دیدار تاجالملوک همسر رضا شاه با استالین
در ورای آن که آثار انقلاب روسیه و سپس جنگ جهانی دوم بر ایران چه بوده است، تاجالملوک در خاطرات خود به هنگام تشکیل کنفرانس تهران اشاراتی از دیدار خانوادهی خود با استالین دارند که حاوی نکات جالبی میباشد. ایشان بدون آن که چرا از بین سران سه کشور تنها استالین حاضر به دیدار با شاه جوان ایران میشود وی را چنین توصیف و معرفی میکند: «از بازی تقدیر با استالین که دشمن هیتلر بود هم ملاقات داشتهام. موقعی که رضا از ایران خارج شده و محمد رضا به سلطنت رسیده بود در تهران یک کنفرانس برگزار شد و رئیس جمهوری آمریکا، نخست وزیر انگلستان و رهبر اتحاد شوروی به تهران آمدند. در آن موقع محمد رضا جوان بود و انگلیسیها و آمریکاییها هم چون ایران را اشغال کرده بودند خود را حاکم ایران میدیدند و حاضر نشدند به دیدن محمد رضا بیایند، بلکه محمد رضا را وادار کردند تا به دیدن رئیس جمهوری آمریکا و نخست وزیر انگلستان برود، اما مرحوم یوسف استالین شخصاً به کاخ سعد آباد آمد و با شاه جوان ایران و من که مادرش بودم و دختران و سایر فرزندان رضا ملاقات کرد و عصرانه خورد. خوب. شما میدانید که استالین رهبر اتحاد شوروی، یعنی بزرگترین کشور جهان بود. استالین که در شوروی و در همهی دنیا به او مرد آهنین میگفتند نقش اول را در پیروزی متفقین و شکست حکومت آلمان داشت. در حقیقت اگر مدیریت استالین نبود جنگ به نفع هیتلر تمام میشد.
استالین در موقع صرف عصرانه به ما گفت که اسم اصلی او یوسف یوسف زاده و از اهالی گرجستان و اصلاً ایرانی است. محمد رضا از این حرف استالین به وجد آمد و اظهار خوشحالی کرد که استالین اصالتاً ایرانی میباشد. به نظر من استالین شبیه کشاورزهای قلچماق و قوی هیکل روستایی بود. به دستهایش نگاه کردم، دیدم خیلی قوی و دارای انگشتان زمخت و گوشت آلود است. مدام پیپ میکشید و هر دو سه جملهای که میگفت یا میشنید با صدای بلند میخندید. در خلال صحبتهایش اصلاً اسمی از رضا نیاورد، فقط از محمد رضا پرسید که در کجا درس خوانده است؟ محمد رضا برایش توضیح داد که در سویس بوده است. استالین گفت که در یک مدرسهی مذهبی در گرجستان درس خوانده؛ ولی بعداً از مدرسه مذهبی فرار کرده و تحصیل را هم رها کرده است. او همچنین به محمد رضا گفت که یک فرزند هم سن و سال او دارد که تحت اسارت آلمانیها است. ما خیلی تعجب کردیم که فرزند استالین کبیر به اسارت درآمده است. استالین که متوجه تعجب ما شده بود، گفت: همهی فرزندان شوروی به مثابه فرزندان او هستند و یک رهبر نمیتواند وقتی فرزندان دیگر هموطنانش در جنگ کشته میشوند فرزند خود را در جای امن پنهان کند و به جبهه نفرستد. ما همگی تحت تأثیر شخصیت جالب و استثنایی استالین قرار گرفته بودیم و باید بگویم که من هنوز هم تحت تأثیر شخصیت آن مرد بزرگ هستم و تا امروز او را فراموش نکردهام.
در سالهای بعد که پسرم جانشین پدرش شد و سلاطین زیادی به ایران آمدند. اکثر آنها را با بانوانشان ملاقات کردهام، ولی هیچ کدام آنها را مانند هیتلر و استالین نیافتم. در مورد استالین این نکته را باید بگویم بر عکس آن که ما شنیده بودیم آدم خشن و مستبدی هست بسیار مهربان و خندهرو و بذله گو بود. برعکس هیتلر که مدام پلکهایش را به هم میزد و دور اتاق راه میرفت و روی پاهایش چرخ میزد و حرکات عجیبد و غریب میکرد، استالین خیلی راحت و آرام و آسوده بود و یک نوع لبخند شیرین و دلچسب و آرامبخش در تمام صورتش پهن بود. این نوع رفتار از رهبر بزرگترین کشور جهان که مردمش در خط اول جبههی جنگ قرار داشتند و از مردی که فرزند ارشدش در اسارت آلمانیها بود بسیار برای ما عجیب به نظر میرسید. موقعی که استالین با ما دست داد جملهای به روسی گفت که به جز من دیگران معنای آن را نفهمیدند. یک نفر دیلماج سفارت روسیه که همراه او بود گفت: رفیق استالین میگوید زبان فارسی نمیداند آیا در بین شما کسی هست که زبان روسی بداند؟ من گفتم: دا. استالین رو به محمد رضا کرد و جملهی دیگری را به زبان آورد. من معنای آن را فهمیدم ولی چیزی نگفتم. به همین خاطر دیلماج سفارت روس جملهی استالین را ترجمه کرد و گفت: رفیق استالین میگوید حتماً شاه جوان ایران زبان انگلیسیها را میداند. محمد رضا به علامت تأیید سرِ خود را تکان داد و گفت: بله. انگلیسی، فرانسه و آلمانی را صحبت میکنم. استالین خندید و جمله دیگری را به زبان آورد. دیلماج فوراً ترجمه کرد و گفت: رفیق استالین میگویند ممکن است شما زبان امپریالیستها را یاد بگیرید؛ اما هرگز نمیتوانید از نقشههای آنها مطلع بشوید. استالین در این ملاقات چند هدیه هم به ما داد. او درست حالت یک پدر، بلکه پدربزرگ مهربان و دوست داشتنی را داشت. استالین چند نصیحت تند و صریح به محمد رضا کرد و به او گفت فئودالیسم یک سیستم قرون وسطایی است و شاه جوان ایران اگر میخواهد موفق شود باید کشاورزی را از دست استثمارگران نجات دهد و زمینها را به آنها بدهد. او همچنین به محمد رضا گفت نباید به حمایت امپریالیستها مطمئن باشد، زیرا آنها همان طور که رضا شاه را از مملکت بیرون انداختند اگر منافعاشان به خطر بیفتد او را هم از کشور بیرون خواهند انداخت. استالین با آن که میدانست ما ناراحت میشویم اظهار داشت شاه جوان بهتر است در اولین