پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

تأثیر سنت مغولان بر موقعیت زنان در ایران

 

 

تأثیر سنت‌ مغولان بر موقعیت زن

با آگاهی از این که در دوران تاریخِ بعد از اسلام هیچ گاه زنان در امور سیاسی دخالت مستقیم نداشته‌اند و اِعمال سیاست آن‌ها از پشت پرده و با نفوذ انجام گرفته است، در عهد مغولان شاهد چهره دیگری از احترام به مقام و موقعیت زنان هستیم. دیدگاه‌های ارائه شده از آن ایام برخلاف تصورات اولیه و شمای ذهنی اغلب مردم می‌باشد. در یک جمعبندی کلی می‌توان گفت که ارزش و رعایت حقوق زنان در کشاکش طوفان ویرانگر مغولان مثبت ارزیابی شده و اکثر مورخان معتقدند که حاکمان مغول تحت تأثیر سنت‌های قبیله‌ای که با خود به ارمغان آوردند بر شأن و مقام زن افزودند. دکتر شیرین بیانی این دوران را نسبت به جایگاه زنان یک عصر برجسته می‌داند و در این مورد می‌نویسد: «در لابلای قرون متمادی این تاریخ تنها به یک عصر استثنایی از لحاظ اهمیت و قدرت زن برمی‌خوریم و آن دوران مغول است که می‌توان تا حدودی عصر برابری زن با مرد خواند، این جریانی است که با مغول به ایران آمد و با مغول از ایران رخت بربست. هیچ گاه زن در این سرزمین تا حد این دوره توانایی و قدرت و احترام نداشته و در کار حکومت دخیل و سهیم نبوده است. علت اصلی این امر ناشی از نحوه زندگی قبیله‌ای می‌باشد که تا به امروز نیز در گوشه و کنار ایران و سایر نقاط مشابه دیده می‌شود. بنا بر سنت مغول، زن در قبیله دوشادوش مرد کار می‌کرد و از حقوق تقریباً مساوی با او برخوردار بود و هیچ فعالیتی حتی ریاست ایل، شکار و جنگ به تنهایی اختصاص به مرد نداشت، شغل مرد محدود بود، ولی کار زن نامحدود. در دوران استیلای عنصر ترک بر ایران که پیش از هجوم مغول در حدود دو قرن و نیم به طول انجامید از لحاظ شباهت فوق‌العاده‌ی آداب و رسوم و سنت‌های قبیله‌ای ترک و مغول به اهمیت و قدرت سیاسی زن برمی‌خوریم و این مسأله سبب ایجاد زمینه‌ای موافق و مساعد در ایران برای او در زمان حکومت‌ بعدی می‌گردد. این رسم احترام به زن تا مدتی پس از مغولان برقرار ماند و منتها به طریق و رنگی دیگر جلوه‌گر شد.

مغول سنت نفوذ و اهمیت زن و برعهده داشتن نقش فعال وی در جامعه را برای ملل تحت تابعیت خود به ارمغان آورد. هرچند این سنت به نسبت فرهنگ و نظام اجتماعی هر منطقه‌ای تحول و دگرگونی یافت، مع‌هذا به سبب قدرت و استحکام آن تا حد بسیاری به آن جوامع تحمیل شد. ایران نیز از این امر مستثنی نماند به خصوص که حکومت‌های ترک قبل از مغول که دو قرن و نیم به زندگی خود در این سرزمین ادامه داده بودند از لحاظ شباهت‌های بسیار سنن و آداب قبیله‌ای توانستند تا حدی زمینه‌ی موافق و مساعدی از لحاظ اهمیت زن برای دوره مورد بحث فراهم آورند. در موطن مغول‌ها بنا بر رسم جامعه‌ی ایلی زن دوشادوش مرد و برابر با او در فعالیت‌های روزمره شرکت داشت و در گرداندن چرخ‌های اقتصادی مهمترین نقش را ایفا می‌کرد. مادر مقام بسیار مهمی داشت که تقریباً با پدر برابر بود و فرزندان همسر اول مهمترین فرزندان یک خانواده را تشکیل می‌دادند.

قانون آنان چنین حکم می‌کرد که هر زنی که مورد لطف سلطان یا خان قرار گیرد می‌بایستی شوهر او را طلاق گوید تا در تملک خان درآید. خوانین در مواقع لزوم معین می‌کردند که پسران کدام قبیله از کدام قبیله‌ی دیگر زن اختیار کنند یا نکنند. مسأله فرزند بیشتر از جانب مادر مطرح می‌شد تا پدر، زیرا مردان زنان متعدد می‌گرفتند و حقوق و مزایای فرزندان بر حسب وضع مادرشان متفاوت بود. فرزندان اولین زن از حقوقی بیش از سایرین برخوردار بودند. هنگام تأسیس امپراتوری و سپس در دوره حکومت ایلخانی در ایران زن به ایفای نقش پر اهمیت خویش در طبقات مختلف جامعه همچنان ادامه داد. خاتون‌ها در کار ملک با شوهران خود شریک و سهیم بودند و به مقام نیابت سلطنت می‌رسیدند و در مواقع لزوم به جای سلطان به طور مستقل به اداره امور می‌پرداختند. از وظایف عمده‌ی آنان در مواقع عادی شرکت در شوراها، انتخاب سلطان و امر جانشینی، انتخاب وزیر، شرکت در جنگ‌ها، مجازات گناهکاران و از این قبیل بود. دارای درباری جداگانه با عواید و خزانه‌ی مخصوصی بودند. همسران فئودال‌ها یا اشراف که در طبقه‌ی اول جامعه جای می‌گرفتند نیز نقشی عمده برعهده داشتند. در جنگ‌ها شرکت می‌کردند و در مواقع گرفتاری یا غیاب شوهر به اداره کارهای او می‌پرداختند، در امور سیاسی دخالت می‌کردند و حتی خود به مقاماتی می‌رسیدند. با زمینه‌ی مساعدی که در این عصر برای جولان زن در عرصه‌ی اجتماع و سیاست فراهم آمده بود به شخصیت‌های بارز و معروفی برمی‌خوریم که تعداد آنان از هر دوره‌ای دیگر در تاریخ ایران افزون‌تر است. قدرت و اهمیت زن بیش از همه در طبقه‌ی متوسط یعنی مولد ثروت بشمار می‌شود. در این طبقه نقش زن مهمتر و مؤثرتر از مرد بوده است. در اینجاست که تقریباً به برابری زن با مرد واقف می‌شویم. با آن چه گذشت، می‌توان نتیجه گرفت که در اثر غلبه‌ی قوم مغول بر ایران و به دنبال آن ایجاد دگرگونی‌های عظیم فرهنگی و اجتماعی، اهمیت و قدرت زن در تاریخ این سرزمین فزونی می‌یابد و اوج فوق‌العاده می‌گیرد و زن که تا آن زمان همواره نقش خود را به طور غیر مستقیم در سیاست و جامعه ایفا می‌کرده بی باکانه و مستقیم وارد عرصه زندگی اجتماعی و سیاسی می‌شود.»[1]

