پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

شاه تهماسب سوداگر از نظر ابوالقاسم طاهری

 

 

شاه تهماسب از نظر ابوالقاسم طاهری

 

«جای شک باقی نمی‌ماند که تهماسب آدمی بسیار فرومایه و خشکه مقدّس بود. به همین روال ثابت کردیم که تهماسب آدمی حسابگر، خودخواه، دوراندیش، واقع بین و حیله‌گر بود. روش او در مورد بایزید، فرزند سلطان سلیمان قانونی در عین حال از لحاظ احساسی و انسانی و اخلاقی نکوهیده است شاید از دیدگاه سیاست مملکتی و مصالح پادشاهی آن قدرها پلید نباشد. غلوّ وی در اجتناب از شرب مسکر و خط مشی یک بام و دو هوایی وی در مورد مسلمانان بسیار خنده آور است و اصرارش به حفظ موازین معدلت و انصاف هیچ گونه با زراندوزی و بی اعتنایی وی به دادگستری و پایمال کردن حقوق مظلومان سازگار نیست. کسی که در هشتاد ورق تذکره‌ی احوال خویش دست کم ده بار مدّعی است که حضرت رسالت پناهی محمّد (ص) و ائمّه‌ی طاهرین و اجداد نیکو خصال خود را به خواب می‌بیند و پیوسته از ایشان الهام می‌گیرد و به برکت انفاس قدسیّه‌ی ایشان چنان پیروزی‌های گوناگون به وی روی می‌کند که جمیع عقلا در این مقدّمات حیران می‌مانند، کراراً او را به سان سوداگری می‌بینیم که پوشاک‌های خود را به ده برابر بهای اصلیش به امیران و بزرگان قوم می‌فروشد و یا چهارده سال از دادن حقوق و مستمری لشکریان خود امتناع می‌ورزد و یا سال تا سال پا از حرمسرای خود بیرون نمی‌نهد تا ضجه و فغان دادخواهان را نشنود و اگر ناله‌ی مظلومی به گوش وی رسید فرمان می‌دهد تا او را با چماق از در دولتخانه برانند.

باید پذیرفت که اگر تهماسب از آغاز موجودی مالیخولیایی نبود بی‌گمان بسیاری از کارهایش در بازپسین سال‌های عمر، وی را این سان معرفی می‌کرد. از آن جا که وی از گشاده دستی و شخصیت مغناطیسی شاه اسماعیل اول نشانی نداشت از همان اوان پادشاهی در حفظ وحدت فکر و عمل میان طایفه‌های سرخ کلاه قاصر آمد. به این سان پیکره‌ای که اسماعیل با دلیری و سنگدلی و مهارت تمام تراشیده و نمونه‌ای از انضباط و فرمانبرداری محض و همبستگی ساخته بود دچار خطر موریانه گردید. با این همه جوانی که در ده سالگی به دنبال نابغه‌ی بزرگی چون اسماعیل بر اریکه‌ی پادشاهی تکیه زد اگر از موقع شناسی، واقع بینی و حیله گری بهره‌ای نمی‌داشت هرگز نمی‌توانست بیش از نیم سده استقلال و تمامیت ارضی ایران را در برابر فسادهای داخلی و تجاوزهای خارجی حفظ کند و میان اروپا و خطر نیستی حائل گردد.»[1]



[1] - تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران از مرگ تیمور تا مرگ شاه عباس، ابوالقاسم طاهری، شرکت سهامی کتاب‌های جیبی، 1349، ص 228

2- آینه عیب‌نما، نگاهی به فریاد کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، 1400، ص 337

شاه تهماسب اول صفوی

شاه تهماسب اول

 

تهماسب میرزا پسر بزرگ بنیانگذار سلسله صفوی و خانمی به نام تاجلی همسر محبوب شاه اسماعیل اول است و در صبح روز چهارشنبه 26 ذی حجه 919ه/22 فوریه 1514م در قریه شاه آباد از روستاهای اصفهان به دنیا آمد.[1] وی در هنگامی که ده سال و شش ماه و سه روز بیشتر نداشت در روز دوشنبه 19 رجب 930ه به جای پدر بر تخت سلطنت نشست. او در تاریخ با القاب شاه دین پناه، شاه عالم پناهِ جم جاه و شاه جنّت مکان نیز خوانده شده است.[2] در زمان وی پایتخت ایران از تبریز به دلایل نزدیک بودن با عثمانیان، اشاعه‌ی تشیع به قزوین انتقال یافت.[3]

شاه اسماعیل با آن که تهماسب میرزا بسیار کوچک بود به دلیل اوضاع نابسامان خراسان وی را به سرپرستی امیرخان موصلو به آن ناحیه فرستاد؛ زیرا در اواخر سال 921 ه وضع خراسان بسیار آشفته بود و لشکرکشی‌های شاه اسماعیل و حملات مکرّر ازبکان موجب ویرانی آن جا شده بود و مردم از شدّت گرسنگی به خوردن اجساد انسان‌ها و شکار آن‌ها روی آورده بودند. شاه اسماعیل در صفر 928 ه تهماسب میرزا را به تبریز احضار کرد و سام میرزا را به جای او فرستاد. تهماسب 53 سال و شش ماه سلطنت کرد. در ابتدای حکومت وی امراء از موقعیّت خود استفاده کرده و شاه را آلت دست خود قرار دادند و مجدّداً حکومت مرکزی متزلزل گردید زیرا امراء و سران قزلباش بعد از شاه اسماعیل نظر خود را از امور معنوی به امور دنیوی و مقام و ثروت تغییر داده بودند و لباس‌های ساده و ضخیم آن‌ها به لباس‌های زربفت تبدیل یافته و از ارادت آنان نسبت به مرشد کامل کاسته شده بود. دکتر تاجبخش در این رابطه می‌نویسد: «برای تصدّی مشاغل بزرگ دربار بین سران قزلباش اختلاف به وجود آمد و کار به جایی رسید که یکی از سران ایل تکلّو قیام کرد و پس از شکست به دولت عثمانی پناه برد و سلطان سلیمان را تحریک کرد که به ایران حمله کند. در نتیجه پادشاه عثمانی آذربایجان را گرفت و تا زنجان پیش رفت و عدّه‌ای از سران قزلباش که روزی از ارادتمندان و فدائیان خاندان صفوی بودند به قشون عثمانی پیوستند و اگر سردی هوا و عوامل دیگر وجود نمی‌داشت سلسله صفویه در همان سال منقرض شده بود.

