از آن جا که واژهی تصوّف در دوران صفویه بسیار رایج و در متون تاریخی جایگاهی خاص دارد به قسمتی از دیدگاه دکتر احمد تاج بخش در کتاب تاریخ صفویه اشاره میگردد. ایشان در مورد وجه تسمیه تصوف مینویسد: «در صدر اسلام کلمهی صوفی استعمال نشده است و کسانی که به امور مذهبی توجه بیشتری مبذول میداشتند مسلم و مؤمن نامیده میشدند. کلمات دیگری از قبیل عابد و زاهد نیز مورد استعمال بوده است و برای کسانی به کار میرفت که منزوی بودند و توجهی به امور دنیوی نداشتند؛ بلکه نظر آنان فقط امور اخروی بوده است. پس از چندی کلمهی صوفی و تصوف متداول میشود. برای وجه تسمیه این کلمه نیز عقاید متعدّدی ذکر شده است از جمله میگویند:
نظریه اول – عدهای در صدر اسلام در صفّهی مسجد حضرت پیغمبر ( ص) بیتوته میکردند پس از آن که پیشرفتهایی در اسلام پیدا شد و مسلمانان غنایمی به دست آوردند این عده به نوایی رسیدند، امّا از جهت آن که ابتدای کارشان بدان منوال بود به صوفی معروف شدند، یعنی این کلمه را مشتق از صفّه میدانند.
نظریه دوم – عدهای دیگر میگویند چون صوفیه گیسوانی بلند داشتند و آن گیسوان را بر پشت سرشان آویخته بودند صوفةالقفا مینامیدند، بدان جهت آنان را صوفی خواندند.
نظزیه سوم – برخی را عقیده بر این است که کلمهی صوفی از کلمه صوفیا گرفته شده است و صوفیا به معنی دانش است. این وجه اشتقاق هم صحیح به نظر نمیرسد.
نظریه چهارم – عدهای میگویند چون کسانی که به زهد و تقوا میگرائیدند سر به بیابان و صحراها مینهادند و برای رفع گرسنگی و سدّ جوع خود از گیاهی به نام «صوفانه» استفاده میکردند بدان جهت آنان را صوفی نامیدند.
نظریه پنجم – عدهای را عقیده بر این است که چون پیروان این مسلک لباس پشمین و خشنی بر تن میکردند و پشم به عربی صوف میگویند بدان علت این گروه را صوفی نامیدهاند.
تصوف مسلکی است که با مذهب و فلسفه آمیخته است و طرفداران این مسلک عقیده دارند که این طریقه بهترین راه برای رسیدن به حق میباشد و انسان پس از تأمّل و تفکر و تجربه و مشاهده و سیر و سلوک میتواند به مقصود نهایی و مطلوب اصلی خود برسد. پیروان این مسلک برای تزکیه نفس و تربیت روح روش خاصی دارند که بدان وسیله به حقیقت مطلق خواهند رسید. برای تصوف تعاریف زیادی شده است که به بعضی از آنها اشاره میکنیم، از جمله برای هر حرف از کلمه تصوف معنایی خاص قائل شدهاند. ت – توبه. ص – صبر و صفا. و – وفا. ف – فقر و فاقه. در تذکرةالاولیاء عطار آمده است:
1ــ تصوف حفظ رازها و دوستی با نیکوکاران و دوری از بدکاران است.
2- تصوف کسب کردن نیکوئیها و نابود ساختن زشتیها است.
3- تصوف اندک خوردن است و با خدای آرام گرفتن.
4- نه رسوم است نه علوم، بلکه همهی اخلاق است.
5- تصوف کوتاهی امل است و مداومت بر عمل.
6- تصوف ضبط حواس است و مراعات انفاس.
7- تصوف صفای دل است از مخلوقات.
منشاء تصوف – درباره منشاء تصوف عقاید مختلف است و هر یک از علما را عقیدهی خاصی میباشد که ذیلاً به آن اشاره میشود:
نظریه اول- در دوره استیلای امویان در ایران، مردم این مملکت از ظلم و ستم و غارتگری و بیدادگری و مخصوصاً مزیّت و برتری که برای تازیان در برابر کسانی که غیر عرب بودند وجود داشت، به جان آمده و برای رهایی و نجات از این ناروائیها و سختیهای طاقت فرسا به هر وسیله دست میزدند. عدّهای در تلاش بودند آئینهای پیش از اسلام را مجدداً در ایران رواج دهند، بعضی دیگر به خوارج که مخالف سرسخت خلافت بودند، پیوستند تا خلافت امویان را منقرض نمایند. بدیهی است که صوفیه از همان گروه ستمدیده و زجر کشیده ایران بوده و تصوف را هم وسیلهای برای نجات و رهایی خود از زیر بار ظلم و بیدادگری و آرامش روح دانستهاند. صوفیه میکوشیدند که نفاق و دوگانگی را که باعث تقویت و توانایی دستگاه خلافت میشد و بر ضعف و ناتوانی مردم میافزود از میان بردارند و مرام و مسلکی رواج دهند که همهی ستمدیدگان از دستگاه خلافت آن را بپذیرند و در برابر ظلم و ستم امویان با هم متحد شوند.
نظریه دوم – عدهای دیگر معتقدند که تصوف منشعب از مذهب بودا میباشد که به خلاصهی تعالیم آن ذیلاً اشاره میشود.
اول آن که رنج و میل لازم و ملزوم یکدیگرند و هر جا که میل است رنج است.
دوم آن که علت درد و رنج میل میباشد؛ زیرا تا میلی نباشد رنجی نیست.
سوم آن که برای از بین بردن تمایلات و به وجود آوردن زندگی واقعی باید از همه گونه لذات چشم پوشید.
چهارم آن که طریق وصول به این منظور زهد کامل است و فرو نشاندن میل و خواهش. خلاصه آن که بودا میگوید باید از خود جدا شد و خویش را رها کرد و هر خواهشی را از خویشتن دور داشت. بین مذهب بودا و مسلک تصوف از جهاتی شباهتهایی وجود دارد؛ چنان که بودائیان سیر و سلوک میکنند برای تزکیه نفس و هدفشان به این حد خاتمه مییابد در صورتی که صوفیه تزکیه نفس را برای تقرّب به خدا میخواهند.
نظریه سوم – بعضی دیگر را عقیده بر این است که تصوف از فلسفه و مخصوصاً فلسفهی افلاطونی اقتباس شده است و مختصری از آن را ذکر میکنیم. این گروه معتقد به وحدت وجود و گرفتاری انسان دربند بدن و آلودگی او به مادیات و میلش به بازگشت به مبداء و عشق و مشاهده و تفکر و سیر در خود و ریاضت و تصفیهی نفس و مستی روحانی و بی خودی و بی خبری از خود و از بین بردن جهات جهل برای اتّصال به مبداء اول.
نظریه چهارم – بعضی عقیده دارند که تصوف منشعب از اعمال و رفتار مرتاضان هندی است. عدهای دیگر از دانشمندان را عقیده بر این است که از قرن اول هجری که مسلمانان عرب، ممالک شام، مصر، عراق و ایران را متصرف شدند در بلاد و ممالک مفتوحه با مرتاضان نصاری و راهبان و سایر سازمانهای آنان و نیز در عراق و ماوراءالنهر و خراسان با پیروان مانویه برخورد نمودند و تعلیمات آنان را در افکار ایشان (مسلمانان) تأثیر کرد. مسلمانان بدون آن که از اصول دین خود انحرافی جویند و در عین اقرار به وحدت الهی و نبوت محمّدی اسلوبی خاص جهت تربیت روحانی به وجود آوردند. بعضی عزلت اختیار کردند و با رعایت آداب معین و رسومی خاص مراحلی در علم و اخلاق و تصفیهی نفس که عبارت بود از توبه، زهد، تقوا، صبر، توکل، رضا و تسلیم طی مینمودند. عدهای دیگر به سیر و آفاق و انفس سرگرم شدند و در جستجوی وصال معشوق روحانی سرگردان بودند که به این عدّه درویش گفته میشود. سعدی در وصف ایشان میگوید ظاهر درویشان جامهی ژنده است و موی ناسترده و باطن آن، دل زنده است و نفس مرده. طریقهی درویشان ذکر است و شکر و خدمت و طاعت و ایثار و قناعت و توحید و توکل و تسلیم و تحمل و هر که بدین صفتها موصوف است به حقیقت درویش است. اگرچه در قباست، امّا هرزه گردی بی نماز، هواپرست و هوسباز که روز به شب آرد. در بند شهوت و شبها به روز آرد و بگوید هرچه بر زبان آید رند است، اگرچه در عبادت است.
نظریه پنجم – دستهای دیگر از علما عقیده دارند که در اول این عدّه خود را اهلالصفا که به معنی دوستداران صمیمیت و صافی باشد، میگفتند؛ لذا کلمهی صوفی از اهلالصّفا مشتق شده است، البته این عقیده طرفداران بیشتری دارد.
نظریه ششم – عدهای هم گویند تصوف کشورهای اسلامی از امور خارجی سرچشمه نگرفته است، بلکه تحولات سیاسی و اجتماعی موجب گردیده است این مسلک به وجود آید.
آخرین نظریه – خود صوفیه همه این عقاید را نا ستوده میدانند و میگویند این گونه انتسابات به فرقه صوفیه گناه بزرگی است. آنها میگویند تصوف عبارت است از لب عصاره و باطن قرآن و احادیث پیغمبر و نتیجهی کشف و شهود اولیاء الله که از راه تزکیه نفس و تصفیه باطن مستحق مواهب الهی شده و مورد توجه خداوندی قرار گرفتهاند. تصوف دارای آزادمنشی خاصی بوده است و همین آزاد منشی است که در نظر اهل تصوف، گبر و ترسا، یهود و مسلمان و بت پرست یکسانند و اینان میتوانستند در خانقاهها یا در سماع و ذکر خفی و هرگونه تظاهر دیگر شرکت جویند.[1] در تصوف هر کس میتوانسته در فروع به ذوق و سیلقه خود عمل کند و اجباری در کار نبوده است؛ لذا در دوره اسلامی برخی تصوف، شافعی و بعضی حنفی و برخی حنبلی و عدهای هم شیعه بودهاند.
