم محدود کردن حیطه‌ی قدرت پری خان خانم به صلاح نزدیکتر بود. برای نیل به این مقصود اسماعیل از دو جانب اقدام کرد. نخست آن که چون می‌دانست پری خان خانم از دخالت سلطانم خانم خواهر شاه تهماسب و عمّه  وی در کارهای کشور بسیار ناراضی است و می‌خواهد که مانع از هرگونه نفوذ سلطان خانم شود عمداً موجباتی فراهم ساخت تا دست عمّه‌اش در رتق و فتق کارها گشاده‌تر گردد و پری خان خانم از این جهت بیشتر بر وی رشک برد. دوم آن که در صدد قطع رابطه درباریان با حرمسرا برآمد. برای جلوگیری از آمد و شد سران لشکر و بزرگان سرخ کلاه به حرمسرا ابتدا اسماعیل در قالب زنان در کارها و کنکاش میان امیران و خانم‌های حرم به ایشان فهمانید. دیری نگذشته بود که پای همگی ایشان از جمله کسانی که با خاتون‌های دودمان خویشی داشتند از حرمسرا قطع گردید.»

[4] - بهار و خون و افیون (زندگی شاه اسماعیل اول)، نویسنده احمد احرار، جلد اول، چاپ چهارم، 1371، نشر شباویز صص 257 و 261

[5] - بهار و خون و افیون (زندگی شاه اسماعیل اول)، نویسنده احمد احرار، جلد دوم، چاپ چهارم، 1371، نشر شباویز ، ص 678

[6] - در پاورقی صفحه‌ی 49 از جلد اول کتاب زندگی شاه عباس اول نوشته نصرالله فلسفی در مورد شرط پذیرفتن سلطنت از سوی شاه محمّد که زیاد منطقی به نظر نمی‌آید و این که باید خواهرش کشته شود چنین می‌نویسد: «در شب نهم ذیحجه 985ه پری خان خانم هنگام مرگ سی سال داشت. اولئاریوس در سفرنامه‌ی خود می‌نویسد که شاه محمّد سلطنت را به شرط کشتن خواهرش پذیرفته بود. پس از آن خلیل خان، لـله‌ی پری خان خانم او را در خانه‌ی خود خفه کرد. شاه تمام دارایی خواهر را که نزدیک به ده هزار تومان بود به پاداش این خدمت به او بخشید.»

[7] - شاه محمّد، پادشاهی که شاه نبود، دکتر منوچهر پارسا دوست، شرکت سهامی انتشار، 1381، صص 26 و 27

8- آینه عیب‌نما، فریاد کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور،انتشارات گفتمان اندیشه معاصر ، 1401، ص 425

تأثیر اختلافات سران قزلباش بر زندگی شاه اسماعیل دوم صفوی

 

 

تأثیر اختلافات سران قزلباش بر زندگی شاه اسماعیل

 

