پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

مراکز مهم سیاستگزاری و رفتار خشن صفویان

مراکز مهم سیاستگزاری و رفتار خشن صفویان

 

به دلیل آن که این روایت بر اساس سفرنامه شاردن نقل گردیده است در ابتدا به شرحی کوتاه از زندگی او اشاره می‌شود. ژان شاردن جواهر فروش و جهانگرد فرانسوی در سال 1643 م در شهر پاریس متولد گردید و در همان محل به تحصیل پرداخت. پدرش جواهر ساز بود و او از کودکی آشنایی با سنگ‌های قیمتی و فن جواهر سازی را آموخت. شاردن علاقه زیادی به جهانگردی داشت و در سن 22 سالگی نخستین سفر خود را برای سیاحت و تجارت به کشورهای خاورمیانه آغاز کرد. در این ایّام به زبان‌های ترکی و فارسی نیز تسلط یافت. این مسافرت 6 سال طول کشید و کشور ایران بیش از کشورهای دیگر مورد توجه وی قرار گرفت. دومین سفر وی به ایران به سال 1671 م می‌باشد که مدت 4 سال طول کشید و بیشتر در اصفهان اقامت داشت و سپس به هندوستان رفته و بعد از دو سال آن جا را به مقصد اروپا ترک کرد. بخشی از این گزارش‌ها مربوط به ایران می‌باشد که تحت عنوان سفرنامه شوالیه شاردن انتشار یافته است. او در طی مسافرت و مشاهدات خود درباره‌ی زمان صفویان و به خصوص از دوران شاه عباس دوم و شاه سلیمان مطالب مبسوطی ارائه می‌دهد. اطلاعات و گزارش‌های شاردن با دیگر سیاحان اروپایی از ویژگی‌ خاصی برخوردار است و علاوه بر روانی و شیوه‌ی نگارش و وسعت اطلاعات سیاسی، اجتماعی و تاریخی و زندگی حاکمان، از نقاشی و تصاویری هم برخوردار می‌باشد که این سفرنامه را نسبت به سایرین جذّاب و گیراتر ساخته است. از آن جا که ارائه مطالب پشت پرده‌ی زندگی حاکمان و اوضاع اجتماعی سیاسی مدّ نظر بوده است به گزارشی از وی در باره‌ی شیوه‌ سیاست حاکمان و زندگی درباری و نقش حرمسراها استناد می‌گردد که تمام آن‌ها را به صورتی فشرده بیان کرده‌اند. شوالیه شاردن می‌نویسد: «سیاست ایران مبتنی بر اساس و نظم ثابت و قابل اطمینان نیست، مقرّرات همه‌ی امور به مناسبت‌های خاص تنظیم یافته و هر کارِ مهم به دلیلی خاصّ مطرح می‌شود و مورد عمل قرار می‌گیرد. و این بدین سبب است که وزیران همواره در انتظار آنند که هاتف غیب الهام بخش آنان باشد.

در ایران هرگز به رسم اروپا هیأت وزیران مسؤول اداره امور مملکت نیستند و شاه با یاری و راهنمایی صدر اعظم و صاحب منصبان ارشد کلیّه‌ی امور مهّم را عهده‌دار است و اگر اتّفاقاً جنگی پیش آید خواه برای آغاز کردن آن و خواه برای نمودن اهمیّتش، بزرگان هر طبقه را برای مشورت احضار می‌کنند. سپس کتاب قرا (مطالب آن کتاب روی پوست‌های سیاه نوشته شده بود.) یا مجموعه‌ی انقلابات و تحولات آینده را مطالعه می‌کنند تا در آن برای اتّفاقاتی که پیش آمده، چاره‌گری‌های روشنی بیابند.[1] این کتاب که واجد اعتبار سی بل در نظر رومیان می‌باشد محتوی نه هزار بیت است و هر بیت پنجاه حرفی در یک سطر نوشته شده. کتاب موصوف تألیف شیخ صفی‌الدین جدّ پادشاهان صفوی است که اکنون نیز صاحب تخت و نگین‌اند و ایرانیان بر این باورند که در این کتاب قسمتی از وقایع و تحولاتی که تا پایان عمر زمین در آسیا روی می‌دهد درج شده است. این کتاب بی‌نظیر با دقت و مواظبت تمام در گنجینه‌ی سلطنتی نگهداری می‌شود. حتی نمی‌گذارند مردم از وجود این کتاب بی‌نظیر آگاه شوند. این شورای عمومی ایشانقی نامیده می‌شود که به معنی شورای جنگی است. گرچه در ایران هیأت دولت مشخصّ و معیّن وجود ندارد؛ اما رجال مسؤول به هر حال رها نمی‌کنند که کارها با هم اختلاط یابد. آنان هر روز صبح و عصر در محل کاخ در عمارتی که کشیک خانه نام دارد اجتماع می‌کنند و به رتق و فتق امور می‌پردازند. بزرگان در آن جا به انتظار می‌نشینند تا شاه در مجمع آنان درآید و معمولاً وی بین ساعت یازده و ظهر وارد کشیک خانه می‌شود. شرکت کنندگان در مجمع، در باره مسائل مهمی که شاه باید راجع به آن‌ها اظهار نظر کند و رأی دهد به مذاکره می‌پردازند. پادشاه نیز معمولاً درخواست‌ها و عرض حال‌هایی را که به دربار رسیده به مجمع ارجاع می‌کند تا بزرگان در باره‌ی جوابی که باید داده شود به شور بنشینند و به عرض او برسانند. همچنین گزارش‌هایی را که می‌خواهد نظرِ اعضای هیأت را درباره آن‌ها بداند، بدان مجمع احاله می‌کند.

موضوعی که سخت مایه‌ی نگرانی و ناراحتی وزیران است مجلس مشاوره و فرماندهی حرمسراست. این مجلس گرچه رسمی نیست، اما تصمیماتی که در آن گرفته می‌شود از مذاکرات و تصمیمات مجلس وزیران اعتبار بیشتر دارد. اعضای اصلی مجلسِ مشاوره‌ی حرمسرا، مادر شاه، خواجه سرایانِ مهم و معشوقه‌های مورد توجه شاه می‌باشند، و اگر وزیران نتوانند تصمیمات خود را با هوس‌ها و منافع اعضای مجلس مشاوره‌ی حرمسرا هماهنگ کنند نه تنها حاصل مذاکرات و زحماتشان به هدر می‌رود، بلکه بسا ممکن است جان خودشان در معرض تلف افتد؛ زیرا شاه بیشتر ساعات عمرش را در حرمسرا می‌گذراند. لاجرم معشوقانِ زیبا و مادرش بر او نفوذ کامل دارند و در حقیقت مالک وی می‌باشند. در ایران سلطنت موروثی و حق اولاد ذکور است، اما فرقی ندارد که پسر از مادر منسوب به خانواده سلطنت به دنیا آمده باشد یا زاده‌ی کنیزی باشد و این امر ناشی از این واقعیّت است که جانشینان حضرت پیغمبر از طریق دخترش حضرت فاطمه سمت امامت یافتند؛ زیرا پسران حضرت رسول پیش از این که به سن ازدواج برسند، درگذشتند و برای حضرت جز فاطمه اولادی نماند که وی را به عقدِ ازدواجِ پسر عمویش حضرت علی درآورد و از نسل او امامان به وجود آمدند. امّا آن چه در قوانین حقوقی ایران بیشتر درخور شگفتی است، این است که افراد کور حق پادشاهی ندارند. این قانون که بیشتر نکات و مفاهیم اخلاقی آن مورد توجه و مدّ نظر بوده، اکنون در ایران به صورت عادت درآمده و اجرا می‌شود. بدین صورت که پادشاه افراد ذکور خاندان سلطنت را کور می‌کند تا هرگز آرزو و سودای سلطنت در ذهنشان خطور نکند. این سیاست در باره فرزندانی که از نسل ذکور اناثِ دودمانِ سلطنت در وجود می‌آیند یکسان اجرا می‌گردد؛ زیرا چنان که گفتیم فرزندان ذکور هر دو شاخه می‌توانند پادشاه بشوند. نابینا کردن افراد ذکورِ خانواده‌ی سلطنت در هر سن و سال که باشند بدین سان صورت می‌پذیرد که پادشاه فرمان کتبی صادر می‌کند که فلان پسرِ منسوب به خاندان سلطنت را نابینا کنند. فرمان را به دست نخستین کس که دیده شود، می‌دهند تا به مقصد برساند. زیرا در ایران دژخیمِ موظّف که پیوسته در خدمت باشد وجود ندارد. حامل فرمان آن را به عمارتی که بچه در آن جاست می‌برد و می‌گوید طبق فرمان شاه آمده است تا فلان شاهزاده را دیدار کند و در باره‌ی موضوعی که به سود و صلاح اوست گفتگو کند و چون کسان شاهزاده از متن فرمان آگاه می‌شوند شیون و فغانشان به آسمان بلند می‌شود، اما چون چاره ندارند، خواجه سرا طفل را به آورنده‌ی فرمان می‌سپارد و او شاهزاده را پیش اجرا کننده‌ی فرمان می‌برد. عامل روی زمین می‌نشیند، طفل را را روی زانوانش دراز می‌کند، صورتش را به طرف بالا می‌گرداند و در حالی که با بازوی چپش سرِ طفل را به سختی می‌فشارد، با یک دستش پلک چشم بچه را باز می‌کند و با دست دیگرش به وسیله‌ی یک نیشتر مردمک‌های چشم بچه را یکی پس از دیگری بی‌ آن که تباه شود بیرون می‌آورد. آن‌ها را در دستمال می‌گذارد و پیش پادشاه می‌برد. بچه‌ی نابینا را به آن جا که برده بودند باز می‌گردانند. در آن جا با گَردهایی بر جراحتش مرهم می‌نهند و وقتی زخم درمان شد از حدقه‌ی چشم چیزی ترشّح نمی‌شود، اما تا زمانی که طفل زنده است همچنان اشک می‌بارد و این امر همواره او را قرین رنج و زحمت می‌دارد، زیرا هر زمان در انجمنی حضور می‌یابد ناچار است گاه گاه برای ستردن اشک‌هایش از میان جمع بیرون برود و آن‌ها را پاک کند و نواری پاکیزه دور سر بپیچد. نواری که این شاهزادگان تیره بخت برای پوشاندنِ حفره‌های چشمان خود به کار می‌برند عبارت از دستمالی ابریشمینِ تا شده به عرضِ دو شست یا روبانی سبزرنگ است.

برکندن مردمک چشم شاهزادگان از زمان پادشاهی شاه عباس دوم معمول شده و پیش از آن به چشمان آنان میل می‌کشیدند. بدین سان که تیغه‌ی مسین از حرارت تافته‌ای را از نزدیک چشمشان چنان می‌گذراندند که دیدگانشان بر اثر شدّت حرارت و شدّت تابشِ تیغه سخت آزرده می‌شد و چشم را نیروی دیدن نمی‌ماند؛ امّا نه چنان که از تشخیص دادن نور عاجز ماند و گاه این عمل چنان کم خطر صورت می‌گرفت که چراغ چشم یکسره کشته و خاموش نمی‌شد، و باری رمقی در آن به جای می‌ماند. در زمان پادشاهی شاه عباس ثانی یک بار چنین اتفاقی افتاد که یکی از برادرانش به دیدار عمّه و پسر عموهایش که کاخشان در نزدیکی مسکن هلندیان بود، رفت. آنان جملگی به هوس افتادند برای سرگرمی و گذراندن وقت به دیدن هلندی‌ها بروند و به آنان خبر دادند. هلندیان آنان را به شام خوردن دعوت کردند. برادر پادشاه و چند تن از شاهزادگانِ نابینا شده به آن جا رفتند، و وقتی میزبانان مشعل آوردند حاضران متوجه شدند که چشمان میهمانشان قادر به تشخیص دادن نور می‌باشد و از آنان پرسیدند مگر چشمتان جایی یا چیزی را به درستی می‌بیند؟ برادر پادشاه جواب داد، آری، چنان که گاهی می‌توانم بی‌عصا راه بروم. از بخت بد یکی از جاسوسانِ دربار که مأمور نظارت بر گفتار و کردار بزرگان بود چنان که شیوه کارشان است برای برانگیختن خشم و غضب پادشاه پرسش و پاسخ این دو را به وی خبر برد. شاه برآشفت و گفت: چه طور این کوران جسورانه به بینایی خود می‌بالند! تصمیم مناسبی اتّخاذ می‌کنم! سپس دستور داد مردمک چشم همه آنان را به ترتیبی که شرحش را نوشتم از حدقه بیرون بیاورند. بنا به رسم، پسر بزرگ پادشاه به شرط این که کور نباشد جانشین اوست. اما پادشاه خود می‌داند عصای سلطنت را به دست چه کسی بسپارد. از این رو نخست چشم همه‌ی برادرانِ بزرگتر از خود را کور می‌کند. تاریخ گویا بر این است که شاه اسماعیل خدابنده وسیله‌ی یک تیغه‌ی فلزی سرخ شده از حرارت آتش کور شده بود. این گفته از آن انتشار یافته بود که اصولاً چشمان وی ضعیف و پیوسته قی‌آلود بود و عثمانیان به غرض شایع کرده بودند که چشمانش را با تیغه‌ی تافته کور کرده‌اند و از این جهت پیوسته از دیدگانش اشک می‌ریزد. ایرانیان می‌گویند رفتار پادشاهان نسبت به شاهزادگان از این که به کور کردنشان قناعت می‌ورزند نشان از رأفت و مدارای ایشان می‌باشد؛ زیرا ترکان شاهزادگان را می‌کشند و هرگز به کور کردنشان بسنده نمی‌کنند. همچنان می‌گویند چون کور کردن شاهزادگان موافق و منطبق با مصالح ملی است و با قوانین شرعی و عرفی مباینت ندارد. امّا به دو دلیل کشتنِ شاهزادگان به هیچ روی روا نیست. نخست این که ریختن خون بی‌گناهان بر اطلاق حرام است. دو دیگر این که بسا ممکن است بازماندگانشان بلا عقب بمانند، و اگر آن شاهزادگان زنده نباشند نژاد قانونی پادشاه از بین می‌رود. کودکان خاندان سلطنت، خاصّه آنان که پسرند همواره در اسارت و انزوا پرورش می‌یابند و جز پدر و مادر خود که با آنان زندگی می‌کنند و خواجگانی که مأمور نگهبانی آنان می‌باشند هیچ کس را نمی‌بینند. آنان زیر نظر مادر تربیت می‌شوند و تا زمانی که شانزده یا هفده ساله شوند خواجگان آنان را تعلیم می‌دهند. آن گاه عمارتی جداگانه به ایشان می‌دهند و دختری نو رسیده و زیبا را به انتخاب خودشان به عقد ازدواج ایشان در می‌آورند و چند خدمتگر که دختر یا خواجه‌اند به اختیارشان می‌گذارند. این‌ها که گفتم مجموع اطلاعاتی است که من در باره چگونگی زندگی شاهزادگان کسب کرده‌ام و بر این باورم که هیچ کس نمی‌تواند بیش از آن چه من دانسته‌ام در این زمینه کسب کند.