از وقایع مهّم دیگر سلطنت شاه تهماسب جنگ با دولت عثمانی است. سلطان سلیم که ایران را سرگرم با ازبکان دید به آذربایجان حمله کرد و تبریز را متصرّف شد ولی سرمای شدید این ناحیه عدّه زیادی از قشون ترک را از میان برد و آن‌ها را مجبور به تخلیه‌ی تبریز و عقب نشینی نمود. در دوره حکومت شاه طهماسب، بایزید پسر سلطان سلیمان عثمانی به دربار ایران پناهنده شد. از طرف دولت عثمانی نماینده‌ای برای استرداد بایزید و پسرانش به قزوین پایتخت دولت صفوی رهسپار گردید. شاه تهماسب یا از ترس و یا به واسطه‌ی رشوه و هدیه‌ای که فرستاده بودند بایزید و خانواده‌اش را به فرستادگان سپرد. سرجان ملکم می‌نویسد دو سال در خصوص تسلیم بایزید مکاتبه کرده‌اند بالاخره قرار بر این شده که چهار صد هزار سکه طلا به شاه تهماسب در ازاء تسلیم بایزید بدهند. با این عمل روابط ایران و عثمانی موقتاً حسنه گردید و نامه‌هایی که از این به بعد از طرف سلاطین عثمانی فرستاده شده مؤدّبانه و احترام آمیز بوده است. در این دوره همایون جانشین بابر امپراتور دهلی به علت آشوب و طغیان مملکت خود رانده شد و به دربار ایران آمد، شاه تهماسب او را به گرمی پذیرفت و برای این که مجدّداً بتواند تاج و تخت خود را به دست آورد قشون کافی در اختیار او گذاشت.

شاه تهماسب پادشاهی متعصّب و خرافاتی بود و پیروان سایر مذاهب را نجس و کافر می‌دانست و رفتار او با سفیر انگلستان مؤیّد این مطلب است. شاه تهماسب به طوری که در احسن‌التواریخ نوشته شده به خط و نقّاشی و سواری بر خرهای مصری علاقه زیادی داشت و به همین علت خر سواری در این دوره خیلی معمول گردید. شاه تهماسب مردی مذهبی و متدیّن بود و برای علما و فقها نیز احترام زیادی قائل بود و دستورات آن‌ها را بدون چون و چرا انجام می‌داد. نوشته‌اند ملا احمد اردبیلی ضمن نامه‌ای از شاه تهماسب خواسته بود که کاری را انجام دهد، وقتی این نامه به دست شاه می‌رسد از جای بلند می‌شود و نامه را به چشم می‌نهد و دستور اجرای پیشنهاد او را صادر می‌کند و چون در آن نامه ملا احمد اردبیلی، شاه را برادر خود خوانده بود دستور می‌دهد پس از مرگش این نامه را با وی به خاک بسپارند تا از عذاب آخرت در امان باشد.»[4]

دوّمین شاه صفوی در سه شنبه 15 صفر 984/1576 در سن شصت و چهار سالگی درگذشت.[5] در مورد چگونگی فوت وی اتّفاق نظر وجود ندارد؛ برخی نوشته‌اند که میرزا ابونصر با ریختن سم در داروی نظافتی که شاه از آن استفاده می‌کرد موجبات مرگ وی را فراهم ساخته و شاید هم به دلیل افراط در مصرف شراب و تریاک بوده است و این مسأله در باره پادشاهان دیگر صفوی نیز صدق می‌کند. بعد از فوت وی اسماعیل میرزا را با حمایت شدید پری خان خانم و اختلافات زیاد به پادشاهی رسانیدند. در مورد تعداد فرزندان شاه تهماسب نیز دیدگاه یکسانی وجود ندارد و روایت است که وی 12 پسر داشت که از میان آن‌ها سه فرزند او در ایّام کودکی و دو نفر بعد از فوتش به مرگ طبیعی مرده‌اند. محمّد میرزا (خدا بنده، شاه محمّد) پسر ارشد و اسماعیل میرزا (شاه اسماعیل دوم) پسر دوم او می‌باشد. حیدر میرزا پسر دیگر او بر اثر منازعات جانشینی کشته شد. سلیمان میرزا، مصطفی میرزا، محمود میرزا و علی میرزا نیز بعد از پادشاهی شاه اسماعیل دوم به دستور وی کشته می‌شوند. مؤلف تاریخ سلطانی تعداد اولاد شاه تهماسب را بیشتر این افراد دانسته و می‌نویسد: « اولاد امجاد اعلیحضرت که در حین وفات در قید حیات و ظلّ عاطفت بوده، سی و پنج نفرند. بیست و سه نفر پسر و دوازده دختر. سوای چند نفری که در زمان حیات به دار بقاء شتافته‌اند، بیست و دو نفر بوده‌اند امّا اولاد صلبی آن عالی حضرت که اسامی ایشان در کتب تواریخ و انساب به نظر رسیده هفده نفرند، نه پسر و هشت دختر»[6] و [7]

