پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

نقش فرح دیبا در سقوط حکومت پهلوی

نقش فرح در سقوط رژیم

 

فرح دیبا پس از آن که وارد خانواده پهلوی شد از همان ابتدا تمام سعی و کوشش خود را متمرکز بر همزیستی و همرنگ‌ شدن با محیط دربار می‌یابد. وی که تجربه زندگی با خانواده‌های هزار فامیل را نداشت برایش مشکل بود که بتواند خود را با رفتار و انتظارات افرادی چون اشرف و تاج‌الملوک و دیگران تطبیق دهد؛ زیرا فرح مسافر کشتی‌ای شده بود که آمیخته از سلایق و تضادهای درونی بود. سکّان آن در دست کسی بود که خود را کامل و بدون عیب می‌پنداشت و نزدیکانش نیز بدون توجّه به حفظ کشتی، همواره در پی امیال دنیوی خود بودند. فرح طبق روال بیشتر افراد به گروه اغنیا پیوست و افکار گذشته و زندگی فقیرانه خود را به ‌زودی فراموش کرد و با این که چرخ روزگار او را به بالای هرم قدرت رسانده بود سودی به جامعه خود نرساند. او با ریاکاری و ظاهر فریبی به تقویت رفتار اقویا کمک کرد. بعد از انقلاب 57 و غرق‌ شدن کشتی شادکامی‌های آنان هر یک دیگری را مقصّر سقوط سلطنت پهلوی قلمداد می‌کرد.

اگر عامل اصلی سقوط سلطنت را فساد بدانیم در رأس آن محمّد رضا قرار داشته است و هیچ‌ کس جرأت نداشت این واقعیت را به او گوشزد کند. در این میان فرح پهلوی نیز به سهم خود در گسترش ابعاد فساد نقش داشته و همکاری کرده است. فرح بارها در خاطرات خود ذکر می‌کند که من در رژیم شاه نقشی فعّال نداشته‌ و چون عروسکی بوده‌ام؛ ولی خانم خبرنگار انگلیسی به نام هالینگ ورث که با شاه و فرح مصاحبه‌ای داشته است، می‌نویسد: «من علت این همه نفوذ فرح بر شاه را هرگز نتوانستم درک کنم؛ اما فرح تنها کسی بود که می‌توانست با جرأت تمام هرچه می‌خواهد به شاه بگوید و نظرات خود را به او تحمیل کند. وقتی برای جشن‌های شاهنشاهی پرسپولیس دعوت شدم، در آن‌جا فرح با افتخار به من گفت: "می‌دانی برگزاری این جشن تاریخی ایده من بوده است؟"»[1] تاج‌الملوک نیز در این خصوص می‌گوید: «حالا خدمت شما عرض می‌کنم که حتماً بنویسید تا مردم بدانند فرح، محمّد رضا را وادار کرد او را نایب‌السلطنه کند. بهانه فرح این بود که اگر اتّفاقی برای محمّد رضا بیفتد چون سنّ رضا (نوه عزیزم) قانونی نیست، مملکت بدون سلطان می‌ماند؛ اما در واقع می‌خواست ادای انگلستان و هلند را دربیاورد و خودش به‌ عنوان ملکه پادشاه ایران بشود و من حتی بعید نمی‌دانستم که محمّد رضا را چیزخور کند و خودش شاه شود.»[2] در اقدامی دیگر نیز فرح توانست از اعدام پرویز نیکخواه که به‌ عنوان طراح اصلی ترور شاه محکوم شده بود، جلوگیری نماید.

با توجه‌ به ذکر این مطالب آیا باز هم می‌شود نقش فرح را در سیستم حکومت پهلوی نادیده گرفت و او را در فساد حکومت سهیم ندانست؟ احمدعلی‌مسعود انصاری پا را فراتر گذاشته و معتقد است که فرح تنها عامل تسریع سقوط رژیم بوده است؛ زیرا: «فرح در اواخر حکومت پهلوی به دنبال امواج انقلاب که در رژیم پهلوی التهاباتی به وجود آمده بود و نخست‌وزیرها به ‌سرعت جای خود را به دیگری می‌دادند شهبانو فرح مصمّم به تمرکز قدرت در دست‌های خود و اطرافیانش می‌شود که برای رسیدن به این اهداف نیز دلایل و زمینه‌های لازم را در دست داشتند؛ زیرا اول این که از اوایل نخست‌وزیری شریف ‌امامی، گروه دوستان فرح که از سال‌ها قبل با او بودند و اینک در دربار نقش مهم‌تر یافته بودند خود را برای اجرای طرح و نقشه‌ای که به نظرشان کلید حل مشکلات بود آماده می‌کردند. در آن زمان هنوز اندیشه سقوط قطعی نظام اندیشه دور دستی بود و به همین ملاحظه فکر می‌شد که نظام می‌ماند و در این نظام:

الف. شاه بیمار است و این فرح از جمله معدود آدم‌هایی بود که می‌دانست.

ب. شاه علاوه بر بیماری، روحیه‌اش را نیز از دست داده بود و قادر به تصمیم‌گیری نیست.

پ. ولیهعد تا به سن 21 سالگی برسد هنوز راه در پیش دارد. به علاوه او در خارج از کشور و مشغول درس‌ خواندن است.

ت. آدم‌ها و مهره‌های شاه چه در دربار و چه در خارج از دربار، همه از اطراف او پراکنده‌اند و از این بابت زمینه خالی است.

ث. بر اساس تغییراتی که در قانون اساسی داده شده بود فرح می‌توانست نایب‌السّلطنه باشد.

با توجه ‌به دلایل فوق فرح با تیم خود برنامه‌های اجرایی تنظیم می‌نماید و در امور نظامی بدین شکل عمل نمودند. حکومت نظامی تشکیل شده بود و سربازان و تانک‌ها در خیابان بودند. گاهی هم برخوردهایی پیش می‌آمد؛ اما در حقیقت دست و پای حکومت نظامی را بسته بودند و در این کار دوستان و یاران فرح نقش اساسی داشتند. آن‌ها بدین وسیله می‌خواستند اساساً نقشی را که ارتش می‌توانست بازی کند خنثی کنند. البته در ظاهر این شخص شاه بود که نمی‌دانست به ‌صورت قاطع دستور بدهد که ارتش و حکومت نظامی به وظایفش عمل کند؛ اما در حقیقت و در پشت پرده دربار این فرح و یارانش بودند که از روحیه ضعیف شاه استفاده کرده و او را وادار به عدم قاطعیت می‌کردند و اگر یک بار هم شاه می‌خواست دستور قاطع بدهد به هر ترتیب که بود، جلو آن را می‌گرفتند که نمونه آن زیاد است و من چند مورد آن را به‌ عنوان شاهد عینی بازگو کردم.

مشکل اساسی تیمسار اویسی در زمانی که فرماندار نظامی تهران بود جز این نبود که به او اجازه برخورد قاطع با تظاهرات و اساساً با مخالفان داده نمی‌شد. در آن موقع سپهبد اویسی احتمالاً با نظر ساواک، یک لیست هزار نفری از کلّیه رهبران مخالف و در سطوح مختلف تهیّه کرده بود و مکرر به دربار مراجعه می‌کرد که از شاه اجازه بگیرد تا این تعداد را دستگیر کرده و به جزیره قشم که امکان نگهداری از آن‌ها را داشت، بفرستد؛ ولی هر چقدر اویسی در این مورد اصرار و تقاضا می‌کرد جواب درست و قاطع نمی‌شنید و سرانجام فرح شخصاً به مرکزی که می‌باید طرح را اجرا کند تلفن زد و گفت هرگز این کار را نکنید و یا مورد دیگر فرح اجازه نداد که اویسی نخست‌وزیر شود.

بدین ترتیب ملاحظه می‌شود که در دربار چه کسانی حرف آخر را می‌زدند و به تعبیر دیگر قدرت تصمیم‌گیری را به دست داشتند و سرانجام با همین بستن دست و پای حکومت نظامی اویسی را مجبور به استعفا و ترک کشور کردند؛ اما سیاست خنثی کردن ارتش با رفتن اویسی متوقف نماند و ادامه یافت و بر اساس طرز تفکر یاران فرح بود که هویدا و نیک‌پی و مهندس ‌روحانی و دکتر شیخ‌الاسلام و دکتر ولیان و داریوش همایون و ارتشبد نصیری و گروهی دیگر دستگیر شدند تا بلکه بتوانند رضایت مردم را جلب کنند و آن‌ها مسبّب آن بودند که شاهپور بختیار که پسرخاله پسر دایی فرح بود به نخست‌وزیری رسید و در نهایت فرح عامل سرعت‌بخشیدن به سقوط رژیم پهلوی بود.»[3]



[1]. اسکندر دلدم، خاطرات من و فرح، ج 3، ص 1065.

[2]. احمد پیرانی، زندگی خصوصی محمّد رضا شاه پهلوی، ص 152.

[3]. اسکندر دلدم، خاطرات من و فرح، ج1، خلاصۀ صفحات 127 تا 131.

4- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران پهلوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1396، ص 361

 

دوستان فرح دیبا (پهلوی)

دوستان فرح

 

انسان مدنی‌الطبع و اجتماعی خلق شده و از تنهایی گریزان است و همواره از دوران کودکی تا کهن‌سالی در تعامل با دیگران به سر می‌برد. هرچه دیدگاه‌های مشترک بین فرد و اطرافیان بیشتر باشد روابط عمیق‌تر و پایدارتر خواهد بود. فرح پهلوی نیز متأثر از این خصلت طبیعی با دوستان زیادی مراوده داشته است. او در خاطرات خود از بعضی دوستانش به‌ صورت مکرّر نام برده و به توصیف آنان می‌پردازد. روابط بعضی از آن‌ها به ‌قدری عمیق و پایدار ذکر شده است که فروپاشی سلطنت پهلوی نیز خللی بر تعامل آنان به وجود نمی‌آورد. چنان که از مجموع روایت‌ها برمی‌آید بعضی از دوستانش مانند رضا قطبی، فریدون جوادی، غلامرضا افخمی، هوشنگ نهاوندی، اردشیر زاهدی، دکتر نقابت که معاون وزارت بهداری بود، دکتر حسین نصر، دکتر احسان نراقی و... آن قدر به او نزدیک بوده‌اند که می‌گویند فرح در دست آن‌ها چون موم نرم بود.

از آن‌جا که همنشینی اشخاص بر افکار و رفتار انسان تأثیرگذار خواهد بود و ضمناً خود فرح نیز آن‌ها را جزو دوستان عزیزش می‌شمارد مطالبی کوتاه در باره‌شان بیان می‌شود.

فرح پهلوی در باره دوستان خود می‌گوید: «موقعی که در پاریس بودم تعداد دوستانم را می‌توانستم شماره کنم. تعداد آن‌ها از بیست فراتر نمی‌رفت که در میان آن‌ها عزیزانی یک‌دل و یک ‌رنگی مانند ناهید کلهر، لیلی جهان‌آرا (امیر ارجمند)، انوشیروان رئیس‌فیروز، هوشنگ نهاوندی، فریده میربابایی، کریم‌پاشا بهادری، ژان پیرلافوانس و پسردایی عزیزتر از جانم، رضا قطبی از همه بیشتر به من نزدیک بودند. ولی موقعی که به ایران آمدم تعداد دوستان بسیار زیاد شد که از حدّ شمارش خارج شد و در میان آن‌ها همه نوع اسمی به چشم می‌خورد و یکی از آنان جمیله، هنرمند برجسته کشور که برای موزون‌ شدن اندامم هفته‌ای دو روز به من رقص شکم یاد می‌داد.»[1]

یادآوری می‌شود که راویت‌های دوستان و اطرافیان فرح ممکن است با حبّ و بغض‌هایی‌ همراه باشد؛ زیرا قسمتی از این خاطرات مربوط به افرادی است که پس از انقلاب 57 فرح را عامل سقوط و بدبختی خود دانسته و علیه او افشاگری کرده‌اند. به‌ عنوان مثال تاج‌الملوک می‌گوید: «خدمت شما عرض کنم که همه بدبختی خانواده ما از قدم نحس و شوم این زن [فرح] بود و دوم امیرعباس هویدا. از آن گذشته مادر بی‌سوادش هم برداشته یک مجلّد کتاب خاطرات نوشته و هرچه از دهانش درآمده به خانواده ما گفته است. من شنیدم که این کتاب را رضا قطبی برایش نوشته و منظورش این بوده که فرح و خانواده دیبا را وجیه‌المله و محبوب‌القلوب کند و برعکس ما را نزد مردم خوار و بدنام سازد. حالا که این ‌طور است من با شهامت از شما می‌خواهم خاطرات مرا چاپ و در اختیار همه بگذارید تا مردم هم خاطرات فریده دیبا را بخوانند و هم خاطرات مرا بشنوند و ببینند کدام یک از ما ها درست و راست می‌گوییم. فریده دیبا فکر می‌کرد که موقعیّت اجتماعی انسان برای او احترام می‌آورد. مردم ذاتاً به آدم‌های خانواده‌دار و موجّه و آدم‌های با اصالت احترام می‌گذارند. این خانم بدبخت و بیچاره و بیوه ‌زن و شاگرد خیاط‌خانه و آلاخون‌ والاخون بوده است. از بس از بچگی در خانه‌های مردم کلفتی کرده و به ‌اجبار تواضع کرده بود عادت ثانویه‌اش شده و مثل کلفت‌ها عمل می‌کرد و باور بفرمایید در مجالس و میهمانی‌ها و اجتماعات هر چقدر هم به خودش می‌رسید و چسان ‌فسان می‌کرد با کلفت‌ها هیچ تفاوت نداشت.

من خدمت شما عرض می‌کنم که بزرگ‌ترین اشتباه محمّد رضا در زندگی ازدواج با فرح بود. آن همه دخترهای خوب در ایران و در سایر ممالک بودند که آرزوی ازدواج با محمّد رضا را داشتند. آن وقت عقلش را داد دست اردشیرخان و این دختره را برداشت آورد کاخ سعدآباد و کرد ملکه ایران. این زنیکه آن قدر وقیح بود که کریم‌پاشا بهادری را آورده بود کنار دست محمّد رضا به‌ عنوان رئیس دفتر شهبانو! کریم‌پاشا هم که می‌دانید در فرانسه مدت‌ها نامزد فرح بوده است. محمّد رضا در برابر زن‌ها ذاتاً ضعیف بود و این دختره لاغرو بر او مسلّط شده بود. فرح در همه امور دخالت می‌کرد و همین دخالت‌ها باعث شد که کم‌کم پسرم خودش را در محاصره یک مشت سوسول‌های تازه از پاریس آمده ببیند.»[2]

در قسمتی دیگر از خاطرات خود و بدون توجه به بعضی از اعمال خودش در باره دوستان فرح می‌گوید: «فرح که آمد یک تشکیلات بزرگ‌تر از دربار درست کرد و اسم آن را گذاشت دفتر مخصوص شهبانو فرح. در این دفتر آدمی دیده می‌شد مثل خانم لیلی جهان‌آرا (امیر ارجمند) که می‌گفتند در مدرسه رازی هم‌شاگردی فرح بوده است. این زن از آن ... روزگار بود. یک خانم نمونه از حیث بی‌بند و باری و آزاد از هر نوع قید و بند اخلاقی بود. کاخ را ملک شخصی خودش می‌دانست و گاهی اوقات ده پانزده بیست زن از کارکنان دربار و ندیمه‌ها و خدمه و دوستانش را لخت‌ِ لخت می‌کرد و در استخر کاخ بدون هیچ ‌گونه پوششی (لخت مادرزاد) شنا می‌کردند و خودش هم با آن‌ها شنا می‌کرد. من از این کار رنج می‌بردم و چون مایل نبودم روی فرح به من باز شود به خود او مستقیماً چیزی نمی‌گفتم و به جان محمّد رضا نِق می‌زدم که این کارها قباحت دارد. چه ‌بسا که کارکنان کاخ و دربار که این مناظر را می‌بینند موقع خروج از کاخ و در خانواده خود و در میان دوستان و آشنایان ماوقع بی‌عصمتی در کاخ را تعریف کنند و به پرستیژ خانواده ما لطمه بخورد؛ اما محمّد رضا هم تحت تأثیر این زن لیلی امیر ارجمند بود و فقط می‌گفت چَشم چَشم و کاری نمی‌کرد.