بسیاری از درباریان و جاه‌مندان و بزرگان که هر روز بی رو دربایستی آزادانه با ایشان سخن می‌کردم به من گفتند که بیش از این چیزی نمی‌دانند. زنان این کسان نیز گاهی که برای دید و بازدید به کاخ شاه می‌روند هرگز به عمارتی که شاهزادگان در آن‌ها مسکن دارند نزدیک نمی‌شوند و این که بر این شاهزادگان در جایگاهِ سکونتشان چه می‌گذرد از جمله رازهای سر به مهری است که هیچ کس هرگز به آ‌ن‌ها آگاه نمی‌گردد و هیچ کس واقف نیست که شاه با این کودکان و برادران و بچّه‌هاشان چگونه رفتار می‌کند. میان این همه ابهامات می‌توان باور کرد که هیچ کس اجازه ندارد به پسر ارشد بگوید که پس از پدرش او پادشاه می‌شود، حتی به او نمی‌گویند که پسر پادشاه است، فقط به وی خبر می‌دهند یکی از منسوبان خاندان سلطنت است. او نمی‌داند که سرنوشت و تقدیرش چیست و زمانی این رازها بر او آشکار می‌شود که عصای سلطنت به دستش می‌دهند و با توجه به نحوه‌ی آموزش و پرورشی که در باره وی اعمال کرده‌اند، می‌توان سنجید که وی شایستگی و آمادگی پادشاهی دارد یا نه. به این شاهزادگان دانشی جز خواندن، نوشتن، گزاردن نماز و شرعیات نمی‌آموزند و غیر تیراندازی با کمان و بعضی کارهای دستی، هنری به آنان یاد نمی‌دهند و در زمینه‌ی آموزش‌های فکری و هنرهای زیبا فقط چیزهایی به آنان تعلیم می‌دهند که ناظر به امور دینی و تفسیر قرآن باشد. شاه عباس تفسیر را نیکو می‌دانست و در نقاشی و خوش نویسی فی‌الجمله با هنر بود. اما پسر و جانشینش شاه سلیمان تا آن جا که من آگاه شدم هیچ هنر نداشت. اکنون بیندیشید این پادشاهان با آن گونه آموزش و پرورش که شرح دادم چه شایستگی و قابلیت برای پادشاهی دارند. اینان که از جهان و وقایعِ گذشته و حال کاملاً بی‌خبرند، نیروی تفکّر و شناسایی و قضاوتشان رشد نکرده و مستغرق دریای شهوترانی و لذّت جویی می‌باشند. بدون تهذیب بار آمده‌اند و جز کاخ پادشاهی جایی ندیده‌اند چگونه بر کشوری گسترده دامن سلطنت توانند کرد. این سلاطین وقتی به پادشاهی می‌رسند چنین می‌نماید که به ناگاه از فراز ابرها بر زمین فرود آمده‌اند. همین که چشم خود را می‌گشایند از بخت بد محصور گروهی خوارمایگانِ سرد نفسِ بیمار دلِ متملّق می‌شوند که وی را چون بت می‌ستایند. زشت‌کاری‌هایش را هنر می‌نمایند و آفرین می‌گویند. بنابراین شگفت نیست که چرا افکار و اعمالشان موافق عقل و تدبیر نیست. بزرگترین عیبشان این است که قدر و ارزش فضیلت و لیاقت و کفایت را نمی‌شناسند و بی آن که پی به اهمیّت کارهای گران ببرند آن‌ها را به افراد نااهل و ناسزاوار واگذار می‌کنند.

اما شاهزاده خانم‌ها وقتی به سن رشد می‌رسند و مورد لطف و عنایت پادشاه قرار می‌گیرند، شاه مصمّم به عروس کردن آن‌ها می‌شود. آنان را به زنی به علمای دینی اهل و معروف می‌دهد، نه به فرماندهان سپاه و امیران لشکر و جاه‌مندان کشوری؛ زیرا بیم آن دارد که مبادا آنان به اعتمادِ منسوب شدن به خانواده‌ی سلطنت سوداهای خام در سر بپرورانند و به مخالفت با وی برخیزند. افزون بر این چون شاهزاده خانم‌ها همواره به ناز و نعمت بار آمده‌اند و مغرور و خود ستایند علمای دین بهتر می‌توانند روحیه‌ی غرور آمیز و رفتار خشن و آمرانه آنان را با نرمخویی و شکیبایی ذاتی خود تحمّل کنند. اگر محلِ سمتِ اجتهاد خالی باشد شاه این مقام بزرگ و مهم را به دامادش می‌سپارد تا او بتواند در مدتی نه بسیار دراز دارایی زیاد بیندوزد و شاهزاده خانم‌ را نیز با میلیون‌ها ثروت به خانه‌ی وی می‌فرستد. اما زندگی و آینده‌ فرزندان نرینه‌ی این دو وابسته به اراده شاه است. از این رو وقتی شاهزاده خانم پسر می‌زاید همه بستگان و افراد خانواده‌اش به غم می‌نشینند. همچنین اگر فرزند نیاورد ناشاد می‌شوند. رسم بر این است همین که شاهزاده خانم وضع حمل کرد به شاه خبر می‌برند و از او می‌پرسند میل و اراده شاه نسبت به نوزاد چیست و با او چه باید کرد؟  آن گاه پادشاه نظر مساعد یا نامساعدی که به پدر و مادر نوزاد دارد و با توجه به خلق و خوی خود فرمان لازم را صادر می‌کند. شاه صفی اول عمه‌اش را که همسر شیخ‌الاسلام بود چندان دوست می‌داشت که هیچ یک از پسرانش را کور نکرد. من سه نفر از پسرانش را دیده‌ام، بزرگترین آنان برعکس از عمه‌اش که یگانه خواهر پدرش بود چندان متنفّر بود که به وی اجازه نداد به هیچ یک از نوزادانش خواه پسر و خواه دختر شیر بدهد و این مادر سیه ستاره‌ی تیره روز هرگز بچّه‌های خود را زنده ندید و برای این که بیشتر او را شکنجه کند و دلش را بسوزاند در حالی که خشونت و تیز خشمی و وحشی‌گری را نسبت به عمه زادگانش روا می‌داشت بر دیگر نوزادان و بچه‌های دودمان سلطنت که قرابتشان از عمه زادگانش بسی کمتر بود هرگز آسیب نرساند، نه کورشان کرد و نه آنان را کشت. همین که شاهِ نو بر اریکه‌ی سلطنت تکیه زد برای این که خاطرش را از اندیشه‌های بدخواهی برادر و برادر زادگانش بپردازد، فرمان داد یا آنان را به زندان درافکنند یا کور کنند و یا بکشند. در اجرای این فرمان هیچ مانعی و مشکلی در میان نیامد، زیرا هیچ کس ندانست شاه کی بدین عمل تصمیم کرد و چه زمان اجرا شد. شگفت انگیزتر این که تقریباً هیچ کس آگاه نشد که پادشاه چند پسر چند برادر و چند خواهر داشت.»[2]


 



[1] کتاب قارا مجموعه‌ اشعاری  از شیخ صفی‌الدین اردبیلی است که خطاب به پدرخانم خود شیخ زاهد گیلانی نوشته‌اند. 

[2] - سفرنامه شوالیه شاردن، ترجمه اقبال یغمایی، چاپ اول، انتشارات توس، 1372، جلد سوم، صص 1158 تا 1164

3 - آینه عیب‌نما، نگاهی به فریاد کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، ص 128

گذری کوتاه بر اختلافات مذهبی ایران و عثمانی در زمان صفویه

اختلافات مذهبی ایران و عثمانی

 

با کمک علم تاریخ بسیاری از واقعیّات و حقایق اجتماعی گذشته روشن خواهد گردید؛ ولی هیچ گاه نمی‌توان به عمق فجایعی که بر مردم و توده‌های مظلوم رفته است، آگاه شد. یکی از دلایل آگاه نشدن‌ها مربوط به چگونگی ثبت وقایع و تحویل آن برای آیندگان می‌باشد. بر همین اساس به منابع تاریخی زیاد نمی‌توان اعتماد کرد و تنها با مطالعه‌ی کتب مختلف و مقایسه‌ی آن‌ها تا حدودی می‌توان به حقایق و اهداف حکومت‌ها پی برد. اغلب مورّخان نیز همانند شاعران و پست‌های حکومتی دیگر در خدمت پادشاهان قرار داشته و مجبور بوده‌اند که از کارهای زشت سلطان چیزی ننویسند و حتی در صورت ضرورت خطاها و اشتباهات آنان را نادیده گرفته و یا به صورت چشم ‌زخم کوچکی عنوان نمایند و از طرف دیگر فتوحات آنان را چنان بزرگ کنند که آیندگان مبهوت و متحیّر اعمال آنان شوند. البته لازم به ذکر است که نقش مورّخان در این زمینه قابل کتمان نیست؛ امّا در پس پرده‌ها نقش رهبران مذهبی نیز نباید نادیده گرفته شود که با توجیه افکار و عقاید مذهبی خود زمینه را برای مبارزه و دشمنی و جهاد بر علیه دیگران آماده ساخته‌ و دشمنان با وجود همین اختلافات بیشترین بهره را برده‌اند. در تاریخ هیچ گاه افرادی که در مقابل پادشاهان قلع و قمع شده‌اند مورد مباحثه قرار نگرفته‌ که شما از چه وضعیت و یا حقوقی برخوردار بوده‌اید. در تاریخ فقط از کشتار و نابود کردن آن‌ها صحبت شده است و کار مورّخان نیز در حدّ همان شاعران و مدّاحانی باید در نظر گرفت که منتظر بر آمدن پادشاهی نشسته و آماده‌ی ماده تاریخ ساختن‌ها و مدح در محتوای مطالب بوده‌اند. مورخان هر کس را که در کشتن مردم مهارت بیشتر داشته است به عنوان قهرمانان تاریخ معرفی کرده و هرگز اشاره‌ای به نتایج آن جنگ و خون ریزی‌ها و سرکوب نهضت و قیام‌ها‌ نکرده که چه قدر باعث نابودی و به وجود آمدن جنگ‌های دیگر شده است. بر همین اساس اگر دقّت شود مردم زمان و یا آیندگان از سلاطین و سرداران نامداری که خواهان صلح و صفا بوده‌اند کمتر اطلاع دارند؛ ولی افرادی چون تیمور و چنگیز و...... را خوب می‌شناسند که تا چه حدّ در بروز ظلم و ستم مهارت کافی داشته‌اند؛ در نتیجه با مطالعه‌ی تاریخ تا حدّی می‌توان از تاریکی‌های زندگی مردم آگاه شد. اختلافات مذهبی و جنگ‌هایی که در ایّام صفویان با عثمانی‌ها وجود داشته در تاریخ ایران بی‌سابقه نمی‌باشد؛ زیرا جنگ‌های بسیاری در زمان قبل و بعد از اسلام انجام گرفته که همه به بهانه‌ی مذهب و جهاد با کفّار شکل گرفته‌اند و در پشت پرده، اغراض سیاسی و توسعه طلبی نهفته بوده است. در چنین وضعی افراد از علت جنگیدن و کشته شدن خود چیزی نمی‌دانند و تنها عاملان آن با خبر هستند که هیچ گاه رو در روی هم قرار نمی‌گیرند. در این نبردها ساده ترین وسیله برای به حرکت درآوردن توده‌های مردم استفاده از عقاید مذهبی می‌باشد که در هر مقطعی از تاریخ اشکال آن را می‌توان برای مبارزه با دشمنان و ملحدان پیدا کرد.

امپراتوری عثمانی در گرماگرم جنگ تیمور و جانشیانش و تشکیل حکومت قبایل آق قویونلو و قراقویونلو در غرب ایران پای گرفت. این امپراتوری در جریان گسترش خود به چنان قدرت مهمی تبدیل شد که وحشت در دل اروپائیان ایجاد کرد. از زمان سلطان محمّد دوم که ملقب و مشهور به فاتح قسطنطنیه یا دولت بیزانس است که تأثیر بسیار زیادی در روند تاریخ اروپا و ایران و جهان به وجود آورد. اروپائیان آن واقعه را پایان دوران قرون وسطی اعلام کردند و به تبع آن تحولات بسیاری در سطح جهان شکل گرفت. سدّی را که ترکان عثمانی در برابر تجارت اروپا و مشرق زمین به وجود آوردند موجب شد که مسیحیان برای دستیابی به جاده‌های تجاری مشرق زمین به تلاش گسترده اقدام کنند و در پی آن تکاپوها قارّه‌ی آمریکا و راه‌های دریایی بسیار کشف گردید. این تحولات باعث تبادلات فرهنگی و هنری و اقتصادی و نظامی زیادی در بازار سیاسی و اجتماعی فراهم آورد. اگرچه تشکیل امپراتوری عثمانی نتایجی زیانبار برای اروپائیان داشت، امّا موجب تکامل و تحول تاریخی آنان نیز شد و صد افسوس که در ایران بیشتر نتایج منفی به دنبال داشت و باعث کشتار هزاران انسان بی‌گناه و تکرار تاریخ در جوامع هر دو کشور گردید و کینه‌ها را عمیق‌تر ساخت.

