شاه اسماعیل اول در خانوادهای متولد شده است که از جانب پدر و پدر بزرگ حداکثر سوء استفاده از مذهب را انجام داده و دستورات بسیار ظالمانهای را نسبت به پیروان اهل تسنّن صادر کرده است. مهمترین علت این اوامر و تبلیغات را باید در جهت مبارزه و انتقامگیری از رقبایی دانست که پیرو اهل تسنّن بودند. از ابتدای شروع فعالیّتهای سیاسی اجداد شاه اسماعیل سخنی از تأمین منافع ملی و ایران مطرح نیست و بعد از قدرت یافتن شاه اسماعیل است که با تصرّف نواحی غربی و مرکزی ایران و در نهایت بعد از غلبه بر شیبک خان ازبک سیستم حکومتی یک پارچه را در ایران شکل میدهند. این اقدام بزرگ وی که بعد از اسلام بی سابقه بود قابل تقدیر است؛ امّا شاه اسماعیل با استفاده از مذهب و بدون توجّه به اعتقادات قلبی و با کمک تخیّلات و خواب دیدن و رؤیاها، چنان به اجرای بخشی از دستورات مذهبی فرمان میدهند که شاید فراتر از اهداف فدائیان اصلی و اولیّهی وی چون حسین بیک لـله و دده بیک طالش، خادم بیک خلیفه، رستم بیک قرامانی، بیرام بیک قرامانی، الیاس بیک ایغور اوغلی و قرای پری بیک قاجار بوده است.[1] با اطمینان میتوان گفت که شاه اسماعیل بعد از کشته شدن پدر و دوران تبعید و اسارت و همچنین در دامان مادری که در فضای اعتقادات مذهب مسیحی و تنشهای سیاسی پرورش یافته بود، به بالاترین مقام معنوی شیعه دست مییابد. در این رابطه برای آشنا شدن به آن گرایش مذهبی به مراحلی از زندگی وی باید توجه داشت. دکتر احمد تاجبخش مینویسد: «شیخ حیدر سه پسر داشت به نامهای ابراهیم میرزا، اسماعیل میرزا و سلطان علی که جانشین پدر شد. کمکم پیروان شیخ حیدر و جمع کثیری از صوفیان به دور وی جمع شدند و او را تحریک به گرفتن انتقام خون پدر کردند؛ ولی به فرمان سلطان یعقوب بایندری، اسماعیل و دو برادر و مادرش را در قلعهی اصطخر فارس زندانی کردند و بعد از چهار سال به فرمان رستم میرزا آزاد و روانهی تبریز شدند و سپس آنها را روانهی اردبیل کردند. بازگشت پسران شیخ حیدر به شهر اردبیل برای صوفیان وفادار و پیروان جانباز صفوی پیروزی بزرگی بود. وقتی این خبر در سرزمینهای صوفی نشین منعکس گردید صوفیان از هر جهت متوجّه آذربایجان شدند و سیل هواخواهان صفوی رستم میرزا را نگران کرد و بنا به پیشنهاد درباریان رستم میرزا، سلطان علی و سایر برادران و مادر آنها را به اردوی خود خواند و زیر نظر نگه داشت؛ ولی در اثر ترس از نهضت سرخ کلاهان در صدد کشتن سلطان علی برآمد. ولی چون سلطان علی متوجه شد به سوی اردبیل فرار کرد و بعداً با سپاهی به استقبال دشمن رفت و در جنگی که میان او و رستم میرزا در گرفت، کشته شد.(899 ه)
اسماعیل با برادر دیگرش ابراهیم به لاهیجان فرار کرد و در جامع ابیض رشت پنهان شد. رستم میرزا که وجود آن دو را برای خود خطرناک دید در صدد رفع آنها برآمد، ولی خود از میان رفت. اسماعیل میرزا مدّت پنج سال در پناه قدرت فرمانروایان شیعی گیلان (کارکیا میرزاعلی) و صوفیان بود. مریدان وفادارِ شیخ حیدر چون از موقعیّت ضعف جانشینان یعقوب، پادشاه بایندری آگاه شدند از موقعیت استفاده کردند و موجبات قیام اسماعیل را فراهم ساختند. از طرف دربار آققویونلو مکرراً نمایندگانی برای تحویل گرفتن اسماعیل به لاهیجان فرستاده و هر دفعه کارکیا از وجود اسماعیل اظهار بی اطلاعی میکرد. در آخرین دفعه کارکیا دستور داد که اسماعیل را در سبدی گذاشتند و با طنابی به درخت آویزان کردند. آن وقت در مقابل نمایندگان رستم بیک آققویونلو قسم یاد کرد که اسماعیل در خاک لاهیجان نیست. در اواخر سال 905 که حکومت آققویونلو رو به زوال بود و اسماعیل به تحریک و یاری مریدانش برای گرفتن انتقام خون پدر قیام کرد و بالاخره الوند میرزا را شکست داد و عازم تبریز گردید و مقدمات سلطنت خود را با کمک پیروان وفادارش فراهم نمود.»[2]
با توجه به این موارد اسماعیل که دوران کودکی را در زندان به سر برده و با برخورداری از چنان مادری که با اعتقادات مسیحی پرورش یافته، جای سؤال است که چه عواملی به غیر از اهداف سیاسی در گرایشهای مذهبی وی نقش داشتهاند. به یقین قزلباشان و پیروانش بودهاند که آن نوجوان را به سمت سنّی کشی و بی رحمی و سنگدلیها که بیشترِ عقاید آنها از آناتولی گرفته شده بود، سوق دادهاند.[3] از دیدگاهی دیگر دکتر پارسادوست درباره گرایش مذهبی و شیعه گری شاه اسماعیل مینویسد: «توجه داشته باشیم که اسماعیل هنگامی که یک سال داشت و شیرخوار بود با مادر و برادرانش در زندان جای گرفت و مدت چهار سال و نیم در قلعهی اصطخر مرودشت فارس به سر برد. او در یک سالگی پدر متعصّب خود را از دست داد و شیخ حیدر فرصتی نیافت تا اسماعیل را با اصول آیین تازهاش آشنا کند و او را متعصّب کینه توز بار بیاورد. مورخان صفوی دربارهی مذهب حلیمه بیگی آغا، مادر اسماعیل و این که او مذهب شیعه داشته و یا در آن مذهب متعصّب بوده است سکوت اختیار کردهاند؛ ولی از قرینهها میتوان پی برد که او اگر مذهب شیعه داشته باشد در آن مذهب تعصّب نداشته است. مادر او، دسپینا کاترینا، شاهزاده خانم یونانی آن چنان به مذهب مسیحی خود پایبند بود که شرط ازدواج خود را با حسن بیک بر آن نهاد که مذهب مسیحی خود را حفظ کند. او همان طور که گفته شد برای آن که مراسم مذهبی خود را به جا آورد تعدادی کشیش نیز با خود از طرابوزان به دیاربکر آورده و تا پایان عمر نیز مسیحی باقی مانده بود. او نام دختر خود را نیز مارتا گذاشت و از گذاشتن نام معمول مسلمانان بر او خودداری کرد. مارتا پس از ازدواج با شیخ حیدر به حلیمه بیگی آغا موسوم گردید. پیداست مارتا با پرورش یافتن در دامان چنین مادری که منظماً در مراسم عشاء ربّانی در کلیسای خود شرکت میکرد و گمان غالب آن است که مانند بسیاری از مادران مسیحی، دختر خود را نیز به همراه میبرد، چگونه در باره مذهب شیعه میاندیشیده است. پدر مارتا، حسن بیک امیر مقتدر آققویونلو نه تنها مذهب شیعه نداشت؛ بلکه سنّی بود و در مذهب تسنّن نیز از تعصّب به دور بود. او آزاد اندیش و منزّه از تیرگیهای تعصّب بود. او با آن که با شجاعتها و تدبیرهای خود قدرت آققویونلو را به اوج رسانید و شاهان قدرتمندی چون جهانشاه قراقویونلو و ابوسعید تیموری را شکست داد و کشت و با سلطان مقتدر عثمانی، محمّد فاتح به جنگ پرداخت و یک بار نیز او را شکست داد، با همسر مسیحی خود به مدارا رفتار میکرد و به او اجازه داد که همچنان مسیحی بماند و مراسم مذهبی خود را در درون کاخ پادشاهی مرتباً انجام دهد. مارتا مادر اسماعیل تا پیش از ازدواج با شیخ حیدر در چنین کانون خانوادگی رشد و تربیت یافته و با چنان پدر و مادری به سر برده بود. در باره مذهب مارتا پس از ازدواج با شیخ حیدر نیز سکوت سنگینی برقرار است و اصولاً معلوم نیست که او مذهب شیعه را پذیرفته باشد. در هر حال با توجه به گذشتهی مارتا میتوان پذیرفت که مادر اسماعیل در زندان اصطخر فارس تعصّب داشتن در مذهب شیعه را به او تبلیغ نکرده است.
در باره علی بزرگترین برادر اسماعیل و این که او در باره مذهب شیعه و به ویژه آیین تازه پدرش چگونه میاندیشیده و چه کارهایی انجام داده است اطلاع دقیق در دست نیست. تنها گفته میشود که او جانشین پدرش گردید و مریدان صفوی نیز با همان شور و اشتیاق گذشته به دیدن او میآمدند و برای او نذرها و هدیهها میآوردند. بدین ترتیب روشن نیست که علی خود تا چه اندازه در مذهب شیعه تعصّب داشته و در زندان به برادر خردسال خود که حداکثر سن او موقع آزاد شدن، پنج سال و نیم بوده است چه مطالبی در باره مذهب شیعه در ذهن او جای داده است. ابراهیم برادر بزرگتر اسماعیل شناختهتر از علی است. هنگامی که علی در روستای شماسبی اردبیل ناگزیر به جنگ با ابیه سلطان گردید، به جای آن که ابراهیم را که بزرگتر بود به جانشینی انتخاب کند اسماعیل را که در آن هنگام 8 سال داشت و کوچکتر از ابراهیم بود، جانشین خود کرد. عدم انتخاب ابراهیم خود گواه آن است که او را نه تنها برای رهبری سیاسی؛ بلکه برای رهبری مذهبی نیز مناسب تشخیص ندادهاند. در تأیید این نظر اسکندربیک میگوید که او به درویشی و درویش نهادی متصّف بود، یعنی ابراهیم نه تنها روش درویشی، به مفهوم بیاعتنایی به امور دنیوی و دوری از هیاهوی آن را در پیش داشت؛ بلکه در نهاد خود و در ذات خویش نیز روحیه درویشی داشت. او در مورد مذهب شیعه و آیین پدرش چنان بی تفاوت بود که موقع ترک لاهیجان و بازگشت به اردبیل تاج 12 ترک حیدر را که کسوت منتسبان آن خاندان بود از سر برداشت و طاقیه که شعار تراکمه آققویونلو بود بر سر نهاد. او برای آن که جانش در امان بماند به راحتی پذیرفت که کلاه قزلباش را که تنها نشانه آشکار اعتقاد به طریقت صفوی به ویژه به آیین پدرش حیدریه بود به دور افکند و مانند ترکمانان سنّتی آققویونلو طاقیه بر سر بگذارد. شاید بدین سبب باشد که در سرنوشت او در هالهای از ابهام قرار دارد. مورخان صفوی در بارهی ابراهیم و فرجام کار او توضیحی نمیدهند و به درستی معلوم نیست که او پس از ترک لاهیجان چه سرنوشتی داشت و در کجا و چگونه درگذشت. بدین ترتیب ابراهیم که خود به مذهب شیعه حیدری پایبندی نداشته است، نمیتوانست تعصّب داشتن شیعهی حیدری را به اسماعیل خردسال در زندان اصطخر فارس تلقین کند.»[4]
[1]- آقای نجف لک زایی نیز در صفحه 113 کتاب چالش سیاست دینی و نظم سلطانی در باره علت گرایش سیاسی شاه اسماعیل و مریدانش و سپس با استفاده از فقهای شیعه در تحکیم و مشروعیت حکومت صفوی مینویسد: «علمای شیعه در استقرار اولیّهی سلسله صفویه هیچ نقشی نداشتهاند؛ بلکه سلسله صفویه بر اساس نظریهی سیاسی ویژهای که در دایرهی تصوف بین مرشد کامل و مریدان به وجود آمد و نظامی که میتوان از آن با عنوان خلیفهگری یاد کرد به قدرت رسیدند. مبنای اطاعت قزلباشان از شاه اسماعیل، اعتقاد آنان به اسماعیل به عنوان رئیس خانقاه اردبیل و نه آموزههای اجتهادی شیعه دوازده امامی بود. اما پس از تأسیس سلسله صفویه و گذر از مشروعیت پیشین که آمیختهای از آموزههای صوفیانه و قدرت تصوف و غلبه بر قلمرو ایران زمین بود، صفویان به فکر ادارهی مملکت و به عبارتی مشروعیت پسین افتادند. به نظر میرسد که مذهب شیعه تمام این کارکردها را در اختیار شاهان صفوی قرار میدهد. مسألهای که باعث شده بود شاهان صفوی از خطر نهفته در این تمایل غافل بمانند هنوز روشن نیست. ولی به احتمال فراوان میتوان گفت نگاه آنان به علمای شیعه مشابه نگاه عثمانی به علمای اهل سنت بود و یا این که منافع این رویکرد بیش از هزینهای بود که در صورت عدم اتّخاذ این سیاست ممکن بود شاهان صفوی بپردازند.»