یک بار آقای صاحب‌اختیار (سرپرست خدام کاخ‌های سلطنتی) به خانم لیلی امیر ارجمند گفته بود خانم این کار خوبیّت ندارد که شما و دوستانتان لخت مادرزاد جلوی چشم باغبان‌ها و کارگران کاخ و سربازهای محافظ گارد داخل استخر می‌روید. او گفته بود بگذارید نگاه کنند. برای سوء چشمشان خوب است.

فرح دیبا هم یک اخلاقیات داشت که با شأن خانواده سلطنتی جور درنمی‌آمد. چون در فرانسه بزرگ شده و فرانسه در عالَم، مرکز بی‌بند و باری و ولنگاری است اخلاق فرانسوی‌ یافته و اینجا هم ادای فرانسه را درمی‌آورد. مجالس رقص و طرب می‌گذاشت و در این مجالس رفقایش مثل فریدون جوادی و فرهاد ریاحی و امثالهم را می‌آورد و به‌ عنوان رقص حرکات سخیف می‌کردند و اسم آن را تنوع‌ طلبی می‌گذاشتند. من چند بار به محمّد رضا گفتم مادرجان خوب نیست خدمه و کارکنان دربار همسر پادشاه مملکت را توی بغل این و آن ببینند.»[3]

با توجه‌ به مطالب بالا و سخنان دیگران از بین دوستان فرح نام چند نفر است که بیشتر مطرح می‌شود. یکی از آن‌ها فریدون جوادی است که احمد علی ‌مسعود انصاری در خاطرات خود در باره‌اش می‌گوید: «در فاصله 26 دی‌ماه 57 تا مرداد 1359 که شاه در قاهره درگذشت، جمعاً 568 روز طول کشید و در این مدت شاه به ترتیب در مصر، مراکش، باهاما، مکزیک، آمریکا (در بیمارستان نیویورک)، پاناما و مجدداً در مصر روزگار تبعید و غربت را گذرانید. شاه در تبعید هیچ‌گاه یاران فرح را به دیدار نمی‌پذیرفت خصوصاً رضا قطبی را. چون معتقد بود که آن‌ها با ندانم‌کاری‌های خود موجب سقوط رژیم شاه شده‌اند و بارها شاهد درگیری شاه و فرح بر سر این موضوع بودیم و شاه آن‌ها را ملامت می‌کرد.

 مسأله مهم دیگری که هنگام اقامت شاه در مکزیک پیش آمد و فوق‌العاده موجب تکدّر و افسردگی بیش از پیش شاه شد ماجرای روابط فرح با جوادی بود که از پرده بیرون افتاد و به گوش شاه رسید. حقیقت این است که از سال‌ها پیش در باره روابط عاطفی این دو گفت‌وگوهایی در بین بود و من مخصوصاً نسبت به این مسأله حسّاسیت زیاد داشتم و در همین نوشته‌ها یک بار توضیح دادم که حتی جریان را با تلخی به خانم دیبا گفتم و بر سر همین مسأله هم روابط من با فرح شکراب شد و شکراب ماند. در مکزیک هم باز این مسأله موجب ناراحتی من بود و فرح هم این نکته را می‌دانست و مراقب بود که وقتی من نزد شاه و در خانه آن‌ها هستم سروکله جوادی آن طرف‌ها پیدا نشود. در این رابطه یک بار تیمسار ع. که زمانی از فرماندهان گارد بود برای خود من حکایت کرد که در شکارگاه نخجیر یکی از سربازان گارد فرح و جوادی را در حالت نامناسبی دیده بود و ظاهراً چون آدم متعصبی بوده است، طاقت نیاورده و نزد تیمسار مزبور می‌آید و ضمن بازگفتن ماجرا می‌گوید: "ما خیال می‌کردیم که بلاتشبیه از معصومین نگهبانی می‌کنیم و نمی‌دانستیم که این‌ طور مسائلی هم در میان هست." در آن موقع البته کسی جرأت برملا کردن قضیه را نداشت و لاجرم سرباز گارد را هم تهدید می‌کنند و هم تحبیب به این معنی که می‌گویند اگر موضوع درز کند سر خود را به باد می‌دهد. ضمناً چون نامحرم هم تشخیص داده شده بود او را از گارد اخراج می‌کنند و سرمایه‌ای هم به او می‌دهند و برایش یک دهنه مغازه می‌خرند که به کسب و کار مشغول باشد و صدایش هم درنیاید.

در مکزیک اما وضع به گونه‌ای دیگر درآمده بود و نزدیکان شاه مخصوصاً خدمه شخصی‌اش طاقت نمی‌آورند. یک روز الیاسی پیشخدمت مخصوص و ماساژور او می‌رود پیش شاه و به او می‌گوید: "اعلیحضرت، این درست نیست که شهبانو دوست پسر داشته باشد." شاه هم طبق معمول سرخ می‌شود و چیزی نمی‌گوید؛ اما جریان را با فرح در میان می‌گذارد و فرح هم الیاسی را بیرون می‌کند. آشکار شدن این جریان، تأثیرش را بر روحیه شاه باقی گذاشت و مخصوصاً غرور او را، در آن شرابط روحی ناشی از سقوط و غربت، بیش از پیش جریحه‌دار کرد و احتمالاً این مسأله در تشدید بیماری او که منجر به سفر نیویورک شد بی‌تأثیر نبود.

در مورد این رابطه باید این را هم بگویم که اطّلاع شاه از جریان باعث قطع آن نگردید و تا زمان مرگ شاه ادامه یافت (بعد آن را نمی‌دانم والله ‌اعلم) و به طوری که بعدها از شخص موثّقی در همان ایامی که شاه در بیمارستان معادی قاهره بستری و در حال مرگ بود، جوادی و فرح شب‌ها در اتاق انتظار خصوصی بیمارستان با هم به سر می‌بردند؛ بدین ترتیب که اتاق انتظار دو قسمت داشت. اتاق‌ خواب که فرح در آن می‌خوابید و تنها درش به اتاق کوچک جلو آن باز می‌شد که جوادی در آن می‌خوابید و با بستنِ درِ این اتاق کوچک در شب‌ها آن دو تنها در آن فضا می‌ماندند. راستش را بخواهید این خلاف انتظار هم نبود؛ زیرا خود من هم از مدت‌ها قبل اساساً از جریان‌های خلاف اخلاقی که شاهد بودم به شدّت کلافه شده بودم و مخصوصاً در مکزیک که خدمه شاه که می‌دانستند من از این جریانات چقدر ناراحت هستم و همیشه پیش من گله و شکایت می‌کردند که در اینجا دوستان فرح دست به کارهایی می‌زنند که آبروی ما می‌رود و من هم بالاخره یک روز طاقت نیاوردم و ماجرا را با فرح در میان گذاشتم و گفتم خانه شاه حرمت دارد و برای حفظ حریم این خانه به دوستان بگوئید جلو خود و کارهایشان را بگیرند؛ اما باید اضافه کنم که خود شاه هم تا زمانی که حالش به وخامت گرایید هنوز همان روحیه زن‌بازی را حفظ کرده بود و معروف است که در پاناما نوریه‌گا که در مقام رئیس سازمان امنیت پاناما که مسؤول محافظت از جان شاه بود برای او امکاناتش را فراهم می‌کرد.»[4]

فرح پهلوی سخنان انصاری را تهمت می‌داند و در انتقاد از وی می‌گوید: «در مورد روابط من با فریدون متأسفانه داستان‌های شگرفی ساخته شده است. از جمله افراد دروغ‌گو و خائن که به من افترا و تهمت وارد کرده‌اند یکی هم احمدعلی، نوه خاله‌ام است. او یکی از نویسندگان روزنامه تعطیل‌شده رستاخیز را استخدام کرد تا در ازای دریافت چند هزار دلار کتابی سراپا افترا و توهین علیه من و خانواده پهلوی تدوین و تنظیم نماید. او در این کتابِ سراپا دروغ مدّعی شده است که من سال‌ها با فریدون جوادی ارتباط نامشروع داشته‌ام. او چه احتیاجی داشت تا خود را به خطر بیندازد و با شهبانوی مملکت که به طور بیست ‌و چهار ساعته تحت نظر ساواک بود نرد عشق ببازد.»[5]

به فرض آن که سخنان فرح صحت داشته باشد، ولی بنا به گفته تاج‌الملوک، شاه از این رابطه اطّلاع داشته و به توافق دوجانبه با فرح رسیده بودند که دیگر در این خصوص سکوت نمایند و در کار هم دخالت نکنند. تاج‌الملوک علت این کار را این‌گونه بیان می‌دارد: «شاه در سال 53 با طلا (گیلدا آزاد) آشنا می‌شود و فرح نسبت به او حسّاسیت زیاد داشت. فرح از زیبایی و وجاهت این دختر به خودش می‌پیچید و نسبت به این همه قشنگی حسادت می‌کرد و حتی چند بار به گوش او سیلی نواخت و موهای او را کشید و جلو کارکنان دربار و خدمه کاخ آبروریزی کرد. عاقبت کار محمّد رضا و فرح به آن‌جا کشید که فرح گفت یا باید این دخترک از کاخ بیرون برود یا من از اینجا می‌روم و طلاق می‌گیرم.

محمّدرضا این دختر را دوست داشت و از طرفی می‌دانست طلاق‌ دادن فرح هم برای آبروی سلطنت خوب نیست. با فرح به این توافق رسید که من‌بعد با هم کاری نداشته باشند؛ یعنی سرسماً و اسماً زن و شوهر باشند و فرح هم حفظ ظاهر کند و همچنان به ‌عنوان مادر ولیعهد و ملکه باقی بماند؛ اما او راه خودش را برود و محمّد رضا هم راه خودش را. اما فرح متأسفانه رعایت آبرو و پنهان‌کاری را نمی‌کرد و عمداً و عالماً کاری می‌کرد که به محمّد رضا لطمه بخورد.

یک روز آقای صاحب‌اختیار پیش من آمد و من دیدم خیلی این پا و آن پا می‌کند و مثل این است که می‌خواهد چیزی بگوید؛ ولی نمی‌تواند. بالاخره زیر زبانش را کشیدم و با ترس و لرز و خجالت و هزار و اما و اگر و ببخشید و جایی نگویید و این‌گونه مقدمات گفت: "قربانت گردم آیا این درست است که شهبانوی مملکت دوست پسر داشته باشد و او را با خود به داخل کاخ بیاورد؟" البته ما می‌دانستیم که فرح با فریدون جوادی قاطی شده است؛ اما نه این که او را به کاخ بیاورد. خوب چه‌کار می‌توانستیم بکنیم؟ اگر می‌خواستم به محمّد رضا بگویم درست نبود و پسرم ناراحت می‌شد. این بود که خودم فرح را خواستم و به او نهیب زدم که زنیکه گدا زاده، خجالت نمی‌کشی این قبیل کارها را در جلوی چشم کارکنان دربار انجام می‌دهی؟ فرح گفت: "درست گفته‌اند: شاه می‌بخشد شیخ‌علی‌خان نمی‌بخشد! خود محمّد رضا مرا آزاد گذاشته آن ‌وقت باید به تو حساب پس بدهم؟ من آزاد هستم و اختیار پایین‌تنه‌ام را دارم!" خلاصه خیلی بی‌حیایی کرد و من هم به کلّی با او قطع رابطه کردم و تا امروز که به خارج از کشور آمده‌ام بیشتر از پنج سال است یک کلمه با او حرف نزده‌ام.»[6]

اما فرح در موقعیتی دیگر و به طور ضمنی این رابطه را تأیید و به گونه‌ای توجیه می‌نماید و می‌گوید: «کسانی که با نوشتن کتاب‌های به ‌اصطلاح تاریخی مرا متهم به بی‌وفایی به محمّد رضا و داشتن ارتباط با فریدون جوادی می‌کنند، آیا از این ماجراها اطّلاعی دارند؟ من و محمّد رضا بعد از تولد لیلاجان دیگر هیچ ارتباط زناشویی با هم نداشتیم و قبل از آن هم شاید تعداد شب‌هایی که با هم در یک اتاق مشترک می‌خوابیدیم به پنجاه شب نرسید.»[7] فریده دیبا نیز در تکمیل مطالب بالا در خاطرات خود می‌گوید: «فریدون جوادی مثل یک خدمتگزار در بیمارستان در جوار شاه و فرح اقامت داشت و با صحبت‌های دلگرم‌کننده خود دخترم فرح را از ناراحتی بیرون می‌آورد. اکنون هم فریدون در پاریس نزدیک به دخترم زندگی می‌کند و یک دوست و برادر دلسوز برای اوست.»[8]

با توجه ‌به مطالب ذکر شده فریدون جوادی از جایگاهی خاص نزد فرح برخوردار بوده و فرح او را فری‌جون صدا می‌کرد؛ زیرا از قدیمی‌ترین دوستان ایام تحصیل و بنا به گفته‌ای اولین دوست پسرش در فرانسه بوده است و پس از انقلاب 57 که ایشان و رضا قطبی در ایران مانده بودند با پرداخت و هزینه سه هزار دلار آن‌ها را از ایران خارج می‌سازد.

نویسنده کتاب زندگی خصوصی محمّد رضا شاه پهلوی تعداد دوستان فرح را زیاد می‌داند و می‌نویسد: «علاوه‌بر پرویز بوشهری که او را ملیجک فرح لقب داده بودند از دیگر کسانی که دور و بر فرح پرسه می‌زدند یکی سهراب محوی، پسر سپهبد محوی و یکی هم کیوان خسروانی بود. سهراب محوی صدای زنانه و لطیفی داشت و در این میهمانی‌ها آواز می‌خواند. او از همجنس‌بازان معروف تهران بود و با پسرخاله فرح (پسر تیمسار صفاری) در تهران ازدواج کرد که ماجرای این دو مرد در هتل هیلتون تهران آن هم طی مراسم رسمی باعث بروز آبروریزی زیادی در مملکت شد. فرد دیگری به نام اولان در حلقه یاران فرح وجود داشت که در سال 1356 به ایران آمد و کمی قبل از انقلاب کشور را ترک کرد. اولان مربی بدن‌سازی بود و ملیّت اطریشی داشت و چون قوی ‌هیکل و خوش‌سیما بود که می‌گفتند به بهانه ورزش ‌دادن فرح از او استفاده جنسی می‌کند.»[9]

یکی دیگر از دوستان فرح، پروین اباصلتی است. فریده دیبا خودش را از اعمال دوستان فرح مبرّا دانسته و می‌گوید که من اهل این چیزها نبوده و از میهمانی‌های آنان خوشم نمی‌آمد. معلوم نیست خودش در این میهمانی‌ها چه نقشی داشته است. ایشان در باره پری می‌گوید: «پروین اباصلتی که ما او را پری می‌نامیدیم در حلقه دوستان ما قرار داشت. پری یک زن روزنامه‌نگار و سردبیر یک مجله زنانه بود که بعداً به نمایندگی مجلس شورای ملی انتخاب شد. رفتن پری به مجلس با حمایت من انجام شد. من به فرح گفتم و فرح به وزیر کشور دستور داد تا نام پری به‌ عنوان نماینده تهران در مجلس اعلام شود. در مورد چگونگی رفتن پری به مجلس شورای ملی باید بگویم که مردم در انتخابات یا شرکت نمی‌کردند و یا تعداد شرکت ‌کنندگان فوق‌العاده ناچیز بود. اگرچه انتخابات برگزار می‌شد؛ اما من می‌دانستم که اسامی کسانی که باید به مجلس بروند، توسط نخست‌وزیر به اطّلاع محمّد رضا می‌رسید و محمّد رضا اسامی عده‌ای را خط می‌زند و عدّه‌ای را تأیید می‌کرد. این اسامی را ساواک تهیّه می‌کرد و تلاش ساواک بر این بود که در شهرها و شهرستان‌ها بگردند و افرادی را پیدا کنند که ضمن وفاداری به سیستم حکومتی مقبولیّت محلّی هم داشته باشند. ساواک لیست نهایی را به نخست‌وزیری می‌داد و نخست‌وزیر هم نظر خودش را اعمال می‌کرد و برای تصمیم‌گیری به محمّد رضا می‌داد. در سال‌های 1350 به بعد محمّد رضا نظر فرح را هم می‌پرسید و فرح حداقل در مورد انتخاب زنان به نمایندگی مجلس و یا سناتوری مجلس سنا حرف آخر را می‌زد. من از این نفوذ استفاده کردم و پری را که محبوبیّت زیادی در میان رجال سیاسی و افراد متنفذ و حتی درباریان داشت به مجلس فرستادم.