در تکمیل و تأیید همین موضوع عبدالمجید شجاع درباره نقش زنان در عصر مغولان و تیموریان می‌نویسد: «با نگاهی گذرا به موقعیت زنان درباری در دوره مغولان و تیموریان و دوره فترتی که بین این دو دوره ایجاد شده بود، می‌توانیم تقریباً چهار مشخصه یا ویژگی برای زنان درباری این دوره در نظر بگیریم. نخست آن که زنان این دوره نسبت به ادوار گذشته از حقوق و آزادی و در نتیجه تکریم و احترام بیشتری برخوردار بودند که این امر به اعتقاد جلال ستاری ناشی از بقای نوعی سنت مادرشاهی در میان مغولان بوده است. موقعیت ممتاز زنان در قانون گذاری مغولان نیز منعکس شده است، به طوری که در یاسای چنگیزی بر لزوم همکاری زن و شوهر در رفع اختلافات داخلی خانواده تأکید شده است. دوم گسترش ازدواج‌های سیاسی علی‌الخصوص در دوره ایلخانان است. تقریباً تمام سلاطین ایلخانی دختری از اتابکان را به همسری خود برگزیده بود. در واقع ایلخانان از برقراری این پیوندهای خانوادگی دو هدف عمده را تعقیب می‌نمودند، از یک طرف قلمرو حکومت اتابکان را تحت نظارت خود درمی‌آوردند و از طرف دیگر از عواید این مناطق بهره‌مند می‌شدند. سوم مشارکت مستقیم زنان در حکومت است. به جرأت می‌توان گفت که در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران همچون این دوره زن را در رأس هرم حکومت مشاهده نمی‌کنیم. برای نمونه در دوره ایلخانان زنی به نام ساتی بیگ (739 – 741 ه.ق) به مقام ایلخانی می‌رسد و زنان دیگری همچون قتلغ خاتون، کردوجین و آبش خاتون از جانب ایلخانان به حکومت ایالات کرمان و فارس منصوب می‌شوند.

یکی از زنان متنفذ و بحث برانگیز این دوره دلشاد خاتون همسر شیخ حسن جلایری است که می‌توان او را شریک سلطنت شوهرش دانست به طوری که وقتی شیخ حسن عازم میدان جنگ می‌شد این زن به نیابت شوهرش به رتق و فتق امور حکومت می‌پرداخت. میزان قدرت و تسلط این زن بر شوهرش از خلال این اشعار سلمان ساوجی که در مورد دلشاد خاتون سروده شده است مشهود است:

پادشاهیست مطیع تو که هستند امروز   پادشاهان جهانش همه ممنون نوال

شاه دلشاد جوانبخت که در روی زمین   با همه دیده، ندیدش فلک پیر مثال

سؤالی که در این جا به ذهن خطور می‌کند این است که به راستی با وجود ضعف جسمانی زنان، علت تسلط زنان بر مردان در این عصر و اعصار دیگر چیست؟ از دیدگاه روان شناسی زنان، به این سؤال این گونه می‌شود پاسخ داد که زن هنگامی که در محیط اطراف خود مشاهده کند که نوع رابطه‌ی مردان با او صرفاً بر پایه تمایلات هوس آلود جنسی قرار دارد شخصیت مرد را پست‌تر از شخصیت عاطفی خود می‌بیند و در صدد تسلط یافتن بر مرد و بالا بردن سطح توقعات خود برمی‌آید. به عبارت دیگر وجود مردان فاسد در این دوره از یک طرف موجب می‌شود که زنان با آگاهی از تأثیرات جاذبه‌های جنسی خود، از آن در پیشبرد تمایلات و خواسته‌های خود بهره‌برداری کنند و از طرف دیگر خود تبدیل به زنان فاسد و هرزه‌ای شوند.

چهارم، گسترش فساد و خیانت در زنان این دوره است که علت این امر را علاوه بر عامل فوق‌الذکر باید در رقابت‌ها و حسادت‌های زنانه جستجو کرد. نظام حقوقی اسلام برای تعدد زوجات شرایطی معین نموده که مهمترین آن‌ها برقراری توازن اقتصادی، عاطفی و جنسی در میان زوجات است. چنان که این توازن بین زوجات رعایت نشود اختلافاتی روانی در بین بعضی از زوجه‌ها پیش می‌آید که اوج آن، گرایش زنان طرد شده به سمت فساد و فحشا و خیانت نسبت به همسران خویش می‌باشد، به نمونه از این خیانت‌ها که منجر به قتل سلاطین این دوره می‌شود که ذیلاً اشاره می‌کنیم. بغداد خاتون همسر سلطان ابوسعید و آخرین ایلخان مغول هنگامی که متوجه شد شوهرش دل در گرو دلشاد خاتون (برادرزاده بغداد خاتون) دارد و بر اثر عشق جدید سلطان، نفوذ و موقعیت خود را از دست رفته می‌دید به تحریکاتی علیه شوهرش دست زد و با اوزبک خان مکاتباتی بر ضد شوهرش انجام داد و سرانجام نیز به طرز شرم‌آوری همسرش را به قتل رسانید. نمونه‌ی دوم مربوط به خان سلطان زن شاه محمود مظفری است که وقتی شنید شوهرش می‌خواهد دختر سلطان اویس را هم به عقد ازدواج خود درآورد به شاه شجاع برادر شاه محمود نامه نوشت و او را تحریک کرد که به اصفهان حمله کند.»[2]


 



[1] - زن در ایران عصر مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ چهارم، 1397، برگرفته از مقدمه و صفحات 147 تا 150

[2] - زن، سیاست و حرمسرا در عصر صفویه، عبدالمجید شجاع، انتشارات امید مهر، 1384، صص 37 تا 40

3- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، 295

نیای چنگیزخان مغول در هاله‌ای از تقدس

 

 

نیای چنگیزخان مغول در هاله‌ای از تقدس

گویا قراردادن شرح زندگی حاکمان در هاله‌ای از تقدس منحصر به فرهنگ سنتی و بت سازی ما نیست و در نواحی دیگر نیز کم و بیش وجود داشته است. در این رابطه به معرفی اجداد و نیای چنگیزخان می‌توان اشاره داشت که متوسل به این روایت افسانه‌ای از آلان قوا شده‌اند. «آلان قوا یکی از مهمترین قهرمانان تاریخ مغول است. از اوست که قدرت، اهمیت و تشخیص خاندان چنگیزی آغاز می‌گردد. این خاندان در هاله‌ای از تقدّس و روحانیت پیچیده می‌شود و مؤسس امپراتوری را جنبه‌ی روحانی و آسمانی می‌بخشد. به قسمی که تا به امروز چنگیز و خاندان او در مغولستان مقدس و محترم باقی می‌مانند. امپراتوری مغول برای این که بتواند بر قلمرو وسیعی از اقیانوس کبیر تا دریای مدیترانه حاکمیت مطلق داشته باشد علاوه بر قدرت مادی، احتیاج مبرم به قدرت‌های معنوی داشت. به خصوص از اینروست که چنگیز و خاندان او جنبه‌ی مقدس به خود می‌گیرند. مسلم است که تقدس هیچ گاه نمی‌تواند خلق‌الساعه باشد و احتیاج به ریشه‌های کهن دارد. این ریشه‌ها را در زندگی آلان قوا می‌یابیم که جده‌ی سلاله‌ی سلاطین مغول است. دوبون مارگان از اجداد چنگیز روزی بر قله کوه بورقان قلدون (Burqan-qaldun) نشسته بود. از دور افرادی را در حال کوچ کردن دید و در جلو ارابه‌ها دختر زیبایی نظرش را جلب کرد و به خواستگاری‌اش رفت و او را که آلان قوا نام داشت زیبا و اصیل یافت. پدر وی از بزرگان ایل قوری تومات به نام قوریلای مارگان و مادرش رئیس ایل کول برقوجین تومات بود. این ازدواج انجام گرفت که ثمره‌ی آن دو پسر بود.