فرصت مناسب حکومت را به مردم واگذار کند و بساط سلطنت را که یک سیستم قرون وسطایی است جمع آوری نماید. استالین به محمد رضا گفت به هر حال مردم بساط سلطنت را جمع آوری خواهند کرد و اگر او خود در برچیدن سلطنت پیش قدم شود نام نیکی از خود به یادگار خواهد گذاشت. محمد رضا و ما هیچ نمیگفتیم و فقط گوش میکردیم. در پایان محمد رضا به استالین گفت من از توجهات شما تشکر میکنم؛ اما نوع حکومت را مردم ایران انتخاب کردهاند و تا وقتی مردم این طور بخواهند من مخالفتی با خواسته آنها نخواهم کرد. بعد استالین که متوجه برودت مجلس شده بود چند سؤال خانوادگی از ما کرد و وقتی فهمید پدر من از مهاجران قفقازی بوده و زبان روسی میدانسته خیلی اظهار خوشحالی کرد و گفت قفقاز به واسطهی کوهستانهای صعبالعبور و جغرافیای خشن مهد پرورش مردان سخت کوش است و خیلی از مردان ناحیهی قفقاز در صف مقدم جنگ با آلمانها هستند. در آن موقع قفقازیه یک منطقهی وسیع در جنوب شوروی به مرکزیت تفلیس بود و جمهوریهای مختلف مثل آذربایجان و ارمنستان و غیره ذالک وجود نداشت. وقتی مجلس کمی گرم و دوستانه شد محمد رضا کمی این پا و آن پا کرد و گفت آیا دولت اتحاد شوروی و عالی جناب استالین با سلطنت من مخالف هستند؟ استالین گفت: دولت شوروی به واسطه مسلک خود حامی ملتهای تحت استعمار و سلطهی امپریالیستها است و به طور کلی با حکومتهای فردی مخالف است؛ اما در امور داخلی دخالت نمیکند و امیدوار است خود مردم این کشورها حقوق از دست رفته خود را استیفا نمایند. بعد چون متوجه شد که محمد رضا از این پاسخ او قانع نشده است گفت: امپریالیستها تا روزی که یک قطره نفت در ایران و خاورمیانه موجود است این منطقه را رها نخواهند کرد و اتحاد شوروی قصد ندارد با امپریالیستها وارد جنگ شود. بنابراین با حکومت شاه جوان هم مبارزه نخواهد کرد. ما معنای این حرف را خوب نفهمیدیم و فکر میکردیم که استالین ما را به عدم مداخلهی شوروی در امور ایران مطمئن کرده است؛ اما بعداً مرحوم قوامالسلطنه به ما گفت استالین خیلی صریح شاه جوان را عامل امپریالیستها معرفی کرده و در واقع به ما صراحتاً توهین کرده است. منظور از امپریالیستها در سخن استالین آمریکا، انگلیس و کشورهای اروپایی بودند. البته استالین آلمان را هم امپریالیست میدانست و میگفت این جنگ یک جنگ میان امپریالیستها بر سر تقسیم غنائم و مناطق نفوذ است که پای اتحاد شوروی را هم ناخواسته به آن کشیدهاند. استالین در موقع ترک کاخ سعدآباد از چند تابلوی نقاشی موجود در کاخ بازدید کرد و به خصوص تابلوهای کمالالملک بسیار مورد توجهاش قرار گرفت و به محمد رضا گفت چه فایده دارد که این آثار با ارزش هنری را در کاخ محبوس کرده و مردم کشورت را از دیدن آنها محروم ساختهای؟ ارزش این آثار وقتی است که همه بتوانند آنها را ببینند و لذت ببرند. این خودخواهی شماست که چنین آثاری را برای تزئین کاخ خود قرار داده و حق مردم برای تماشای آنها پایمال کردهاید. این یک اخلاق منحط امپریالیستی است. ما از این حرفهای استالین خیلی رنجیده خاطر شدیم، اما در آن وضعیت نمیخواستیم اعتراضی بکنیم. البته رؤسای ممالک آمریکا و انگلستان به ملاقات محمد رضا نیامدند و توهین آنها بزرگتر از حرفهای سرد استالین بود. ما خیلی تعجب کردیم که دیلماج سفارت روس، سفیر روسیه در تهران و چند نفری که همراه استالین بودند در حضور او آب میخوردند، راحت میخندیدند و پایشان را روی پایشان میانداختند و یا سیگار میکشیدند. آنها در خطاب قرار دادن استالین هم هیچ عبارت محترمانهای به کار نمیبردند و فقط به او میگفتند رفیق استالین و این برای ما عجیب بود که روسها این همه نسبت به رهبر خودشان بی ادب باشند. یک میرزای ادرات ما بیشتر از استالین کبکبه و دبدبه داشت. از همه بدتر نوع لباس و کفش و کلاه استالین بود که از نوع پارچه ارزان قیمت و خیلی هم بد دوخت و معمولی بود. بعد که استالین رفت به محمد رضا گفتم: مادر جان اصلاً ناراحت نشو. این جور که معلومم شد روسها آدمهای دهاتی هستند و اختیار احساسات و بیان خود را ندارند. اگر عکسهای استالین را قبلاً ندیده بودم و خدمه و پرسنل سفارت روس همراه او نیامده بودند خیال میکردم یک باغبان یا عملهی محوطهی کاخ است که وارد سالن گردیده است. محمد رضا گفت: او را آدم صادق و راستگویی یافتم. روزولت و چرچیل درست بر عکس این آدم هستند و فقط مرا نگاه میکردند و لبخند میزدند. از سکوت آن دو نفر بیشتر از حرفهای استالین ناراحت شدم. بعد استالین یک التوی پوست به اشرف و یکی هم به شمس داد. یک کلاه پوست مدل روسی از همانها که روسها عادت دارند سرشان میگذارند، برای محمد رضا فرستاد.
باید اعتراف کنم که در تمام زندگی یک چنین چهرهای نافذ که نگاهش عمق وجود مخاطب را میسوزاند، ندیدم. محمد رضا هم همیشه از او به عنوان یک مرد استثنایی یاد میکرد و در صحبتهای خصوصی میگفت: اگر استالین نبود آلمانیها بر تمام دنیا مسلط میشدند و پدر آمریکاییها و انگلیسیها را در میآوردند. بنده باید اضافه کنم که اگر استالین نبود سرنوشت ایران هم عوض نمیشد. چون رضا با آلمانها متحد شده بود و هیچ فکر نمیکردیم آلمانها شکست بخورند. شکست آلمانها باعث شد سرنوشت رضا و ایران عوض شود و شوهر مرحوم به تبعید برود و از غصه دق مرگ شود.»