در باره توصیف شخصیّت این پادشاه نیز دیدگاه‌های متضادی وجود دارد که گاه وی را ترسو و پیمان شکن، خرافاتی، زن دوست و پول پرست، خوشگذران و نالایق و گاه وی را ستایش و مدح کرده‌اند. با این اوصاف نکته‌ی قابل توجّه آن است که مردم او را چون بت مورد ستایش قرار داده و شال گردن و لباس‌ها و غذای مانده‌اش را برای تبرّک می‌ربودند. احمد پناهی سمنانی به نقل از احسن‌التّواریخ می‌نویسد: «شاه تهماسب در ایّام کهولت از صباح تا رواح دفتر را پیش گذاشته، در کار ملکی می‌پرداخت و به جمیع جزئیات مهمات خود می‌رسید چنان که وکلا و وزراء بی اذن آن حضرت فلوس به کسی نمی‌توانستند، داد و قاعده‌ی آن حضرت بود که یک روز ناخن می‌گرفتی و یک روز دیگر صباح تا شام در حمام بودی. اکثر اشیاء را نجس می‌دانست و نیم خورده‌ی خود را به آب و آتش می‌ریخت و در مجالس طعام نمی‌خورد و در نخوردن شراب غلوّی عظیم داشت و قریب پانصد تومان تریاق فاروق به آب حل کرد و جمیع لذّات را ترک کرده بود و قریب بیست سال سوار نشده بود. آن حضرت اکثر زمانه داروغه به الگا نمی‌فرستاد. بنابراین هر روزه میان عوام جنگ بود و لشکر قزلباش چنان معتقد وی بودند که چهارده سال مواجب نداده بود و هیچ احدی شکوه نمی‌کرد.»[8]

بر خلاف این عقیده مؤلّف کتاب تاریخ ایلچی نظام شاه، خورشاه بن قبادالحسینی چنان به مدح و ستایش شاه تهماسب پرداخته است که اگر مدارک مستند بر علیه نظر او وجود نمی‌داشت چه بسا که در ثبت چاپلوسی خود موفّق شده بود. ایشان در باره صفات پسندیده‌ی شاه تهماسب می‌نویسد: «حضرت شاه خلافت پناه خلد الله تعالی ملکه و سلطنه و افاض علی‌العالمین برّه و احسانه پادشاهی است به عدل و سیاست موصوف و به سخاوت و شجاعت معروف، ذات ملک صفاتش جامع اصناف، فضایل و کمالات و وجود مایض‌الجودش منبع انواع فواصل و مکرّمات است. تخت و افسر، از وجود همایونش زیب و زینت گرفته، ملک و ملّت از پرتو اهتمامش رونق و بها پذیرفته، رایات عدل احسان و اعلام برّ و امتعان در ایّام دولت این خسرو عالمیان به نوعی افروخته شده که کافه‌ی انام از پیر و جوان و ذکور و نسوان در ظلّ رایت این پادشاه کامران در مهاد امن و امان آسوده حال و مرفّه‌البال غنوده‌اند و همواره زبان به ادای شکرگزاری و سپاس‌داری گشوده، رجاء اصفهانی گفته:

شهنشاه  والا گهر  شاه طهماسب        درّ درج احمد،   گل باغ حیدر

علم‌های او هست در روز هیجاء     چو رایات آل علی روز محشر

زعدلش چنان شد که باز از پر خود زند سایه بان از برای   کبوتر

ستم آن چنان بر طرف شد زدورش    که جز چشم خوبان نبینی ستمگر

چنان پنجه‌ی ظالم از عدل  پیچید      که آهو کند اشتلم     با غضنفر

فی‌الواقع بی شائبه‌ی خوش آمد و سخن پردازی می‌توان گفت که در هیچ عصری از اعصار سلاطین ذوی‌الاقتدار و خواقین کامکار به کرامت ذات وجوده صفات این پادشاه ملکی‌الملکات، چه از حیث علوّ و حمیّت دینداری و چه از سموّ (بلندی، رفعت) حسب و امور جهانداری و ارتکاب به متاعب سفر و سواری، قدم بر مسند سلطنت و سریر کامکاری ننهاده و ابواب عدالت و نصفت بر روی روزگار خاص و عام بدین گونه نگشاده:

زهی ز عدل تو خلق جهان برآمده   زخسروان چو تویی در زمانه نا بوده

اجرای احکام ملت اظهر و رواج مذهب حق ائمّه اثنی عشر - صلوات‌الله علیهم الی یوم‌المحشر - در عهد همایونش به مرتبه‌ای رونق گرفته و به نوعی رواج پذیرفته که هیچ آفریده را زَهره و یارایی آن نیست که به امور منهی عنه ارتکاب نمایند و به جز طریق مستقیم امامیه - علیهم‌الصلوات - راه دیگر پیمایند. سادات و علما و فضلا از یمن توجّه کیمیا تأثیرش درجات عالی یافته، به انعامات و سیورغالات زیاده بر زمان سلاطین ماضی موظّف و بهره، و رند و سایر رعایا و برایا از پرتو عدالت و احسان و وفور برّ و امتنانش در ساحت امن و امان بساط عیش و نشاط می‌گسترند. عموم اوقات فرخنده صفاتش به صحبت ارباب فضل و کمال مصروف است و همّت عالی نهمتش در اشاعه‌ی عدل و احسان و ازاله ظلم و عدوان مسعوف. در شهور سنه اثنین و تسع مایه که خاطر عاطر آن حضرت از جانب اعدای دین و دولت فارغ شده بود و چمن مملکت از خار خار مزاحمت اغیار پاک و صاف گردیده و به حکم کریمه احسنِ کما احسنَ‌الله الیک تمغای شوارع و بلدان با سایر رسوم محدّث از خارج و غیر آن در تمامی ممالک محروسه سوای خطّه‌ی قندهار که مدار منافع آن بر تمغاست، معاف و مرفوع‌القلم گردانید که تجّار و مسافران که از دیار بعید و قریب به ممالک محروسه متردّدند، عمّال و گماشتگان و مستحفظان شوارع و بلدان به هیچ وجه من‌الوجوه به علت تمغا و سایر اخراجات مزاحم و متعرّض ایشان نشوند:

بحری که بر آب او خسی نیست      محتاج ستایش کسی نیست»[9]


 