در مورد خصوصیات پری بگویم که او معتقد به آزادی‌های کامل با مردان بود و من با تندروی‌های او موافقت نداشتم؛ اما او را تحسین می‌کردم. پری می‌گفت زنان باید مانند مردان آزادی‌های جنسی داشته باشند و اگر مردان می‌توانند چند زن داشته باشند زنان هم باید آزاد باشند تا چند دوست پسر بگیرند. او در جلوی شوهرش که کارمند وزارت امور خارجه بود با مردان مختلف مغازله می‌کرد و جالب این که شوهرش نیز هر وقت مردی پری را می‌بوسید جلو می‌آمد و به مردی که همسرش را بوسیده بود، می‌گفت مرسی!

پری در انجام کارهای هیجان‌آور یک متخصص بود. مثلاً میهمانی‌های جسورانه تحت عنوان کلیدپارتی ترتیب می‌داد که ضمن آن مردان با زنان خود در این میهمانی‌ها حاضر می‌شدند. این میهمانی‌ها که در هتل‌های معروف تهران برگزار می‌شد هواخواهان زیادی داشت. در آخر شب که همه به حدّ افراط مشروبات الکلی نوشیده بودند هر یک از خانم‌ها به یکی از اتاق‌های هتل که قبلاً رزرو شده بود، می‌رفتند. بعد مردان کلید این اتاق‌ها را روی هم ریخته و آن‌ها را به هم می‌زدند. سپس با چشمانی که خوب بسته شده بود هر یک کلیدی را انتخاب می‌کردند و از روی کلیدی که برنده شده بودند به اتاقی که خانم شخص دیگری منتظر بود، می‌رفتند. گاهی هم برای خانم‌های مجرد میهمانی برپا می‌کرد که در آن مردان هنرپیشه و یا ورزشکار معروف دعوت می‌شدند. این میهمانی بی‌شباهت به بازار برده‌ فروش‌های قرون گذشته نبود. بعد از آن که همه خوب می‌خوردند و می‌آشامیدند چندین دور رقص تا نیمه‌های شب برگزار می‌شد. مردان دعوت‌ شده به میهمانی روی میز مدوّری می‌رفتند و درست مثل جلسات حراجی مبلغی برای آن‌ها تعیین می‌شد. اگر مردی مورد توجّه قرار می‌گرفت خانم‌ها برای به‌دست‌‌آوردن او به رقابت می‌پرداختند و هر یک مبلغ بیشتری پیشنهاد می‌کردند تا آن مرد را برای ساعات باقی‌مانده شب در اختیار بگیرند. البته این کار علاوه‌بر هیجانی که داشت بیشتر به خاطر گردآوری پول جهت کارهای خیریه بود!!!

از ابتکارات دیگر پری هرچه بگویم کم گفته‌ام. پری نه فقط یک زن روزنامه‌نگار و وکیل مجلس، بلکه یک مبتکر با ذوق در ایجاد هیجان بود! پری کاری می‌کرد که هیچ‌ کدام از خانم‌ها احساس نمی‌کردند که در سال‌های میان ‌سالی و سراشیبی پیری قرار گرفته‌اند. کم‌کم علاقه‌مندان به شرکت در میهمانی‌های پری به حدّی زیاد شدند که امکان پذیرایی از همه آن‌ها ممکن نبود و دوستان هم مایل نبودند با زیاد شدن تعداد میهمانان جلسه از آن حالت نیمه‌ خصوصی خارج شود. به همین خاطر پری اقدام به گرفتن مبالغ کلانی از علاقه‌مندان به شرکت در این میهمانی‌های هیجان‌انگیز می‌کرد.

خاطره دیگری که از این میهمانی‌ها دارم کارهای جنون‌آمیز میهمانی‌ها در ساعات پایانی آخر شب است. مثلاً یک زن آبرومند حاضر می‌شد در برابر شرط ‌بندی‌های کلان کاملاً در جلوی حضار لخت شود و به‌ اصطلاح غربی‌ها استریپ‌تیز کند. این استریپ‌تیز و لخت ‌شدن منحصر به خانم‌ها نبود و بعضی آقایان دارای اسم و رسم هم در برابر شرط‌بندی‌های کلان اقدام به لخت‌ شدن می‌کردند. اعمال دیگری هم انجام می‌دادند که از نظر من جذابیّتی نداشت؛ بلکه بسیار سخیف و ناراحت‌کننده بود. به همین لحاظ تصمیم گرفتم دیگر در این میهمانی‌ها حاضر نشوم به‌ ویژه آن که خطر آلودگی به الکل و مواد افیونی هم وجود داشت! در میهمانی‌ها سِرو مشروبات الکلی بسیار عادی بود؛ اما در بعضی از ضیافت‌ها بساط تریاک‌کشی هم می‌گستراندند.

استعمال تریاک به ‌قدری برای اشراف و طبقات بالا عادی شده بود که اکثراً در ویلای خود سالنی را به تریاک‌کشی اختصاص داده و در وسط سالن شومینه یا منقل ثابت دکوری ساخته و اطراف آن تشک و مخده انداخته بودند تا افراد زیادی به ‌راحتی به آتش و وافور و اسباب تریاک‌کشی دسترسی داشته باشند.»[10]

فرد دیگری که فرح بارها در خاطرات خود از وی صحبت کرده است لیلی امیر ارجمند (جهان‌آرا) است. فرح از زمان تحصیل در پاریس، ورود او را موجب تحوّل در شیوه رفتار جمعشان دانسته و پس از کسب قدرت نیز حضور وی را موجب مسرّت و انبساط خاطر و شکست حریم‌های ارتجاعی مردان و زنان می‌داند. فرح او را چنین توصیف می‌نماید: «لیلی زن بسیار روشنفکر و به نظر من متعلّق به قرن آینده است. او از زمان خود صد سال جلوتر بود و من مایل هستم تاریخ‌نگاران ما نام لیلی امیر ارجمند را در زمره اسامی زنان پوینده راه آزادی و برابری زنان ثبت نمایند و او بود که در ماجرای من و گیلدا آزاد پیشنهاد کوتاه ‌‌آمدن کرد و گفت بهترین راه‌ حل چشم در برابر چشم می‌باشد؛ ولی خود لیلی به این خاطر از شوهر اولش جدا شد که آن مرد بازاری هوس‌باز به لیلی خیانت می‌کرد. محمّد رضا نیز که در روابط زناشویی آزادانه فکر می‌کرد و در قیدوبند نبود به همه می‌گفت از خانم امیر ارجمند یاد بگیرید!

از جسارت لیلی بگویم که یک روز در کنار دریا او در حضور همه میهمانان مایوی خود را از تن درآورد و به آب زد. من از تعجّب و وحشت زبانم بند آمده بود؛ اما محمّد رضا و کنستانتین[11] و ملک‌حسین برای لیلی دست زدند و به این ترتیب، لیلی اولین پلاژ خصوصی لختی‌ها را در ایران افتتاح کرد. واقعاً در عمرم زنی به جسارت لیلی‌جان ندیده‌ام. در آن تابستان لیلی‌جان حال و هوای دیگری به ساحل نوشهر بخشید و اجازه نمی‌داد کسی با مایو به آب برود. شوهر لیلی هم مرد روشنفکری بود و مزاحم لیلی نمی‌شد. در کشوری که مردان زنان خود را به جرم ارتباط با مردان دیگر به قتل می‌رساندند لیلی دوست ‌پسر خودش را به شوهرش معرّفی می‌کرد و آقای امیر ارجمند با او دست می‌داد. والاحضرت اشرف که از این جهات به لیلی شبیه بود همیشه از این زن و شوهر تعریف می‌کرد و آن‌ها را می‌ستود.»[12]

فریده دیبا در خصوص این دوست بسیار صمیمی دخترش می‌گوید: «لیلی به‌ قدری به فرح علاقه داشت که حتی در لباس‌ پوشیدن و آرایش هم می‌کوشید خود را شبیه فرح بیاراید. البتّه من از بی‌پروایی جنسی لیلی ناراضی بودم؛ خصوصاً در مسافرت نوشهر و کیش عادت داشت بدون هیچ‌ گونه پوششی وارد دریا شود و برایش اهمیّتی نداشت که ده‌ها نفر از نگهبانان و گاردها دارند او را تماشا می‌کنند. چند بار این موضوع را به وی تذکر دادم؛ ولی او نظر من را قبول نداشت و می‌گفت الآن در اروپا مُد شده است همه مردم بلا استثنا بدون مایو وارد دریا می‌شوند. یک بار هم آقای صاحب‌اختیار که سرپرست کاخ‌های سلطنتی بود و مسن‌ترین عضو تشریفات دربار شاهنشاهی محسوب می‌شد و به ‌اصطلاح ریش‌سفید دربار بود به لیلی امیر ارجمند تذکر داد که این نحوه شنا کردن او در دریا سبب شده است تا در میان سربازان گارد شاهنشاهی برای نگهبانی‌دادن در سواحل کاخ شاهنشاه در نوشهر رقابت ایجاد شود. من که شاهد گفت‌وگوی صاحب‌اختیار (عباسعلی یعقوبی) با لیلی بودم، از ظرافت انتقاد صاحب‌اختیار و طنزی که در جملاتش بود خیلی خوشم آمد.»[13]

تاج‌الملوک از چگونگی آشنایی و سابقه ارتباط فرح با لیلی می‌گوید: «سرلشکر جهان‌آرا از قدیم، یعنی همان سال‌هایی که دخترش در مدرسه رازی با فرح هم‌کلاسی بود با مادر فرح روی هم ریخته بود و به قول امروزی‌ها دوست‌ پسر مادر فرح بود. اوایل ازدواج فرح با محمّد رضا گاهی اوقات که به مناسبتی در دربار جشن و سرور برپا می‌شد فریده دیبا به اتفاق این سرلشکر عبدالله جهان‌آرا می‌آمد و مثل آدم‌های عقده‌ای در جلوی چشم حضار و مدعوین با او لاس می‌زد.»[14]

لیلی امیر ارجمند شخصی نبود که به‌ آسانی از فرح جدا شود و همان‌گونه که در داخل ایران از میهمانان بلندپایه‌ای چون ملک‌حسین پذیرایی می‌کرد و با جمع‌آوری هدایای او به دیگران فخر می‌فروخت. پس از سقوط حکومت و آوارگی خانواده پهلوی و در حالتی که شاه مخلوع دچار امراض روحی و جسمی شدید شده بود و دیگر حال و حوصله دیدن دوستان فرح را نداشت و به دنبال چراهای گوناگون بود باز هم لیلی آن‌ها را از رفتار خود بی‌نصیب نمی‌گذارد و فرح در خاطرات خود می‌گوید: «... کاخ جنان‌الکبیر بر فراز کوه‌های اطلس قرار گرفته و دارای چشم‌اندازی رویایی بود. یک وقت متوجّه شدیم که لیلی امیر ارجمند و دو تن از خانم‌های پیشخدمت بهتر از ما در محل مناسب‌تری پذیرایی می‌شوند. لیلی شیطان توانسته بود خودش را در بغل سلطان‌‌حسن بیندازد. لیلی دو تن از خانم‌های پیشخدمت جوان ما به نام‌های نرگس و لاله را هم با خود به محل عیش و عشرت شبانه سلطان‌‌حسن می‌برد. در جواب اعتراض من لیلی گفت که باید در پاسخ به میهمان‌نوازی سلطان‌‌حسن کاری می‌کرده است. او از طرف سلطان‌‌حسن برای من پیامی آورد که باعث رنجش خاطر من شد. سلطان ‌حسن به لیلی گفته بود که مایل است یک شب را با من بگذراند. به لیلی گفتم به او بگو محال است در شرایطی که شوهرم بیمار و نگران سرنوشت خودش هست به او خیانت کنم.»[15]


 



[1]. احمد پیرانی، دختر یتیم، ج2، ص 660.

[2]. احمد پیرانی، زندگی خصوصی محمّد رضا شاه پهلوی، ص 153.

[3]. همان، ص 148.

[4]. احمدعلی مسعود انصاری، من و خاندان پهلوی، صص 159 تا 161.

[5]. احمد پیرانی، دختر یتیم، ج 2، ص 669.

[6]. احمد پیرانی، زندگی خصوصی محمّد رضا شاه پهلوی، صص 149.

[7]. احمد پیرانی، دختر یتیم، ج2، ص 610.

[8]. همان، ج1، ص 451.

[9]. احمد پیرانی، زندگی خصوصی محمّد رضا شاه پهلوی، ص 312.

[10]. احمد پیرانی، دختر یتیم، ج1، صص 137 تا 141.

[11]. کنستانتین، پادشاه یونان که در کودتای سرهنگ‌ها در سال 1973 از سلطنت خلع شد، دربارۀ شاه می‌گوید: «شاه ایران یک احمق بود و اگر به خاطر حماقت‌های شاه نبود، من باید پس از خلع سلطنت یونان در اروپا گدایی می‌کردم.»

[12]. احمد پیرانی، دختر یتیم، ج2، ص 664.

[13]. همان، ج1، ص 173.

[14]. احمد پیرانی، زندگی خصوصی محمّد رضا شاه پهلوی، ص 145.

[15]. احمد پیرانی، دختر یتیم، ج2، صص 853.

16- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران پهلوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1396، ص 350

 

ازدواج فرح دیبا (پهلوی)

ازدواج فرح

 

اصولاً به ازدواج رسمی ولیعهد و شاهزادگان بدون توجّه به جنبه‌ی سیاسی آن نمی‌توان نگریست. زمانی که کشورهای استعمارگر برای نفوذ در دربار و خانواده سلطنتی تمام روزنه‌ها را ارزیابی می‌کنند چگونه ممکن است ازدواج سوم محمّد رضا شاه با فرح به همین سادگی و بدون برنامه قبلی و مانند رفتار جوانان بی‌تجربه باشد؟ چرا محمّد رضا شاه تمام دختران معرّفی‌ شده برای ازدواج را یک‌باره به فراموشی سپرد و با یک نگاه فرح دیبا را بر همگان ترجیح داد؟ آشنایی و ازدواج فرح دیبا با محمّد رضا شاه گذشته از آن که دست خارجی‌ها در کار بوده است یا خیر، مانند به‌ تحقّق‌ پیوستن افسانه‌ها بوده است؛ زیرا فرح فردی از طبقات ضعیف و ناشناخته جامعه بود که برای رفع مشکلات خود درخواست کمک می‌کند. فرح به دنبال رفع مشکل اداری خود ناگهان به مقام و موقعیّتی دست می‌یابد که خود و خانواه‌اش که هیچ برای دیگران نیز باور نکردنی بود؛ زیرا فرح به جایگاهی رسیده بود که دیگران با زد و بندهای فراوان نتوانسته بودند بدان دست یابند.