خاطرات تاجالملوک در گفتگو با ملیحه خسروداد، تورج انصاری و محمود علی باتمانقلیچ، تهران، انتشارات نیلوفر، چاپ اول 1391، صص 73 تا 79
دیدار تاجالملوک با هیتلر و علاقه ایرانیان به آلمانیها
رقابت دول انگلیس و روسیه با پیچیدهترین روشهای دیپلماسی در تمام ارکان سیستم حکومت قاجار وجود داشته است. پس از انقلاب اکتبر در روسیه و تأثیر آن بر ایرانیان، دولت انگلیس تصمیم گرفت که منافع درازمدت خود را با تغییر حکومت تحکیم بخشد تا بلکه از دامنهی طغیان و شورشهایی که از اندیشه و آرمانهای انقلاب روسیه به وجود آمده بود جلوگیری کند. سرانجام این سیاست منجر به ظهور رضا شاه و تأسیس سلطنت پهلوی گردید. با توجه به آن که هر انسانی دارای نقاط قوت و ضعف میباشد رضا شاه نیز با پشت سرگذاشتن مشکلات فراوان زندگی در جایگاهی که هیچ گاه تصورش را نمیکرد، قدم گذاشت. رضا شاه به هنگام رسیدن به پادشاهی از گذشته و فرهنگ ایران اطلاع چندانی نداشت و با همت مردانی چون محمد علی فروغی، علی اکبر داور،سید حسن تقی زاده و بسیاری دیگر با تاریخ و فرهنگ ایران آشنا گردید و با کمک آنان بانی اصلاحات اساسی شدند و پایههای ایران نوین را بنیاد نهادند. در زمان این فرد بدون نام و نشان و به دور از خاندان هزار فامیل تحولاتی شکل گرفت که تا آن زمان بی سابقه بود. رضا شاه فردی وطن پرست بوده و همواره از حضور و تسلط بیگانگان نارضایتی خود را نشان میداد. او در جریان جنگ جهانی دوم و برای رهایی از سلطهی روس و انگلیس تمایل شدید به جانب آلمان نشان میداد که بعد از شکست نیروهای متحدین سرانجامی جز تبعید و مرگ دور از وطن چیزی برای وی به دنبال نداشت. برای آشنایی با این مقطع از تاریخ به گوشهای از خاطرات تاجالملوک همسر وی در دیدار با هیتلر و نگرش مردم به سوی آلمانیها نکاتی ارائه میشود. تاجالملوک در پاسخ این سؤال که از رجال خارجی چه به خاطر دارید؛ میگوید: «من از رجال خارجی هم خاطرات زیادی دارم. با هیتلر و استالین از نزدیک صحبت و گفتگوی خصوصی کردهام. موقعی که همراه اشرف و شمس به آلمان رفته بودم تیمورتاش ما را در برلین به ملاقات هیتلر برد. در آن موقع هیتلر اکثر نقاط تحت سلطهی انگلستان و فرانسه را در آفریقا و آسیا فتح کرده و دست استعمارگران انگلیسی، فرانسوی، بلژیکی و دیگران را از کشورهای دیگر قطع کرده بود. هیتلر قدرت آلمان را افزایش داده و این کشور تبدیل به مملکت درجه اول جهان شده بود. هیتلر در دنیا محبوبیت زیادی داشت و در ایران هم خیلی مورد توجه و احترام مردم بود. هیتلر ایرانیها را از نژاد آریایی میدانست و چون آلمانیها هم از همین نژاد بودند؛ لذا به ایران علاقهمند بود و در دوران حکومت خود تا آن جا که توانست به ایران کمک کرد. رضا هم که از دخالتهای انگلستان در امور ایران به تنگ آمده بود به طرف آلمانیها گرایش و علاقه پیدا کرد و طی چند سال روابط ایران و آلمان خیلی صمیمانه شد. آلمانیها در امور ساختمان و راهها و جادههای ایران فعالیت می کردند و در ساختن راه آهن، بنادر و سیلوها و کارخانجات به ایران کمک رساندند. ایستگاههای راه آهن در تهران و تبریز و امثالهم، خط سراسری، پل ورسک، پلهای راه آهن در مناطق صعبالعبور، فرودگاه، کارخانهی مونتاژ هواپیما، کارخانهی شکر، کارخانهی ذوب آهن کرج، سیلوهای گندم، کارخانجات آرد و خیلی تأسیسات که حالا یادم نیست نام ببرم.
من یادم هست مردم تهران آن قدر به هیتلر علاقه داشتند که در میدان توپخانه جمع میشدند تا از رادیو سخنرانیهای هیتلر را گوش کنند. در آن موقع اکثر مردم رادیو نداشتند. ایستگاه رادیو در خیابان بی سیم پهلوی، سید خندان، تأسیس شده و روزی یک ساعت برنامهی رادیویی زنده پخش میکرد. از بی سیم پهلوی به میدان توپخانه یک خط کابل کشیده بودند و در میدان توپخانه چند بلندگو گذاشته بودند تا مردم اخبار رادیو را بشنوند. مردم هر وقت خبر پیروزی قوای هیتلر را میشنیدند از ته دل برای آلمانیها هورا میکشیدند. حتی بعضیها آن قدر تعصب داشتند که برای قوای آلمان گوسفند قربانی میکردند. یک عده جوانان تهران هم به سبک جوانان هیتلری سر خود را میتراشیدند و در خیابانها به هم سلام هیتلری میدادند.
موقعی که ما به ملاقات هیتلر رفتیم آقای محتشم السلطنه اسفندیاری هم حضور داشت. هیتلر با من و اشرف و شمس دست داد و از من حال و احوال رضا را پرسید. از طرف سفارت ایران یک مرد جوان به عنوان دیلماج حضور داشت که مطالب هیتلر را برای ما و حرفهای ما را برای هیتلر ترجمه میکرد. اگر اشتباه نکنم این مرد جوان جمالزاده پسر سید جمال واعظ اصفهانی بود که بعدها نویسنده معروفی شد. ما برای هیتلر چند هدیه برده بودیم که عبارت بود از دو قطعه قالی نفیس ایرانی و مقداری پستهی رفسنجان، حاج محتشم السلطنه اسفندیاری قالیها را در جلوی پای هیتلر باز کرد و شروع به توضیح کرد. هیتلر خیلی از نقش قالیها و بافت و رنگ آنها خوشش آمد. روی قالی دیگر هم علامت آلمان را که عبارت از صلیب شکسته بود نقش کرده بودند.
از مطالب هیتلر دستگیرمان شد که باورش نمیشود این تصاویر ظریف را با دست بافته باشند. هیتلر هم متقابلاً سه قطعه عکس خود را امضاء کرد و به من و دخترانم داد. دیلماج سفارت گفت: آقای هیتلر میگویند متأسفانه پیشوای آلمان مثل شاه ایران ثروتمند نیست و نمیتواند متقابلاً هدیهی گرانقیمت به ما بدهد و از این بابت معذرت میخواهند. من این ملاقات را هیچ وقت فراموش نکردم و به درخواست رضا دهها بار ریز مطالب آن را برایش تعریف کردم. هیتلر موقع حرف زدن آرام نمیگرفت، یا دور خودش میپیچید یا به این طرف و آن طرف اتاق میرفت و حرف میزد. در موقع حرف زدن هم مرتباً پلک چشمانش را به هم میزد و داندانهایش را روی هم فشار میداد. دستهایش را پشت کمر میبرد و ناگهان جلو میآورد و ناگهان بالا میبرد و در هوا تکان میداد. در عین حال روی پنجههای پا هم بلند میشد، درست مثل این بود که زیر پایش آتش روشن است و نمیتواند آرام بگیرد. موقع حرف زدن هم با آن که ما در نزدیکش بودیم با صدای بلند صحبت میکرد. از رضا هم خیلی تعریف کرد و گفت زندگی او را میداند و از این که یک نظامی قدرت را در ایران به دست دارد خوشحال است. رضا از این قسمت خیلی خوشش میآمد و من هروقت به این قسمت از ملاقات خودم با هیتلر میرسیدم باید آن را چند بار تکرار میکردم.»