حقیقت جویان و عاشقان معرفت ایرانی از راههای مختلف به سوی هدف واحد رفته و به مقصود حقیقی و محبوب روحانی رسیدهاند. نزد ایشان قاعدهالطریق الی الله به عدد انفس الخلایق اصلی محکم بوده است، زیرا حقیقت واحد یکتاست و معتقدند که از هر دلی به سوی خداوند دری است. مبادی متصوفه را بعد از قرآن در جرثومه کلمات عرفانی و سخنان معنوی حضرت علی بن ابی طالب (ع) باید جستجو کرد که پایه و رکن تصوف را بنیان نهاد و از این جهت تمام فرق متصوفه سلسله مراتب خود را در سیر و سلوک به شاه اولیاء یعنی حضرت علی بن ابی طالب (ع) منتهی میسازند و در هر جا که باشند علی را مولای خود میدانند. پروفسور ویکنز استاد دانشگاه کمبریج مینویسد تصوف بالاترین مظهر پاکی فکر ایرانی در زمینه افکار مذهبی میباشد و امروزه اغلب دانشمندان پی بردهاند که از اصل تصوف نه از هندوستان است و نه از فلسفه افلاطونی جدید اقتباس شده، بلکه بسیاری از خصوصیات تصوّف بومی ایران است. ویدنگرن معتقد است که تمام نکات عرفان و اصول آن ایرانی است. اساس تصوف این است که روح از مبداء الهی جدا شده و پیوسته مشتاق است که به سوی او باز گردد و در او فنا شود. مولوی عارف بزرگ ایران از زبان نی به طور استعاره این موضوع را بیان میکند:
بشنو از نی چون حکایت میکند از جدائیها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند از نفیرم مرد و زن نالیدهاند
هرکسی کودورماندازاصلخویش بازجویدروزگاروصلخویش
رهبران صوفیان همیشه به آنهایی که در این راه قدم میگذاشتند نصیحت میکردند که قوانین شریعت را رعایت کنند. شبستری میگوید:
ولی تا ناقصی زنهار زنهار قوانین شریعت را نگهدار
به عقیده صوفیه اهل ظاهر، کلمات قرآن را میبینند و تفسیر میکنند در حالی که عارف معنی و باطن آن را هدف اصلی وصول به حقیقت میداند و راه رسیدن به آن بی شمار و هر کس در هر مذهبی که باشد میتواند به حق واصل گردد. مولانا در داستان موسی و شبان به این موضوع اشاره میکند:
هیچ آدابی و ترتیبی مجوی هر چه میخواهد دل تنگت بگوی
بنا بر عقیده صوفیه رعایت قوانین شرعی وسیلهای میباشد برای ورود در راه حق، وقتی عارف به حق و حقیقت رسید دیگر احتیاجی به این ظواهر ندارد. مولانا در این باره داستان عاشقی را نقل میکند که چون به معشوق رسید به خواندن عشق نامه پرداخت و اشعاری را که در روزهای هجران ساخته بود بر زبان براند و معشوق چنین گفت:
گفت معشوق، این اگر بهر من است
گاه وصل این عمر، ضایع کردن است
من به پیشت حاضر و تو نامه خوان
نیست این باری نشان عاشقان
خلاصه این که در مسلک صوفیان، شریعت نقطه خروج است و رهبر انسان است برای وصول به حقیقت. بزرگان صوفیه حقایقی را که در دل داشتهاند، نمیتوانستهاند صریحاً اظهار دارند و چون در آن ادوار آزادی بیان و عقیده به خصوص در امور مذهبی وجود نداشت ناچار با کنایه و استعاره و رمز عقاید خود را اظهار میداشتند و تنها اهل دل و اهل راز بدان پی میبردهاند و همین ابهام و استعارات در اشعار فارسی وارد شده و زیبایی اسرارآمیزی به آن داده است. صوفیان معتقدند که حفظ اسرار از اصول این مسلک است و عقیده دارند که اسرار الهی باید از نامحرمان و مبتدیان مخفی بماند. درباره حسین منصور حلاج چنین گفتهاند:
گفت کان یار کزو گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
درباره مکاتب بزرگ تصوف میتوان گفت از قرن سوم هجری که تعالیم مشایخ صوفیه توسعه پیدا کرد فِرق مختلف به وجود آمد؛ اگرچه در اصول عقاید اختلافی با یکدیگر نداشتند، ولی در راه و سبک و رویّه تزکیه نفس و رسیدن به حقیقت، هر فرقه آداب و نظام جداگانه را مورد عمل قرار دادهاند. بعضی از این فرق به مرور زمان از میان رفتند و یا در فرق دیگر ادغام شدند و بعضی هنوز در ایران و عراق و هندوستان و پاکستان وجود دارند که ذیلاً به آنها اشاره میشود:
1ــ اویسیه که به اویس قرنی منسوب هستند.
2- ادهمیه، منسوب به ابراهیم ادهم است که از آن فرقه چشتیه نیز به وجود آمده است.
3- طیفوریه که به ابایزید عیسی بن طیفور بسطامی منتهی میشود.
4- کبراویه که منسوب به شیخ نجمالدین ملقب به طامةالکبری میباشد.
5- معروفیه، منسوب به شیخ معروف کرخی است و از این سلسله که ابوالسلاسل نامیده شده چهارده سلسله به شرح زیر منشعب شده است.
1ــ سهروردیه منسوب به شهابالدین سهروردی (سهرورد قریهای در زنجان)
2- مولویه منسوب به مولانا جلالالدین رومی
3- نوربخشیه منسوب به سیدالعرفاء محمّد نوربخش
4- صفویه منسوب به شیخ صفیالدین اردبیلی (جد سلاطین صفوی)
5- نقشبندیه، منسوب به خواجه بهاءالدین عمر نقشبندیه بخارایی
6- قادریه منسوب به شیخ عبدالقادر گیلانی
7- ذهبیه، منسوب به خواجه اسحاق ختلانی
8- زفاعیه، منسوب به امام احمد بن علی الحسین الواسطی
9- جمالیه منسوب به پیر جمالالدین اردستانی
10- بکتاشیه، منسوب به سید محمّد رضوی معروف به حاجی بکتاش
11- قونیویه منسوب به شیخ صدرالدین محمّد بن اسحاق القونیوی
12- انصاریه، منسوب به خواجه عبدالله بن ابی منصور محمّد بن محمّد الانصاری معروف به بابای هرات.
13- خلوتیه، منسوب به شیخ سیفالدین خلوتی
14- نعمتالهی که بزرگترین فرقه موجود تصوف در ایران است منسوب به سید نورالدین شاه نعمتالله ولی میباشد.
با توجه به این که فرق مختلف تصوف دارای هدف و راه و طریقت یکسان میباشند و تزکیه و ریاضت نفس و جستجوی حقیقت هدف همه فرق است این سؤال پیش میآید که چرا از فرقه معروفیه که منسوب به معروف کرخی است، چهارده فرقه پیدا شده است. به نظر میرسد که در عالم روحانی تصوف هم گاهی هوس داشتن مقام و قدرت راه یافته است و بعضی خواستهاند برای رسیدن به فرمانروایی و حکومت بر دیگران فرقه تازهای به وجود آورند.»[2]
[1] - دکتر تاج بخش در صفحه 36 در مورد رقص سماع مینویسد که سماع و رقص و پای کوبی و دست افشانی به بیشتر خانقاههای صوفیان ایران اختصاص داشته است، حال آن که پیروان فرق دیگر آن را مباح نمیدانستند و حرام میشمردهاند و سماع و رقص و پای کوبی و دست افشانی در میان متصوفه عراق معمول نبوده است. آخرین فرقه تصوف ایران که سماع را کاملاً روا دانسته و حتی میتوان گفت به سماع و رقص جنبه عبادت دادهاند طریقه مولوی است به همین جهت اروپائیانی که به خانقاه مولویان در قونیه رفتهاند و مجالس سماع و رقص ایشان را دیدهاند به ایشان «درویشان چرخ زن» یا رقصنده گفتهاند، زیرا که در حال ذکر و سماع پای راست خود را بر زمین استوار میکردند و به آهنگ موسیقی پیکر خویش را گرد آن میگرداندند و دست افشانی میکردند و گفتهاند که این روش را مولانا جلالالدین خود به آنها آموخته است. اشاره به رقص و پای کوبی و دست افشانی در آثار متصوفه ایران پیش از مولانا هم کراراً آمده است و بیشتر مشایخ ایران آن را روا دانستهاند. دلایل کسانی که سماع را مباح دانستهاند چه از فقها و چه از پیشوایان تصوف به اندازهای استوار است که مخالفان تنها به عناد برخاستهاند و نتوانستهاند آنها را رد کنند و در نتیجه مخالفان سماع و حرام بودن آن همواره کسانی بودهاند که به قشری بودن و ظاهری بودن معروف شدهاند.»
[2] - تاریخ صفوی، تألیف دکتر احمد تاجبخش، انتشارات نوید شیراز، 1373، صفحات 26 تا 49
3- آینه عیب نما، نگاهی به فریاد کاخهای صفوی، علی جلالپور، ص 65
چنان که از روایات تاریخی برمیآید تا قبل از سلطان جنید بیشتر اجداد صفویان به امور مذهبی توجه داشته و ارشاد و راهنمایی مردم را بر امور دنیوی ترجیح دادهاند، امّا بعد از آن که برای دستیابی به قدرت سیاسی فعالیّت خود را آغاز کردند در وضع و عملکرد آنان تفاوت زیادی به وجود آمد. شکلگیری این گرایش سیاسی را باید یک امر معمول در روند تکاملی آنان قلمداد کرد و اگر تا زمان شاه اسماعیل تحقق نیافته است به دلیل نا مناسب بودن موقعیّت آنان میباشد. اجداد صفویان با قدرت مذهبی که در دست داشتند همیشه مورد توجه حاکمان و سلاطین قدرتمند ایران بودهاند و گزارشهایی وجود دارد که همواره ایلخانان مغول و یا تیمور و بازماندگان آنها در مواقع لزوم در پی کسب رضایت و حمایت رهبران مذهبی برآمدهاند و از آن جا که همیشه مصلحتهای سیاسی بر هر عاملی دیگر برتری داشته است، صفویان نیز این شیوه را رعایت کرده و بعد از آن که به قدرت سیاسی رسیدند در محافظت و تحکیم آن پرداخته و در جستجوی ریشههای تاریخی برآمدند تا نشان دهندهی آن باشند که استقرار این سلطنت به حق و ودیعهای الهی بوده است.
در چگونگی گرایش اجداد صفویان به سوی سلطنت عوامل متعدّدی دخالت داشته است که مهمترین آن برخوردهای خشن و ظالمانهی حاکمان عصر میباشد که باعث گرایش شدید و پناه بردن مردمان رنج دیده به سوی خانقاها بوده است. دکتر احمد تاجبخش در باره سیر تکاملی این تغییرات و رشد و ترقّی و جایگاه اجتماعی رهبران مذهبی مینویسد: «شیخ صفیالدین اردبیلی جدّ این خاندان که در زمان خود از فقها و عرفاء بزرگ بوده مریدان زیادی داشته که از راههای دور به دیدار او میشتافتند و پس از مرگش نیز پیروانش دست از ایمان و ارادت خود برنداشتند و برای این خاندان کمال احترام قائل بودند. با تشکیل خانقاها و ازدیاد مریدان، قدرت روحانی این خانواده بسیار زیاد گردید و مردمی که از ظلم و فشار چنگیزیان و تیموریان به تنگ آمده و به علت تحمّل سختی و مصائب بیشمار و آوارگی به دنیا بیعلاقه شده بودند برای تشکیل و آرامش روح خود به این خاندان متوسّل گردیدند و اکثراً جزء مریدان و یا طرفداران این خاندان گردیدند و مقام و ارزش معنوی آنها به جایی رسید که تیمور برای زیارت خواجه علی به اردبیل رفت و حتی تقاضا کرد که شیخ از او چیزی بخواهد. خواجه علی درخواست کرد اسرای ترک را آزاد کنند. این درخواست مورد قبول تیمور واقع گردید و اسرای ترک را که در جنگ دولت عثمانی به دست آمده بودند، آزاد ساخت و همین ترکان اخلاف صوفیان روملو هستند که از جان نثاران و فدائیان صفویه گردیدهاند و برای به سلطنت رسانیدن شاه اسماعیل فعالیّت و کمک زیادی کردهاند. [1]
با این وضع ملاحظه میشود که خاندان صفوی قبل از رسیدن به سلطنت در میان مردم موقعیّت خاصی داشته و طرف توجّه و علاقه مردم بودهاند و قبل از به دست آوردن سلطنت ایران از نظر معنوی بر افکار مردم حکومت داشتهاند. از طرف دیگر در دوران حکومت چنگیز و تیمور مردم به علت عملیات وحشیانه و سبعانهی آنها متواری شده و در گوشه و کنار با ترس و هراس به زندگی خود ادامه میدادند و منتظر روزی بودند که مجدّداً وضع ایّام گذشته خود را باز یابند و زندگی آرام و آسودهای داشته و به کسب و کار خود مشغول بشوند. این آرزوها در زمان حکومت تیموریان به علّت عدم توجه آنها به مردم مغلوب و آداب و رسوم و مذهب آنها عملی نمیگردید. در اواخر دوران حکومت تیموریان هرج و مرج و بیترتیبی در امور مملکت راه یافت و در هر گوشه و کنار بساط حکومت و سلطنت گسترده شد و جنگهای داخلی برای توسعه قلمرو و نفوذ به وجود آمد و بالنّتیجه بیشتر باعث خرابی و ناراحتی مردم گردید. بنابراین همین قدر که خاندان صفوی آهنگ تشکیل سلطنت کردند مردم ناراضی و منتظر برای رهایی از بدبختی و نابسامانی با جان و دل تقویت این خاندان را که از سالها قبل نیز مورد احترام و تکریم مردم بودند، کوشیدند تا شاه اسماعیل را به سلطنت رسانند. یکی دیگر از عواملی که کار این خاندان را در تشکیل سلطنت رونق داده مسأله اختلاط قدرت روحانی و قدرت نظامی بوده که کار را از هر جهت تکمیل کرده است.
