پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

معشوقه‌های اشرف پهلوی

معشوقه‌های اشرف

 

در خصوص ارتباط‌ جنسی و تعداد معشوقه‌های اشرف پهلوی اکثر روایت‌ها از روابط نامشروع و بی‌بندوباری گسترده وی حکایت دارد و بعضی از عملکردهای وی آن قدر وقیح و افراطی توصیف شده است که انجام آن‌ها بعید به نظر می‌رسد؛ گویا از محله‌ای بدنام گزارش تهیّه کرده‌اند. سؤال این است که چه عواملی موجب می‌شود یک شاهزاده و شخص مطرح جامعه با آن که می‌داند تمام حرکات او در اذهان مردم ثبت خواهد شد این ‌قدر مبتذل زندگی کند و نام خود را در کنار افراد فاسدالاخلاق تاریخ جای دهد. عملکرد افرادی مانند اشرف می‌توان را به علت برخورداری از امکانات نامحدود و پاسخگو نبودن توجیه نمود؛ زیرا برای استفاده از این امتیازات است که آگاهانه در این راه قدم برداشته و با اعتقاد به آن که دنیا برای لذت‌های وی آفریده شده اعمال خود را ادامه می‌دهد. او برای تقویت قوای جنسی و حفظ ظاهر خود هر تلاشی می‌کند. حتّی در مقابل حرف پرفسور تسه، جراح مشهور پلاستیک که به او یادآوری می‌کند باید دست از عیاشی بردارد، می‌گوید زندگی بدون خوشگذرانی مال احمق‌هاست و من هیچ‌ وقت احمق نبوده و نخواهم شد. فرح پهلوی نیز در باره علّت این رفتار افراطی اشرف می‌گوید: «خود اشرف رمز سرزندگی و جوان‌ ماندنشان را در معاشرت زیاد با مردان و به‌ خصوص جوانان می‌دانستند. ایشان گاهی همه شوهرهای قبلی و معشوقه‌های سابق و لاحق خودشان را هم دعوت می‌کردند و آقای بوشهری نیز از معشوقه همسرش یعنی بهروز وثوقی برای شرکت در فیلم دعوت می‌کرد.

والاحضرت اشرف علاقه زیادی به معاشرت با افراد معروف داشتند و فرقی نمی‌کرد که این فرد مشهور ایرانی یا خارجی باشد؛ اما عادت ایشان این بود که خیلی زود از افراد خسته می‌شدند و آن‌ها را عوض می‌کردند و ما نیز در این جلسات و جشن و سرور هیچ تکلّف و تشریفاتی نداشتیم و رفتار همه آزادانه بود و یا زمانی که من از محمّد رضا خواستم تا ماساژورهای دولو را در اختیار من بگذارد از آن پس ما در اقامتگاه خود صاحب چندین ماساژور حرفه‌ای ژاپنی و بعداً یک مرد سوئدی شدیم. ماساژور سوئدی را بعداً استخدام کردیم و به ‌قدری در ماساژ بدن مهارت داشت که مادرم پس از چند جلسه مراجعه به او تمام دردهای ناحیه کمرش التیام یافت و باید بگویم تا آن روز هرگز یک ماساژ واقعی را درک نکرده بودم و والاحضرت اشرف در این زمینه به حد افراط پیش رفت و روزی چند نوبت حمام شیر یا روغن زیتون می‌گرفت. او را داخل سونا ماساژ می‌دادند تا چین و چروک‌های پوستش از میان برود.»[1]

بخشی از روابط جنسی اشرف جنبه سیاسی داشته است. اسکندر دلدم می‌نویسد: «... اگر بخواهم وارد ماجراهای عشقی اشرف بشوم باید از افراد زیادی نام ببرم؛ اما بعضی از ماجراهای عشقی اشرف زمینه سیاسی داشت و اشرف به ‌منظور ایجاد صمیّمیت با افراد متنفذّ و قدرتمند و گستردن سیطره کنترل خود بر امور سیاسی کشور تن به روابط جنسی می‌داد. بعضاً هم می‌گفت این کارها را با اطّلاع برادرش و به خواست او انجام می‌دهد. در مورد سپهبد رزم‌آرا دقیقاً یادم هست که اشرف یک روز در حضور بهارمست صراحتاً گفت: "من از این مرتیکه تازه ‌به‌ دوران ‌رسیده متنفّر هستم و فقط به‌ خاطر این که برادرم گفته، کنار او می‌خوابم" و ضمناً اشرف حتّی برای به‌ دست‌ آوردن اطّلاعات و اخبار از فرماندهان عالی‌رتبه خود را در اختیار آن‌ها قرار می‌داد و از افتخاراتش این بود که می‌گفت با ژوزف استالین رهبر اتحاد شوروی هم آغوش شده و از او یک پالتوی پوست گران‌بها هدیه گرفته است و همواره با غرور می‌گفت: "استالین مردی که آلمان نازی را تسخیر کرد در برابر من تسلیم شد."»[2]

این‌گونه فداکاری‌های اشرف بی‌تأثیر نبود. زمانی که استالین برای شرکت در کنفرانس تهران به ایران آمده بود، تنها او بود که به سعدآباد رفت و روایت شده است که: «... متأسفانه والاحضرت اشرف یک بیماری مخصوص داشت که دلش می‌خواست به طور مداوم نام شخصیّت‌های سیاسی و رجال معروف و حتی هنرپیشه‌ها و بازیگران سینما را در فهرست مردانی که با آن‌ها خلوت داشته است، وارد نماید. او مدام از خاطرات خوشگذرانی شبانه‌اش با ژوزف استالین رهبر فقید اتحاد شوروی صحبت می‌کرد و این ظاهراً اولین خاطره عشقی او از یک مرد نامدار بود. در زمانی که استالین برای شرکت در کنفرانس تهران به کشورمان آمده بود برخلاف چرچیل و روزولت که حاضر نشده بودند برای ملاقات با شاه ایران به سعدآباد بروند رهبر شوروی به سعدآباد رفته و به پادشاه و خانواده او هم هدایایی داده بود و اشرف این هدایا را به دوستان و آشنایان نشان می‌داد و در مورد مردانگی صاحبان هدایا داستان‌های عجیب و غریبی تعریف می‌کرد.»[3]

تنها دولتمرد سیاسی که در مقابل اشرف ایستاد و حتی او را از ایران تبعید کرد دکتر مصدّق بود. اشرف نیز در کودتای 28 مرداد 32 با همکاری سازمان‌های جاسوسی این اقدام مصدّق را تلافی کرد؛ ولی افرادی چون ملک ‌حسین و ملک‌ فیصل و... از زیارت و دیدار با اشرف بی‌نصیب نبودند. فرح دیبا از ارتباط آن‌ها این چنین می‌گوید: «کنستانتین، پادشاه یونان که زیاد به دیدن ما می‌آمد مردی هرزه بود و در نوشهر به اتفاق همسرش کاملاً لخت می‌شدند و به شنا می‌رفتند و به زنان دیگر دست‌درازی می‌کرد و اعلیحضرت پادشاه اردن نیز به حدّ افراط بی‌ناموس بود. مثلاً زمانی که به ایران آمد خودش به اتّفاق والاحضرت اشرف گُم‌وگور می‌شد و زن زیبایش در دست گرگ‌هایی چون اسدالله علم و اردشیرخان زاهدی می‌افتاد و در جواب اعتراض علم می‌گفت به همین دلیل همسرش را همراه خود می‌آورد تا به همسرش هدایای گران‌بهایی بدهیم که متأسفانه علم این زن را به رختخواب محمّد رضا هم برده بود. در ضمن اشرف در این عیّاشی‌ها رعایت حیا و آبرو را نمی‌کرد و حتّی در مقابل برادرش با مردان مختلف مغازله می‌کرد و من همیشه اشرف را به‌ خاطر شجاعت و شهامتی که در حق‌طلبی و مساوات‌طلبی با مردان از خود نشان می‌داد تحسین کرده‌ام و یک عکس جالب از اشرف با ملک‌فیصل، پادشاه عربستان بود که در داخل استخر کاخ، لخت‌ لخت با هم بودند.»[4]

اشرف در خاطرات خود اشاره می‌کند که همیشه از پدرش می‌ترسید و مادرش نیز چندان به او توجه نداشت و اغلب اوقات خود را با برادرش و دوستان برادرش می‌گذراند. او از تمایل به ارتباط با آن‌ها می‌گوید: «من به ‌قدری به برادرم نزدیک بودم و خود را با او یکی می‌دانستم که به ‌مرور حالت پسرها را پیدا کرده بودم. هر وقت که فرصتی دست می‌داد در اسب ‌سواری یا تنیس و ورزش‌های دیگر به برادرم و رفقایش ملحق می‌شدم. در آن سال‌ها که امکان معاشرت آزاد مرد و زن در جامعه ما بسیار کم بود این احساسِ غیرعادی به من دست داده بود که در حضور مردان بیشتر احساس راحت و آسایش کنم. حقیقت آن است که من هنوز هم همین حالت را دارم و معاشرت با مردان را بر زنان ترجیح می‌دهم.»[5] در ادامه اشرف می‌گوید که در میدان اسب‌ سواری با مهرپور (پسر تیمورتاش) آشنا شد و قرار شد که با هم ازدواج کنند؛ ولی به علت آن که پدرش متهمِ سیاسی علیه رضا خان شناخته شده بود این ازدواج صورت نگرفت.

این‌گونه ابراز عشق و علاقه از دختر و پسران جوان، موضوعی طبیعی و غریزی است و با همین توجیهات است که اشرف در ایام نوجوانی با اصطبل‌دار اسب‌ها ارتباط برقرار می‌کند. در این خصوص زهرا مشهدی (زهرا ناظر زاده) که سرپرستی خدمتکاران زن سعدآباد را بر عهده داشت، گفته است: «... مرد قوی‌هیکل به نام علیشاه مسؤول اصطبل سعدآباد بود که اسب‌های سلطنتی را تیمار و نگهداری و تعلیف می‌کرد. بعد از ظهرها اشرف و شمس به اصطبل می‌رفتند تا اسب‌های خود را بردارند و در محوطه وسیع کاخ و اطراف آن سواری کنند. مجموعاً هشت اسب اصیل و گران‌بها در این اصطبل ‌نگهداری می‌شدند که متعلق به فرزندان رضا شاه بودند. علیشاه سبیل پُرپشت و قیافه خشنی داشت و رضا شاه او را در سفر خرم‌آباد پیدا کرده بود و به‌ خاطر مهارتی که در تربیت اسب داشت و قادر به آموزش سوارکاری بود به تهران آورده بود. تقریباً همه بچه‌های رضا شاه به جز محمّد رضا و علیرضا، توسط علیشاه آموزش سواری می‌دیدند.

 رضا شاه یک بار متوجّه می‌شود اشرف وقت زیادی را در اصطبل می‌گذراند و رفت و آمدهایش به اصطبل بیشتر از دیگر فرزندانش است. چون ذاتاً آدم باهوش و در عمل یک کهنه‌سرباز دوره‌ دیده‌ای بود به این عمل اشرف مشکوک می‌شود. کشیک دختران را می‌کشد و سرانجام اشرف را که در آن موقع دوازده سیزده سال بیشتر نداشت در شرایط بدی همراه با علیشاه خرم‌آبادی به دام می‌اندازد. آن روز، یک ظهر گرم تابستان در اواسط مرداد بود. رضا شاه شخصاً آن قدر با شلاق سیمی به سر و صورت علیشاه ضربه زده بود که دیگر نای نفس‌کشیدن نداشت و ایضاً خون چنان صورت علیشاه را گرفته بود که چشمانش دیده نمی‌شدند. بعد هم دستور داد علیشاه را بردند. به کجا بردند و چه بلایی سرش آوردند این را دیگر هیچ ‌کس نمی‌دانست.»[6] همین مطلب را فرح پهلوی و مادرش نیز در خاطرات خود نقل می‌کنند.

ظاهراً این نوع روابط اشرف ابعاد دیگری نیز داشته است و به همین مثال افشا شده محدود نیست. «اشرف برای فروغ خواجه‌نوری یکی از دوستان صمیمی خود تعریف کرده بود که در سن 18 سالگی عاشق یک افسر ایرانی شد و از او خواست که با وی باشد. افسر هم قبول کرد و مدت‌ها بین این دو روابط عاشقانه برقرار بود و سرانجام این افسر را با دست خود کشت.»[7]

 رضا خان که شاهد این حرکات دخترانش بود برای آن‌ها شوهرانی را انتخاب کرد و تا زمانی که پدرشان زنده بود، هیچ ‌یک از افراد خانواده حق نداشتند دوستان پسر یا معشوقه‌های خود را به محوطه کاخ بیاورند. تنها استثنا محمّد رضا بود که رضا شاه زن جوانی را به نام فیروزه به‌ عنوان معشوقه برای پسرش انتخاب کرده بود و گاهی اوقات در کاخ حضور می‌یافت. پس از فوت رضا‌شاه، تاج‌الملوک و دخترانش یکه‌تاز میدان شدند و برای یافتن معشوقه‌ و تعویض شوهران از یکدیگر سبقت گرفتند. دیر زمانی نگذشت که محلّه جولان و هوس‌رانی‌های آن‌ها به محلّه مرغی معروف شد. منظور از مرغ خواهران شاه بود.