[1]- در مورد تاجلی داستانسرایی بسیار شده است. حمزه سر دادور مؤلف کتاب دختر قهرمان به صورت داستان و مفصّل به شرح حال او پرداخته و در صفحه 408 می‌نویسد: «او در لاهیجان از سه چهار سالگی همبازی شاه اسماعیل بوده و با او در یک جا بزرگ شده بود. از پدر و مادرش اطلاع نداشت که چه اشخاصی می‌باشند. او حتی اسم خودش را نیز نمی‌دانست و این اسمی بود که شاه اسماعیل به وی نسبت داده بود. بعدها توسط واسطه‌ای متوجه می‌شود که دختر عادل خان موصلو می‌باشد. واسط می‌گوید عادل خان موصلو از طرفداران شدید سلطان حیدر بوده است. او وصیّت کرده بود و در نظر داشت که باقی عمر را در خدمت شاهزادگان شیخ حیدر یعنی اسماعیل میرزا و ابراهیم بگذراند و دختر سه چهار ساله‌ای که همراه داشت که یگانه فرزندش بود عهد کرده بود که او را از همان طفولیت به کنیزی اسماعیل میرزا تقدیم کند. عادل خان در سه منزلی لاهیجان مبتلا به سینه پهلو شد و در روز دوّم درگذشت. به دستور اسماعیل میرزا مرگ پدر را از دخترک پنهان کردند و اسماعیل میرزا دستور داد که از آن به بعد دخترک در همه جا همراه او باشد. شاه در آن زمان هفت ساله بود و به این قبیل کارها توجهی نداشته است.»

[2] - حمزه سردادور در باره ماده تاریخ جلوس شاه تهماسب در صفحه 408 می‌نویسد: «اهل ذوق جمله‌ی«جای پدر گرفتی» را روی حساب ابجد تاریخ جلوس وی یافتند. جمعی دیگر جمله « بنده شاه ولایت طهماسب» را تاریخ جلوس او قرار دادند. چون شاه تهماسب همیشه خود را بنده شاه ولایت می‌خواند، مردم این ماده تاریخ را از الهامات غیبی تلقّی کردند.»

[3] - رسول جعفریان در کتاب صفویه از ظهور تا زوال در صفحه 75 به نقل از قاضی احمد قمی درباره انتقال پایتخت می‌نویسد: «نواب کامیاب اعلی چون از مهم کار خیر شاهزاده‌ی عالمیان اسماعیل میرزا فارغ گشت در آذربایجان دیگر باعث توقفی نمانده بود، چرا که مهمات حدود و اطراف بلاد ایران به صلح منتهی گشته بود رأی عالم آرای بدان قرار گرفت که خطه قزوین که در وسط ممالک محروسه افتاده از حیث قشلاق و نزدیکی بسیار امصار و بلاد بهترین دیگر محال است آن را دارالسلطنه نموده، رایات عزّ و جلال همگی در آن بلاد فاخره متمکّن گشته پرتو عدالت و رفاهیت و امنیت برساحت ساکنان ربع مسکون اندازند.»

[4] - تاریخ صفوی، تألیف دکتر احمد تاجبخش، انتشارات نوید شیراز، 1373، ص 132

[5] - دکتر تاجبخش در صفحه 170 کتاب خود درباره شعر محتشم کاشانی و تاریخ وفات او می‌نویسد:

سر خسروان، پادشاه جهان                    شهنشاه آفاق     تهماسب شاه

دریغا که ناگاه در پرده شد                     وزان دودمان جهان شد سیاه

پی سال تاریخ  این  واقعه                     فلک زد رقم (فوت گیتی پناه)

[6] - تاریخ سلطانی، از شیخ صفی تا شاه صفی، تألیف سید حسین بن مرتضی حسینی استرآبادی، به کوشش دکتر احسان اشراقی، ص 54

[7] در صفحه 15 کتاب شاه عباس، جلد اول به نقل از دکتر نصرالله فلسفی اسامی فرزندان شاه تهماسب چنین می‌باشد: « دوازده پسر به نام‌های 1- محمّد میرزا 2- اسماعیل میرزا 3- مراد میرزا 4- حیدر میرزا 5- سلیمان میرزا 6- مصطفی میرزا 7- امامقلی میرزا 8- محمود میرزا 9- علی میرزا 10- احمد میرزا 11- زین‌العابدین میرزا 12- موسی میرزا که نیمی از پسران توسط شاه اسماعیل به قتل رسیدند. اسامی دختران: 1- گوهر سلطان خانم 2- پری خان خانم 3- خدیجه سلطان خانم 4- زینت بیگم که نخست آقا خانم نام داشت 5- مریم خانم 6- فاطمه سلطان خانم 7- شهربانو خانم 8- خانش بیگم»

[8] - شاه عباس کبیر، مرد هزار چهره، تألیف محمّد احمد پناهی سمنانی، 1369، ناشر کتاب نمونه، چاپ اول، ص 35

[9] - تاریخ ایلچی نظام شاه، تألیف خورشاه بن قبادالحسینی، تصحیح و اضافات محمّد رضا نصیری، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1379، صص 199 تا 201

10- آینه عیب‌نما، نگاهی به فریاد کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، 1400، ص 326

شیخ فضل‌الله نوری کیست؟!