خاطرات تاجالملوک در گفتگو با ملیحه خسروداد، تورج انصاری و محمود علی باتمانقلیچ، تهران، انتشارات نیلوفر، چاپ اول 1391، صص 70 تا 73
چگونگی پایان حرمسراداری در ایران
رضا شاه پهلوی پس از آن که به قدرت رسید دارای دو ویژگی خاص بود که در معدود پادشاهان دیگر میتوان دید. رضا شاه هیچ گاه زنباره نبود و اقدام به تشکیل حرمسرا نکرد و از ویژگی دیگر وی باید به نحوهی انتقال سلطنت و چگونگی برخورد با بازماندگان حکومت قبلی اشاره کرد. رضا شاه متوسل به قتل و غارت آنان نشد و حتا هزینهی سفر آنان را به نقاط دیگر و خارج فراهم ساخت. برای آن که در مورد چگونگی تصرف و مُهر و موم کردن کاخها و برچیدن باقیماندهی اعضای حرمسرای قاجار آشنا شویم به خاطرات تاجالملوک همسر وی اشاره میگردد. تاجالملوک در خاطرات خود که سرپرستی و نظارت در رابطه با خروج زنان حرمسرا از کاخ گلستان را بر عهده داشته است چنین میگوید: «من تا آن تاریخ چند بار با کالسکه از جلوی کاخ سلطنتی که در میدان ارگ بود رد شده بودم؛ اما هیچ وقت درون آن را ندیده و همیشه آرزو داشتم اندورن کاخ شاهی را ببینم. به همین خاطر شب که رضا به خانه آمد و خبر داد کار طایفهی قاجار تمام شد و حکم کردهام فردا کاخ گلستان را تخلیه کنند. من از رضا خواستم که فردا صبح به کاخ بروم و ناظر تخلیهی اسباب احمد شاه باشم. رضا سرلشکر طهماسبی را مأمور تخلیهی کاخ و عمارت سلطنتی و دربار کرده بود. من تا آن تاریخ چند بار با کالسکه از جلوی کاخ سلطنتی که در میدان ارگ بود رد شده بودم؛ اما هیچ وقت درون آن را ندیده و همیشه آرزو داشتم اندورن کاخ شاهی را ببینم. به همین خاطر شب که رضا به خانه آمد و خبر داد کار طایفهی قاجار تمام شد و حکم کردهام فردا کاخ گلستان را تخلیه کنند. من از رضا خواستم که فردا صبح به کاخ بروم و ناظر تخلیهی اسباب احمد شاه باشم. رضا سرلشکر طهماسبی را مأمور تخلیهی کاخ و عمارت سلطنتی و دربار کرده بود. رضا از پیشنهاد من استقبال کرد و گفت از اتفاق فکر خوبی است چون زنهای احمد علاف، رضا، احمد شاه را احمد علاف صدا میکرد و زنهای محمد حسین میرزای ولیعهد در اندرونی هستند و خوبیت ندارد سربازهای عزب اوغلی وارد اندرونی شوند. شما عدهای از زنهای محترمه را بردارید و امور مربوط به زنها را سرپرستی کنید. من فردا به اتفاق خواهرانم و همسران چند تن از نظامیها مثل خانم سرلشکر بوذرجمهری و سرلشکر امیراحمدی و سرلشکر یزدان پناه و سرلشکر امیر طهماسبی و عبدالحسین تیمورتاش که به نوبهی خود زنان شیردل و با جرأتی بودند روانهی عمارت شاه در دربار شدیم. محمد حسن میرزا همسر عقدی خود دختر شعاعالسلطنه را طلاق گفته و حالیه زن عقدی نداشت؛ اما وقتی به اندرون رفتیم ملاحظه کردیم بالغ بر 18 زن صیغهای محمد حسن میرزا هستند که بزرگترین آنها 14 سال داشت و از اهالی امامه در شمال تهران بود. عدهای از زنهای سلطان احمد شاه هم در آن محل حضور داشتند. من به زنها گفتم هرچه وسایل مربوط به خودشان دارند، میتوانند بردارند و با خود ببرند و واقعاً نظارت کردم که به هیچ کدام از این زنهای بدبخت ظلم نشود.
زنان احمد شاه و محمد حسن میرزا که عموماً صیغهای بودند سراسیمه از این اتاق به آن اتاق میرفتند و درِ صندوقها را میگشودند و هرچه میتوانستند، برمیداشتند. این کاخ باشکوه که میگفتند یادگار کریم خان زند بوده و بعدها آقامحمد خان و فتحعلی شاه آن را وسعت دادهاند تا به آن روز چنین صحنهای ندیده بود. بعضی زنها به من مراجعه میکردند و با گریه اظهار میداشتند برای مراجعت به مسقطالرأس خود پول کرایه ندارند. سرلشکر طهماسبی را موظف کردم به همهی آنها خرج راه بدهد. بعضی زنها ترک و از اهالی نقاط مختلف آذربایجان بودند. عدهای مال دهات اطراف تهران بودند. خواجهها و خدمگزاران حرم مثل ابر بهاری در آن سرمای زمستان گریه میکردند. هیچ کس باورش نمیشد کار سلسلهی قاجار تمام شده و بساط عیش و عشرت آنها منقّص گردیده است. این کاخ گلستان کاخ زمستانی احمد شاه بود و در تابستان شاه قاجار به کاخ صاحبقرانیه و برادرش، محمد حسن میرزا به کاخ اقدسیه میرفت. بعد از رسیدگی به امور اندرونی و سروسامان دادن به وضعیت زنها از آن جا بیرون آمدیم تا سرلشکر طهماسبی و عملههایش اندرونی را مُهر و موم کنند.
از آن جا رفتیم
به تالار آیینه و اتاق محمد شاهی که در جوار اتاق برلیان بود. ولیعهد را چند ساعت
قبل از داخل عمارت بیرون کرده بودند. اما صاحب جمع، نوکر وفادار محمد علی شاه با
آن موهای سفید یک دست، روی زمین نشسته بود و گریه میکرد. صاحب جمع از زمان خلع
محمد علی شاه، احمد شاه و محمد حسن میرزا را ترک نگفته و نسبت به آنها وفادار
بود. آقای سهامالدوله پسر علاالدوله هم گوشهی دیگر سالن گریه میکرد. در این
اثنا مرتضی خان یزدان پناه وارد شد و به آنها گفت اگر میخواهید همراه محمد حسن
میرزا باشید راه بیفتید، زیرا الساعه او را حرکت خواهیم داد. من آمدم بیرون و از
پشت پرده به داخل چشم دوختم. دیدم محمد حسن میرزا ولیعهد سابق، دکتر اعلمالملک و
بوذرجمهری در داخل محوطه ایستادهاند و صحبت میکنند. از مرتضی خان پرسیدم موضوع
چیست؟ پاسخ داد بحث پول است. ولیعهد میگوید من پول برای خروج از کشور ندارم. گفتم
برو موضوع را به رضا اطلاع بده و بگو تاجالملوک میگوید تا آن جا که میتوانی به
این بدبخت کمک کن. مرتضی خان رفت و پس از مدتی برگشت و گفت اعلیحضرت رضا خان پهلوی
پنج هزار تومان انعام مرحمت فرمودهاند تا محمد حسن میرزا بتواند با آن خود را به
عراق عرب و بعد هم به اروپا رسانده و به احمد شاه ملحق شود. خلاصه این که کاخ
گلستان و عمارت صاحبقرانیه و اقدسیه و سایر و سایر اقامتگاههای مربوط به قاجار؛
اعم از قصر قاجار، عشرت آباد، کامرانیه و سایر نقاط در منظریه و امثالهم تخلیه و مُهر
و موم و تحویل گردید و بدین ترتیب پس از حدود صد و پنجاه سال آخرین شخص منتظر
سلطنت که منتظر بود بعد از احمد شاه به سلطنت برسد از کشور رفت و طومار سلطنت
قاجاریه درهم پیچید.»1
1-خاطرات تاجالملوک در گفتگو با ملیحه خسروداد، تورج انصاری و محمود علی باتمانقلیچ، تهران، انتشارات نیلوفر، چاپ اول 1391، صص 54 تا 56
همکاری و فعالیّت اشرف در زمینه قاچاق مواد مخدر نیز با کارهای دیگر او برابری میکند. او از سال 1325 بذر مرگ را در ایران میکارد و با کشت تریاک و قاچاق آن و توزیع هروئین به قاچاقچی مشهور جهانی تبدیل میشود. این مطلب را از حسین فردوست گرفته تا نزدیکان دیگر وی تأیید مینمایند. برای اثبات صحّت این گفتار که خود مشتی از خروار است باز هم کسی بهتر از همنشینهای خودش وجود ندارد. فریده دیبا در اوایل خاطرات خود سعی مینماید خانواده پهلوی را از اعمال قاچاق و کشت خشخاش مبرّا بداند؛ ولی از زمانی که غلامرضا در تاریخ 28 فوریه 1998 به منزل او رفته و با حالتی که چشمانش از فرط استعمال تریاک قرمز شده بود و با لحن و عباراتی زننده به او هتاکی کرد، نحوه کلام خود را تغییر داده و در این مسأله نکاتی را بیان کرده و میگوید: «تا زمانی که کشت تریاک در ایران قانونی بود برادران و خواهران شاه همچون کشاورزان عادی به این کشت و زرع پردرآمد، اشتغال داشتند. من زیاد از جزئیات کار آنها آگاه نبودم تا این که ماجرای اعدام دایی قاسمِ همدانی پیش آمد. دایی قاسم برای خود قلعهای در شهر همدان داشت که در برابر هجوم تانک هم مقاوم بود. فرح ضمن تأکید بر این نکته که بهتر است دیگر اسم دایی قاسم را بر زبان نیاورم، گفت: "دایی قاسم یک فروشنده عمده بود و در همه این سالها تریاکهای متعلّق به اشرف و غلامرضا را در جهان توزیع میکرده است." فرح هم که اطّلاعات دقیقتری داشت به من گفت که هم قبل و هم پس از ممنوعیت کشت تریاک در ایران اشرف و غلامرضا دارای صدها هکتار زمینهای مزروعی بودهاند که انحصاراً در آنها تریاک کشت میشد. برابر اطّلاع فرح نیروهای ژاندارمری با خشونت مزارع خشخاش متعلّق به کشاورزان عادی را منهدم میکردند و همین نیروها از مزارع متعلّق به اشرف و غلامرضا حراست و حفاظت مینمودند.