اولین ازدواج رسمی اشرف با فردی به نام علی قوام است که شش سال طول کشید و تا سال 1320 دوام آورد. ثمره آن فرزندی به نام شهرام بود. این ازدواج چون تحمیلی و با نظر رضا شاه انجام گرفته بود اشرف از آن ناراضی بود و به‌ صورت مکرر اظهار پشیمانی می‌کرد. او همواره می‌گفت که ای‌کاش در مراسم عروسی به‌ جای لباس سفید، لباس سیاه پوشیده بودم و در این مدت هیچ‌گاه در باره احساساتمان با هم صحبت نکردیم. اشرف در خاطرات خود می‌گوید: «در تمام دوران ازدواجم با علی قوام تا آن‌جا که در قدرتم بود از او دوری می‌کردم. شاید واکنش من نسبت به هرکس دیگری هم که به من تحمیل می‌شد به همین صورت می‌بود. به‌ علاوه او به نظر من مردی بود سرد حسابگر بدون هیچ‌گونه جاذبه که انسان نه می‌توانست از او خوشش بیاید و نه او را دوست داشته باشد. خیلی عجیب به نظر می‌آمد و... و به همین راضی بود که دختر شاه را دارد.»[8] نکته جالب اینجاست که این دختر معصوم و بی‌اطّلاع از همه چیز تا حدّی از شوهرش متنفّر است که برای همبستر شدن با علی قوام مجبور به خوردن داروی مسکن می‌گردد و در باره بچه‌دار شدنش می‌گوید: «من با فوزیه بسیار صمیمی بودم و با هم قرار گذاشتیم که با هم باردار شویم تا دوران بارداری را با هم بگذرانیم... . با آن که مدت‌ها بود که ازدواج کرده بودم، اما هنوز بیست‌ ساله نشده بودم. از این‌رو توطئه بچگانه و به امید داشتن فرزندی که خلاء زندگی مرا پُر کند به نظرم جالب آمد. من از مسائل جنسی هیچ‌گونه اطّلاعی نداشتم و خیلی هم از شوهرم بدم می‌آمد به همین جهت مجبور شدم داروی مسکنی بخورم تا بتوانم با شوهرم هم‌بستر شوم؟!»[9]

ازدواج دوم اشرف با احمد شفیق مصری بود که در طول نه سال زندگی صاحب دو فرزند به نام‌های آزاده و شهریار شدند. آزاده همواره با مادرش زندگی می‌کرد و پسرش نیز که متولد 24 اسفند1323  بود، افسر نیروی دریایی و فرماندهی ناوگان هوورکرافت را به عهده داشت که بعد از انقلاب در پاریس ترور شد. زمانی که شهریار در پاریس ترور می‌شود احمد شفیق به اشرف نفرین می‌کند و می‌گوید تو مقصر بودی که نگذاشتی شهریار از خانواده سلطنتی فاصله بگیرد و دائم می‌گفت که ای‌کاش اشرف را در قاهره سوار تاکسی خود نکرده بودم و حالا در مصر زندگی فقیرانه‌ای در کنار پسرم داشتم.

اشرف در سال 1321 همراه با پسر یک‌ ساله‌اش شهرام که برای مرحله دوم به دلیل معالجه مادرش به مصر رفته بود، در آن‌جا با احمد شفیق آشنا می‌شود. در باره چگونگی این آشنایی روایت‌های متنوّع و متضادی وجود دارد. اشرف در خاطرات خود می‌گوید که با او در میدان اسب‌سواری در وسط جزیره‌ای در رود نیل آشنا شدم و از او خوشم آمد و عاشقش شدم. او مدیریت مالی یک کارخانه قند را به عهده داشت و شوهر فعلی‌ام که عشق بزرگ مرا در زندگی تشکیل می‌دهد فرزند یک مورخ و وزیر مصری است. همین زن در زمان جدایی می‌گوید که من و احمد هرگز عاشق دل‌خسته یکدیگر نبودیم و به علت بی‌وفایی از او جدا شده‌ام. در خصوص علت و تمایل اشرف به احمد شفیق روایتی آمده است که زیاد منطقی به نظر نمی‌رسد: «... با یک راننده تاکسی به نام احمد شفیق که قبلاً عکس لخت او را در حالی ‌که اسافل اعضای ایشان به میزان زیادی غیرعادی و غیر طبیعی بوده در یکی از مجلات سکسی شهر قاهره مشاهده نموده و با وی در مصر ازدواج می‌نماید.»[10]

به ‌هر حال احمد شفیقی که راننده تاکسی، تاجر کارمند بیمه و پسر شفیق‌پاشا یعنی رئیس دفتر خدیو عباس حلمی و تبعیدی از کشور معرّفی شده است پس از ازدواج با اشرف به پست‌های مهمی چون مدیر عامل شرکت هواپیمایی ایران گمارده می‌شود و در مدت زندگی با وی، از نعمت‌های مادی بی‌شماری استفاده می‌برد. حتی اشرف از ملک ‌فاروق تقاضای لقب پاشایی برای او می‌نماید که چون با پاسخ منفی روبه‌رو می‌شود پس از بازگشت به ایران پاسخ تقاضایش را از فوزیه می‌گیرد.

محمّدرضا شاه پس از اظهار تمایل اشرف برای ازدواج با احمد شفیق، خواستار تحقیق درباره سوابق خانوادگی او می‌شود که محمود جم در پاسخ می‌نویسد: «شفیق فرد بی‌نام ‌و نشان و کوچکی نیست. بدبختی او این است که به‌ خاطر پدرش مغضوب واقع شده است. او پسر شفیق‌پاشا رئیس دفتر خدیو عباس حلمی است و پس از این که انگلیسی‌ها خدیو را از سلطنت عزل و به خارج فرستادند فؤاد او را مورد خشم و قهر قرار داد. شفیق‌پاشا نیز به اروپا رفت. مادر او، عزیزه، دختر راشد‌‌پاشا است و احمد شفیق سه برادر به نام معزالدّین و حسن و محمّد و یک خواهر به نام ملیحه دارد. اطّلاع بدی راجع ‌به احمد ندارم؛ اما او کارمند شرکت بیمه است و وضع خانواده او هم‌طراز والاحضرت اشرف نیست.»[11] اشرف با ‌توجه ‌به این گزارش‌ها و مخالفت محمّد رضا کار خود را انجام می‌دهد و با احمد شفیق ازدواج می‌نماید.

ازدواج سوم اشرف با مهدی بوشهری است که ظاهراً با او حین فعالیت‌هایش در پاریس آشنا می‌شود. مهدی بوشهری که به دلیل حفظ منافع شخصی تن بدین ازدواج داده بود پس از مراجعت به ایران به فعالیّت‌های سینمایی می‌پردازد و از همکاری با معشوقه‌های همسرش نیز ابایی ندارد. همین که نام اشرف را یدک می‌کشیده برای او کافی بوده ‌است. تا این که این خانم بلهوس شبی از او عصبانی شده و بوشهری به ‌اجبار فاصله خود را با او حفظ می‌نماید. در این زمینه اسکندر دلدم می‌نویسد: «در مورد علّت مغضوب ‌شدن مهدی بوشهری همان موقع شایعات زیادی بر سر زبان‌ها افتاد و از جمله گفته می‌شد یک شب هنگامی که بوشهری سرزده از سفر خارج به تهران آمد و طبق عادت مستقیماً به طبقه بالای کاخ اشرف می‌رود و مشاهده می‌کند اشرف سرگرم پذیرایی از بهروز وثوقی هنرپیشه معروف فیلم‌های فارسی است. اشرف که انتظار آمدن ناگهانی بوشهری از سفر پاریس را نداشته است عصبانی می‌شود و به بوشهری می‌گوید: "مردک بی‌تربیت مگر به تو در زدن را یاد نداده‌اند؟ دیگر تحمّل ریختت را ندارم و برو اینجاها نباش!" مهدی بوشهری بعد از این که بی‌ادبی کرد و در نزده وارد اتاق‌ خواب همسرش شد، برای مدتی مورد غضب واقع گردید و به فرانسه برگشت و رئیس خانه فرهنگ ایران در پاریس شد. در آن‌جا بود که به عناوین مختلف از محمّد رضا پول‌های هنگفت می‌گرفت و در عوض زنان و دختران زیباروی پاریس را استخدام می‌کرد و به تهران و به‌ خصوص جزیره کیش می‌فرستاد تا در تعطیلات مصاحب و همدم شاه باشند.»[12]

چنان که از روایات برمی‌آید اشرف از این وضعیت بسیار راضی و خشنود است؛ زیرا دیگر مانع و مزاحمی هرچند کوچک هم در مقابل خود نمی‌بیند و بر میزان ارتباط با مردان مورد علاقه خود و ابداعاتش می‌افزاید. به‌ عنوان مثال، یکی از ابتکارات او با پسرش برپایی مجالس کلیدپارتی بود.[13] اسکندر دلدم در این باره به نقل از میرهاشم که شوهر پروین اباصلتی و کارمند وزارت امور خارجه بود چنین نقل می‌کند: «... شب جمعه گذشته تعداد زیادی از وزراء و نمایندگان مجلس، رؤسای ادارات، متموّلین و سرمایه‌داران و هنرمندان در هتل میامی یک مهمانی استثنایی برگزار کرده‌اند و آخر شب هرکدام زن خود را به یکی از اتاق‌های هتل فرستاده و سپس همه کلیدهای اتاق‌ها را روی هم ریخته و به هم زده‌اند تا کسی نتواند کلید اتاق مربوط به زن خود را پیدا کند. سپس به هر یک از مدعوین چشم‌بند زده و به طور شانسی دست در کلیدها برده و هرکس یک کلید برداشته و به اتاقی که شماره آن روی کلید بود، رفته و با زنی که در آن اتاق منتظر شانس بوده هم‌بستر شده است. میرهاشم اسامی بعضی از رجال دربار دولت و سرمایه‌داران و هنرمندان را هم برد؛ اما نگفت خود او در آن‌جا چه‌کار داشته است. به ‌هرحال کلیدپارتی در تهران به صورت مُد درآمد و هر هفته در یکی از هتل‌های مجلل پنج‌ ستاره تهران مراسم کلید‌پارتی با حضور رجال و کله‌ گنده‌های رژیم و همسران عفیفه‌شان انجام می‌شد و مبتکر برگزاری این مجالس شیطانی شهرام پهلوی‌نیا فرزند اشرف پهلوی بود که در ارتکاب به فساد اشتهایی لاحد داشت و این خاصیّت را از مادرش به ارث برده بود.»[14]

اشرف بدین محدویت‌ها راضی نبود و با همکاری خواهرش، شمس، ضمن آن که خدمات جنسی به محمّد رضا هم ارائه می‌دادند و زنان و دختران زیبا را به او معرفی می‌کردند خودشان نیز در مراسم رسمی و در حضور رجال سیاسی و نظامی مرتّب قربان‌ صدقه او می‌رفتند و به قول فریده دیبا، شمس به‌ شکلی محمّد رضا را در آغوش می‌گرفت و او را می‌بوسید که این بوسیدن او بیشتر به لیسیدن شباهت داشت و در برابر این محبّت‌های زیاد محمّد رضا هم متقابلاً خواهرانش را بیشتر از برادرانش مورد توجه و حمایت قرار می‌داد. بعضی مواقع اشرف و شمس حرکاتی انجام می‌دادند که حتی برادرش نیز تاب نمی‌‌آورد و یک ‌بار شمس را به‌ حالت قهر از کشور تبعید می‌کند. ماجرا از این قرار بود که: «اشرف در برنامه‌ رقصی که خواهرش شمس در کاخ رامسر انجام داد مبلغ یک‌ میلیون تومان از متموّلین حاضر پول جمع کرد و شمس که رقص عربی را آموخته بود و می‌خواست آن را به نمایش بگذارد در اطراف کمر خود دستمال‌هایی بسته بود که پس از یکی ‌دو دور رقص اشرف اعلام کرد خواهرش می‌خواهد استریپ‌تیز (لخت‌ شدن) کند و هرکدام از مدعوین که می‌خواهند یکی از دستمال‌ها را از کمرش بکشد، می‌تواند با گذاشتن مبلغی پول و یا حواله روی سن این کار را بکند. فوراً دست در جیب‌ها فرو رفت و در عرض چند لحظه مبلغ کلانی به‌ صورت وجه نقد، انگشتر الماس، دستبند طلا و حواله و چک روی سن محل هنرنمایی شمس ریخته شد.»[15]