محمّدرضا شاه پس از متارکه با ثریّا به علت نداشتن ولیعهد در تنگناهای بسیاری قرار داشت و مایل نبود این خلاء بزرگ را به ‌شکلی ناخواسته جبران کند. به همین دلیل به دنبال همسری مناسب و مطابق با هنجارهای جامعه بود. قبل از ازدواج با فرح دختران زیادی بودند که آرزوی ملکه‌ شدن ایران را داشتند که مشهورترین آن‌ها عبارت بودند از: «منیژه اعظم زنگنه، لیلی فلاح، تیمور دخت کلالی، صفیّه افخمی، ماریا گابریل فن ساووی، ایران علاء و مونا که نام آن‌ها بیشتر بر سر زبان‌ها بود که هریک به دلایلی به آمال خود نرسیدند.»[1] ولی این شانس و اقبال دختری بود که بر اساس گفته هم‌کلاسش همواره از بی‌عدالتی خدا شِکوه می‌کرد سرش را به دیوار تکیه می‌داد و می‌گریست و به زندگی‌های پُر جار و جنجال و شب‌های اسرارآمیز و لذّت‌های غیر معمول رشک می‌برد.

در خصوص چگونگی آشنایی و انجام این وصلت روایتی که بیشتر صاحب‌نظران بر آن تأکید دارند همان ارتباط اولیه فرح با اردشیر زاهدی و سپس دیدار حضوری محمّد رضا شاه است که منجر به انجام این وصلت می‌شود. در نحوه و روند این ارتباط‌ها تضادهایی به چشم می‌خورد و مواردی در آن مجهول مانده است. در این موضوع هر شخص سعی بر اثبات نظر خود دارد و گوشه‌ای از این معمّا را روشن ساخته است. خارج از این گفتار روایتی از محمّد پورکیان در کتاب ارنست پرون نقل شده که بسیار جای تأمّل دارد و سؤال‌ برانگیز است و باورکردنش تا حدّی ثقیل به نظر می‌رسد؛ زیرا معتقد است که ازدواج محمّد رضا شاه با دختری چون فرح با توصیه و برنامه قبلی انجام گرفته است و افراد همفکر و مطّلع از بیماری و ناتوانی جنسی پادشاه این نسخه را برای او پیچیده‌اند و می‌گوید: «... شاه اگر می‌خواهد صاحب ولیعهدی بشود باید با یک دختر تحصیل‌کرده طبقه سوم ازدواج کند. از این دختران بی‌سروپا که وارث ثروت‌های هنگفت و افتخارات پادشاهان شده‌اند در قرن‌های پیش هم دیده شده است و شاه با صلاحدید (برادران ماسون) برای یافتن چنین دختری داماد خود (مهندس اردشیر زاهدی) را با سمت سرپرست دانشجویان خارج از کشور روانه پاریس نمود.

در طی چندین جلسه و ملاقات با شاه واقعیّت را به او گفته و فرح نیز این موارد را قبول و برحسب اتفاق و تصادف نامزد فرح که از نظر قیافه شباهت زیادی با شاه داشت را همراه خود به دربار بیاورد.

فرح در تاریخ 29 آذر سال 38 با شاه ازدواج می‌نماید و یک ماه پس از آن نامزد سابق فرح نیز با سِمَت رئیس دفتر مخصوص به دربار راه می‌یابد و لازم به ذکر است که قبلاً چنین پُستی وجود نداشت و به خاطر سرپوش ‌نهادن بر روابط آن دو ایجاد شده است و درست نه ماه پس از ورود کریم‌پاشا بهادری ولیعهد به دنیا آمد و به‌ عنوان فرزند ارشد شاه تحویل ملت شریف و نجیب ایران دادند و ناهید خانم در این رابطه می‌گوید: "حیف از فرح این زن جاه‌طلب که تمام لحظاتش به بی‌خبری و خوشگذرانی و لهو و لعب می‌گذراند. او تمام دَم‌ها را خوش است غرق در لذت، بی‌توجّه به خوب و بد دنیا، بی‌رگ و بی‌غیرت و پشت‌پازده به تمام اصول اخلاقی انسانی و بالاخره قلم بطلان کشیده بر شرافت و انسانیّت و رها شده از همه قیود!

فرح با بی‌پروایی و بدون ملاحظه اسب سرکش آرزو و امیال شیطانی خود را سریع می‌راند و هیچ فکر نمی‌کند که اگر روزی خلق ایران به اسرار او پی ببرند و آگاه شوند که فرزندانش (والاحضرت‌هایش) همه قلابی و حرامزاده و متعلّق به کریم‌پاشا بهادری می‌باشند چه به روزگار او خواهند آورد. من فکر نمی‌کنم فرح به‌ راحتی بتواند سر به گور ببرد."»[2]

برای آن که مراحل و مقدمات رسمیّت‌ یافتن ازدواج فرح با شاه دچار اختلاط در مبحث نشود این گفتار را به چند قسمت می‌توان تقسیم کرد:

الف) فرح دیبا هنگام تحصیل در پاریس طی یک پیشامد با افرادی آشنا می‌شود و در اواخر تابستان سال 38 در جشنی ساده که با حضور دوستانش در کنار رود سن برگزار کرده بودند رسماً نامزدی خود را با کریم‌پاشا بهادری اعلام می‌کند و حلقه نامزدی بین آن‌ها رد و بدل می‌شود. پس از مدت دو ماهی که از نامزدی آن‌ها گذشته بود برای دیدار با خانواده خود به تهران برمی‌گردد و مادرش را از این اقدام خود مطلع می‌سازد.

هنگام بازگشت برای گذرنامه خود دچار مشکلاتی می‌شود که برای رفع آن به اردشیر زاهدی معرّفی می‌گردد. طی این مراحل است که با پیشنهاد ازدواج از طرف شاه روبه‌رو می‌شود. در این موقعیّت زمانی و صرف نظر از ابهامات موجود کیست که مخالفت نشان دهد و عنوان ملکه ‌شدن ایران را از دست بدهد. فرح نیز تمام افکار گذشته خود را فراموش کرده و به پیشنهاد شاه جواب مثبت می‌دهد. سرانجام او پس از اتمام مراحل اولیه برای خرید و مقدمات مراسم عروسی با گروهی به پاریس اعزام می‌شود. در آن‌جا با عکس‌العمل‌های متفاوتی از جانب دوستان سابق خود مواجه می‌گردد. فرح در باره کریم‌پاشا می‌گوید: «او یک کارت تبریکی بدین مضمون فرستاد: حضور مبارک ملکه آینده ایران، دوشیزه فرح دیباجچی، خوشوقت هستم بدین وسیله صمیمانه‌ترین تبریک‌های قلبی خودم را به شما و اعلیحضرت شاه ایران تقدیم کنم.

کریم‌پاشا بهادری بدون آن که کوچک‌ترین اشاره‌ای به گذشته دوستانه ما کند و بی‌‌آن که توجه دیگران را جلب کند در یک موقعیّت مناسب حلقه نامزدی مرا به همراه عکس‌های خصوصی که با من داشت و در یک پاکت قرار داده بود به دستم داد و برایم آرزوی موفقیّت و سعادت کرد. من از این جوانمردی و بزرگ‌منشی کریم ‌پاشا فوق‌العاده تحت تأثیر قرار گرفتم و باید بگویم در تمام زندگی‌ام شخصی با کرامت‌ اخلاقی و انسانی کریم‌پاشا ندیده‌ام و از آن پس بین من و کریم‌پاشا یک رابطه دوستانه و بهتر بگویم روابط خواهر و برادری برقرار گردید و من این برادر بزرگوار را به ایران دعوت کردم و او را رئیس دفتر خودم کردم.»[3]

پس از آن که مراسم ازدواج فرح دیبا برگزار گردید فرح کریم‌پاشا را به‌ عنوان رئیس دفتر خود انتخاب می‌نماید. کریم‌پاشا بهادری در سال 1346 با دختری به نام شهلا، دختر آقای وهاب‌ زاده که نمایندگی اتومبیل‌های ب‌ام‌و داشت، ازدواج کرد و فرح به‌ عنوان پاگشا یک خانه یک‌ میلیون تومانی واقع در باغ فردوس تجریش به او اعطا نمود.

فریده دیبا هنگام مسافرت به پاریس در باره دیدار و ملاقات فرح با هم‌کلاس خود یعنی ناهید کلهر مطالبی را در خاطراتش ذکر می‌کند و به انتقاد از وی می‌گوید: «فرح در زمان اقامت در پاریس چندین دوست صمیمی داشت که من تا زمان مسافرت آن‌ها را ندیده و نمی‌شناختم و از میان دوستان فرح فقط همین خانم ناهید کلهر را یک بار در کودکی‌اش در تهران دیده بودم.

فرح با دیدن ناهید دوست و هم‌کلاس صمیمی خود او را در آغوش کشید و آن دو یکدیگر را غرق بوسه کردند. پس از مدتی گفت‌وگوهای عادی فرح ناهید را برای شرکت در مجلس عروسی به تهران دعوت کرد. ناهید خیلی جدّی گفت اگر به تهران بیایم، ممکن است دچار مشکل شوم و از خلال صحبت‌های آن دو فهمیدم ناهید از دانشجویان ایرانی مخالف شاه بوده‌اند و در کنفدراسیون فعالیّت گسترده‌ای داشته است. پدر او هم که املاک وسیعش را در ایران از دست داده بود همراه با چند تن از دیگر سران ایلات و عشایر ایران در پاریس و بن و برلن زندگی می‌کردند؛ بنابراین دلایل زیادی داشت تا دعوت فرح را نپذیرد. ناهید بدون تعارف و پرده‌پوشی فرح را به خاطر ازدواج با محمّد رضا مورد سرزنش و نکوهش قرار داد. معلوم بود که می‌کوشد در حضور من از ذکر بعضی مسائل چشم‌پوشی کند؛ اما من متوجّه شدم که فوق‌العاده متعجّب است که می‌بیند فرح دارد عروس شخصی می‌شود که سال‌ها علیه او و رژیم او شعار داده است.

او از بی‌وفایی نسبت به نامزدش عصبانی بود. همچنین فهمیدم که ناهید از معدود دوستان فرح بوده که در جشن نامزدی فرح و کریم‌پاشا حضور داشته است. مسائل دیگری هم بی‌پرده مطرح شد. من از این صراحت و شجاعت و بی‌غل ‌و غش‌ بودن ناهید کلهر خیلی خوشم آمد. سرانجام ناهید آن چه را که به خاطر من هم رسیده بود، ولی جرأت نکرده بودم با فرح مطرح کنم بر زبان آورد و خطاب به فرح گفت آیا تصوّر نمی‌کنی اگر در پاریس بمانی و با مرد مورد علاقه‌ات ازدواج کنی خوشبخت‌تر خواهی شد؟ و بعد بدون این که منتظر پاسخ فرح بماند ادامه داد چطور ممکن است شما با دو جلسه ملاقات به محمّد رضا علاقه‌مند شده باشید؟ ناهیدخانم بدون آن که منتظر پاسخ‌های فرح بماند نظرات خود را بی‌رحمانه مطرح می‌کرد. ناهید به سرنوشت فوزیه و ثریّا هم اشاره کرد و هم ‌او بود که اطّلاع داد ثریّا چند صد متر بالاتر در آپارتمانی به‌ تنهایی زندگی می‌کنند.

ناهید علی‌رغم امتناع اولیه‌اش بعداً به اتفاق همسر فرانسوی‌اش به تهران آمد و متأسفانه کتابی توسط خانم ناهید کلهر منتشر شد که حق آن همه دوستی و محبّت را به جا نیاورده و بعضی از اسرار مگو را که ممکن است هر زن و دختری در سنین پایین و زندگی خصوصی خود داشته باشد برای آقای نویسنده تعریف کرده است.»[4]

ب) در باره اولین ملاقات فرح با اردشیر زاهدی و چگونگی دیدار او با محمّد رضا شاه اختلاف نظرهایی موجود است. احتمالاً اولین شخصی که بعد از پیروزی انقلاب 57 این نکته ابهام‌آمیز ازدواج فرح را بیان کرد حسین فردوست باشد. او معتقد بود فرح با اطّلاع قبلی از چگونگی اوضاع ویلای حصارک برای گرفتن پول نزد اردشیر زاهدی می‌رود. این اظهار نظر موجب خشم و ناراحتی بسیاری از نزدیکان خانواده پهلوی شد و بر آلام عذاب و آوارگی آن‌ها افزود. این سخنان موجب شدّت‌ یافتن عکس‌العمل‌ها و باعث افشاء و رسوایی بیشتر واقعیت‌ها و اسرار مگوی آنان شد. به‌ عنوان مثال فریده دیبا خطاب به حسین فردوست می‌گوید: «نوشتن مطالب زننده در مورد نحوه آشنایی فرح با اردشیر زاهدی و بعد معرّفی فرح توسّط اردشیر زاهدی و نام‌ بردن از دخترم به نام فرحِ حصارک نشان‌ دهنده عمق خبث و نمک ‌‌به‌ حرامی شخصی است که از چند متری پاهای خود را به علامت احترام جلوی دخترم به هم می‌چسباند و دست خود را به علامت احترام بالا می‌برد و بعد هم دست دخترم را می‌بوسید.»[5]

برای آن که روایت اولین ملاقات فرح با اردشیر زاهدی و بعد با شاه قدری روشن‌تر شود دیدگاه چند نفر از نزدیکان فرح و اعضای خانواده‌اش بیان می‌شود. محمّد رضا شاه در باره آشنایی خود با فرح می‌گوید: «روزی دخترم شاهدخت شهناز با چشمانی که بیش از معمول فروغ شادی در آن می‌درخشید نزد من آمده و اظهار داشت که وی و شوهرش با دوشیزه جوانی به نام فرح دیبا آشنا شده‌اند که به نظر آن‌ها برای احراز مقام ملکه ایران از هر حیث شایستگی دارد. داماد من مدتی بود که به امور دانشجویان ایران که در کشورهای بیگانه مشغول تحصیلات عالیه بودند علاقه نشان می‌داد و در ضمن همین ایام دوشیزه فرح دیبا که 21 سال بیشتر نداشت و برای مشورت در امور تحصیلی خود در فرانسه به وی مراجعه کرده، آشنا گشته بود و در مطبوعات اکثر کشورها اخباری منتشر کردند که من در هواپیما هنگامی که دوشیزه فرح را برای تفریح و گردش برده بودم پیشنهاد ازدواج را به او کرده‌ام. شاید بعضی از مخبرین جراید خواسته‌اند درجه علاقه مرا به هواپیما و زن با یکدیگر ارتباط دهند؛ ولی حقیقت همان است که پیشنهاد ازدواج در خانه دامادم به عمل آمد و البته پس از این پیشنهاد چندین بار با یکدیگر ملاقات کردیم.»[6]

در همین خصوص فرح دیبا در سخنانی که مربوط به سال‌ها قبل از انقلاب است، چنین می‌گوید: «من همیشه پاریس را دوست خواهم داشت؛ چرا که در آن‌جا بود که برای نخستین بار همسرم را دیدم اگرچه ایشان آن را به خاطر نمی‌آورند. برای ایشان یک روز رسمی بود؛ اما برای من حادثه مهمی بود. مرا به‌ عنوان یکی از دانشجویان ایرانی مقیم پاریس انتخاب کردند تا به حضور شاهنشاه معرّفی نمایند. من این را به‌ خوبی به خاطر می‌آورم. ما را به سفارت ایران در پاریس دعوت کرده بودند. همه چیز آرام بود. سپس شاهنشاه وارد شدند. به خاطر می‌آورم که چگونه بودند و چه پوشیده بودند و چه حرف‌هایی خطاب به ما فرمودند. ایشان مرا تشویق به کار بیشتر کردند و این چیزی بود که به همه ما توصیه فرمودند. من آن لحظه را چند ماه بعد وقتی شاهنشاه را دوباره در خانه دخترشان والاحضرت شهناز در تهران دیدم به خاطر آوردم. آن وقت من 21 سال داشتم.