[2] - ایران در زمان صفویه، تألیف دکتر احمد تاجبخش، کتاب فروشی چهر، 1340، انتشارات مهر، صص، 14تا 16
[3] - دکتر جهانبخش ثواقب در صفحه 771 کتاب تاریخ نگاری عصر صفویه اعلام مذهب تشیّع را از سوی شاه اسماعیل مهمترین تصمیم وی میداند و معتقد است که این اقدام فواید زیر را در برداشته است: «ا- توان یک ایدئولوژی مذهبی پویا را به خدمت دولت جدید درآورد و به این ترتیب به دولت قدرت داد تا بر مشکلات اولیه غلبه کند و نیز قدرت پیش بردن کشور را از درون بحرانهای جدّی که حکومت صفویه بعد از مرگ شاه اسماعیل با آن روبهرو شد، فراهم آورد. 2- این عمل تمایز آشکاری بین دولت صفویه و امپراتوری عثمانی به وجود آورد و به این ترتیب به دولت صفوی هویت ارضی و سیاسی داد. 3- رسمی شدن تشیّع توسط صفویه، موجب ایجاد آگاهی بیشتری نسبت به هویت ملی و بدین طریق ایجاد دولت متمرکزتر و قویتر میشد.»
-[4] شاه اسماعیل اول، پادشاهی با اثرهای دیرپای در ایران و ایرانی، دکتر منوچهر پارسا دوست، شرکت سهامی انتشار، 1375 صص 342 تا 344
5- آینه عیبنما، نگاهی به فریاد کاخهای صفوی، علی جلالپور، ص 263
یکی از نکات برجسته در ویژگی شخصیّت شاه اسماعیل اول خونریزی و بی رحمیهایش میباشد که وی را در ردیف خونخواران تاریخ قرار داده است. در مورد شکل گیری این خصایل باید به دوران کودکی و تربیت او توجه داشت. بعد از کشته شدن شیخ حیدر و سیر حوادث دیگر پیروانش به خاطر ترویج عقاید افراطی و یا به خاطر کسب قدرت و امور دنیوی از تنها بازمانده صفوی به شدّت حمایت کردند. قزلباشان چنان در افکار او تأثیر گذاشته بودند که شاه اسماعیل دچار پندارهای کاذب شده و به این باور رسیده بود که یک رسالت الهی بر عهده دارد تا در ترویج مذهب شیعه بکوشد. این دیدگاه در مورد سپاهیانش نیز صدق میکرد و خود را شکست ناپذیر میپنداشتند. دکتر منوچهر پارسا دوست در باره عقاید افراطی سپاهیان شاه اسماعیل به نقل قول مینویسد: «این پادشاه را به خصوص سپاهیانش میپرستیدند و بسیاری از آنان بی جوشن و زره میجنگند و از مردن در راه سرور خود خرسندند. با سینههای برهنه به میدان جنگ میروند و فریاد میزنند «شیخ، شیخ» که در زبان فارسی به معنی خدا است. دیگران او را پیغمبر خدا میدانند؛ امّا همین قدر مسلّم است که همه معتقدند که او نخواهد مرد!»[1] سرانجام بعد از تباهی و خسارات وارده بر مردم، شاه اسماعیل نیز قربانی ستایشها و تملقهای مردمی شد که بر پایهی اعتقادات نا صواب از او بت ساخته بودند و جای شگفتی است که چرا علمای مذهبی و مفسرّانی که در جهت تکمیل عقاید شیعه تلاش کردهاند در توجیه اعمال پادشاهان صفوی کوشیده و حتی عدم انجام بعضی فرایض مذهبی را برای آنان قابل قبول دانستهاند در صورتی که اگر مردمی عادی و بیگناه مرتکب چنین عملی میشدند بلافاصله باید در آتش قهر و غضب آنان میسوختند؟ «شگفت آور این است که شاه اسماعیل با وجود برداشتی از جوهر وجود خود، نه تنها از ارتکاب اعمال خلاف مذهب اسلام، بلکه حتی از ارتکاب زشتترین اعمال شنیع احتراز نکرد. طبق اظهار بازرگانان ونیزی که در تبریز اقامت داشت، او هنگامی که دومین بار به تبریز آمد کاری بس ننگین از او سر زد؛ زیرا فرمان داد تا 12 تن از زیباترین جوانان شهر را به کاخ هشت بهشت ببرند و با ایشان عمل شنیع انجام داد و سپس آنان را با همین نیّت به امرای خود داد. اندکی پیش از آن دستور داده بود تا 10 تن از اطفال مردان محترم را به همان نیّت دستگیر کنند. چنین اعمال ننگینی از سوی کسی انجام شده که ضمن ادعاهای گوناگون، خود را دارای رسالت الهی برای ترویج مذهب شیعه و ایجاد اعتقاد راسخ مذهبی در مردم ایران میدانسته است و مردم پیرامون او نیز این باور را در او تقویت و ریشهدار میکردند.»[2]
پناهی سمنانی هم با استفاده از روایت همین سیاح ونیزی و پس از غلبهی شاه اسماعیل بر الوند آققویونلو و فتح تبریز مینویسد: «روز دوّم خود را به دروازه تبریز رسایند و چون با مقاومتی مواجه نشد آن جا را گشود و به باد یغما گرفت. سپس چون میخواست از سرداران و بزرگانی که با شیخ حیدر در نبرد دربند پیکار کرده بود و در مرگ او دست داشتند، انتقام گیرد، دستور داد تا جسدهایشان را از گور بیرون آورند و بر سرِ بازار بسوزانند. هنگامی که لاشهها را به بازار میبردند اسماعیل دستهای از دویست روسپی و چهارصد دزد در برابر آنها به راه انداخت و چون میخواست که آن بزرگان را بیشتر خفیف و خوار کند فرمان داد تا سر دزدان و قحبگان را بریدند و با اجساد آن بزرگان در آتش سوختند. اسماعیل بدین امر نیز راضی نشد تا نامادریش را نزد او آوردند. این زن پس از مرگ شاه اسماعیل به عقد یکی از اعیان درآمده بود که در واقعهی دربند از هواداران شاه مغلوب بود. اسماعیل به او ناسزا گفت و از هر راهی که میتوانست وی را اهانت و ملامت کرد و سرانجام فرمان داد تا چند زن فرومایه و ناشایسته را به سزای اندک بی حرمتی که در حق پدرش کرده بود، سر بریدند.
اسماعیل در تبریز با هیچ مقاومتی روبرو نشد. با این همه بسیاری از مردم شهر را قتل عام کرد. حتی کسانش، زنان آبستن را با جنینهایی که در شکم داشتند، کشتند. سیصد تن از زنان روسپی را به صف درآوردند و هر یک را به دو نیمه کردند. سپس هشتصد تن از ملازمان را که در دستگاه الوند پرورش یافته بودند سر بریدند. حتی همهی سگان تبریز را کشتار کردند. گمان نمیکنم از زمان نرون چنین ستمکاره خون آشامی به جهان آمده باشد. همین تاجر که شاه اسماعیل را هنگام شرکت در جشنهای پیروزی تبریز دیده است روایت میکند که در حین بازی (تیراندازی) دو پسر زیبا در کنار شاه میایستادند که یکی تنگی در دست داشت و دیگری بشقابهایی پر از شیرینی. هنگامی که اسماعیل میآساید، آن دو پسران با شراب و شیرینی به او نزدیک میشدند و او به خوردن و نوشیدن میپردازد. مشاهدات این تاجر واقعاً خواندنی است و ابعاد مختلفی از زندگی این خدای دروغین و خلقیات مردم زمانهاش را باز مینماید. سیمای ظاهری شاه اسماعیل را در سی و یک سالگیاش چنین توصیف میکند. بسیار زیبا و صاحب وقار و میانه بالاست. صورتی دلپسند و پیکری نیرومند و شانههایی کم پهنا دارد. ریشش را میتراشد و سبلت میگذارد. ظاهراً مردی پُر مو به نظر نمیآید. مانند دوشیزگان دوست داشتنی و چون غزالان چابک است. از تمام امرای خود قویتر است. در تیراندازی چنان مهارت دارد که از ده سیب، شش عدد را فرو میافکند. هنگام مشق آلات طرب مینوازد و دختران رقّاص به شیوهی خود در ستایش اسماعیل پایکوبی میکنند. این صوفی را مردم کشورش مانند خدا دوست دارند و تعظیم و تکریم میکنند. به خصوص سپاهیانش که بسیاری از آنان بی زره به جنگ میروند و انتظار دارند که اسماعیل نگهدارشان باشد. از این رو با سینههای برهنه به پیش میتازند و فریاد میزنند شیخ شیخ. نام خدا را در سراسر ایران فراموش کرده و فقط نام اسماعیل را به خاطر سپردهاند. مسلمانان میگویند لاالهالالله، محمّد رسولالله؛ اما ایرانیها میگویند لااله الالله، اسماعیل ولیالله.»[3]
با توجه به مطالب ذکر شده شاید این شبهه پیش آید که چرا شاه اسماعیلی که با شعر و ادبیات و مدح ائمّه سر و کار داشته است از اقدام هر جنایتی رویگردان نبود؟ او در اجرای کشتار خود تفاوتی بین مردم قائل نبود و فقط به خونریزی و اهداف سیاسی فکر میکرد. دکتر عبدالحسین نوایی در تعلیقات کتاب تکملةالاخبار مینویسد: «قاضی کمالالدّین میرحسینی یزدی میبدی، متخلّص به منطقی مردی دانشمند و متکلّم و شاعر و صوفی و ریاضی و حکمی بوده و در محضر ملا جلال دوانی و دیگر دانشمندان شیراز فنون معقول و منقول، خاصّه تصوّف و حکمت و هیأت آموخته و در شعر و معمّا مهارتی یافته است به اتّهام تسنن به فرمان شاه اسماعیل صفوی به آتش قهر سوخت. تألیفات وی عبارت است از:
1 – جام گیتی نما به فارسی در حکمت و فلسفهی قدیم که در سال 897 هجری تألیف شده و در پاریس با ترجمه لاتین به چاپ رسیده 2- حاشیهی تحریر اقلیدس خواجه نصیرالدین طوسی 3- حاشیه شرح ملخّص قاضی زادهی رومی در هیأت 4- دیوان معمیات 5- شرح حدیث صعدنا در الحقایق از امام حسن عسکری (ع) 6- شرح دیوان منسوب به مولیالموالی علیبن ابی طالب همراه با دیباچه ارزنده و مفصّلی در عقاید و آداب و رسوم و مراتب سیر و سلوک انسانی 7- شرح شمسیّه 8- شرح طوالع 9- شرح کافیهی ابن حاجب 10- شرح هدایای اثیریه در حکمت معروف به شرح میبدی »[4]
[1] - شاه اسماعیل اول، پادشاهی با اثرهای دیرپای در ایران و ایرانی، نوشته دکتر منوچهر پارسا دوست، چاپ اول، 1375، شرکت سهامی انتشار، ص 455
[2] همان، ص 459
[3] - شاه عباس کبیر، مرد هزار چهره، تألیف محمّد احمد پناهی سمنانی، 1369، چاپ اول، ناشر کتاب نمونه صص 29 و 30
[4] - تکملةالاخبار، تصنیف عبدی بیگ شیرازی (نویدی)، با مقدمه و تصحیح و تعلیقات دکترعبدالحسین نوایی، 1369 چاپ اول ص 179
5- آینه عیبنما، نگاهی به فریاد کاخهای صفوی، علی جلالپور، ص259