شیخ فضل ‌الله نوری

«حاج شیخ فضل‌الله کجوری معروف به نوری فرزند ملاّ عبّاس کجوری در دوم ذی‌حجّه 1259 ه.ق. متولّد و پس از تحصیلات مقدّماتی برای تکمیل تحصیلات عالیه به بین‌النّهرین رفت. وی از شاگردان درجه اوّل میرزا محمّد حسن شیرازی مجتهد معروف و داماد و خواهر زاده‌ی حاجی میرزا حسین مجتهد نوری بوده و در تهران از مجتهدین تراز اوّل و مرجع امورات شرعی بودند. در ابتدای ورودش از عراق کار و بارش خیلی رونق گرفت، به این معنی که نفوذ و مرجعیّت تامّ پیدا کرد و مدّتی بدین منوال گذشت؛ لکن بعد اعمالی از او سر زد که خیلی از وجهه‌ی او کاسته شد و تفصیلش از این قرار است در سال 1308 ه.ق. دولت ایران امتیاز مؤسّسه‌ی رهنی که بعد به بانک استقراضی تبدیل گردید به دو نفر روسی واگذار کرد. روس‌ها قصد داشتند که بانک یا شعبه‌ی آن را در بازار دایر کنند. محلّی را در اراضی موقوفه‌ی سیّد ولی که در آخر بازار کفّاش‌ها واقع و مدرسه خرابه و قبرستان مسلمین بود برای ساختمان بانک در نظر گرفتند. برای اجاره کردن آن به هر یک از ملاّها که مراجعه کردند کسی حاضر نشد که آن را به روس‌ها اجاره دهد؛ لکن به حاج شیخ فضل‌الله رجوع کردند او حاضر شد و اراضی مزبور را جهت ساختمان بانک به مبلغ 750 تومان به ملاحظه‌ی تبدیل به احسن به روس‌ها فروخت و پس از این عمل از نفوذ روحانی وی در افکار و انظار مردم خیلی کاسته شد و همچنین در عمل طلاق دادن شکوه‌الدّوله دختر ششم مظفّرالدّین‌ شاه زن موقّرالسّلطنه بود که او را به حباله‌ی نکاح حاج سیّد ابوالقاسم امام‌ جمعه‌ی تهران درآورد. شاه یا ولیعهد خواستند که به اجبار طلاق شکوه‌الدّوله را از موقّرالسّلطنه شوهرش که زندانی شده بود، بگیرند. موقّر راضی نبود. برای انجام این عمل ابتدا نزد دو نفر علما رفتند و چون موقّرالسّلطنه گرفتار بود هر دو نفر گفتند که باید شوهر آزاد باشد و شخصاً رضایت بدهد و در غیر این صورت به هیچ وجه امکان ندارد و بر خلاف شرع است. پس از مأیوس شدن از این دو نفر از طرف دربار به حاج شیخ فضل‌الله مراجعه شد و او بدون رضایت شوهر طلاق را جاری کرد و شکوه‌الدّوله را به زوجیّت امام‌ جمعه درآورد. در این جا روایت مختلف است؛ بعضی می‌گویند که شیخ فضل‌الله پس از طلاق دادن در همان مجلس بدون نگهداشتن عدّه، او را برای امام‌ جمعه عقد کرد و برخی دیگر می‌گویند که پس از سرآمدن عدّه، زن مطلّقه به اجبار به حباله‌ی نکاح امام‌ جمعه درآمدند و اگر در یک مجلس طلاق و عقد صورت گرفته باشد بدیهی است که شیخ فضل‌الله مرتکب چندین خلاف شرع شده است و مردم اشعاری در این باب ساخته و می‌خواندند:


حقّا امام‌ جمعه در دین یقین ندارد         این کار کار عشق است ربطی به دین ندارد


در اوایل طلوع مشروطیت با سیّد عبدالله بهبهانی و سایر مشروطه ‌طلبان همقدم و همراه بود. شیخ فضل‌الله در مدارج علمی ‌بر دیگران بر‌تری داشت و در قیامی‌که منجر به صدور فرمان مشروطیت گردید. خدمت ارجمندی کرد؛ ولی رقابت شدید سیّد عبدالله بهبهانی با او در صف ملاّیان جدایی افکند و آن به سود استبداد تمام گشت و شیخ فضل‌الله را به خاطر این اعمال و غیره چون جعل اسنادی به تحریک او و حمایت بی‌‌دریغ از محمّدعلی‌شاه افرادی چون ادوارد براون، مخبرالسّلطنه‌ی هدایت و ... به نیکی از او یاد نمی‌کنند.

شیخ فضل‌الله بعد‌ها به تحریکات محمّدعلی‌شاه و ضدیّت شخصی با سیّد عبدالله بهبهانی با این که دخترش عروس بهبهانی بود در سر ریاست و مرجعیت رسماً عَلَم مخالفت بلند کرد و ظاهراً و باطناً صدمه‌ی زیادی به افکار عامّه زد. هنگامی که محمّدعلی‌شاه در سال 1326 ه.ق. مجلس شورای ملّی را به توپ بست و مشروطه‌ خواهان هر یک به طرفی متواری و فراری گردیدند شیخ فضل‌الله تقریباً شخص اوّل مملکت و دربار شاه مخلوع بود و برخلاف احکام علمای نجف اقدامات در شکست مشروطه و تقویت استبداد می‌کرد و پس از فتح تهران و خلع محمّد علی‌شاه در سال 1327 ه.ق. جمعی از مخالفین مشروطیت و ایادی محمّد علی‌شاه دستگیر و در دادگاه انقلابی محکوم به اعدام گردیدند. پس از اعدام علی‌نقی‌خان مفاخرالملک و سیدمحمّدخان صنیع‌ حضرت نوبت به آقای شیخ فضل‌الله نوری بزرگترین مخالف با مشروطیت و دستیار محمّدعلی‌شاه رسید و با این که قبلاً به او سفارش شده بود که برای مصونیت خود به یکی از سفارت‌خانه‌های بیگانه پناهنده شود و مخصوصاً سفارت روس او را با آغوش باز و احترام زیاد می‌پذیرفت؛ لکن شیخ زیر بار نرفت و در خانه‌ی خود در محلّه‌ی سنگلج تهران ماند. بنابراین چند نفری مجاهد مأمور شدند که او را به میدان توپ‌خانه بیاورند. پس از زندانی کردن در یکی از اتاق‌های فوقانی قسمت جنوبی میدان او را مانند سایر محکومین در دادگاه انقلابی محاکمه کردند. اعضای دادگاه عالی انقلابی به اتّفاق آرا او را محکوم به اعدام کردند و به موجب حکم هیأت ‌مدیره که رأی دادگاه مزبور را تأیید و تنفیذ کرد. در تاریخ یازدهم مرداد 1288 خورشیدی برابر با سیزدهم رجب 1327 ه.ق. در سن 69 سالگی او را در میدان سپه به دار زدند.[1] ادوارد براون در کتاب تاریخ انقلاب ایران در این باره چنین می‌گوید: دادرسی شیخ فضل‌الله که مجتهدی سرشناس و عالمی ‌متبّحر بوده خواه از لحاظ اجتهاد خود یا رقابت با دو سیّد (محمّد و عبدالله) دو عضو بزرگ روحانی خویشتن را در قلب ارتجاع جای داده بود هنگامه‌ای بر پا ساخت. او از نظر سیاسی محکوم به مرگ نشده؛ بلکه از آن روی که فتوی قتل‌هایی را در شاه‌ عبدالعظیم داده و حکم این کشتار که به مُهر او رسیده و دست دادگاه افتاد به دار آویخته شد. در روز دادرسی شیخ فضل‌الله گفت این‌ها (یعنی قضات و نابودکنندگان او) در روز قیامت آیا جواب مرا خواهند داد. نه من مرتجع بوده‌ام و نه سیّد عبدالله و سید محمّد مشروطه‌خواه، فقط محض این بود که مرا خوار کرده، کنار زنند. در نزد من و آن‌ها موضوع ارتجاع و اصول مشروطیت در میان نبود و در واپسین لحظه این شعر را زمزمه کرد:


اگر بار گران بودیم رفتیم        اگر نا مهربان بودیم رفتیم


سپس بدون این که ترس یا هراسی نشان دهد به دژخیمان که برای انجام تکلّیف منتظر او بودند گفت کار خود را بکنید. پس عمّامه و عبا آویخته شد و فقط ده دقیقه بالای دار بود. سپس جسدش را پایین آورده به خویشاوندانش سپردند. میرزا مهدی پسر ارشدش که به گفته‌ی دقیق‌ترین مردم رفتاری ابلهانه داشته و پای دار ایستاده هرزه درایی به پدر می‌کرد و به مجتهدین طرفدار ملیّون این کار غم‌انگیز را تأکید و شتاب در پایان دادن آن داشت.»[2]


روایت دیگر در باره‌ی وی چنین است:«...هنگامی که جنبش مشروطه ‌خواهی پا گرفت او به مخالفت با آن برخاست و خواستار حکومت مشروعه شد. با محمّد علی شاه همداستان بود. کار مخالفتش با مشروطه به جایی رسید که علما نجف مانند ملاّ کاظم خراسانی و دیگران او را تکفیر کردند. سرانجام پس از پیروز شدن انقلاب مشروطه شیخ فضل‌الله در محضر شیخ ابراهیم زنجانی و با حضور هیأت ناظران بر دادگاه در دادگاه انقلاب مشروطه محاکمه و به اعدام محکوم و در میدان توپ‌خانه به دار آویخته شد. شیخ فضل‌الله مردی بی‌باک و سرسخت بود. در مورد بی‌باکی و سرسختی و میهن‌پرستی او همین بس که حاضر نشد برای رهایی از مرگ پرچم هیچ‌ یک از دول خارجی را بر سردرِ خانه‌اش بیاویزد.»[3] و منبعی دیگر در باره‌ی مخالفت وی با مشروطیت می‌نویسد: «در قضیه‌ی مشروطه که جمعی از علما پیش‌ قدم شده بودند. او روی دنده‌ی چپ افتاده وبا وجود فتوی حاج میرزا خلیل و آخوند خراسانی که مراجع عمده‌ی دنیای شیعه بودند مشار‌الیه مشروطه را حرام و طرفداران آن را بابی و اخیراً محمّد علی‌میرزا را سلطان عادل و با تقوی اعلام کرده بود.»[4]



[1] - ص 844 - جلد دوم - هفت پادشاه محمود طلوعی: شیخ فضل الله نوری را روز هشتم مرداد ماه دستگیر و همان روز در دادگاه انقلابی محاکمه و محکوم به اعدام و روز نهم مرداد ماه در میدان توپ‌خانه به دار آویختند.


[2] - خلاصه‌ی صص 96 تا 105 - جلد سوم - شرح حال رجال ایران - مهدی بامداد


[3] ص84- کتاب نارنجی- جلد اوّل - اسناد وزارت خارجه‌ی روسیه تزاری- ترجمه حسین قاسمیان به کوشش احمد بشیری


[4] ص105 - خاطرات عبدالله بهرامی‌


5- آینه عیب نما, نگاهی به دوران قاجاریه, علی جلال پور, 1394



علل مراجعت سریع سلطان سلیم بعد از پیروزی جنگ چالدران

 

 

علت مراجعت سلطان سلیم از شهر تبریز

 

سلطان سلیم بعد از پیروزی در جنگ چالدران وارد شهر تبریز شد و روایت است که مورد استقبال مردم نیز قرار گرفت. او برای جلب اعتماد مردم بسیار کوشید و یک نفر را نکشت و حتّی خطیب نماز جمعه که خطبه را سهواً به نام شاه اسماعیل خواند به قتل تهدید نکرد. یکی از نکات قابل تأمّل در جنگ چالدران مربوط به چگونگی ورود سلطان سلیم و ترک سریع وی از شهر تبریز می‌باشد. در ابتدا سلطان سلیم قصد داشت که زمستان را در تبریز بگذراند و بعد از تصرّف آذربایجان در بهار آینده لشکرکشی خود را به داخل ایران آغاز کند؛ امّا ناگزیر به مراجعت گردید. در مورد این که چرا پس از هشت روز ناچار به ترک شهر تبریز شد عقاید گوناگونی وجود دارد. مورّخان تُرک علت آن را در نارضایتی سربازان ینی چری به دلیل وسعت ویرانی‌های منطقه و مشکل تدارکات و عقاید مذهبی توجیه کرده‌اند. لازم به ذکر است که سربازان ینی چری پیرو عقاید بکتاشیه بودند که در این مورد وجه اشتراک با قزلباشان داشتند. و امّا ایرانیان علت نارضایتی را به خاطر تأثیر فداکاری و شجاعت سربازان ایرانی در جنگ چالدران و ترس از قیام‌های بعدی می‌دانند. در این رابطه دیدگاه مورّخان تُرک منطقی‌تر به نظر می‌رسد. دکتر پارسا دوست درباره مراجعت سریع سلطان سلیم می‌نویسد: «کوتاه بودن مدت توقّف سلطان سلیم در تبریز واجد اهمیّت است. سلطان سلیم با روحیه‌ی جهانگشایی و همچنین کینه‌ای که از تندروی‌های مذهبی شاه اسماعیل داشت، نمی‌توانست از آن همه تلاش‌ها برای گردآوری سپاه و تجهیز آن و آن همه دشواری‌ها در راهپیمایی طولانی از ادرنه تا تبریز و پیروزی برجسته‌ای که در جنگ چالدران به دست آورد با کمترین نتیجه باز گردد. دشواری تهیّه آذوقه و کوشش شاه اسماعیل برای گردآوری سپاه به تنهایی نمی‌توانست چنان اثر فوری و سریع داشته باشد که سلطان قدرت دوست و کینه توز عثمانی را با آن شتاب وادار به ترک تبریز کند. بی تردید عاملی دیگر در تصمیم سلطان سلیم نقش داشته است. خط‌های ارتباطی او با عثمانی طولانی شده و تهیّه آذوقه در کشور ویران شده‌ی ایران برای سپاهیان انبوه او دشوار بود. افزون بر آن او با شجاعت فوق العاده شاه اسماعیل، سرداران و سپاهیانش را در جنگ چالدران آزمایش کرده بود و دیده بود آنان با وجود تعداد اندک چه حمله‌های سنگین نموده و چگونه میسره سپاهیان او را در هم شکسته‌اند. سلطان سلیم که پادشاهی با تدبیر و دور اندیش بود مصلحت خود را در آن نمی‌دانست که دور از کشورش و یا کمبود آذوقه با حریفانی چنان دلیر و بی باک بدون داشتن آمادگی کامل به جنگ بر خیزد؛ ولی به نظر می‌رسد شورش سربازان ینی چری و اصرار آنان به ترک ایران در تصمیم سلطان سلیم به بازگشت به عثمانی نقش برتر داشته است.»[1]