قبل از ظهور شاه اسماعیل اختلافات قبایل ترکمان در آذربایجان وجود داشت و در رقابت و مقابله با عثمانیان تنش‌هایی صورت می‌گرفت و در همین وضعیت و موازنه‌های سیاسی است که اوزون حسن آق قویونلو با کاترینا دختر پادشاه طرابوزان ازدواج می‌کند. هنگامی که شاه اسماعیل با کمک پیروانش به قدرت رسید در جستجوی گرایش و استفاده از مذهب شیعه اثنی عشری برآمد. در باره علت این گرایش دلایل گوناگونی ابراز شده است که به احتمال زیاد به ذهن بانیان آن نیز نیامده بود؛ زیرا شاه اسماعیل اولین هدف خود را انتقام گرفتن از خون پدر خود اعلام می‌کند. با آن تبلیغات مذهبی و رفتاری که هر دو طرف بر علیه یک دیگر داشتند بروز جنگ و شوق انتقام ‌گیری در پیروانش اجتناب ناپذیر بود. در جنگ چالدران شاه اسماعیل شکست خورد و تأثیر بسیار زیادی بر افکار و عقاید وی تا پایان عمر گذاشت؛ امّا جانشینانش تا هنگام فروپاشی حکومت صفوی که هیچ، حتی بعد از آن نیز تحت تأثیر این اختلافات عقیدتی و سیاسی قرار گرفتند. اختلافات مذهبی از مدت‌ها قبل نیز وجود داشت اما از زمان شاه اسماعیل این برنامه در محور اهداف حاکمان گنجانیده شد و باعث جنگ‌هایی در شرق و غرب ایران گردید که نابودی و اضمحلال کشورها را به دنبال داشت. شاه اسماعیل دوم در مدت کوتاه سلطنت خود برای رفع اختلافات اقداماتی را انجام داد که در اثر دخالت روحانیون و قزلباشان کاری از پیش نبرد؛ زیرا «سعی اسماعیل دوم بر آن بود که از مبالغات مذهبی بکاهد و تا حد زیادی دست بعضی از علما را از دستگاه‌های دولتی کوتاه کند و معتقد بود که برخی از آنان پدرش را بازی داده بودند.»[1]

اختلافات شیعه و سنی از تفسیر و فتواهای مذهبی به وجود آمد و این نکته قابل ذکر است که اهانت در مذهب اسلام از گذشته‌های دور وجود داشته و در ابتدا از جانب سنّیان شروع شده بود. دکتر پارسا دوست در این مورد می‌نویسد: «این واقعیّت تاریخی باید یادآوری شود که لعن به خلیفه در آغاز از جانب سنّیان انجام گرفت. به دستور خلیفه‌ی اموی در مراسم نماز جمعه به علی (ع) خلیفه چهارم و امام شیعیان دشنام داده می‌شد. مروان دوّم معروف به مروان حمار پس از آن که در 2 جمادی‌الآخر 132 از سپاهیان ابومسلم خراسانی در کنار رود زاب بزرگ شکست یافت ابتدا به موصل و سپس به طرف حرّان که خانه و محل اقامتش بود، رفت. مردم حرّان که خدایشان بکشد وقتی ناسزای ابوتراب یعنی علی‌ ابن ابی طالب رضی‌الله عنه که در روز جمعه بر منبرها باب بود برداشته شد از ترک آن دریغ کردند و گفتند نماز بی‌لعنت ابوتراب باطل است. معاویه با کمک عدّه‌ای از صحابه‌ی پیامبر اسلام برخی از بزرگان شیعه را که طرفدار علی بودند، کشت و سر بریده بعضی از آنان را در شهرها گرداند. او عموم شیعیان را در هر جا بودند بر ناسزا و بیزاری از علی تکلیف می‌کرد و هر که خودداری می‌کرد به قتل می‌رسید.»[2]

هدف عثمانیان از حمله به ایران در درجه اول توسعه‌ی اراضی بوده است و به بهانه‌های مذهبی اعمال خود را توجیه کرده‌اند و این رفتارشان بیانگر علت نقص بسیاری از قراردادهایی است که در دوران صفویه با ایران بسته بودند. بنابراین شدت بخشیدن به اختلافات و تبلیغ بر علیه یک دیگر مختصّ به ایران نبوده و عثمانیان نیز بر علیه شیعیان تبلیغ می‌کردند و بر طبل جنگ می‌کوفتند. رسول جعفریان در این رابطه می‌نویسد: «اتّهام‌های فراوانی درباره مذهب تشیّع و خاندان صفوی و معتقدات رایج میان شیعه در آن روزگار است این مطلب به قدری تبلیغاتی و در واقع سست و بی‌پایه است که عقل سلیم کوچکترین تردیدی در نادرستی آن‌ها نخواهد کرد. مطالبی از قبیل آن که شیعیان شاه اسماعیل را خدا می‌دانند، زنا را روا شمرده و خوردن شراب را مجاز می‌دانند اهل نماز و روزه نیستند و نکته‌ی شگفتی مانند این که شاه تهماسب با خواهر خود ازدواج رسمی کرده است و یا آن که شیعیان هر روز قرآن را زیر پا گذاشته آن را پایمال کرده و آلوده‌اش می‌سازند و یا آن که شیعیان برآنند تا کعبه را از مکه برداشته به اردبیل منتقل کنند.»[3]

از جانب ایران نیز شاه اسماعیل و پیروانش نیاز به استقرار مذهب شیعه داشتند و با قدرت شیعیان می‌توانستند بر رقبای خود غلبه یابند و از همه مهمتر حاکمان عثمانی طرفدار مذهب سنّت بودند. این روش را پادشاهان بعدی صفوی نیز ادامه دادند و در تقویت و تشدید اختلافات بین پیروان تسنن و تشیع کوشیدند تا بلکه بتوانند مردم ایران را به عنوان جهاد مذهبی بر علیه عثمانیان برانگیزند. شروع این حرکت عظیم کار آسانی نبود و شاه اسماعیل نیز با حمایت پیروانش و استمداد از خواب دیدن‌ و مأموریت الهی برای انجام این کار متوسل به زور شمشیر شد. دکتر احمد تاجبخش در باره اعلام مذهب شیعه توسط شاه اسماعیل و گسترش اختلافات مذهبی می‌نویسد: «در شبی که فردایش برای نشستن بر سریر پادشاهی تعیین شده بود، شاه اسماعیل این تصمیم را با سرداران و یکی دو تن از علمای شیعی مذهب در میان نهاد و همگی به وی یاد آور شدند که از سی هزار نفر ساکنان تبریز حداقل بیست هزار نفرشان سنی‌اند و اگر قرار باشد در مسجد این تصمیم شما علنی شود ممکن است باعث شورش مردم گردد؛ ولی اسماعیل در جواب آن‌ها گفت مرا بدین کار واداشته‌اند. خدای عالم و حضرات معصومین همراه منند و من از هیچ کس باک ندارم و یک کس را زنده نمی‌گذارم. روز جمعه می‌روم و خطبه مقرّر می‌دارم. پذیرش مذهب جدید در نظر عدّه‌ای از مردم تبریز در حکم رفض و بدعت بود و به ویژه علمای سنی را خشمگین می‌ساخت و بدون مقاومت و خونریزی صورت نمی‌پذیرفت. به دستور شاه اسماعیل خطبه به نام دوازده امام خوانده شد و به اذان و اقامه عبارت اشهد انّ علیاً ولی‌الله و حیّ علی خیرالعمل اضافه گردید. او دستور داد یک روی سکه، عبارت لا اله‌ الالله محمّد رسول‌الله و علی ولی‌الله ضرب شود و در روی دیگر سکّه نام خود را و در حاشیه‌ی سکّه، نام چهارده معصوم حک گردد. پس از اعلام خطبه دو سوّم از حاضرین که اهل تسنّن بودند به مخالفت پرداختند.

مؤلّف عالم آرای صفوی می‌نویسد شاه شمشیر بلند کرده، گفت تبرّا کنید. آن دو دانگ به آواز بلند بیش باد و کم مباد گفتند و آن چهار دانگ دیدند که جوانان قزلباش خنجر و شمشیرها در دست، گفتند هر کدام نمی‌گوئید کشته می‌شوید. تمام از ترس خود گفتند. از نظر سیاسی و ملّی با وجود کوششی که طرفداران قزلباش در زمان صفی‌الدین اردبیلی نمودند و مذهب شیعه را تبلیغ کردند باز عدّه زیادی سنّی مذهب وجود داشت که نسبت به سیاست مذهبی شاه ایران مخالفت می‌ورزیدند. شاه اسماعیل برای برقراری وحدت سیاسی ایران می‌بایستی بر روی عناصر شیعه تکیه می‌کرد، چون می‌دانست که طرفداران مذهب تسنّن ممکن است روزی بر علیه خاندان صفوی قیام کنند و با پشتیبانی از سلاطین عثمانی و ازبک حکومت صفوی را براندازند. شاه اسماعیل که به کمک قبایل ترک نژاد که سنی مذهب بودند روی کار آمده بود، توانست امنیت را در سراسر کشور برقرار سازد و به تأسیس حکومت صفوی همّت گمارد و چون امکان نداشت آن‌ها را وادار نماید تا با هم‌کیشان خود به نبرد پردازند، بنابراین بایستی نیروی جدیدی در اختیار داشته باشد تا بتواند مهاجمان ازبک و عثمانی را از میان بردارد.

دولت صفویه حکومت خود را بر دو پایه متّکی کرده بود، مذهب شیعه و ملیّت ایرانی و این دو عامل باعث گردید که ایران از سلطه حکومت عثمانی دور و جدا باشد و خلفای عثمانی نتوانند ایران را در زیر پرچم مذهبی خود درآورند. در این دوره روحانیان در حقیقت سپاه دین بودند و وظیفه آن‌ها ترویج و تقویت آئین تشیّع و ایجاد استقلال مذهبی و عدم تمکین از ریاست خلفای عثمانی در امر مذهب بوده است که در نتیجه دشمنی عمیق مذهبی بین مردم ایران و مردم عثمانی به وجود آمد که نقش مؤثری در شکست عثمانی‌ها داشته است. دولت صفوی کوشش داشت که از سنّیان یک نیروی انتقامجو بر علیه اهل تسنّن به وجود آورد و این کار را به خوبی انجام داد و جنگ‌های بر علیه عثمانی را جهاد بر علیه کفّار اعلام نمود. سنّیان ایرانی که در طول تاریخ کمتر توانسته بودند یک حکومت مستقل به وجود آورند در دوران صفویه با رسمیت یافتن آئین تشیّع قدرت فوق‌العاده پیدا کرده بودند و توانستند دشمنان مذهبی خود را از پای درآورند.

تشدید اختلاف بین شیعه و سنی که در ابتدای کار برای مبارزه با عثمانی بود کم‌کم وسیله‌ی تسویه حساب‌های شخصی گردید و هر کس با دیگری دشمنی داشت او را به جرم سنی بودن و یا بی‌دین بودن به کشتن می‌داد و آن‌ها که برای تقویت دولت صفوی دست به چنین اقداماتی می‌زدند باعث ایجاد اختلاف و نا بسامانی اوضاع می‌گردیدند. همان طور که کشتن پیروان مذهب تسنّن در ایران رواج داشت در عثمانی و ازبکستان نیز شیعه کشی مرسوم گردید. یکی از مورّخان می‌نویسد هر روز به حکم آن خان بی‌ایمان (خان ازبک) پنج شش کس به واسطه تشیع در چهار سوق کشته می‌شدند و روستائیان بی دیانت با هر کس که عداوتی داشتند او را گرفته نزد قاضی می‌بردند که این کس لعن ابوبکر می‌کند و قاضی به قتل آن مظلوم حکم می‌داد. بعضی برای حفظ جان خود تظاهر به تشیّع می‌کردند. چنان که علامه دوانی که در مسجد جامع شیراز به تدریس و وعظ می‌پرداخت و مذهب شافعی داشت همین که دستور شاه اسماعیل به ترک مذهب تسنن از طرف حاکم شیراز به مردم ابلاغ گردید او از فرادی آن روز در حقّانیت مذهب شیعه به سخنرانی پرداخت. چون از منبر پائین آمد یکی از شاگردانش از او پرسید استاد چه طور شد که به این زودی تغییر عقیده دادی؟ گفت هیچ آدم عاقلی برای تعصّب مذهبی خود را به کشتن نمی‌دهد.

شاردن سیاح فرانسوی در باره تعصب مذهبی مردم این دوره می‌نویسد که شیعیان چنان با سنّیان اختلاف دارند که هر ایرانی تصوّر می‌کند که اگر یک سنّی و یک شیعه را در یک دیگ با هم بجوشانند هرگز ذرات وجود آن‌ها درهم نمی‌آمیزد. اولین اعتراضی که بر علیه شاه اسماعیل از لحاظ آئین تشیع به عنوان مذهب رسمی ایران به عمل آمد از طرف کردهای یزیدی بود که در بین‌النهرین و نواحی غرب ایران سکونت داشتند. مؤسّس این فرقه شاهدبن جرّاح است که خود را منسوب به یزیدبن معاویه می‌دانست. بعضی عقیده دارند که عقاید آن‌ها متأثّر از آئین زردشت است و کلمه‌ی یزید را از یزنا اوستایی و یزد پهلوی مشتق می‌دانند. عقاید این فرقه‌ی یزیدیه مخلوطی از افکار زردشتی، مانوی، مسیحیت و اسلام است. لعن کردن در طریقت آن‌ها ممنوع است، حتی شیطان را نمی‌توان لعن کرد و به همین جهت بعضی آن‌ها را فرقه‌ی شیطان پرستان نامیده‌اند. آن‌ها برای اشیاء و رنگ‌ها معانی خاصّی قائلند و برای انجام نماز مراسم دیگری دارند. طرفداران این فرقه در سال 913 به رهبری شیر صادم بر علیه شاه اسماعیل قیام کردند. شاه اسماعیل با قشون خود به سرکردگی بایرام بیک قهرمان با آن‌ها به جنگ پرداخت و آن‌ها را متواری نمود.