شیخ صفیالدّین اردبیلی و بعضی از جانشینانش نظری جز به امور معنوی و روحانی نداشتند و از این لحاظ مورد احترام کامل مردم بودند ولی کم کم وقتی مسند ارشاد به سلطان جنید و سلطان حیدر رسید آنها به عنوان جهاد برعلیه مخالفین قیام کردند و با قدرت اسلحه بر دشمنان خود فائق آمدند و از امور معنوی و روحانی متوجّه امور دنیوی و تشکیل سلطنت گردیدند؛ ولی موقعیت کامل به دست نیاوردند. شاه اسماعیل اوّلین مرد این خاندان است که با کمک مریدان و استفاده از موقعیّت معنوی خود و همکاری ایلات و عشایر توانسته است سلسله صفویه را تشکیل دهد و در عین حال که مقام روحانیّت و ارشاد را داشته، پادشاه مقتدر و توانایی نیز باشد.
طبق نوشتههای مینورسکی و صفوةالصّفا بین صوفیان اردبیل و صوفیان آسیای صغیر روابطی موجود بوده و به همین دلیل هم خواجه علی از تیمور تقاضای آزادی اسرای ترک را کرده است، علاوه بر این امرای طالش و ایلات و عشایر ترکمن نسبت به این خاندان ارادت مخصوص داشتهاند و سران همین ایلات و عشایر میباشند که در تشکیل بنیان سلسله صفویه رُل مهمی را بازی کردهاند. تعداد ایلات و عشایری که به شاه اسماعیل کمک کردهاند طبق مدارک موجود مختلف است، ولی طبق نوشته دون ژوان ایلات و عشایر 32 ایل و خانوار بودهاند که مهمترین آنها عبارتند از استاجلو، شاملو، افشار، ترکمان، بیات، تکلو، ذوالقدر، قاجار که در دوران حکومت صفویه هم دارای مشاغل مهمی بودند.»[2]
رهبران صفوی برای تغییر افکار پیروان خود بدعتهای جدیدی را در مذهب به وجود آوردند و حتی خود را به مرحله خدایی رسانیدند و پیروان باید بدون هیچ تأملی فرامین آنان را اجرا کنند. میشل. م مزاوی در مورد این تحوّلات مینویسد: «پس از مرگ شیخ ابراهیم در طریقت اردبیل و رهبران آن تحول و تغییر ناگهانی و غریبی به وقوع پیوست. به نظر میرسد که با روی کار آمدن شیخ جنید این طریقت به صورت یک نهضت نظامی درآمده که همسان گردبادی در زمان حیدر پسر جنید و اسماعیل (دوّمین پسر جنید) رهبری شده و تاج و تخت صفویان را در تبریز برپا داشته و صاحب آن گردیده است. مدّت این تحوّل کمتر از نیم قرن طول کشیده و این پدیدهای است که تبیین و توضیح آن مشکل مینماید. منابع اصلی راجع به این لحظهی حسّاس از تاریخ صفوی سکوت کرده است و حتی اگر انتظار نمیرفت که مورّخین سنّتی - اسلامی مسائل این دوره را شرح و توضیح بدهند، میشد فکر کرد که تاریخچه نویسان قادر به درک و فهم آن چه که واقعاً گذشته، نشدهاند. مثلاً نویسندهی «سلسلةالنسب» همهی آن چه را که نوشته بر سبیل ایجاز و اختصار است. مورّخین متقدّم این تحول را نوشتهاند و تطابقات ضروری را هم انجام دادهاند. اکثر آنها با اشاره بر جنید و حیدر با استفاده از لقب سلطان در مقابل اصطلاح معمولی شیخ که به رؤسای طریقت اردبیل از زمان شیخ صفیالدّین تا شیخ ابراهیم داده میشد شروع کردهاند. در بعضی موارد نیز وقتی که صحبت از ابتدای سلسله صفوی است از جنید شروع شده که بنا به گفته آنها نیروهای مذهبی و دنیوی را در شخص خود جمع کرده است؛ ولی هیچ یک از این نویسندگان فراتر از اشاره بر این تحوّل نرفتهاند جز این که فضلالله بن روزبهان خنجی نویسندهی سنّی مذهب در بارهی سلطان یعقوب پسر اوزون حسن میگوید جای تأسّف است که شیخ صفیالدّین که خود از تمام محرمّات مبرّی بود به فرزندان خود یاد نداد تا گِرد مسایل دنیوی نگردند. در نتیجه اولاد او برای کسب تاج و تخت به هر ذلّت و بدبختی تن در دادند و میافزاید وقتی که امر جانشینی به جنید رسیده نحوهی زندگانی نیاکان خود را تغییر داد. پرندهی اشتیاقش تخم قدرت طلبی در آشیانهی اندیشهاش کاشت. هر لحظه و هر دم در پی تصرّف سرزمینی و ناحیهای برآمد. از گزارش خنجی میتوان دو جنبه از جنبههای این تحوّل را به دست آورد: 1- جنبه تحوّلِ وضع دینی 2- تحوّل تاکتیکی در روش رهبران طریقت که برای رسیدن به اهداف خود طرح ریزی کرده بودند. خنجی با توجه به جنبه اولی میگوید که پیروان طریقت و علناً شیخ حیدر را خدا (الله) و پسرش را پسر خدا (ابنالله) صدا میکردند. آنها در ستایش او میگفتند او تنها موجود روی زمین است، معبودی جز او وجود ندارد. حماقت و جهالت آنها بدانجا رسید که اگر کسی صحبت از مرگ شیخ جنید میکرد زندگی را به کامش تلخ مینمودند و اگر کسی میگفت که قسمتی از وجود او تباه شده، (سرش) صبای وجود او را در مهب هبا قرار میدادند. وقتی که حیدر پس از مرگ پدرش رهبریّت را به دست گرفت خلیفههای پدرش از اطراف و اکناف جمع شده و احمقانه پیوندهای الوهیّت وی را اعلام کردند. تعدادی از قبایل روم، طالش و سیاه کوه (قرچه داغ) در اطراف او جمع آمدند و او را معبود خود ساختند و نماز و عبادت را به کنار نهاده و شیخ را قبلهی حاجات و مسجد آمال خود نمودند.
این ادّعای معبودیّت در اسماعیل پسر حیدر به اوج خود رسید. اسماعیل در اشعار خود به نسل خود که از ذریّه علی (ع) و فاطمه (س) است افتخار میکند. وی معتقد بود که ذات باری تعالی در علی (ع) مجسّم شده است و او (خودش) اغلب با خدا بوده، ولی حالا دیگر در روی زمین ظاهر شده است. هبههای نبوّت و امامت در شخص او جمع آمده است. وی به صورت نور الهی خاتم و مهر پیامبران و مرشد کامل و امام راهبر متجلّی شده است. شکل حلّاجی «اناالحق» در وجود او متبلور گشته است. قبلاً اشاراتی مبنی بر وقوع تحوّل سریعی در طریقت اردبیل و رهبرانش دیده نشده بود. از صوفیگری اندیشمندانه زمان شیخ صفیالدین تا بدعت آشکار غلاة در زمان جنید و حیدر راه طولانی و مدّت درازی بود. تنها تبیینی که میتوان عرضه کرد (و این هم در نتیجه نگرشی بر نتایج است تا به عمل) این است که رهبران جدید این طریقت با اتّخاذ این نقش مافوق انسانی و الهی توانستند پیروان خود را جمع کرده و آنها را برای غزا و فتح رهبری کنند. و این احتمالاً جوابی بر این سؤال است که چرا معاصر آنها محمّد بن فلّاح مشعشعی ادّعای مهدویّت کرد. به دیگر سخن تحوّل مذهبی دلیل سادهای برای نتایج سیاسی بود. این دو مسأله در جنید و حیدر جمع آمده بود و شاه اسماعیل آن را به سوی نتیجهی طبیعیاش سوق داد. در نتیجهی فعالیّت نظامی به ناگهان مریدان این طریقت «غزات صوفیه» میشوند و تحت رهبری جنید و حیدر در گروههای عظیمی علیه مسیحیان ناحیه طرابوزان و گرجیان قفقاز میجنگند دیگر قلب دنیای اسلامی آنها را به خود جلب نمیکند. این جا دیگر روم، شام یا ماوراءالنهر نیست. این جا دیگر نه دارالسلام بلکه دارالحرب است. آنها یک شبه غازی میشوند و علیه هرچه کافر در مرزهای اسلامی شمال است، میجنگند.