افسانه‌ی الهی مغول به خصوص از این جا آغاز می‌شود که پس از مرگ دوبون مارگان، آلان قوا بدون اختیار کردن شوهری دیگر سه پسر به دنیا آورد. می‌دانیم که مغول برای عفت و نجابت زن اهیمت فوق‌العاده‌ای قائل بوده و به هیچ وجه تحمل خیانت و زناکاری را نمی‌کرد. از اینرو دو پسر اولی او و سایر خویشاوندان و بزرگان ایل شروع به سرزنش و بدگویی از وی کردند. آلان قوا که از این موضوع آگاه گردیده بود روزی پسران خود را جمع کرد و به ایشان چنین گفت: شما دو فرزند من درباره من ظنی بردید و با یکدیگر گفتید: او این سه پسر را به دنیا آورده.... اینان پسران که‌اند و چه طور؟ شما ظن بردید و صحیح هم بود. هر شب مردی زرد نورانی (رشیدالدین واژه زرد نورانی را اشقرانی اشهل ترجمه کرده که کنایه از انوار ربانی بودایی است.) از روزن خرگاه یا از درز روشن پنجره وارد می‌شد. بر شکم من دست می‌مالید و پرتو نورانی‌اش در شکم من فرو می‌رفت. چون خارج می‌شد مانند سگ زردی در اشعه‌ی آفتاب یا ماه می‌خزید و خارج می‌شد. چه ثمر که با گفته جواب شما را بدهم؟ برای کسی که درک کند این علامت مسلّمی است که این سه پسر می‌بایستی فرزندان آسمان باشند. چگونه شما آنان را با مردان سرسیاه مقایسه می‌کنید؟ ایشان سلاطین همه خلایق خواهند شد و آنگاه مردم عادی به خوبی درخواهند یافت. سپس اضافه می‌کند اگر می‌خواستم آیا نمی‌توانستم شوهری بیابم؟ من بنا به خواسته‌ی قومم حکومت می‌کنم. آیا من تا این حد سست عنصرم که خود را رها کنم تا چنین عمل دیوانه‌واری از من سر زند که موجب شرمساری خود و ایل و خویشان و دو پسرم گردد؟ گذشته از آن فرزندانی که از من به دنیا آمده‌اند تنها شبیه من‌اند و به هیچ کس دیگری شباهت ندارند. این خود علامت بزرگی است که آنان بی پدر به دنیا آمده‌اند و با این علامت شما درخواهید یافت که این کار خواست آسمان جاویدان است.

پسران و خویشان آلان قوا که از پاکی و خصوصیات اخلاقی وی آگاهی داشتند گفته‌هایش را باور کردند. مع‌هذا عده‌ای از اشراف مغول چند شب در کمین او بودند و پس از آن که مشاهده کردند که هر شب نوری از بالای خرگاه به داخل چادر او فرو می‌رود و سپس بیرون می‌آید آن گاه صدق مقال آن پسندیده خصال روشن و آشکار گشته و بدگویان و عیب جویان زبان در کام خاموشی کشیدند. بعدها هنگامی که به تدریج این سه پسر موفق شدند شعبات متعدد ایلی را به وجود آورند همه‌ی آن‌ها را نیرون (Nirun) گفتند که سرانجام تشکیل ایل نیرومند و مهمی را دادند. نیرون به معنی از صلب طاهر ظاهر شده است که اشارت به صلب و بطن پاک آلان قوا و از میان قبایل، چون درّاند از صدف دارد. مسأله آلان قوا شباهت کاملی با وضع مریم مقدس پیدا می‌کند که او نیز بدون داشتن شوهری پیامبر مسیحیان را به دنیا آورد. حتی در منابع به روایاتی برمی‌خوریم که این شباهت را دریافته و آن دو را با یکدیگر مقایسه کرده‌اند که برای نمونه شعر زیر را نقل می‌کنیم:

حکایت مریم اگر بشنوی                   به آلان قوا همچنان بنگری

تنها منبعی که این مسأله را با شک تلقی کرده جامع‌التواریخ رشیدی است، منتها چون جرأت ابراز آن را به صراحت نداشته در لفافه و عبارت گول زننده اصل موضوع را که همان احتیاج خاندان چنگیزی به داشتن قدرت معنوی است به نوعی به خواننده‌ی هوشیار القاء می‌کند: به زعم مغول والعهدة علی‌الرّاوی! از بطن پاک او بی‌واسطه ازدواج و رابطه‌ی امتزاج در وجود آمدند. در تمام مواردی که رشیدالدین از این موضوع بحث می‌کند جمله‌ی«العهدة‌الراوی» را به یاد خواننده می‌آورد و سپس اضافه می‌کند مقتضی حکمت ایزد تعالی و تقدس آن است که اظهار آثار قدرت خود را به هر وقت در عالم کون و فساد امری غریب بدیع حاصل کرده و محل ظهور آن حال وجود شخصی شریف بی‌همال باشد. به نظر عنایت ربانی ملحوظ و از نعمت مرحمت یزدانی محفوظ. بدین ترتیب مشاهده می‌کنیم که منابع دوره مغول سعی داشته‌اند که شروع حکومت چنگیز را بالاتر برانند و به اجداد او برسانند که از آلان قوا جده‌ی نهم وی آغاز می‌شود.»[1]


 



[1] - زن در ایران عصر مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ چهارم، 1397، صص 122 تا 123

2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 292

معرفی کوتاه از عصر مغولان

 