اسپناقچی پاشازاده با دیدگاهی که منطقی به نظر می‌رسد در باره علت مراجعت سلطان سلیم و در حالتی که مجبور به این کار شده، می‌نویسد: «اوّل فقدان ارزاق و علیق بود؛ زیرا ایرانیان تمام آبادی‌ها و انبارها را سوخته، هر نوع اسباب زندگانی را محو و نابود ساخته بودند. اعلیحضرت سلطان چاره‌ی این مانعه را یافت و مقرّر گردید که جنس را از گرجستان و کردستان ابتیاع نمایند و این صورت ممکن بود؛ زیرا مردم نقد را که می‌دیدند، از گلوی اولاد و عیالشان بریده، می‌فروختند به خصوص اهالی آذربایجان که از برای تحصیل دیناری متحمّل انواع مشاقّ و محسن می‌شوند. دوم: قشون میل جنگ با ایرانیان نداشتند و می‌خواستند که مراجعت به روم نمایند و هرچه سلطان از وزراء و امرای اردو سبب بی میلی قشون را پرسید از ترسشان نتوانستند حقیقت حال را به عرض برسانند. سلطان را وادار به ترتیب بار عام کردند که سبب بی میلی لشکر در دیوان از آن‌ها بپرسند. روز بیستم به بار عام خبر دادند. تمام لشکر در دامنه‌ی کوه سهند چهار صف کشیده، هر صف علی‌التّرتیب در جای خود ایستادند. محض دلگرمی آن‌ها مواجب بَشَن، یعنی مواجب سه ماه مخصوص به رجب و شعبان و رمضان داده شد. لشکر وجه را گرفته، امّا به سمت چوربا- آش- نرفتند. اعلیحضرت سلطان فرمود که این اوغلان‌ها چرا آش را نبردند؟ مواجب بود، قبل از رسیدن زمان قسط دوّم دادم. انعام فتح بود، دو مقابل گرفتند؟ از غنایم قسمتشان داده شد. دیگر چه می‌خواهند؟ قشون متحداً به زبان آمده عرض کردند که جز سلامتی وجود اقدس همایون طلبی نیست. این سؤال و جواب سه بار تکرار گردید. بار چهارم عرض کردند که استدعای ما این است که اعلیحضرت سلطانی اکتفا به این فتح عظیم نموده، مراجعت به مرز و بوم روم فرمایند. امر امر حضرت شاهنشاهی است. سبب این استدعا را پرسیدند. عرض کردند که با عریضه‌ی اسباب مانعه، معروض اعلیحضرت ظل‌اللهی خواهد گردید. سلطان فرمود که هر گاه اسباب مانعه معقول باشد، می‌پذیریم! بنا به این وعده‌ی سلطان، لشکر عثمانی متوجّه سمت دیگ‌ها شده، آش‌ها را گرفته، به طرف چادرهایشان روانه شدند. اگرچه سلطان ار این معامله‌ی بی اطاعتی لشکر بسیار افسرده و شکسته خاطر شد؛ ولی از این که زمان و موقع مانع سیاست آن‌ها بود، بالضّروره سکوت اختیار فرمود. فردای آن روز عریضه‌ی قشون تقدیم حضور سلطان گردید که خلاصه‌ی مآل آن از این قرار است:

قرب چهل و پنج هزار نفس در مملکت ما و قریب بیست هزار نفس در خاک ایران به تهمت رَفْض (الحاد) طعمه شمشیر غدر و بیداد گردید. علمای با تعصّب ما، به ما از معنی رفض و الحاد اطلاع کامل نداده، اعلیحضرت اقدس همایونی را اغفال کردند و باعث ریخته شدن خون آن قدر نفوس مکرّمه شده، ما را به قتل مسلمین واداشتند. آیا در مملکتی که مانند اهل سنّت در اوقات خمس اذان محمّدی گویند و وضو گرفته نماز را به جماعت ادا کنند و روزه گیرند و زکات دهند و قرآن خوانند و حج کنند و کلمه طیّبه‌ی لااله الا الله محمّد رسول‌الله را همیشه از زبان جاری سازند. آن‌ها را به چه جهت شرعی می‌توان کشت؟ اگر دست باز نماز خواندن و در اذان و اقامه اشهد انّ علیاً ولی‌الله و حی علی خیرالعمل گفتن خلاف شرع است؟ چرا شافعی‌‌ها گاه دست باز، گاه دست بسته نماز می‌گذارند و اشهد انّ علیاً ولی‌الله گفتن اگر چه بدعت است، امّا مثل مناره به مسجد ساختن از بدعت حسنه است و همه مقرّ و معترف هستیم که علی ولی خداست و مؤذّنین ما هم در اذان‌های صبح حی علی خیرالعمل را می‌گویند. راستی سخن این است، ما با ایرانیان به اسم دین جنگ نخواهیم کرد. هرگاه فرمایند که جنگ ما بر سر ملک است این مملکت ویران به آن خون‌ها نمی‌ارزد که از برای ضبطش ریخته خواهد شد. انتهی