در این که سران قزلباش پس از تأسیس حکومت صفوی کم‌کم از امور معنوی به امور دنیوی گرایش یافتند شکی نیست که در جای خود به آن اشاره شده است. از زمان شاه تهماسب اوّل اختلافات آنان اوج گرفت و هر یک به جای منافع ملی به طرفداری از قبیله و طایفه‌ی خود پرداختند. هر یک سعی بر آن داشتند که فردی از خانواده‌ی پادشاه را که وابسته به خود می‌دانستند به ولیعهدی و یا پادشاهی برگزینند. این جدال‌ها باعث قتل و کشتار و توطئه‌های بسیار زیاد در دربار شد و به تبع آن ایران را دچار هرج و مرجی ساختند که اگر در پی این حوادث عباس میرزا یعنی شاه عباس اول نیز کشته شده بود به یقین دست آورد‌های شاه اسماعیل اول از بین رفته بود. استاد نصرالله فلسفی در این رابطه به نکات بسیار جالب اشاره کرده‌اند که به دلیل اهمیّت و تأثیر این اختلافات که در مسیر تاریخ صفویه و پرورش یافتن ولیعهدها پایدار مانده است به پژوهش ایشان استناد می‌گردد: «پنج سال پیش از مرگ شاه تهماسب اول در سال 979ه حادثه‌ای پیش آمد که اختلاف و نفاق سرداران و رؤسای طوایف گوناگون قزلباش را از آن چه بود بیشتر و آشکارتر ساخت. شاه تهماسب به جمع مال علاقه‌ی بسیار داشت. خزاین او همیشه از مسکوکات و شمش‌های طلا و نقره و آلات و اسباب زرّین و سیمین و اشیاء گرانبها و پارچه‌های نفیس و انواع سلاح‌های قیمتی انباشته بود و از آن جمله ششصد شمش طلا در قلعه‌ی قهقهه گرد آورده بود. در سال 979ه هنگامی که اسماعیل میرزا در این قلعه محبوس بود چند شمش طلا و نقره مفقود شد. حبیب بیگ استاجلو، قلعه‌بان و حاکم قهقهه مدّعی بود که شمش‌ها را کسان شاهزاده اسماعیل میرزا به دستور او ربوده‌اند و شاهزاده آن‌ها را از بالای برج قلعه به جمعی از صوفیان که از خاک عثمانی به پای قلعه آمده بوده‌اند، بخشیده است. اسماعیل میرزا نیز ربودن شمش‌ها را به دختر قلعه‌بان نسبت می‌داد. اتفاقاً در همان اوقات نیز شاهزاده با زن یکی از ملازمان حبیب بیک روابط عاشقانه یافته بود و نهانی به خانه‌ی وی می‌رفت. شبی شوی زن شکایت نزد حاکم برد که شاهزاده در خانه‌ی اوست. حبیب بیگ بی محابا بدان خانه رفت و در آن جا با اسماعیل میرزا دست به گریبان شد و چنان مشتی بر روی شاهزاده زد که دو دندان جلوش در دهان افتاد. چون این اخبار به قزوین رسید، شاه تهماسب چهار تن از سران نامی قزلباش به نام حسینقلی خلفای روملو، ولی خلیفه‌ی شاملو، پیره محمّد خان استاجلو و خلیفه انصار قرا داغلو را مأمور کرد که به قهقهه روند و حقیقت امر را معلوم کنند و خزاین آن جا را به قزوین انتقال دهند. پیره محمّد خان که خود از طایفه‌ی استاجلو و با حبیب بیگ منسوب بود، در ظاهر جانب او را گرفت، ولی پوشیده با اسماعیل میرزا عهد و پیمان بست و دختر خود را نذر وی کرد. خلیفه انصار نیز به سبب دوستی و خویشاوندی با طایفه‌ی استاجلو به طرفداری حاکم برخاست، ولی دو سردار دیگر از اسماعیل میرزا حمایت کردند. چون به قزوین باز گشتند کار ایشان در مجلس شاه به گفتگو و مشاجره و حتی اهانت به مقام شاهی کشید. پس از این واقعه چون معلوم شد که اسماعیل میرزا شمش‌ها را به وسیله‌ی صوفیان به تبریز و اردبیل فرستاده و برای تحریک و تشویش مردم به مخالفت با شاه و هواخواهی خویش به کار برده است، شاه تهماسب به او خشمگین‌تر و بدگمان‌تر گشت، ولی چون حبیب بیگ نیز با شاهزاده بر خلاف ادب رفتار کرده بود از حکومت قهقهه معزول شد و خلیفه انصار قرا داغلو به جای وی مأمور حفظ قلعه گردید. این سردار تمام طایفه‌ی خود را که در حدود ده هزار خانوار بودند به اطراف قهقهه برد و آن قلعه را در میان گرفت. سپس شاه از بیم آن که مبادا طایفه‌ی استاجلو به جان اسماعیل میرزا آسیبی رسانند پنجاه تن از قورچیان افشار را نیز به محافظت شاهزاده مأمور قلعه کرد.