شاه اسماعیل بیشتر دوران کوتاه زندگی خود را در اسارت و مبارزه با دشمنان گذرانیده و در این ایّام کمتر نشانی از گرایش و ذوق ادبی وی دیده میشود و تنها در زمان جنگ و غلبه بر دشمنان است که از بی رحمی وی در تبلیغات مذهب سخنی مطرح گردیده است. تمام مراحل رشد و ترقی وی را به جز ویژگیهای شخصی و ارثی باید ناشی از تلقین افکار مریدان و پیروانش دانست که هیچ آشنایی با فرهنگ و تمدن ایرانی نداشتند. مورّخان بعد از مرگ وی برخی صفات را مبنی بر شایستگی علمی و فرهنگی به شاه اسماعیل منتسب ساختهاند که چندان قابل پذیرش نیست و از نظر عقلی مورد تردید جدّی میباشد، زیرا تمام زندگی وی با تبعید و اغتشاشات و جنگهای داخلی و خارجی توأم بوده و با آموختن و آموزشی که منجر به خلق اشعاری چون خطایی نامه باشد، منافات دارد. در باره آموزش و یادگیری اسماعیل اطلاعات دقیقی وجود ندارد و تنها به این نکته اشاره گردیده که کارکیا میرزا علی دستور داد تا مولانا شمسالدین لاهیجانی برای آموزش وی مأمور شود تا زبان عربی و فارسی و به ویژه قرآن را به وی بیاموزد. روایتی است که میگوید اشعار منسوب به شاه اسماعیل اول صفوی مربوط به شاه اسماعیل ختایی در آناتولی میباشد که با همین نام اشعار زیادی به زبان ترکی در مدح علی (ع) و امامان شیعه سرودهاند. ایشان از پیروان نهضت بکتاشیه و سپس شیخ بدرالدین در آناتولی میباشد. شاه اسماعیل ختایی به زبان فارسی نیز آشنا بوده و اشعاری را به تقلید از عارفان ایرانی سروده است. او از شیعیان اهل حق بود که هنوز هم تحت عنوان علی اللهی وجود دارند.[1] به اعتقاد بسیاری شاه اسماعیل و قزلباشان از تاریخ و فرهنگ ایران چیزی نمیدانستند و یکی از علل افزایش پیروان از منطقهی آناتولی تنها به خاطر تاراج و غارت بوده است. اوّلین متنی که به اشتباه شاه اسماعیل را شاعر دانسته تحفه سامی از سام میرزا پسر وی میباشد. فیروز منصوری با مقایسهای که در منابع ایران و ترک انجام دادهاند بدین نتیجه دست یافته است که اشعار منتسب به شاه اسماعیل جعلی و دروغ میباشد. وی در قسمتی از مطالب خود مینویسند: «از اولیّن دههی قرن دهم هجری تا پایان سدهی مزبور، تاریخها، تذکرهها، سفرنامهها و مجموعههای ایرانی و خارجی متعدّدی تدوین یافته و هر یک به نوعی از شاه اسماعیل و سرگذشت او داستانها نوشته و داد سخن دادهاند. در هیچ کدام از این تواریخ و تذکرههای قرن دهم از اشعار شاه اسماعیل و یا دیوان و تخلّص او مطلبی ننوشتهاند و یادی نکردهاند. این گونه ملاحظات که با مختصر تفکّر و تعمّق همراه باشد خواننده را از بیاساس بودن شاعری شاه اسماعیل مخصوصاً از تخلّص خطایی و سرودن اشعار ترکی او آگاه میسازد و دلیل دیگر آن که در موزههای معروف دنیا که از آثار دورهی صفوی کتابهای نفیس و تذهیب یافته و مصوّر با خطوط زیبا و مینیاتورهای بی مانند به معرض نمایش گذاشتهاند، آیا نباید در بین این شاهکارهای هنری نسخهای هم از دیوان خطایی پیدا شود؟ آیا بهزاد و شاگردانش که زیباترین مینیاتورها را در کتابهای خمسهی نظامی، حافظ، ناصرخسرو، سعدی، جامی، سنایی و شاهنامه فردوسی به کار برده و هنرآفرینی کردهاند و در زمان او شاهنامه خوانی رواج زیاد داشته است، نمیتوانستند از این دیوانِ دربار صفویه هم نسخهای به تذهیب و مینیاتور بیارایند؟ در نتیجه گمان میکنم که جواب سؤالات فوق منفی باشد؛ زیرا دیوان خطایی یک مجموعه تبلیغاتی تعالیم بکتاشی است که مخلوط با لهجهی ترکی عثمانی و جغتایی سروده شده و به تصریح و تأیید عموم نویسندگان در میان بکتاشیان و علویان «علیاللهیهای ترکیه» رواج و شهرت فراوان یافته است و در بین مردم ایران از اشعار دیوان مزبور تا کنون استفاده ادبی نشده است. در تعالیم بکتاشیان اشعاری در مدح ائمهی اطهار به ویژه حضرت علی (ع) و رنگ شیعهگری وجود دارد که منظور حاج بکتاش ولی میباشد.
مظهر نور نبی مخزن اسرار علی پیر ارکان طریقت حاج بکتاش ولی
در مورد آن که چرا حاج بکتاش را خودِ حضرت علی دانستهاند، میگوید حاج بکتاش هم موقعی که برای ارشاد مردم به ترکیه آمد، آنان نشان علی را از او خواستند. حاج بکتاش دست مبارک و پیشانی مبارکش را باز کرد و خالهای سبزی را که نشانهی حضرت علی (ع) بود به آنان ارائه داد و گفت من سرّ علی هستم. آنان ایمان آوردند و حاج بکتاش را خودِ حضرت علی دانستند و معتقد بودند که هر کس او را علی نداند، یزید است.
از شخصیّت حیدر که در نوشتههای بکتاشیان به کرّات دیده میشود منظور حضرت علی یا شیخ حیدر پدر شاه اسماعیل نیست؛ بلکه منظور از سلطان حیدر فرزند احمد یسوی است که بنا به روایت ولایت نامه، حاج بکتاش او را از زندان رهانید و به اتّفاق او اهالی بدخشان را به اسلام آورده و کفّار را مغلوب کرده است. ضمناً در نزدیکی آنکارا به نام حیدرالسلطان در دهکدهای مزار و مقبرهای بنا کردهاند که زیارتگاه بکتاشیان میباشد. در نتیجه با این تفاصیل و بدین ملاحظات نسبت دادن خطایی به شاه اسماعیل، به منزلهی این است که ادّعا کنیم بابک خرّمدین دربارهی اعراب و فتوحات آنان حماسهها سروده و نسبت به معتصم عباسی اظهار ارادت کرده است. با این که ستارخان جانبازیها و مردانگیهای صمد خان و عینالدوله را به نظم کشیده و چنین جانبداری از فداکاریهای سربازان روس و مناقب بدخواهان مشروطه را ستوده و به نام آنان دفتر و دیوان تنظیم کرده است. برای این که معلوم و مسلّم شود که تخلّص خطایی و دیوان خطایی برای مقاصد سیاسی و بهرهبرداری بر علیه صفویه در آن نهفته و تبلیغ شده است و مخالفان صفویه منظورهای خاصّی برای انتساب این دیوان به شاه اسماعیل داشتند و بلکه میخواستند این کتاب را وسیله قرار داده و به خانقاه اردبیل راه یافته و در بین صوفیان و طرفداران صفویه رسوخ و نفوذ پیدا کرده و از اوضاع و احوال درونی و امیال و مقاصد نظامی و جغرافیایی و بافتهای سیاسی و اجتماعی صفویان اطلاعاتی جمع آوری نمایند. برای پیشبرد همین مقاصد، مخالفان صفویه اقداماتی را در باره جعل این دیوان به عمل آوردهاند.»[2]
[1] - عقاید بکتاشیه در آناتولی توسط شیخ بدرالدین وارد مرحله نوینی شد و معتقد بود که شیخ طریقت حامل روح خدا است و ذات معصوم و منزه و واجب الوجود و واجب الطاعه است که تمام کائنات بر مدار اراده وی میچرخد. نظم جهان در دست اوست و بر مردم جهان دارای ولایت مطلقه است. او با تفسیر باطنی احکام اسلامی اطاعت از شیخ را نقطه محوری دین قرار داد و وجوب برگزاری عبادتهای شرعی چون نماز و روزه و حج را با تأویلاتی که از دین میکرد از دوش پیروانش انداخت. اصولاً تاتارها توجهی به احکام اسلامی نداشتند و تنها امر واجب در طریقت او محبت امام علی و اطاعت مطلق از شیخ و جهاد برای نشر دین بود. سپس نهضت شیخ بدرالدین حالت عصیان عمومی تاتارهای بکتاشی را بر ضد دولت عثمانی به خود گرفت. از آن جا که دولت عثمانی بر تمام اقوام ظلم و ستم میکرد حتی مسیحیان و یهودیان نیز به حمایت از نهضت شیخ بدرالدین برخاستند. در این ایام که طرفداران این نهضت توسط دولت عثمانی سرکوب میشدند نیای شاه اسماعیل اول در اثر رقابت بر سر ریاست مذهبی و سیاسی به جانب آناتولی کشیده شدند و کم کم جایگزین و حامی آن تاتارها شدند که سپس به داخل ایران کشیده شده و دولت صفوی را تشکیل دادند ولی در ابتدا همه تقیه میکردند.
[2] - رازهایی
در دل تاریخ، شاه اسماعیل شاعر نبوده و دیوانی هم نداشته است، فیروز منصوری، 1337،
انتشارات آگاه، برگرفته از صفحات 12-13 – 17- 33- 37 -46- 76 و در تأیید سخنان
مؤلف که عثمانیان برای نفوذ و کسب اطلاعات و تفرقه بین ایرانیان برنامه داشتهاند،
میتوان به دوران اغتشاشات زندگی شاه اسماعیل دوم و زندگی پری خان خانم و عامل
نفوذی عثمانیان اشاره کرد.
3 - آینه عیبنما، نگاهی به فریاد کاخهای صفوی، علی جلالپور، ص 255
هنگامی که اسماعیل میرزا با کمک پیروان خود بر شهر تبریز مسلّط شد و اعلام پادشاهی کرد کشور ایران به صورت ملوکالطوایفی در دست حکّام محلّی بود و هر یک از آنان همانند پادشاهی مستقل البته با عنوان شاه ایران حکمرانی میکردند. در افغانستان ظهیرالدّین (بابر) از نوادههای ابوسعید در کابل حکومت میکرد که در سال 911 به هندوستان حمله کرد و سلسلهی مغول را در هند تأسیس نمود. در خراسان یکی از نوادههای امیر تیمور به نام سلطان حسین میرزا بایقرا و بعد از فوت وی پسرش بدیعالزّمان میرزا حکومت را در دست گرفت و در موقع تشکیل حکومت صفوی بسیار ضعیف شده بودند و به همین دلیل شاه اسماعیل به راحتی بر خراسان تسلط یافت. آذربایجان در اختیار الوند بیک آق قویونلو بود و در همین زمان سلطان مراد در عراق عجم و ابوالفتح بیک بایندر در کرمان حکومت داشتند. در شیروان و قسمتی از ارمنستان هم یکی از امرای آق قویونلو به نام شیروان شاه حکومت میکرد که سلطان جنید در جنگ با او کشته شده بود. در قسمتهای دیگر ایران مانند یزد، عراق عرب، دیاربکر، ارمنستان امراء دیگری حکومت میکردند. البته لازم به ذکر است که حکومت عثمانی از مدتها قبل تأسیس شده بود و به اجمال از چگونگی تشکیل دولت عثمانی میتوان گفت که حدود 30 سال پس از وفات مؤسّس نهضت بکتاشیه در آناتولی، قبیلهای ترک نژاد به نام اوغوز از آسیای میانه وارد منتهی الیه غرب آناتولی شدند و با تصرّف شهر بورسا تشکیل حکومت دادند. در سال 711 ه ق اورخان بیگ فرزند عثمان با نیّت جنگ با کفّار شهر بورسا را که مسیحی نشین بود به تصرف خود درآورد و ساکنان آن را مجبور به مسلمانی کرد. پس از آن که در این شهر تشکیل حکومت داد از تاتارها و ترکان آناتولی دعوت کرد که برای جنگ با کافران به او ملحق شوند. او سپس در خلال چهار سال شهرهای بزرگ مسیحی نشین سواحل غربی آناتولی را یکی را پس از دیگری به تصرف درآورد و دولت عثمانی را تشکیل داد. «نیای اولیه عثمانیها غازی عثمان (656 - 718 ه ق) یکی از امرای مرزی شمال غربی سرزمین آناتولی بود که در کنار سایر امیر نشینان ترکمن در این منطقه برای کسب موقعییتی برتر تلاش میکرد و بعدها مراد اول پسر اورخان با موفقیتهایی که در آناتولی و روملی به دست آورد دولت عثمانی را به دولتی مبدل ساخت که تا زمان سلطان محمّد فاتح و فتح قسطنطنیه در سال 857 ه ق به دست وزرای و امرای ترک اداره میشد؛ امّا بعد از فتح قسطنطنیه و بر آمدن عناصر دوشیرمه[1] در ساختار دولت عثمانی کوششهای وسیعی برای تسلط هرچه بیشتر بر آناتولی و قطع نفوذ امرای ترک به عمل آمد.»[2]
دکتر غلام سرور با دقّتی بیشتر در باره اوضاع سیاسی ایران و مقارن با زمان ظهور صفویان مینویسد: «هنگام جلوس شاه اسماعیل بر تخت سلطنت آذربایجان (اوایل 907/ اواسط 1501) ایران در میان فرمانروایان زیر تقسیم شده بود.