نهضت صفویان به دنبال مرگ جنید و حیدر با تزاید قدرت طریقت صوفیگری، همچنان زنده ماند. سران متنفّذ ترکمانان چشم به سه پسر حیدر یعنی علی، اسماعیل و ابراهیم دوختند که در نقطهای دوردست در اصطخر تبعید بودند و در محبس به سر میبردند؛ ولی وضع مغشوش سیاسی ایران، عراق و آناتولی در آخرین دههی قرن پانزدهم کمک زیادی به رشد این نهضت نمود. این دوره، دورهای از ضعف و یا آرامش صرفِ رژیم حکّامی بود که پس از نزاعهای خانگی به حکومت رسیده بودند و یا این که برای فتوحات جدید جاه طلبی از خود نشان نمیدادند و دربارهای پُرناز و نعمت را برای خود کافی میدانستند.»[3]
بعد از آن که مرشدان به حکومت رسیدند بساط عیش و نوش پهن کرده و گاه در اثر زیاده روی جان خود را فدای حرمسرا ساختند و گروهی از مریدان به آدمخوارانی تبدیل شدند که تاریخ از وجود آنان شرم دارد. هنگامی که صفویان سلطنت را در اختیار گرفتند به جستجوی کمبود ریشههای تاریخی خود برآمدند و برای تکمیل آن به داستان و رؤیاها و خواب دیدنها متوسل شدند، چنان که مؤلف روضة الصفویه درباره شیخ صفی و علائمی که نشان از ظهور حکومت و سلطنت وی ونیاکانش در آینده میباشد، مینویسد: «از آن جمله شبی در عالم رؤیا مشاهده فرمود که بر قبّهی مسجد جامع اردبیل نشسته، ناگاه آفتابی طلوع نمود که از شعشعهی انوارش اقطار و اکناف عالم منوّر گردید و چون امعان نظر نمود، آن آفتاب، آفتابِ جمالِ آفتاب مثالش بود که از مطلع اقبال طلوع نموده، علیالصباح بعد از آن که به حالت یقظه (بیداری) و انتباه آمده، واقعه را به والدهی ماجدهی خود تقریر نموده، طالب تعبیر گردید. آن روشن دلِ صافی ضمیر در جواب تعبیر آن خواب ادا فرمودند که عنقریب از آفتاب ضمیر خورشید، تأثیرات نور ولایت به مرتبهای در لَمَعان خواهد آمد که اقطار آفاق اضائت (روشن شدن) پذیرد و مُسرِعِ صیت ولایتت در ولایت بقعهای را نگذارد که بدان نرسد. آن حضرت از تعبیر والده مسرور گردیده به طرق سابق در ادای طاعات کمرِ اجتهاد بربست و بعد از انقضای چند شب دیگر باز در عالم رؤیا ملاحظه نمود که بر کوه بلندی نشسته شمشیری طویل و عریض بر میان دارد و تاجی از پوست سمور بر سر، هم در خواب با خود میگوید که پسر شیخ امینالدّین جبرییل را با شمشیر و تاج چه مناسبت است و قصد کرد که شمشیر از میان بگشاید، نتوانست. پس تاج از سر برداشته آفتابی از فرق فرقَدسایش طلوع نمود که تمامی ربع مسکون اضائت گرفت. باز افسر بر سر نهاده، آن نور مستور گردید. نوبت دیگر تاج را برگرفته، آن آفتاب مثل سابق در لمعان آمده و کرّتِ بعد اُخری این کشف و رفع به وقوع آمده در خواب به حالت یقظه آمد. بر ضمیرِ خورشید نظیر اصحاب خبرت و انتباه و رأی صوابنمای معبّران آگاه مستور نخواهد بود که در رؤیایی اوّل به آن حضرت نموده بودند که افق صلب او عنقریب آفتابی طالع گردد که ماهبچهی رایت اقبالش آیینهی پری پیکران علیّین گردد و مظلّهی چتر اجلالش ساحت زمین و زمان را فرو گیرد و رؤیای ثانی نیز برج سلطنت از افق صلب آن سپهرِ امامت طالع گشته و این تیغ جهانگشای از امداد روحانیّت آن مظهر کرامت به ظهور آمده و همچنین این تاج از تشریفخانهی کرامتش حوالهی فرق فرقَدسای آن پادشاه مؤیّد گردید.»[4]
[1] - در دیدار تیمور با خواجه علی نیز ابهاماتی ابراز شده است، امّا میشل.م مزاوی در باره این دیدار و استناد به سخنان ابن خلدون میگوید که اقدام تیمور به علت مذهبی نبوده است و این ارتباط ناشی از زرنگی او میباشد و در صفحه 143 کتاب پیدایش دولت صفوی در مورد شخصیت تیمور مینویسد: «این تیمور شاهی است در میان شاهان و فراعنه. بعضی خیال میکنند که او یک نفر دانشمند است در حالی که برخی دیگر معتقدند که او یک نفر رافضی است. چون آنها دیدهاند که او بر اهل بیت پیامبر ارجحیّت قائل شده است و حال آن که بعضی اعتقاد دارند که او معقتقد به زردشتی است. واقعیّت امر این است که او هیچ کدام از اینها نیست. او بیش از اندازه زرنگ و باهوش است. او در باره چیزهایی که میداند تحقیق زیادی کرده و در باره چیزهایی که نمیداند تحقیق میکند.»
[2] - ایران در زمان صفویه، تألیف دکتر احمد تاج بخش، کتاب فروشی چهر، 1340 ، صص 24 تا26
[3] - پیدایش دولت صفوی، میشل.م مزاوی، ترجمه یعقوب آژند، 1363، برگرفته از صفحات 151 تا 161
[4] - روضةالصفویه، تألیف میرزا بیگ جنابدی، به کوشش غلامرضا طباطبایی مجد، تهران 1378، صص157 و 158
5 - آینه عیبنما، نگاهی به فریاد کاخهای صفوی، علی جلالپور، ص 46
بعد از آن که قدرت معنوی و زهد صفویان توسط سلطان جنید و سلطان حیدر جنبهی سیاسی مذهبی یافت و شاه اسماعیل موفق به تأسیس سلسله صفویان گردید برای کسب مشروعیت و اقتدار به دنبال یافتن ریشههای تاریخی و مذهبی اقدام کردند. شخص شاه اسماعیل از جانب مادر یونانی و از زنی به نام مارتا میباشد، امّا از جانب پدر به گذشته و تبار صفویانی پیوند میخورد که مشهورترین آنان فیروز شاه زریّن کلاه و شیخ صفیالدین اردبیلی هستند. مؤلف عالم آرای عباسی در باره جایگاه فیروزشاه مینویسد: «امیر فیروزشاه را که به حسب جمعیّت صوری و جامعیّت معنوی قابلیّت حکومت دینی و ریاست دنیوی بر ولایت اردبیل و توابع سرور و امیر ساخت و او به مکنت و ثروت و خیول و دواب و غنایم به مرتبهای بود که در ساحت اردبیل گنجایی نداشت.»[1] همچنین دکتر غلام سرور میگوید: «نیاکان قدیمی شاه اسماعیل صرفاً افرادی پرهیزکار بودند و روزگار خود را بدون توجّه به کسب هر گونه امتیاز دنیوی سپری میکردند. نخستین کسی که در کنار دینداری خود مردی قدرتمند و غنی شد فیروزشاه زرّین کلاه بود. فیروزشاه زرین کلاه متولّی ضریح امام رضا (ع) در مشهد بود. سلطان احمد از اولاد ابراهیم ادهم، هنگامی که قصد تسخیر مغان و گرجستان را داشت فیروزشاه را با خود به همراه برد و وقتی به آذربایجان رسید از او خواست که در اردبیل اقامت گزیند و اصول اسلام را به مردم مغان و نواحی مجاور آن تعلیم دهد. فیروزشاه قسمت اعظم عمر خود را در اردبیل گذرانید سپس به گیلان رفت و در دهکدهای موسوم به رنگین سکونت اختیار کرد و در آنجا عمر خود را در آرامش سپری نمود.»[2]
آن چه مسلم است اجداد شاه اسماعیل اغلب دارای زهد و تقوا و نقش معنوی در خانقاهها بودهاند و گاه برای اعتبار بخشیدن و یا برای پر کردن نکات مبهم از مراحل زندگی آنان به رؤیاها و داستانهایی متوسّل شدهاند. به عنوان مثال در باره یکی از اجداد آنها که محمّدالحافظ نام داشت و لقب حافظ به او دادهاند، چنین آمده است: «روزی عوضالخواص درس شاگردان میداد که صدای گریه از یک طرف خانه برخاست، چنان که مردم تمام شنیدند و اما کسی را ندیدند. محمّد الحافظ در پهلوی پدر نشسته بود و همان دم صدای دیگر برآمد که یا پدر، مرا بردند! و محمّدالحافظ ناپدید شد. هرچند تفحصّ نمودند محمّدالحافظ را ندیدند. بعد از هفت سال که بر اثر دعا و نیایش پدر، فرزند ظاهر میگردد، میگوید ای پدر بدان که سبب بردن من آن بود که پادشاه جنیّان را فرزندی بود هفت ساله و در آن وقت گم شده بود و جماعت ایشان از عقب او میگشتند. گذار ایشان بدین مکان افتاده، چون مرا دیدند و من شبیه او بودم، ایشان شروع به گریه میکنند و پادشاه میگوید که فرزند من هر روز قرآن میخواند و من از قرآن خواندن او محفوظ بودم. پس من این پسر را میبرم. اگر پسر من زنده است خواهد آمد و اگر کشتهاند، این پسر را به جای فرزند خود نگاه میدارم. پس مرا بردند. چون رفتم، مرد پیری را دیدم سرخ روی و سفید موی و کلاه شاهی بر سر داشت. دانستم که پادشاه جنیّان است که مرا به فرزندی قبول کرده است. پس معلمی از برای من تعیین کرد و هر صبح و شام اشاره میکرد که قرآن بخوان و در این مدت از جمیع علوم که در میان ایشان بود مرا تعلیم دادند و امروز با او بودم و به جانب مغرب به دیدن اقوام خود میرفت. گذرش به این طرف افتاد. چون به اینجا رسیده، دید که شما در مناجات بودید و حال مرا از حق تعالی طلب میکردی، او را رحم آمده و خندهای زد و صدای خنده آن بود و مرا رخصت داد و اینک به خدمت آمدم.»[3] بر اساس همین روایت میباشد که مؤلف تاریخ سلطانی نیز این قضیه را معتبر دانسته و در توصیف تبار صفویان مینویسد:«.... و بعد از او خلف ارجمندش ابوصالح سید محمّد حافظ کلامالله بر مسند هدایت و ارشاد عبادالله متمکّن گشته و تمامی کلام مجید را در حفظ داشته و در کتب تواریخ و حبیبالسّیر و جهانآرا و بحرالفواید مسطور است که آن جناب در سن پنج سالگی یا هفت سالگی از نظر خلایق غایب شده و بعد از مدت هفت سال به خدمت والد بزرگوار کلامِ ملک حمایل کرده حاضر گردید، فرمودند که طایفهی جنیّان که در ملک اهل ایمان بودند، مرا برده. در این مدت به حفظ کلامالله و تعلیم فرایض و سنن اسلام تحریص و ترغیب مینمودند! و بقیةالعمر به آداب و ارشاد خلقالله میگذرانیده.»[4]