در نتیجه‌ی این حوادث سران طایفه‌ی استاجلو که آن زمان از بزرگترین طوایف قزلباش بود مصمّم شدند که به وسایل گوناگون از ولیعهد شدن اسماعیل میرزا جلوگیری کنند زیرا می‌دانستند که اگر او شاه شود جان جملگی در خطر خواهد افتاد. امیران استاجلو در زمان شاه تهماسب بیشتر مقامات بزرگ درباری و کشوری و لشکری را در اختیار داشتند و هنگام مرگ آن پادشاه هشت تن از بزرگان آن طایفه به اصطلاح زمان صاحب طبل و علم یعنی فرمانده سپاهی مخصوص به خویش بودند و حکومت بیشتر ولایات بزرگ ایران در دست ایشان بود. در سال‌های آخر سلطنت شاه تهماسب بزرگترین سرداران استاجلو حسین بیگ یوزباشی، لـله‌ی سلطان مصطفی میرزا از پسران شاه بود که در خدمت وی قدر و منزلت بسیار داشت و شاه تهماسب امور کشور را به دستیاری او اداره می‌کرد. حسین بیگ و جمعی دیگر از امرای استاجلو که همگی در دربار قزوین مقامات عالی داشتند متعهّد شدند حیدر میرزا را که پس از محمّد میرزا و اسماعیل میرزا بزرگترین پسران شاه بود جانشین پدر سازند. پس حسین بیگ به دستیاری مصطفی میرزا با حیدر میرزا دوستی گزید و در این باره عهد و پیمان بست و به جلب امرای سایر طوایف و متّفق ساختن ایشان با حیدر میرزا همّت گماشت.

نخست صدرالدّین خان صفوی که سرسلسله‌ی طایفه شیخاوند و با خاندان شاهی منسوب بود با او از در موافقت و اتّحاد درآمدند زیرا خود لـله‌ی حیدر میرزا بود. سپس سرداران گرجی نیز به سبب این که سلطان زاده خانم، مادر حیدر میرزا گرجی بود با جمعی از امیران طایفه‌ی قاجار که در امیال طوایف قزلباش به شجاعت معروف و در گرجستان دارای املاک و اراضی بسیار بودند به جمع ایشان پیوستند. از شاهزادگان هم ابراهیم میرزا برادر زاده‌ی شاه و مصطفی میرزا که مادرش گرجی بود هواخواه ولیعهدی حیدر میرزا شدند. در برابر این دسته، جمعیّتی نیز به طرفداری اسماعیل میرزا از سران طوایف روملو و افشار و ترکمان و تکلو و چرکس تشکیل شد که حسینقلی خلفای روملو از معتبران ایشان بود. این مرد در دربار صفوی منصب خلیفة‌الخلفایی داشت، یعنی در طریقت صفوی نایب شاه محسوب می‌شد و صوفیان پس از شاه یا مرشد کامل خلیفة‌الخلفا را خلیفه‌ی او و احکام وی را مانند احکام شاهی واجب‌الاطاعه می‌دانستند. هنگام مرگ شاه تهماسب نیز نزدیک به ده هزار تن از صوفیان در پایتخت به سر می‌بردند که جملگی فرمانبردار حسینقلی خلفا بودند.