1 – سلطان مرداد بن یعقوب میرزا ابن امیر حسن بیک در عراق عجم و فارس
2- باریک بین پرناک در عراق عرب
3- قاسم بیک ابن جهانگیر بیک (برادرزاده امیر حسن بیک) در دیاربکر
4- مراد بیک بایندر در یزد
5- محمّد کرّه در ابرقو
6- ابوالفتح بیک بایندر در کرمان
7- قاضی محمّد کاشانی به اتفاق جلالالدین مسعود در کاشان
8- حسین کیای چلاوی در خوار، سمنان و فیروزکوه
9- سلطان حسین میرزا در خراسان»[3]
شاه اسماعیل بعد از جشن نوروزی بهار 907ه.ق به تعقیب الوند میرزا در آذربایجان رفت و وی را فراری داد. در سال 908 سلطان مراد را در عراق شکست داد و محمّد کره را که با فرستادن هدایایی تسلیم شده بود در حکومتش ابقاء کرد. شاه اسماعیل در روز شنبه ربیعالثانی 909 به شهر شیراز وارد شد و آن جا را تصرّف کرد و در زمستان همین سال خبر یافت که حاکم تبریز الیاس بیک ایغور اوغلی و سربازانش توسط حسین کیا به صورتی ناجوانمردانه و در حالتی که تسلیم شده بودند به قتل رسیدهاند، به این جهت برای مبارزه با وی به فیروزکوه لشکر کشید و در 27 ذی قعده 909 تمام افراد قلعه را که تعداد آنان را ده هزار نفر ذکر کردهاند از دم تیغ گذراند و قلعه را با خاک یکسان ساخت. حسین کیا را دستگیر و در قفسی زندانی کرد؛ اما حسین کیا که مرگ را حتمی دید خودکشی کرد؛ ولی شاه اسماعیل جسد وی را نگه داشت تا این که در میدان نقش جهان با جمعی دیگر به آتش کشید.[4] اقدام بعدی شاه اسماعیل مبارزه با شورش محمّد کره در یزد میباشد که روایت شده است که وی را پس از دستگیری در میدان نقش جهان با جسد حسین کیا و تعدادی دیگر به آتش سوزانید.[5] روایت است که شاه اسماعیل به هنگام سوزاندن محمّد کره دستور داد تا زن و فرزندان و افراد خاندان وی را به اصفهان آوردند. او سپس دستور داد در میدان شهر خرمنی از آتش برافروختند و تمامی آنها را از زن و مرد و بزرگ و کوچک زنده زنده در برابر چشمان محمّد کره از درون قفس که شاهد شکنجههای آنها بود در آتش سوزاندند و خود محمّد کره را با همان قفس در آتش افکندند. این حادثه مصادف با ورود سفیر عثمانی همراه بود که میخواست عظمت دولت صفوی را به آنان نشان بدهد.
همان گونه که اشاره شد تمام ایران در دست امیران محلی بود و هر یک برای خود استقلال داشتند و ایران همانند کشتیای بود که در بحرانهای طوفانی به هر مسیری که قدرت بیشتر بود دست به دست میگشت و این مردم بودند که در فلاکت و بدبختی پایان ناپذیر گرفتار شده بودند. شاه اسماعیل تمام نواحی ایران را به همان شیوه که با مردم تبریز برخورد کرده بود به تصرّف خود درآورد. آن قتل و کشتار و سوختنها علاوه بر حاکمان شامل بسیاری از انسانهای بیگناهی گردید که کوچکترین دخالتی در امور نداشتند. در این ایّام شیبک خان ازبک بعد از فوت سلطان حسین میرزا در سال 913 از ماوراءالنهر با لشکریان فراوان به خراسان حمله کرد و به مدت سه سال در آن جا حکومت کرد. کمکم در اثر نخوت و غرور خواهان سلطنت عراق و آذربایجان نیز شد. عوامل مختلفی باعث جنگ بین شاه اسماعیل و شیبک خان میباشد؛ ولی دو عامل مهم در تحریک جنگ نقش اصلی را داشته است. اول قدرت طلبی خود شیبک خان و دیگری تندرویهای مذهبی شاه اسماعیل در کشتار سنیّان بوده است که شیبک خان حمایت از آنان را وظیفه دینی خود میدانست. از طرف دیگر شاه اسماعیل نیز بسیاری از نقاط را تصرّف کرده بود و علاقه داشت خراسان را که عموماً جزء ایران و کانون فرهنگ و ادب ایران بود به تصرّف خود درآورد و اصلاً مایل نبود که آرامگاه شیعیان در دست شیبک خان سنّی باشد.[6] شیبک خان در سال 915 نیرویی به کرمان فرستاد و آن جا را غارت کردند و در همین سال نامهای به شاه اسماعیل ارسال داشت که خواهان تصرّف ایران و مکه و مدینه شده بود. شیبک خان در محتوای این نامهها به حالت تحقیرآمیزی به شاه اسماعیل نوشته بود که زمینه و امکانات را برای زیارت وی به مکه را فراهم سازد. شاه اسماعیل نیز در جواب پاسخ داده بود که وی نیز قصد زیارت آرامگاه امام رضا (ع) را دارد. شیبک خان برای حمله به شاه اسماعیل ابتدا تصمیم گرفت که مردم هزارهی افغانستان را که شیعه بودند از بین ببرد و سپس به سراغ شاه اسماعیل برود. شیبک خان از آنان شکست سنگینی خورد و به هرات باز گشت. از آن سوی نیز شاه اسماعیل برای جنگ با شیبک خان آماده میشد و در تدارک جمع آوری سپاهیان بر علیه او بود. شاه اسماعیل در سال 916 از سلطانیه به ری و سپس به سوی دامغان رفت. شیبک خان که تازه از جنگ با مردم هزاره باز گشته بود و توان مقابله را با خود نمیدید در اواخر رجب 916 به مرو گریخت و از دیگران کمک خواست. شاه اسماععیل به راحتی مشهد را تصرّف کرد و به زیارت بارگاه امام رضا رفت. دکترمنوچهر پارسا دوست درباره شرح حال جنگ و سرانجام شیبک خان مینویسد: «شاه اسماعیل یکی از سرداران خود به نام دانه محمّد را به عنوان پیشقراول سپاه به سوی مرو فرستاد. شیبک خان نیز دو نفر از سرداران خود به نام جان وفا و قنبر بیک را به دفع او گماشت. دو نیرو در روستای طاهرآباد در چهار فرسنگی مرو با یک دیگر رو به رو شدند. با آن که دانه محمّد در آن جنگ کشته شد ازبکان شکست یافتند و به داخل قلعه مرو گریختند. شاه اسماعیل قلعهی مرو را در 20 شعبان 916/ 21 نوامبر 1510 محاصره کرد. هر روز گروهی از ازبکان از قلعه بیرون میآمدند و با قزلباشان به جنگ میپرداختند. آنان حملههای ازبکان را شجاعانه دفع میکردند. چون در نبردهای روزانه ازبکان عموماً شکست میخوردند و به قلعه باز میگشتند شیبک خان از فرستادن نیرو به خارج از قلعه خودداری کرد و در داخل قلعه به پایداری برخاست. او در نظر داشت تا رسیدن نیروهای کمکی به دفاع بپردازد و پس از رسیدن آنها راههای رسیدن آذوقه به سپاه شاه اسماعیل را ببندد تا لشکریان و چهارپایان دچار کمبود آذوقه و علوفه شوند. آن گاه همه نیروها را بسیج کند و با حملههای دسته جمعی و پیاپی شاه اسماعیل و سپاهیانش را سرکوب نماید. شاه اسماعیل با توجّه به خودداری شیبک خان از جنگ روزانه و با توجّه به استحکام باروها و برجهای قلعه چون گشودن قلعه را دشوار دید و از طرفی مایل بود که به هر نحو هست با نیروهای شیبک خان به جنگ بپردازد به نیرنگ متوسّل شد و در چهارشنبه 28 شعبان 916 از محاصره قلعه دست کشید و به سوی محمود آباد در سه فرسنگی مرو حرکت کرد. او نامهای برای شیبک خان ارسال داشت و در آن نوشت تو با ما وعدهی ملاقات در عراق و آذربایجان کرده، به آن وفا ننمودی و ما به وعدهی خود وفا کرده به خراسان آمدیم. مع هذا در آن جا هم به مقابله ما ور نیامدی. الحال بعضی قضایا در آذربایجان روی داده که بازگشتن ما لازم شده، بنا بر آن کوچ کرده میرویم.[7]
شاه اسماعیل، امیربیک موصلو مهردار را با 300 سوار نزدیک پل محمود آباد گذاشت و خود در چهارشنبه 28 شعبان به روستای تلغتان در نزدیک آن رفت. شاه به او تأکید کرد هر وقت نزدیک شدن سپاه ازبک را مشاهده کرد بدون آن که جنگ کند به حالت فرار خود را به اردوی شاهی برساند. از بخت بلند شاه اسماعیل و از نادانی شیبک خان، نیرنگ شاه اسماعیل موثّر افتاد. شیبک خان که غرور شخصی و غرور پیروزیهای گذشته او را از دور اندیشی باز داشته بود ترک محاصره و عقب نشینی شاه اسماعیل را نشانهی ضعف و ترس او دانست و در صدد برآمد که به تعقیب نیروی شاه اسماعیل بپردازد. سرداران ازبک، جان وفا میرزا و قنبربیک اقدام شاه اسماعیل را نیرنگ جنگی دانستند و از خان ازبک تقاضا کردند تا چند روز دیگر که نیروهای عبیدخان و تیمور سلطان خواهند رسید در قلعه بماند و آن را ترک نکند و پس از رسیدن نیروهای کمکی آن گاه دسته جمعی به نیروهای قزلباش حمله نمایند. شیبک خان پیشنهاد سرداران خود را نپذیرفت و آنان را مورد پرخاش قرار داد و گفت که از قزلباشان میهراسند. مغول خانم زن شیبک خان نیز جانب او را گرفت و پس از سرزنش سرداران گفت: شما با نامه خود شاه اسماعیل را به جنگ طلب کردید او از راه دور به مرو آمد و شما خاکِ بی ناموسی بر سر خود پاشیده از شهر بیرون نرفتید. شیبک خان که از گفتهی زنش تحریک شده بود روز جمعه 30 شعبان 916 با نیروهای خود از قلعه بیرون آمد. امیرخان موصلو با مشاهدهی هجوم ازبکان طبق دستور شاه اسماعیل با تظاهر به فرار از برابر خان ازبک گریخت و به اردوی شاهی پیوست. شیبک خان که از فرار نیروی اندک امیرخان در گمان خود در باره ضعف و ترس قزلباشان پابرجا شده بود به سرعت به دنبال آنان شتافت. او پس از عبور از پل محمود آباد با عمده قوای قزلباشان روبهرو شد و دانست که به دام افتاده است. چون از جنگ گریزی نبود به آرایش نظامی پرداخت. قزلباشان با مشاهدهی او در میدان جنگ، جسورانه به سپاه ازبکان حمله نمودند و آن را درهم شکستند. قنبربیک و جان وفا میرزا دستگیر و به دستور شاه اسماعیل کشته شدند. شیبک خان با 500 نفر از همراهانش به محلی که چهار طرف آن دیوار بود پناه برد. برون سلطان تکلو با افراد خود آن را محاصره کرد. سرانجام به علت کثرت تعداد ازبکان و تنگی جا، بسیاری از آنان زیر دست و پای یکدیگر و یا اسبان مردند و بقیّه به دست قزلباشان کشته شدند. جسد شیبک خان را که از زیر هجوم ازبکان خفه شده بود بدون آن که زخمی و جراحتی داشته باشد در میان آنان یافتند.[8] قزلباشان سر او را بریدند و به نزد شاه اسماعیل آوردند. به دستور او سر شیبک خان را پوست کندند. پوست را پر از کاه کردند و برای سلطان بایزید دوم سلطان عثمانی فرستادند.[9]