من والاحضرت شهناز را در دفتر آقای اردشیر زاهدی که برای گفت‌وگوی پیرامون بورس تحصیلی‌ام در پاریس به دیدنشان رفته بودم، دیدم. آن لحظه‌‌ای که پا به درون دفتر آقای اردشیر زاهدی گذاشتم همه‌ چیز تغییر کرد. تمامی زندگی‌ام رنگ دیگری به خود گرفت. موقعی که داشتم دفتر ایشان را ترک می‌کردم والاحضرت شهناز وارد شدند و ما به هم معرفی شدیم. ایشان مرا برای صرف چای دعوت کردند. موقعی که روز بعد ما مشغول نوشیدن چای بودیم اتومبیل بزرگ سیاه‌رنگی وارد حیاط خانه شد و شاهنشاه از آن خارج شدند. من فکر کردم که تصادفاً شاهنشاه به دیدن دخترشان آمده‌اند؛ اما بعدها والاحضرت شهناز به من گفتند که آمدن پدرشان تصادفی نبوده است؛ بلکه طبق یک برنامه قبلی تشریف آورده بودند. والاحضرت شهناز پیشنهاد کرده بودند که شاهنشاه به منزل ایشان بیایند. این بار شاهنشاه دیگر با یک محصل روبه‌رو نبودند. رفتارشان دوستانه بود و ما پیرامون بسیاری مسائل گفت‌وگو کردیم.»[7]

برخلاف نظر فرح که علت ملاقاتش با زاهدی را بورس تحصیلی‌اش می‌داند مادرش در خاطرات خود که مربوط به بعد از انقلاب است، می‌گوید: برای بازگشت فرح، به دلیل عضویت در حزب توده و ممنوع‌الخروج‌ بودن وی، دچار مشکل شدیم. برای راه‌حل، دایی‌اش که مقاطعه‌کار بود توسّط رابطی با اردشیر زاهدی تماس برقرار کرد که مشکل او را حل ‌نماید. اردشیر زاهدی پس از آن که فرح را می‌بیند او را ضمن دعوت به همکاری در وزارت خارجه برای دیدار و آشنایی با شهناز به خانه خود دعوت می‌نماید و چون این دعوت از طرف دختر شاه بود من و برادرم مجبور به اطاعت شدیم. اردشیر زاهدی و همسرش در حصارک کرج زندگی می‌کردند. فرح بعد از دیدار و آشنایی با شهناز در ملاقات‌های بعدی است که محمّد رضا شاه بدون اطّلاع قبلی به حصارک رفته و فرح را در آن‌جا می‌بیند و در اولین ملاقات از او می‌پرسد کجا تحصیل می‌کنید که می‌گوید سرگرم تدارک پایان‌نامه از پلی‌تکنیک پاریس هستم. بعداً فرح متوجّه شد که این ملاقات‌ها، برنامه‌ریزی قبلی و از طرف شهناز بوده است. در اینجا نکته‌ای که با مطالب پیشین تضاد دارد چگونگی آشنایی و ارتباط فرح با شهناز است؛ زیرا فرح در پاسخ خبرنگاری در سال 1345 بدون توجه به گرایش‌های فکری گذشته خود و مخالفت با رژیم پهلوی در باره اولین ملاقات با شاه می‌گوید: «هنگام آخرین سفر شاهنشاه به پاریس در مراسم معرفی دانشجویان ایرانی مقیم پاریس اولین برخورد با اعلیحضرت دست داد؛ ولی تصوّر نمی‌کنم که شاهنشاه در بین آن همه دانشجو که شاه را چون نگینی در میان گرفته بودند مرا به خاطر سپرده باشد. موقعی که برای گذراندن تعطیلات تابستانی به ایران رفتم از نظر سوابق دوستی که با والاحضرت شهناز پهلوی داشتم به منزل والاحضرت رفتم. اتفاقاً اعلیحضرت نیز در آن‌جا تشریف‌فرما شدند. می‌توان گفت اولین برخورد واقعی در آن مکان بوده است.»[8]

 مطلب جالب دیگر این است که فرح پهلوی در سال‌های بعد در خاطرات خود تحت عنوان هزار و یک روز من در خصوص آشنایی با شاه می‌نویسد: «در آن موقع عمویم به نام اسفندیار دیبا که آجودان شاه بود برای آن که بتوانم یک بورس تحصیلی بگیرم، او مرا نزد اردشیر زاهدی که کار دانشجویان ایرانی مقیم خارج زیر نظر او بود، برد. اردشیر وقتی مرا خوب برانداز کرد گفت: مایل است مرا به شهناز معرّفی کند و به این دلیل از من دعوت کرد که به منزلش بروم.»[9]

برای آن که در باره چگونگی آشنایی فرح با اردشیر زاهدی و شاه یک‌ جانبه قضاوت نشده باشد به سراغ روی دیگر سکّه یعنی خانواده پهلوی می‌رویم. اشرف در این خصوص می‌گوید: «... این بار میانجی اسفندیار دیبا دندانپزشک دربار بود. او به اردشیر زاهدی که توسط ازدواج با شهبانو داماد شاه شده بود، گفت که برادرزاده‌ آراسته و دوست‌داشتنی به نام فرح دارد که برای همسری شاه ایده‌آل است.»[10]

اردشیر زاهدی که در این دیدارها به ‌اصطلاح قهرمان داستان است بدون توجّه به آن که در مواقع متعدد تضادهایی در گفتارش دیده می‌شود در یکی از خاطرات خود می‌نویسد: «... تا این که یک روز در محل دفتر کار موقّت خود در وزارت امور خارجه نشسته بودم که سکرترم اطّلاع داد یک دانشجوی مقیم فرانسه تقاضای دیدار با شما را دارد. من گفتم برای دیدار با این دانشجو وقت تعیین کنید و چند روز بعد در وقت موعود که بعد فهمیدم دوشیزه فرح دیبا است به دیدن من آمده و برای دریافت گذرنامه خود و مراجعت به پاریس تقاضای مساعدت کرد.

سرانجام متوجّه شدم که از طرف مقامات اطّلاعاتی سفارت ایران مورد سوء ظن واقع شده و گذرنامه او را اخذ کرده‌اند. قدری که صحبت کردم به‌ شدّت تحت اطّلاعات عمومی و دانش و معلومات و طرز تکلّم و وقار و سنگینی‌ ایشان قرار گرفته و قول مساعدت و پیگیری گذرنامه‌شان را دادم. پس از آن با همسرم در حصارک در باره مراجعه دوشیزه فرح و مشکلی که برای او پیش آمده بود صحبت کردم.

بار دیگر که دوشیزه فرح دیبا برای انجام امور اداری خود به دیدنم آمد به ایشان گفتم که والاحضرت شهناز علاقه‌مند هستند شما را ببیند. دوشیزه فرح با شنیدن این حرف آشکارا چشمانش برقی زد و با خوشحالی دعوت مرا پذیرفت. یک روز قبل از آن که دوشیزه فرح به ویلای ما در حصارک بیاید والاحضرت شهناز به پدرش مراجعه کرد و به او گفت که اردشیر با دختری آشنا شده که به نظر می‌رسد از هر حیث شایسته همسری شما باشد.

شاهنشاه آمدند و در سر میز شام سؤالات زیادی از دوشیزه فرح کردند و شاید هنوز یک ساعت از این دیدار نگذشته بود که اعلیحضرت شاه در حضور من و والاحضرت شهناز رسماً و به سبک خودشان از دوشیزه فرح خواستگاری کردند. من و شهناز با هم دست زدیم و گفتیم مبارک است.»[11]

شاهپور غلامرضا نیز که تحت تأثیر سخنان فریده دیبا علیه خود قرار گرفته است در سخنانی که بی‌شباهت به سخنان حسین فردوست نیست، می‌گوید: «دختر این خانم یعنی همسر برادرم به طور اتّفاقی در سر راه برادرم قرار گرفت و چون از آن زنان دوره ‌دیده در پاریس بود و می‌دانست که چطور باید روح مردها را تسخیر کرد در یک ملاقات کوتاه در ویلای آقای زاهدی در حصارک کرج محمّد رضا را کاملاً تحت سلطه خود درمی‌آورد و زنجیر بردگی را بر گردن او انداخت و همه ما تعجّب می‌کردیم که چگونه این زن استخوانی که بهره چندانی هم از زیبایی ندارد موجب رضایت محمّد رضا شده است و خواهرم والاحضرت اشرف و تا حدودی شمس و حتی مادر محمّد رضا هم از این وصلت ناخرسند بود؛ زیرا حقیقت این بود که در آن سال 1339، زاهدی مسؤول امور دانشجویان ایرانی مقیم خارج از کشور در وزارت خارجه بود که این دختر برای انجام امور مربوط به تذکره دانشجویی‌اش به وزارت خارجه می‌رود و در دام زاهدی و دوستانش می‌افتد. زاهدی او را به ویلای کرج می‌برد و ظاهراً چند دختر دیگر هم بوده‌اند و به محمّد رضا تلفن می‌زنند که تو هم بیا و ساعتی اینجا خوش باش. محمّد رضا به ویلای حصارک می‌رود و چند ساعتی که در آن‌جا بوده فرح خودش را مثل دوال‌پا به او می‌چسباند.»[12]

با توجه ‌به این اظهارات متضاد در باره آشنایی فرح با اردشیر زاهدی همچنان نکته‌ای در ابهام باقی می‌ماند. فرح پهلوی در مصاحبه‌ای به این نکته پاسخ می‌دهد و می‌گوید من برای پیگیری مسأله گذرنامه‌ام و توسط رابطی که دایی‌ محمّدعلی معرفی کرده بود نزد اردشیر زاهدی رفتم و در انتقاد و تهمت منتسب از سوی حسین فردوست می‌گوید: «... حالا چرا من این موضوع را با دقّت شرح می‌دهم به دو دلیل است: اول این که افرادی که یک نان و نمک خانواده ما را خورده‌اند پس از سقوط سلطنت در کتاب‌های خاطرات خود مطالب دروغ و خلاف واقع را به من و اردشیرخان نسبت داده‌اند و حتی فردی مانند ارتشبد حسین فردوست که یک خائن به ‌تمام‌ معنی از آب درآمد و معلوم شد از قدیم دستش در دست دشمنان ما بوده است در کتاب خاطراتش عبارات سخیفی را آورده و نوشته است اردشیر زاهدی، فرح را برای لذت‌جویی جنسی به ویلای حصارک خودش برده و وقتی خوب از او کام دل گرفته است به محمّد رضا تلفن کرده که اینجا دختر خوبی پیدا شده و بیا و الی آخر... .

آیا کسی هست که این مزخرفات را باور کند؟ مگر برای محمّد رضا به ‌عنوان پادشاه قدرتمند ایران قحطی زن و دختر بود که بلند شود بیاید حصارک و لقمه خورده‌ شده زاهدی را گاز بزند؟

در ابتدای این میهمانی می‌خواستم مادرم را همراه ببرم که با مخالفت دایی‌ام که گفت اردشیر فقط از فرح دعوت کرده و درست نمی‌باشد که به او اعتماد نکنیم.»[13]

ج) زمانی که همای اقبال ملکه ‌شدن بر شانه فرح فرود آمد و رؤیاهای تصوّر نشدنی را تحقق‌ یافته دید شاید مدت‌ها افکارش در تلاطم این بود که چگونه خود را با موقعیّت جدید تطبیق دهد. فرح می‌گوید: «آن‌قدر این اتفاقات سریع و غیرمترقبه و پیش‌بینی‌ نشده بودند که نتوانستم به والاحضرت و یا به اردشیرخان بگویم که من در پاریس نامزد دارم و قرار است پس از مراجعت از تهران با او ازدواج کنم. به همین دلیل من به ‌نحوی افراطی و تا حدّی خرافاتی معتقدم تمام حوادث زندگی من خارج از اراده‌ام بوده و به نیروهای خارج از اراده بشر یا به اصطلاح قدرت ماوراءالطبیعه بستگی داشته است.»[14]

در این موقعیّت حسّاس مادرش بارها تکرار می‌کند که من از تجربیات خود استفاده کردم و در این لحظات به کمک فرح می‌آمدم. به او می‌آموختم که رفتارش چگونه باشد و چطور خود را از خطرها و انتقادهای افرادی چون شمس و اشرف به دور دارد؛ زیرا در اوایل زندگی مشترک فرح و محمّد رضا کارهایی از اشرف سر می‌زد که هیچ زنی قادر به تحمل آن نبود؛ اما من که به‌ عنوان یک مشاور کار آزموده و سرد و گرم چشیده در کنار او بودم ترفندهای اشرف را که هدفی جز عصبانی‌کردن فرح نداشتند، خنثی و با نصایح و راهنمایی‌های خود فرح را مقاوم‌تر می‌کردم. بعداً نیز رابطه اشرف و فرح رابطه‌ای حساب‌شده بود و اشرف به اکثر خواسته‌های خود رسیده بود. فرح نیز فاصله را رعایت می‌کرد. این دو برای خنثی‌کردن رقابت از عوامل و اطرافیان خود استفاده می‌کردند؛ ولی به مرور زمان به دلیل این که فرح نایب‌السّلطنه و مادر ولیعهد شدند اشرف در موضع ضعیف‌تر قرار گرفت.

گذشته از مطالبی که ذکر شد ازدواج فرح با محمّد رضا شاه انجام می‌گیرد و مراسم عقد در دوشنبه 29 آذر 1338 برگزار می‌شود. برای تدارک و مقدمات عروسی، فرح با مادرش در معیّت گروهی دیگر به پاریس اعزام می‌شوند و کالاهایی را می‌خرند که قبلاً با حسرت و به دور از تصوّر خرید از کنارشان گذشته بودند. فرح که تا به حال به این خریدهای تجملّی عادت نداشت قدری تعلّل می‌نماید و آقای فریدونی که ناظر خرید برای عروسی بود به فرح می‌گوید شما خیلی صرفه‌جویی کرده‌اید و ثریّا ده‌ها برابر شما خرید کرده و هزینه داشتند. البته فرح اگر چیزی از خرید کم گذاشت بعداً تلافی و کمبود آن را در نمونه‌های متعددی مانند جشن‌های 2500 ساله به‌ نحوی جبران کرد که دیگر تهیه لوازم مورد نیاز و جزئى مانند یک روبان که هواپیماها به خاطرشان مرتّب بین تهران و پاریس در حرکت بودند، کاری کوچک و ناچیز به حساب می‌آمد. از این جمله نباید تعجب کرد؛ زیرا شمس نیز برای واکسینه ‌شدن سگ‌هایش در فرانسه یا انگلیس از هواپیماهای نیروی هوایی استفاده می‌کرد!

در شب عروسی آن قدر جواهر به فرح هدیه دادند که شهبانو تا کمر در هدایا فرورفته بود و همین مقدار کافی بود تا او را در ردیف ثروتمندترین اشخاص جهان قرار دهد.[15]



[1]. سعید قانعی، فرح پهلوی از تنهایی تا غربت،  ص 24.

[2]. محمّد پورکیان، ارنست پرون، صص 228 و 235.

[3]. احمد پیرانی، دختر یتیم، ج 1، ص 245.

[4]. همان، ص 169.

[5]. فریده دیبا، دخترم فرح، ترجمۀ الهه رئیس‌فیروز، ص 59. [5]. همان، ص 169.

[5]. فریده دیبا، دخترم فرح، ترجمۀ الهه رئیس‌فیروز، ص

[6]. محمّد رضا شاه پهلوی، مجموعه تألیفات، ج1، ص 45.

[7]. نینوش مریخ، علیاحضرت فرح پهلوی شهبانوی ایران از آبان 2518 تا مهر 2535، ص 147.

[8]. همان، ص 2.

[9]. احمد پیرانی، زندگی خصوصی محمّد رضا شاه پهلوی، ص 175.

[10]. اشرف پهلوی، چهره‌هایی در آینه، ص 211.

[11]. احمد پیرانی، زندگی خصوصی محمّد رضا شاه پهلوی، صص 165 تا 168.

[12]. احمد پیرانی، شاهپورغلامرضا پهلوی، ص 469.

[13]. احمد پیرانی، دختر یتیم، ج1، ص 185.

[14]. همان، ص 205.

[15]. برای اطّلاعات بیشتر دربارۀ مراسم عروسی فرح پهلوی، به صفحات 80 تا 107 کتاب از تنهایی تا غربت مراجعه شود.

16- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران پهلوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1396، ص 340

 

فرح دیبا (پهلوی)

فرح دیبا

 

اکثر روایت‌های منتسب به شرح حال فرح دیبا[1] مربوط به خاطرات خود او و نزدیکانش است و فقط در بعضی از ویژگی‌ها مانند محل تولد و رتبه و درجه پدر وی در ارتش اختلافات جزئی به چشم می‌خورد. به‌ عنوان مثال حسین فردوست محل تولد او را شهر تبریز و نویسنده کتاب زنان ذی‌نفوذ خاندان پهلوی محل تولد وی را در بیمارستان آمریکایی تهران می‌داند؛ در حالی ‌که نویسنده کتاب زن اژدها در این خصوص می‌گوید: «فرح در مهرماه سال 1317، در یک خانواده متوسّط از یک پدر آذربایجانی در بخارست رومانی به دنیا آمد. پدر فرح، سهراب دیبا افسر ارتش بود که هنگام تولد فرح برای انجام مأموریتی در رومانی که در آن زمان رژیم سلطنتی داشت به سر می‌برد. مادر فرح، فریده مطیعی از یک خانواده شهرستانی در ساحل دریای خزر بود. خانواده پدری فرح، دیبا نام داشت که اعضای آن نسل‌های متمادی به شاهان خدمت کرده بودند و به رفتار پسندیده شهرت داشتند. تحصیلات پدرش ابتدا در سن‌پترزبورگ و سپس در فرانسه بود. وقتی که فرح ده‌ ساله بود، پدرش درگذشت. مدّت مدیدی مرگ او را از فرح پنهان نگاه داشتند. مادرش و دیگران به او می‌گفتند پدرش برای معالجه به اروپا رفته است.»[2]

در روایتی دیگر فرح در شش‌ سالگی پدر خود را از دست می‌دهد و مادرش او را به تهران برده و مدّتی در کنار برادرش زندگی می‌کنند. سپس به تبریز باز می‌گردد و با کار خیاطی امرار معاش می‌کند. در این زمان مادرش به مدت دو سال صیغه‌ی تاجری تبریزی به نام اپیکچی می‌شود. فرح در باره علت جدایی آن‌ها می‌گوید: مادرم زمانی که متوجّه شد رحیم ایپکچی نظر سوء نسبت به من دارد از این عمل ناجوانمردانه او ناراحت شد و از شوهرش جدا گردید و دیگر تا پایان عمر حاضر به ازدواج مجدّد نشد.

فرح در تهران با حمایت و سرپرستی دایی‌اش که معلم مدرسه‌ای بود ابتدا به مدرسه ایتالیایی‌ها و از ده‌ سالگی وارد مدرسه فرانسوی ژاندارک می‌شود و دوران متوسّطه را در دبیرستان رازی به پایان می‌رساند. فرح پس از موفّق ‌نشدن در رشته پزشکی دانشگاه تهرآن که به آن علاقه داشت، با بورسیه مدرسه ژاندارک برای تحصیل به پاریس می‌رود و در کنار پسردایی‌اش که هم سن و سال او بود، به ادامه تحصیل می‌پردازد. فرح از دوران تحصیلی خود می‌گوید: زمانی که در مدرسه فرانسوی ژاندارک در تهران درس می‌خواندم، می‌دیدم که مذهب کاتولیک چگونه راهبه‌ها را از زندگی طبیعی محروم کرده و آن‌ها به اجبار همجنس‌بازی می‌کردند که این مسأله حتی به خوابگاه نیز سرایت کرده بود که این کار و شیوه زندگی افرادی چون ایپکچی که زنان و دختران کم‌ سن و سال را صیغه می‌کردند تأثیر زیادی بر دوری‌ جستن از مذهب را در من به وجود آورد. همچنین از دوران تحصیل خود در پاریس می‌گوید که مسؤولان کالج رفت و آمدها را محدود کرده بودند و دختران برای آن که بتوانند از محل زندگی خود خارج شوند مجبور بودند با پرداخت پول و انعام و دادن بوسه‌ای اجازه خروج دریافت نمایند؛ ولی از زمانی که لیلی امیر ارجمند (جهان‌آرا) به جمع دوستان تحصیلشان اضافه شد، وضعیت تغییر کرد. او می‌گوید: «لیلی به معنای واقعی یک شیر بود. لقبی که ما به او داده بودیم و در مدت کوتاهی گوی سبقت را از دختران فرانسوی ربود و حتی بدون بستن سینه‌بند و با بازگذاشتن دکمه‌های پیراهنش به خیابان می‌آمد و توجّه رهگذران و مردم پاریس را به زیبایی‌های خود به ‌عنوان یک دختر شرقی جلب می‌کرد. وجود گرم لیلی در کانون ما موجب شد به‌ زودی تعداد زیادی از جوانان ایرانی مقیم پاریس جذب محفل ما شوند.»[3]

فرح در تأمین معاش خود دچار تنگنا و مشکلاتی بود. ناهید کلهر در خاطرات خود می‌گوید: آقای قطبی ماهیانه فقط صد و پنجاه یا دویست تومان برای او می‌فرستاد که فرح با چنین مبلغی قادر به زندگی و تحصیل در پاریس نبود به همین دلیل روزها درس می‌خواند و شب‌ها به‌ عنوان پرستار بچه کار می‌کرد و در مواقع تعطیلی و فرصت‌هایی هم که به دست می‌آورد برای نظافت و خانه‌داری به منازل پاریسی‌ها مراجعه و پولی به دست ‌می‌آورد. خود فرح نیز به این دوران اشاره‌ای دارد و می‌گوید: «از این که بعضی از نویسندگان نوشته‌اند او پرستار بچه بوده؛ ولی هیچ‌ یک از این نویسندگان ننوشته‌اند که فرح پهلوی که فاقد پدر و ثروت کافی بود با غیرتِ یک دخترِ اصیل ایرانی اوقات خود را صرف کار شرافتمندانه کرد تا کمبودهای مالی و کسری بودجه زندگی خود را از طریق مشروع تأمین نماید. من نه ‌تنها بچّه‌داری و خدمت به کهن‌سالان را عیب و ننگ نمی‌دانم و به خاطر آن احساس سرشکستگی نمی‌کنم؛ بلکه به خاطر آن که در کارنامه زندگی‌ام لحظاتی هم بوده که خود را صرف خدمت به کودکان و یا کهن‌سالان کرده‌ام، سخت مفتخر و مشعوف می‌باشم.»[4] در تأیید این گفتار و صحّت آن موجب شرمساری که هیچ، حتی باعث افتخار است که شخصی برای امرار معاش خود تلاش مشروع کند. به همین دلیل است که فرح و مادرش از ذکر این نکته ابایی نداشته‌اند که حرفی از فقر و زندگی سخت خود بزنند.

فرح تحت تأثیر این عوامل و موقعیّت و جوّ سیاسی حاکم آن زمان، کم‌کم گرایش به افکار چپ می‌یابد و متمایل به حزب توده می‌شود و با پسردایی‌اش همکاری می‌کند که در این حیطه فعالیّت می‌کرد. او حتّی به آن اعتقاد افراطی رسیده بود که ازدواج پدیده‌ای ارتجاعی است و باید رابطه زن و مرد آزادانه و بدون هیچ قید و بندی باشد. فرح این‌گونه وارد جریانات سیاسی می‌شود.

در این محافل و مجامع است که فرح دیبا با کریم‌پاشا بهادری آشنا می‌شود. در اواخر سال 1337 با حضور دوستان خود جشنی کوچک در کنار رود سن برگزار می‌کنند و نامزدی‌شان را به طور رسمی به همه اعلام می‌دارند. فرح مدتی بعد برای دیدار با خانواده خود به تهران می‌آید. موقع بازگشت برای رفع مشکلات پاسپورتش یا گرفتن ارز تحصیلی یکی از اقوامش که آجودان شاه بود او را به اردشیر زاهدی معرّفی می‌کند. سرانجام چرخ روزگار موجب شد تا به ازدواج با محمّد رضا شاه درآید و از آن پس علاوه بر تغییرات زندگی خودش و اقوامش، حتی شجره‌نامه‌اش نیز تحریف می‌شود. او با تبلیغات وسیع سعی می‌کند این شایعه را که او از خانواده فرودستی بوده، خنثی کند. در این تبلیغات فرح را در زمینه‌های هنری و ورزشی و موسیقی سرآمد زمان و در ردیف استادان فن معرّفی می‌کنند.

مرحله نوجوانی و جوانی فرح و چگونگی گذران آن چندان مهم نیست. بعد از رسیدن به مقام ملکه و نایب‌السّلطنه است که اعمال و رفتار گذشته‌اش را زیر سؤال و ذرّه‌بین برده‌اند. موضوع مهم تغییر اعمال و منش او در زندگی جدید است. او با فراموش‌کردن شعار و گفتارهای حزبی‌اش دفاع از طبقات محروم و کشور را کنار می‌گذارد و همرنگ درباریان می‌شود. البته فرح نباید زیاد ناراحت باشد که چرا پس از کسب زر و زور،آن چنان که باید به ایران و ایرانی خدمت نکرده است؛ زیرا در مسیر تاریخ افراد نادری وجود داشته‌اند که بعد از کسب موقعیت و سرمست‌ شدن از قدرت، به رفاه و آسایش توده‌های محروم توجه کرده و نامشان به نیکی در تاریخ ثبت شده و به الگو تبدیل شده‌ باشند.

در اواخر سلطنت پهلوی که دیگر شاه نمی‌دانست چه اقدامی انجام دهد و امید به رفتار شهبانو بسته بود او را نزد کارتر به آمریکا می‌فرستد. پرویز راجی که از دست‌ پروردگان خود آن‌ها است بدین‌ گونه در باره فرح قضاوت می‌کند و در خاطرات خود به تاریخ 26 مرداد 1356 می‌نویسد: «من تا کنون بر این باور بودم که فروتنی و رفتار انسانی شهبانو به ‌عنوان عامل مناسبی در جهت تعدیل سختگیری‌ها و نظرات خودخواهانه شاه اعمال اثر می‌کند؛ ولی در حال حاضر به این نتیجه رسیده‌ام که شهبانو به کلّی فاقد هرگونه بینش سیاسی است و آن‌ طور که نشان می‌دهند عیناً مثل شاه از شنیدن حرف‌های تملق‌آمیز لذت می‌بَرَد و به گونه‌ای غیرطبیعی پذیرای افراد چاپلوس است.»[5]

در بین دیدگاه‌های مختلف نظر فریده دیبا از همه جالب‌تر است. او دخترش را در تمام موضوعات بی‌گناه و مبرّا از خطا می‌داند و پس از متلاشی‌ شدن حکومت پهلوی و آوارگی آن‌ها و حقارت‌هایی که در ماه‌های اولیه به آن‌ها تحمیل می‌شد ناز و نعمت‌های گذشته را به فراموشی سپرده و شِکوه می‌نماید که ای کاش دخترم را به یک کارگر ساده داده بودم و این همه توهین در باره‌اش نمی‌شنیدم. امروز که در غربت و دور از وطن خود این خاطرات را به یاد می‌آورم بی‌اختیار از خود می‌پرسم که آیا شادی آن روز از شنیدن خبر خواستگاری محمّد رضا از دخترم به واقع ارزش شادی‌کردن را داشت؟ آیا به همسری شاه مملکت درآمدن و بانوی اول کشور شدن واقعاً خوشبختی محسوب می‌شود؟ تمام عمر را در قید و بند مراقبت گذراندن با برنامه از خواب شبانگاهی بلند شدن و با برنامه از قبل تعیین شده ساعات روز را به ‌پایان‌ بردن خوشبختی محسوب می‌شود؟ همه تصوّر می‌کردند فرح با وضع حمل و پسر زاییدن ملکه خوشبخت ایران شده؛ اما خود او تعبیر دیگری داشت. یک روز محرمانه به من گفت: برای خانواده پهلوی حکم گاوی را دارم که گوساله زائیده است. این موضوع پوشیده‌ای نیست و همه می‌دانند که محمّد رضا و فرح طی آشنایی عاشقانه با هم ازدواج نکردند و محمّد رضا دنبال زنی با مشخصات فرح می‌گشت تا با او ازدواج کند و صاحب ولیعهد شود.[6]

احتمالاً فریده دیبا این حرف‌ها را با ایمان و یقین بیان کرده باشد؛ زیرا طلا نیز که یکی از معشوقه‌های محمّد رضا شاه و رقیب فرح محسوب می‌شد در خاطرات خود می‌گوید: «من با دادن پول و هدایای سخاوتمندانه به ندیمه‌ها و نزدیکان فرح توانستم اطّلاعات زیادی در باره فرح به دست آورم و حتی نزدیکان خود فرح نیز اسرار محرمانه او را در اختیارم می‌گذاردند و به‌ زودی من مطّلع شدم که فرح روزی دو نوبت حمام شیر می‌گیرد. او صبح‌ها پس از برخاستن از خواب به حمام می‌رفت و در وان پر از شیر تازه می‌خوابید و او را در حالی ‌که در شیر تازه گاو و گوسفند غوطه‌ور بود، ماساژ می‌دادند. من خاصیت این نوع حمام‌ گرفتن را از آقای دکتر عدل سؤال کردم و ایشان به من گفتند ماساژ با شیر تازه و حمام شیر گرفتن باعث از میان‌ رفتن چین و چروک‌های پوست و طراوت و تازگی بدن می‌شود. یک پزشک فرانسوی چند بار شکم فرح را عمل جراحی پلاستیک کرده و چربی‌های دور شکم او را برداشته و نیز چین و چروک‌های ناشی از زایمان و شکم او را مانند دخترانی که هرگز نزاییده‌اند صاف و تو رفته کرده بود. این شخص پروفسور تسه لومیر نام داشت.