طرفداران اسماعیل میرزا می‌گفتند چون محمّد میرزا به علت نابینایی نمی‌تواند جانشین پدرش گردد ولیعهدی حقاً به اسماعیل میرزا که فرزند دوم شاه است، می‌رسد. هر یک از این دو دسته در انتظار مرگ شاه طهماسب، نهانی برای پیشرفت کار خود نقشه می‌کشیدند ولی اختلاف طوایف مذکور نخست در سال 982ه در سال پیش از مرگ شاه ظاهر گشت، زیرا در این سال شاه تهماسب به علت بیماری نزدیک به مرگ شد و این دو دسته بدون این که به رأی و عقیده‌ی شاه توجّهی کنند نظر خویش را درباره‌ی جانشین وی آشکار ساختند. شاه با آن که بدین اختلاف و خطرات بزرگ آن پی برده بود پس از رفع بیماری باز جانشین خود را رسماً تعیین نکرد ولی چون در سال‌های آخر پادشاهی به حیدر میرزا توجه خاصّی نشان می‌داد و غالب امور کشوری به دستیاری وی انجام می‌گرفت، چنان می‌نمود که او را برای ولیعهدی و جانشینی تربیت می‌کند. در حرم شاهی نیز سلطان زاده مادر حیدر میرزا که زنی گرجی و از زنان دیگر شاه در نزد وی عزیزتر بود به وسیله‌ی سرداران گرجی که در دربار نفوذ و قدرت فراوان داشتند، مقدّمات سلطنت پسر را فراهم می‌کرد و در مقابل او دختر دوم شاه، پری خان خانم که زنی بسیار زیرک و حیله ساز و مدبّر و نزد شاه بسیار عزیز بود قرار داشت. علی رغم آن زن که با حیدر میرزا مخالف بود، می‌نویسند سعی می‌کرد که پدر را نسبت بدو بدگمان و با اسماعیل میرزا مهربان سازد. ضمناً به وسیله‌ی خال خود شمخال خان چرکس هواخواهان اسماعیل میرزا را به پایداری تشویق می‌کرد و نهانی با آن شاهزاده مکاتبه داشت. چون پری خان خانم و هواداران اسماعیل میرزا پیوسته به شاه تلقین می‌کردند که طرفداران حیدر میرزا قصد جان وی را دارند شاه تهماسب مصمّم شد که دست پسر را از کارهای دولتی کوتاه کند و هواخواهان او را پراکنده سازد. به همین قصد پسر پنجم خود سلیمان میرزا را که با پری خان خانم از یک مادر بود و به عنوان خادم باشی آستانه‌ی رضوی در مشهد به سر می‌برد به تحریک دختر خود به دربار احضار کرد و چندی امور سلطنتی را به او و برادر زاده‌ی خویش ابراهیم میرزا سپرد. چند تن از امیران مقتدر و صاحب نفوذ استاجلو را هم که از هواداران حیدر میرزا بودند به مأموریت‌های مختلف روانه‌ی ولایات دور دست کرد و از آن جمله حسن بیگ یوزباشی را که سردسته‌ی ایشان بود مأمور ساخت که به استانبول رود و جلوس سلطان مراد خان سوم سلطان جدید عثمانی را از جانب شاهنشاه ایران تهنیت گوید، ولی سلیمان میرزا و ابراهیم میرزا به سبب بی کفایتی و نداشتن دستیاران لایق کاری از پیش نبردند و از قدرت و نفوذ حیدر میرزا چیزی کاسته نشد. حسین بیگ هم چون مرگ شاه را نزدیک می‌دید و می‌دانست که منظور وی متفرّق ساختن امرای استاجلو است از قبول آن مأموریت به بهانه‌ای معذرت خواست.»[1]



[1] - زندگانی شاه عباس اوّل، جلد اول، نصرالله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1347، صص 10 تا 15

2- آینه عیب نما، فریاد کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، ص 435

مارتا مادر شاه اسماعیل اول صفوی

 