سلسله مغولان

کشور ایران همواره مورد تهاجم اقوام و قبایل بدوی قرار گرفته است، ولی در نهایت تمام آن‌ها در فرهنگ و تمدن ایرانی هضم شده‌‌اند. این سرنوشت تنها مربوط به کشور ما نبوده و همیشه اقوام بیابانگرد، مناطق شهرنشین را به عنوان طعمه‌های مناسب برای گریز از قهر طبیعت نگریسته‌اند. بعد از سقوط سلسله‌ی ساسانیان که توسط اعراب مسلمان انجام گرفت، دیگر حملات ویرانگر از جانب آسیای مرکزی با اقوام ترک و مغول همراه بوده است. تأثیر و عواقب این حملات بر جامعه‌ی ایران چه از نظر نژادی و یا فرهنگی قابل انکار نیست. یک وجه مشترک در تمام این یورش‌ها قتل و کشتار، اسارت و بردگی و نابودی شهرها می‌باشد که ایران علی رغم این بلایا و مصیبت‌های وحشتناک با ذخیره‌ی فرهنگی خود توانست جانی دوباره بگیرد، اما از بُعد فرهنگی هیچ کدام به اندازه‌ی جهان بینی اعراب کشور ما را متأثر نساخت. از آن جا که مذهب نقش اساسی در باز و بسته کردن صدای اندیشمندان و متفکران هر جامعه دارد، در نتیجه نتایج و نمودار آن را در فراز و فرود قرون متمادی و به ویژه در دوران معاصر می‌توان دید. پس از تشکیل حکومت‌های ترک نژاد شاهد تعصبات مذهبی هستیم، ولی در اغلب مواقع بازیچه‌ی خلفای عباسی بودند اما بعد از تسلط مغولان نقش محوری مذهب از بین رفت و در زمان تأسیس حکومت صفویان است که اسلام جانی تازه گرفت و مذهب تشیع به عنوان دین رسمی اعلام شد. گذشته از فجایع ویرانگر مغولان، آثار فرهنگی آنان را که از شرق و غرب آورده بودند در ایجاد گرایشات جدید فکری چون تصوف و نوع نگرش به تفاوت بین زن و مرد می‌توان مشاهده کرد و در این میان تا حدودی آثار مثبت نیز دیده می‌شود. تنها ویژگی حکومت مغولان نسب به دیگران در ابعاد قتل و کشتار است وگرنه آسایش و آرامش مردم در هیچ دوره‌ای وجود نداشته است. در این رابطه با گذشته و موقعیت جغرافیایی مغولان حبیب‌الله شاملویی می‌نویسد: «دومین دوره استقلال ایران، بعد از حمله‌ی اعراب مسلمان به ایران و اشغال کشور ما، با حمله مدهش‌تر و خونین‌تری پایان یافت که آثار آن به مراتب شوم‌تر و بیشتر از حمله اعراب به ایران بود. این بار ایران مغلوب اقوام و قبایلی شد که در بدویت و وحشیگری و پایمال کردن مظاهر تمدن، گوی سبقت را از سایر اقوام و قبایل ربوده بودند و به همین امر نیز در همه‌ی جهان چنان مشهور شدند که وحشیگری با نام آنان مترادف شد و این اقوام، مغولان زردپوست بودند. گو این که در تاریخ ایران جز به اختصار نباید از مغول و عوارض ناشی از حمله‌ی آن قوم خونریز و خونخوار یاد شود، اما به خاطر آن که دانسته شود اقوامی که به این ترتیب بر امپراتوری معظمی که سلطان محمد خوارزمشاه ظل‌الله، معروف به اسکندر ثانی و سنجر ثانی بر آن حکومت می‌کرد، پیروز شدند ( و خود بنیان گذار سلسله‌ای سلطنتی به نام ایلخانیان در ایران و قسمتی از نواحی مفتوحه در آسیا شدند.) از کجا آمدند و چه بودند و چه پایه تمدن داشتند و چرا به ایران حمله کردند، ناگزیر از شرح مختصری درباره آنان هستیم. سرزمین مغولان قسمتی از سرزمین‌ وسیعی از آسیای مرکزی و شرقی است و آسیای مرکزی و شرقی، به ترتیب از ناحیه مشرق به مرکز، شامل کره – چین خاص – چین عام، ترکستان شرقی و ترکستان غربی می‌شود و این دو آسیا، از سمت مشرق به سمت منچوری و سلسله جبال معروف به «خینگان - Khingan » کبیر و دیوار چین – از مغرب به دریای خزر – از شمال به دشت وسیع و یخبندان سیبری و از جنوب به دیوار عظیم و جسیم کوه‌های هیمالیا و فلات تبت محدود می‌شوند. قسمت عمده‌ی این سرزمین وسیع جز کشور چین، از سلسه جبال‌ها، ریگزارها، صحاری بزرگ و سوزان و فلات‌های خالی از سکنه تشکیل شده و تنها در حواشی این صحراها و دامنه‌ی بعضی از کوه‌های آن، پاره‌ای نواحی و مناطق مسکونی و آباد و در ضمن حاصلخیز قرار دارد که مسکن بعضی از طوایف بدوی و خانه به دوش است و همین سرزمین‌ها بود که سلسله‌های تأسیس شده در قرون اول هجری در ایران بر سر تملک آن با یک دیگر به نزاع و جنگ‌های پایان ناپذیر می‌پرداختند. معروفترین این نواحی عبارت بودند از:

1 – حومه دریاچه‌ی بالخاش، در این حوضه‌ی سرزمین میان کوه‌های تیان شان و کوئن لن و فلات تبت و دریاچه آرال وجود دارد که در طوایف مختلفی از نژاد زرد و ترکان می‌زیستند.

2 – سرزمین واقع میان کوه‌های سایان، آلتایی، یابلونوئی و خینگان کبیر که از لحاظ شرایط جغرافیایی زندگی در آن دشوارتر از سایر نواحی آسیای مرکزی و شرقی بود و در آن طوایفی از زردپوستان سکونت داشتند که به نام تاتارها و مغول‌ها مشهور بودند. سرزمین مغول‌ها مرکب از چند دشت بی آب و علف و ریگزار با ارتفاعات بالانسبه زیاد بود که اطراف هر کدام را دو رشته کوه محصور کرده بود و مهمترین آن نواحی دشت مغولستان بود که در حقیقت میان کوه‌های خینگان کبیر، یابلنوئی، آلتائی و کوئن لن محصور شده بود.

به اقتضای موقعیت جغرافیایی سرزمین خود، مغولان مردمی مقاوم، جسور، خشن و سخت کوش بودند و با مردم سایر سرزمین‌های اطراف خود حشر و نشری نداشتند و به این سبب است که تا قبل از آن که مغولان بر اثر اشتباهات جنگی و سیاسی سلطان محمد خوارزمشاه، چون سیلی خروشان و مخرب به سوی ایران سرازیر نشده بودند از آنان نامی در دنیای متمدن آن روز نبود و دنیا با مردمی به نام مغول آشنایی نداشت. مغولان طوایف متعددی داشتند که معروفتریت آن‌ها طایفه‌های قیات، نایمان، تاتار، اویرات و کرائیت (به فتح کاف) بودند. هنر و پیشه اصلی آنان جنگ و دزدی بود و چون به دو تمدن بزرگ شرق و غرب خود یعنی چین در مشرق و ایران در مغرب کمتر دسترسی داشتند، اکثراً به خود می‌پرداختند و دائم در حال جنگ و توسعه و ازدیاد نفوذ خود بودند و مخصوصاً میان دو قبیله از آن قبایل یعنی قیات‌ها و کرائیت‌ها دشمنی دیرینه‌ای وجود داشت. در میان بلاهایی که در طول تاریخ حیات سیاسی ایران بر این سرزمین نازل شده است بلای حمله مغول پر تلفات‌ترین و خونین‌ترین و خانمان براندازترین آن‌ها بود و استاد فقید عباس اقبال آشتیانی در تاریخ مغول می‌نویسد استیلای قوم وحشی مغول بر ممالک آباد اسلامی مشرق، از مهمترین وقایع تاریخی این مملکت است و به قدری در سرنوشت سکنه‌ی سرزمین‌های مزبور تأثیر کرده است که شاید در تاریخ ایشان مخصوصاً در تاریخ ایران نظیری برای آن نتوان یافت. چه صدماتی که قوم ایرانی در استیلای مغول دیده و لطماتی که از این ناحیه به تمدن و ادبیات ایرانی و آبادی بلاد و سعادت مردم وارد آمده است از بزرگترین بلیاتی است که داستان جان سوز آن را مجملاً در فصل‌های پیش ذکر کرده‌ایم. بر اثر این هجوم مشئوم، خون مغول و ایرانی آریایی (گو این که قبلاً هم توسط اعراب و یونانیان مخلوط شده بود.) بار دیگر مخلوط شد و طبیعی است که از راه وراثت نژادی نیز زیان‌هایی جبران ناپذیر متوجه ایران شد و بعضی از خلق و خو و روش‌ها و منش‌های مغولان در نسل‌های بعدی ایران بارز شد و در مقابل همه‌ی آثار سوء بعضی محاسن نیز بر اثر اختلاط دو نژاد مغول و ایرانی مترتب گردید که اهم آن‌ها به طور اجمال از این قرار است:

1 – رواج بازار تجارت و داد و ستد بین آسیای شرقی و غربی و آسیا و اروپا.

2 – ایجاد روابط سیاسی بین آسیا و اروپا توسط سلاطین مغولی و اروپایی.

3 – توسعه و رواج ارتباط میان علمای شرق و غرب آسیا از قبیل چینی‌ها، بودائی‌ها، ایغوری‌ها، اعراب و ایرانی‌ها.

4 – انتشار زبان فارسی و پاره‌ای آداب و مراسم ایرانی در آسیای شرقی.

5 – انتشار و رواج دین اسلام در میان مغولان و ممالک آسیای شرقی.

و به هر حال نتیجه کلی که از همه این مطالب می‌توان گرفت این است که با وجودی که ایران مغلوب مغول شد و خسارات و تلفات فراوانی چه از حیث مادیات و چه از حیث معنویات متحمل گردید و با وجود همه‌ی تأثرات و تألمات روحی و روانی که از این رهگذر عارض ایرانی شد، با این وصف ایرانیان همان طور که با دو مهاجم بزرگ قبلی یعنی اسکندر مقدونی و یونانیان و مسلمانان و اعراب رفتار کردند با مغولان نیز رفتار کردند، یعنی کم‌کم آن‌ها را در خود ادغام و حل کردند و کار را به جایی رساندند که سلاطین مغولی نه تنها به فارسی صحبت می‌کردند، بلکه لباس ایرانی می‌پوشیدند و آداب و سنن ایرانی را مرعی می‌داشتند.»[1]

در مورد قتل و کشتار مغولان سخن فراوان است و چه بسا مشابه آن را در مبارزات مذهبی می‌توان دید. در زمان غازان خان تغییری در رفتار و کاهش ظلم و ستم مغولان به وجود آمد و در جامع‌التواریخ چنین آمده است: «فی‌الجمله چون پادشاه اسلام خلّد ملکه (غازان خان) تدبیر ممالک می‌فرمایند. در باب ایلچیان اول تدبیر چنان فرمود که از هر صد و بیست ایلچی بیهوده عوان که پیش از این به هرزه به ولایات می‌رفتند، این زمان یکی نمی‌رود، مگر جهت مصالح ضروری می‌فرستند و از آن ایلچیان "بیرالتو" و یام‌ها "بنجیک"؟ می‌روند که نه دیه بیند و نه شهر، و نزول ایشان همان قدر باشد که آشی به تعجیل بخورند یا با اسبی دیگر نشینند یا راحتی کنند.[2] و اگر به نادر ایلچی جهت مال می‌رود، حکم یرلیغ فرمود تا در شهرها ایلچی خانه‌ها ساختند و فرش و جامه خواب و مایحتاج ترتیب کردند تا آن جا فرو می‌آیند. و هیچ چرپی زَهره ندارد که تایی نان یا منی کاه از کسی بخواهد. خانه‌ای که پیش از این به صدر دینار بود این زمان به هزار دینار نمی‌دهند و جمهور غائبان که پنجاه سال زیادت بود تا جلاء وطن کرده بودند و آواره شهر به شهر می‌گردیدند تمامت به اختیار خویش با شهرها و مقام قدیم خود می‌روند.»[3]


 



[1] - تاریخ ایران از ماد تا پهلوی، نوشته حبیب‌الله شاملویی، انتشارات بنگاه مطبوعاتی صفی علی شاه، صص 455 و 456

[2] - در فرهنگ عمید واژه یام چنین معنی شده است: «مأخوذ از مغولی». اسب چاپار، اسب یدکی که در هر یک از منزل‌های بین راه نگاه دارند تا قاصد و پیک به محض رسیدن به آن منزل اسب خود را بگذارد و بر آن سوار شود. ایستگاه پیک‌ها در دوره ایلخانان»

[3] - گذار زن از گدار تاریخ، دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی، ناشر کیانا، چاپ اول، 1382، ص 106

4- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 290

معرفی برخی زنان عصر خوارزمشاهیان

زنان نامی عصر خوارزمشاهیان

 

ملکه خاتون (703 – 691ه.ق) دختر طغرل سوم

«ملکه خاتون دختر سلطان طغرل سوم که در زوجیت اتابک اوزبک آخرین بازمانده اتابکان آذربایجان بود یکی از زنان ماجراجوی تاریخ ایران است. این زن در حمله سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه به سوی آذربایجان در مقام ارجمندترین بانوی حرم اتابک اوزبک نشسته و از جاه و مقام برجسته‌ای برخوردار بود. پس از شایع شدن حمله‌ی زودگاه سلطان جلال‌الدین، اتابک اوزبک که در خود تاب مقاومت در برابر لشکریان خوارزمشاه نمی‌دید در این اندیشه که سلطان هرگز به زنی حمله نخواهد آورد ملکه خاتون را بر حکومت تبریز گماشته و خود از آن دیار گریخت. اما سلطان جلال‌الدین بی آن که از خبر شنیدن گریز او وقفه‌ای در کار خود بیاورد سرانجام شهر تبریز را در محاصره گرفت و در شهر شایعه شد که به زودی حکومت تبریز سقوط خواهد کرد اما ملکه خاتون که زنی جاه طلب و مال دوست و بی عاطفه بود و از شوی خود نیز خشنود نمی‌بود به زودی برای سلطان جلال‌الدین پیام فرستاد که اگر او را به جان و مال امان دهد شهر خوی را به آسان به او تسلیم کرده و خود نیز که از شوهر طلاق گرفته است اگر مایل باشد به همسری او درخواهد آمد و با آن که هنوز در عقد اتابک اوزبک بود با تطمیع چند قاضی و گرفتن شهادت از آنان جاده را به تمام برای دشمن هموار کرد. بدینسان خوارزمشاه که در برابر بشارتی قرار گرفته بود به آسانی هم بر آن ملک و هم بر آن زن غالب آمد و ملکه خاتون پس از انجام مراسم ازدواج در خوی نه تنها آن شهر بلکه شهرهای ارومیه و سلماس را نیز به او بخشید.