شرح حال شیخ صفیالدین اردبیلی نیز از مرحلهی حیات تا ممات با همین داستانها همراه است و با جملات استعاره و دعا و خواب دیدن و کرامات و صلاح دید خداوند آمیخته میباشد. از همان دوران کودکی شیخ را فردی استثنایی معرفی کردهاند و سپس با ویژگیهای خاص ارتباط او را با مردگان و اشباح نیز بیان کردهاند که اثبات آنها امری مشکل و غیر ممکن میباشد. ذکر این موارد به علت آن است که بعد از تأسیس دولت صفویه برای ریشهدار بودنشان در زمینههای فرهنگی و سیاسی به ترویج این مطالب نیاز داشتهاند و بر مبنای اهداف آینده تنظیم شده است. اسکندر بیگ ترکمان از دوران کودکی شیخ صفی مینویسد:«از اوان طفولیّت انوار کرامت یزدانی راه یافته و فتوحات آسمانی از ناصیهی همایونش لامع و درخشان بود. همیشه امور غریبه مثل کشف قبور و احوال موتی و مثل هذا مشاهده مینمود و به والدهاش عرض نموده، والده او را به مراتب بلند و درجات ارجمند مژده میداد. مدتی به اکتساب فضایل و کمالات صوری پرداخت و ذوق سیر و سلوک و ادراک مشکلات عالم معنی بر او غلبه کرده، قدم در وادی مجاهده و ریاضت نهاد. چون میدانست که عروج بر معارج کمال بیارشاد مرشدی صاحب حال میسّر نیست به تفحصّ پرداخت.»[5] و در تکمیل خصایل اخلاقی او سید حسن بن مرتضی حسینی استرآبادی چنین نقل قول میکند: « در کتاب صفوةالصفا و فتوحات امینی هروی هر دو کرامات آن حضرت بسیار مذکور است. از آن جمله شبی در خواب دیده که شمشیری در میان و کلاه سموری در سر دارد و چون کلاه از سر بر میدارد آفتابی از فرق همایونش طالع میگردد که عالم را روشن میکند. شیخ زاهد از تعبیر آن فرمودند که از شمشیر و آفتاب علامت ظهور و خروج پادشاه قاهری است از صلب تو، عنقریب چون آفتاب بر عالمیان خواهد تافت. در تاریخ جهانآرا مذکور است که روزی امیرچوپان سلدوز امیرالامراء ایران به عزم شکار به کوهستان طارم رفته بود داش تیمور نام یکی از مقرّبان او در عقب آهویی بتاخت. اسب او سرکشی نموده او را بر کوه بلند دوانید. از قلهی کوه با اسب درغلتیدند. امیر خود را بر سر او رسانید، اسب را کشته دید و داش تیمور را صحیح و سالم، سبب از او پرسید. به عرض رسانید در حالتی که قطع امید کرده بودم شیخ را دیدم در هوا که گریبان مرا گرفته بر زمین گذاشت و دیگر اقوال بسیار مذکور است.»[6]
بر این اساس میشل.م مزاوی در باره زندگی شیخ صفی و طریقت صوفیگری چنین استتباط میکند: «این دوره را به صورت دوره طلایی منعکس کردهاند. حتی نویسندگان سنّی تندی چون فضلالله روزبهان خنجی هم با کلماتی نظیر «قطب عالم شیخ صفیالدین اسحاق» از او و جانشینان وی یاد کردهاند. منابع شیخ صفی را به صورت کسی که دارای پیام و قدرت رهبری است تصویر کرده است. او زمانی یک فرد مقدّس و زمانی مردی است که منطق و عقل جهانی دارد. تقریباً همهی صفحات صفوةالصفا به عقل، ادراک و شناخت عمیق او از علوم دینی و دنیایی پرداخته است. خلاصه او نمونهی کامل و واپسین نتیجهی فرهنگ اسلامی است. کرامات او سینه به سینه نقل شده است.»[7]
دکتر غلام سرور به شرح حال کوتاهی از اجداد صفویان اشاره دارد و در مورد شیخ صفی با توصیفی بیشتر مینویسد: «شیخ صفی که نام سلسله صفویه از وی گرفته شده فرزند امینالدّین جبرئیل میباشد و مادر او زنی به نام دولتی دختر عمرابن جمال اهل بارق که دهکدهای نزدیک اردبیل است، میباشد. دولتی در سال 650/3- 1252 پسری به دنیا آورد که شیخ صفیالدّین اسحاق نامیده شد. وی بعدها قطب بزرگی گردید و سلسله صفویه نام خود را از او گرفت. هنگام تولد صفیالدین اسحاق (یعنی در سال 650/53-1252) پنج سال از مرگ شیخ شمسالدین تبریزی، دوازده سال از درگذشت شیخ محییالدین ابنالعربی و سی و دو سال از مرگ شیخ نجمالدین کبری میگذشت. هنگام مرگ جلالالدّین رومی او بیست و دو ساله بود و هنگام مرگ مصلحالدّین سعدی شیرازی چهل و یک سال داشت و هنگامی که هلاکوخان مغول ایران را فتح کرد وی پنج ساله بود. امینالدّین جبرئیل وقتی که شیخ صفیالدّین اسحاق شش ساله بود درگذشت و در گلخوران دفن شد. از او شش پسر به نامهای محمّد، صلاحالدّین، اسماعیل، صفیالدّین اسحاق، یعقوب و فخرالدّین و یک دختر باقی ماند که از شیخ صفیالدّین اسحاق بزرگتر بود. شیخ صفیالدّین اسحاق از اوایل جوانی قدم در مسیر عرفان و معنویت مذهبی نهاد. او رؤیاهایی مشاهده مینمود و با عالم غیب گفتگو میکرد. سرانجام آتش عشق الهی در قلب او شعله کشید و به جستجوی مراد برآمد. معمولاً بر مزار شیخ فرج اردبیلی، شیخ ابوسعید و شیخ شهابالدین محمود اهری میرفت و اوقات خود را وقف نماز و دعا میکرد. چند سال بعد آوازهی شیخ نجیبالدین بزغوش شیرازی را شنید و تصمیم به دیدار او گرفت. بدین ترتیب به بهانهی دیدن برادر بزرگتر خود صلاحالدین در شیراز از مادرش اجازه گرفت، اما هنگامی که به آنجا رسید فهمید که شیخ نجیبالدین بزغوش مرده است. پس از آن شیخ صفیالدین در خانقاه شیخ ابوعبدالله خفیف رحل اقامت افکند و تفسیر قرآن مجید نوشته رضیالدّین را خواند. او همچنین با شیخ مصلحالدین سعدی شیرازی شاعر معروف ملاقات کرد؛ اما هدف اصلی او پیدا کردن یک مرشد کامی بود.[8] بنایراین به توصیهی امیر عبدالله که قطب معروفی بود قرار شد برای دیدار شیخ زاهد گیلانی که مرشدی کامل بود راهی گیلان شود. در نتیجه برادرش را ترک گفت و به زادگاه خود بازگشت. شیخ صفیالدین اسحاق مدت چهار سال به دنبال زادگاه شیخ زاهد بود که شخصی به نام محمّدابن ابراهیم که از گلخوران به گیلان رفته بود خبر آورد که شیخ زاهد در دهکدهی هلیه کران در گیلان است. با این که زمستان بود شیخ صفیالدین اسحاق در 27 شعبان 683 8 نوامبر 1284 عازم هلیه کران شد و در اوّل رمضان 683/12 نوامبر 1284 به آنجا رسید. شیخ زاهد او را با احترام به حضور پذیرفت.[9] صفیالدین تحت تعالیم شیخ زاهد زندگی مذهبی و عرفانی خشکی را سپری میکرد.[10] شیخ زاهد به اندازهای از شیخ صفیالدین خشنود گردید که یکی از دختران خود به نام فاطمه را به عقد ازدواج او درآورد و وی را به جای پسر خود جمالالدین علی به جانشینی برگزید.[11] شیخ صفیالدین اسحاق در زمان حیات شیخ زاهد به اردبیل بازگشت؛ اما بارها از او در گیلان دیدار کرد و شیخ زاهد نیز اغلب برای دیدار مرید خود به اردبیل میرفت. شیخ زاهد در رجب 700/ مارس 1301 درگذشت و شیخ صفیالدّین اسحاق او را در سیاورد گیلان به خاک سپرد. پس از آن شیخ صفیالدّین به اردبیل بازگشت و عنوان ریاست فرقه را پذیرفت و زندگی خود را وقف هدایت مردم به صراط مستقیم کرد.»[12]
با توجه به مطالب روایت شده نباید تصوّر کرد که شیخ صفی مردی فقیر بوده و تنها به امور معنوی توجه داشته است؛ بلکه به مرور زمان که قدرت معنوی او گسترش مییافت مورد توجه حاکمان هم قرار گرفت زیرا آنان برای در اختیار گرفتن و کنترل مردم نیاز به او داشتند و از وی حمایت کرده و احترامش را نگاه میداشتند.[13] به این دلایل است که شیخ صفی کم کم به مردی ثروتمند و دارا تبدیل شد. در این رابطه مینویسند: «شیخ صفیالدین که سلسلهی صفوی عنوان خود را از نام او اخذ کردهاند سنی شافعی بود. او در آغاز فقط یک جفت گاو زمین (جفت گاو برابر است با 6-7 هکتار زمین) داشت و در آخر عمر مالک نسبتاً بزرگی شده بود و بیش از بیست دهکده داشت و به تدریج در روزگار خویش مردی نام آور و مورد احترام بزرگان کشور و مرجع و مراد و مرشد جماعت عظیمی از مردم زمان بود.»[14]
هنگامی که شیخ صفی فوت کرد چگونگی غسل و کفن وی نیز با دیگران متفاوت است و حتی بعد از مرگ نیز به کمک فرزندان و اولاد خود میشتابد و به راهنمایی آنان میپردازد و یا با خواب دیدنها دفع منازعات محلی را خواستار میشود. امیر محمود بن خواند میر از هنگام غسل دادن وی مینویسد: «سید کمالالدّین اصفهانی جسد مطهّر آن پاکیزه طینتِ صافی طَوَیت را به مغسل برده، در وقت رعایت واجبات و سنن آن حضرت به اندک اشارتی از پهلویی به پهلویی میگردید و هرگاه که میخواستند که بنشیند بی آن که کسی او را نگاه دارد، مینشست و در اثنای این حرکات، زبان مبارکش به حرکت آمده. اصحاب چون گوش نزدیک دهانش بردند کلمه الله شنیدند و بعد از آن لفظ «هو» و سیم مرتبه حرفی که مفهوم آن معلوم ایشان نشد. پس از اتمام آداب غسل و تکفین، اصحاب هدایت آیین بر نهج سنّت سنیّهی خیرالنبیین و ملت ائمّهی معصومین بر جنازهی مغفرت اندازش نماز گزاردند و در چاشتگاه روز سه شنبه در روضهی منوّره که حالا مزار زائران پاک اعتماد و مطاف طایفان خجسته نهاد است مدفون ساختند.»[15]
[1] - تاریخ عالم آرای عباسی، تألیف اسکندربیگ ترکمان، به اهتمام دکتر ایرج افشار، چاپ دوم، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، 1350، جلد اول، ص 10
[2] - تاریخ شاه اسماعیل صفوی، تألیف دکتر غلام سرور، ترجمه محمّد باقر آرام، عباسقلی غفاری فرد، چاپ اول، 1374، ص 23
[3] - عالم آرای شاه اسماعیل، با مقدمه و تصحیح و تعلیق اصغر منتظر صاحب، تهران شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1384، صص 3 و 4
[4] - تاریخ سلطانی، تألیف سید حسنبن مرتضی حسینی استرآبادی، به اهتمام دکتر احسان اشراقی، 1364، ص 17
[5] - تاریخ عالم آرای عباسی، تألیف اسکندر بیگ ترکمان، به اهتمام ایرج افشار، چاپ دوم، 1350، ص 13
[6] - تاریخ سلطانی، تألیف سیدحسنبن مرتضی استرآبادی، به اهتمام دکتر احسان اشراقی، 1364، ص 19
[7] - پیدایش دولت صفوی، میشل.م مزاوی- ترجمه یعقوب آژند، 1363، ص 129
[8] - در قسمت توضیحات اضافی صفحه 435 کتاب ایران در روزگار شاه اسماعیل و شاه تهماسب صفوی درباره دیدار شیخ صفی با سعدی شیرازی به نقل از شاردن چنین آمده است: «شیخ صفی بار دیگر کمر همت بربست و قصد بازگشت از شیراز را نمود و پیش از آن که شهر را ترک کند از مشایخ و عرفای بزرگ تودیع کرد و از آن جمله به حضور شیخ سعدی رفت. آن بزرگوار چون صفی را قاصد سفر یافت به اصحاب و درویشانی که در خانقاهش حضور داشته، فرمود درویشان! این پیر بر جناح سفر است هر یک از شما پایپوش، کپنک و آن چه از لوازم راه باشد در خدمتش هدیه نمایید. امّا شیخ صفی از آن جمله روی برتافت. چون سعدی چنان دید، گفت: ای پیر، چون این چیزها قبول نمیکنی، کتاب بوستان خود را به خط خویش مکمّل داشتهام آن را بردار. شیخ گفت من چندان متاع حبّ الهی بر دوش دل دارم که پروای امثال اینها ندارم و با این دیوان به خدا نتوان رسید.»
[9] - قریه هلیه کران از توابع لنکران بوده است که به موجب عهدنامه ترکمنچای از ایران جدا شده است.
[10]- اسکندربیگ ترکمان در صفحه 13 کتاب عالم آرای عباسی در رابطه با ریاضتهای شیخ صفی مینویسد: «حضرت شیخ صفیالدین را در تزکیهی نفس و ریاضت به جایی رسیده بود که در هر هفته یک نوبت افطار کردی و به نصایح شیخ زاهد به سه روز قرار یافته، بالاخره شیخ آن عادت را نیز از مزاج شریفش زایل ساخته به افطار یومی دستوری داد؛ اما به یک لقمه برنج خشک قناعت نموده از لحوم و دسوم (چربی) اجتناب کردی و حیوانی مطلق نخوردی.»