پیدایش یک انقلاب عظیم مذهبی و ترویج آئین تشیّع به وسیله شاه اسماعیل باعث ایجاد وحدت اجتماعی و ملی گردید و پس از قرن‌ها ایرانیان به استقلال و وحدت حکومت دست یافتند. البته باید در این موفقیّت فدارکاری مریدان را در راه پیشرفت عقاید مرشد و پیر طریقت عامل اصلی و اساس دانست. اجرای این هدف سدّ عظیمی در برابر اهداف سلاطین عثمانی به وجود آورد که هدف فرمانروایی بر تمام کشورهای اسلامی را داشتند و می‌خواستند خلیفه‌ی مسلمین جهان باشند و مردم سنّی مذهب عثمانی را با سنّیان ایران و افغانستان ایران و ترکستان و هندوستان در تحت سلطه خود قرار دهند. چنان که سلطان سلیم پادشاه سنّی مذهب ازبک را تحریک کرد که با شاه اسماعیل به جنگ پردازد و این مانع را در اجرای برنامه‌های خود از میان بردارد. تنها نیرویی که می‌توانست سبب ایجاد وحدت شود همان مذهب شیعه بود، چنان که خواهیم دید همین نیروی جدید است که به دسته‌های مختلف که در ایران به سر می‌بردند وحدت مذهبی می‌دهد و بدین وسیله شاه اسماعیل می‌تواند بین طبقات مختلف جامعه‌ی ایرانی آن روز توافق برقرار نماید و آن‌ها را برای جنگ با پیروان اهل تسنّن آماده سازد. تجاوز امپراتوری عثمانی در باختر، تهاجمات ازبکان در خاور، در آستانه تشکیل شاهنشاهی صفوی سدّ بزرگی در راه ایجاد وحدت سیاسی ایران بود. به خصوص سلاطین عثمانی ادّعای جانشینی پیغمبر اسلام (ص) و ریاست مذهبی مسلمانان جهان را در سر داشته و به تحولات سیاسی ایران با نظر خصومت می‌نگریستند. تنها نیرویی که شاه اسماعیل با آن می‌توانست پیروان خود را آماده‌ی جنگ مذهبی نماید همان تبلیغات مذهبی بود. در حقیقت شیعه مظهر ایرانی بودن گردید و برای مقابله با ترکان و ازبکان سنّی متعصّب، ایمان مذهبی عامل اصلی مقاومت ملی شد.»[4]

تأثیر اختلافات مذهبی شیعه و سنی تنها مربوط به فتواها نبوده و به مرور زمان در افکار آحاد ملت نیز رسوخ کرده بود. سلاطین عثمانی نیز مذهب شیعه را عامل بدبختی در اسلام می‌پنداشتند و برانداختن شیعه را وظیفه دینی خود قلمداد می‌کردند. برای آن که از میزان و تأثیر این اختلافات بر افکار مردم آشکار گردد، این روایت دکتر پارسا دوست جالب است که می‌نویسد: «احساس مخالفت ایرانیان نسبت به ترکان عثمانی چنان ریشه‌دار شده بود که مسجدهای ساخته شده از طرف آنان را نیز شامل گردید. ایرانیان مسجد جامع ورامین را که بنایی زیبا و در 726 ه ساخته شده بود به این علت که سنّیان آن را بنا کرده‌ بودند، خراب کردند و با آجرهای آن مستراح ساختند. شاردن که در زمان شاه عباس دوم جانشین شاه صفی و سپس شاه سلیمان به ایران آمد و با دانستن زبان‌های فارسی و ترکی حدود 12 سال در ایران اقامت داشت، می‌نویسد ترکان عثمانی هنگام تصرّف تبریز مسجدی در آن ساختند. یک مسجد بزرگ که سطح داخلی دیوارهای آن پوشیده از سنگ‌های مرمر صاف و صیقلی و سطوح خارجی آن خاتم کاری است. تنها بنای کاملی از بناهای ترکان عثمانی است. ایرانیان به سبب کینه و نفرتی که نسبت به ترکان دارند از این مسجد به سزا مواظبت نمی‌کنند و در پاکیزه نگه داشتنش نمی‌کوشند و آن را نحس و شوم می‌پندارند. کارری جهانگرد ایتالیایی که در زمان شاه سلیمان به ایران آمد در تبریز از مسجد عثمانلو دیدن کرد. او می‌نویسد این مسجد که یکی از زیباترین مساجد تبریز است، بدبختانه به بهانه این که از طرف یک سنّی یعنی طرفدار عمر بنا شده مورد تحقیر و بی‌علاقگی شیعیان است و به همین جهت این شاهکار صنعت و این بنای تاریخی رو به خرابی می‌رود. ایرانیان شیعه‌ی زمان صفویان حرمت مسجدهای سنّیان را پاس نمی‌داشتند. با چنین تعصّب مذهبی که مسجدها را نیز در امان نمی‌گذاشت، شیعیان ایران و سنّیان، مسجدهای یک دیگر را ویران کردند و آن‌ها را آتش زدند. یک مورّخ ارمنی از قول یک جهانگرد آلمانی می‌نویسد ترکان عثمانی و ایرانیان که هر دو مسلمان بودند به دو شاخه‌ی مشخصّ و متمایز از دین اسلام تعلّق داشتند و بدین معنی که ترکان اهل تسنّن بودند و ایرانیان از کیش شیعه پیروی می‌کردند. ظاهراً بغض و کینه‌های مذهبی هر دو حریف تا مدتی متوجه یکدیگر بود و هر یک از دو حریف آن قدر که مسجدهای یکدیگر را آتش زدند به کلیساهای ارمنیان کاری نداشتند.»[5]

در چنین اوضاع سیاسی - مذهبی وضع اقلیت‌های دیگر نیز بسیار بد بود و به آنان آزار می‌رساندند. برای مثال دکتر لارنس لاکهارت در رابطه با وضع زردشتیان در اواخر این دوره می‌نویسد: «محمّد باقر مجلسی و محمّد حسین و یاران ایشان نسبت به زردشتیان ایران سبعیّتی خاص پیشه ساختند. تعذیب این مردم نگون بخت در ایام سلاطین اولیّه صفوی غالباً به قدر کفایت شدید بود، ولی در دوره شاه سلطان حسین سخت بر حدّت آن افزوده شد. شاه سلطان حسین را اندکی پس از جلوس اغوا کرده بودند تا فرمانی صادر کند که به موجب آن زردشتیان اجباراً به اسلام گروند. اسقف اعظم آنقوره به سال 1699 خود شاهد اعمال وحشتناکی بود که در آن موقع برای اجرای این فرمان در اصفهان بالاخص در حسن آباد محله‌ی زردشتیان که در آن جا گروهی کثیر از آنان مجبور به قبول اسلام شدند، به کار رفته بود. معبد آنان منهدم گردیده به جای آن مسجد و مدرسه‌ای احداث شده بود؛ لیکن موبدان زردشتی پیش از وقوع این عمل به حفظ آتش مقدس و جلوگیری از تهتک به حرمتش کوشیده و آن را به کرمان که در آن جا تعذیب زردشتیان کمتر شدّت داشت انتقال دادند. حتی در کرمان هم رفتار با زردشتیان آن چنان بود که چون غلزایی‌های سنّی به سرکردگی محمود به سال 1719 قدم به شهر گذاشتند آنان به مهاجمان به دیده‌ی آزادی بخش نگریسته ایشان را دشمن تلقّی نکردند.

رفتار با یهودیان نیز همانند زردشتیان بسیار ناگوار بوده است و به راستی مصائب یهودیان در ایّام سلطنت شاه سلطان حسین به اندازه‌ای طاقت فرسا بود که در وصف آن یکی از محققان جدید می‌گوید فقط زوال سلسله صفویه بر اثر هجوم موفقیّت آمیز افاغنه و قیام بعدی فرمانروای جدید آزادمنشی همچون نادر، یهودیان اصفهان و یهودیان ایران را بر روی هم از افنای کامل نجات بخشید.»[6]

این اختلافات سیاسی مذهبی که برای مدتی طولانی ادامه داشت برای ایران و عثمانی نتیجه تخریب مذهبی به دنبال داشت و باعث خرابی و فلاکت بسیاری از مردمان هر دو سرزمین گردید و تنها از نظر استقلال سیاسی و محدوده‌ی مرزها ایران ثبات خود را حفظ کرد و به تملّک حاکمان عثمانی که آرزوی تسلط بر این کشور را در سر می‌پروراندند، مانع شد. اروپائیان بیشترین سود را از این وضع آشفته بردند و از شدّت حملات امپراتوری عثمانی به اروپا کاسته شد. آنان برای دور زدن از موانع تجاری ایجاد شده به تکاپو پرداختند و باعث کشف راه‌های دریایی در جهان گردیدند. میشل.م.مزاوی درباره ظهور صفویان و تأثیر آن بر منطقه می‌نویسد: «پس از برقراری تشیّع در ایران و ظهور صفویان سرتاسر خاورمیانه، از امپراتوری عثمانی و ممالیک در غرب گرفته تا قلمرو صفویان، ازبکان و مغولان در شرق به تدریج همپای دولت‌های ملی اروپا در گیر مبارزه‌ی استقلال و احیای ملی گردید. مبارزه‌ای که بالاخره منجر به بیداری سیاسی و انقیاد نهایی کل منطقه توسط قدرت‌های اروپایی شد.»[7]


 



[1] - دین و مذهب در عصر صفوی، مریم میراحمدی، چاپ اول 1363، ص 55

[2] - شاه عباس اول، دکتر منوچهر پارسا دوست، جلد اول، شرکت سهامی انتشار، چاپ اول، 1388، ص 532

[3] - صفویه در عرصه دین، فرهنگ و سیاست، جلد اول، رسول جعفریان، 1379، ص 87

[4] - تاریخ صفوی، تألیف دکتر احمد تاجبخش، انتشارات نوید شیراز، 1373، صص 59 تا 64

[5] - شاه عباس اول، جلد اول، دکتر منوچهر پارسا دوست، 1388، صص 539 و 540

[6] - انقراض سلسله صفویه و ایام استیلای افاغنه در ایران، تألیف لارنس لکهارت، ترجمه مصطفی قلی عماد، انتشارات مروارید، 1368، صص 84 و 85

[7] - پیدایش دولت صفوی، میشل.م.مزاوی، ترجمه یعقوب آژند، 1363، ص 24

8 - آینه عیب‌نما، نگاهی به فریاد کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، ص 105

توافق علما و سلاطین در دوره صفویه

توافق فقها و سلاطین در حکومت صفویان

 

همیشه در سیستم حکومت‌های قبل و بعد از اسلام دو رکن مذهبی و سیاسی لازم و ملزوم یک دیگر بوده‌ و تقریباً هماهنگ عمل کرده‌اند. در رکن مذهبی علما و روحانیون و در رکن سیاسی پادشاهان و نظامیان به ایفای نقش پرداخته‌اند. هر دو رکن وظیفه و مأموریت خود را در ایجاد و اجرای قوانین الهی و بشری برای رفاه و امنیت و آرامش مردم عنوان کرده‌اند. رکن نظامی با اعمال زور و رکن مذهبی از طریق تبلیغ و ترویج افکار مذهبی تداوم بخش این وظیفه‌ی مهم بوده‌اند و همواره نظامیان ایجاد رفاه و زندگی بهتر و رهبران مذهبی آرامش روحی و بهشت موعود را به مردم وعده داده‌اند. در چنین جامعه‌ای آن چه که ثابت بوده و تغییری در زندگی آن‌ها مشاهده نمی‌گردد، شیوه‌ی زندگی توده‌های مردم است که همواره با زور و اجبار مورد استفاده‌ی ابزاری قرار گرفته و گاه با تبلیغات و ترفندهای گوناگون برعلیه دشمنان و بینش ملحدان بسیج شده و در دوران صلح نیز به اخذ مالیات و دوشیدن آن‌ها اقدام کرده‌اند. بنابراین در فراز و فرود و یا صعود و سقوط ملت‌ها باید عملکرد این دو رکن را مورد ارزیابی قرار داد و از همه مهمتر نقش حاکمان در جامعه می‌باشد که مردم و نیروه‌های تولیدی و هنری و اقتصادی را به سمت اهداف خود هدایت کرده‌اند. بر همین اساس شکست و زوال حکومت‌ها تحت تأثیر اعمال این دو رکن بوده و آن‌ها باید پاسخگوی علل عقب‌ماندگی و انحطاط کشور باشند. در دوران صفویه آمیختگی رهبران این دو قشر کاملاً مشهود می‌باشد و به هیچ وجه نقش رهبران مذهبی را نمی‌توان کوچک شمرد و همه‌ی نکات منفی را به حاکمان منتسب ساخت. برای اثبات این دیدگاه فقط کافی است به نقش و وظیفه‌ی عالمان روحانی و منجمان و غیره در تمام دوران صفوی و به خصوص در زمان سقوط اصفهان توجه شود. هنگامی که حکومتی سرنگون گردید آن وقت ماهیّت سستی‌ و نواقص آشکارتر شده و مدیریت‌های اعمال شده به چالش کشیده خواهد شد. در این زمان نکته‌ی جالب آن است که هیچ کدام مسؤولیت اصلی را بر عهده نگرفته و دیگری را عامل فساد و فروپاشی معرّفی کرده و به توجیه دیدگاه‌های خود می‌پردازند و داستان کی بود کی بود، من نبودم به راه می‌افتد. نجف لک زایی به نقل قول در باره‌ی علل سقوط حکومت صفوی می‌نویسد: «در تحلیل خاتون آبادی از سقوط صفویه آمده است چون در دوره‌ی وفور نعمت، دولت و مردم به شکر آن نپرداختند و دچار غفلت شدند فتنه‌ها و فساد در همه جا شایع شد و نعمت به نقمت تبدیل گشت. ضمن این که موقعیّت عالمان دینی نیز تضعیف شد و در نتیجه از دست آن‌ها کاری ساخته نبود! روشن است که وی از زاویه‌ی دینی به تحلیل مسأله پرداخته است؟!»[1]

طبق این دیدگاه که موقعیّت علما تضعیف شده است سخنی درست نیست، زیرا تأثیر مجلسی‌ها و فتواهایی که بر علیه فرقه‌های دیگر مذهبی صادر کرده‌اند پیامی دیگر را نشان می‌دهد.[2] کمپفر جهانگرد آلمانی که در زمان شاه سلیمان به ایران آمده در خاطرات خود در باره موقعیّت مجتهد و قدرت او می‌نویسد: «شگفت آن که متألهین و عاملین به کتاب نیز در اعتقاد به مجتهد با مردم ساده دل شریکند و می‌پندارند که طبق آیین خداوند پیشوای روحانی مردم و قیادت مسلمین در عهده‌ی مجتهد گذاشته شده است؛ در حالی که فرمانروا تنها وظیفه دارد به حفظ و اجرای نظرات وی همّت گمارد. بر حسب آن چه گفته شد مجتهد نسبت به صلح و جنگ نیز تصمیم می‌گیرد. بدون صلاحدید وی هیچ کار مهمّی که در زمینه‌ی حکومت بر مؤمنین باشد صورت نمی‌پذیرد؛ امّا شاه که خداوند زمام رعایا و اداره‌ی کشورش را به دست او سپرده است باید از زبان مجتهد وقت نیّت و مشیّت او را دریابد. امّا درباره احترامی که شاه صفوی به مجتهد می‌گذارد این را می‌توان گفت که قسمت زیادی از آن متصنّع است و در این کار شاه پروای مردم را می‌کند، زیرا پیروی مردم از مجتهد تا بدان پایه است که شاه صلاح خود نمی‌داند به یکی از اصول قابل تخطّی دین تجاوز کند و یا در کار مملکت داری به کاری دست بزند که مجتهد ناگزیر باشد آن را خلاف دیانت اعلام کند.»[3]