اشرف در اجرای چنین مراسمی حد و مرزی نمی‌شناخت و توجهی به موقعیّت اجتماعی خود و دربار نداشت. تمام تلاشش این بود که لذت ببرد؛ چون اعتقاد داشت دنیا برای لذت‌‌جویی او آفریده شده است و اگر افرادی مانند پالانچیان به او جواب منفی می‌دادند باید کشته می‌شدند. برای اشرف اهمیّتی نداشت که مرد مورد علاقه‌اش از چه گروه و قشری از جامعه باشد. او در سایه قدرت و فعالیّت ساواک و افراد خارج از کشور به مرد مورد علاقه‌اش از خوانندگان کوچه‌بازاری تا چهره‌ یک فرد تلویزیونی دست می‌یافت؛ زیرا گاهی اشرف با دیدن یک چهره تلویزیونی یک دل و نه صد دل عاشق فردی می‌شد و از سفیر مربوطه می‌خواست برای ایجاد رابطه حسنه میان آن هنرپیشه و دربار ایران اقدام کند؛ مثلاً با سفارش اشرف به اردشیر زاهدی، لی‌میجرز و همسرش به ایران می‌آیند. اسکندر دلدم می‌نویسد: «اینجانب تنها روزنامه‌نگاری بودم که به دلیل اشتغال در نیروی هوایی و داشتن ارتباطاتی با مقامات عالی‌رتبه این نیرو توانستم از طریق برادر این هنرپیشه آمریکایی (سرهنگ میجرز) که در گروه مستشار نظامی آمریکا در پادگان دوشان‌تپه (خیابان پیروزی کنونی) کار می‌کرد، به ملاقات این زوج هنرپیشه بروم و با آن‌ها مصاحبه کنم که مشروح این مصاحبه در نشریات آن ایام چاپ شده و موجود است. در مدتی که این زن و شوهر در ایران میهمان دربار بودند رضا پهلوی ستاره زن را برده بود به کاخ سلطنتی در جزیره کیش تا این جزیره واقع در خلیج‌ فارس را به او نشان بدهد و اشرف هنرپیشه مرد را به کاخ مجلل خود در نور برده بود تا حسابی به میهمان آمریکایی خوش بگذرد.

هر دو از خاطرات خوشِ مصاحبت با اشرف و رضا پهلوی و ملاقات‌هایی که با شاه و فرح در شب‌نشینی‌های دربار داشتند در حضور هم تعریف می‌کردند و بَه‌بَه و چَه‌چَه می‌گفتند. میهمانان آمریکایی پس از ده‌ پانزده روز اقامت در ایران و ارائه خدمات به اشرف و سایر مشتاقان دربار مقدار زیادی فرش، گلیم، جاجیم و صنایع دستی با ارزش که به‌ عنوان هدیه دریافت کردند از همان راهی که به تهران آمده بودند به آمریکا بازگشتند.»[16]

اشرف برای آن که در میهمانی و پذیرایی‌ها خود را برتر از دیگران نشان دهد، هم‌زمان چندین مرد را به مبارزه می‌طلبید. یکی از دختران بخت‌برگشته که با دزدیده‌ شدن به کاخ اشرف برده می‌شود شهرام به او تجاوز می‌کند مدت‌ها به‌ اجبار در آن‌جا می‌ماند و سرانجام کارش به شهر نو کشیده می‌شود در خاطرات خود می‌گوید: «... شاه هم هر چند وقت یک‌بار در میهمانی‌ها شرکت می‌کرد؛ اما بدون فرح. این میهمانی‌های خصوصی معمولاً با حضور بیست تا سی نفر برگزار می‌شد و در آن‌جا هیچ حد و حصری برای لذت‌جویی و انجام اعمال حیوانی وجود نداشت. هیچ‌ گونه شرم و حیا هم بین پدران و فرزندان، مادران و فرزندان و زنان و شوهران وجود نداشت و من شاهد بودم که در یک سالن عمومی اشرف در بغل جوانی به نام همایون بود و چند قدم آن طرف‌تر شهرام مرا در بغل گرفته بود در حالی ‌که شوهر قانونی اشرف به نام آقای بوشهری هم در کنار منقل به وافورکشی و تدخین می‌پرداخت. کسانی که با همسران خود به این میهمانی‌ها می‌آمدند، زنان خود را با یکدیگر عوض می‌کردند و بی‌ناموس‌ترین آن‌ها شخصی به نام تاج‌بخش بود که هرکس زن او را بغل می‌کرد او می‌گفت: "مرسی!" و یکی از برنامه‌های مورد علاقه اشرف لخت ‌شدن دسته ‌جمعی میهمانان و شنای آن‌ها داخل استخر درون کاخ بود. استخر مجهز به سیستم آب گرم بود و میهمانان در حضور یک دیگر لخت مادرزاد درون آب می‌پریدند و اشرف سرگرم تماشای آن‌ها می‌شد.»[17]

حتی تصاویر این مضامین بر کاخ او نقش بسته بود. با این اوصافی که از اشرف گفته شد و همه روایت‌ ‌کنندگان نیز بر آن‌ها تأکید دارند آیا او لیاقت القاب فاسدترین زنان و ام‌الفساد قرن و... در تاریخ را ندارد؟ اشرفی که حتی از داماد خودش نیز نمی‌گذرد و به رقابت با وی می‌پردازد. آیا دیگر کلام و توجیهی باقی می‌ماند؟ اسکندر دلدم در این خصوص می‌گوید: «زمانی که دخترش آزاده در فرانسه درس می‌خواند از آشنایی خود با جوانی به نام کوکو که فرانسوی‌الاصل بود با مادرش سخن می‌گوید که بعد خودِ اشرف با او روابط عاشقانه برقرار می‌کند و یا مورد دیگر آزاده با جوانی خوش‌اندام به نام فرشاد در ایران آشنا می‌شود و خواهان ازدواج با او می‌شود که پس از تحقیق مورد مخالفت شاه و اشرف قرار می‌گیرد و آزاده می‌گوید در صورت مخالفت دست به خودکشی خواهد زد و طی اعتراض موضوع تجاوز شاه و خیانت مادرش را به اطّلاع عموم خواهد رسانید. شاه و اشرف در برابر تهدید آزاده تسلیم می‌شوند.

اما پس از گذشت مد‌تی کوکوی فرانسوی با فرشاد با هم آشنا می‌شوند و چون هر دو طرف نیز ذاتاً افراد منحرفی بودند به انجام روابط غیر انسانی و همجنس‌بازی می‌پردازند که سرانجام در یکی از کلوپ‌های لندن با هم ازدواج می‌کنند و بعد از مدتی اشرف طبق روال خود از کوکو دست می‌کشد و عاشق فرشاد یعنی دامادش می‌شود و از آن پس فرشاد، سوگلی حرم اشرف می‌شود. وقتی که آزاده از ارتباط فرشاد با مادرش آگاهی پیدا می‌کند او هم از فرشاد دلسرد می‌شود و به کوکو می‌پیوندد و این زندگی کولی‌وار ماه‌ها و سال‌ها ادامه داشت و بدون این که بین مادر و دختر آزردگی و یا اختلافی ایجاد شود.»[18]



[1]. احمد پیرانی، دختر یتیم، ج 2، ص 700.

[2]. اسکندر دلدم، خاطرات من و فرح، ج 2، ص 816.

[3]. احمد پیرانی، دختر یتیم، ج 2، ص 565.

[4]. همان، ص 566.

[5]. اشرف پهلوی، چهره‌هایی در آینه، ص 47.

[6]. اسکندر دلدم، خاطرات من و فرح، ج 2، ص 716.

[7]. حسن سعیدی، زن اژدها، ص 137.

[8]. اشرف پهلوی، چهره‌هایی در آینه، ص 65.

[9]. اشرف پهلوی، من و برادرم، ‌ ‌‌ص 87.

[10]. ایران میرفندرسکی، تاریخ 37 سالۀ فساد پهلوی، ص 59.

[11]. حسن سعیدی، زن اژدها، ص 85.

[12]. اسکندر دلدم، خاطرات من و فرح، ج 1، ص 392.

[13] . فریده دیبا برنامۀ کلیدپارتی را از ابتکارات پری اباصلتی، دوست نزدیک فرح می‌داند.

[14]. اسکندر دلدم، خاطرات من و فرح، ج 1، ص 478.

[15]. همان، ج 2، ص 761.

 

[16]. همان، ص 411.

[17]. همان، ج 2، ص 788.

[18]. حسن سعیدی، زن اژدها، ص 141.

19 - آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران پهلوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1396، صص 382 تا 392

 

اشرف پهلوی

 

 

 

اشرف پهلوی

 

اشرف پهلوی در چهارم آبان سال 1298ش در محلّه‌ی سنگلج تهران دقایقی قبل از تولّد برادرش محمّد رضا به دنیا آمد. نام او در ابتدا زهرا بود و بعداً به اشرف‌الملوک و سپس به اشرف مشهور شد. پدرش رضا خان هنگام تولد او و برادرش هنوز در گمنامی به سر می‌برد و در لشکر قزّاق درجه سرهنگی داشت. مادرش تاج‌الملوک آیرملوک از مهاجران روسیه به شمار می‌آمد که بعد از انقلاب بلشویکی همراه خانواده‌اش به آذربایجان ایران نقل مکان کرده بود و از این لحاظ وجه اشتراکی با مادر رضاخان، نوش‌آفرین داشت. اشرف در مدرسه زرتشتی‌ها درس خواند و زبان فرانسه را مادام‌‌ ارفع در خانه به او آموخت. او از نظر اخلاقی شباهت زیادی به پدرش داشت و سلطه‌گری فرمانروایی و سرسختی رضا خان را داشت. اشرف یکی از اعضای پرآوازه خانواده رضا خان است. تا قبل از سقوط رژیم پهلوی کارهایی از او سر می‌زند که در افراط و تفریط هر یک از آن‌ها فقط مختص به خود اوست. صفات بی‌باکی و جسارت از همان دوران کودکی در او نمایان بود و پدرش بارها به او گفته بود که ای کاش این خصلت‌ها در وجود محمّد رضا قرار داشت؛ اما صد افسوس که اشرف نیز با در دست‌ داشتن زر و زور سرمست از غرور و نخوت گردید و در نهایت بدین نتیجه رسید که دنیا و نعمت‌های آن فقط برای خوشگذرانی او آفریده شده است. در زدوبندهای سیاسی و خانوادگی و جنسی چنان راه افراط و انحراف را پیمود که در مراحل زندگی به لقب‌های جوجه اردک سیاه، ببر وحشی، پلنگ سیاه و ام‌الفساد قرن مفتخر شد.

احتمالاً ذکر این مطالب احساس ناخوشایندی منتقل کند و تهمت پنداشته شود؛ زیرا ما انسان‌های خارج از گودِ حکومت بر اساس شِمای ذهنی و تحت تأثیر تبلیغات هنوز هم نمی‌توانیم باور کنیم خانواده پهلوی در چه منجلاب فساد اخلاقی زندگی می‌کرده‌اند. زمانی که شخصی با مطالعه و تحقیق به آن‌ها نزدیک می‌شود تازه متوجّه حقارت و کوچکی اشخاصی چون اشرف‌ها می‌گردد که در پرتو نعمت‌های حکومت به‌ جای آن که به کشور و ملت هم نیم‌نگاهی داشته باشند، زیر لوای قدرت و جایگاه خود لذایذ و منافع دنیوی را فقط مخصوص به خود می‌پنداشته و لذّتی نبود که تجربه نکرده باشند. چون لذّت دیگری نمی‌توانست آن‌ها را ارضاء نماید دست به حرکت‌های مستهجن و مشمئز کننده و حیوانی زده‌اند.