شاه اسماعیل که سخت دل و وجودش از زهر کینه توزی مالامال بود دستور داد جسد شیبک خان را به حضور او آوردند. هنگامی که جسد بی سر امیر ازبکان را به نزدش آوردند پادشاه کینه خواه سه ضربت از شمشیر خونریز ذوالفقار آسا بر شکمش زدند و دو دست او را قطع نمودند و به لفظ گهربار ادا فرمودند که هر که سر مرا دوست دارد از گوشت دشمن من طعمه سازد. از مردم صحیحالقول خصوصاً خواجه محمود ساغرچی (وزیر شیبک خان) نقل کردهاند که به مجرّد استماع این فرمان کوشش و ازدحام جهت اکل گوشت میّتهی شیبک خان به مرتبهای رسید که صوفیان تیغها کشیده قصد یکدیگر نمودند و آن گوشت متعفّن با خاک و خون آغشته را به نحوی از یکدیگر ربوده که مرغان شکاری در حال گرسنگی آهو را بدان رغبت از یکدیگر بربایند. شاه اسماعیل پس از صدور این فرمان دستور داد کاسهی سر شیبک خان را قدح سازند. استادان زرگر به موجب فرمان شاه والاگهر سر شیبک خان را در طلای احمر گرفته به جواهر گرانمایه زینت دادند و قدح را ساغر زریّن مجلس بهشت آئین نام نهادند.[10] شاه اسماعیل مجلس بزم و عیش ترتیب فرمودند و با امرا و ارکان دولت به عیش و کامرانی مشغول شدند و در آن بزمگاه قدح را به گردش درآوردند و به باده نوشی پرداختند. شاه اسماعیل پس از پیروزی بر ازبکان از سرهای کشته شدگان منارهها ساخت و به دستور او قزلباشان سه روز مرو را که از مسکن ازبکان بود غارت کردند. شاه اسماعیل یک دست شیبک خان را توسط یکی از یساولان قوی هیکل به نام محمّد تالش برای یکی از یاران وی فرستاد. محمّد نیز هنگامی که آقا رستم با ملازمان خود نشسته بود جسورانه وارد بارگاه او در ساری شد و دست شیبک خان را به دامان او انداخت و گفت: تو گفته بودی دست من و دامن شیبک خان، دست تو به دامن او نرسید، او حالا به دامان تو زده. محمّد خان این را بگفت و بدون آن که کسی جرأت کند مانع او شود بارگاه آقا رستم را ترک کرد. آقا رستم از آن تهدید چنان هراسان گردید که چند روز بعد درگذشت. شاه اسماعیل دست دیگر شیبک خان را توسط سلیمان بیک یساول ذوالقدر نزد ظهیرالدّین محمّد بابر فرستاد و پیام داد اگر شیبک خان دست تو را از سمرقند کوتاه کرد ما به لطف واهبالعطایا دست او را از دنیا کوتاه کرده جهت تو فرستادیم. شاه اسماعیل بعداً در هرات به کشتار سنّیها پرداخت و بر خلاف شیبک خان ازبک که بعد از تصرّف هرات امیرغیاثالدّین شیعه را نکشت و رعایت حال و مقام او را کرد، آن گاه شاه اسماعیل شخصیت مذهبی والامقامی چون مولانا تفتازانی[11] را که به تأیید مورّخان شیعه صفوی «فرید عصر» بود به گناه سنّی بودن به قتل رسانید.»[12]
شیبک خان در هنگام مرگ 61 سال داشت و یازده سال پادشاهی کرده بود. با مرگ او سراسر خراسان با ولایات هرات و مرو قندهار تا رود آمویه به ممالک شاه اسماعیل اضافه شد. دکتر منوچهر پارسادوست درباره اهمیّت پیروزی شاه اسماعیل و توسعه قلمرو ایران مینویسد: «پیروزی بر شیبک خان که از قدرتمندترین فرمانروایان همزمان شاه اسماعیل بود بر قدرت دولت نوبنیاد صفوی و دامنهی متصرفات شاه اسماعیل افزود. قلمرو ایران به حدود زمان ساسانیان نزدیک شد. در سال 916/1510 ایران شامل کلیّه ایالتهای شروان، اران،ارمنستان شرقی و ارزنجان، آذربایجان، دیاربکر، کردستان، کرمانشاهان، قلمرو علیشکر (همدان)، لرستان، عراق عرب، خوزستان، فارس، کرمان، سیستان و عراق عجم، گیلان، مازندران، گرگان، خراسان، هرات، بلخ و مرو بود. در شمال شرقی خراسان، رود آمودریا (جیحون) مرز ایران و ازبکان گردید.»[13]
[1] دوشیرمه به روند تحصیل سهم یک پنجم فرمانروا از غنایم جنگی اطلاق میشد. بخشی از این سهم اسرای جوانی بودند که پس از تغییر آئین و فراگیری آموزشهای لازم به عنوان سپاه جدید یا ینی چری به خدمت گرفته میشدند.
[2] - مجله رشد آموزش تاریخ، سال سوم، شماره 8، 1380، دکتر محمّد حسن راز نهان، ص 12
[3] - تاریخ شاه اسماعیل صفوی، تألیف دکترغلام سرور، ترجمه محمّد باقر آرام، عباسقلی غفاری فرد، چاپ اول، 1374، ص 53
[4] - امیرحسین کیای چلاوی از نسل اسکندر شیخی است که در عهد دولت و سلطنت امیر تیمور گورکانی والی مازندران شده بودند. بعد به سادات مرعشی انتقال یافتند. در زمان شاه اسماعیل حکومت آن منطقه در دست امیرحسین کیا بود و حاضر به اطاعت از شاه اسماعیل نمیشد و طوایف آققویونلو نیز از وی حمایت میکردند. حسین کیا خود شیعی بود؛ ولی باز هم از شاه اسماعیل اطاعت نمیکرد و سرانجام به مبارزه با وی اقدام کرد. امیرحسین کیا در اثر خیانت بعضی افراد و همچنین بستن آب به روی آنها به سال 909 تسلیم میشوند. مؤلف تاریخ ایلچی نظام شاه در صفحه 26 کتاب خود در این باره و قتل عام مردم مینویسد «القصّه، کیا با ششصد-هفتصد سوار مکمّل جرّار از ترکمانان و مردم آن کوهسار از حصار به زیر آمده، به درگاه حضرت شاه فلک بارگاه سر عجز و انکسار بر سرزمین اطاعت و انقیاد نهاده، زبان به دعا و ثنا برگشاده؛ امّا به حکم آیه کریمهی یومَ یأتی بعضُ آیات ربّکَ لا ینقعُ نفساً ایمانها، آن همه عجز و فروتنی هیچ فایده نداد. در روز اول او را به منزل یکی از امرا جای دادند و لشکریانش را به تیغ سیاست از هم گذرانیدند و مرادبیک ترکمان را بر چوبی بسته به آتش کباب ساختند و حکم شد که غازیان عظام هر کس که از جملهی معتقدان است به قدر نصیب لقمهای از آن کباب میل کند. آن گروهِ دیو سارِ آدمخوار هجوم کرده او را چنان خوردند که نه از گوشت اثر ماند و نه از استخوان. چون کار لشکریان و ترکمانان را تمام ساختند بعد از آن به جناب کیا پرداختند. همانا آن جناب را در ایّام استیلا و استقلال گفته بوده که شیخ زادهای که ظهور نموده و بلیّهای در عالم فکنده عن قریب او را خواهم گرفت و در قفس آهنین نگاه خواهم داشت. این حکایت را به سمع جلال حضرت شاهی دریا نوال رسانیده بودند. حضرت شاه در این وقت به منطوق حدیث من حفرَ بئراً لِاَخیه فَقَد وقعَ فیه ، با کیا عمل نموده او را در قفسی که اندیشه کرده بود جای داد. بعد از چند روز در همان قفس خود را بکشت و جسد او را در قوههی ری بسوختند. در لبالتواریخ مسطور است که در این یورش سی هزار کس از مخالفان در فیرزکوه کشته شده بودند.»
[5] - در مورد علت مبارزه با محمّد کره در صفحه 30 کتاب تاریخ ایلچی نظام شاه چنین آمده است «هنگامی که مراد بیک بایندر که والی یزد بود از ترس شاه اسماعیل به هرات فرار کرد. سلطان احمد سارویی که وزیر او بود شهر یزد را همچنان نگه داشت و حاضر به ترک آن جا نشد. شاه اسماعیل بعد از فرار مراد بیک ایالت یزد را به حسین بیک للـه ارزانی داشت. سلطان احمد سارویی در ابتدا او را با احترام و اکرام استقبال نمود؛ ولی بعداً داروغه، حاکم را با جمعی دیگر در حمام به قتل رسانید. هنگامی که این خبر در ابرقو به محمّد کرایی رسید به سمت یزد حرکت کرد و سلطان احمد را محاصره و او را با جمعی دیگر به قتل رسانید. این پیروزی باعث غرور و نخوت محمّد کرایی شد و دم از استقلال زد. در مقابل این واکنش نیروهای شاه اسماعیل موفق به شکست محمّد کرایی شدند و در طی جنگی او را به اسارت درآوردند.»
[6] - دکتر غلام سرور در صفحه 72 کتاب تاریخ شاه اسماعیل صفوی به نقل قول از تاریخ رشیدی درباره علت شروع کشمکشهای ازبکان و صفویه مطلبی مینویسد که به قسمتی از آن اشاره می گردد: «در تاریخ رشیدی ریشههای کشمکش و نزاع بین ازبکان و صفویه چنین آمده است. شاه اسماعیل، شیبانی خان را به علت حملات بی دلیل ازبکان به کرمان که وی آن را قلمرو موروثی خود میدانست به طور مستدل مورد سرزنش قرار داد و در مقابل پاسخ استهزا آمیزی دریافت کرد که او نمیداند شاه اسماعیل ادعای میراث خود را بر چه اساس نهاده است. چون پادشاهی از پدر به ارث میرسد نه از مادر - یعنی از مردان نه از زنان- و ازدواج نابرابر بین خانواده او و اناث اوزون حسن (یا امیرحسین بیک) درست نبوده است. شیبانی خان به شاه اسماعیل یادآوری کرد که پسر باید شغل پدر و دختر شغل مادر را پیشه کند و بی ادبانه برای شاه اسماعیل یک روسری زنانه و یک کشکول درویشی تحفه فرستاد و افزود که اگر او شغل پدران خود را فراموش کرده این هدایا میتواند در یادآوری آن کمک کند، اما با وجود این اگر خواست قدم بر اریکه سلطنت بگذارد به یاد بیاورد:
عروس ملک کسی در کنار گیرد تنگ که بوسه بر لب شمشیر آبدار دهد
در پایان اظهار داشت مثل مسلمانی پاک قصد زیارت مکه را دارد و در مسیر خود از طریق عراق فرصت دیدار با او را خواهد داشت. جنگجوی جوان که به داشتن نسب خانوادهای مقدس از درویشها که از فقر خود خواسته به عزت رسیده بودند، آشکارا مباهات میکرد سرزنشهای شیبانی خان را با فروتنی ساختگی دریافت کرد و در پاسخ چنین نوشت اگر همه مردان مقیّد به پیروی از شغل پدران خود بودند چون همه فرزندان آدم هستیم، میبایست وارث پیامبران میشدیم و اگر نسب موروثی تنها وسیله دستیابی بر تخت سلطنت باشد، نمیداند چگونه این حق از پیشدادیان به سلسلهی ایرانی کیانیان به ارث گذاشته شده و یا چگونه به چنگیز یا به شخص مورد خطاب وی رسیده است
ای جوان ابله پدر مرده بر خود مغرور مباش بر استخوانها فخر مفروش که تو سگی بیش نیستی»
[7] - دکتر نصرالله فلسفی در صفحه 123 جلد چهارم زندگی شاه عباس اول در مورد تعداد سربازان شاه اسماعیل در این جنگ مینویسد: «... همین که امیرخان به اردوی قزلباش رسید و شیبک خان از دنبال وی از رود گذشت شهریار صفوی گروهی را به ویران کردن پل رودخانه فرستاد تا بازگشتن ازبکان به قلعه مرو دشوار گردد و با هفده هزار سواری که با خود داشت آماده جنگ شد.»