مارتا مادر شاه اسماعیل اول

«مارتا یکی از دختران اوزون حسن آق قویونلو و ثمره‌ی ازدواج او با دسپینا خاتون شاهزاده خانم طرابوزانی بود. ترکمن‌ها او را حلیمه بیگی (بیگم) آغا می‌نامیدند و بدو لقب عالمشاه بیگم داده بودند. این شاهزاده خانم که تقریباً با حیدر فرزند شیخ جنید همسال بود با تشریفات رسمی در اردبیل به عقد حیدر (پسر عمه‌اش ) درآمد و گویا با این اتفاق مقارن اواخر دوره فرمانروایی اوزون حسن افتاده باشد، زیرا شیخ حیدر به هنگام مرگ اوزون حسن (882 ه.ق) هنوز هیجده سال تمام نداشته است. جنابدی گوید: حسن بیک چون بر جهانشاه قراقویونلو و ابوسعید تیموری تصرف یافت و ممالک آذربایجان و عراقین در تحت تصرفش قرار گرفت این عطیات را از وفور ارادت و اخلاص نسبت به سلسله علیه صفویه دانست و روز به روز اراده و اعتقادش بیشتر شد. چنان چه با همسرش سلجوق شاه بیگم برای تجدید ارادت و اخلاص روی نیاز به درگاه سلاطین پناه سلطان حیدر آورد و دختر خویش عالم شاه بیگم را به ازدواج او درآورد. نتیجه‌ی این ازدواج که از نظر سیاسی واجد اهمیت بسیار بود سه پسر شد که عبارت باشند از سلطان علی، اسماعیل و ابراهیم که از آن میان بعدها اسماعیل (متولد 892 ه.ق) توانست سلسله‌ی صفویه را در ایران تأسیس نماید.

پس از این که حیدر در ناحیه طبرستان در جنگ با قوای متحد آق قویونلو و شروانشاهیان کشته شد سه پسر و همسر او مارتا به دست دشمنان افتادند. زیرا سلطان یعقوب بلافاصله پس از پیروزی قسمتی از ترکمن‌ها را به اردبیل فرستاد. صوفیان مقیم اردبیل قبلاً سلطان علی پسر ارشد حیدر را به جانشینی او انتخاب کرده بودند. سه پسر حیدر با مادرشان مارتا را در سال 893 ه.ق به ایالت فارس فرستادند و در زندان قلعه‌ی معروف اصطخر محبوس کردند. چهار سال و نیم بعد این شاهزاده خانم و پسرانش توانستند از این قلعه آزاد شوند. در درگیری‌های جانشینان سلطان یعقوب یعنی رستم و بایسنقر، رستم میرزا برای این که از طرفداران شاهزاده صفوی در جنگ با بایسنقر استفاده کند دستور آزادی فرزندان حیدر را داد.[1] بدین نحو در سال 898 ه.ق سلطان علی با مادرش مارتا و برادرانش اسماعیل و ابراهیم به طور رسمی وارد تبریز شد و چون پادشاهان مورد اجلال و اکرام رستم قرار گرفت. رستم پس از پیروزی بر رقیب توطئه‌ی قتل سلطان علی را ترتیب داد. چون سلطان علی کشته شد شاهزاده خانم مارتا با اندوه فراوان دستور داد جسد پسر ارشدش را به اردبیل بیاورند و در سال 899 ه.ق در مقبره اجدادش به خاک سپرده شد.