اگرچه غلامرضا و اشرف تجارت تریاک را تحت کنترل داشتند، اما بعضی دیگر از فامیل نزدیک و دوستان محمّد رضا هم با آنها مشارکت کرده و در منابع آن سهیم بودند. محصول غلامرضا و اشرف فقط از کشت و زرع به دست نمیآمد. آنها با همکاری فرمانده ژاندارمری کل کشور تریاکهای مکشوفه از قاچاقچیان در مبادی مرزی را هم تملّک کرده و صاحب میشدند و غلامرضا بازرس کلّ ارتش شاهنشاهی بود و این اواخر درجه سرلشکری داشت.
ارتشبد غلامعلی اویسی در تجارت تریاک با غلامرضا و اشرف همکاری نزدیک داشت و هرچه تریاک در مرزهای کشور کشف میشد به انبار مخصوص اویسی منتقل شده و در این انبار کارگران افغانیِ اویسی تریاکها را مالیده و عمل میآوردند. اویسی این تریاکها را تحویل غلامرضا و اشرف میداد و هم وزن تریاکهای کشف شده شیره خرما و مواد رنگی ترکیب شده با آرد و امثالهم را در کیسه کرده و تحویل بازرسان میداد تا معدوم کنند. تا زمانی که دایی قاسم همدانی زنده بود این تریاکها را تحویل او میدادند و دایی قاسم که چیزی در حدّ پدر خوانده مافیای ایتالیا بود در لابراتور عظیم خود در همدان تریاکها را به هروئین و سایر مواد افیونی تبدیل کرده و به خارج از مرزهای ایران صادر میکرد. دایی قاسم دارای شبکه وسیعی از قاچاقچیان در سراسر کشور بود و توزیع و صدور این کالای مرگبار را اداره میکرد. اشرف حتی یک اتومبیل ضد گلوله هم برای دایی قاسم خریداری کرده بود. اشرف این قاچاقچی زبده را دایی صدا میکرد. من وقتی صمیمیت این دو را دیدم مطمئن شدم مطالبی که پیرامون تجارت مرگبار غلامرضا و اشرف بر سر زبانها است، حقیقت دارد. در حوالی سال 1350 ناگهان خبر دستگیری دایی قاسم منتشر شد و به فاصله کوتاهی او را اعدام کردند. در این مورد دو خبر ضد و نقیض به گوش میرسید. عدهای میگفتند دایی قاسم در معاملات تریاک سر غلامرضا و اشرف را کلاه گذاشته و دستگیری او با اشاره غلامرضا و قبل از او اشرف بوده است.
من اطّلاع داشتم که فردوست به عنوان رئیس بازرسی شاهنشاهی و معاون ساواک اطّلاعات دقیقی در اختیار محمّد رضا قرار داده و محمّد رضا کاملاً در جریان امورِ خلاف قانون قاچاقچیگری خانواده خود قرار گرفته است؛ اما بعید میدانم که محمّد رضا به این خاطر دستور رسیدگی دایی قاسم را داده باشد چون محمّد رضا از گُل نازکتر به اشرف نمیگفت و حتی از اشرف حرف شنوی کامل داشت. ولی غلامرضا را زیاد داخل آدم حساب نمیکرد و گاهی اوقات در حضور جمع او را مورد تمسخر نیز قرار میداد.