[8] - بر خلاف دیگران که جسد شیبک خان را بدون زخم و جراحت توصیف کردهاند دکترغلام سرور در صفحه 77 کتاب تاریخ شاه اسماعیل صفوی مینویسد: «سرنوشت شیبانی خان بسیار غم انگیز بود. او هنگام فرار با پانصد تن از سوارانش اشتباهی در مزرعهای محصور فرود آمدند که راه به جایی نداشت. در این سفر مرگ، او و همراهانش با تیرهای بورون سلطان تکلّو و قزلباشان او سوراخ سوراخ شده و به صورت تودهای مخفوف انباشته گردیدند. عزیز آقا که اَدی بهادر نیز خوانده میشد با بریدن سر پادشاه ازبکان بدن او را رها کرد و برای کسب جایزه با عجله به حضور شاه برد.»
[9] دکتر احمد تاجبخش در صفحه 86 کتاب تاریخ صفویه درباره عکسالعمل جالب و آموزندهی بایزید دوم نسبت به ارسال پوست سر شیبک خان مینویسد: «....ای جوان کم تجربت، باز نصیحتی از پدر بشنو. از برای قبولاندن مذهب تازهات خون مسلمانان را مریز و عید من قتل مؤمناً متعمداً فجزائه جهنم خالدین فیها را از خاطر دور بدار. طریقهی اجداد عظامت انارالله برهانهم را سلک خود ساز. فرستادن پوست سر شیبک خان، سلاطین شجاعت آئین عثمانی را گرفتار فوت و تلاشی نمیکند. بعضی اشخاص به لعنت اختصاص را به این مملکت فرستادن و جهان نیک و بد نفهم این ممالک را به وسیله ایشان بالاغفال به ایران کوچانیدن و در راهگذارشان آبادیها را تاراج و اهالی مسکونه را مقتول گردانیدن، کار دزدان است نه کار پادشاهان. در ادامه.... مملکت ایران به منزله پلی میان دو اقلیم وسیع مسلمانان میباشد و لازم است از موقعیتی که به دست آوردهاید قدر این قسمت را داشته و در راه بهبود روابط بکوشید و به نحوی رفتار نکنید که غازیان عثمانی که مشغول جهاد میباشند مجبور به کشیدن انتقام روانه ایران شوند.»
البته لازم به ذکر است که پند و اندرز بایزید دوم تأثیری بر رفتار شاه اسماعیل اول نداشت و منجر به جنگ چالدران و حوادث بعد از آن شد. گویا عمل شاه اسماعیل اول و در کاسهی سر شیبک خان شراب نوشیدن جزو افتخارات شاهان صفوی بوده است؛ چنان که جملی کارِری در صفحه 73 سفرنامه خود در زمان شاه سلیمان مینویسد «در این جا حکایتی را که از شخص قابل اعتمادی شنیدم برای شما نقل میکنم. این حکایت حماقت و سنگدلی و پستی اخلاق شاه را کاملاً ارائه و زوال قدرت دودمان صفوی را به خوبی ارائه میکند. همچنان که اشاره شد پادشاه دائمالخمر روزی در یکی از مهمانیهای دربار که نمایندگان خارجی و بزرگان کشور در آن حضور داشتند به سفیر ازبک گفت: میدانی این کاسه زرّین بزرگ چیست؟ گفت نه قربان، پادشاه گفت این کاسهی شراب من جمجمهی پادشاه ازبک است که چون سر نافرمانی و دست اندازی به خراسان داشت به امر شاه عباس بریده و زرورقی روی آن کشیده شده و به صورت کاسهی شراب درآمده است. سفیر ازبک مرد زیرک و هوشیاری بود و به چاپلوسی و تملقهای موضعی آشنایی داشت، گفت زهی افتخار برای این سر که به امر چنان شاه بزرگی بریده شده و در خدمت چنین شاه بزرگواری وظیفهی سقایت انجام میدهد. شاه به قدری از این جواب زیرکانه خوشحال شد که وی را از مقربان خود ساخت و تمام مستعیات او را برآورد.»
[10] - مؤلف کتاب روضةالصفویه در صفحه 241 همانند بقیه درباره برخورد شاه اسماعیل با جسد شیبک خان و ساختن جام شراب مینویسد: «...پس از آن فرمان مطاعه به نفاذ پیوست که کاسه سر وی را در طلای احمر گرفته به جواهر گرانمایه ترصیع نمایند و از آن قدحی سازند. در ساعت استادان ماهر بر حسب فرمانداری زمان از آن استخوان قدحی ساخته به نوعی که فرموده بودند. بعد از آن فتح نامدار با بدیعالزمان میرزای ابن سلطان حسین بایقرا از آن جام زرنگار به شراب راح ریحانی اقدام نموده لوای عشرت برافراختند، نظم:
کاسه سر شد قدح از گردش دوران مرا دارد این دیر خراب آباد سر گردان مرا
[11] - مؤلّف کتاب صفویه در عرصه دین در صفحه 52 راجع به چگونگی قتل مولانا تفتازانی مینویسد: «طبیعی چنان بود که در این جنگ مذهبی سختگیری از هردو سوی باشد و در این میانه برخی از عالمان هم به دلیل گرفتار شدنشان در این مباحثات و درگیریها پس از شکست، گرفتار عقوبت شدند. یکی از چهرگان آن زمان هرات، شیخالاسلام هرات شیخ سیفالدّین احمد بن سعد تفتازانی بود که در اکثر علوم فرید عصر خود بوده، قرب سی سال در زمان پادشاهان مغفور سلطان حسین میرزا بایقرا در خراسان شیخالاسلام بود و در ماه رمضان سنهی مذکوره به واسطهی تسنّن به قتل رسید.
به گزارش نویسنده عالم آرای صفوی زمانی که شاه اسماعیل به سوی هرات میآمد قلی جان نامی، فتح نامهی سلطان را به هرات آورد. وی مردم را در مسجد جمع کرد و گفت تا لعنت بر اعدای دین و دولت بکنند. در این وقت قاضی اخم رو نمود، فرمود گرفتند او را و خطیب را و شمشیر زد به گردن ایشان و هر دو را کشت و غلغلهی خلایق برخاست و کلانتر را فرمود اگر خواهی که از گناه تو درگذرم سبّ خلفای ثلاثه بکن. گفت: مگر از خدای نمیترسی؟ این چه قسم سخن گفتن است که تو میگویی؟ او را نیز گردن زد و شیخالاسلام را گرفت. هر چند التماس کردند که او را ببخش، گفت تا سب نمیکند، نمیبخشم. گفتند ترجمان بستان. پنج هزار تومان ترجمان قبول کردند که بدهند و چون آوردند، زد شمشیر بر گردن او و گفت هر کس لعنت بر خلفای میکند یک تومان از این زر به او میدهم. شیعیان خبردار شدند و لعن کردند و هر سری یک تومان زر گرفتند. و در آن روز قریب به ده نفر از کدخداهای بزرگ سنی را کشت که میگفت لعنت کنید تا ایشان ایستادگی میکردند به دست خود گردن میزد. تا می گفت از ترس او همان دم به آواز بلند ناچار لعنت میکردند و روز پنجم شاه عالم پناه رسید. زمانی که شاه اسماعیل هرات را ترک کرد، مجدّداً اربکان بر ماوراءالنهر و هرات تسلط یافتند و نیروهای قزلباش را با کشتن امیر نجم ثانی در سال 918 به شکست کشاندند. این بار تیمور سلطان در هرات استقرار یافت و دست به کشتن شیعیان زد. قاضی احمد قمی نوشته است که پس از خروج قزلباشان از هرات تیمور سلطان ایلغار کنان به هرات آمد، در باغ جهان آرا نزول نمود. خوارج هرات دست برآورده، جمعی کثیر را به علت تشیع به قتل آوردند. به نقل عبدی بیک در این وقت بود که سنیان هرات دست برآورده جمعی کثیر را به سبب تشیع بکشتند.» از جمله اقدامات دیگر شاه اسماعیل باید به رفتار وی با قبر جامی اشاره کرد که گنبد قبر را منهدم ساختند و سپس جسدش را به جرم سنی بودن تازیانه زدند و استخوانهایش را در بیایبان پراکندند.