شاهزاده خانم مارتا دو پسر خود ابراهیم و اسماعیل را پس از ورودشان به اردبیل به بقعه فرستاد و خود دست به کار ترتیب مراسم تدفین پسرش سلطان علی شد. بعد از واقعه‌ی هایله‌ی سلطان علی پادشاه، والده‌اش علمشاه بیگم جسد مبارکش را به آستانه مقدسه آورد. به تعزیه و سوگواری فرزند دلبند اشتغال داشته و دغدغه داشت که مبادا پسرش اسماعیل به دست ظلمه گرفتار شده و از بین برود. در ایام پنهان شدن اسماعیل که نیروهای آق قویونلو در جستجوی او بودند ایبه سلطان برای یافتن او مارتا را مورد شکنجه قرار داد اما مارتا چون از مخفی گاه پسر خبر نداشت، نتوانست اقامتگاه اسماعیل را فاش سازد. در یکی از گزارش‌ها آمده است که ایبه سلطان، علی خان سلطان ترکمان را برای یافتن اسماعیل به اردبیل فرستاد. چون اثری از شاهزاده ظاهر نشد جماعت بسیار از صوفیان سلطان حیدر به قتل آورد و مال ایشان را غارت کرد. در اردبیل کاری کرد از ظلم و ستم که حجاج را بر چوب ستم بست. و علمشاه بیگم در خانه‌ی سلطان حیدر بود و آن چنان غارت کرده بود که خانه او را از مال دنیا دیناری نگذاشته بود و هیچ شرم از روح حسن پادشاه نمی‌کرد که دختر آن شهریار را این قسم آزار داد. اما صوفیان از حال بیگم غافل نبودند و شب‌ها تردد می‌کردند و هر نذری که از برای حضرت شیخ صفی می‌آوردند پنهانی به ملازمان بیگم می‌سپردند و مدار آن خاتون به این شیخ می‌گذشت.

از مرگ و یا محل دفن مارتا مادر شاه اسماعیل اول اطلاع دقیقی در دست نیست. تنها اطلاعی که مورخان ایرانی آن عصر از مارتا به دست داده‌اند پیری و فرتوتی و زنده بودن او در سال 905 ه.ق در هنگام بازگشت اسماعیل میرزا به اردبیل از محل اختفای خود لاهیجان است. چون یکی از صوفیان به او خروج اسماعیل را گفت، آه از نهاد آن خاتون اعظم بر آمده، گفت: ای فرزند برو به خدمت فرزندم و بگو زنهار که وقت آمدن حال نیست و از مریدان پدرت کسی در این شهر نیست و تمام رفته‌اند ییلاق. می‌باید شش ماه دیگر صبر کنی و حال برگرد و برو به جانب طارم تا مریدان و صوفیان با خانه کوچ‌های خود بیایند به جانب اردبیل، آن گاه غافل بریز، شاید کاری از پیش ببری. زنهار که برو پیش از آن که علی خان سلطان نامرد برسد و علاج فرزند کند، خود را برسان. این اطلاعات حکایت دارند که ابراهیم میرزا قبل از سال 905 به علت دلتنگی برای مادر و زادگاه خود هوس دیدار اردبیل در سر داشته و از این بابت با برادر خود مشورت کرده و اجازه خواسته است. در گزارشی آمده است که حضرت اسماعیل میرزا گفت ای برادر مبادا فلک قضیه را برانگیزد و علی خان سلطان تو را به دست آورده هلاک کند یا به نزد رستم پادشاه فرستد. دل مادر را بیش از این مسوزان و رحمی به آن والده پیر بکن. در همان اثر اشاره دارد که اسماعیل پس از خروج از گیلان به اردبیل وارد شد و مادر و برادر را یافت و هفت هزار کس برداشت و به جانب دیاربکر روان شد و هفت هزار کس دیگر را در اردبیل گذاشته بر سر برادر و مادر.»[2]


 



[1] - سلطان یعقوب فرزند اوزون حسن و از همسر دیگر او بوده است. مؤلف عالم آرای عباسی در صفحه 38 کتاب خود درباره نفرین مارتا نسبت به برادران ناتنی خود که برادرش را نیز کشته بودند، می‌نویسد: «چون مریدان نعش سلطان علی را به اردبیل آوردند علمشاه بیگم والده‌ی سید شهریار روی به خدای فرزند خود کرد و نفرین بر اولاد حسن پادشاه پدر خود کرده. سر سوی آسمان کرده و گفت: خداوندا خون ناحق این سیدزاده را از این طایفه‌ی یاغی تو بگیر و داد مرا بستان از این جماعت.»

[2] - زنان فرمانروا، تألیف دکتر جهانبخش ثواقب، انتشارات نوید شیراز، 1386، صص 375 تا 378

3- آینه عیب‌نما، فریاد کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1400