اعدام دایی قاسم همدانی تبعات بدی برای خانواده پهلوی داشت؛ زیرا همکاران او در گوشه و کنار جهان دست به انتقام جویی زده و در یک جنگ تبلیغاتی آشکار علیه حکومت شاهنشاهی اسنادی را منتشر کردند که نشان میداد گردانندگان اصلی تجارت عظیم مواد مخدر در ایران خانواده پهلوی هستند و دایی قاسم یک کارگزار بوده است و محمّد رضا دستور داد ورود اینگونه نشریات و مجلات به ایران ممنوع شود؛ اما این نشریات به صورت قاچاق به ایران رسیدند و دست به دست گشتند و آبروی زیادی از اشرف و غلامرضا ریخته شد.»[1]
در تأیید سخنان گفته شده ساواک که ظاهراً قسمت اعظم فعالیّتهای آن در باره ورود و خروج شخص یا دوستان و وسایل و توضیح املاک و مستغلات اشرف بوده است به تاریخ 7/6/1338 در گزارشی مینویسد: «یکی از بازپرسان دادسرای تهران به طور خصوصی به یکی از دوستان خود اظهار داشته که والاحضرت اشرف پهلوی بزرگترین باند قاچاقچیان تریاک و مواد مخدره ایران را سرپرستی میکند و آقای دکتر جهانشاه صالح وزیر سابق بهداری نیز با مشارٌالیه همکاری و معاونت دارند و به همین جهت دستگاههای قضایی و انتظامی قادر به تعقیب شدید قاچاقچیان و دستگیری مؤثرین آنها نمیباشند. مهدنیا، بازپرس سابق گمرک از قول یکی از قاچاقچیان معروف تهران اظهار داشته در هر ماه مقدار زیادی تریاک مرغوب ترکیه و کردستان ایران برای تیمسار سرلشکر بختیار میرسد و ایشان نیز مقداری از آن را به دربار شاهنشاهی و بعضی رجال تسلیم مینمایند.»[2]
در یکی دیگر از فعالیّتهای اشرف آمده است که: «مجلّهی ساگا از مجلات مشهور آمریکا در شماره مورخ دسامبر 1973 مقالهای تحت عنوان ثروتمندترین مردی که قاچاق مواد مخدر میکنند، چاپ کرد که خلاصه آن چنین است: چهارده تن تریاک قاچاق در مرز افغانستان گرفته میشود؛ ولی گزارشی به مقامهای بینالمللی نمیشود و کلّیه مواد مخدر که از قاچاقچیان گرفته شده به کاخ سعدآباد، محل اقامت والاحضرت شاهدخت اشرف پهلوی برده میشود و بعد توسط معظمٌ لها به فروش میرسد. هر دیپلمات ایرانی به نرخ ارزانی خریداری میشود که مواد مخدر حمل کنند. مواد مخدره توسط دیپلماتهای ایرانی و فامیل سلطنت به دنیا حمل میشود؛ در حالی که یک مرد عادی در ایران دو کیلو تریاک داشته باشد، تیرباران میگردد. والاحضرت محمود رضا که معتاد است نیز قاچاق مواد مخدره میکنند و پادشاه، والاحضرت محمود رضا را از شاهزادگی عزل میکنند و او را متهم میسازد... کلّیه مواد مخدره بعد از این که به دست مأمورین افتاد باید بعد از سی روز به کاخ سعدآباد محل اقامت والاحضرت اشرف فرستاده شود.»[3]
زمانی که این اخبار و گزارش از طرف پلیس بینالملل در باره مشارکت اشرف در کار قاچاق به محمّد رضا شاه میرسد ظاهراً مجادلهای بین او و اشرف شکل میگیرد و برای سرپوشگذاردن بر این اخبار و همچنین رهایی اشرف در نقاطی چون سوئیس مجبور به دادن باج و خرج کردن هزاران دلار میگردد. جالب اینجاست که اشرف با این اعمال خبیث، رئیس کمیسیون حقوق بشر از طرف ایران انتخاب میشود[4] و حتّی آرزوی دبیرکلّی را نیز در سر میپروراند. برای شناخت بهتر اشرف و همکاران او به سندی دیگر اشاره میکنیم: «قاچاقچیان مواد مخدر همزمان اشرف، فیلیکس آقایان (نماینده ارامنه)، امیر هوشنگ دولو، ارتشبد غلامعلی اویسی بودند. اشرف در زمینه فعالیّتهای ننگین خود از مرزها فراتر رفته و با باندهای معروف جهانی ارتباط داشته و او را با حمل چمدانهای هروئین دستگیر که با حمایت برادرش آزاد میشود. در مورد میزان توسعه و قدرت اشرف یک مجله آمریکایی مینویسد: در سال 1969، در ایران در حدود 1816 تن تریاک کشف شد و دولت ایران که طبق معاهده بینالمللی 1961 موظّف بود میزان دقیق تریاک مکشوفه را به کمیسیون ویژه سازمان ملل گزارش دهد میزان دقیق تریاک مکشوفه را فقط نیم تن گزارش داد. کمیسیون ویژه سازمان ملل در این باره از نماینده ایران توضیح خواست؛ ولی پاسخی دریافت نداشت. محمود رضا، برادر ناتنی شاه در یکی از کلوپهای شبانه تهران پرده از راز تریاکهای مکشوفه برداشت و گفت که مواد مخدری که به وسیله ژاندارمری و شهربانی کشف میشود پس از مدتی به مقرّ اشرف پهلوی حمل میگردد و سپس در داخل یا خارج کشور به فروش میرسد و قضیه دخالت دربار در قاچاق مواد مخدر و حمایت از مافیای آن موجب حیرت جهانیان شده بود.»[5]
[1]. فریده دیبا، دخترم فرح، ترجمۀ الهه رئیسفیروز، خلاصۀ صفحات 239 تا 243.
[2]. شناسنامۀ زنان دربار به روایت اسناد ساواک، اشرف پهلوی، ص 51.
[3]. شهلا بختیاری، مفاسد خاندان پهلوی، ص 112.
[4]. زمانی که فرح به عنوان بانوی اول و نایبالسلطنه انتخاب شد، شاه را راضی نمود که اشرف را با دادن پستهایی به خارج از کشور بفرستد و از خود دورش سازد. در نتیجه نمایندگی سازمان ملل به او سپرده میشود.
[5]. حسن سعیدی، زن اژدها، ص 193.
6 - آینه عیبنما، نگاهی به دوران پهلوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1396، ص 398
اشرف در تکمیل رفتارهای عجیب و ابراز شخصیّت درونی خود همه فن حریف بوده و چیزی را کم نگذاشته و ثابت میکند که القاب منتسب به وی بیدلیل نبوده است. گذشته از روابط جنسی و افراطی وی در زمینه تشکیل باند و قاچاق مواد مخدر و اشیاء عتیقه نیز مهارتی تامّ داشته است. در توجیه علت و انگیزه رفتار وی همواره جای سؤال است که چرا با آن ثروت و امکاناتی که در اختیار داشته مرتکب عمل خلاف قاچاق میشده؟ آیا صرفاً به دلیل منافع مادی و یا ارضای هیجانات درونی و احساس ماجراجویی بوده است؟ مشابه همین حرکات را در فعالیّتهای سیاسی و نحوهی مشارکت او در سرنگونی دولت دکترمصدّق نیز مشاهده میکنیم. اشرف در خاطرات خود تمام این مطالب را شایعه و تهمت میداند؛ ولی با رفتار خود نشان میدهد که در عوامفریبی هم ید طولایی دارد و دروغ میگوید. او در طی مراحل قاچاق تبلیغات وسیعی به نام کارهای خیریّه به راه میاندازد که تنها هدفش کسب محبوبیت و فریب اذهان عمومی بوده است. اشرف در حالی که گرانترین لباس دنیا را میپوشید در کارخانه پارچهبافی ایرانی چنان حمایت از صنایع داخلی را به مردم سفارش میکند که موجب حیرت است یا زمانی که به محله فقیرنشینی میرود، چنان اشک ماتم میریزد که احساس ترحم انسان را برمیانگیزد. به عنوان مثال در خاطرات خود میگوید: «نخستین باری که به محلّههای کثیف و فقیرنشین تهران رفتم تا به چشم خود ببینم چه نوع کمکی مورد نیاز آنهاست، به راستی مریض شدم و هرگز به چشم خود اینگونه فقر مداومی را که یأس و نومیدی و بیاحساسی در انسان به وجود میآورد ندیده بودم. هرگز این همه انسان را ندیده بودم که در محلّهای به آن کوچکی کنار هم بلولند و امکانات بسیار محدودی برای تغذیه و پوشش یا امرار معاش خود در اختیار داشته باشند و پس از تأسیس سازمان نوبنیاد رفاهی هر روز به محلات کثیف و فقیرنشین جنوب شهر میرفتیم و غذای گرم و لباس بین مردم تقسیم میکردیم!!»[1]
البتّه اشرف با اقدامات دراز مدت خود نشان داد که چقدر برای مردم دل میسوزاند. او در زمینه توجه به مردم و مملکت تا حدی جلو رفت که حتی به انتقاد از اصل چهار ترومن میپردازد و بدون توجه به حیف و میلکردن کمکهای آمریکا به ایران که برادرش انجام داده بود، میگوید: «... اگر چنین اقداماتی عالی و مفید بود در مقابل کارهایی هم میکردند که بعضی از آنها مضحک و خندهدار بود. ظاهراً متخصصان دامپروری اصل چهار متوجّه این نکته شده بودند که الاغهای ایران جثه نسبتاً کوچکی دارند و برای حل این مشکل (با در نظرگرفتن طرز فکر آمریکایی که هرچه بزرگتر است بهتر است باید گفت که وجود الاغهای کوچک نتیجه اشتباه طبیعت بوده است) اصل چهار با هزینه زیاد و با هواپیما از قبرس الاغهایی با جثّه بزرگتر وارد کرد تا با الاغهای کوچک بومی جفتگیری کنند و نژاد الاغ اصلاح شود. در کشوری که آن همه نیازهای فوری و واقعی وجود داشت این اقدام برای اصلاح نژاد الاغ مایه تفریح و شوخی مردم شده بود.»[2]
اشرف این سخنان را در حالی میگوید که علاوه بر ولخرجیهای افراطی در قمارخانهها و...، هزینههای سفرش نیز بسیار بود که به چند نمونه از آنها اشاره میشود: «در سال 1353 – مسافرت به سازمان ملل متحد و چهار کشور اروپایی 400 هزار دلار، هزینه سفر به پاکستان 000/200/1 ریال، هزینه سفر به مکزیک 500 هزار دلار. این هزینهها همراه با صورتحساب هزینههای مربوط به ایاب و ذهاب و خریداری جواهرات و لباسهای مورد نظر ارسال شده است.