پس از این ماجرا ملکه خاتون جاه طلب بی آن که به حال شوهر فراری خود بیندیشد بار دیگر نه به گونه‌ی رسمی، بلکه عملی در مقام حکمروایی آذربایجان نشست و با قدرت بیشتری به حکومت پرداخت. ولی شوی بخت برگشته در آن زمان که از حقیقت امر آگاهی یافت و چهره‌ی ملکه خاتون را آن چنان که باید دید در حال تب شدیدی گرفتار شده و پس از چند روز زندگی را وداع گفت. اما کار به آن سادگی که ملکه می‌اندیشید پیش نرفت و یکی از وزرای سلطان جلال‌الدین به نام شرف‌الملک که به عنوان ناظر در آذربایجان بود از آن جا که به ثروت این زن چشم طمع داشت به زودی فرستادن گزارش‌هایی را بر ضد او آغاز کرد و سرانجام به اندازه‌ای ذهن سلطان جلال‌الدین را نسبت به او تیره ساخت که او در اندیشه ایجاد رابطه با روم و شام و بیرون آمدن آذربایجان از تصرف خوارزمشاهیان است که سلطان جلال‌الدین از او سرد شد. ملکه خاتون هم که اندک اندک خطر را در کنار خود احساس می‌کرد سرانجام از آذربایجان به دژی محکم در کنار دریاچه ارومیه پناه برد و مبارزه با شرف‌الدین را آغاز کرد و از آن جا که شکست خود را حتمی می‌دید به زودی از حاجب علی نامی که از ازبکان بود یاری خواست. حاجب علی نیز به او پاسخ مثبت داد و پس از آن که با سپاه زیادی از شام به ارومیه آمد قلعه‌ی تلا را با خاتون وحشت زده‌ی درون آن یک جا فتح کرد و اورا با خود به شام برد. از پایان زندگانی این زن قدرت طلب آگاهی دقیقی در دست نیست. اما بنا به پاره‌ای از شواهد سرانجام به عقد ملک اشرف حاکم خلاط که حاجب علی در خدمت او بود درآمد و یک بار دیگر در حرم دیگری جای گرفت.»[1]

 

خان سلطان دختر سلطان محمد خوارزمشاه

«خان سلطان دختر خوبروی سلطان محمد خوارزمشاه از بانوان تاریخ ساز ایران است که زندگانی پرماجرایی را گذرانده و در تاریخ جای پایی از خود به یادگار گذاشته است. خان سلطان را پدر تاجدارش در آغاز جوانی به سبب اهمیت سرزمین ماوراءالنهر به سلطان عثمان حاکم آن جا شوهر داد. در آغاز که سلطان عثمان بنا به رسم و روش ترکان به مدت یک سال در دربار خوارزمشاه به سر برد بین دو نامزد اختلافی به چشم نمی‌خورد. اما پس از آن که عروس با جهیزیه‌ی بسیار به ماوراءالنهر و به دربار شوهرش فرستاده شد پس از چندی خبرهای ناگواری آمد و آشکار شد سلطان عثمان که از دیرباز دل به دختر یکی از دشمنان خود به نام گورخان بسته بود با دشمن از در آشتی درآمده با محبوب ازدواج کرده و با خان سلطان راه بی وفایی و بی مهری، حتا توهین و آزار را در پیش گرفته است. سلطان محمد خوارزمشاه که دخترش را بسیار دوست می‌داشت با شنیدن این خبر خشمناک به ماوراءالنهر لشکر کشید و پس از فتح سمرقند و کشتار و خرابی بسیار، نخست سلطان عثمان را به قتل رساند و سپس خان سلطان را با خود بازگرداند. اما خان سلطان که خاتونی هوشمند و پرتدبیر و خوب چهر بود زیاد در دربار پدر باقی نماند و پس از فتح مغول به همسری جغتای یکی از پسران چنگیز درآمد و در دربار او نفوذ و اهمیت بسیاری یافت. چنان که پس از مرگ شوهر نیز ارج و اعتبار خود را حفظ کرد و چون خون انتقام در رگ‌هایش جریان داشت و در نهان آرزوی آن را داشت تا شاید روزی حکومت نیم مرده پدر را جانی تازه بخشد از دور با برادر خود سلطان جلال‌الدین در مکاتبه و پیغام بود و می‌کوشید تا راه بازگشت حکومت را به او هموار سازد و به این منظور سرانجام رسولی را با یکی از انگشتری‌های پدر نزد او فرستاد و پیغام داد چنگیز که شیفته‌ی دلیری و بی پروایی است، می‌خواهد با تو از در آشتی درآید و ملک را از سر جیحون با تو تقسیم کند. پند مرا گوش دار و از در مسالمت درآی وگرنه این تو و این قوم خونخوار تاتار و می‌توانی هرچه بخواهی بکنی که البته جلال‌الدین به پیغام او پاسخی مثبتی نداد و به جنگ و ستیز با دشمن ادامه داد. خان سلطان پر قدرت و با شخصیت یکی از پایه گذاران سنت احترام به زن در تاریخ مغول است. که اگر او شخصیت زن را این چنین به نمایش نمی‌گذاشت شاید زنان حاکم و نیرومند دیگری که در تاریخ مغول خوش درخشیدند هرگز چنین فرصتی را به دست نمی‌آوردند که در تاریخ جای بگیرند.»[2]

 

ملکه ترکان خاتون همسر ایل ارسلان

«یکی از نخستین بانوانی که در دوران خوارزمیان به شهرت و اعتبار رسید ترکان خاتون همسر ایل ارسلان «551-567» است. این بانوی پرتدبیر به هنگام حیات شوهر در کنار او به مملکت داری مشغول بود و نه تنها به شیوه ترکان، بلکه به سبب عقل و درایت خود در تمامی امور به دخالت مستقیم مشغول بود و پس از درگذشت شوهرش ایل ارسلان نیز به طور رسمی زمام امور را در دست گرفت و با آن که پسرش سلطان شاه محمود که هنوز کودکی بیش نبود به سلطنت انتخاب شده بود. او چنان به حکومت می‌پرداخت که گویی تا پایان عمر در آن مقام باقی می‌ماند. اما پس از مدتی پسر دیگر ایل ارسلان که تکش نام داشت و از زنی دیگر به وجود آمده بود علم مخالفت با ترکان خاتون را برافراشت و پس از ادعای سلطنت با همیاری خاتونی به نام کویونگ Koyong از حکام قراختانی با سپاهی عظیم به نبرد با آنان پرداخت و موفق به بیرون راندن ترکان خاتون و سلطان شاه از خوارزم شد و آن گاه در تاریخ بیست و دوم ربیع‌الاول سال 568 به سلطنت نشست.