[12] - شاه اسماعیل اول، پادشاهی با اثرهای دیرپای در ایران و ایرانی، نوشته دکترمنوچهر پارسا دوست، چاپ اول 1375 شرکت سهامی انتشار، خلاصهای از صفحات 320 تا 327
[13] - شاه اسماعیل اول، پادشاهی با
اثرهای دیرپای در ایران و ایرانی، نوشته دکترمنوچهر پارسا دوست، چاپ اول 1375،
شرکت سهامی انتشار، ص 324
14 - آینه عیبنما، نگاهی به فریاد کاخهای صفوی، علی جلالپور، ص 242
در یک طیف گسترده سیر حوادث تاریخی به طور زنجیروار به هم وابسته است و تنها برخی تحولات سیاسی و اقتصادی در تغییر و نوسان آن نقش داشتهاند. روابط تاریخی ایران و اروپا نیز که بعد از دوران صفویه رو به توسعه نهاد، از این امر مستثنی نبوده و حس برتری طلبی حاکمان و به تبع آن سوء استفاده از عقاید مذهبی در جهت به حرکت در آوردن احساسات مردمی و به دید ابزاری نگریستن از نقاط مشترک و ثابت این روابط بوده است. از آن جا که بررسی هر مقطع از روابط دولتها نیازمند تحقیقات بسیار است در نتیجه برای دستیابی به جزیی از کل باید بر یک محدودهی زمانی تکیه کرد. در این مبحث تنها به تأثیر و نفوذ اروپائیان در شکل گیری و ظهور افکار شیعیان صفوی که منجر به تشکیل دولت صفوی گردید، در نظر گرفته شده است. به یقیق توصیف این مطالب دارای نواقص فراوان است ولی آنها را باید به منزلهی یک محرک برای روشن شدن بخشی از زوایای تاریک تاریخ در ظهور و تثبیت حاکمان صفوی تلقی کرد. البته نفوذ و دخالت اروپائیان در شکلگیری حکومت صفویان به معنای آن نیست که دخالت مستقیم در روند شکلگیری آن داشتهاند، بلکه بیشتر به خاطر دستیابی به اهداف سیاسی و کسب منافع تجاری خود که فعالیت سیاسی آنان را از پشت پرده تقویت کردهاند، میباشد. ریشه یابی افکار و عقاید صفویان از بطن تحولات سیاسی و فرهنگی گذشته و تسلط دوران آشفته بازار مغولان و تیموریان برخاسته است که شیخ صفی و نوادگانش را قادر ساخت عقاید صوفیگری را اعتباری ویژه بخشیده تا علاوه بر حمایت و رضایت حاکمان وقت در توجیه آرمان تودههای مظلوم نیز پاسخی قانع کننده داشته باشند. برای درک بهتر پذیرش و تعمیم هر نوع نگرش باید شرایط زمان خودش را در نظر گرفت و قضاوت درباره فرهنگ غالب آن دوران نیز چندان آسان نخواهد بود. درخت تنومند صفوی در سرزمین آذربایجان سر برمیآورد که در آن زمان در تسلط حکومتهای محلی قراقویونلو و آق قویونلوها قرار داشت. در چنین محیطی است که شیخ حیدر تحت تأثیر شرایط سیاسی و ظهور عثمانیان و قدرت طلبی اوزون حسن آق قویونلو رؤیای کنار نهادن دستار درویشی و بر سر نهادن تاج پادشاهی را در سر میپروراند و اگر زمینهی رشد قیام فراهم نمیبود، چه بسا که وی و بازماندگانش به خاموشان تاریخ پیوسته بودند. دوران تحرک شیخ جنید با رقابت دولتهای محلی منطقه و چشم داشت عثمانیان که بیشتر به سمت غرب توجه داشتند، مصادف بود. سیاست کلی حاکمان منطقه همانند گذشته استفاده از شعارهای مذهبی و غلبه بر کافران برای دستیابی اهداف توسعه طلبی خود بوده است. یکی از مراکز و بازارگرمی این عقاید ناحیه دیاربکر است که در سال 711 ه.ق اورخان بیگ فرزند عثمان با نیت جنگ با کفار شهر بورسا را که مسیحی نشین بودند تصرف میکند که در نهایت منجر به تشکیل دولت عثمانی گردید. شیخ جنید نیز بعد از بروز اختلاف رهبری در بازماندگان شیخ صفی با کوله باری از عقاید سیاسی و مذهبی افراطی به دربار اوزون حسن آق قویونلو راه مییابد. اوزون حسن به دلیل تقویت حکومت خود در مقابل عثمانیان و قرا قویونلوها پیمان مودّت میبندد و حتی خواهر خود به نام خدیجه بیگم را به ازدواج وی درمیآورد. شیخ جنید پس از این پیمانهای پر اهمیت بخشی از آرمانهای خود را در هماهنگی با عقاید برخی رهبران نهضت بکتاشیه مییابد و همچنین رهبری معنوی و نظامی خود را تحکیم میبخشد. جنید مدت هشت سال در آناتولی بود و لقب شیخالمشایخ برخود نهاد که به معنای داعیهی رهبری دینی و سیاسی بود. پس از این اتحاد سیاسی اوزون حسن که از نفوذ معنوی شیخ حیدر بیمناک شده بود و همچنین وی را متحدی مفید در برابر قراقویونلوها میدانست برای مقابله با آنها تشویق کرد. شیخ حیدر در طی همین رقابتها در نبردی کشته شد و سپس بازماندگانش برای کسب موقعیت و تثبیت جایگاه خود با ترویج عقاید افراطی که در مذهب جایگاهی نداشت به خونخواهی او توسل جستند. بنابراین نهضت شیعی صفویان جایگاهی فراتر از سرزمین ایران دارد و هدف اولیه آنان انسجام و وحدت ایران نبوده است و بعد از تصرف سرزمینهای قرا و آق قویونلوها است که متصرفات خود را با شعار مذهبی گسترش میدهند. درباره اختلافات مذهبی و رقابت دولت صفوی با عثمانیان در مناسبتهای مختلف اشاره شده است، اما تشدید این اختلافات تا چه اندازه متأثر از نفوذ اروپائیان و به خصوص در تشکیل حکومت صفویان بوده تا حدودی در پردهی ابهام میباشد. آن چه که مسلم است تشکیل دولت عثمانی در جریان گسترش خود به چنان قدرت مهمی تبدیل شد که وحشت در اروپائیان ایجاد کرد و برای کاهش آن متوسل به هر نیرویی بودند. اروپائیان گذشته از توسعه ارضی عثمانیان، آنها را همانند سدی در برابر تجارت و ارتباط خود با مشرق زمین رؤیایی نگاه میکردند و در جهت تضعیف آنها از هیچ کوششی ابا نداشتند. برای آشنایی با تلاش و نوع نگرش اروپائیان با مشرق زمین که دارای ابعاد بسیار وسیعی میباشد نکاتی به اختصار از اوایل دولت صفوی اشاره میگردد. پس از استیلای مغولان بر ایران، این سرزمین با امپراتوری بیزانس همسایه شد و روابط ایران با اروپائیان آسان گردید. گذشته از امپراتوران مسیحی اروپا، کلیسای کاتولیک همچنان دشمنی خود را بر علیه مسلمانان حفظ کرده بودند. در سال 763 ه.ق با فتح ادرنه به دست مراد اول مقدمهی ظهور امپراتوری عظیم عثمانی فراهم شد. زمانی که جهان مسیحیت در معرض خطر نابودی قرار گرفته بود فردی به نام تیمور در آسیا ظاهر شد و پس از تسخیر نواحی وسیع در سال 802 ه.ق در آنکارا با بایزید عثمانی روبرو شد و او را اسیر کرد و آرامشی موقت در اروپا به وجود آورد. پس از حدود نیم قرن که از زوال تیمور و بازماندگانش گذشت بار دیگر عثمانیان قدرت یافتند. در سال 857 ه.ق سلطان محمد فاتح قسطنطنیه را تصرف کرد و امپراتوری روم شرقی را منقرض ساخت و مجدداً دول اروپایی متوجه خطر بزرگ شدند، البته متصرفات عثمانیان در شرق نیز ادامه داشت و ایران مورد تهدید قرار گرفته بود و چه بسا که اگر این اقدام شاه اسماعیل صفوی نمیبود ایران نیز بخش از ضمیمهی امپراتوری عثمانی شده بود. در چنین اوضاع اجتماعی مؤسسان نخستین دولت صفوی که فعالیت آنان بیشتر جنبه سیاسی داشت به طور زیرکانه از دین و علاقهی مردم ایران به خاندان پیامبر و اهل بیت استفاده کردند و از حمایت شیعیان آناتولی و اوزون حسن آق قویونلو که با امپراتوری عثمانی مخالف بودند، برخوردار شدند.
در مورد حمایت و دخالت اروپائیان از بانیان حکومت صفوی که بیشتر امپراتوری بیزانس مطرح میباشد اطلاعات موثق نمیتوان ابراز داشت. ارتباط سفیران ونیز با اوزون حسن تنها به خاطر تحریک وی در جنگ با عثمانیان بوده است و در این رابطه از عامل نفوذی خود دسپینا خاتون حداکثر استفاده را بردند. در این نکته که اروپائیان خواهان تضعیف امپراتوری عثمانی بودهاند شکی نیست و در طول قرنها ادامه داشته است. بر اساس روایات موجود دو مسیر متفاوت در ارتباط و اتصال مأموران مسیحی با بانیان دولت صفوی میتوان تصور کرد که بعد از تشکیل حکومت صفوی شکل آشکار یافته است. اغلب مأموران در ظاهر سفیر، بازرگان و تبلیغ کنندگان مذهبی وظیفه خود را انجام داده و براساس حوزهی فعالیت و بینش فکری خود اطلاعاتی جامع از وضعیت اجتماعی و سیاسی و طبیعی ایران گزارش دادهاند. روابط در زمان اوزون حسن یکی از طریق خانواده و دیگری نقش مستقیم مبلغان مسیحی در هدایت و کنترل حوادث سیاسی منطقه میباشد. ریشهی عقاید صفویان از تداوم افکار شیخ صفوی و سپس از نهضتهای دیاربکر تکامل یافته است و به احتمال قوی نقش اروپائیان را از زاویهی حمایت حوادث پشت پرده در رفتار شاه اسماعیل اول و نیاکان او باید نگریست. ظهور و بروز نیاکان شاه اسماعیل اول در صحنهی سیاسی به دنبال تحکیم روابط با خانواده اوزون حسن بوده است که با فراز و فرودهای خود منجر به استقرار شاه اسماعیل اول و تشکیل حکومت میگردد. اوزون حسن برای تقویت خود در جهت مقابله با سلطان عثمانی به خانواده شیخ صفیالدین اردبیلی نزدیک شد و با شیخ جنید پیمان دوستی بست و برای تحکیم روابط خواهر خود خدیجه بیگم را به ازدواج او درآورد. بعد از کشته شدن شیخ جنید، شیخ حیدر که پدر شاه اسماعیل اول است با دختر کاترینا یا دسپینا خاتون دختر پادشاه طرابوزان ازدواج میکند. کاترینا دختر حاکم طرابوزان یونان به نام کالویوآنس است که به منظور یارگیری در مقابل عثمانیان با پیشنهاد ازدواج اوزون حسن با وی موافقت میکند. در پایبندی و تعصب کاترینا نسبت به مذهب مسیحی شکی نیست و با سیاست مذهبی اوزون حسن هیچ منافاتی نداشت. کاترینا حتی نام مسلمانان را برای فرزندان خود انتخاب نکرد و به طور طبیعی اولین دخترش مارتا نیز با همان اندیشه و عقاید رشد یافته است. دسپینا در دربار اوزون حسن نقش فعال داشته و بر اساس روایت در ترغیب شوهر در جنگ با عثمانیان دخالت مستقیم دارد تا بلکه بتواند کمکی به هم کیشان خود انجام داده باشد و این اقدام اوزون حسن باعث محبوبیت وی در میان دولتهای مسیحی اروپا و به خصوص دولت ونیز به دلیل روابط تجاریاش با شرق میگردد. درباره تعصب مذهبی مارتا نسبت به مسیحیت ابهامات تاریخی وجود دارد و یا به عمد مورخان صفوی این مطلب را به حاشیه راندهاند تا خللی بر تبلیغات شیعی آنها وارد نگردد. روایتی است که مارتا به پسرش اسماعیل سفارش میکند تا نسبت به سنیان بیرحمی و قساوت زیاد نشان دهد که یکی از علل آن میتواند ناشی از رفتار این فرقه با شوهر و خانوادهاش بوده باشد.
با تأسیس حکومت صفویان در ایران منافع زیاد نصیب اروپائیان گردید، زیرا ادامه جنگ میان شیعه و سنی میتوانست بخشی از فشار عثمانیان را بر اروپا کاهش دهد. این برخورد اروپائیان تا بعد از حکومت صفوی تا به امروز نیز ادامه یافته است و با اعزام هیأتهای سیاسی مذهبی و تجاری و با وعدههای توخالی به شاهان صفوی و بقیه تکمیل شده است. اگر استثنایی در زمان شاه عباس اول برای اخراج پرتغالیها وجود دارد نماینده انگلیس مورد بازخواست و اعتراض قرار میگیرد. اروپائیان هیچ گاه حاضر نبودند برای تحت فشار قراردادن عثمانیان شاهد یک ایران قوی باشند زیرا در این صورت ایران درآینده به یک قدرت منطقهای تبدیل میشد و منافع آنان و به خصوص انگلیسیها را در هند به خطر میانداخت. اروپائیان قبل از تشکیل دولت صفوی و با دورزدن دماغه امید نیک و راهیابی به شرق نویدی تازه برای تجارت و کسب سود یافتند و از اینرو گزارش سفرا و سیاحان به عنوان موضوعی پرجاذبه در غرب برجسته گردید. ادبیات سفرنامهای غربیان بسیار گسترده است و تنها مقطع زمانی ایام ظهور صفویان مورد توجه این بحث میباشد. سفرنامه ونیزیانی که در این ایام به دربار اوزون حسن آمدهاند مملو از شرح مسافرت آنان است و کمتر به هدف اصلی که تحریک جنگ با عثمانیان میباشد اشاره کردهاند. علت این امر میتواند ناشی از نوع مأموریت آنها باشد چنان که جوزافا بارباریا در مقدمه سفرنامه خود مینویسد: «کسانی که حق امر و نهی بر من دارند مرا بر آن داشتهاند که آن چه دیده و شنیدهام، بنویسم»[1]
دستیابی به این اهداف بعد از تشکیل دولت صفوی نیز ادامه داشته است چنان که وینچنتو دالساندری بعد از تشکیل دولت صفوی و در زمان شاه تهماسب اول بسیار کوشید که نظر شاه را نسبت به جنگ با عثمانیان برانگیزد و موفق به این امر نشد. در مورد ارتباط سفرای ونیز و دیدار آنها با اوزون حسن چیزی فراتر از مطالب ذکر شده وجود ندارد و برای آشنایی بیشتر با اوضاع دربار حاکم آق قویونلو و نقش و تعصب مذهبی دسپینا خاتون به دیدگاه چارلز گری مترجم انگلیسی سفرنامه کاترینو زنو اشاره میگردد. «سلسلهای که اوزون حسن بنیان نهاد بایندریه خوانده شده است. کار این دودمان از زمان تیمور گورکان بالا گرفت و تیمور به آنان در ارمنستان و بینالنهرین اقطاعاتی داد. حسن پس از شکست دادن رقیبش به جنگ سلطان ابوسعید رفت و به سبب کاردانی و مهارت در جنگ ایلاتی و غارتگری بر او ظفر یافت، وی را اسیر کرد و بر قسمت اعظم قلمرو خاندان تیموری دست یافت. ملکم میگوید اوزون حسن پس از آن که خویشتن را بر ایران فرمانروا کرد لشکر به جانب عثمانی کشید اما نبوغ و برتری امپراتوری عثمانی، سلطان محمد دوم، ستاره بختش را سیاه کرد و از او به سختی شکست یافت و نقشههای جاه طلبانهاش نقش بر آب شد. وی بعد از یازده سال سلطنت در هفتاد سالگی درگذشت. همهی مؤلفان در دلاوری و خردمندی این شهریار همداستانند. یکی از سفیران اروپایی مقیم دربار او میگوید که او مردی لاغر و بلند قامت و سخت گشادهرو بود. لشکرش بالغ بر پنجاه هزار سوار بود و قسمت اعظم اسبهای آنان از یک نژاد بودند. سپس ملکم میگوید این سفیران را جمهوری ونیز نزد اوزون حسن فرستاده بود تا از او بر علیه عثمانیان یاوری جوید. پیش از آمدن این سفیر، اوزون حسن که در آن هنگام فرمانروای دیاربکر بود با عثمانیان درآویخته و بر عهده گرفته بود که از کالویوحنا و از افراد خاندان نجیب کُمننی- یکی از آخرین امپراتوران طرابوزان- در مقابل سلطان محمد دوم دفاع کند. ازدواج اوزون حسن با دسپینا شاهزاده خانم زیبا و دختر کالویوحنا باعث تحکیم رشتهی این اتحاد و موجب خویشاوندی اوزون حسن با بعضی از خاندانهای شاهزادگان ونیز شد. از این رو راه برای فرستادن سفیر به درگاه وی هموار گشت. ونیزیها سخت چشم امید به طبع سرکش و جاهطلبی اوزون حسن دوخته بودند. البته نومید نشدند، زیرا اندک ترغیبی کافی بود که این سربازی را که تا آن زمان شکست نیافته بود به جنگ با دشمن موروثی برانگیزند. اوضاع پرهرج و مرج و رقابت رؤسای طوایف و قبایلی که برای به دست آوردن قدرت با هم کشمکش داشتند ایران را ضعیف و ناتوان کرده و فرّ و شکوه باستانیش را تحتالشعاع روشنایی پرفروغ رقیبش دولت عثمانی قرار داده بود. اما نفرت دیرینه همچنان بر جای بود و ایرانیان میخواستند که با اراده، اگر نه با نیروی خویش با قدرت عثمانیان بستیزند. ونیزیها بر آن شدند که سفیری به دربار اوزون حسن بفرستند اما مشکل گسیل کردن فرستاده همچنان برجای بود. وظیفهی رسولی که میبایست از ونیز به ایران برود پر مخاطره بود، زیرا آفت و بلای ترکان از شش جهت وی را در میان میگرفت. خواهر ملکهی دسپینا به نکاح نیکولو کرسپو دوک فرمانروای آرشیپل درآمده بود و به نوبه خود هر چهار دختر او با چهار تن از شاهزادگان بازرگانپیشهی ونیزی ازدواج کرده بودند که یکی از ایشان مستر کاترینو زنو بود. مردی دلیر و با استعداد. این مرد در میان اکفا و اقران خود بیش از همه در تعهد رسالت شریف، اما پرمخاطره لایق و شایسته مینمود. وطن پرستی زنو او را بر آن داشت که مخاطراتی را که پیش از رسیدن به مقصد و هنگام عبور از ممالک دشمن و نواحی نا شناخته در کمین او بودند نادیده بینگارد. عاقبت سلامت به حضور پادشاه ایران رسید و به این سان مزد شهامت خود را گرفت اگرچه هنگام سفر در قرهمان با موانع و مشکلاتی عظیم مواجه شده بود.