در سال 1354 – هزینه سفر اشرف تنها به مکزیک و کره 825/894/11 ریال ذکر شده که همراه با مبالغ کالاها و جواهرات و لباسهای هیأت اعزامی ارسال شده است.
در سال 1357 مبلغ 000/200/1 دلار هزینه سفر اشرف پهلوی به چهار کشور فرانسه، برزیل، شوروی و آمریکا همراه با مخارج متفرّقه و هدایای خریداری شده است.»[3]
اشرف امروزه نیز یکی از ثروتمندان و میلیاردرهای آمریکاست. فریده دیبا میگوید: «والاحضرت اشرف را باید از ثروتمندترین زنان جهان دانست. والاحضرت اشرف در دنیا به دو چیز علاقه مفرط و زایدالوصف داشت: اول مردان قویهیکل و سینهستبر و دوم ثروت و مال دنیا.
والاحضرت اشرف در ساختمان معروف امپایراستیت یک آپارتمان استثنایی داشت که گرانترین آپارتمان دنیا است و بسیاری از سرمایهداران بزرگ جهان حاضرند میلیاردها دلار برای خرید آن بپردازند. این آپارتمان در طبقه آخر آسمانخراش امپایراستیت (در طبقه یکصدم) قرار دارد و دارای باند فرود هلیکوپتر، استخر روباز، استخر سرپوشیده و کلّیه امکانات رفاهی است. این آپارتمان تمام سطح طبقه آخر این آسمانخراش را شامل میشود و درون آن به طور یک پارچه از گرانترین سنگهای تزئینی جهان ساخته شده است و در عین حال در پاریس، رم، مونتکارلو و چند نقطه مصفای دیگر جهان هم دارای اقامتگاههای مجلّل و باشکوه است.
محمّدرضا از بیعاطفگی فامیل خود میگفت که برادران و خواهرانم سالها از برکت وجود من در رفاه زندگی کردند و هر یک ثروت عظیمی اندوختند و اعمال آنها سبب بدنامی من شد و حالا در بستر مرگ افتادهام حاضر نیستند حتی یک تلفن به من بزنند و حال مرا بپرسند.»[4]
با این اوصاف افرادی چون اشرف چه نیازی به مادیات داشتهاند که از طریق هزاران راه نامشروع به جمعآوری مال دنیا پرداختهاند؟ آیا قدرت و قانون و رسانهای نباید وجود داشته باشد که این اعمال را کنترل نماید؟ پس از فروپاشی سلطنت پهلوی هر یک از افراد این خانواده دیگری را در سقوط حکومت متّهم کرده و مقصّر میدانند و همواره میگویند: فقط من نبودم و بیتقصیر هستم؛ اما این مطلب را فراموش کردهاند که هریک از آنها به تنهایی برای فروپاشی یک مملکت کافی بوده و همه سر و ته یک کرباس بودهاند.
در زمینه فعالیّتهای قاچاق مواد مخدر و اشیاء عتیقه توسط اشرف و پسرش مطالب بسیار است. اکثرا راویان شهرام را سردسته قاچاق اشیاء عتیقه معرفی میکنند؛ ولی سایر فامیل پهلوی به خصوص شمس نیز در این زمینه دستکمی از او نداشتهاند و به محض اطّلاع از وجود دفینهای به آنجا هجوم برده و بیرحمانه به تخریب و غارت اشیاء پرداختهاند. احسان نراقی در عین تمجید و حمایت از فرح در مطلبی در باره بازگرداندن مقداری از آثار به غارت رفته مینویسد: «در اوایل سال 1980 در زندان اوین مهندس محسن فروغی که از متخصّصین آثار عتیقه ایرانی است برایم تعریف کرد که ده سال قبل روزی پرویز راجی منشی مخصوص هویدا به من تلفن زد و گفت که نخستوزیر مایل است در اسرع وقت با او ملاقات کند. طی این ملاقات، رئیس دولت به او میگوید: "آقای فروغی، من یک بلیط هواپیما برای رفت و برگشت به توکیو در اختیارتان میگذارم. در آنجا هم اتاقی در هتل برایتان رزرو کردهاند. مأموریت شما این است که شهرام پسر اشرف به طور غیر قانونی عتیقههایی را از کشور خارج ساخته است و ظرف سه هفته آینده، میخواهند در حراجی آنها را به فروش برسانند. او قبلاً کاتالوگهایی را نیز در این زمینه تهیّه کرده و عتیقهها را در زیرزمین بانکی به نمایش گذارده است. شما باید به آنجا بروید اشیاء را ببینید و پس از ارزشگذاری برای من گزارشی تهیّه کنید."