بعد از انقلاب 1357 اشرف در خاطرات خود تمام مطالبی را که علیه او گفته شده انکار کرده و آن‌ها را تهمت دانسته و خود را از هر نوع فساد مبرا می‌کند؛ ولی فراموش کرده است که رسوایی‌هایش را نزدیک‌ترین افرادِ محیط زندگی‌اش برملا کرده‌اند و هنوز هم بعضی از آن‌ها در قید حیات‌اند. اگر آن‌ها نبودند و وسایل ارتباط جمعی امروزه وجود نداشت به احتمال زیاد ناهنجاری‌های او در تاریخ محو و به فراموشی سپرده می‌شد. اشرف پهلوی چه بخواهد و چه نخواهد، لکه ننگ تاریخ بر پیشانی او خورده و در ردیف مهد علیاها و فراتر از آن‌ها قرار گرفته است. با توجه ‌به دیدگاه‌های گوناگون او فاسدترین و بی‌رحم‌ترین فرد خاندان پهلوی است که به‌ حق لقب ام‌الفساد قرن را به او اختصاص داده‌اند. زندگی سراسر فساد و اعمال جنسی سیری‌ناپذیر او هیچ‌گاه پایانی نداشته و در این راه با مردان زیادی ارتباط نامشروع داشته است که مطمئناً خود اشرف نیز تعدادشان را نمی‌داند. اشرف تعدادی از آن مردان را که دیگر باب طبعش نبودند یا کسانی که حاضر به برقراری ارتباط با این زن بدکاره نشدند از راه‌های مختلف به دیار عدم می‌فرستاده و هیچ‌ کس هم یارای مقابله با او را نداشته است. اگر نویسنده یا شاعری علیه او افشاگری می‌نمود سرنوشتی جز مرگ نداشت یا در بهترین حالت ساواک دستگیرش می‌کرد. سرانجام اشرف پس از کودتای 28 مرداد کریم‌پور شیرازی را که از فساد خاندان پهلوی و به‌ خصوص از این زن و بی‌بندوباری او سخن گفته است برای جشن چهارشنبه‌ سوری خود به آتش می‌کشاند و با این عمل ننگین بر ارقام جنایات و فساد خود می‌افزاید تا در رفتار رذیلانه خود هیچ کمبود و کاستی نداشته باشد.

همواره جای سؤال است که چرا اشرف دست بدین کارها می‌زده است. آیا تحت تأثیر عقده‌های حقارت دوران کودکی است که به او کمتر توجه نموده‌اند یا این که از اخلاق پدر و عیّاشی‌های مادر به ارث برده است؟ برای پاسخ به این سؤالات و آشنایی با نمونه‌هایی از اعمال او به نظر و دیدگاه چند نفر استناد می‌شود.

الف - دیدگاه حسن سعیدی

«وقتی قلم به نام اشرف، خواهر شاه این زن بلهوس می‌رسد شرم دارد که از مفاسد اخلاقی او چیزی بنویسد؛ زیرا سراسر زندگی او پر است از گناه، بی‌عفتی، بی‌بندوباری و هوس‌رانی. او نمونه‌ی یک موجود کثیف و مظهر ننگ و بدنامی بود. او آن چنان در لجنزار فساد غرق شده بود که همه چیز را از یاد برده بود. او زنی فاسد و آلوده‌دامن بود که از هیچ کار و از هیچ نوع تن‌فروشی دریغ نداشت. لازم به یادآوری است که او در ازاء خودفروشی نه ‌تنها توقّعی از طرف معامله نداشت و پولی مطالبه نمی‌کرد، بلکه به مردان مورد علاقه خود کمک‌های مادی و معنوی هم می‌کرد که تعداد این قبیل افراد زیاد است؛ زیرا این زن هوس‌ران به یک نفر و چند نفرِ محدود قناعت نمی‌کرد. همان اندازه که لباسش را عوض می‌کرد در انتخاب افراد نیز دقت و سلیقه خاص نشان می‌داد. او علاقه داشت که از هر تیپ و گروهی از طبقات مختلف جامعه دوستانی داشته باشد تا در فرصت‌های لازم از وجود آن‌ها استفاده کند با این معنا که خود را در کمال سخاوت در اختیار آنان قرار می‌داد. او دوستان یا بهتر بگوییم معشوقه‌های خود را در بین گروه‌های مختلف انتخاب می‌کرد. از هنرپیشه گرفته تا دیپلمات؛ از بلندپایگان ارتش گرفته تا سیاستمداران کشوری؛ از ورزشکار گرفته تا بازرگانانِ معروف و از جاهل‌های خیابان گرفته تا دلالان محبت. کاخ او مرکز فساد و آمد و رفت این گروه افراد بود و همین‌ طور در مسافرت‌های گوناگون که به بهانه‌های مختلف به کشورهای دور و نزدیک جهان می‌رفت خیلی از طرفداران خود را همراه می‌برد که در آن دیار به وی بد نگذرد.

اشرف در هر مسافرتی که می‌رفت مبالغ هنگفتی را برای عیّاشی‌ها و هوس‌رانی‌های خود می‌پرداخت. کاخ اشرف که فقط جنبه اشرافیّت و هوس‌بازی داشت نمایانگر این بود که این زن برای ارضای امیال جنسی و هوس‌های درونی دست به چه کارهایی می‌زده است. او یک بیمار روانی و جنسی بود که هرگز عطش وی خاموش نمی‌شد.

بیماری میگرن داشت. به‌ جای این که از قرص‌های آرام‌بخش استفاده کند آرامش اعصاب خود را از طریق مقاربت جنسی با دوستان مرد به دست می‌آورد. وقتی که از اشرف می‌پرسیدند که چرا این‌قدر با مردها روابط جنسی دارد، در جواب می‌گفت: "چون سردرد میگرن دارم." اشرف به ‌خاطر هوس‌رانی‌هایش با تزریق استروژن یائسگی‌اش را عقب می‌انداخت و از این راه به جنگ با طبیعت می‌رفت و اشرف برای این که همیشه جوان بماند به چندین متخصّص پوست مراجعه می‌کرد و هر چند سال اقدام به جراحی پوست صورت می‌کرد و سعی داشت چین و چروک نشانه پیری را از صورت خود بزداید.»[1]

ب - دیدگاه حسین فردوست

«بررسی شخصیّت اشرف از این نظر واجد اهمیّت است که او در دوران سلطنت محمّد رضا چه در سیاست داخلی و چه در سیاست خارجی نقش بسیار مهم و اساسی داشت. قدرت اشرف در حدی بود که محمّد رضا در مقابلش نمی‌توانست عرض اندام کند. محمّد رضا شخصیّت این خواهر را مکمّل شخصیّت خود احساس می‌کرد و در مقابل او ضعف روحی داشت. همان‌قدر که محمّد رضا جبون بود و در طول زندگی طولانی با او این جبن و ضعف فطری او را به‌خوبی دیده و شناخته‌ام، به‌ عکس، اشرف جسور و نترس بود؛ لذا هرگاه محمّد رضا با مشکل اساسی مواجه می‌شد یکی از مؤثرترین افراد در حلّ این مشکل اشرف بود.

در زمانی که قوام‌السّلطنه نخست‌وزیر بود محمّد رضا همواره ناراحت بود و می‌گفت این وضعیت دیگر فایده‌ای ندارد. این چه سلطنتی است و من تصمیم به استعفا گرفته‌ام و بعد از چندین بار تکرارِ این مطلب در بیرون کاخ که من و اشرف و عبدالرضا ایستاده بودیم اشرف با عصبانیّت گفت: "این که نمی‌شود. پدرم زحمت کشیده و این سلطنت را به دست آورده و حالا ایشان می‌خواهد به‌ خاطر هیچ ‌و پوچ آن را از دست بدهد. من دیگر حاضر به تحمّل این وضع نیستم." او سپس با گستاخی رو به عبدالرضا کرد و گفت: "تو سلطنت را قبول کن." عبدالرضا از شنیدن این حرف بر خود لرزید که این چه گرفتاری عجیبی است که اشرف برایش درست می‌کند. به ‌هر حال بعد از صحبت‌هایی که شد عبدالرضا پس از مدتی مِن‌و‌مِن‌کردن گفت: "هر طور شما دستور دهید." اشرف گفت: "دستور من همین است. می‌پذیری یا نه؟ چون می‌خواهم ترتیب کار را بدهم." اشرف سرخود این صحبت‌ها را نمی‌کرد. او با سفارت انگلیس ارتباط بسیار نزدیک داشت و به طور منظم از سفارت به دیدار اشرف می‌آمدند. البتّه این مشکل بعد از رفتن قوام حل گردید و محمّد رضا از تصمیم خود منصرف شد. اشرف در سرنگونی دولت مصدّق نیز نقش داشته و در طی سه سفری که از پاریس به تهران داشت در حال برنامه‌ریزی و تدارکات بر علیه دولت مصدّق بود و عجیب آن است که مصدّق از تمام رفت و آمدهای او اطّلاع داشت و این که جلوگیری نکرد از عجایب روزگار است.

ازدواج اول اشرف حالت تحمیلی داشت و با علی قوام انجام گرفت و تا رفتن رضا خان دوام داشت و فراتر از روابط جنسی به‌ شدّت از او متنفر بود. او از علی قوام دارای یک پسر به نام شهرام شد که این پسر به نوبه خود یک منشاء فساد در کشور بود. با رفتن رضا، اشرف و شمس هر دو از شوهرانشان جدا شدند. اشرف برای دیدار پدر به آفریقای جنوبی رفت و پس از مراجعت توقّفی در مصر داشت. او در آن‌جا عاشق یک فرد مصری به نام احمد شفیق شد و خواستار ازدواج با او گردید. بعد از گفت‌وگو با محمّد رضا او به ایران دعوت شد. اشرف از احمد شفیق دارای دو فرزند شد: یک پسر به نام شهریار که افسر نیروی دریایی بود و پس از انقلاب در پاریس ترور شد و یک دختر به نام آزاده که فساد و جاه‌طلبی را از مادرش به ارث برده است. البته قبل از ازدواج با احمد شفیق مدتی عاشق هوشنگ تیمورتاش، پسر تیمورتاش، وزیر دربار رضا خان بود که محمّد رضا با این ازدواج موافقت نکرد؛ ولی مدتی معشوقه تیمورتاش که جوان خوش‌تیپی بود شد. بدبختی شوهران اشرف این بود که پس از ازدواج، اشرف از قیافه‌شان بیزار می‌شد و تحمل دیدنشان را نداشت. او مدتی زن احمد شفیق بود و سپس از او جدا شد و در همان زمان، در مسافرتی به پاریس عاشق فردی به نام مهدی بوشهری گردید که سرانجام با اصرار اشرف، محمّد رضا هم با این ازدواج موافقت کرد؛ ولی یک سال بعد از بوشهری نیز بیزار شد و به او گفت: "تحمل ریختت را ندارم و اینجاها نباش!" بوشهری زرنگ بود و هرچند اسماً شوهر اشرف بود، ولی به او کاری نداشت و رهایش کرد و اشرف این وضع را پسندید. بوشهری به پاریس رفت و به بهانه‌های مختلف از محمّد رضا پول می‌گرفت و زمانی که به تهران می‌آمد مستقیماً بالای کاخ اشرف می‌رفت که مبادا خانم او را ببیند و حالش به هم خورد! بوشهری با این تمهید تا انقلاب شوهر اشرف ماند و تصوّر می‌کنم که هنوز نیز شوهر اسمی‌اش باشد و اشرف از بوشهری فرزندی نداشت.آن چه گفتم در باره شوهران اشرف بود. و اما در باره روابط نا مشروع و فساد اشرف اگر بخواهم در این زمینه وارد جزئیات شویم خود کتابی مفصّلی خواهد شد.

در دوران رضا خان که اشرف ازدواج نکرده بود و از نظر جنسی کاملاً سالم بود او مانند هر دختری عاشق می‌شد؛ ولی در همین حد. اما پس از رفتن رضا، او روابط بی‌بندوبار و فساد کم‌ مانندی را شروع کرد. اگر قرار شود لیست مردانی که در دوران 37 ساله سلطنت محمّد رضا با اشرف رابطه داشتند تهیّه شود علی‌رغم دشواری و غیر ممکن ‌بودن کار چون خود او نیز به یاد نیاورد، مسلّماً لیست طویلی خواهد شد.

در زمان فوزیه مدّتی اشرف معشوقه تقی امامی شد. در مصر مدّتی با ملک‌فاروق بود. در سال‌های 31 و 32 که در پاریس بودم و به دیدار اشرف می‌رفتم، می‌دیدم که با سه مرد رفیق است. دو نفر اهل پاریس بودند و یک افسر جوان اهل یوگسلاوی بود. در پاریس اشرف از مادر و خواهرش جدا شده بود و برای خود اتاق جداگانه گرفته بود و هرگاه به دیدارش می‌رفتم یکی از این سه مرد را در اتاقش می‌دیدم. ساعت نه صبح به دیدارش می‌رفتم و می‌دیدم که یک مرد گردن‌کلفت با لباس خواب در اتاق است و اشرف در تختخواب خوابیده و خمیازه می‌کشید. روز دیگر ساعت نه یا ده می‌رفتم، می‌دیدم که پسر بلندقد و خوش‌تیپ فرانسوی با لباس خواب در دستشویی است و دست و رویش را می‌شوید و مشخصّ است که شب آن‌جا بوده. اشرف نیز با حالت کاملاً عادی او را معرّفی می‌کرد.