ترکان خاتون و پسرش پس از این رخداد به خراسان گریختند و ترکان خاتون موفق شد با درایت خاصی که داشت مؤید آی آبه فرمانروای خراسان را با جواهر و طلای بسیاری که با خود آورده بود فریفته و با خود همدست سازد. به این ترتیب مؤید به زودی سپاه بسیاری فراهم آورد و به همراهی ترکان خاتون و سلطان شاه به خوارزم روی بردند اما بار دیگر تکش بر آنان تاخت. نخست مؤید را اسیر ساخته و او را به قتل آورد. سپس به دنبال ترکان خاتون و پسرش به کوهستان تاخت و سرانجام در دهی ترکان خاتون را اسیر کرده و او را از پای درآورد و بدینسان زندگی پرماجرای یکی از بانوان سیاست پرداز تاریخ ایران به سر آمد که اگر این چنین نمی‌شد شاید در تاریخ ایران تحولی دیگری به وجود می‌آمد.»[3]

 

بگلر آی خاتون

«بگلر آی خاتون مادر غیاث‌الدین قراختایی فرمانروای کرمان و بُراق حاجب نایب حکومت او بود و از زنان زبان‌آور، دلیر و تدبیرساز آن دوران به شمار می‌آمد. او در هنگامه‌ی فتنه‌ی مغول و فرارسیدن سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه به کرمان از راه عقل و تدبیر از برخورد مسلحانه‌ی او با براق حاجب جلوگیری کرد و پس از آن که از جلال‌الدین امان گرفت تا به براق حاجب آسیبی نرساند و مُلک کرمان را همچنان در اختیار آن‌ها بگذارد چند زمانی را به راحت گذرانید. سپس سلطان جلال‌الدین را وادار ساخت تا دستور دهد که باری دیگر خطبه‌ی حکومت به نام سلطان غیاث‌الدین خوانده شود. اما در آشوب‌هایی که پس از آن به وجود آمد و در فتنه‌ای که تاتارها در کرمان به راه انداختند و هجوم عراقیان از آن پس منجر به فرار سلطان غیاث‌الدین شد. آی خاتون در اوج اغتشاش زمام امور را در کرمان به دست گرفت و به نام خداوند جهان حکومت خود را آغاز کرد و چند گاهی نیز در امارت باقی ماند. ولی با بازگشت سلطان جلال‌الدین به کرمان او از کار برکنار شد و از پایان زندگانی‌اش خبری در دست نیست.»[4]



[1] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد دوم، ص 1752

[2] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد اول، 764

[3] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد اول، ص 634

[4]  - همان جلد اول ص 142

5- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 225

معرفی کوتاه از ترکان خاتون همسر سلطان تکش

 

ترکان خاتون همسر سلطان تکش

«ترکان خاتون همسر سلطان تکش بن ایل ارسلان و مادر سلطان محمد خوارزمشاه است. او از قبیله بیاووت بود که خود قبیله از مجموعه قبایل یمک محسوب می‌شد. نام اصلی او خداوند جهان و دختر خان جنکشی بود. این زن به اتکاء ترکان و رؤسای دشت قبچاق با نهایت قدرت حکومت می‌کرد. ترکان خاتون در کار سلطنت شریک تکش بود و تسلط کاملی بر وی داشت تا آن جا که قصد جان سلطان می‌کرد. قدرت این زن جاه طلب در عهد فرزندش سلطان محمد که مردی بی رحم و خالی از تدبیر و سیاست بود فزونی گرفت. ترکان خاتون که زنی خود خواه و شهوت پرست و خونخوار و حیله ساز بود نفوذ زیادی بر سلطان محمد یافت و چنان بر کارها تسلط داشت که غالباً اوامر خوارزمشاه را اگر به نظر خود صلاح نمی‌دید مانع اجرا می‌شد و برای او تولید زحمت بسیار می‌نمود.

ترکان قبچاقی مستحفظ و پاسبان سلطان محمد به دستیاری ترکان خاتون مادر سلطان زمام اختیار کارها را در دست گرفتند و سلطان ضعیف‌النفس همواره بازیچه‌ی رؤسای این جماعت بود و از خود اختیار و رأیی نداشت. ترکان خاتون در تشکیلات امپراتوری خوارزم به اندازه خود سلطان صاحب نفوذ بود. او در واقع حکمران دیگران به حساب می‌آمد و در بعضی مواقع حتی مقدم بر سلطان محسوب می‌شد. این زن دربار و دستگاهی مستقل داشت. غیر از وزیر مخصوص، هفت تن از دانشمندان مشهور در دیوان انشای او به کار مشغول بودند. نامه و توقیعات که از سلطان یا سایر ترکان می‌آمد تنها به تاریخ نامه‌ها اهمیت می‌دادند. جالب این که طغرای فرامین او عصمت‌الدنیا والدین الغ ترکان ملکة‌النساء العالمین و علامت آن اعتصمت بالله وحده بود. خلاصه این که مادر سلطان در تنظیم و تنسیق امور با پسرش شریک بود. عنصری که زمام امپراتوری را به ترکان خاتون داده و برای او قدرت برتری کسب کرد سپاه بود. سلطان محمد نیز که در میادین جنگ و زدوخورد پیروزی‌هایی به دست آورد این موفقیت‌ها را مدیون مادرش بود، زیرا از سپاهی ساده تا افسران عالی رتبه و فرماندهان اکثراً کسانی بودند که همراه ترکان خاتون و یا بعداً در نتیجه تشویق و حمایت وی از قبایل ترک و از صحاری آمده بودند. بنابراین او عاملی برای تأمین سپاه محسوب می‌شد. سلطان محمد در سایه‌ی این نیروی عظیم وابسته به مادرش موفق گردید یکی از بزرگترین امپراتوری‌ها را تأسیس نماید. نفوذ ترکان خاتون در لشکریان، به خوبی بیانگر این است که چرا وی نمی‌توانست با مادرش مخالفت کرده و زمام امور سپاه را در دست گیرد.

ترکان خاتون مادر خوارزمشاه اگرچه زنی کافی و با تدبیر بود، ولی به واسطه‌ی قرابت با ترکان قَنقلی و دخالت دادن ایشان در کارها و استبداد رأی سبب عمده خرابی کار خوارزمشاهیان گردید. این زن که دختر یکی از امرای ترک بود بعد از قبول همسری سلطان تکش، عموم کسان و نزدیکان خود را در کارهای دولتی دخالت می‌داد و در عصر شوهر خویش و پسرش سلطان محمد کمتر ناحیه‌ای بود که به تصرف خوارزمشاهیان درآید و ترکان خاتون یکی از خواص خود را به حکومت آن منصوب ننماید. خوارزمشاه از قبول فرمان ترکان خاتون چاره‌ای نداشت زیرا که از طرفی اطاعت امر مادر را یکی از فرایض اخلاقی می‌شمرد و از طرفی دیگر غالب امرای دولت از کسان او بودند و چون ایشان او را در برانداختن قراختائیان کمک کرده، خوارزمشاه نمی‌توانست با آن جماعت مخالفت نماید. حوزه اقتدار کلی ترکان خاتون ولایت خوارزم بود و اکثریت قشون و امرای لشکری و کشوری در این ناحیه یا از ترکان قنقلی بودند و یا از خواص و غلامان ملکه به شمار می‌رفتند. انتصاب نظام‌الملک محمد صالح به وزارت و اختیار اوزلاغ شاه به ولیعهدی خوارزمشاه نیز بر خلاف میل سلطان محمد به دستور او انجام پذیرفت. سلطان محمد با این که جلال‌الدین و رکن‌الدین از فرزندان دیگرش اوزلاغ بزرگتر بودند به اصرار ترکان خاتون ولایت عهد خود را به اوزلاغ وا گذاشت و او را ابوالمظفر قطب‌الدین لقب داد زیرا که مادر اوزلاغ از قبیله‌ی ترکان خاتون بود و کسان این زن هم مثل ترکان خاتون از ترکان متنفذ و از یاوران مادر خوارزمشاه محسوب می‌شدند چنان که در موقع مراجعت جلال‌الدین به خوارزم و اعلان خلع اوزلاغ و نصب خود، اول کسی که با او از در مخالفت درآمد و موجب شکست کار و فرار از خوارزم گردید خال اوزلاغ شاه یعنی قُتلُغ خان بود.