[11] - ولی قلی بن داوود قلی شاملو در صفحه 28 کتاب قصصالخاقانی در باره انتخاب جانشینی شیخ صفی مینویسد: «مشهور است که بعضی از مریدان گفتند که شجرهی آوهی جمالالدین علی، فرزند ارجمند آن حضرت به حلیهی کمال آراسته است، سبب چیست که سلسله ارشاد به او تعلق نمیگیرد؟ آن حضرت به جهت اطمینان خاطر مریدان فرمود که هر کدام را سه مرتبه آواز میکنم، هر کدام زودتر برسند سلسله ی ارشاد به او تعلق دارد. با وجود آن که خلوت شیخزاده در نزدیکی خانقاه و خلوت شیخ صفی در کنار دریا بود که نیم فرسخ مسافت داشت سه مرتبه شیخزاده را آواز داد، اثری از او ظاهر نشد و سه مرتبه شیخ را طلب نمود. در بار سیم داخل شده فرمود لبیک و سعدیک. شیخ زاهد پرسید که چرا دیر آمدی؟ گفت: در اول که آواز شیخ شنیدم از نماز فارغ نشده بودم. در مرتبه سیم که فارغ گشته بودم، رسیدم. شیخ روی به قوم آورده گفت این عطیّه از جانب الله به صفی حواله شده است و من در امانت خدا خیانت نکردهام.»
[12] - تاریخ شاه اسماعیل صفوی، تألیف دکترغلام سرور، ترجمه محمّد باقر آرام، عباسقلی غفاری فرد، صص 26 تا 28
[13] - درباره علل گرایش شیخ صفی میتوان گفت که در قرن هفتم هجری که با خزش بسیار گستردهی نژاد ترک به همراه یورش مغولان به درون ایران و آناتولی آغاز شده بود دوران عروج کار و بار صوفیان بود و هر کسی که در تلاش نام و نان بود و در مسیر صحیح زندگی وا میماند رو به تصوف میآورد و دار و دستگاهی به راه میانداخت و به نان و نوا میرسید. در این دوران خانقاهها جای معابد کهن اقوام سامی میانه را گرفته بودند و شیخ هر کدام از این خانقاهها حالت یک نیمه خدایی یافته بود. مسلمانان ساده دل فکر میکردند این افراد خانقاه نشین دستی در کائنات دارند و اگر محبّت آنان جلب شود سعادت نصیب آنان خواهد شد و بر همین گمان نذر و نیازهایشان را به خانقاهها تحویل میدادند و بر آوردن آرزوهایشان را از شیوخ خانقاهها طلب میکردند و به همین ترتیب شیوخ خانقاهها از زمره ملاکین بزرگ درآمده بودند. شیخ صفیالدین به رقص سماع نیز علاقه داشت و آن را در خانقاه خویش مرسوم نموده و در آذربایجان رواج داد تا به وسیلهی آن بتواند جوانان دین باور، ولی علاقهمند به شاد زیستن را به خانقاه بکشاند و بر مریدانش بیفزاید. در زمانی که شیخ صفی نزد شیخ زاهد در گیلان رفت. او مورد حمایت غازان خان مغول بود و به سبب برخورداری از بذل و بخششهای او ضرورت تسلیم شدن ایرانیان به حاکمیت مغولان را تبلیغ میکرد. در عهد شیخ صفیالدین دوران عروج تصوف و شکوه خانقاهها و رواج کار و بار خانقاه داران بود. دسته جات صوفیان با نحلهها و طریقههای مختلف در سراسر خاورمیانه با برخورداری از حمایتهای حاکمان مغول دستگاههای طویل و عریض و پر رونقی داشتند و با هم در رقابت بودند. در این زمان خانقاهها در جهت تأیید سلطه ستم بیشتر مغول فعالیت میکردند، زیرا که از نوازشهای مادی و معنوی شاهان و حکومتگران مغول به کار و کیا رسیده بودند و وضعیت موجود خود را مدیون اوضاعی میدانستند که مغولان ایجاد کرده بودند. صوفیان از عقاید جبریّه پیروی میکردند و معتقد بودند که هر کس کاری انجام میدهد به ارادهی الله است و انسان هیچ ارادتی از خود ندارد؛ لذا هر کس نیک و بد میکند همه از الله است و انسان حق ندارد درباره نیک و بد بودن افعال انسانها نظر بدهد و حکام ستمگر را به خاطر ستمهایی که انجام میدهند تکفیر کنند؛ بلکه بندهی خدا باید به هر حال به آن چه پیش میآید راضی و قانع باشد. در ضرورت تسلیم محض در برابر اراده خدا برخی صوفیان تا جایی پیش رفتند که معتقد شدند اگر انسان ببیند جمعی از مردم در کشتی نشسته در حال غرق شدن هستند شایسته است که در قبال مشیّت خدایی فضولی نکنند و برای نجات آنها دست به هیچ کاری نزنند؛ بلکه بهتر است هر پیشامدی را به خواست و ارادهی خدا محوّل سازند. این تفکر تا اواخر دوران صفوی نیز مشاهده میگردد و به عنوان مثال به این نکته میتوان اشاره کرد زمانی که یکی از ستونهای قصر شاه سلطان حسین آتش گرفت دستور داد خاموش نکنند؛ زیرا خواست خدا چنین بوده است.
[14] - شاه عباس کبیر، مرد هزار چهره، تألیف محمّد احمد پناهی سمنانی، چاپ اول، ناشر نمونه، 1369، ص 15
[15] - ایران در روزگار شاه اسماعیل و شاه تهماسب صفوی، تألیف امیر محمودبن خواند میر، به کوشش غلامرضا طباطبایی، چاپ اول، ص 47
16 - آینه عیبنما، نگاهی به فریاد کاخهای صفوی، علی جلالپور، ص 26
از نظر اصل و نسب صفویان این دیدگاه وجود دارد که آنان تا قبل از ورود به آذربایجان و گیلان، در ناحیهی سنجار کردستان زندگی میکردهاند. «اوّلین فرد خاندان صفوی که از وی اطلاعات تاریخی در دست میباشد فیروز زریّن کلاه است که در قرن پنجم هجری قمری / یازدهم میلادی میزیسته و زمیندار ثروتمندی در ناحیهی اردبیل بوده است. وی مردی بود صاحب قدرت، ثروت زیاد و اموال و احشام بسیار و ناحیهای به نام رنگین در کنارهی جنگلهای گیلان را برای اقامت خود انتخاب کرد. فیروز به دلیل اصالت شخصیت، شایستگی رفتار، لطافت طبع و جوانمردی به زودی مورد توجه قرار گرفت. پس از مرگ او پسرش عیوض به دهکدهی اسفرنجان در ناحیه اردبیل رفت. پسر عیوض به نام محمّد حافظ در هفت سالگی ناپدید شده و هفت سال بعد دوباره ظاهر شد و در مورد غیبت خود گفت که جن وی را برده و قرآن و واجبات علوم از فرایض و سنن را به او تعلیم داده است. پسر محمّد، صلاحالدّین رشید زندگی بدون حادثهای را به عنوان یک زمیندار کوچک (دهقان) و کشاورز در دهکدهی کلخوران نزدیک اردبیل گذراند. در زمان قطبالدّین پسر صلاحالدّین، گرجیان به ایران حمله نموده و اردبیل را (در 600 ه.ق/4- 1203م) اشغال کردند. در این حمله از طرف گرجیان زخم مهلکی نیز بر گردن قطبالدّین وارد شد؛ لیکن جان سالم به در برد. امینالدّین جبرائیل پسر قطبالدّین اشتغال به کشاورزی را با زندگی پارسا منشانه توأم کرد. با تولد شیخ صفی الدّین پسر امینالدّین در 650ه.ق /1252م تاریخ صفویه وارد مرحلهی جدید و تعیین کنندهای میشود. وی در حدود بیست سالگی به جستجوی مرشدی در میان زهّاد اردبیل برخاست؛ اما هیچ یک حاجت او را برآورده نساخت. وقتی برای دیدار شیخ نجیبالدّین پسر بزغوش به شیراز سفر کرد او نیز قبل از رسیدن شیخ صفی درگذشته بود و سرانجام در خدمت شیخ زاهد گیلانی درآمد و با بیبی فاطمه دختر او نیز ازدواج کرد. شیخ زاهد قبل از مرگ صفیالدّین را به ریاست طریقهی زاهدیّه برگزید. با رهبری شیخ صفی این طریقت که از آن پس به نام «طریقه صفویه» نامیده شد دوران جدیدی از ترویج و پیشبرد فعّالانه خود را شروع کرد و او توانست که طریقین صوفیانه و محلی را به نهضتی مذهبی تبدیل نماید که نفوذ آن در ایران، سوریه و آسیای صغیر گسترش یافت. شیخ صدرالدّین در عین حال در گسترش تبلیغات مذهبی صفویه کوشش کرد و بسیاری از امرای ایلخانی و اشراف مغول در شمار مریدان مشایخ اردبیل درآمدند. خواجه رشیدالدّین فضلالله از وزرای ایلخانان (غازان خان و الجایتو) احترام زیادی برای شیخ صفی قائل میشد و شخصی چون امیر چوپان از امرای مغول خود را از مریدان شیخ صفی میشمرد.[1] رسیدن صدرالدّین به مقام رهبری طریقت صفویه مقارن از هم پاشیدن امپراتوری ایلخانی در ایران بینالنّهرین بود. خاندان امرای نیرومندی نظیر چوپانیان و جلایریان بخشهایی را به قلمرو خود اضافه کردند. در مناطق کوهستانی ارمنستان در اطراف دریاچه وان قدرت اتحادیّهی قبایل ترکمن به نام قره قویونلو رو به افزایش بود.