در دورانی که همسر بوشهری بود مدتی عاشق دکتر غلامحسین جهانشاهی شد و چندبار نیز ذوالفقار علی ‌بوتو که در آن موقع وزیر امور خارجه پاکستان بود به تهران آمد و اشرف با وی بود. مدتی نیز با جوان 22 یا 23 ساله و بسیار خوشگل که برای احداث ساختمان‌های کَن کار می‌کرد رابطه داشت. مدتی نیز با پرویز راجی که جوان خوش‌تیپی بود رابطه داشت و روزی اشرف تلفن زد و گفت: "برای یک ماه این پرویز راجی را تعقیب می‌کنی، تلفنش را گوش می‌کنی، از زن‌هایی که با آن‌ها رابطه دارد، مخصوصاً در حالتی که در کنارشان است عکس برمی‌داری و همه را مرتّباً به من می‌دهی." از این مسأله شدیداً جا خوردم و زمانی که جریان را به شاه گفتم که با انجام این کار تعداد زیادی از پرسنل ساواک مطلع خواهند شد او در جواب گزارش نوشت: "انجام دهید." محمّد رضا نه ‌تنها اهمیّت نمی‌داد که خواهرش چه می‌کند، بلکه اهمیّت نمی‌داد که تمام کشور نیز از روابط خواهرش مطلع شوند به‌ عنوان مثال: تلفن و گزارش‌ها. اشرف ساعت چهار صبح به راجی زنگ می‌زد و می‌گفت: "عزیزم، قربانت بروم، دیشب از عشق تو خوابم نبرد." راجی خواب‌آلود جواب می‌داد: "ای بابا، خسته‌ام، می‌خواهم بخوابم" و اشرف می‌گفت: "خواب بی خواب. آمدم" و سوار اتومبیل می‌شد و به ‌سرعت خود را به خانه راجی می‌رساند. عکاس ساواک هم از همه صحنه‌ها عکس می‌گرفت و گزارش می‌داد که ساعت چهار صبح والاحضرت اشرف وارد شدند و ساعت فلان خارج شدند.

یکی دیگر از رفیق‌های اشرف پالانچیان بود که از همه رفیق‌ها سر بود و راجی در مقابل او صفر بود. قدّ رشید و صورت زیبایی داشت و بسیار خوش‌تیپ و خوش‌هیکل بود. چون پالانچیان به عشق اشرف جواب منفی داده و کار به جایی رسیده بود که اشرف به درِ خانه‌اش می‌رود و التماس می‌کند که فقط اجازه بده ده دقیقه وارد شوم و پهلویت بنشینم و پالانچیان با عصبانیت او را رد می‌کند که چه از جانم می‌خواهی! چرا اذیّتم می‌کنی! اشرف که می‌بیند التماس فایده‌ای ندارد،  به ساواک دستور دستگیری او را می‌دهد تا بلکه تنبیه شده و دستورش را اطاعت کند؛ ولی پالانچیان راضی بدین امر نمی‌شود. روزی اشرف توسط یکی از فامیل‌های خود ترتیب یک میهمانی در نوشهر را می‌دهد و می‌گوید بدون آن که پالانچیان بفهمد او را دعوت می‌کنند و دستور می‌دهد که او را با اتفاق چند دختر مست می‌کنند و سپس او را به طبقه بالا می‌برند که در اتاق ناگهان اشرف ظاهر می‌شود. با دیدن او مستی از سرش می‌پرد. اشرف به پای پالانچیان می‌افتد و التماس و گریه می‌کند که به من رحم کن دارم از عشق تو از بین می‌روم؛ ولی با جواب رد پالانچیان با حالت خشم از او جدا می‌شود و به ساواک دستور می‌دهد که هواپیمای آن‌ها را دست‌کاری کنند که در نتیجه آن، بر روی دریا سقوط کرده و کشته می‌شوند و مدتی نیز به ویگن بند کرده بود و او هم اکراه داشت.

در زمینه‌های مالی نیز کارهای عجیب اشرف دستِ‌کمی از مسائل جنسی او نداشت. او به هیچ چیز بیش از مرد و پول علاقه نداشت و در این راه تا بدانجا رفته بود که علناً سر برادرش کلاه می‌گذاشت. اشرف رسماً پول می‌گرفت و شغل می‌داد. از وکالت تا وزارت و سفارت و هیچ ابایی نداشت. سپس دستور می‌داد که در زمان اشتغالت هر کاری می‌خواهی بکن و این‌قدر به من بده! یکی از منابع درآمد اشرف، بلیت‌های بخت‌آزمایی بود که ماهیانه چهار تا پنج‌ میلیون تومان حق و حساب می‌گرفت. در این مسأله من مدرک داشتم و به محمّد رضا هم گزارش کردم و البته او طبق معمول اهمیتی نمی‌داد. اشرف یک قمارباز حرفه‌ای در حدّ اعلا بود و قماربازهای حرفه‌ای را جمع می‌کرد و وارد محفل خصوصی محمّد رضا می‌شود و در مجموع، محمّد رضا در شب چهل تا پنجاه‌ میلیون می‌باخت و قسمتی از این پول نصیب اشرف می‌شد. از جمله افرادی که بازی می‌کردند، اسکندر حاجبی بودند.

اشرف قاچاقچی بین‌المللی بود و به طور مسجّل عضو مافیای آمریکاست و او به هرجا که می‌رفت در یکی از چمدان‌هایش هروئین حمل می‌کرد و کسی هم جرأت نمی‌کرد آن را بازرسی کند و چندین بار کار به افتضاح کشید و در مطبوعات خارجی انعکاس یافت و از اشرف هر کاری برمی‌آمد و شوخی‌های او عجیب و غیرعادی بود. مثلاً زن و مرد متأهل را از هم دیگر جدا و به راه غیر مشروع می‌کشانید. این بود چهره اشرف، دومین فرد خانواده پهلوی پس از محمّدرضا! زنی که در هر زمینه در حد اعلای افراط و گستاخی است و می‌توانم او را به نظر من فاسدترین زن جهان نامید. در تاریخ زنان فاسد جهان، تالی اشرف یا نیست و یا نادر است. معتاد، قاچاقچی مواد مخدر، عضو مافیای آمریکا، بیمار جنسی و زنی که به قول خودش اگر هر شب یک مرد تازه نبیند خوابش نمی‌برد!»[2]

ج - دیدگاه احسان نراقی

احسان نراقی که از مشاوران محمّد رضا شاه و فرح پهلوی بود در اواخر سلطنت پهلوی چندین ملاقات و مصاحبه با پادشاه انجام می‌دهد. همچنین در خاطرات خود ضمن چگونگی انجام این مصاحبه‌ها و انتقاداتش از سیستم و نحوه اداره حکومت بیان می‌دارد که ظاهراً شاه وظیفه قبلی خود را فراموش کرده و در حال حاضر راهنمایی‌های او بیشتر به منزله نوش‌دارویی بعد از مرگ سهراب است؛ زیرا تاریخ مصرف این دستورالعمل‌ها گذشته بود و دیگر نمی‌توانست تسکینی برای وضعیت بحرانی خانواده پهلوی باشد و محمّد رضا شاه می‌بایست از مدت‌ها قبل به نصایح دلسوزان مملکت گوش می‌داد.

احسان نراقی در اظهارات خود همواره با دیدی متعادل و مثبت اعمال درباریان پهلوی را بررسی می‌کند و از همین دیدگاه روابط نامشروع و زدوبندهای سیاسی اشرف را به‌ منظور استحکام حکومت برادرش توجیه می‌کند. او در حدّ امکان کمتر اشاره به ناهنجاری‌های او کرده یا آن‌ها را عملی زیرکانه در تقویت سلطنت پهلوی می‌شمارد و به‌ صورت گزینشی در کتاب خود می‌نویسد:

«والاحضرت اشرف در سطح بین‌المللی کمک ارزشمندی برای برادرش به حساب می‌آمد؛ اما در سطح ملی برایش مسأله‌ساز بود. او به‌ عنوان خواهر دوقلوی شاه به طوری غیرقابل‌ تصوّر شاه را درک می‌کرد و به‌ خاطر شخصیّت قوی‌اش در جایی که برادر او تردید و دودلی نشان می‌داد او با قاطعیّت تمام می‌توانست عمل کند.

اشرف به کارهای خطرناکی دست می‌زد که خود شاه هرگز جرأت پرداختن به آن‌ها را نداشت. در طول سال‌های 1320 تا 1332 و خصوصاً 1320 تا 1325 که شاه سلطنتش را در شرایط اشغال ایران توسط متّفقین آغاز کرد، هم انگلیسی‌ها و شوروی‌ها و هم سیاستمدارانی که بیست‌ سال دیکتاتوری اعمال‌ شده توسط پدرش، رضا شاه را تحمل کرده و اکنون در جلوی صحنه سیاست قرار گرفته بودند در موارد زیادی او را مورد تحقیر و سرزنش قرار دادند. در این زمان که سلطنت به‌ شدّت متزلزل بود والاحضرت بر آن شد تا شخصاً با مردان سیاسی و یا خبرنگاران پرنفوذی که مخالف شاه بودند، روبه‌رو شود. او در اکثر موارد موفقیت‌هایی به دست آورد؛ زیرا درست مانند کاترین دوم و یا پولین، خواهر ناپلئون اول از هر وسیله‌ای استفاده می‌کرد تا مخالفین را به جبهه برادرش هدایت کند و یا این که حداقل فعالیّت‌هایشان را بی‌اثر نماید. شاه ضمن این که حمایت خواهرش را ارج می‌نهاد با این‌ حال می‌دانست که در یک کشور مسلمان زن به‌ سختی می‌تواند جانشین شاه گردد. البته همین مورد برای اشرف امتیازی محسوب می‌شد. بنابراین شاه تنها به او اطمینان داشت و نه به برادرانش؛ زیرا او نمی‌توانست در فکر به‌ دست‌آوردن تاج‌ و تخت باشد.

شاه از نظر روانی خصوصیاتی را که مایل بود داشته باشد در اشرف می‌دید و در واقع برخلاف میل خودش ناگزیر در پی سازش‌هایی با مردان سیاسی از جمله بعضی از نخست‌وزیرها برمی‌آمد. همواره این اشرف بود که به هر دسیسه‌ای دست می‌زد تا موقعیت این افراد را در برابر شاه تضعیف کند.

به‌ هر‌حال شاه اگرچه به هنگام رویارویی با مشکلات از این که می‌توانست روی همکاری والاحضرت حساب کنند، ناراضی نبود با این همه اگر توانش را می‌یافت و خود را قوی‌تر از او احساس می‌کرد به جدایی از او هم گرایش داشت. از آن‌جایی که شاه از نظر روانی تحت سلطه اشرف بود و به نفوذی که خواهرش در طول سال‌های همکاری متقابل به‌تدریج بر وی اعمال می‌کرد واقف بود و به ‌نوعی از این مسأله رنج می‌برد روابط آن‌ها به طور مداوم دچار تغییراتی می‌شد. هر بار که شاه می‌خواست تذکری به والاحضرت بدهد برای این کار از دیگران کمک می‌گرفت.

هوشنگ رام ‌رئیس یکی از بانک‌های خصوصی شاه که بعداً طی دستگیری‌ام در زندان اوین او را دیدم به من گفت شاه بارها از او خواسته است تا به خواهرش بگویم از دخالت در امور مالی کشور خودداری کند. رام می‌گفت: "چگونه من می‌توانستم تصوّر کنم که قادر به گفتن چیزی به والاحضرت هستم آن هم زمانی که برادر معظم و پرقدرت او چنین جرأتی را در خود نمی‌یافت؟" به همین دلیل شاه خصوصاً در سال‌های آخر سلطنتش ترجیح می‌داد که او بیشتر وقت خود را در خارج از کشور به سر ببرد تا در نتیجه از جریانات مالی به دور مانَد. مع‌ذلک در چنین حالتی هم اشرف هرچه را که تصمیم می‌گرفت، انجام می‌داد. در دوره آخر زندگی شاه که بیماری بر او چیره شده بود شواهد بسیار زیادی وجود دارند که نشان می‌دهند والاحضرت به‌ گونه بسیار عمیقی به برادرش وابسته بود.