فروغی پس از بازگشت از توکیو به هویدا اطّلاع میدهد که ارزش مجموع این گنجینه حدود شش میلیون فرانک است. هویدا میگوید که شهرام برای آن دوازده میلیون میخواهد. در این باره فروغی برایم توضیح داد که هویدا بنا به پیشنهاد محرمانه شهبانو تصمیم گرفته بود تمام این مجموعه را بخرد و به ایران بازگرداند. ضمن آن که به من گفت مدّت بیست سال شهرام همواره در قاچاق آثار عتیقه ایرانی دست داشته است به همین دلیل شهبانو نمیتوانست تصویری را که ملت ایران از سلسله پهلوی در ذهن داشتند عوض کند و به همین علت پس از سقوط رژیم انقلابیون ایرانی تمامی خاندان پهلوی و حتّی فرح را به یک چوب راندند!»[5]و[6]
در تأیید مطالب گفته شده فریده دیبا ضمن آن که همیشه دخترش را در هر کاری بیگناه معرّفی مینماید در باره این دو خواهر یعنی شمس و اشرف میگوید که آنها در برابر پولهای کلان اجازه میدادند صادرکنندگان اشیاء عتیقه و غیرقابل ارزشگذاری را در بستههای منقوش به مُهرِ دربار شاهنشاهی و بدون هیچگونه وارسی به خارج بفرستند. هیچ کس حتّی دخترم جرأت نداشت که عواقب سوء رفتار این خواهران را به شاهنشاه متذکّر شوند و با تلاش دفتر مخصوص فرح بود که ماجرای مقدار زیادی از اشیاء عتیقه که خانواده محمّد رضا غارت کرده بودند، فاش شد. فریده دیبا در باره انجام دادن و چگونگی این حفّاریها مینویسد: «شهرام، فرزند اشرف که معلوم نبود چطور از وجود تپهها و مناطق تاریخی آگاه میشود یک اکیپ مجهز گنجیاب و حفّار را در خدمت داشت به این مناطق میفرستاد و آنها اشیاء عتیقه را از زیر خاک بیرون میکشیدند. گاهی این مناطق در جنوب تهران بعضی اوقات در سیستان و بلوچستان و مواقعی در آذربایجان و سایر استانهای کشور بود. همیشه اکیپ شهرام زودتر از کارکنان باستانشناسی به این مناطق دسترسی پیدا میکردند و این موضوع کمی عجیب به نظر میرسید. فرح تحقیقاتی در این مورد به عمل آورد و ما متوجّه شدیم بعضی از مسؤولین اداره باستانشناسی به توصیه اشرف و شهرام مصدر کار شدهاند و پر واضح بود که اطّلاعات مورد نیاز را در اختیار اربابان خود قرار میدادند. فرح در مورد تخریب مناطق باستانی و تپههای تاریخی با محمّد رضا صحبت کرد و از او خواست جلوی دستاندازی فامیل خود را به این آثار بگیرد. حتی در یک مورد کار آنها به مجادله کشید. موضوع این بود که اشرف و شهرام برای دستیابی به آثار تاریخی موجود در دل یک تپه تاریخی دستور داده بودند با بولدوزر این منطقه را زیرورو کنند. در نتیجه این کار غیر مسئولانه هزاران شیء تاریخی تکه پاره شد به طوری که در مساحت زیادی خردههای سفالهای باستانی و اشیاء عتیقه دیده شود.
من و فرح که از موضوع مطلع شده بودیم برای بازدید به منطقهای در اطراف سیستان رفتیم و دیدیم موضوع واقعیّت دارد و در اطراف تپه و سطح صحرا هزاران قطعه اشیاء تکه پاره شده سفالی ریخته شده است. مردم و علاقهمندان اشیاء عتیقه از سراسر ایران به این منطقه آمده بودند و قطعات خرد شده سفالها و مجسمهها و اشیاء تاریخی و باستانی را از کف صحرا جمعآوری میکردند.
تصوّر میکنید عکسالعمل محمّد رضا در این مورد چه بود؟ به دخترم گفت: "این مملکت بسیار وسیع است و از اینگونه اشیاء کهنه و بیارزش در دل خاک آن فراوان است."
در یک مورد دیگر شمس دستور داده بود در کاخ چالوس که بر تپه بلندی مشرف بر شهر زیبای چالوس واقع بود چاه جدیدی حفر کنند. چاهکنها موقع حفر چاه به دفینه نفیسی دست یافتند که مملو از جواهرات و شمشیرهای مرصّع بود. فرح خیلی تلاش کرد محمّد رضا را راضی کند تا این نفایس تاریخی به موزه ایران باستان سپرده شوند؛ اما محمّد رضا گفت: "موزه ایران باستان آن قدر از این خرت و پرتها پر شده که دیگر جا برای اشیاء جدید ندارد." پس از کشف تاریخی که در چالوس به دست آمد احمدرضا، محمود رضا و اشرف هم به تپههای چالوس علاقهمند شدند. کاشف به عمل آمد که شهر باستانی چالوس در ارتفاع قرار داشته و چالوس فعلی عمر کوتاهی دارد که با عصر رضا شاه شروع شده است.
فوراً اکیپهای حفاری احمد رضا، محمود رضا، اشرف و شهرام و شمس به منطقه اعزام شدند و شروع به حفر چاه کردند. عدّهای از پیرمردان و قدیمیهای منطقه که از موضوع حفاریها مطلع شده بودند برای کسب پول و یا نزدیککردن خود به خانواده پهلوی و یا خوشخدمتی و البته عدهای هم از روی ساده لوحی اطّلاعات و نقشهها و اسناد قدیمی خانوادگی خود را در اختیار برادران و خواهران محمّد رضا قرار دادند و نتیجتاً کاری که از تپّههای چالوس شروع شده بود به یک منطقه در کلاردشت رسید که روستائیان از قدیم، یک منطقه آن را به نام زرده مینامیدند. در این منطقه برای کشف اشیاء عتیقه حفر شد. چندین معدن طلا کشف گردید و استخراج طلا به صورت محرمانه آغاز گردید. همچنین در یک روستای ییلاق در اطراف رامسر سنگهای گرانبها پیدا شد و افراد متنفذّ هم به آن منطقه هجوم آوردند تا از جواهرات معدنی آن روستا سهمی به دست آورند. شیوه آنها به این صورت بود که هر چند هکتار از زمینهای منطقه را به عنوان ساختن ویلا دیوار میکشیدند و بیسروصدا به استخراج طلا و جواهر میپرداختند. اسم این روستا اگر فراموشم نشده باشد جواهرده بود. یکی از کارهای خواهران و برادران محمّد رضا و در رأس آنها اشرف و شمس این بود که بعضی از اشیاء عتیقه را که به لطایفالحیل به دست میآوردند به پولدارهای عمده میفروختند.»[7] برای پیبردن به عمق فاجعهای که فراتر از مرزها رفته بود این مطلب را از قول سازمان جاسوسی آمریکا بخوانید: «به محض این که در تپه مارلیک اشیاء طلایی بسیار گرانقیمت کشف شد ملکه اشرف آن محل را خریداری کرد و محتویات آن تپه از آن به بعد به دست معاملهگران هنری تمام دنیا رسید.»[8] کارهایی که اشرف و پسر خیانتکارش در زمینه قاچاق انجام میدادند، میتوانست افراد دیگر را مدتها پشت میلههای زندان بیندازد.
[1]. اشرف پهلوی، من و برادرم، ص 156.
[2]. همان، ص 178.
[3]. نیلوفر کسری، زنان ذینفوذ در خاندان پهلوی، ص 184.
[4]. احمد پیرانی، دختر یتیم، ج 2، ص 944.
[5]. احسان نراقی، از کاخ شاه تا زندان اوین، ترجمۀ سعید آذری، ص 128.
[6]. اسکندر دلدم در صفحۀ 1033 جلد سوم خاطرات من و فرح، برخلاف نظر احسان نراقی مینویسد: «اگر تحقیق دقیقی روی چگونگی خروج شاهنامۀ نفیس بایسنقری از کشور و حراج اشیاء نفیس تاریخی ایران در حراج کریستی لندن و حراجیهای معروف نیویورک صورت بگیرد، مشخص خواهد شد که فرح در رأس یک شبکۀ عظیم قاچاق اشیاء عتیقۀ ایران قرار داشت. اگرچه در بازار، رقبای دیگری نظیر اشرف و فرزند او شهرام نیز در کار تجارت اشیاء عتیقه فعالیت داشتند، اما بیشتر غارتگریها در دهۀ چهل و پنجاه توسط فرح و عوامل او صورت گرفته است.»
[7]. احمد پیرانی، دختر یتیم، ج 1، صص 275 تا 279.
[8]. حسن سعیدی، زن اژدها، ص 189.
9 - آینه عیبنما، نگاهی به دوران پهلوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1396، ص 392