شهریار ایران به خوبی از زنو پذیرایی کرد. خالهی زنو ملکه دسپینا سخنان و دلایل او را تأیید نمود و سرانجام زنو موفق شد که اوزون حسن را به جنگ با عثمانیان برانگیزد. در سال 1472م (876/877ه.ق) ایرانیان به قلمرو عثمانیان تاختند و آن را به باد ویرانی و غارت گرفتند، اما قسمتی از سپاهیان فراری عثمانی که تحت فرماندهی مصطفی فرزند دوم سلطان محمد دوم بودند بخشی از لشکر ایران را که زیر فرمان یکی از سرداران اوزون حسن بود شکست دادند. سال بعد خلیفهی عثمانی با لشکری جرّار به ایران حمله برد، اما هنگامی که میکوشید در مطلیه از رود فرات بگذرد با مقاومت سخت مدافعان رویاروی شد و ناگزیر عقب نشینی کرد. با این همه اوزون حسن به دنبال این کامیابی بی پروا به تعقیب دشمن پرداخت و در تابده از ترکان به سختی شکست یافت. پس اوزون حسن کاترینو زنو را به سفارت نزد شاهان مسیحی و از جمله پادشاهان لهستان و مجارستان فرستاد و خواست تا آنان را به پیکار با عثمانیان برانگیزد. سپس جوزافا باربارو و آمبروزیو کنتارینی به جانشینی زنو تعیین و به دربار ایران گسیل شدند اما نتوانستند با هیچ دلیل و برهان شاه ایران را به جنگ با عثمانیان وادار کنند.
مأموریت کاترینو از جانب دولت ونیز آن بود که پیشنهاد کند که ما حاضریم یکصد کشتی مسلح کوتاه و بسیاری کشتیهای بزرگ و کوچک دیگر را مسلح کنیم و با آنها به امپراتوری عثمانی حمله بریم مشروط بر آن که او نیز از راه خشکی با همهی نیروهای خود به عثمانیان بتازد. کاترینو چون به دربار اوزون حسن فرود آمد با شادمانی و احترام فراوان پذیرفته شد.، زیرا سفیر جمهوری مهم و مقتدری چون ونیز دوست و همپیمان ایران بود. آن گاه پس از ملاقات شاه اجازه خواست که دسپینا خاتون را ملاقات کند. با این کار موافقت نشد زیرا مطابق مرسوم چنین اجازهای به هیچ یک از ایرانیان داده نمیشد، چه در میان آنان رسم و عادت بر این است که بانوان را کسی نبیند و اگر دیده شوند این بدان ماند که در میان ما کسی زنا کرده باشد. از این رو هنگامی که زنان ایرانی در شهر و دژ گردش میکنند یا بر اسب سوار میشوند و در سلک ملازمان شاه با شوهران خود به جنگ میروند روی خود را با توری که از موی اسب بافتهاند، میپوشانند و این تور چنان ضخیم است که از میان آن به آسانی میتوانند دیگران را ببینند اما رویشان را کسی نمیبیند. با این همه با اجازهی مخصوص شاه توانست دسپینا خاتون را به نام جمهوری ونیز ملاقات کند. پس همین که به حضور شاهبانو بار یافت و این از حال آن آگاه شد خواهرزاده و خویشاوند خود را به لطف فراوان پذیرفت. او را خوشامد گفت و با اصرار بسیار پرسید که آیا دیگر خواهرزادگانش زندهاند یا نه و احوالشان چگونه است؟ کاترینو با مسرّت فراوان پاسخ گفت و به تمام پرسشهایش جوابهای رضایت بخش داد. پس از آن چون خواست به مقرّ خود باز گردد خاتون اجازه نداد و او را در کاخ خود نگه داشت و دستگاه جداگانهای برای اقامت او و همراهانش معین کرد. هر روز از مطبخ شاهی طعام مخصوصی که برای اعلیحضرتین تهیه میکردند، میفرستاد و این کار از جانب شاه ایران نشانهی ادای احترام فراوان است. سپس چون خاتون دلیل خاص آمدن کاترینو را شنید وعده داد که همهی نفوذ خود را در این راه به کار برد و مراتب دوستی خود را به جمهوری معظم ما اعلام فرمود. در واقع این ملکه کاترینو را وسیلهای ساخت تا اوزون حسن را به جنگ با عثمانیان برانگیزد. این نیز انکار نکردنی است که چون کاترینو با دسپینا خویشاوندی داشت چنان مورد مرحمت و محرم اسرار اوزون حسن شد که حتی هر وقت و هر ساعت که میخواست به اندرونی شاه و ملکه رفت و آمد میکرد. از همه مهمتر آن که حتی هنگامی که اعلیحضرتین در بستر خفته بودند. میپندارم که هیچ پادشاه مسلمان یا مسیحی حتی به نزدیکترین بستگان خود چنین اجازهای نداده باشد. این دسپینا مؤمنترین زن روزگار بود و پیوسته نصرانی نیک اعتقادی به شمار میرفت و هر روز رسماً مراسم عشای ربانی را به آیین کلیسای یونان برپا میکرد و خود با اخلاصی فراوان در آن شرکت میجست. شوهرش نیز با آن که مذهبی دیگر داشت و دشمن کیش همسر بود، هرگز سخنی در این باره به او نگفت و وی را به ترک کیش خویش نخواند. به راستی مایهی شگفتی است که چگونه این با آن سازگاری نموده و چگونه آن همه عشق و محبت در میان ایشان برقرار بوده است. کاترینو نیز پس از دیدار این پاکزن مسیحی وی را برانگیخت تا شوهر خود را به جنگی پیگیر با عثمانیان تشجیع کند، زیرا آنان دشمن سرسخت همهی مسیحیان و به خصوص با او و نژادش مخالف بودند و از این رو پدرش را کشته و دستگاه سلطنتش را برچیده بودند. بدین دلیل خاتون چندان گفت و کرد تا شوی را برانگیخت که او که طبعاً مایل به خونخواری عثمانی بود به خط خود به پادشاه گورگورا یعنی فرمانروای گرجستان نوشت که جنگ را در آن سامان با عثمانیان آغاز کند و دسپینا هنگامی که شوهرش طرح این جنگ را درمیانداخت و سپاه گرد میکرد به شتاب کشیشی را که همراه کاترینو بود به ونیز فرستاد با نامههایی به خط خود به عنوان دولت قوی شوکت ونیز و همهی خویشاوندان خود.»[2]
همه مورخان اوزون حسن را فرمانروایی مقتدر معرفی کردهاند و مرزهای حکومت او از شمال تا جنوب ایران گسترده بود. بعد از مرگ وی حکومت آق قویونلوها بر اثر اختلاف فرزندان دچار پراکندگی گردید که از میان آن حکومت صفوی سربرآورد. در تضعیف آق قویونلوها عوامل متعددی دخالت داشته است، ولی نقش دسپینا خاتون را نمیتوان نادیده گرفت. این زن قبل از فوت شوهر از وی جدا میشود و با دو دختر خود تا پایان عمر زندگی میکند و تنها پسرش نیز به وسیله فرزندان دیگر اوزون حسن کشته میشود. جوان ماریا آنجوللو در سفرنامه خود دسپینا را این گونه معرفی میکند:«اوزون حسن نیرومندترین پادشاه تبریز و ایران چندین زن به همسری برگزیده بود. از جملهی آنها یکی به نام دسپینا خاتون که دختر پادشاه طرابوزان به نام کالویوحنا که از قدرت سلطان عثمانی مراد دوم هراسان بود و میخواست با بستگی به حسن بیگ خود را در روز مبادا پشت گرم کند. از این رو دخترش را به عقد حسن بیگ درآورد به شرط آن که نصارا باقی بماند و کشیشانی برای اجرای مراسم مذهبی به خدمت او بگمارد. حسن بیگ از این زن دارای یک پسر و سه دختر شد. از این دختران نام نخستین مارتا بود که همسر شیخ حیدر شد، پدر اسماعیل صفوی. دو دختر دیگر نزد مادر خود ماندند و پس از چندی بر آن شدند که از شوهر جدا شده کنج عزلت گزینند. اوزون حسن درآمدی هنگفت برایشان مقرر فرمود و خرپرت (Kharput) را که در مرز دیاربکر است نشستنگاه آنها کرد. آن بانو در این جا روزگاری دراز به سر برد و با دو دخترش به آیین نصارا زیست و پس از مرگ در شهر «آمد» در کلیسای سن جورجو به خاک سپرده شد و حتی تا امروز مزارش در آن سامان باقی است. پسر او یعقوب (نام این پسر مقصود بیگ بود نه یعقوب. مترجم) یا جووی بیگ نزد پدرش حسن بیگ ماند و چون بیست سالی از عمرش گذشت در همان شبی که پدرش مرد، به دست سه برادر دیگر حسن بیگ که از زنی دیگر بودند خفه شد. خواهرانش یکی به نام الیل و دیگری به اسم ازیل چون از مرگ برادر آگاه شدند آهنگ گریز کردند و پس از بستن بار سفر به حلب و از آن جا به دمشق رفتند. هموطنان ما غالباً ایشان را در آن جا دیدهاند. هنوز یکی از دختران زنده است.»[3]