والاحضرت اشرف نفوذ کاملاً مغایر با شهبانو بر برادرش داشت. او املاکی در پاریس، سواحل جنوب فرانسه و نیویورک داشت. بخش عمده وقت خود را خارج از کشور سپری می‌ساخت. علاوه‌بر این علاقه وافرش به قماربازی و خوشگذرانی‌های پرسروصدا او را به شدّت پرخرج نموده بود. یک روز که به طور خصوصی با هویدا ناهار می‌خوردم تلفن اتاق ناهارخوری زنگ زد. اشرف بود که از جنوب فرانسه تلفن می‌کرد. پس از آن که محاوره‌ای کوتاه صورت گرفت و نخست‌وزیر گوشی را جای خود گذاشت او را به ‌شدّت متغیّر یافتم. فوراً متوجّه شدم که قضیه پول است و دل به دریا زدم و پرسیدم یک باخت بزرگ در کازینو؟ رئیس دولت از جای در رفت و گویی منفجر شده باشد، گفت: "خانم مبلغ زیادی از من طلب می‌کنند آن هم قبل از آن که شب شود. تصوّر می‌کنم در کازینوی شهر کان باخته است و برای تلفن‌زدن به من مجبور شده ساعت 30/11 به وقت فرانسه از خواب بیدار شود. آخر این وقت بیدار شدن برای او خیلی زود است؛ چون شب‌ها بسیار دیر وقت می‌خوابد. بدون شک به همین دلیل والاحضرت خیلی بداخلاق بودند" و همچنین والاحضرت اشرف به دلیل تهوّر و اقتداری که در اغوای مردان به کار می‌بست آن‌ها را به بالاترین حدّ مفتون خود می‌ساخت و همیشه قادر بود تا هر آن چه را که می‌خواهد از آن‌ها به دست آورد. او از برخورد با خشن‌ترین مردان، حتی از تبار استالین هم ابایی نداشت. در سال 1946 (1325) پس از آن که اتحاد شوروی نتوانست آذربایجان را به دست آورد و شاه از دیدار با اربابِ کرملین واهمه داشت این اشرف بود که به مسکو رفت و به‌ قدری استالین را مجذوب خود ساخت که یک پالتوی پوست خز با کیفیتی استثنایی به او هدیه شد.»[3]

 

د - دیدگاه پروین غفاری

یکی از معشوقه‌های محمّد رضا شاه به نام پروین غفاری در باره اشرف می‌گوید: «اشرف عجوبه‌ای بود. با این که از زیبایی بهره‌ای نداشت، اما غلیظ‌ترین آرایش‌ها را می‌کرد و جواهرات گران‌بها بر خود می‌آویخت. یک بار فردوست برایم گفت اشرف دوست هر مرد زیبا و دشمن هر زن زیباست و سخن او بحق بود. شاه در گفت‌وگوهای خصوصی‌اش با من مرا از دشمنی‌های اشرف برحذر می‌داشت و به من توصیه می‌کرد حتی به ظاهر هم که شده دل او را به دست آورم. خود وی اقرار داشت که یکی از علل گریز فوزیه از ایران ایذاء و توطئه‌های اشرف بوده است.

اشرف که خواهر دوقلوی شاه بود احساس مالکیت عجیبی به برادرش داشت و تحمّل نمی‌کرد که زن دیگری برادرش را تحت سیطره داشته باشد. بعدها دوستان و اطرافیان من از خصوصیات زشت اخلاقی او برایم نقل‌ها کردند. معروف بود که هر شب پس از پایان بزم‌ها تا صبح با سه مرد مختلف به سر می‌برد و این اراده او بود که تعیین می‌کرد چه مردی بایستی شکارش باشد. مردانی که به دام می‌انداخت دیر زمانی با او سر نمی‌کردند؛ چرا که خصوصیات اخلاقی او آن چنان بود که هر کسی از او رَم می‌کرد. در میهمانی‌ها مرغ و یا غاز درسته را به نیش می‌کشید و با دستانش کنار دهانش را پاک می‌کرد. در جمع پس از خوردن مشروب با صدای بلند آروغ می‌زد و بسیار رکیک سخن می‌گفت.»[4]



[1]. حسن سعیدی، زن اژدها، صص 125 و 126.

[2]. حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 1، خلاصۀ صفحات 227 تا 238.

[3]. احسان نراقی، از کاخ شاه تا زندان اوین، ترجمۀ سعید آذری، خلاصۀ صفحات 117 تا122 .

[4]. پروین غفاری، تا سیاهی در دام شاه، ص 57.

5- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران پهلوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1396، صص373 تا 382

 

نقدی بر منابع دوران پهلوی

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب    چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند      حافظ

پس از انتشار مطالبی راجع به شرح زندگی فرح دیبا (پهلوی) نکاتی از طرف افراد فرهیخته مطرح گردید که باید در صحت روایات آن تردید داشت. قابل قبول است که قضاوت درباره پهلوی‌ها هنوز خام و زود است؛ ولی با مطالعه همین منابع و مقایسه‌ی آن‌هاست که می‌توان به عمق بعضی از تحولات تاریخ معاصر پی برد. باشد که در قضاوت‌های تاریخی قدری تأمل شود و با اقدام جاعلان و تارخی سازان و چاپلوسان بیشتر آشنا شویم.

فرح دیبا همچنین در مصاحبه‌ای گفته‌است: «باید به هموطنانم یادآوری کنم که ظاهراً کتاب‌های زیادی به اسم من، مادرم، ملکه مادر و برادران شاه، در جمهوری اسلامی چاپ می‌شود که همه ساختگی است. کتاب دخترم فرح که به اسم مادرم چاپ شده جعلی است و مادرم هرگز خاطراتی ننوشت. تازه در این کتاب نوشتند ترجمه انگلیسی، که مادرم هیچ‌گاه انگلیسی صحبت نمی‌کرد. اسم خانمی هم که به عنوان مترجم نوشته‌اند اصلاً چنین مترجمی و چنین ناشری در انگلیس وجود ندارد. من خواستم این مسئله را هم وطنانم بدانند.»[۶]

عبدالله شهبازی، نویسنده، مورخ و پژوهشگر ایرانی ضمن جعلی دانستن کتاب دخترم فرح گردآورنده آن را فردی معین با اهداف «سودجویانه» خوانده که به جعل کتب خاطرات به‌نام برخی چهره‌های سرشناس دوران پهلوی دست می‌زند. عبدالله شهبازی همچنین با انتقاد از وزارت ارشاد به خاطر صدور مجوز می‌گوید «این فرد بعد از کتاب دخترم فرح، خاطراتی به نام تاج‌الملوک پهلوی (مادر محمدرضا شاه پهلوی) به بازار عرضه کرده و بعد هم خاطراتی به نام اردشیر زاهدی منتشر کرده‌است.»[۷]

یعقوب توکلی، محقق و مورخ و استاد دانشگاه در مطلبی می افزاید:در مواردی شاهد جعل در تاریخ‌نگاری تجاری نویسان هستیم؛هر چند ما نمی‌توانیم کسی را متهم نمائیم،اما توجه به ادبـیـات تـجـاری نـویـسی در کتاب‌های تاریخی کشور را نمی‌توانستیم نادیده بگیریم و رضایت دهیم هر نوشته‌ای تبدیل به متن تاریخی شود و مورد استفاده قرار گیرد. کتاب دخترم فرح از جمله کتاب‌هایی است که به طور چشم‌گیری در ایران به فروش رفت و مورد اعتنا واقع شد و حداقل، حدود هشت بار تجدید چاپ شده است، اما به این موضوع کمتر توجه شده است که کتابی که در ایران آن قدر به فروش رفت، اساساً جعلی است. چرا که نویسنده این کتاب مشخص نیست و واضح است که خانم فریده دیبا مادر فرح‌ این اطلاعات را نداشته است. ایشان مطالبی را در این کتاب عنوان کرد که مثلاً افرادی چون ارتشبد فردوست‌ و یا ارتشبد طوفانیان‌ به عنوان یک چهره امنیتی اطلاعاتی، بدان دسترسی داشته‌اند.یکی از ویژگی‌های این دسته از تاریخ نویسان بحث تاریخ سازی و جعل تاریخ است که متأسفانه به نوعی در بخش‌های مختلف این کتاب‌ها وجود دارد. کتاب دخترم فرح‌ که تا حدود زیادی طی سال‌های اخیر در بورس کارهای تاریخی بوده، همچون خاطرات تاج الملوک کاملاً جعلی است و هیچ سندی برای این‌که این کتاب توسط خانم فریده دیبا به عنوان مادر فرح یا تاج الملوک نوشته شده باشد در دست نیست.واقعیت قصه این است که در جامعه، این دسته از کتاب‌ها را از حوزه تاریخ‌نگاری و منابع قابل استناد خارج نکردند و خارج از تاریخ نمی‌دانند به این دلیل که بعضی معتقدند برخی از مفاسد رژیم پهلوی را نمی‌توانیم بیان کنیم، بگذارید کسان دیگر بگویند. از این رو، این آثار گسترش می‌یابند.[۸][۹]

↑ فرح پهلوی: کتاب خاطرات من در ایران ساختگی است, رادیو فردا

↑ شهبازی، عبدالله. «جعل خاطرات فریده دیبا و دیگران». عبدالله شهبازی. دریافت‌شده در ۱۰ ژوئن ۲۰۲۰.

↑ نگرش‌شناسی تاریخ‌نگاری انقلاب اسلامی بایگانی‌شده در ۱۰ اکتبر ۲۰۱۳ توسط Wayback Machine، روزنامه جام جم – ویژه نامه انقلاب ماندگار

↑ موج جدید تاریخ‌نگاری رسمی در ایران، کتاب «دخترم فرح» مدلی متفاوت از مبتذل نویسی بایگانی‌شده در ۴ ژانویه ۲۰۱۳ توسط Wayback Machine، شبکه شارح - مرکز اطلاعات و مدارک اسلامی

حسین فردوست از دیدگاه فرح پهلوی

حسین فردوست از دیدگاه فرح

 

فرح حسین فردوست را با لقب یهودای خائن و حواری خیانتکار به محمّد رضا معرّفی کرده و او را این‌گونه توصیف می‌نماید: «حسین فردوست سال‌ها رابطه خصوصی محمّد رضا با سفارتخانه‌های خارجی به‌ ویژه سفارت‌های آلمان و انگلستان را برقرار می‌ساخت و رئیس دفتر اطّلاعات ویژه او بود. وی هم‌ زمان معاونت ساواک را بر عهده داشت و سال‌ها رئیس بازرسی شاهنشاهی بود. در یک جمله باید بگویم فردوست چشم و گوش محمّد رضا و حتی فراتر از آن مکمّل مغز او بود.

فردوست هیچ‌گاه ارتباط خودش با انگلیسی‌ها را انکار نمی‌کرد؛ بلکه برعکس می‌آمد و گزارش می‌داد که انگلیسی‌ها این‌طور می‌گویند و این‌طور می‌خواهند. او آدم ضد و نقیضی بود. او از نظر صحت عمل آدم فوق‌العاده درستی بود و آن‌طور که ما می‌شنیدیم حتّی پول تلفن‌های خصوصی خودش را در اداره می‌پرداخت و از اموال دولتی استفاده نمی‌کرد. از رفت و آمد با خانم‌های درباری امتناع می‌کرد و ‌به ‌طرز عجیبی جلوی خانم‌های شیک و آلامد تهرانی دست و پایش را گم می‌کرد. واضح‌تر بگویم آقای فردوست در مقابل خانم‌ها عقده خود کم‌بینی داشت و به ‌اصطلاح کم می‌آورد.

فردوست به ‌جای رفت و آمد و معاشرت با خانم‌های سطح بالا با کلفت‌ها و خدمه و زنان طبقه سه و چهار رفت و آمد می‌کرد و منزل مسکونی‌اش هم در جنوب شهر قرار داشت. همه افسران عالی‌رتبه ارتش می‌دانستند پرونده آن‌ها از بدو طفولیت نزد فردوست ضبط است و اگر می‌خواهند موفّق شوند قبل از همه باید سر بر آستان فردوست بسایند. فردوست با روحانیون هم ارتباط وسیعی داشت و گاهی اوقات مسافرت‌های محرمانه‌ای به عراق انجام می‌داد و با بعضی روحانیون مانند آیت‌الله شهرستانی و آیت‌الله خویی ملاقات می‌کرد. البتّه این ملاقات‌ها با اطّلاع محمّد رضا بود و محمّد رضا می‌کوشید با پشتیبانی مالی از روحانیون طرفدار سلطنت جبهه آن‌ها را در برابر روحانیون مخالف خود تقویت نماید.