با توجه به موارد مطرح شده این نکته را نمی‌توان پذیرفت که فقها تنها نقش ارشادی و کنترل و هدایت پادشاهان را بر عهده داشته‌ و مسؤول ایستایی تحوّلات فرهنگی و سیاسی نمی‌باشند. توافق فقها و سلاطین در تمام سیستم حکومتی صفویان دیده می‌شود و برتری مذهبی آن در زمان شاه سلطان حسین به اوج خود ‌رسید. در مورد تأثیر فعالیّت علما و فقیهان بر جامعه و عملکرد پادشاهان تحقیقی ویژه لازم است تا معلوم شود که چه نتایجی برای مردم این مرز و بوم به دنبال داشته است. آقای رسول جعفریان دوران صفویه را از نظر اعتلای سیاسی و مذهبی بسیار با اهمیّت می‌شمارد و می‌نویسد: «در یک جمله می‌توان دوره‌ی صفوی را نقطه قوّت تاریخ کشور ما به حساب آورد؛ چرا که وقتی دولت صفوی قوام گرفت و آن گاه که تثبیت شد تحوّل عمیقی را در ایران آغاز کرد و گرچه این تحوّل با ابزارهای سنّتی صورت می‌گرفت؛ امّا سبب شکوفایی همه جانبه در ایران شد. آبادی ایران از لحاظ اقتصادی در دوره صفوی بسیار قابل توجه است؛ هم چنان که به لحاظ فرهنگی و ساخت و باز ساختِ آثار تاریخی از هر حیث یادآور دوره‌ی پر شکوه و پر ثروتِ سلجوقی در ایران است. مدارس بی‌شمار، موقوفات فراوان، امکانات علمی گسترده، حفظ میراث مکتوب گذشته به ویژه میراث مکتوب شیعه، کتابت صدها هزار نسخه خطی در حوزه‌ی قدرت صفویان که بسیاری از آن‌ها تا به امروز برجای مانده، ایجاد مساجد بزرگ و بسیاری از امور دیگر، نشان می‌دهد که ایران دوره صفوی دوره‌ای درخشان در تاریخ ایران اسلامی بوده است. سفرنامه‌های بیگانگان در ایران آن روز، شاهدی بر پیشرفت‌های علمی و اجتماعی در ایران است.»[4] ایشان در باره دولت صفویه و چگونگی مشارکت علما در آن می‌نویسد: «آن چه در روابط میان شاهان صفوی و علمای شیعه، پیش آمد مراحل چندی را پشت سر گذاشت. نخستین مرحله مربوط به تأسیس دولت صفوی است که اساساً هیچ فقیهی در آن نقش نداشت. در واقع این دولت بر اساس نظریه‌ی سیاسی ویژه‌ای که در دایره‌ی تصوّف بین مرشد کامل و مریدان به وجود آمد و سیستمی که باید از آن با عنوان خلیفه‌گری یاد کرد به قدرت رسید. مبنای اطاعت قزلباشان از شاه اسماعیل، اعتقاد آنان به اسماعیل به عنوان رئیس خانقاه اردبیل بود و هیچ گونه توجیه طایفه‌ای و فقهی به معنای مرسوم آن وجود نداشت. بنابراین در مرحله تشکیل این دولت، فقها نقشی نداشتند و در سال‌های نخست نیز نه فقیه قابل ملاحظه‌ای وجود داشت و نه حتی کتاب فقهی مهمّی مبنای انجام اعمال شرعی بود. علمای ایرانی که تا این زمان به شاه اسماعیل کمک می‌کردند بیشتر حکیم و فیلسوف بودند تا فقیه. به علاوه، شماری از آنان که در زمره‌ی شاگردان دوانی و خاندان دشتکی بوده و سابقه تسنن داشتند در این زمان تازه به تشیّع گرویده و از اساس با فرهنگ شیعی ناآشنا بودند.

مرحله دوم حضور تدریجی فقها در حکومت صفوی و همکاری آنان با این دولت در اداره امور مذهبی- سیاسی است. بیش‌تر فقهای شیعه‌ی این دوران که متون فقهی کهن و نیز سیره‌ی فقهای پیشین را در اختیار داشتند از نظر حمایت از سلطان عادل و پذیرفتن منصب در حکوت چنین سلطانی تردیدی نداشتند. البته این مسأله در همان حدّ تحلیل سابق باقی نمانده، تبیین جدیدی براساس مبانی پیشین از بحث مشارکت و همکاری صورت گرفت. تا آن جا که به دولت صفوی مربوط می‌شد، روشن بود که مقام صدارت و قضاوت که کار رسیدگی به امور شرعی را در اختیار داشت، نمی‌توانست به یک صوفی یا حکیم سپرده شود، چرا که اداره این امور نیاز به فقه و شریعت داشت. در این جا بود که از اواخر دولت شاه اسماعیل نیاز به حضور فقها احساس شد. به همین دلیل و به آرامی پای فقهای شیعه در حد اداره‌ی امور شرعی و قضایی در دولت صفوی باز شد.

با روی کار آمدن شاه طهماسب، حضور فقیهان شیعه در دربار صفوی سرعت بیشتری به خود گرفت و با توجه به این که تهماسب سخت معتقد به تشیع فقاهتی بود، روند نفوذ فقها در زمان طولانی سلطنت او بسیار سریعتر شد. به این عبارت زیبای عبدی بیگ شیرازی در باره جایگزین کردن فقیه به جای حکیم در دوره تهماسب توجه کنید:{شاه طهماسب} میرغیاث‌الدّین منصور صدر را چون از فقه بخشی نبود و در حکمت و فلسفه و هیأت و ریاضی و طب از دیگر علما ممتاز بود از آن منصب عزل فرمود، امیر معزالدین محمّد نقیب میرمیرانی اصفهانی را که به فقهات ممتاز و به ورع و تقوا بین‌الاقران سرافراز بود، نصب فرمودند.

دو مسأله جالب به لحاظ تاریخی در این دوره وجود داشت که سبب شد تا فقهای شیعه به طور جدی‌تری وارد حکومت صفوی شوند. یکی خواست و علاقه شاه تهماسب و دیگری ظهور محقق کرکی از فقهای برجسته تاریخ شیعه که درست به موقع در این صحنه حاضر شد و با کمال جرأت نظریه‌ی مشارکت علما را در دولت صفوی با جدیّت مطرح کرد. نظریه‌ی فقهی که دست کم در دوره صفوی به صورت جدّی، مبنای مشارکت علما در این دولت بود. از نوع همکاری با سلطان عادل یا جائر نبود، بلکه بالاتر از آن، این نظریه بود که حکومت از آن فقیه بوده و فقیه جامع‌الشّرایط یا به تعبیر آن روز مجتهدالزّمانی در عصر غیبت، تمام اختیارات امام معصوم را دارد. روشن بود که شاهان صفوی و دربار آن‌ها که مجموعه رؤسای طوایف سی و دو گانه قزلباش بودند تن به حکومت فقها نمی‌دادند؛ پس باید راهی به وجود می‌آمد که تحقّق این حکومت در عمل ممکن باشد. این راه آن بود که فقیه از روی مصلحت وقت قدرت سیاسی مشروع خود را به سلطان واگذار کند. در چنین شرایطی شاه، نایب مجتهد برای اداره کشور بود. این چیزی بود که تهماسب به صراحت آن را پذیرفت و خود را نایب فقیه جامع‌الشرایط دانست. زمانی که سلطان قدرت سیاسی را در دست می‌گرفت با استفاده از امکانات مالی و نظامی خود از فقیه دعوت می‌کرد تا اداره امور شرعی را عهده‌دار شود. این نظریه بر مبنای همان نظریاتی بود که شیخ مفید، سید مرتضی و به ویژه ابوالصلاح حلبی داده بودند و نیابت فقیه را در مناصبی که عهده‌دار می‌شود از طرف امام زمان علیه‌السلام دانسته بودند. کاری که محقّق کرد، آن بود که با استفاده از نیابت خود، سلطان را به عنوان نماینده‌ی خود مشروعیت بخشید.عمده تلاش کرکی آن بود که نقش مجتهد جامع‌الشّرایط را در این دوره تثبیت کرده و این کار را از طریق نظریه ولایت فقیه که ریشه استواری داشت به انجام رساند. وی در رساله نماز جمعه خود نوشت:اصحاب ما بر این امر متّفق‌اند که فقیه عادل، امین جامع‌ شرایط فتوا که از وی با تعبیر مجتهد در احکام شرعی یاد می‌شود، نایب ائمه‌ی هدی در عصر غیبت است. در تمام آن چه که نیابت بردار است تنها برخی اصحاب مسأله قتل و حدود را استثنا می‌کنند. طبیعی بود که در مقابل این قدرت شرعی برای فقیه، شاه تهماسب همان نظریه فقهی- سیاسی محقق کرکی را بپذیرد؛ یعنی خود را نایب مجتهد بداند. پس از آن نیز به عنوان حاکم عرف، ضمن یک فرمان به تمامی امرا و استانداران و حکام عرف و شرع دستور داد که به آن چه که محقق کرکی امر می‌کند بدون استثنا عمل کنند. بعدها شاه اسماعیل دوم(984- 985) نیز به فرزند محقق کرکی گفت این سلطنت حقیقتاً تعلّق به حضرت امام صاحب الزمان علیه السلام می‌دارد و شما نایب مناب آن حضرت و از جانب او مأذونید به رواج احکام اسلام و شریعت قالیچه‌ی مرا شما بیندازید و مرا شما بر این مسند بنشانید تا من به رأی و اراده شما بر سریر حکومت و فرماندهی نشسته باشم. این عالم که یا اطمینان به سخن اسماعیل دوم نداشت یا خوی اشرافی داشت؛ زیر لب فرمودند که پدر من فراش کسی نبود.

صرف نظر از امور شرعی که احکام و اجرای آن زیر نظر هیأت حاکمه دینی بود، آن چه باقی می‌ماند امور فرعی اداره کشور بود که در اختیار سلطان باقی می‌ماند و به این ترتیب نوعی تقسیم بندی قدرت پذیرفته شد. البته از دیدی که از آن صحبت شد مشروعیت سلطان در اداره امور عرفی نیز از فقیه گرفته می‌شد. با این حال اداره امور عرفی به صورت مستقیم به شاه واگذار شد و امور شرعی در اختیار مجتهد قرار گرفت. امور شرعی در دو بخش به صدر و شیخ الاسلام واگذار شده و به مرور کار صدر، اداره موقوفات و امور وابسته به آن و کار شیخ‌الاسلام نظارت بر اجرای امور شرعی در حدّی گسترده‌تر بود. البته شاه برای استوار کردن تخت سلطنت خود لقب مرشد را برای خود نگاه داشت؛ برای این که سپاه قزلباش وی هنوز شیعه‌ی فقاهتی نبودند تا بر اساس آن قدرت شاه را به رسمیت بشناسند. آنان به طور سنّتی شاه را مرشد کامل می‌دانستند. این مسأله حتی تا آخرین روزهای دولت صفوی نیز وجود داشت؛ جز آن که در زمان شاه عباس اول به این سو هر روز کم‌ رنگ‌تر می‌گردید. از دست دادن این پایگاه یکی از عوامل مهّم زوال دولت صفوی بود. سیر مشارکت علما در طول دو قرن و اندی حاکمیت دولت صفوی به طور یک نواخت پیش نرفت. در دوره دراز سلطنت شاه طهماسب (930- 984) قدرت فقها نهادینه شد و به همین دلیل امکان حذف آن به مقدار زیادی از بین رفت. پس از وی شاه اسماعیل دوم به رغم آن که به تسنّن گرایش یافت به دلیل فشار فقها مجبور به عقب نشینی گردید. پس از وی در تمام دوران صفوی و پس از آن تا آستانه‌ی عصر جدید امور شرعی همچنان در اختیار فقها قرار داشت. البته این اختیارات در دوره‌هایی محدود یا مبسوط می‌گردید. در دوران شاه عباس به دلیل شیوه‌ی خاص وی در اداره امور که همراه با نوعی استبداد به رأی بوده و مایل بود تا همه‌ی کارها زیر نظر او انجام شود، قدرت آنچنانی برای مقام صدر و شیخ‌الاسلامی باقی نماند. در عین حال به صورت سنّتی این افراد همراه با قاضی اداره امور شرعی را عهده‌دار بودند. آن چه مهم است این که به هر حال تمامی این افراد را سلطان معیّن می‌کرد و به دلیل قدرت سیاسی فوق‌العاده خود سلطه خویش را بر روحانیون نیز اعمال می‌نمود. با این همه جز در موارد بحرانی صدر، شیخ‌الاسلام و قاضی به طور عادی به احکام شرع عمل می‌کردند. ناگفته نماند که از این زمان به بعد نوعی ارتباط سببی میان شاه و صاحب منصبان مختلف برقرار شد.