ترکان خاتون، سلطان جلال‌الدین را سخت دشمن می‌داشت و در موقعی که از خوارزم گریخته بود یکی از خواص او به او تکلیف کرد که فرار اختیار نماید و به اردوی جلال‌الدین بپیوند. ترکان خاتون زیر این بار نرفت و گفت بعد از اوزلاغ و آق شاه اسیری در دست چنگیز به مراتب بر من گواراتر است تا زندگی در زیر سایه‌ی جلال‌الدین. خلاصه، این زن خونریز خودخواه و نزدیکان ترک او از اسباب عمده شکست کار خوارزمشاه بودند و بسیاری از رخنه‌ها که در دولت او رو کرد بر اثر استبداد این زن و نفاق بین او و پسرش حادث گردید. عطاملک جوینی درباره ترکا خاتون می‌نویسد: اصل او قبایل اتراک‌اند که ایشان را قنقلی خوانند و ترکان به سبب انتمای نسبت جانب ترکان رعایت نمودی و در عهد او مستولی بودند و ایشان را اعجمیان خواندندی، از دل ایشان رأفت و رحمت دور بودی و ممرّ ایشان بر هر کجا افتادی آن ولایت خراب شدی و رعایا به حصن‌ها تحصن کردندی و به حقیقت سبب ظلم و فتک و ناپاکی ایشان دولت سرا سبب انقلاع بودند. و ترکان خاتون را درگاه و حضرت و ارکان دولت و مواجب و اقطاعات جدا بودی و مع هذا حکم او بر سلطان و اموال و اعیان و ارکان او نافذ، و ترکان را مجلس انس و طرب در خفیه مرتب بود و بسیار خاندان قدیم را واسطه او شد که منقلع گشت و چون ملکی یا ناحیتی مسلم شدی صاحب آن ملک را بر سبیل ارتهان به خوارزم آورندی، تمامت را در شب به دجله انداختی و غرض آن داشتی تا ملک پسرش بی زحمت اغبار و چشمه‌ی حکم بی غبار باشد و ندانست که حق تعالی هم در دنیا مکافات کند و در عقبی خود جزا و سزا او دادند.

ترکان خاتون در اثر نابخردی و با کمک یکی از نزدیکانش (غایرخان که گویا برادرزاده‌ی وی بود) با کشتن تجار مغول و تصرف اموال آن‌ها موجب سرازیر شدن قوم مغول به ایران شد. چون رسول چنگیزخان، دانشمند حاجب به خوارزم رسید و خبر پیشروی چنگیزخان از کنار جیحون به ترکان خاتون رسید، هرچه ممکن بود از حرم سلطان و فرزندان کوچک و نفایس و خزاین برگرفت و از خوارزم بیرون رفت و دستور داد هر که از ملوک اطراف در خوارزم محبوس بودند با ارباب مراتب و ابناء ملوک و کبار صدور و سادات روزگار تا بیست و دو نفر همه را به قتل رسانند. کسانی چون: پسران غیاث‌الدین غوری، پسر سلطان طغرل سلجوقی، عمادالدین عمر صاحب بلخ و پسر او ملک بهرامشاه صاحب ترمد، علاءالدین صاحب بامیان، جمال‌الدین عمر صاحب وَخش، پسران صاحب سقنان از بلاد ترک، برهان‌الدین محمد صدر جهان خطیب بخارا و برادرش افتخار جهان، و دو پسر برادرش ملک اسلام و عزیزاالاسلام.

ترکان خاتون با همراهان از خوارزم از راه صحرا به خراسان رفت و از آن جا به مازندران آمد. وی ابتدا به قلعه یازر به بهانه‌ی آن که زن هندوخان از خویشان بود، رفت و برادر هندوخان به نام عمرخان که به صبورخان لقب یافته بود و به راه‌ها آگاه بود و همراه وی بود او را نیز در نردیکی قلعه به قتل رسانید و سپس از آن جا به قلعه ایلال (یا لال، از قلاع ولایت لاریجان ) در مازندران رفت. مغول این قلعه را در اوایل سال 617 محاصره کردند و چهار ماه آن را در حصار داشتد. عاقبت به واسطه فقدان آب، ترکان خاتون و نظام‌الملک ناصرالدین محمد بن صالح، خود را به تسلیم ناچار دیده از قلعه به زیر آمدند و با عموم همراهیان خود به لشکریان چنگیزی تسلیم شدند. مغولان ترکان خاتون و نظام‌الملک وزیر و حرم فرزندان خوارزمشاه را نزد چنگیزخان که در حوالی طالقان بود، فرستادند. او نظام‌الملک و پسران خردسال خوارزمشاه را در 618 به قتل رساند و دختران و زنان و خواهران خوارزمشاه را با ترکان خاتون یک جا نگاه می‌داشت و امر می‌کرد که در موقع کوچ به آواز بلند بر فوت خوارزمشاه ندبه کنند. چون سلطان جلال‌الدین منکبرنی نیز در حوالی شط سند منهدم نمود حرم‌های او را نیز اسیر کرده با زنان اندرون خوارزمشاه به قراقوروم فرستاد. ترکان خاتون در آن شهر بود تا در سال 630 هجری وفات یافت. مغول دختران خوارزمشاه را نیز به خدمت امرای مسلمان مطیع مغول و همسری ایشان واداشتند مگر خان سلطان ( سلطان خاتون) زوجه‌ی نصرة‌الدین عثمان خان سلطان السلاطین قراخانی را که جوجی به همخوابگی خود اختیار نمود و ترکان سلطان که خواهر اوزلاغ شاه بود را به دانشمند حاجب فرستاده‌ی چنگیز سپردند.

نسوی حکایتی را نقل کرده که در آن آمده ترکان خاتون چنان دچار درماندگی شده بود که گاهی نزد چنگیزخان می‌رفت و تقاضای غذا می‌کرد و هر بار به اندازه دو سه روز جیره به او می‌دادند در حالی که پیش از آن در اکثر اقالیم عالم حکم او نافذ بود. همچنین در روایتی دیگر گوید تمام فرزندان کوچک سلطان که همراه ترکان خاتون بودند کشته شدند، غیر از کماخی شاه که کودک خردسالی بود و او را به ترکان خاتون سپردند روزی ترکان خاتون سر بچه‌ی کوچک را شانه می‌کرد و می‌گفت امروز دلشوره‌ی عجیبی دارم علت را نمی‌دانم. در همین وقت عده‌ای آمدند و بچه را گرفتند و خفه کردند و آن ظلم‌هایی که در حق مردم می‌کرد بر سرش آوردند.»[1]


 



[1] - زنان فرمانروا، تألیف دکتر جهانبخش ثواقب، انتشارات نوید شیراز، 1386، صص 114 تا 119

2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، 223