در اواخر سال‌های 1355 1356 با دوست ‌دختر سابق محمّد رضا ازدواج کرد و این زن (طلا) پس از آن که خوب فردوست را سرکیسه کرد و با ثروت زیادی که جمع‌آوری کرده بود به آمریکا رفت و دیگر به ایران بازنگشت. از آن پس فردوست با یک کلفت دربار سر می‌کرد و همیشه از بی‌وفایی (طلا) گله‌گذاری می‌نمود. باید بگویم به نظر من حسین فردوست یک انسان به‌ تمام‌ معنی عقده‌ای بود و روی همین عقده‌ها و به‌ ویژه حسادت ذاتی‌ای که نسبت به محمّد رضا داشت محرمانه با مخالفان وی از در همکاری درآمد و بعد از سقوط رژیم سلطنتی ایران مشاور حکومت انقلابی شد و آن‌ طور که شنیدم در تهران در جلسات دادگاه انقلاب حاضر می‌شد و سران زندانی رژیم سلطنتی را محاکمه می‌کرد.»[1]



[1]. احمد پیرانی، دختر یتیم، ج 2، ص 653.

2- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران پهلوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1396، ص 371

 

ایثار و فداکاری فرح دیبا (پهلوی)

ایثار و فداکاری فرح

 

بر اساس مطالبی که در باره فرح به‌خصوص بعد از انقلاب 57 روایت شده چهره دیگری از وی در اذهان متصوّر می‌شود و باید در خصوص میهن‌دوستی او تردید کرد؛ زیرا تضادهای زیادی در اعمال و گفتار او مشاهده می‌شود که جنبه موقتی و مصرفی‌ بودن آن‌ها را در زمان خودش نشان می‌دهد.

فرح بدون توجه به نقش حاکمان و دیکتاتورها در عقب‌ماندگی کشور و سابقه تاریخی ایران همواره کشورش را با کشوری چون فرانسه مقایسه می‌کند که تحولات انقلابی و فرهنگی مانند رنسانس و استعمارگری را پشت سر گذاشته. او تحت تأثیر همین بینش اقداماتی در داخل ایران انجام می‌دهد که فقط رنگ و لعاب ظاهری دارد و بی‌بنیان است. منشاء این افکار ممکن است ناشی از زمان تحصیل او در فرانسه باشد که تحت تأثیر جوّ سیاسی و موقعیّت خود شیفته شعارهای آزادی و منع مالکیت‌های افکار کمونیستی گردیده بود. ایشان پس از آن که چرخ روزگار او را در طبقه حاکمه ایران جای داد و به وقت عمل سلیقه‌ای برخورد کرده و فقط از بین آن‌ها آزادی زن و مرد را انتخاب و سعی کرد با تلفیق فرهنگ فرانسوی و فرهنگ ایرانی به انتشار و تبلیغ این فرهنگ در جامعه ایران بپردازد؛ زیرا وی به این اعتقاد دست یافته بود که: «تا زمانی که زنان آزادی جنسی نداشته باشند هیچ آزادی واقعی نخواهند داشت.»[1]

میزان و شدّت علاقه فرح به فرانسه به اندازه‌ای بوده که مردم و فرهنگ کشور خود را امّل و ارتجاعی و بی‌لیاقت دانسته و به آن‌ها توهین می‌نماید تا حدّی که می‌گوید: «باید اعتراف کنم که من نه یک دختر ایرانی بلکه یک دختر پاریسی بوده‌ام و با عشق پاریس بزرگ شده‌ام.»[2]

با بررسی مطالبی که انتشار یافته درمی‌یابیم که این سخن فرح صوری نبوده است. او از حد گفتار فراتر رفته و برای اثبات سخن خود، علاوه بر خدمات فرهنگی و اقتصادی ساده‌ترین وسایل زندگی‌اش را از فرانسه تأمین می‌کرده است. نکته جالب اینجاست که مادر و اطرافیان او این رفتارش را ناشی از چند سال تحصیل در فرانسه می‌دانند.

آیا چند سال اقامت و تحصیل در کشوری دیگر این‌قدر افتخارآمیز و تأثیرگذار بر فرد است که سرزمین آبا و اجدادی خود را فراموش کرده شبیه به درختی بی‌ریشه شود که با هر نسیمی و به ‌آسانی از جای کنده شود؟ ایرانیان فراوانی بوده‌اند که همین مسیر و فراتر از آن را پیموده و بعد از بازگشت به وطن با دلسوزی تمام به این آب و خاک خدمت کرده و به‌ خاطر دفاع از کشورشان از جان و مال خود نیز دریغ نداشته‌اند. حتی اگر در همان کشورها اقامت گزیدند‌ هرگز ایرانی ‌بودن خود را فراموش نکردند.

فرح در زمان نایب‌السطنه‌ بودن خود، شاهد نمونه‌های زیادی از این دست بوده است. بنابراین شایسته آن خانواده است که مدام در خاطراتشان از فساد درباری‌ها و ناهنجاری‌های خود صحبت کنند و سخنی از دفاع از کشور و منافع ملی ایران نگویند. آن‌ها در هنگام عمل نشان دادند که منافع شخصی و جلب رضایت خارجی‌ها را در اولویت کارشان قرار داده بودند و ایران را به خاطر سرمایه‌های آن دوست داشته‌اند. هنگامی که فرح از نعمت‌های دنیوی اشباع شد و دیگر دستش از عیش و نوش‌ها کوتاه گردید، تهران را به جهنّمی تشبیه کرده و احساس دلمردگی می‌نماید به این دلیل که در محاصره کوه‌ها قرار دارد و تمام بدبختی مردم و کشورش را هم‌جواری و واقع ‌شدن در منطقه خاورمیانه می‌داند! فرح پس از آن که در رأس هرم قدرت قرار گرفت با محیط درباری همرنگ شد و نمکدان‌ها را شکست. او تا جایی که امکان داشت به غرب خدمت کرد و با برگزاری جشن‌های 2500 ساله اوج توجه خود را به رونق بازار و اقتصاد آن‌ها نشان داد. البته باید اذعان کرد که کشورهای مذکور در هنگام آوارگی آن‌ها از ایران ماهیّت اصلی خود را نشان دادند. فرح با اظهار ناراحتی در خاطرات خود می‌گوید: «علی‌رغم آن خدماتی که به فرانسه کرده بودیم اولین کشوری بود که به ما خیانت کرد و شاه از شدّت نارضایتی حتّی جواب تلفن رئیس‌جمهور فرانسه را نداد. آن‌ها علاوه بر آن که پس از تبعید به ما پناه ندادند سلطان‌ حسن را هم تحریک کردند که ما را از مراکش اخراج کند» و همچنین می‌گوید: «هنگامی که من و شاه، دومارانش را به حضور پذیرفتیم او با گستاخی گفت که باید ظرف مدت سه هفته مراکش را ترک کنیم. این همان دومارانش بود که دست ‌به ‌سینه جلوی شاه می‌ایستاد و از ساواک هدایای گران‌بها می‌گرفت.»[3]

چنان که فرح می‌گوید در انجام خدمات داخلی محدویت‌هایی داشته است؛ ولی دخالت و فعالیت‌های او را در زمینه‌های انتخابات و کارهای فرهنگی و هنری نمی‌توان انکار کرد. اگر همین مقدار از خدمات او از روی خلوص می‌بود و نقش بازی نکرده بود باید الگو و نمونه‌ای برای آیندگان می‌شد که راه او را ادامه بدهند. انصافاً به کدام‌ یک از خدمات ملی و پایدارشان می‌توان افتخار نمود و درود فرستاد؟

اگر سخن و رفتار فرح را با هم مقایسه کنیم بهتر به عمق ریاکاری ایشان پی می‌بریم. او همواره سعی کرده است که با هنرمندی بر احساسات مردم غلبه یابد و خود و خانواده‌اش را دلسوز و همرنگ مردم ایران نشان دهد. او این نکته را به‌ خوبی دریافته بود که حفظ موقعیّت از آن کسی خواهد بود که بر امواج احساسات و افکار مردم سوار شود. در این باره چنان سخن می‌گوید که شنونده حالت ترحّم به او پیدا کرده و می‌خواهد به او کمک کند. فرح تاجی از 1646 قطعه جواهر مشتمل بر 1469 برلیان، 36 یاقوت و زمرّد و 105 دانه مروارید بر سر گذاشته بود و روزانه از جدیدترین مدل‌ لباس‌های جهان استفاده می‌کرد. به روایت مادرش برای تهیّه ساده‌ترین وسیله فراموش‌شده‌ در مراسم عروسی هواپیماها در مسیر تهران‌- پاریس در حرکت بودند. آنان در نواحی مختلف جهان املاک وسیعی خریداری کردند و شوهرش برای توسعه شهرهای پاریس و لندن وام‌های کلان پرداخت. حال او چگونه انتظار داشت که مردم سخنانش را باور کرده و آن‌ها را قلباً دوست داشته باشند؟

برای آشنایی بهتر با رفتار ریاکارانه فرح به چند نمونه از سخنان گذشته وی اشاره می‌گردد. فرح در پاسخ به خبرنگار مجله زن روز به تاریخ 23 مهر2525  (1345ش) در باره کارهای روزانه‌اش می‌گوید: «... از شما چه پنهان، من هم مثل هر مادر و خانه‌دار دیگری باید صرفه‌جو باشم و به همین جهت گاه لباس بچه‌ها را نو و کهنه می‌کنم و مال بزرگ‌تر را به کوچک‌تر می‌پوشانم! مثلاً علیرضا مقداری لباس دارد که متعلّق به ولیعهد بوده و چون برای ولیعهد تنگ و کوتاه شده حالا باید علیرضا در سنین مختلف از آن‌ها استفاده کند و گاهی پولوورهای کوچک‌ شده ولیعهد را تن فرحناز می‌کنم! اگر ما این‌گونه صرفه‌جو نباشیم و بخواهیم ریخت‌وپاش کنیم چگونه می‌توانیم به مردم بگوییم که اسراف حرام است! گاهی خودم برای خرید می‌روم و دوست دارم در صورت لزوم مردم نیز ما را نبینند و بدانند که ما نیز همانند آن‌ها زندگی می‌کنیم؟!!

- در چند ماه اخیر یک سرگرمی دیگر داشته‌ام و آن اسباب‌کشی و تعمیر منزل است. خانه ما در سعدآباد کوچک است به طوری که ولیعهد را در یک عمارت قدیمی‌ساز و فرحناز و علیرضا را در یک عمارت کوچک منزل داده‌ایم و بین من و اعلیحضرت و بچه‌ها فاصله زیاد افتاده است و خوابگاه آن‌ها از ما دور است؛ اما چون ان‌شاءالله تا آخر سال به کاخ صاحبقرانیه می‌رویم این تفرقه از بین می‌رود و همه ما به دور هم جمع می‌شویم و زندگیمان در یک خانه متمرکز خواهد شد!

   ـــ شاهنشاه به ‌قدری این روزها سرگرم و گرفتارند که گاه ساعت‌ ناهارشان را فراموش می‌نمایند و من مجبورم به دفتر کارشان تلفن بزنم و یادآوری کنم که غذا سرد شده است. شاهنشاه از ساعت هفت صبح تا ساعت یک ‌و نیم و گاهی تا دو بعد از ظهر کار می‌کنند و بعد دوباره از ساعت سه و چهار مشغول می‌شوند تا ساعت هشت شب و گاه وقت دیدن بچه‌ها را ندارند و ما فقط ایشان را سر میز ناهار و یا شام می‌بینیم!!!

  ـــ از آن‌جا که سرنوشت خانواده ما با سرنوشت مملکت در هم آمیخته ایفای کامل وظیفه و مسؤولیت‌های بزرگی که متوجّه ماست به سعادت مملکت بستگی دارد بنابراین حتی آرزوهای فردی و خانوادگی ما از آرزوهای ملی و عمومی جدایی ندارد. موقعی در خانه ما خنده و شادی وجود دارد که خبر از تمام‌ شدن یک ساختمان و کاری در مملکت به ما گزارش دهند. مسائلی که در خانه ما وجود دارد همان مسائل مملکتی است. مشکلات جوان‌ها، مشکلات کشاورزی، مشکلات صنعتی، مشکلات اقتصادی و غیره. آرزوها و امیدهای ما هم همان آرزوها و امیدهایی است که به سرنوشت کشور ما ختم می‌شود!!