در آخرین مرحله یعنی دوران سلطنت شاه عباس دوم تا شاه سلطان حسین صفوی، قدرت فقها به مرور رو به فزونی گذاشت. روابط هر سه شاه با علما نیرومندتر و شمار عالمان و فقیهانی که به نوعی در ارتباط با کارهای حکومتی هستند بیشتر شد. عباس دوم با تشکیل یک شورای فقهی که آن را به هدف حل یک مسأله خاصّ در باره هندوهای مقیم اصفهان به راه انداخت، همکاری علما را جدی‌تر کرد. او بیش از پدر بزرگ خود با علما رفت و آمد داشت و این سنّت تا آخرین سال‌های روزگار صفوی دنبال شد و شاید بتوان گفت: در زمان شاه سلطان حسین به اوج خود رسید. با این حال نباید تصور کرد که قدرت از دست شاه و درباریان بیرون رفته بود. در همه‌ی این امور باز این شاه و درباریان بودند که تصمیم نهایی را گرفته و اگر اراده می‌کردند مانع از اجرای فرامین شرعی توسط مقامات دینی می‌شدند. در واقع این مشارکت در چهار چوب قدرت فوق‌العاده سلطنت بود که در جایی که به منافع شخصی‌اش لطمه نزند اجازه اعمال نفوذ به روحانیون داده می‌شد. روشن است که مقدار باقی مانده، اندک نبوده و دست روحانیون از جهات زیادی برای اعمال احکام دینی باز بود. طبعاً فقها با واگذاری امور به سلطان می‌بایست انتظار آن را می‌داشتند که سلطان با استفاده از قدرت سیاسی- نظامی خود آن‌ها را محدود کند.»[5]

آن چه که در دوران صفویه بسیار مطرح می‌باشد اهمیت و نقش علمای مذهبی و ارتباط و تعامل آنان با حاکمان جبّار و فاسد صفوی می‌باشد. اصولاً قشرهای سیاسی و مذهبی لازم و ملزوم یک دیگر بوده‌اند. مردان سیاسی برای توجیه اهداف نظامی خود احتیاج به روحانیون و توده‌های مردم داشته‌اند؛ زیرا هیچ چیز برای به حرکت درآوردن توده‌ها بهتر از تغییر افکار نبوده است. روحانیون نیز برای دستیابی اهداف تبلیغی، احتیاج به نزدیک شدن و استفاده از حاکمان را لازم می‌دانسته‌اند؛ زیرا تمام جنبش‌های مذهبی و غیره با حمایت حاکمان وقت توسعه یافته است. بنابراین در بررسی‌های تاریخی رابطه تنگاتنگ روحانیون و حاکمان را نمی‌توان نادیده گرفت. همان گونه که در تاریخ عملکرد حاکمان مورد بررسی قرار می‌گیرد، عملکرد روحانیون نیز مدّ نظر می‌باشد. متأسّفانه روحانیون عهد صفوی اغلب نظاره‌گر و توجیه کننده‌ی اعمال پادشاهان فاسد بوده‌اند و حاکمان را تاری جدا بافته از دیگران معرّفی کرده‌اند و کمتر انتقادی از آنان دیده می‌شود. در دوران شاه سلطان حسین و پدرش شاه سلیمان اوج این روابط را می‌توان مشاهده کرد که تقریباً روحانیون همه کاره‌ی دولت بوده‌اند. همان گونه که شاه سلطان حسین و خانواده‌ی سلطنتی مسؤول تزلزل و سقوط صفویه می‌باشند به همان میزان روحانیون نیز مقصّر می‌باشند. در هنگام محاصره‌ی اصفهان اعمال آنان را در حدّ حمایت از دشمن باید تلقّی کرد و به هیچ وجه نباید همه‌ی مشکلات را بر سر شاه سلطان حسین خالی کرد. نجف لکزایی در باره‌ی رابطه روحانیون و حاکمان صفوی با استفاده از واژه‌ی همگرایی چنین نتیجه می‌گیرد و می‌نویسد: «در عصر صفوی امری متناسب با مقتضیات زمان و مکان در ساخت اندیشه و عمل سیاسی شیعه و نیز در ساخت نظم سلطانی صورت گرفته است. به عبارت دیگر در این عصر دو نیروی عمده‌ی نهاد سلطنت و نهاد مرجعیّت و رهبری دینی به طور مقارن گسترش یافته‌اند. این دو نیرو تعارض‌های جدّی با یک دیگر داشتند، امّا به دلایل مختلف از جمله داشتن دشمنان مشترک و نیاز شدیدی که نهاد سلطنت به کسب مشروعیت دینی و نهاد مرجعیّت به گسترش قلمرو مذهبی و حمایت از شیعیان داشت با یک دیگر همکاری‌هایی داشتند. اندیشه و عمل سیاسی عالمان شیعی در این عصر در قالب گفتمان اصلاح قابل تبیین است. در این همکاری‌ها به مرور این نظریه تقویت شد که سلطان شیعی چون یکی از شیعیان غیر مجتهد است، ناگزیر است از مجتهد شیعی تقلید کند؛ بنابراین نهاد مرجعیّت و رهبری دینی به تدریج تقویت شده و در جهت استقلال بیشتر از سلطنت گام برداشت. این دو نیرو از آن زمان به شکل موازی، البته با افت و خیزهایی در ایران حرکت می‌کردند تا سرانجام در دوره جدید نهاد سلطنت تصمیم به تضعیف نهاد مرجعیت گرفت که به دلیل ناتوانی گفتمان اصلاح و تقیّه در پاسخگویی به اهداف شیعه، گفتمان انقلاب شکل گرفت و توانست برای همیشه نهاد سلطنت را از صحنه ایران حذف کند.»[6] ایشان عملکرد روحانیون را توجیه پذیر و مثبت ارزیابی می‌کند. در صورتی که آن چه از تاریخ استنباط می‌شود همواره علما به نفع حاکمان عمل کرده و مردم را به مسیر خرافات و اختلافات هدایت کرده‌اند و بدین نکته اشاره می‌کند که «به نظر می‌رسد علمای شیعه با اتکّا به قدرت مذهب، از عصر صفویه به بعد تنها گروهی بوده‌اند که توانسته‌اند قدرت بلامنازع سلاطین را به چالش بکشند و از حقوق مردم در مقابل تعدّی شاهان دفاع کنند. همچنین در ایران عصر قاجار و پهلوی که استقلال کشور به خطر افتاد و سلاطین یا دلالان وطن فروشی بودند و یا از آنان کاری ساخته نبود. باز هم علما بودند که با اتّکای به مردم متدیّن توانستند از استقلال ایران حفاظت کنند.»[7]

درباره همکاری مثبت علمای مذهبی در دوره صفویه به نقل از رهبر انقلاب اسلامی چنین آمده است: «امام خمینی که خود تجربه‌ی کار سیاسی، آن هم از نوع انقلابی داشته است ضمن تأیید رفتار سیاسی علمای شیعه و دفاع از خواجه نصیرالدّین طوسی، محقّق ثانی و شیخ بهایی، به انتقاد منتقدان در باره همکاری علامه مجلسی با سلاطین صفویه پاسخ داده و ایراد آن‌ها را ناشی از عدم اطّلاع آن‌ها از واقعیّت‌های تاریخ می‌داند. امّا قضیّه‌ی خواجه نصیر و امثال خواجه نصیر را شما می‌دانید. این را، که خواجه نصیر، که در دستگاه‌ها وارد شد، نمی‌رفت وزارت کند؛ می‌رفت آن‌ها را آدم کند. نمی‌رفت برای این که در تحت نفوذ آن‌ها باشد. می‌خواست که آن‌ها را تا اندازه‌ای بتواند و امثال او مثل محقّق ثانی، مثل مرحوم مجلسی و امثال مرحوم مجلسی که در دستگاه صفویه بود صفویه را آخوند کرد، نه خودش را صفویه کرد. آن‌ها را کشاند توی مدرسه، توی مدرسه و توی علم و توی دانش. و این‌ها تا آن اندازه‌ای که البتّه توانستند بناءً علیه ما، نباید مقایسه بکنیم که روحانیون یک وقتی اگر وارد شدند. الآن هم ما اگر بتوانیم، ما آن وقت هم اگر می‌توانستیم آن طوری که آن‌ها می‌خواستند خدمت کنند، ماهم وارد می‌شدیم. برای این که مقصد این است که انسان درست بکنیم. اگر انسان بتواند که محمّد رضا را انسان کند بسیار کار خوبی است. انبیاء برای همین آمده‌اند.

در باب امور سیاسی.... یک طایفه از علما، این‌ها گذشت کرده‌اند. از یک مقاماتی و متصّل شدند به یک سلاطین. با این که می‌دیدند که مردم مخالفند؛ لکن برای ترویج دیانت و ترویج اسلامی و ترویج مذهب حق. این‌ها متصّل شدند به یک سلاطین و این سلاطین را وادار کردند. خواهی نخواهی برای ترویج مذهب. مذهب تشیّع. این‌ها آخوند درباری نبودند. این اشتباهی است که بعضی نویسندگان ما می‌کنند. سلاطین اطرافیان این آقایان بودند، این‌ها اغراض سیاسی داشتند. اغراض دینی داشتند. نباید تا کسی به گوشش خورد که مثلاً مجلسی، رضوان‌الله علیه، محقّق ثانی، رضوان‌الله علیه، شیخ بهایی، رضوان‌الله علیه، با این‌ها روابط داشتند، می‌رفتند سراغ این‌ها. همه‌ی‌شان می‌کردند. خیال کند که این‌ها مانده بودند برای جاه و عزّت و احتیاج داشتند به این که شاه سلطان حسین یا شاه عباس به آن‌ها اعتنایی بکنند. این حرف‌ها نبوده در کار، آن‌ها گذشت کرده‌اند. یک مجاهد نفسانی کردند برای این که مذهب را به وسیله‌ی آن‌ها به دست آن‌ها ترویج کنند. وقتی جلوگیری از سبّ حضرت امیر می‌خواستند، بکنند. در یکی از بلاد ایران، شنیدم اجازه خواستند که خوب، شش ماه دیگر صبر کنید ما سبّ‌اش کنیم. این‌ها در یک همچو محیطی که سبّ امیر این طورها بوده و رایج بوده و از مذهب تشیّع هم خبری نبود و هیچ اسمی نبود. این‌ها رفته‌اند. مجاهده کرده‌اند. خودشان را پیش مردم، مردم آن عصر شاید اشکال به آن‌ها داشتند از باب نفهمی. چنان چه حال هم اگر کسی اشکال کند، نمی‌تواند قضیّه را، غرض ندارد. نمی‌داند قضیّه را.»[8]


 



[1] - چالش سیاست دینی و نظم سلطانی، با تأکید بر اندیشه و عمل سیاسی علمای شیعه در عصر صفویه، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، 1385، نجف لک زایی، ص 131

[2] - علامه مجلسی و پسرش با چهار تن از شاهان صفوی معاصر بوده‌اند. شاه صفی (1038 – 1052)، شاه عباس دوم (1052 – 1077)، شاه سلیمان صفوی (1077 – 1105) و شاه سلطان حسین آخرین پادشاه سلسله صفوی (1105 – 1135)

[3] - همان ص 318

[4] - صفویه در عرصه دین، فرهنگ و سیاس، جلد اول، تألیف رسول جعفریان، انتشارات پژوهشکده حوزه و دانشگاه، 1379، صفحه  15 مقدمه

[5] - صفویه در عرصه دین، فرهنگ و سیاست، تألیف رسول جعفریان، جلد اول، 1379، صفحات 119 تا 123

[6] - چالش سیاست دینی و نظم سلطانی، با تأکید بر اندیشه و عمل سیاسی علمای شیعه در عصر صفویه، نجف لکزایی، قم پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، 1385- ص 21

[7] - همان، ص 109

[8] - همان صص 374 و 375

9 - آینه عیب نما، نگاهی به فریاد کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، ص 96

عقاید مذهبی اجداد صفویان

 

 

 

عقاید مذهبی اجداد صفویان

 

پس از حملات ویرانگر مغولان و تیمور اوضاع اجتماعی ایران دچار تحولات مذهبی و سیاسی زیاد گردید. از آن جا که ساکنان و ترکان آسیای میانه دارای مذهب خاصی نبودند و از عقاید جادوگران قبیله‌ای تبعیت می‌کردند پس از ورود به ایران نیز همان نقش را در وجود رهبران مذهبی می‌یافتند. در این میان بسیاری از افراد مذهبی زیرک که به دنبال نزدیک شدن به حاکمان ترک بوده و خواهان نان و نوایی بودند خود را به صورت انسان‌هایی که قادر به راز گشایی و دخل و تصرف در جهان امور غیبی هستند، مطرح ساختند. این وضعیت از اوایل قرن ششم هجری در نواحی وسیعی از شرق تا غرب ایران که سرزمین آناتولی باشد رواج داشت و در چنین ظرفیتی است که صوفیان پا به عرصه‌ی اجتماعی نهادند. منش و تبلیغات صوفیان به نحوی بود که ظلم و ستم حاکمان را توجیه کرده و مردم را به اطاعت و تحمل بر وضع موجود تشویق می‌کردند. صوفیان اعتقاد داشتند که در برابر اراده‌ی خدا هیچ اعتراضی نباید کرد و باید حاکمیت سیاسی زمان را پذیرفت. آن‌ها معتقد بودند که پادشاهی یک جلوه از خدایی است و پادشاه مسلمانی که با دین خدا در ستیز نباشد هر عملی را که انجام دهد عین عدل است. شیخ صفی با ترویج این عقاید هیچ گاه خطری برای حاکمان زمان نبود و مدت 35 سال با ناز و نعمت دستگاه تصوف اردبیل را رهبری کرد و از مرحمت شاهان روزی ‌خورد و دارای اراضی و املاک زیادی گردید. یکی از حاکمانی که مورد تمجید شیخ صفی و پسرش قرار می‌گیرد تیمور لنگ می‌باشد. تیمور در امور نظامی چیره دست بود و کمترین اعتقادی به خدا و پیامبران نداشت، ولی چون می‌دانست که مردم عادی سخت پایبند معتقدات مذهبی خویش می‌باشند بنابراین در هر شهر و دیاری خود را دلبسته مذهب آن منطقه نشان می‌داد و با پیشوایان مذهبی وارد بحث و گفتگو می‌شد و به این طریق شاید بیش از هر کس دیگر مذهب را وسیله‌ی اهداف سیاسی خود قرار داده بود. بعد از فوت شیخ صفی فرزندش شیخ صدرالدین جانشین او شد و دستور داد تا بارگاهی بزرگ بر قبر شیخ صفی بسازند تا باعث جلب و گرایش بیشتر مردم عوام به ابهّت آن گردد. براساس عقاید ترویجی صوفیان حملات تیمور نیز مورد تأیید شیخ صدرالدین قرار گرفت. مرحله دوم یورش تیمور مصادف با سرپرستی خانقاه توسط خواجه علی سیاهپوش پسر شیخ صدرالدین بود. خواجه علی نیز همانند پدرش امیر تیمور را پادشاهی عادل نامید و در نتیجه مورد احترام بسیار تیمور واقع شد. امیر تیمور پس از حمله به آناتولی هزاران نوجوان تاتار را که به اسارت گرفته بود با خود به اردبیل آورد و به عنوان صدقه به خانقاه اردبیل تقدیم کرد. این چند هزار جوان در آینده هسته اولیه گروه قزلباشان را تشکیل دادند.