پس از درگذشت شیخ صدرالدّین، پسرش خواجه علی جانشین او و رئیس طریقت صفویه شد. منابع عصر صفویه دیدارهایی را بین تیمور و خواجه علی ذکر کردهاند که کسانی چون احمد کسروی و «هورست» آن را ساختگی و مردود دانستهاند. ظاهراً تحت رهبری خواجه علی، تعالیم نیمه مخفی طریقت صفوی آشکارا ماهیّت شیعی گرفت. پس از او پسرش ابراهیم شبکهی طرفداران طریقت را که فعّالانه درگیر پیشبرد تبلیغات صفویه در آناتولی و دیگر نقاط بودند، حفظ و تقویت کرد. رهبران طریقت صفوی خود در داخل و خارج ایران نظارت داشتند و با آنها تماس نزدیک برقرار میساختند. با رسیدن جنید، فرزند ابراهیم به رهبری طریقت صفویه، نهضت صفویه وارد مرحله مهّم دیگری از دو قرن تدارک صبورانه برای تأسیس سلسله صفویه شد. وی با تحریک مریدانش به جهاد علیه کفّار، روحیّه جنگجویی را در طریقت وارد ساخت. این فعّالیتها موجب شد تا جنید به دستور جهانشاه قره قویونلو اردبیل را ترک نماید. وی به همراهی عدّهای از صوفیان طریقت صفویه پس از ترک اردبیل چند سالی را در آسیای صغیر و سوریه گذراند و سرانجام اوزون حسن حکمران آق قویونلو و دشمن جهانشاه که پایگاهش آن زمان در دیاربکر بود به وی پناه داد. جنید سه سال را (863- 860 ق /1461- 1459م) در دیاربکر گذراند و با ازدواج با خدیجه بیگم خواهر اوزون حسن اتّحاد سیاسی خود را با حکمران آق قویونلو تحکیم کرد. اوزون حسن نیز جنید را متّحدی مفید در برابر قره قویونلو میدانست که این گروه ترکمن از لحاظ نظامی و مذهبی رقیب صفویان نیز بودند.[2]
جنید در سال 860ه ق/1460م هنگامی که با نیروی متشکّل از 10000 نفر به شیروان روی آورد در ناحیهی طبرسران مورد حملهی شیروانشاه قرار گرفت و در جنگ کشته شد. با جانشینی حیدر پسر جنید، تلاش برای دستیابی به قدرت دنیوی شتاب بیشتری یافت. اوّلین اقدام حیدر ادامهی اتحاد سیاسی و نظامی با آق قویونلو از طریق ازدواج با عالم شاه بیگم ( حلیمه بیگم آغا، مارتا) دختر اوزون حسن بود که مادرش دسپینا خاتون دختر کالو یوهانس امپراتور طرابوزان بود. حیدر نیز برای حمله به کفّار چرکسی و داغستان احتمالاً آلانهای مسیحی، چند نوبت لشکرکشی نمود که میباست از منطقهی شیروانشاهیان بگذرد. در سومین لشکرکشی (893ه.ق/1488م) که حیدر شهر شماخی پایتخت شیروان را غارت کرد شروانشاهِ فرخ یسار با کمک نیروهای دامادش سلطان یعقوب آق قویونلو توانست که لشکر حیدر را شکست داده و خود حیدر نیز در طبرسران (20 رجب 894ه.ق) کشته شد. رابطهی سلطان یعقوب آققویونلو با حیدر و پسران او خوب نبود و یعقوب یک نیروی مجهّز و تربیت شدهی صفوی را در حوزهی سلطنت خود خطری بالقوّه میدید؛ لذا سه پسر حیدر و مادرشان به دستور یعقوب دستگیر و در قلعه فارس زندانی شدند. پس از درگذشت سلطان یعقوب که قدرت آق قویونلوها تضعیف شد مدّعیان تاج و تخت به رقابت برخاسته، رستم میرزا، آزاد نمودن پسران حیدر، از نیروهای صفویه و رهبر آنها، سلطان علی پسر حیدر علیه رقیب خود بایسنقر استفاده نمود؛ لیکن پس از پیروزی از قدرت هواداران صفویه به هراس افتاد و قصد جان شیخ زادگان را نمود. علی و برادرانش به کمک گروه هفت نفرهای از طرفداران فدایی صفویّه که به «اهل اختصاص » شهرت یافتند از اردوگاه رستم به سوی اردبیل گریختند؛ امّا در نزدیکی اردبیل گرفتار سواران آق قویونلو شدند و علی به قتل رسید. اسماعیل توانست به اردبیل برسد و توسط فدائیان در محلهای مختلف پناهنده شد، تا سرانجام به دربار یک حکمران محلی گیلان در لاهیجان به نام کارکیا میرزا علی رسید و در آن جا پناه داده شد. تلاشهای بعدی آق قویونلو برای یافتن اسماعیل به نتیجه نرسید. اسماعیل مدت پنج سال در لاهیجان در خفا به سر برد و در این مدت تماس نزدیک خود را با مریدانش در آناتولی و قفقاز جنوبی و آذربایجان حفظ کرد. کشمکشهای بعدی میان شاهزادگان رقیبِ آق قویونلو به اسماعیل فرصت تجدید قوا داد. او و مشاوران نزدیکش نقشههای نهایی خود را برای تلاش در راه واژگونی دولت آق قویونلو در ایران طرح کردند. سال 905ه ق/1499م زمان مناسب برای دستیابی به قدرت برای اسماعیل فرا رسید. وی با اهل اختصاص از لاهیجان روانهی اردبیل شد و نهضت خویش را آغاز نمود. با پیوستن یاران قزلباش از قبایل استاجلو، شاملو، روملو، تکهلو، ذوالقدر، افشار، قاجار، ورساق و غیره به او، توانست عملیات جنگی خود را ابتدا علیه شیروانشاهیان و سپس علیه آق قویونلو آغاز نماید. با شکست سلطان فرخِ شیروانشاه در 906ه ق و شکست الوند میرزا آق قویونلو در شرور نخجوان، وارد تبریز شد و در تابستان 907ه ق/1501م به عنوان شاه اسماعیل تاجگذاری کرد و تشیّع اثنی عشری را به عنوان مذهب رسمی کشور جدید صفویه اعلام کرد.»[3] و [4]
[1] - ایّام زندگی شیخ صفی مصادف با اوج خانقاهداری زمان مغولان بود. شیوخ خانقاهها به دلیل آن که ضرورت اطاعت از شاهان و حاکمان مغول و حرام بودن مخالفت با آنها را تبلیغ میکردند از حمایت مادی و معنوی بسیار برخوردار بودند. خواجه رشیدالدین فضلالله خویشتن را مرید طراز اول شیخ صفی قلمداد میکرد و با حمایت بی دریغ خود خانقاه اردبیل را به یکی از پردرآمدترین خانقاهها تبدیل کرد.
[2] - در اثر رقابتی که برای رهبری خانقاه اردبیل صورت گرفت شیخ جنید به آناتولی فرار کرد. در این زمان 27 سال از مرگ شیخ بدرالدین گذشته بود و شیخ جنید خلاء ایجاد شده را پر کرد. در ابتدا سلطان عثمانی به او روی خوش نشان داد؛ ولی زمانی که به جهت حمایت و طرفداران شیخ بدرالدین اقدام کرد با مخالفت عثمانیان مواجه شد. جنید 8 سال در آناتولی بود و لقب شیخ المشایخ بر خود نهاد که به معنای داعیهی رهبری دینی و سیاسی بود. او در پایان هشت سال از همهی احکام دینی دست شست و مریدانش را از انجام فرایض دینی معاف داشت و به نسخه دوم شیخ بدرالدین تبدیل شده بود. در پی رقابتهای عثمانی در منطقه تحت حمایت اوزون حسن درآمد و اوزون حسن خواهرش خدیجه بیگم را به ازدواج او درآورد. شیخ جنید در اثر زیاده خواهی و غارت در جنگ کشته شد و طرفداران به حمایت از فرزند کوچک او شیخ حیدر برخاستند. اوزون حسن از او نیز حمایت کرد و در سن 9 سالگی وی را به ریاست خانقاه اردبیل برگزید. در این ایام شیخ حیدر تحت تعالیم مخفیانه طرفداران پدرش و شیخ بدرالدین قرار داشت و شیوهی ترویج عقایدشان به صورت مخفی بود. پس از حوادث سیاسی که شیخ حیدر موقعیت خود را در خطر دید به طرفدارانش دستور داد که افکار خود را علنی سازند و کلاه دوازده ترک بر نهند که همان روش شیخ بدرالدین از آناتولی بود. او برای دستیابی به اهداف خود مبارزه و قتل سنی مذهبان را در دستور کار خود قرار داد.
[3] - تاریخ نگاری عصر صفویه و شناخت منابع و مآخذ، تألیف دکتر جهانبخش ثواقب، انتشارات نوید شیراز، 1380 صص 761 تا 765
[4] - پیرامون شکل گیری و تکوین و پیدایش شیعه نظرات گوناگون ارائه شده است. بسیاری از محققان و مورخان سرآغاز پیدایش جریان شیعه را مربوط به بعد از رحلت پیامبر گرامی اسلام میدانند و آن حضرت و به خصوص رویدادهای زمان خلافت حضرت علی (ع) و چالشهای جامعه اسلامی بعد از شهادت امام حسین (ع) دانستهاند و روز عاشورا را آغاز تولد شیعه معرفی میکنند. برخی دیگر شیعه را زاییدهی اندیشه سیاسی ایرانیان میداننند و بر این باورند که قوم ایرانی به دلایل خاصی جریان شیعه را به مثابه اعتراضی به حاکمیت عنصر عرب بر ایران به راه انداخت. بعضی نیز عبدالله بن سبا را به عنوان بنیانگذار نهضت و جریان شیعه معرفی کردهاند. در مقابل همه این نظرات دیدگاهی وجود دارد که زمان انعقاد نطفه شیعه را دوران حیات پیامبر (ص) و آن حضرت را بنیانگذار جریان شیعه میدانند.
5 - آینه عیبنما، نگاهی به فریاد کاخهای صفوی، علی جلالپور، ص 24
هویدایی که چرخ روزگار او را به مقام نخستوزیری کشور باستانی ایران رسانیده بود، نتوانست نامی نیک و مثبت از خود به یادگار بگذارد. اگر تمایلات و احساس ترحمّی نسبت به او وجود دارد ممکن است ناشی از همان فرهنگ ما ایرانیان باشد که سعی در فراموش نمودن افعال اموات داریم و رفتارشان را به خدا میسپاریم؛ در صورتی که عملکرد اشخاصی مانند هویدا جنبهی شخصی نداشته و تأثیرگذار بر جامعهی زمان خود و آیندگان این سرزمین بوده است.
هویدا زمانی که به نخستوزیری رسید همه انگشت تعجّب بر دهان گرفتند؛ ولی این امر مهم نبود چون دولتهای آمریکا و انگلیس و پادشاه ایران در این مورد اشتراک نظر داشتند. هویدا را نمیتوان شخصی بیتفاوت و بیتأثیر در تاریخ ایران پنداشت؛ زیرا آن چه اربابانش از آن راضی بودند به خوبی انجام داد. وی گذشته از آن که جاده صاف کن اهداف کشورهای غربی بود، کاملاً در اختیار محمّد رضا شاه نیزقرار داشت و مجری فرمان و مضحکهی خاندان پهلوی بود. مثلاً فرح دیبا میگوید: «من علاقهای به هویدا نداشتم؛ اما در طول سیزده سال نخستوزیریاش همواره مانند یک سگ با وفا کفشهای محمّد رضا و مرا لیسیده بود. او با آن شکمبهاش، طرز سلوکش، آن گل ارکیده روی یقهاش و عصا و پیپش بیشتر به یک کاریکاتور مضحک شبیه بود تا یک سیاستمدار.»[1] همیشه هویدا در سخنان خود اظهار میداشت که شاه فرماندهی تاجدار و نابغهای است که از گوشه و کنار دنیا برای گرفتن راهنمایی از وی به ایران میآیند. در قضیّهای که انسان را به یاد خاطرات و کلمات قصار ناصرالدّینشاه در فرنگ میاندازد، مربوط به مسافرت هلموت اشمیت، صدر اعظم آلمان به ایران در نوامبر 1975 میباشد که هویدا در جواب خبرنگاری که از علت مسافرت میپرسد چنین پاسخ میدهد که در این سفر صدر اعظم آلمان قرار است به حضور شاهنشاه شرفیاب شوند تا از راهنماییهای داهیانه معظم له استفاده کنند و جالب این که خودِ شاه هم به او هشدار داده بود که اگر دولت آلمان فکری به حال مشکلات خود نکند جمهوری فدرال آلمان خیلی زود سقوط خواهد کرد. بعداً اشمیت در باره آنها میگوید: این دو نفر ظاهر یک انسان کامل را دارند؛ اما مطمئناً فاقد مغز هستند.
در ماجرایی دیگر هویدا در زمان احداث سد فرحناز پهلوی (لتیان کنونی)، سکههای طلا را که به تمثال مبارک شاهنشاه منقوش بود در بتون پایههای سد میریزد که باستانشناسان در هزاران سال بعد کشف کنند که این بنای عظیم در زمان چه کسی ساخته شده است. هویدایی که ترافیک خیابانها را نشانهای از پیشرفت و رشد و توسعه میدانست و توجّهی به آمار و ارقام فقر و بدبختی مردم و زندانیان دربند و وابستگی ایران به اجانب نداشت در مقام مقایسه میگوید: این آمار و ارقام درست مثل مایوی دو تکّه است که همه چیز را نشان میدهد به جز قسمتهای اصلی را؛ چون فراتر از همین قسمتهای اصلی چیزی برای او مهم نبوده است.