باید بگویم که فرح و مادرش افرادی بدبخت و قابل ترحم بودند و من در موقع ورود به دربار این را نمی‌دانستم. فرح دیبا در نظر مردم ایران یک ملکه و نمونه یک زن خوشبخت و بسیار مرفّه بود؛ اما در محیط متعفّن درباری زندگی می‌کرد که از هر طرف آن بوی سکس به مشام می‌رسید. شوهرش به او بی‌توجّهی می‌کرد و خود محمّد رضا شاه برایم تعریف کرد که پس از تولد آخرین فرزندش هرگز با فرح در یک اتاق نخوابیده است. من احساس می‌کردم فرح برای جلب نظر شوهرش بیهوده و عاجزانه می‌کوشید تا با نزدیک‌ شدن به مردان دیگر احساس حسودی محمّد رضا را که در همه مردان ایرانی کم ‌و بیش وجود دارد تحریک نماید. فرح برای مقابله به‌ مثل با شاه و رنج‌دادن او در لذّت‌ جویی جنسی افراط می‌کرد و حتّی از باغبان و سرباز محافظ و کارگر کاخ هم نمی‌گذشت؛ اما در محمّد رضا این حسادت اصلاً وجود نداشت و او کاملاً نسبت به زن و فرزندانش فاقد تعصّب بود. محمّد رضا شاه به این تلاش‌های فرح وقعی نمی‌نهاد؛ بلکه وقتی می‌شنید فرح با فریدون جوادی و کریم‌پاشا بهادری سرش گرم است و خلوت کرده است اظهار خشنودی می‌کرد و می‌گفت: چه خوب بالاخره سرش یک جایی گرم شد. من از این همه بی‌غیرتی شاه تعجب کردم. او اصلاً نسبت به زنش تعصّب نداشت حتی به دختر بزرگش هم تعصّب نداشت و در رابطه با علاقه فرحناز با یک جوان ریشو گفت: عجب، نمی‌دانستیم که فرحناز هم از این عرضه‌ها دارد[7] و اگر اطّلاعاتی را که امروز داشتم در آن زمان می‌داشتم حتی اگر به قیمت جانم نیز تمام می‌شد حاضر با زندگی با محمّد رضا نبودم.»[8]

در ضمن شاهپور غلامرضا نیز در انتقاد از فرح و مادر فرح می‌گوید: «اکنون در کمال تأسف می‌بینم که همسر برادرم و مادر برادر‌ زاده‌ام کسی که باید بیش از همه در حفظ پرستیژ خانواده پهلوی کوشا باشد کتاب خاطرات خود را تحت عنوان ملکه هزار و یک روز زندگی من انتشار داده و افراد خانواده پهلوی را مسبّب تیره ‌روزی شاهنشاه و سقوط رژیم شاهنشاهی معرفی کرده‌اند. از همه بدتر این که مادر ایشان که یک زن شوهر مرده رخت‌شوی بود و از برکت وصلت دخترش با برادرم به همه‌ چیز رسید قبل از مرگش کتاب موهن و توهین‌آمیزی منتشر کرده و بعضی از مسائل خصوصی ما را افشا کرده‌اند. خانم فریده دیبا به‌ جای آن که در مورد روابط دختر خودش با فریدون جوادی و کریم‌پاشا بهادری و دکتر نقابت و صدها نفر دیگر بنویسد یک‌یک افراد خانواده ما را به بی‌بندوباری جنسی و فساد مالی متهم کرده است. ایشان خوب بود قدری در مورد خودشان با آن خواننده رادیو تلویزیون که سبیل داگلاسی می‌گذاشت و منزلش در خیابان پاستور بود، می‌نوشت. خوب بود خانم دیبا که همه ‌چیز را شرح داده‌اند شرحی هم در مورد جلسات رسوایی شبانه منزل خودشان می‌نوشتند.»[9]

برای آن که فقط از سخنان اعضای خانواده و احساسات آن‌ها استفاده نشود به سخنان حسین فردوست استناد می‌شود که بر تمام زندگی محمّد رضا شاه احاطه داشته است. او در باره فرح می‌گوید: «پدر فرح یک افسر جوان فارغ‌التحصیل سن‌سیر فرانسه بود که در درجه سروانی به مرض سل درگذشت و فریده دیبا پس از فوت شوهر ازدواج نکرد و با برادرش مهندس‌ محمّدعلی قطبی زندگی می‌کرد. زندگی آن‌ها بسیار فقیرانه بود و زمانی که قطبی پسرش را جهت تحصیل به فرانسه فرستاد فرح نیز به پاریس فرستاد و وی در دانشکده هنرهای زیبا به تحصیل پرداخت؛ ولی قطبی از عهده هزینه او برنیامد. در آن زمان فرح که دختر فقیری بود تمایلات چپ و کمونیستی داشت و با تعدادی دانشجو رفاقت داشت که یکی از آن‌ها لیلی امیر ارجمند بود و فرح این فرهنگ چپ را در دوران زندگی با محمّد رضا حفظ کرد و دفترش را به مرکز اشاعه این فرهنگ تبدیل نمود و تعدادی از افراد دارای تمایلات کمونیستی را در آن‌جا جمع کرد. یک چنین دختری که نمی‌توانست مورد پسند هیچ مردی باشد. برای درک بهتر این ادعا کافی است به آلبوم آن دوران فرح مراجعه شود. از فرط استیصال برای کمک مالی به سراغ اردشیر زاهدی در حصارک می‌رود تا بتواند در پاریس تحصیل و زندگی کند. اگر ندانیم حصارک چیست شاید مسأله مفهوم نشود. در حصارک ویلایی بود که اردشیر زاهدی با تعدادی از رفقای جوان منتظر شکار دخترها و زن‌ها می‌نشستند و هر مراجعه‌ کننده از جنس مؤنث اگر مورد پسند زاهدی واقع می‌شد بلافاصله به اتاق‌ خواب می‌رفتند و اگر مورد پسند زاهدی نبود او را به یکی از رفقایش که حضور داشتند، می‌داد که آن‌ها نیز در همین حصارک به اتاق‌ خواب می‌رفتند. این بود کار و شغل زاهدی و البته به دوستان انگلیسی و آمریکایی‌اش هم چیزی می‌رسید. حال این دختر با اطّلاع از چنین وضعی برای درخواست پول به سراغ زاهدی در حصارک می‌رود؛ یعنی این که خود را تقدیم زاهدی کند. لابد زاهدی از این دختر خوشش نیامده که به محمّد رضا تلفن می‌زند که دختری اینجا آمده و اگر اجازه بدهید او را بیاورم. محمّد رضا می‌پذیرد و بدون تحقیق قبلی که او کیست و خانواده او چیست او را به فرودگاه می‌برد و در هواپیما به وی پیشنهاد ازدواج می‌کند. معلوم است که فرح نیز بلافاصله قبول می‌کند. دختری که تا یک ساعت پیش از زاهدی پول می‌خواست که مفهومش معیّن است حال قرار شده که با شاه ازدواج کند و می‌کند. بدین ترتیب فرح حصارک، ملکه ایران می‌شود و در مراسم تاج‌گذاری با آن تشریفات و تجملات که از تلویزیون دیده‌اید تاج بر سر می‌گذارد! به این ترتیبِ عجیب‌ که فقط با شناخت بیماری‌های روحی و شخصیتی محمّد رضا قابل درک است فرح همسر او شد و یک ‌باره وضع این خانواده فقیر دگرگون شد. از سراسر کشور هرچه دیبا بود با شجره‌نامه به کاخ مراجعه کردند.

بعد از آن که با کمک رئیس سازمان برنامه کلّیه کارهای اجرایی به این خانواده سپرده می‌شود آن‌ها نیز با 25٪ استفاده به مقاطعه ‌کاران بعدی می‌دادند و از این راه میلیاردها تومان سود به چپاول و غارت می‌پردازند و در ظرف دو تا سه سال پول آن‌ها از حد گذشت. او در عین ‌حال ادّعای تدیّن هم داشت و مقلّد آیت‌الله سیّد احمد خوانساری بود و هر هفته با حجاب به دیدن او در خانه یا در مسجد می‌رفت.

در دوران فرح هزینه دربار چقدر بود؟ رقمی برای آن پیش‌بینی نمی‌کرد (رقم بودجه شامل هزینه‌های پرداخت حقوق و تشریفات معمولی بود). بقیّه از کجا تأمین می‌شد؟ باید عرض کنم که از چپاول بیت‌المال! مسلّماً فرح و همه فامیل دور و نزدیک او و همه افرادی که به‌ عنوان دوست به او نزدیک بودند و همه افرادی که در اطراف او شاغل بودند پول‌های گزافی به بانک‌های خارج انتقال داده‌اند. از این ارقام اطّلاعی ندارم؛ ولی فردی که حاضر است میلیاردها تومان هزینه جشن 2500 ساله کند آماده است ده برابر آن را به حساب‌های خارجی خود واریز نماید و این رقم باید به ده‌ها میلیارد تومان برسد.

از زمان نخست‌وزیری هویدا دربار ایران به دوران قاجار رجعت داده شد و همه‌ چیز مملکت در اختیار محمّد رضا و فرح قرار گرفت. هرچه زیاد می‌آمد، متعلّق به اسدالله علم وزیر دربار بود. ارتش را هم آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها می‌چاپیدند و در سفارشات طوفانیان، محمّد رضا هم بی‌نصیب نبود و مبالغ معتنابهی به حسابش در خارج ریخته می‌شد. بنابراین اگر دوران فرح را اوج فساد و چپاول و غارتگری دربار پهلوی بخوانم سخنی گزاف نگفته‌ام.»[10]



[1]. فرح پهلوی دربارۀ نام خانوادگی خود می‌گوید: «اجداد پدری‌ام در بادکوبه و لنکران و... به تجارت پارچه‌های نفیس دست‌باف سرگرم بودند و به همین دلیل شغلی، آن‌ها را دیباجچی می‌نامیدند و در شناسنامه‌ام نیز دیباجچی اصل می‌باشد.»

[2]. حسن سعیدی، زن اژدها، ص 116.

[3]. احمد پیرانی، دختر یتیم، ج 1، ص 63.

[4]. همان، ص 108.

[5]. ‌پرویز راجی، خدمت‌گزاران تخت طاووس، ترجمۀ ح. ا. مهران، ص 99.

[6]. در تأیید سخنان فرح و مادرش، صاحب‌ اختیار که از افراد مورد اعتماد محمّد رضا شاه است در خاطرات خود می‌نویسد: «محمّدرضا چند سال بعد از ازدواج با فرح، عاشق سوفیا لورن، ستارۀ ایتالیایی شد و چون گفته‌اند:

                                                                       دستت چو نمی‌رسد به بی‌بی، دریاب کنیز مطبخی را

به همین دلیل از پروفسورتسه، جراح معروف پلاستیک دعوت کرد روی صورت فرح کمی دستکاری کند و با جراحی پلاستیک، گونه‌های فرح را شبیه گونه‌های سوفیا لورن دربیاورد! پرفسورتسه هم پول هنگفتی گرفت و کمی گونه‌های فرح را برجسته‌تر کرد. با این اوصاف، محمّد رضا به فرح نه‌ به چشم یک انسان، بلکه به چشم یک شیء و ماشین کام‌بخشی و زادن نگاه می‌کرده است.»

[7]. فرح بعد از آن که از میهمانی‌های باشکوه و متنوع خود تعریف می‌کند و می‌گوید از چه هنرمندان و دلقکانی برای خنداندن حضار استفاده می‌کردیم، دربارۀ فرحناز می‌گوید: «در این رفت و آمدها باعث شد فرحناز عزیزم که در سن نوجوانی و بحران بلوغ بود، شیفتۀ ستار شود و من چند بار فرحناز را از دوستی با او منع کردم؛ اما محمّد رضا که در این مسائل لیبرال‌تر بود، گفت درصورتی‌ که حد خودش را بشناسد، اشکالی ندارد. ستار یک مدت به دیدن فرحناز می‌آمد و آن‌ها با هم صحبت می‌کردند و قدم می‌زدند. بعد کم‌کم از او زده شد.»

[8]. احمد پیرانی، زندگی خصوصی محمّد رضا شاه پهلوی، ص 502 .

[9]. احمد پیرانی، شاهپورغلامرضا پهلوی، ص 344.

[10]. حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 1،

11- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران پهلوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1396، ص 333

 

اسدالله علم و جدایی جزیره بحرین

اسداله علم و جدایی جزیره بحرین

 

در حقیقت کنترل‌کننده و بازیگر سیاسی در منطقه خاورمیانه انگلیسی‌ها بوده‌اند و برای حفظ منافع خود تغییرات وسیعی را در استقرار حاکمان و شکل‌گیری کشورها و سرحدّات آن‌ها انجام داده‌اند. بعد از جنگ دوم جهانی است که به‌ اجبار حضور ناخواسته‌ی آمریکایی‌ها را تحمّل کردند. دخالت‌های آنان مختص به منطقه خاورمیانه نبوده و در بسیاری از نقاط دیگر جهان نیز بدین شیوه عمل کرده‌ و زمینه‌ی تشنج‌های منطقه‌ای را فراهم ساخته‌اند؛ بنابراین دستاورد و سیاست کلّی انگلستان و آمریکا جنبه وسیع‌تری داشته و کمتر مکانی را می‌توان یافت که مشمول ظلم و ستم آن‌ها قرار نگرفته باشد. البتّه از دیدگاه خودشان انجام این اقدامات کاملاً طبیعی است؛ زیرا فقط به منافع خود توجه داشته‌اند و از دشمنان نیز به جز این توقّعی نباید داشت و اقتضای طبیعت آنان چنین می‌باشد.

آن چه بسیار عجیب است این است که چگونه انگلیسی‌ها جاسوس‌ها و نفوذی‌های هر منطقه‌ای را این‌گونه شیفته خود کرده‌اند و چگونه عوامل خود را برای یک عمر مدیون خویش ساخته‌اند و عجیب‌تر آن که گاهی این خصلت در نسل اندر نسل آن‌ها نیز سرایت کرده است. یکی از این افراد اسدالله علم است. نویسنده کتاب مردی برای تمام فصول در باره او می‌گوید: «از مسائل بسیار مهمّی که در اواخر دهه 1340ش و در اوایل دهه 1350ش میان ایران و انگلیس بروز کرد و اسدالله علم در پیشبرد خواسته دولت انگلیس نقش قابل توجّهی ایفا کرد مسأله‌ی تجزیه بحرین از ایران بود. بحرین و جزایر اطراف آن از هزاران سال قبل جزو قلمرو ایران محسوب می‌شد و در دوره‌های مختلف تاریخی حاکمان محلّی با جدیّت تمام از حقّ حاکمیّت ایران بر آن جزایر دفاع کرده بودند و هیچ‌گاه حقّ حاکمیّت ایران بر آن مورد تردید جدّی قرار نگرفته بود؛ اما این تجزیه و جدایی بحرین در ایّام به‌ اصطلاح اوج قدرت اعلیحضرت همایونی نادیده انگاشته شد و با تجزیه آن موافقت به عمل آمد.

در باره قدمت حاکمیت ایران بر مجمع‌الجزایر بحرین، وستنفلد آلمانی می‌نویسد: قبل از اسلام، بحرین و سواحل غربی خلیج فارس در تحت سلطه ایرانی‌ها بود و ایرانی‌ها در نقاط مختلف آن مملکت، قلاع مستحکم ساخته و پادگان نگاه می‌داشتند و مخصوصاً در سرحد شمالی به‌ منظور حفظ آن حدود از چپاول اعراب بدوی پادگان بسیار داشتند. یکی از حکام ایران به نام اسپیدویه چنان بر آن نواحی مسلّط شده بود که اعراب بادیه هم جرأت تاخت و تاز نمی‌کردند و سکنه بحرین را به نام او اسپیدگان می‌نامیدند. از سنه 250 هجری یکی از بزرگ‌ترین نهضت‌های ایران منتسب به قرامطه به دست عبدالله‌بن ‌میمون اراجانی و سعیدبن ‌بهرام گناوه‌ای در بحرین شروع شده و بر بحرین و یمامه ایرانیان حکمرانی کردند. همچنین در زمان چنگیزیان جزایر بحرین جزو ایران بود و تیمور لنگ آن‌جا را قبل از بغداد تصرّف کرد.