 ـــ تهیّه لباس مراسم تاج‌گذاری کار مشکلی بود و سعی داشتم از طرح‌های اصیل ایرانی استفاده شود و خیاطان آن ایرانی باشند که سنگ‌دوزی آن نیز توسط خانم پوران درودی انجام گرفت. در یکی از روزنامه‌ها خواندم که این شنل و لباس همه جواهرنشان است و سنگ‌های گران ‌قیمت برای تهیّه آن به کار رفته است در صورتی‌که چنین چیزی نیست. لباس تاج‌گذاری رضا شاه کبیر که با نخ طلا و مروارید و سنگ‌های قیمتی تهیّه شده بود این‌ طور که تحقیق کردم قبلاً نخ‌ها و سنگ‌های آن را وزن کردند و آن‌ها را دوختند که مرواریدهای آن محفوظ بماند! ولی من فکر کردم مانعی ندارد که لباسم را با سنگ‌های عادی که یادگار همین زمان باشد، بدوزند. البته بیشتر ترجیح می‌دادم که برای آن پارچه ایرانی در نظر گرفته شود!»[4]

فرح آن سخنان را در حالی می‌گوید که اعتقادی به فرهنگ و تمدن مردم نداشت و ارزشی برای آن قائل نبود. او می‌گوید: اعتقادات مذهبی من سست بود که این مسأله را ناشی از دوران تحصیل در مدرسه ژاندارک تهران و عکس‌العمل نامناسب شوهر صیغه‌ای مادرش می‌داند؛ ولی با همین بی‌عقیدگی و نیاز به ریاکاری بود که در ظاهر از مرجع تقلید پیروی می‌نماید و حتی برای جلوگیری از سقوط رژیم پهلوی از مرجع مذهبی مدد می‌طلبد. او بعد از آوارگی از ایران ماهیّت اصلی خود را نشان داده و می‌گوید: «من به‌ قدری از فناتیزم اسلامی دلسرد و زده شده‌ام که مادر عزیزم و لیلای عزیزم را در گورستان مسیحیان پاریس به خاک سپردم و حاضر نشدم آن‌ها با تشریفات اسلامی در گورستان مسلمانان به خاک سپرده شوند.»[5]

این دیدگاه و تحوّل فکری فرح تازگی ندارد و نباید آن را تحت تأثیر فروپاشی رژیم سلطنتی دانست؛ زیرا در عمق عقاید او همیشه این تزلزل و تشویش‌ها وجود داشته است. ایشان مردم جامعه ایران را مشتی ارتجاعی و نادان تصوّر می‌کند که هنوز لیاقت و شایستگی زندگی بهتر و آزادی بیشتر را ندارند. او پس از دیدار با ملکه انگلیس شیفته سادگی و احترام اجتماعی او می‌شود و با دنیایی از حسرت می‌گوید: «البتّه من و محمّد رضا خواستار چنین زندگی‌ای بودیم و امیدوار بودیم روزی ملت ایران و دولتمردان ایران به آن درجه از شعور و معرفت برسند که بتوانند مملکت را به نحو احسن اداره کنند تا نیازی به دخالت ما در امور کشور نباشد؛ اما متأسفانه ملت ایران راه را از چاه تشخیص نمی‌دادند و ملتی بی‌سواد و از نظر فرهنگی عقب ‌افتاده و فاقد شعور سیاسی و احساس ملّی بود. دولتمردان و رجال سیاسی، اقتصادی و اجتماعی هم یا دزد و سوء استفاده‌جو بودند یا عامل بیگانگان!»[6]

فرح در قبال ارتقاء سطح آگاهی مردم و رهایی آنان از افکار ارتجاعی بی‌اهمیت نبود و برای حل این مشکل گام‌هایی برداشت از جمله خواهان تغییر روش تبلیغ رسانه‌های جمعی می‌شود و برای اثبات عقیده و نظر خود می‌گوید: «مردم ایران به ‌قدری امّل و فناتیک بودند که حتّی حرف‌زدن یک زن یا دختر را با مردی که با آن‌ها نسبت فامیلی ندارد، زشت و مذموم می‌شمردند و هیچ عاشق و یا معشوقی اجازه و جرأت نداشت طرف مقابل خود را در خیابان ببوسد. حتی بعضی افراد متعصّب مذهبی در ساعات آخر شب مزاحم مردان و زنان خوشگذران که در خیابان‌های اطراف شهر درون اتومبیل‌‌های خود به مغازله و همخوابی مشغول بودند، شده و آن‌ها را مضروب می‌کردند که محمّد رضا به رئیس پلیس دستور داد که هیچ‌ کس نباید مزاحم این افراد شود و اتومبیل جنبه خانه آن‌ها را دارد.

من نیز جهت برطرف‌ کردن این افکار به پسردایی عزیزم گفتم این چه مسخره‌بازی است که در تلویزیون خوانندگان و حتی رقاصه‌های شما با لباس پوشیده می‌خوانند و می‌رقصند و از رضاجان خواستم که دستور بدهد در برنامه‌ها از هنرمندان عریان‌تر استفاده شود و به نشریات نیز دستور دادم رعایت خرافات و جهل عمومی تحت نام‌های فناتیک عفّت و حیا و امثالهم را کنار بگذارند و مانند نشریات غربی پیشرفته مطالب خود را عریان بنویسند که خود من هر هفته با دقت مطالب و شرح کاملی از روابط زنان و مردان در مطبوعات را مطالعه می‌کردم. این روش‌ها برای مبارزه با فناتیک‌ها بسیار کار‌‌‌‌‌‌‌‌آمد بود و به‌ زودی در تهران و شهرهای بزرگ نایت‌ کلاب‌های مجلّل شروع به کار کردند و مراکز تفریح و خوشگذرانی زیادی مفتوح شدند و کم‌کم چادرهای مشکی کنار رفتند و مینی‌ژوپ و شلوارک جای آن‌ها را گرفت و زنان و دختران ایرانی قادر شدند زیبایی‌های خود را به معرض دید همنوعان خود بگذارند. این رسانه‌ها را به فساد متهم کردند؛ ولی ما نا امید نبودیم و برای تغییر افکار ارتجاعی مردم و رساندن آن‌ها به دروازه‌های تمدن بزرگ تلاش می‌کردیم.»[7]

اقدامات نجات ‌بخش وی از مثال‌های فوق فراتر رفته و شخصاً از طریق دفتر مخصوص به حمایت از زنان مظلوم و آواره می‌پردازد! اسکندر دلدم در این خصوص می‌نویسد: «دفتر مخصوص شهبانوی نیکوکار از سردسته‌های قلعه شهر نو حمایت می‌کرد تا آن‌ها بتوانند آزادانه زنان و دختران فریب‌خورده را وارد محله بدنام تهران کنند و به کار فحشاء بگمارند. در صفحه هفت بولتن ویژه طرح جمع‌آوری محلّه جمشیدیه (محلّه بدنام تهران) آمده است یکی از مراکزی که از طریق آن زنان ویژه اقدام برای اخذ کارت مخصوص می‌کردند، دفتر فرح پهلوی بوده است که زنان متعدّدی را در این رابطه به اداره بهزیستی معرّفی کرده و کارت‌هایی را با الصاق عکس در اختیار آنان قرار داده بودند که در واقع مجوز ورود به داخل قلعه بود.

دفتر مخصوص شهبانوی نیکوکار وقتی زنان بی‌‌سرپرست و گرفتار برای دریافت کمک به آن مراجعه می‌کردند به‌ جای آن که به حمایت از این بیچارگان بپردازد آن‌ها را به قلعه شهر نو معرفی می‌کردند و در اختیار افرادی نظیر پری ‌بلنده، اشرف ‌چهار ‌چشم، شهلا آبادانی و امثالهم قرار می‌دادند.»[8]

فرح در راستای عقیده و تکمیل کار خستگی‌ناپذیرش نیاز به جلب اعتماد و محبوبیت مردمی نیز داشت و باید به ‌نحوی نزدیکی خود را با مردم نشان می‌داد؛ برای همین به اقدامات نمایشی دست زد و علاوه بر مصاحبه و بازدیدهای توخالی، تصاویر او را در حال پختن نان در روستایی که اهالی آن تخلیه شده بودند و مملو از همسران استاندار و غیره شده بود، نشان می‌دادند.

اقدامات نمایشی فرح تا اواخر حکومت پهلوی ادامه داشت و این حرکات را در حالی انجام می‌داد که خود هیچ اعتقادی به آن‌ها نداشت و تنها مردم را به ساده‌ زیستی و قناعت تشویق می‌نمود و مدام از دیگران می‌خواست و می‌گفت در جامعه ایران چه عملی را باید انجام دهید در صورتی‌که به هیچ‌ یک از آن‌ها اعتقاد نداشت و به آن‌ها عمل نمی‌کرد؛ مثلاً: «موقعی که همراه با شوهرش در سال 56 برای بازدید از مناطق زلزله‌زده طبس به جنوب استان خراسان می‌رفت، دستور داد یک هواپیما مملو از غذاهای مورد علاقه‌اش از تهران پرواز کند تا شهبانوی نیکوکار و همراهانش برای ناهار ظهر کم و کسری نداشته باشند.»[9]

اقدامات فرح و امثال او همانند مشت ‌بر سندان‌ کوبیدن بود و فقط موجی کوتاه‌ مدّت آن هم تنها در قشر کوچکی از مردم به وجود آورد. بیشترِ مردم تمایلی به تبلیغات رسانه‌های جمعی نداشتند و همچنان از نظر فکری فاصله‌ها پایدار ماند. فرح از این واقعیّت آگاه بود و صادقانه می‌گوید: «اصولاً مطبوعات در ایران مشتری چندانی نداشت و به‌ جز یکی ‌دو نشریه عامه‌پسند مانند مجله زن روز و مجله جوانان امروز که مطالب مورد علاقه جوانان را می‌نوشتند، تیراژ سایر نشریات کشور گاهی به‌ زور به یک‌ هزار نسخه می‌رسید و مدیران جراید اکثراً افرادی فرصت‌طلب و کاسب‌کار بودند. مثلاً آقای مهندس ‌والا، مدیر مجله تهران‌ مصوّر از فلیپین و کشورهای آسیای جنوب‌ شرقی دختران زیبا را به ‌عنوان کلفت به کشور می‌آورد و در اختیار متموّلین قرار می‌داد و به عبارت صحیح‌تر ایشان واردکننده انسان لطیف بود.»[10]

فرح و خانواده‌اش که از مسائل پشت پرده خبر داشتند و به مردم می‌خندیدند در خفا و آشکارا به جمع‌آوری ثروت و اموال کشور مشغول بودند. آن‌ها پس از فرار از ایران در ابعاد گوناگون به سرمایه‌گذاری و تشکیل بنگاه‌های اقتصادی در نواحی مختلف جهان پرداختند. فرح از زندگی شاهانه و اندوخته‌های خود در خارج می‌گوید: «تا قبل از آن که از ایران خارج شویم، خیال می‌کردیم زندگی شاهانه‌ای داریم؛ در حالی‌ که زندگی شاهانه ما پس از مرگ محمّد رضا شروع شد. اکنون می‌فهمم که چرا محمّد رضا به ایران و ایرانیان علاقه‌ای نداشت. من با دوست‌ داشتن وطن مخالف هستم. البته بعضی از کشورها واقعاً دوست‌ داشتنی هستند ممالک زیبایی مانند کانادا و فرانسه و...؛ اما کشورهای خشک و بی‌آب‌ و علف و صحاری وسیع و شن‌زارهایی مانند کویر لوت یا کویر نمک ایران چه علاقه‌ای را در انسان برمی‌انگیزد. انسان وقتی در پیاده‌روهای لس‌آنجلس یا در حاشیه رود راین در پاریس و یا در حاشیه رود دانوب قدم می‌زند و مردمان زیباروی با چشمان آبی و موهای طلایی و پوست سفید و قامت کشیده را می‌بیند از این که در ایران متولد شده از خودش بدش می‌آید و پادشاهی بر یک ملّت نادان و بی‌سواد که قدر زحمات پادشاه خود را نمی‌دانند، چه سودی دارد؟!»[11]


 



[1]. همان، ج3، ص 1110.

[2]. احمد پیرانی، دختر یتیم، ج 1، ص 155.

[3]. اسکندر دلدم، خاطرات من و فرح، ج 3، ص 1058.

[4]. نینوش مریخ، علیاحضرت فرح پهلوی شهبانوی ایران از آبان 2518 تا مهر 2535، صفحات 79 تا 129.

[5]. احمد پیرانی، دختر یتیم، ج2، ص 558.

[6]. همان، ص 491.

[7]. احمد پیرانی، دختر یتیم، ج 2، ص 555.

[8]. اسکندر دلدم، خاطرات من و فرح، ج 3، ص 1113.

[9]. همان، ص 1036.

[10]. احمد پیرانی، دختر یتیم، ج 2، ص 725.

[11]. اسکندر دلدم، خاطرات من و فرح، ج 3، ص 1036.

12- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران پهلوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1396، ص 364