تا قبل از حکومت صفوی پیروان اهل تسنن بر دیگران غلبه داشتند و به دلیل عدم توجه حاکمان مغول و تیمور به مسائل مذهبی تنش و اختلافات مذهبی چندان رواج نداشت. بر اساس منابع موجود شیخ صفی مذهبی شافعی داشته و در تضاد با عقاید شیعه‌ی زیدی رایج در ایران نبوده است. در مورد شیعه بودن اجداد پادشاهان صفوی که بعد از شاه اسماعیل بر آن اصرار ورزیده‌اند شک و تردید بسیار وجود دارد؛ زیرا شاه اسماعیل توسط قزلباشانی به حکومت می‌رسد که با تاریخ و عقاید مذهبی ایران نا آشنا بودند و سپس با تلفیق عقاید شیعه‌ی بکتاشی از آناتولی و مهاجران لبنانی شیعه صفوی شکل می‌گیرد. دکتر احمد تاجبخش در مورد عقاید مذهبی صفویان و طریقت صوفیگری می‌نویسد: «اساساً اگر معتقد باشیم که اجداد صفویان از صوفیان بوده‌اند، نمی‌توانیم برای آن‌ها مذهب خاصی قائل شویم؛ زیرا عرفا و صوفیان آداب و مراسم مذهبی را مخصوص اهل ظاهر می‌دانند و خود را در عالمی می‌پندارند که با عالم دیگران فرق دارد، ولی از آن جایی که خواسته‌اند مورد طعن مردم قرار نگیرند به مذهب مردم محل اقامت خود تظاهر کرده‌اند. طبق مدرکی که در دست است شیخ صفی‌الدین اردبیلی مذهب شافعی داشته و حمدالله مستوفی نیز در کتاب نزهة‌القلوب به این مسأله اشاره کرده است. مردم اردبیل اکثراً بر مذهب امام شافعی‌اند و مرید شیخ صفی‌ علیه‌الرّحمه و دیگر آن که در احسن‌التواریخ به نامه‌ای که عبید خان ازبک در سال 1530 م به شاه تهماسب نوشته، اشاره می‌کند که شیخ صفی‌الدین به مذهب تسنّن تمایل داشته است و می‌گوید:پدران کلان شما، جناب مرحوم شیخ صفی را همچنین شنیده‌ایم که مردی عزیز اهل سنّت و جماعت بوده و ما را حیرت عظیم دست می‌دهد که شما نه روش حضرت مرتضی علی را تابعید و نه روش پدران کلان را.»[1]

از آن جا که توصیفی از سیر تحول و تکامل عقاید مذهبی و صوفیگری در این دوره ضرور به نظر می‌رسد و بدون توجه به آن در تصورات اولیه‌ی خاستگاه شیعه‌ی صفوی ناقص خواهد بود، در حد توان به دیدگاه دیگران نیز اشاره‌ای کوتاه می‌گردد. میشل. م مزاوی در باره سید بودن صفویان می‌نویسد: «اشاره بر ذریّه علوی بودن شیخ صفی و این که وی یک نفر «سیّد» بوده، از کارهای مورّخین بعدی صفویان است که شاهان صفوی در تلاششان برای تحکیم قدرت خود در ایران به مورخین درباری خود دستور دادند تا یک چنین ادعاهایی را در تألیفاتشان بگنجانند. ادّعای سیادت دودمان صفویان تا خاندان علی (ع) فقط یک قسمت از شجره نامه شیخ صفی‌الدین را در برگرفته است که تا جدّش فیروز شاه (زریّن کلاه) پیش می‌رود. به نظر می‌رسد که از فیروز تا شیخ صفی (از طریق عوض، محمّد، صالح، قطب‌الدّین و جبرئیل خوب جاسازی شده و عموماً صحیح باشد. از نسل چهاردهم که فیروز شاه را به امام هفتم، امام موسی الکاظم ربط می‌دهد جعلی می‌نماید و کار نویسندگان بعدی دربار صفوی است.

چنان که دیدیم در زمان چهار رهبر نخستین طریقت اردبیل یعنی شیخ صفی، شیخ حیدر، خواجه علی و شیخ ابراهیم تمام علائم حاکی از آن بود که این طریقت مرکز مهمّی برای توسعه و اشاعه‌ی آیین صوفیگری در آذربایجان در شرق و در قلمرو تیموریان و در غرب در آناتولی به شمار می‌رود. در خلال این دوره از حیات این طریقت، هیچ نوع نشانه‌ی محسوسی از تشیّع در حدود شیعه اثنی عشری و یا در سطح مردمی «غلاة» مشاهده نمی‌شد و چنان که مینورسکی می‌گوید صاحبان اردبیل به عنوان شیوخ محترم زندگی می‌کردند و عمر خود را به عبادت و روزه داری می‌گذرانیدند و به خاطر قدرت مافوق‌الطبیعه معروف بودند. چنین می‌نماید که بی نظمی‌ها و اغتشاشات سیاسی که پس از مرگ آخرین سلطان ایلخانی ابوسعید رخ داد زمینه‌ی مساعدی برای اشاعه این طریقت به وجود آورده است. ابن فضل‌الله العمری (متوفی 749/1349) در مسالک الابصار خود در جایی که از تاریکی و ظلمت کامل، عدم وحدت و فساد و از مدّعیان تاج و تختی که اینجا و آن جا توسط گروهک‌هایی حمایت می‌شدند، حرف می‌زند به خوبی این وضع درهم و برهم را توصیف می‌نماید. تصویر این زمان نمونه‌ی کامل زوال و بی‌نظمی عمومی است.

طبیعی به نظر می‌رسد که در این دوره‌ی نا آرام، طرایق صوفیگری نسبت به سابق بیشتر رشد کند، چرا که این مراکز علاوه بر این که به عامّه‌ی مردم نوعی آرامش خاطر در سطح اسلامِ مردمی می‌داد اغلب ملجائی بود برای افرادی که از دست ستمکاران و سخت کشی مستبدّین دنیاگرا فرار می‌کردند. یکی از این موارد را فصیحی خوافی در«مجمل» خود و یکی دیگر را ابن خلدون در تاریخ خویش آورده‌اند و این‌ها البته تنها مورد هم نیستند. قداست اردبیل و حول و حوش آن، اغلب آن جا را به صورت زیارتگاهی درآورده بود. تعدادی از شاهزادگان تیموری بر سر راه لشکرکشی‌های خود در غرب علیه برخی از واسال‌های متمرّد راه خود را به طرف اردبیل کج کرده و نسبت به رؤسای این طریقت ابراز احترام می‌کردند. عبدالرّزاق سمرقندی در کتاب خود به نام مطلع‌السّعدین یکی از این دیدارها را تحت سال 823/1420 رقم زده است.

رشد و تعداد و اهمیّت طرایق صوفیگری در زمان اغتشاشات پس از عهد مغول در ایران با فعالیّت گروه‌های مشابه که در این موارد در جاهای پر جمعیت متمرکز شده بود – نظیر «فتیان» یا «اخوان» که معیار متعالی از رهبری و رفتار را به نمایش می‌گذاشتند و برای بیداری قدرت‌های مرکزی لازم بود، تقویت گردید. عباس اقبال محقق معاصر ایران در کتاب تاریخ مفصّل خود توصیف بسیار جالبی از این وضع عرضه می‌کند و می‌گوید که تعداد صوفیان در آذربایجان، گیلان و مازندران در اواخر سلطنت ابوسعید رو به ازدیاد گذاشت. او همچنین از اهل فتوّت و اهل اخوّت صحبت می‌دارد و اضافه می‌کند که در تمام موارد علی بن ابی طالب (ع) «فتی» و «مولای» گروه‌های متصوّف و «اخی‌ها» بود. از قسمت‌های مهم و با ارززش عبارات اقبال اشاره‌ای است که وی به موقعیت ویژه حضرت علی (ع) نموده است. این مسأله دیگر احتیاجی به توضیح عقیده‌ی تشیّع یا امامت و یا دوازده امام ندارد. چون این مسائل بسیار بحث انگیز در سطح عمومی اسلامِ مردمی هرگز واقعاً مطرح نشده و یا در واقع هرگز در سطح علایمِ اصلی مذهبی- الهی‌اش درک نگشته است. علی (ع) و اهل بیت پیامبر (ص) به دلیل رمز سنتی که از همان ایام صدر اسلام در دور و بر آن‌ها بوده از احترام خاصّی برخوردارند. در آن‌ها همه چیز متمرکز است که سینه به سینه به صورت سنّت درآمده است و مسلمین آرزو دارند که صاحب ادوار طلایی شوند که گذشته و رفته است.

م.ف.کوپرولو هم در اثرش به نام «تورک ادبیاتی ندا اینک متصوّف لر» به یک نتیجه کم و بیش مشابه با نتیجه‌ی عباس اقبال رسیده است، یعنی در جایی که این محقّق بزرگ ترک نهضت‌های مذهبی را در آناتولی در قرن 7-10/13- 15 مورد بررسی قرار می‌دهد. کوپرولو می‌گوید از آغاز قرن هفتم تا پایان قرن دهم هجری انواع و اقسام نهضت‌های مذهبی در آسیای صغیر پا گرفت، از جمله این‌‌ها می‌توان بابائی‌ها، ابدالی‌ها، بکتاش‌ها، حروفی‌ها، قلندران، قزلباش‌ها و حیدری‌ها را نام برد. صوفیگری مورد حمایت قرار گرفت و بدعت گرایی به سهولت اشاعه یافت پیامبران دروغین ظاهر شدند و موفقیّت‌های آن‌ها هم نشانگر زمینه‌ی مساعد این عهد می‌باشد. عرفان تمام آسیا را فرا گرفت و اروپا را فتح کرد و تا حدود بوسنی پیش رفت. همپای دوره‌ای از تاریخ جنگ و گریز عثمانی، دوره‌ای از فعالیّت مذهبی آغاز شد و در کنار یک نیروی سخت کش و قسی، یک نیروی معنوی هم نقش غیرقابل انکاری را باز می‌کرد.»[2]

اصولاً شیعه بودن و یا نبودن صفویان مهم نیست و آن چه اهمیت دارد این است که آنان نیز همانند بسیاری از حاکمان دیگر به دلیل برخورداری از حمایت مردم و کسب مشروعیت از مذهب استفاده‌ی ابزاری کرده‌اند که هنوز هم ادامه دارد. اظهار این مسأله در تاریخ چیز عجیبی نیست و اکثر حاکمان بر اساس اهداف خود از سلسله‌های قبل از اسلام گرفته تا بعد از اسلام همه سعی کرده‌اند به نحوی سلاله‌ی خود را به پادشاهان و یا مردان مذهبی متصّل سازند. شاه اسماعیل نیز از تجربه و علاقه تاریخی ایرانیان که همیشه به دنبال نجات و رهایی از چنگ حکّام عرب بوده‌اند، استفاده کرد و برای به دست آوردن سلطنت و سپس تحکیم آن در زمان شاه تهماسب خود را از سادات موسوی معرّفی کردند. اتّخاذ این سیاست کاملاً به نفع آنان تمام شد و عدّه‌ی زیادی به دورشان جمع شده و با آنان همکاری صمیمانه داشتند. شاه اسماعیل و بازماندگانش برای کسب مشروعیّت به معجزات و کراماتی که اغلب ادّعاهای واهی بیش نبود متوسّل شدند و سعی بر آن داشتند که مردم را به اجبار و زور وادار به پذیرش و پذیرفتن افکار سیاسی - مذهبی خود سازند. قبل از استقرار سلطنت صفویان عقاید و گرایش‌های متنوّع از اسلام وجود داشته است و گاه حاکمان وقت به دلیل مبارزه و غلبه بر رقبا و یا سرکوبی نهضت و قیام‌ها به بعضی گروه‌های مذهبی تمایلی نشان داده‌اند.

هنگامی که اعراب به ایران حمله کردند همواره سعی بر آن داشتند که حسّ میهن پرستی را در ایرانیان از بین ببرند و هر قیامی را که بویی از استقلال طلبی داشت به بهانه‌های مختلف از بین می‌بردند، ولی از آن جا که در مقابل تمدن ایرانی و فرهنگ غنی آن توانایی اداره کشور را نداشتند مجبور شدند که امتیازی برای ایرانیان قائل شوند که همین امر باعث به وجود آمدن دولت‌های نیمه مستقل و همچنین گرایش‌های مذهبی چون شیعه گردیده است. در ایّامی که ایران تحت تسلّط مغولان قرار گرفت آنان توجّهی به امور مذهبی نداشتند؛ ولی با مرور زمان و هضم شدن در فرهنگ ایرانی است که بعضی از آنان با قبول اسلام به جمع گرایش‌های عقیدتی پیوستند و در زمان تیموریان نیز این شیوه با رنگ و لعابی بیشتر ادامه یافت و در این وضع و موقعیّت است که زمینه‌ی رشد و تکامل افکار شیعی مهیّاتر گردید. ابراز عقاید شیعی نیز همانند دیگر عقاید و انشعابات مذهبی در حالت نوسان و فراز و فرود بوده است. پناهی سمنانی نیز با این برداشت در باره استمرار رشد و نموّ مذهب شیعه می‌نویسد: «بارگاه مطهر ثامن‌الائمّه امام رضا (ع) بارها و بارها مورد زیارت شاهرخ و همسرش گوهرشاد آغا و به تبعیّت از آن‌ها فرزندان و امیران قرار گرفته بود. یادگارهایی از ابنیه‌ی معروفی که گوهرشاد آغا در حرم پاک آن حضرت ایجاد کرده است هنوز باقی است. بدیهی است که این تظاهرات ناشی از جهت گیری عمومی سلاطین تیموری در گستره سیاست‌های مذهبی‌شان بود. آن‌ها به ویژه قصد تکریم از مذهب شیعه را نداشتند، بلکه احترام به ائمّه و مشایخ و علما مورد نظرشان بوده است. طبیعی است که این گرایش‌ها زمینه‌های مساعدی را برای تحرّکات بیشتر فرقه‌های مذهبی و بیش از همه شیعیان دوازده امامی فراهم می‌آورد. در برنامه فعالیّت‌های صفویان لبه‌ی تیز خنجر مبارزه آن‌ها متوجّه مذاهب اهل سنّت بود. آن‌ها با کوششی پایان ناپذیر در پی اثبات فساد در عقیده‌ی سنّیان بودند و با سبّ شیخین و حذف نام آن‌ها از خطبه‌ها و نظایر آن در تزلزل موقعیّت اهل سنّت اصرار می‌ورزیدند. این تظاهرات آتش کینه و نفاق را در پیروان هر دو طرف شعله‌ور می‌ساخت. فرایند این کشمکش‌ها و درگیری‌ها به سود شیعیان بود و آنان را از حالت انفعالی به سرعت به سوی تحرّک و تعرّض و اظهار آزار عقاید و تضعیف حریف می‌کشاند. دامنه این مبارزات مذهبی تمامی شئون زندگی مردم را در بر می‌گرفت و تأثیر خود را برجای می‌گذاشت. تنها مبلّغان و رهبران مذهبی دو طرف نبودند که در مجالس وعظ و بر فراز منبرها در تخطئه و تهدید و تضعیف یک دیگر می‌کوشیدند، بلکه تأثیر تلقینات دو طرف به میان کوچه و بازار و درون خانه‌ها کشیده می‌شد. نتایج این کشاکش‌ها را حتّی در آثار ادبی و صحایف تاریخ هم می‌توان دید. این جنگ نیمه نهان و نیمه آشکار به سود شیعه ادامه داشت و زمینه را برای فرود آمدن ضربت قطعی به دست شاه اسماعیل فراهم آورد. باید اضافه کرد که این تعصّبات را باید در حقیقت بازتاب تاریخی رفتار خشک و متعصّبانه‌ای ارزیابی کرد که سنّیان در طول تاریخ اسلام خاصّه در قرن پنجم و ششم نسبت به شیعیان روا می‌داشتند.»[3]