در دوره صفویه شاه عباس اول در سال 1032ق، پرتغالی‌ها را از جزایر خلیج فارس بیرون انداخت و بحرین را که در تصرّف آن‌ها بود به قلمرو کشور بازگردانید. در سال 1148ق، نادرشاه بار دیگر این جزایر را به تصرّف درآورد. این وضعیت تا سال‌های اخیر سلطنت محمّد رضا پهلوی با فراز و نشیب‌هایی چند کماکان در حاکمیّت و تسلّط ایران باقی بود؛ اما از اوایل دهه 1970 میلادی/ اواخر دهه 1340ش، دولت انگلستان در راستای سیاست‌های بلند مدت خود در خلیج فارس و مناطق اطراف آن چنین تشخیص داد که بحرین را از ایران منتزع کند و این در شرایطی بود که در آن برهه، هیچ‌گونه تردیدی در حقّ حاکمیّت ایران بر آن جزیره و جزایر کوچک اطراف آن وجود نداشت و حتّی ساکنینش هم اشتیاق چندانی به جدایی از ایران نداشتند؛ اما دولت انگلستان که جهت سیاست‌گذاری آتی خود در خلیج ‌فارس حساب جداگانه‌ای برای این مجمع‌الجزایر گشوده بود در تجزیه آن از خاک اصلی ایران تردیدی از خود نشان نداد. انگلستان از یک سو با تبلیغات سوء خود در میان جزیره‌نشینان، مسأله استقلال سیاسی آنان از ایران را به طور جدّی مورد توجّه قرار داد و حمایت خود را از آنان اعلام کرد و در پی آن در زمینه‌های مطرح‌ شدن مسأله استقلال بحرین در سازمان ملل متحد به‌ سرعت پیشقدم شد. از سوی دیگر در درون حاکمیت پهلوی عوامل و طرفداران داخلی و خارجی خود را جهت عملی‌کردن خواسته خود در بحرین بسیج کرد. از جمله مهم‌ترین این افراد باید از اسدالله علم و شاپور ریپورتر نام برد. از قراین برمی‌آید که شخص شاه رضایت چندانی به تجزیه بحرین از ایران نداشته است؛ اما تحت تأثیر القائات و گفته‌های اطرافیانش که در درجه اول اسدالله علم و شاپور ریپورتر بوده‌اند به این امر رضایت داده است. از مفاد برخی مدارک برجای‌ مانده چنین برمی‌آید که شخص علم طی گفت‌وگوهایش با شاه با شیوه‌های به ‌اصطلاح یک گام به پس و دو گام به پیش زمینه‌های جلب رضایت شاه به تجزیه بحرین از ایران را آماده ساخته است. از جمله این ترفندها، القاء این فکر به شاه بود که در صورت تجزیه بحرین از ایران مشکلات ناشی از ایجاد امنیت و نگهداری این جزیره از ایران سلب خواهد شد و در عوض با انعقاد پیمان‌های دفاع مشترک و غیره با حاکم جدید این جزیره موقعیّت ایران در آن‌جا تحکیم خواهد یافت. ضمن این که به شاه هشدار می‌داد که هرگاه مسأله بحرین به طور جدّی در سازمان ملل مورد گفت‌وگو واقع شود و قضیه به رفراندوم جزیره‌نشینان و حمایت انگلیسی‌ها و دیگر دول قدرتمند کشیده شود موقعیّت ایران در مجامع بین‌المللی و منطقه‌ای که اینک قرار بود به‌ عنوان ژاندارم منطقه شناخته شود، سخت لطمه خواهد دید. اسدالله علم در 23 مرداد 1348 در این باره می‌نویسد: تمام‌ وقت فرمایشات شاهنشاه بر سر مسأله بحرین بود. می‌فرمودند آخر این انگلیسی‌ها چرا نمی‌فهمند که اگر بر فرض ما و بحرین از لحاظ استقلال در یک ردیف می‌بودیم باز هم ایران با بحرین قابل مقایسه نبود. عرض کردم چطور است قراردادی با او (شیخ بحرین) ببندیم و استقلال او را بشناسیم به شرط این که برای پنجاه سال پایگاه‌های هوایی و دریایی به ما بدهد. فرمودند جواب مردم را چه بدهم؟ عرض کردم خود این خدمت بزرگی است. ما که نتیجه رفراندوم را از حالا می‌دانیم. اقلاً به این صورت نتیجه عملی بهتر و بزرگ‌تری به دست می‌آوریم. راه دیگر آن است که حقّی برای اقلیّت ایرانی آن‌جا بگیریم. این هم باز بهتر از نتیجه رفراندوم خواهد بود. چون با رفراندوم همه‌ چیز از دست می‌رود. فرمودند آخر اگر رفراندوم بکنند معلوم نیست چه بشود. عرض کردم تمام صحبت بر سر این است که معلوم باشد چه می‌شود. تا چند ماه بعد نیز هنوز شاه در پذیرفتن تجزیه بحرین از ایران مردد بود و طی مذاکراتش با علم از وی می‌خواست راه‌های بهتری جهت حل مسأله بحرین جست‌وجو کند. در چنین شرایطی بود که تلاش‌های جدّی‌تر علم و ریپورتر جهت تسلیم شاه در برابر خواسته انگلیسی‌ها وارد مرحله جدیدتری شد و نهایتاً نیز با تجزیه بحرین موافقت گردید. اردشیر زاهدی که خود در این هنگام از مدافعان تجزیه بحرین از ایران بود در سال‌های بعد طی نامه‌ای خطاب به شاپور ریپورتر به نقش قاطع وی در جلب رضایت شاه جهت تجزیه بحرین اشاره می‌کند و می‌نویسد که در جریان بحرین و غیره تو با تمام صمیمیت صحبت‌هایی کردی که همان وقت به شرف عرض شاهنشاه آریامهر در بابلسر رساندم. بدین ترتیب با رضایت شاه با تجزیه بحرین از ایران تمام موانع از سر راه این قضیه برداشته شد و به دستور شاه، علم مقدمات لازم را جهت شناسایی بحرین به عنوان یک کشور مستقل فراهم آورد.

آنی‌ترین و مهم‌ترین مشکل در راه تجزیه بحرین از ایران مردم و افکار عمومی کشور بود. به همین دلیل پیش از اعلام قطعی جدا سازی بحرین از ایران لازم می‌نمود اذهان عمومی مردم با قصد حکومت همراه شود. جهت پیشبرد این هدف کمیسیون مشترکی از اسدالله علم، وزیر دربار، هویدا، نخست‌وزیر و وزیر امور خارجه انجام این مهم را بر عهده گرفت. علم در 28 اسفند 1349 در این باره می‌نویسد: شاهنشاه امر داده‌اند کمیسیونی مرکب از نخست‌وزیر و من با وزیر امور خارجه در مورد گفت‌وگویی که در باره بحرین از هم‌ اکنون در جراید بشود و ذهن مردم آماده شود که رأی سازمان ملل برای ما لازم‌الرعایه خواهد بود، تشکیل گردد. با این‌ حال علم خود از اقدام غیرقانونی و حتّی می‌شود گفت ضد ملی‌ای که در شرف انجام بود کاملاً اطّلاع داشت و ترجیح داد خود، صرفاً در پشت صحنه در طراحی و کارگردانی آن مشارکت کند و اقداماتی نظیر اعلان عمومی و مطرح‌کردن آن در مجلس را به نخست‌وزیر و هیأت دولت و مجلس شورای ملّی و سنا با سازمان ملل و غیره قلمداد کند و می‌گوید: ... به ‌جای مطالب اساسی دائماً چانه‌زدن بر سر این مطلب است که موضوع را نخست‌وزیر به مجلس بدهد یا وزیر امور خارجه. خاک بر سرشان. به آن‌ها گفتم: اگر معتقدید که کار درستی می‌کنید مرد و مردانه هر دو از آن دفاع کنید و اگر معتقد نیستید و مردّد هستید کنار بروید؛ نه آن که از مسؤولیّت شانه خالی کنید. تازه مسؤولیّت دولت مشترک است. فرقی نمی‌کند که این سیاست دولت را شخص نخست‌وزیر یا وزیر امور خارجه در مجلس عنوان بکند.

چنان که انتظار می‌رفت پس از مطرح‌ شدن مسأله تجزیه بحرین در مجلس و بیانیه وزارت امور خارجه مبنی بر انجام برخی گفت‌وگوها در باره این جزیره در میان گروه‌های سیاسی مخالفت‌های مختلفی ابراز شد و دولت هویدا سخت مورد حمله و انتقاد قرار گرفت. این مخالفت‌ها در میان گروه‌های ملی‌گرا بیشتر مشهود بود. شدّت به‌ قدری دور از انتظار بود که شخص شاه در یک آن احساس خطر کرد؛ اما علم او را از هرگونه نگرانی و واهمه‌ای بر حذر داشت و بروز چنین مخالفت‌هایی را جهت تحکیم موفقیّت شاه در حکم نوعی سوپاپ اطمینان خواند و می‌نویسد: پس از بیانیه وزارت امور خارجه مبنی بر مذاکرات در مورد بحرین، دولت زیر حملات شدید قرار گرفته است به مراتب بدتر از آن چه که انتظار داشتیم. این حملات به تحریک پزشک‌پور، رهبر حزب پان‌ایرانیست انجام می‌شود؛ ولی همان ‌طور که به عرض شاه رساندم ما نگران چه هستیم؟ اجازه بدهید صدای اقلیت شنیده شود حتّی توصیه می‌کنیم که اجازه فرمایید نطق پزشک‌پور به طور کامل پخش شود، موافقت کرد. همگام با چنین اقداماتی اسدالله علم تحولات و تحرّکات خارجی و داخلی را در قبال تصمیم ایران مبنی بر گفت‌وگو درباره تجزیه بحرین سخت تحت نظر گرفت تا در قبال هرگونه اقدام تحریک‌آمیزی واکنش نشان داده شود. این موضوع حکومت ایران از سوی برخی کشورهای جهان مورد ستایش و قدردانی قرار گرفت و تعدادی از دیپلمات‌های خارجی حاضر در تهران و رهبران سیاسی کشورهای اروپایی ضمن تماس با علم این اقدام حکومت ایران را ستودند.

در داخل کشور مخالفت‌های پراکنده‌ای با این طرح حکومت صورت گرفت؛ اما این اعتراضات در حدّی نبود که بتواند رژیم را از تصمیمی که در دست اقدام داشت منصرف کند. به‌ ویژه این که رسانه‌های داخلی هم لزوم همراهی با تصمیم دولت را همواره به مردم خاطرنشان می‌ساختند.[1] اسدالله علم درباره واکنش‌های مختلف گروه‌های داخلی می‌نویسد: از هم‌ اکنون گروهی از میهن‌پرستان افراطی ابراز انزجار کرده‌اند و ضرورت یافتن راه ‌حل در این مقطع را مورد سؤال قرار داده‌اند. کسانی که از هوش و اطّلاع بیشتری برخوردارند، موافق‌اند و معتقدند که نتیجه رفراندوم هرچه باشد ما چاره‌ای نداشتیم جز این که با این مشکل رو‌به‌رو شویم.

اسدالله علم به رغم اطّلاع کافی‌اش در باره قدمت و اعتبار تعلّق جزیره بحرین به ایران از سیاست‌های انگلیس در این باره پیروی می‌کرد. از سخنرانی توجیهی وزیر امور خارجه در مجلس که گویا اندکی از سیاست انگلیس در منطقه انتقاد کرده بود برآشفت و خطاب به شاه گفت: عرض کردم سخنرانی وزیر امور خارجه خطاب به مجلس می‌توانست بهتر از این باشد و به عوض خفیف‌کردن انگلیسی‌ها می‌توانست بر این تأکید بگذارد که خلیج فارس برای ایران حیاتی است. ما نمی‌توانیم منافع خودمان را بابت یک ادّعای قدیمی بر بحرین فدا کنیم. علم در این باره تأکید کرد که وزیر امور خارجه به‌جای اظهار آن مطالب که به نظر وی دور از سیاستمداری می‌نمود باید اظهار می‌داشت که وضع سیاسی خلیج فارس ایجاب می‌کند که ما از شرّ این مرافعه خلاص شویم؛ و الا هیچ قرار و مداری را در خلیج‌ فارس نمی‌توانیم، بگذاریم. امنیت خلیج‌ فارس خیلی بیشتر از این‌ها است که ما با یک ادّعای کهنه آن هم در جایی که به فرض زور هم تصاحب کنیم جز خرج و دردسر برای ما چیزی در بر نخواهد داشت! شاهنشاه توجه فرمودند که عرض من صحیح است. اسدالله علم از سوی دیگر به نشریات طرفدار خود و حکومت دستور می‌داد تا درباره اقدام مثبت ایران در موافقت با تجزیه بحرین قلم‌فرسایی کنند و برخی از دوستان نزدیکش نظیر رسول پرویزی و جهانگیر تفضّلی را واداشت تا مقالات و گفتارهایی در تمجید از عمل ایران درباره جزیره بحرین تهیّه و در نشریات کشور به چاپ برسانند. علم نتیجه این اقدامات خود و دوستانش را بسیار مطلوب می‌خواند. از جمله واقعه‌ای که در این هنگام سخت به نفع حکومت و موافقان تجزیه بحرین از ایران تمام شد برگزاری مسابقه نهایی فوتبال آسیا در تهران بین تیم‌های فوتبال ایران و اسرائیل بود که نتیجه آن دو بر یک به نفع ایران به پایان رسید و افکار عمومی به ناگهان از قضیّه جداسازی بحرین از ایران منحرف به سوی پیروزی نهایی ایران در فوتبال آسیا جلب شد. علم ضمن اشاره به این موضوع و انحراف افکار عمومی از مسأله بحرین می‌نویسد: جشن و سرور تا سحر ادامه پیدا کرد. شاه شانس آورد که کسی از فرصت استفاده نکرد تا در مورد بحرین تظاهرات کند. موضوع اخیر به کلّی از یادها رفته است. سرانجام در روز سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1349 شورای امنیت سازمان ملل مسأله تجزیه بحرین از ایران را تصویب کرد. علم که خود از قُبح عملی که انجام گرفته بود کاملاً آگاهی داشت به طور ضمنی اما در خفا موافقت حکومت ایران و خود با تجزیه بحرین را شرم‌آور توصیف کرد. با این‌حال رضایت خود را از نتیجه رأی شورای امنیت اعلام کرد چرا که خود بیش از هرکس دیگری به رأی و نظر مثبت دولت انگلیس در این باره واقف بود و می‌گوید: شورای امنیت به اتّفاق آراء میل مردم بحرین را در داشتن استقلال کامل تصویب کرد. نماینده ایران هم فوری آن را خواند. خنده‌ام گرفته بود. گوینده رادیوی تهران طوری با غرور این خبر را می‌خواند که گویی بحرین را فتح کرده‌ایم. ولی این خنده به آن معنی نیست که من با آن کار مخالفت دارم. شاید در باره طرز اجرای آن یا در اصل مطلب که همه اقلیّت‌های ایرانی در همه شیخ‌نشین‌ها به رسمیت شناخته شوند حرف داشته باشم؛ ولی حال که آن نشد با این راه‌ حل موافقم. غیر از این نمی‌شد.

بدین ترتیب علم با تلاش مؤثری که در تجزیه بحرین از خود نشان داده بود بار دیگر در تحکیم موقعیّت جدید انگلستان در منطقه خلیج فارس نقش قابل توجّهی ایفا کرد. علم دفاع از موقعیّت سیاسی، نظامی، اقتصادی و... انگلیس در خلیج فارس و مناطق اطراف آن را تا اواخر عمر سیاسی‌اش در رأس وزارت دربار ادامه داد و به‌‌ ویژه در مسائل و اموری که مستقیماً به موضوع دولت و حکومت ایران مربوط می‌شد علم همواره حلال بزرگ مشکلات آن کشور محسوب می‌شد.»[2]



[1]. اسکندر دلدم در کتاب زندگی و خاطرات هویدا در صفحۀ 301، بدین نکته اشاره دارد که دو روزنامه‌نگار خائن به نام‌های عباس مسعودی و داریوش همایون در انجام دستورات علم، سلسله مقالاتی برای آماده‌سازی افکار مردم برای تجزیۀ بحرین می‌نوشتند و به تبع همین عوامل، خلعتبری دلایل واهی و مسخرۀ خود مبنی بر موافقت تجزیۀ بحرین می‌گوید: «... بعد از آن از معاون وزیر امور خارجه خواست که دلایل اتخاذ این تصمیم در بارۀ بحرین را بیان کند. در نتیجه خلعتبری شروع کرد به صحبت‌ کردن و در حدود یک ساعت به‌ اصطلاح دلایل اتخاذ این تصمیم را بیان کرد. وی مسائل مختلف را ذکر کرد؛ از جمله این که درست است که ما تا به حال در بحرین حاکمیت داشته‌ایم؛ ولی مسائل و دلایل سیاسی گاه تغییر وضع می‌دهد؛ از جمله در مسئلۀ حاکمیت‌ها! وی همچنین ادعا کرد که معادن نفت بحرین تمام شده و در واقع ازنظر اقتصاد، مصروف به فایده نیست که ما بحرین را داشته‌ باشیم. یعنی درست همان چیزی که مدت‌ها آن دو روزنامه‌نگار خائن برای فریب اذهان عمومی مطرح می‌کردند. سوم این که اگر ما بخواهیم به آن‌جا برویم، مردم آن‌جا با ما مقابله می‌کنند. پس ناچار می‌شویم به روی آن‌ها اسلحه بکشیم و این درست نیست. آن‌ها سربازها و افسرهای ما را می‌کشند. چهارم این که این تمهیدی است بر این که بر همۀ خلیج‌ فارس مسلّط شویم و این چیزی است که شما هم تأکید کردید. پس جای نگرانی نیست.»

[2]. مظفر شاهدی، مردی برای تمام فصول، صص 605 تا 612. 

3- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران افشاریه و زندیه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1397، ص 327