همین که لرزش حرکتهای انقلابی مردم آنها را از خواب بیدار کرد هر یک از افراد این خاندان برای راه نجات به تکاپو افتادند و از هر قدرت و مقامی کمک و راه حل میطلبیدند. فرح پهلوی نیز که در کارهای کشور هماهنگ با هویدا از فرهنگ اسلامی مینالید و ایرانیان را ملّتی غیر عرب میدانسته و معتقد بود که نباید دین اعراب را داشته باشند، به اجبار و برای جلب نظر علما به دیدار آنها میشتابد.[2] چون دست خالی برمیگردد دولتمردان پهلوی تصمیم میگیرند برای جلب نظر و تسکین مردم به قربانیکردن خادمان خود بپردازند. آمده است که ارتشبد اویسی نخستین کسی بود که پیشنهاد بازداشت و دستگیری هویدا را به محمّد رضا شاه داد و بعداً با گزارشی جعلی عنوان کرد که هویدا در دوران نخستوزیریاش اسناد و مدارک سرّی و فوق سرّی مملکتی را در خانهی مادرش پنهان کرده و آنها را از گاوصندوق محرمانهاش به دست آوردهاند. محمود طلوعی در باره علت بازداشت هویدا مینویسد: «در باره علت بازداشت هویدا و بلندپایگان دیگر رژیم در نخستین روزهای تشکیل دولت نظامی، فریدون هویدا برادر هویدا و احسان نراقی مشاور و دوست نزدیک هویدا ضمن مصاحبهها و مقالاتی که نوشتهاند، چنین اظهار میکنند که مشاوران شاه به او گفته بودند که برای نجات رژیم و بقای سلطنت باید عدّهای قربانی بشوند و شاه که برای بقای خود حاضر بود وفادارترین دولتمردان خود را نیز قربانی کند با دستگیری هویدا و دیگران موافقت کرد. در دستگیری هویدا احتمالاً اردشیر زاهدی آخرین سفیر شاه در آمریکا نیز که دشمن و کینه دیرینهای نسبت به هویدا داشت و در آن روزها در تهران بود، دخالت داشته و حتّی از قول عبدالله انتظام رئیس سابق هیأت مدیره شرکت ملی نفت که در آن روزهای بحرانی به جمع مشاوران شاه پیوسته بود، نقل شده است که میخواستند هویدا را در همان روزهای نخست بازداشت در زندان بکشند. در باره علت بازداشت هویدا و نقشه قتل او در زندان احسان نراقی ضمن مصاحبه با بیبیسی گفت: علت بازداشت هویدا این بود که شاه برای نجات خودش قربانی میخواست و هویدا بهترین قربانی بود. یک روزی مرحوم انتظام به من گفت که نظامیها شایع کردهاند که هویدا خودکشی کرده است و شاید میخواهند او را بکشند و به من گفت: تو که میروی پیش شاه، به او بگو خیلی بد است که اگر او را بکشند. ضمناً میگفت: وضعش هم خوب نیست. آن خانهای که هست پنجرههایش را بستهاند و پردهها را کشیدهاند و میگویند که خطر دارد پردهها را باز کنند و شما را از پشت شیشه ببینند و بزنند و از این حرفها... . اصولاً یک عدّهای بودند که فکر میکردند میشود هویدا را قربانی شاه کرد؛ یک عدّه بادمجان دور قابچینهایی که با شاه بودند.»[3]
چند روز پس از بازداشت هویدا شایع شده بود که نخستوزیر اسبق در بازداشتگاه دست به خودکشی زده است و این اقدام نشان دهندهی آن است که هویدا از بازداشت خود به شدّت ناراضی بودهاند و این مطلب برخلاف سخنان شاه میباشد که در کتاب خود نوشته است که هویدا به جای زندان، سِمَت سفیر ایران در بلژیک را قبول ننموده و حاضر شده بود سپر بلای ادامه حکومت پهلوی قرار گیرد. در رابطه با موضوع خودکشی هویدا مینویسند: «وی مقداری قرصهای آرام بخش قوی را که هر شب به میزان معیّن به او میدادند تا با استفاده از آنها بتواند، بخوابد. طی چند شب جمعآوری کرده و یکجا خورده بود. ظاهراً یکی از بستگان هویدا به طور غیرمنتظره به محل بازداشتگاه او تلفن میزند و خواستار گفتوگو با نخستوزیر دربند میشود. نگهبان تلفن را به محل اقامت هویدا وصل میکند؛ اما هرچه منتظر میشود، هویدا گوشی را برنمیدارد. نگهبان که از مأمورین ساواک بوده، شخصاً به اتاق هویدا مراجعه میکند و میبیند هویدا به حال اغماء افتاده است. فوراً نخستوزیر معزول بخت برگشته دربند را به بیمارستان شرکت نفت در خیابان سوّم اسفند منتقل و تحت معالجه قرار میدهند.»[4]
روزی که هویدا را به بیمارستان برده بودند به او پیشنهاد کردند که فرار کند؛ ولی هویدا نپذیرفت. او در حقیقت برای این خودکشی کرده بود تا شاه را متوجّه خود سازد؛ ولی وقتی که این خبر به شاه رسید با خونسردی گفت که بهترین کار را کرده است. شاه اصلاً مایل نبود او آزاد شود؛ چون با تلقین دیگران به این نتیجه رسیده بود که همه بدبختیها نتیجهی عملکرد اوست.
«وقتی خواهرزاده هویدا (فرشته رضوی) از شاه خواهش کرد تا او را هم با خود ببرند، شاه با تمسخر گفت: بهتر است آقای هویدا اینجا بماند و در دادگاه به خوبی از خود دفاع کند. چون نتیجه محاکمه منجر به تبرئه و اثبات بیگناهی و باعث سرافرازی او خواهد شد و بعد از آن هم کسی جرأت نکرد واسطه شود و تقاضای استخلاص هویدا را مطرح نماید.»[5] با توجّه به این مطلب که دیگر شاه علاقهای به هویدا نداشت؛ هویدا به شاه وفادار بوده است و همانگونه که قبلاً حاضر به فرار نشده بود و میگوید من نمیدانم زمانی که سر و صداها خوابید این افراد با چه رویی میخواهند برگردند و توی چشم اعلیحضرت نگاه کنند. هویدا آن قدر به شاه مطمئن بود که میگفت: شاه هر وقت بخواهد از ایران برود او را نیز خواهد برد و یک صندلی برای او در نظر گرفتهاند. تعدادی از ساواکیان از هویدا در روستای شیان محافظت میکردند. زمانی که روز پیروزی انقلاب فرا میرسد آنها فرار میکنند؛ ولی هویدا به دلیل ناتوانی جسمی نتوانسته بود از محوطه زندان فرار کند و دستگیر میشود و پس از محاکمهای سریع به اعدام محکوم و حکم او به اجرا درمیآید. صادق خلخالی میگوید به دلیل توطئهای که وجود داشت اعدام هویدا را جلو انداختیم.[6]
بازداشت هویدا به جای آن که بر افکار مردم در باره رژیم تأثیر مثبت بگذارد بر درباریان تأثیر گذارد که هرچه سریعتر چمدانها را برداشته و از کشور فرار کنند. در مدّتی که هویدا در بازداشت بود، چنان اطرافیان در فکر و هیجان جمعآوری ارزها و دلارها و انتقال آنها بودند که دیگر کسی به فکر هویدا نبود و بعد از مرگ او نیز ناراحت نشدند حتّی شاید در دل از او تشکّر و همچنین او را دعا کردند که درگذشته و حال امکان ثروتمند شدن و حداکثر استفادههای نامشروع را به آنها داده است و فرصتی نیافته است که فساد و دزدیهای گسترده آنان را برملا سازد.
زمانی که خبر اعدام هویدا به شاه رسید نهتنها موجب ناراحتی او نشد، بلکه او و سلطنتطلبان اهمیّتی به این موضوع ندادند؛ زیرا باید یکی را متّهم به ایجاد زمینههای سقوط سلطنت مینمودند. اشرف پهلوی در باره عکسالعمل شاه مینویسد: «وقتی برادرم از مرگ هویدا و پاکروان با خبر شد بسیار رنجش خاطر پیدا کرد و کمکم امیدش را از دست میداد و غم و اندوه بسیاری بر دلش نشست. خوابهای پریشان میدید و کمتر در مجالس و محافل پیدایش میشد.»[7] ویلیام شوکراس در این خصوص مینویسد: «شاه در هفت آوریل شنیدند که امیرعباس هویدا، نخستوزیر و سپس وزیر دربار، طی یک محاکمه سریع محکوم به مرگ و اعدام شده است. شاه بعداً گفت: "تمام آن روز من خود را در اتاقی دربسته زندانی کردم و به دعا کردن پرداختم" و شاه به طور کلّی در مورد اعدام هویدا اظهار نظری نکرد چون مقامات باهامایی او را از مسائل سیاسی منع کرده بودند.»[8]
[1]. همان، ص 757.
[2]. در صفحۀ 66 صد روز آخر تألیف محمود طلوعی آمده است که: «در آخرین روزهای آبان 57، دو تلاش در دو جهت برای نجات رژیم آغاز شد. روز بیستوهشتم آبان، فرح پهلوی با تمهید مقدمات قبلی در نجف اشرف، با آیتاللهالعظمی خوئی ملاقات کرد تا مگر با اعلام پشتیبانی او از رژیم پهلوی، اقدامات آیتالله خمینی برای سرنگونی رژیم خنثی شود؛ ولی آیتالله خوئی که به وسیلۀ نمایندگان خود در نقاط مختلف ایران از وسعت حرکتهای انقلابی مردم اطّلاع داشت و میدانست که حمایت علنی او از رژیم بیشتر به تضعیف موقعیت و اعتبار خود وی خواهد انجامید، پرهیز کرد. حتی اصل پذیرفتن فرح پهلوی از طرف ایشان هم مورد انتقاد قرار گرفت و در مجموع این تلاش اثری در جریان انقلاب نگذاشت.»
[3]. محمود طلوعی، صد روز آخر،
[4]. اسکندر دلدم، خاطرات من و فرح، ج 3، ص 1204.
[5]. همان، ص 1293.
[6]. اسکندر دلدم در صفحۀ 461 کتاب زندگی و خاطرات هویدا دربارۀ محل دفن هویدا و به نقل قول مینویسد: «پس از اعدام هویدا، بنا بود جنازۀ او را ابتدا به پزشکی قانونی و سپس به اطراف کهریزک منتقل کنند و در آنجا به خاک بسپارند؛ ولی موضوع پیگیری نشد و ما هم متوجّه نشدیم و جنازۀ او به مدت سه ماه و اندی در پزشکی قانونی ماند. ابراهیم یزدی به دستور بازرگان از یک طرف و یهودیها و بهائیها و فراماسونها و اسرائیلیها و فرانسویها ازطرف دیگر دست به دست هم داده و جنازه را در یک تابوت گذاشتند و با ایرفرانس به فرانسه فرستادند. در آنجا تعدادی از بهاصطلاح نویسندگان و روشنفکران ماسونی دور جنازه جمع شدند و هریک به فراخور استعدادی که داشتند، فحش و ناسزا به دادگاه انقلاب و به من و رهبر انقلاب دادند و از این طریق، خوشخدمتی خود را به صهیونیزم بینالملل نشان دادند. آنها سپس جنازه را با طمطراق به اسرائیل بردند و در فرودگاه (لود) تلآویو تعدادی از وطنفروشان و ساواکیها و اسرائیلیهای تروریست به دستور مناخیم بگین با رژۀ نظامی و سان مخصوص و پرچم طاغوتی ایران و آرم شاهنشاهی تشییع جنازه کرده و آن را بعد به الخلبل بردند و در قبرستان یهودیها و در کنار قبر پدرش دفن نمودند.»
[7]. اشرف پهلوی، چهرههایی در آینه، ص 265.
[8]. ویلیام شوکراس، آخرین سفر شاه، ترجمۀ عبدالرضا مهدوی، ص 280.
9- آینه عیبنما، نگاهی به دوران پهلوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1396، ص 431