نصرالله فلسفی نیز درباره علت استفاده پادشاهان صفوی از مذهب را برای استقلال ایران ضروری دانسته و در تأیید حرکت مذهبی آنان که برای تشکیل حکومت متمرکز برداشتند چنین برداشت کرده و می‌نویسد: «پادشاهان صفوی از آغاز سلطنت بر آن شدند که ایران را از خطر استیلای ترکان عثمانی محفوظ دارند و حکومت ملوک‌الطوایفی را که از صدر اسلام در ایران برقرار بود، براندازند و بار دیگر وحدت سیاسی ایرانِ قدیمِ ساسانی را تجدید کنند، امّا چون بنیان میهن پرستی و ملیّت پس از انقراض ساسانی به سبب اختلاط قبایل گوناگون عرب و ترک با نژاد ایرانی سستی گرفته بود و در اثر نفوذ قوانین و معتقدات اسلامی و حکومت سلسله‌های بیگانه در ایران دین بر ملیّت غلبه داشت، صفویه نیز برای انجام دادن منظور خویش دست به دامان دین زدند و با ترویج مذهب شیعه که از قرون اول اسلام در ایران سابقه داشت و رسمی شمردن آن مذهب، میان ایرانیان و ترکان عثمانی اختلافی شدید ایجاد کردند و بدین وسیله بنیان استقلال ایران را استوار ساختند، چه در آن زمان چنان که گفتیم به سبب غلبه دین بر ملیّت تأمین استقلال سیاسی کشور جز از طریق ایجاد استقلال مذهبی امکان پذیر می‌نمود.»[4]


 



[1] - تاریخ صفویه، تألیف دکتراحمد تاجبخش، انتشارات نوید شیراز، 1372، ص 21

[2] - پیدایش دولت صفوی، میشل. م. مزاوی، ترجمه یعقوب آژند، 1363، برگرفته از صص 122 تا 133

[3] - شاه اسماعیل صفوی، تألیف محمّد احمد پناهی سمنانی، چاپ 1374، صص 31 و 33

[4] - سیاست خارجی ایران در دوره صفویه، دکتر نصرالله فلسفی، 1342، ص 8

5 - آینه عیب‌نما، نگاهی به فریاد کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، ص 86

شیخ حیدر و ظهور شاه اسماعیل صفوی

سلطان حیدر و ظهور شاه اسماعیل

 

شیخ حیدر هرگز محبت پدر ندیده و نزد دایی خود حسن بیگ بزرگ شده بود، اما به دلیل آن که روحیه‌ی جنگجویی را از پدر به ارث برده و با تجربیات و اطلاعاتی که در کنار اوزون حسن کسب کرده بود در صدد توسعه طلبی برآمد. او همیشه خواهان انتقام گرفتن از شروانشاهیان بود و در آرزوی سرزمینی مستقل برای خود به سر می‌برد و چون تنها راه رسیدن به اهداف خود را در وجود مریدانش می‌دانست همان طریقه و شیوه‌ی پدر را در پیش گرفت. مریدانش او را چون خدا می‌پرستیدند و اطاعت از دستوراتش را واجب می‌شمردند. دکتر پارسادوست در باره فعالیّت‌های سیاسی - مذهبی شیخ حیدر می‌‌نویسد: «حیدر در ابراز تعصّب نسبت به مذهب شیعه از پدر پیشی گرفت و بدعت خطرناکی گذاشت که پیامدهای تاریخی زیانباری برای مسلمانان جهان به ویژه ایرانیان و مردم همسایه‌ی ایران ترکان عثمانی و ازبکان داشت. او فرقه تازه‌ای از شیعیان به نام حیدریه به وجود آورد. شیعیان حیدریه نسبت به سنیّان خصمانه و کینه ‌توزانه عمل می‌کردند. آنان به پیروی از شیخ حیدر معتقد بودند که در ثواب قتل یک سنّی که «سگ» می‌نامیدند مقابل قتل پنج کافر حربی است. نکاح سنّی صحیح نیست. خونشان هدر و مالشان حلال است و واجب است که شکم زنان حامله‌ی آنان را شکافته و بچّه‌ی ذکور را به نیزه زنند. خرید و فروش سنّیان حلال است، زیرا که خارج از حریّت اسلامند. روزه و نماز و حج و زکات حالا واجب نیست؛ زیرا ثواب روزه و نماز و حج و زکات سنّیان را خدای تعالی به حیدریه خواهد داد.

حیدر که متوجّه واکنش مسلمانان سنّی در برابر چنین نظریه‌هایی بود به پیروان خود تأکید کرد که در راز داری بکوشند و از افشای آن‌ها خودداری نمایند. او به پیروان خود دستور داد از جمیع مردم تقیّه کردن سنت مؤکّد است. شیخ حیدر با اطمینان بر ایمان راسخ مریدانش نسبت به خود اصل «اباحه» را در میان پیروان خویش تبلیغ می‌کرد و پیروان خود را از انجام فریضه‌های مذهبی باز داشت. به موحب اصل بالا که خرمدینان بابک نیز آن را اجرا می‌کردند، مسلمانان مجاز بودند تکلیف‌های شرعی را انجام ندهند و حتی بعضی از محرمّات را نیز مرتکب شوند. مریدان حیدر «روزه و نماز و حج و زکات را واجب نمی‌دانستند. فضل‌الله روزبهان خنجی می‌نویسد خلقی از مردم روم و تالش و سیاه کوه (قراجه داغ) در موکبش مجتمع گشته، گویند همگان او را معبود خویش می‌دانستند و از وظایف نماز و عبادات اعتراض کرده، جنابش را قبله و مسجود می‌شناختند. شیخ هم دین اباحت را برای ایشان ترویج داده، قواعد شریعت خرمدینان بابکی در میانشان نهاد. هدف حیدر از تبلیغ عقیده‌های بالا تنها وضع آیین جدید مذهبی نبود. او که مردی قدرت دوست و جاه طلب بود به هدف سیاسی خود در به دست آوردن قدرت می‌اندیشید. او مانند پدرش جنید، مذهب را وسیله‌ای برای رسیدن به هدف خود می‌دانست. او به پیروی از پدر خود عنوان شیخ را به دور افکند و سلطان حیدر نامیده شد که عمیقاً به قدرت سیاسی می‌اندیشید. خواهان شکوه و جلال پادشاهی و فرمانرروایی بود. طینتش به حبّ ریاست سررشته بود و به جای درس مقامات معنوی داستان طامات پهلوی خواندی. اسکندر بیک می‌گوید باطناً به دستور مشایخ و اهل‌الله مالک طریق ارشاد و دین پروری به آیین سلاطین مسندآرای سروری بود.»[1]

شیخ حیدر صوفیان را برای رزم آماده می‌ساخت و برای آن که آنان را به سلاح جنگی مجهّز سازد تصمیم گرفت که با حمله به نواحی دیگر به عنوان جهاد با کفّار غنایم به دست آورد که در طی دو مرحله به داغستان این کار را انجام داد. این دو پیروزی برای گرایش بسیاری به او تأثیر زیاد داشت و بر شهرت او افزود و صوفیان بیشتری برای کسب غنایم و بهره‌برداری از پسران و دختران چرکس و گرجی به خانقاه او روی ‌آوردند. شیخ حیدر با آن که بارها به قرآن سوگند خورده بود که مزاحم امور نشود به سوگند خود پشت پا زد و به راه خود ادامه داد. او که به اهمیّت مذهب و قدرتِ نفوذ آن در مریدانش آگاه بود و می‌خواست آنان را مجهّز به وجه تمایز با دیگران سازد، دستور داد کلاهی مخصوص بر سر بگذارند. او برای توجیه این کار خود اعلام کرد که در شبی خواب دیده است که از عالم غیب به او مأموریت داده شده که چنین اقدامی را انجام دهد و مریدان نیز دستور او را اجرا کردند و تاج حیدری را بر سر گذاردند. برای بر سرگذاشتن این کلاه دیگر تقیّه مطرح نبود و رازداری قبلی باید از بین می‌رفت تا پیروان روحیّه تهاجمی یابند و آن کلاه معرّف روحیّه‌ی سربازی و جانبازی گردید و توجّه مردم به آنان جلب شد. همان گونه که اشاره گردید شیخ حیدر مردی بود جاه طلب و فقط در کسب قدرت سیاسی می‌اندیشید و سعی بر آن داشت که از مریدان صفوی بهره‌ برداری سیاسی کند. دکتر پارسا دوست در این رابطه و آثارش بر جامعه می‌نویسد: «شیخ حیدر در مذهب تندروی و خشک مغزی را در مریدان خود تبلیغ کرد. او با عقیده‌هایی که در مورد لزوم کشتن سنّیان، دریدن شکم زنان باردار و به نیزه کشیدن بچّه‌ی آنان در صورتی که پسر باشد نشان داد که سنگدل و بی‌رحم است. او این خصلت‌ها را در مریدان خود نیز رشد داد. او در اندیشه و احساس مریدان خود زهر آزار رساندن، کینه‌ ورزیدن و دشمنی کردن به مردمی که در طریقت او نبودند، به ویژه به سنّیان را تزریق کرد. او به مار علاقه و در مارگیری مهارت کم نظیر داشت. او صندوق‌های مالامال از مار به همراه داشت و در مجلس خود به جای تسبیح مارها را پخش می‌کرد. او در اردبیل مریدان خود را به سرقت منزل‌ها و آزار مخالفان خویش و حتی تجاوز به زنان و دختران و کشتن آنان مأمور می‌کرد و بدین ترتیب مریدان خود را به نسبت به مردم و آنان را نسبت به مریدان خویش دشمن و کینه توز می‌ساخت. شیخ حیدر در مذهب شوم‌ترین و زیانبارترین روش را در پیش گرفت. او مانند پدرش خود را خدا و مریدانش را نیز به پرستیدن خود برگماشت. او بدین وسیله حاکمیت مطلق خود را بر مریدانش برقرار کرد و وجود آنان را به عنوان بازیچه‌هایی برای رسیدن به مقاصد صوفیگری اعلام داشت و آنان را تشویق کرد. او با اعلام عقیده‌های افراطی در مذهب شیعه و لزوم کشتن سنّیان، به اختلاف بین دو گروه متخاصم شیعه و سنّی شدّت بیشتری بخشید. عقیده‌های او با آموزش‌های اسلامی که کلیّه‌ی مسلمانان را برادران یک دیگر می‌خواند، آشکارا مغایرت داشت و دنیای اسلام را به جای دعوت به وحدت و یگانگی به نفاق و دشمنی بیشتر کشاند.

شیخ صفی‌الدّین به پیروی از مرشد خود شیخ زاهد گیلانی، طریقت را با شریعت تلفیق داده و انجام فریضه‌های مذهبی را واجب شمرده بود. او با این تمهید، دوام طریقت خود را تضمین کرده بود، ولی شیخ حیدر روش نیای خود را تغییر داد و اصل اباحه را در مذهب خویش جاری ساخت. او پیروان خود را از انجام فریضه‌های مذهبی چون نماز و روزه باز داشت و حتّی ارتکاب بعضی از موارد حرام را نیز جایز شمرد. تنها راه استقرار چنین آیینی که با مذهبِ مرسومِ روز مغایرت‌ها داشت، به دست آوردن قدرت سیاسی و تحمیل آن آیین به مردم به زور شمشیر بود. حیدر می‌دانست که اگر قدرت را به دست نیاورد روزی که آیین او برملا شود، او را تکفیر و اعدام خواهند کرد. او در راه به دست آوردن قدرت کوشید، ولی ناموفق ماند و در جنگ کشته شد.

 بررسی رویداد زندگی حیدر مانند پدرش جنید، نکته‌ی آموزنده‌ای را بازگو می‌کند. حیدرِ شیعی مذهبِ تندرو و تاریک اندیش با حسن بیگ سنّی، رابطه‌های نزدیک داشت. پس از مرگ حسن بیک، پسرش یعقوب بیک به خاطر حفظ قدرت خویش، شیخ حیدر، شوهر خواهرش را کشت و فرزندانش و حتی خواهر خود را زندانی کرد. این واقعیّت‌های تاریخی می‌آموزد که همبستگی مذهبی مانند جنید با جهانشاه قراقویونلو و یا اختلاف مذهبی، مانند جنید و حیدر با حسن بیک و یعقوب بیک و همچنین خویشاوندی در برابر مصلحت‌های فرمانروایی و الزامات قدرت سیاسی کم توان است و رعایت مصلحت‌های قدرت سیاسی برتر از هر عامل دیگری مورد توجه قرار می‌گیرد.»[2]

شیخ حیدر در نبردهایی که با نزدیکترین خویشاوندانش انجام می‌دهد، کشته ‌شد و بعد از قتلش یعقوب بیگ دستور داد که سر بریده‌اش را در خیابان‌های تبریز ‌گردانده و جسد او را نزد سگان انداختند. این یکی از دلایلی شد که صوفیان از سگان نفرت یافتند و آن‌ها را می‌کشتند. بعد از 22 سال که پسرش شاه اسماعیل شروان را فتح کرد به دستور او جسد شیخ را به آرامگاه خانوادگی صفویان به اردبیل انتقال دادند. سرانجام یعقوب بیگ دستور داد که خواهرش حلیمه بیگی آغا را با سه فرزندش علی، ابراهیم و اسماعیل به تبعید شیراز بفرستند و در قلعه اصطخر فارس زندانی کنند. یعقوب بیک به راحتی می‌توانست خواهر و پسرانش را بکشد، ولی به خاطر علاقه‌ی خانوادگی این کار را انجام نداد. شاه اسماعیل در چنین محیطی که خویشان برای کسب قدرت به کشتار یک دیگر مشغول بودند مورد حمایت جمعی از پیروان قرار گرفت و وی را از زندان نجات دادند و برای رسیدن به پادشاهی به کمک وی شتافتند.


 



[1] - شاه اسماعیل اول، پادشاهی با اثرهای دیرپای در ایران و ایرانی، نوشته دکترمنوچهر پارسا دوست، چاپ اول 1375، ص 146

[2] - همان، صص 155 و 156

3- آینه عیب‌نما، نگاهی به فریاد کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، ص 74