سلطان که این عریضه‌ی قشون را مطالعه نمود، بسیار ملول و محزون گشت. فرمود علما و قضات اردو را جمع کرده، مسائل آتیه‌الذّکر را استفتا نمودند که خلاصه‌ی سؤال و جواب از این قرار است: این مذهب که به اقدامات صوفی اوغلی در ایران رو به شیوع است، آیا یکی از مذاهب حقّه‌ی اسلام محسوب می‌شود یا نه؟ جواب: چون در نزد علمای مذاهب حقّه‌ی اهل سنّت و جماعت به ثبوت پیوسته که این مذهب مخالف به قرآن و سنّت و اجماع است؛ لهذا باطل و عدول از اسلام است. هر شخص از اسلام این طریقه را قبول کرده، پیروی نماید، مرتد است. بر پادشاه اسلام واجب است که مرتدین را به سزا رسانیده، نگذارند که در ممالک اسلام این مذهب نا حق شیوع و رواج یابد؛ زیرا قرآن را که کلام خدای قدیم ازلی است و کلام قائم به متکلّم است، این‌ها حادث و مخلوق می‌دانند و معانی شریعه‌ی آن را تأویل می‌نمایند و در هر نوع مسأله شرعیّه که در حقّش محکم نباشد، قیاس را قبول نکرده، عمل را در ضد آرایی اهل سنّت به جا می‌آورند و این ضدیّت را واجب می‌دانند و اجماع امّت را مشروع ندانسته، شیخین و ذی‌النّورین را غاصب خلافت و مرتد قرار داده، ناسزا می‌گویند و در حقّ ام‌المؤمنین عایشه انواع افترا و بهتان بسته، متّهم به تهمت‌های بسیار شنیع نموده، لعنت می‌کنند و غالب اصحاب کبار من جمله غالب عشیره‌ی مبشّره و اصحاب صفّه و بدر و تخت‌الشجره را تکفیر کرده، سب می‌کنند و اهل سنّت را بدتر از کافر حربی معرّفی نموده، مال و جان و عرض مسلمانان پاک را برای خودشان حلال می‌دانند. غالب چیزهای حرام را حلال و حلال را حرام کرده به احکام قرآن تعبیر می‌دهند. علمای حاضر مجلس جز یکی این فتوای را مُهر کرده به دست سلطان دادند. همین فتوا را سلطان به اردو فرستاده، اعلان نمود. بنابراین اگرچه لشکر در ظاهر صورت تمکین نشان داد؛ امّا در خفا به زبان آمده، گفتند: که ما تا کنون این حرف‌ها که از برای ایرانیان غَرْو (شگفتی) و عطف می‌نمایند، هیچ یکی را ندیده و نشنیده‌ایم و ما نمی‌توانیم با ایرانیان مثل کافر حربی جنگ نمائیم و این حرف‌ها را از گوشه و کنار به گوش سلطان می‌رسانیدند.

در این هنگام از اسلامبول چاپار آمده، خبری به سلطان آورد که سلطان مجبور به رجعت شد و در همان شب سه تیر به سراپرده‌ی سلطان خالی کردند. تیرها چادری را که سلطان می‌نشست سوراخ کرد و هرچه تجسّس کردند که مرتکبین این عمل کی‌ها بودند، ظاهر نشد. احمد بیک قپوچی باشی که مأمور به ضبط اموال قزلباش شده بود اموال زیاد به دست آورده، تسلیم دیوان کرد. در روز بیست و دوم به جماعت عزب اجازه داده شد، صاحبان حرف و صنایع که شاه گمراه از خراسان به تبریز آورده بود و جمعی را از تجّاران و متموّلان که بیش از هزار خانواده بودند و بدیع‌الزّمان میرزا و سایر اعیان اهل سنّت به حکم سلطان به اسلامبول روانه گردیدند. چون از شرّ و شور شاه ظالم، مملکت آذربایجان خراب و یباب (ویران) و مساکن، بومِ غراب شده، امر تدارک زاد و ذخیره‌ی قشون خارج از امکان عسرت یافته و با این نفوس کثیره در آذربایجان قشلاق نمودن و تعذّر پیدا کرده بود، مقرّر شد که در این موسم که هوا مساعد و روزگار موافق است اردوی همایون مراجعت به مرز و بوم روم نماید. بنابراین روز بیست و پنجم ماه رجب‌المرجّب اردوی همایون با یمن و اقبال، منصوراً و غالباً از تبریز کوچ کرده، ارجای عنان به سمت روم نمود.»[2]



[1] - شاه اسماعیل اول، دکتر منوچهر پارسا دوست، شرکت سهامی انتشار، ص 490

[2] - اتقلاب‌الاسلام بین‌الخواص والعوام، تاریخ زندگانی و نبردهای شاه اسماعیل صفوی و شاه سلیم عثمانی، تألیف محمّد عارف اسپناقچی پاشازاده، به کوشش رسول جعفریان، انتشارات دلیل، 1379، صص 117 تا 120

3- آینه عیب‌نما، نگاهی به فریاد کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، 1400، ص 318

نقش نابخردی مرشد کامل در شکست جنگ چالدران

 

نقش نابخردی در شکست چالدران

 

یکی از نتایج آشکار جنگ چالدران شکست ایرانیان در این کارزار می‌باشد. اکثر منابع داخلی یکی از علل مهم شکست ایرانیان را نداشتن سلاح آتشین توپخانه ذکر کرده‌اند؛ امّا در این شکست علاوه بر کمبود توپخانه، عدم مدیریت و آگاهی از رفتار دشمن و غرور و نابخردی شاه اسماعیل و پیروانش نیز نقشی به سزا داشته است. در جریان جنگ چالدران از شجاعت و شهامت ایرانی‌ها توصیف بسیار وجود دارد؛ ولی از نقش شاه اسماعیل و اعمال وی پیش از شروع جنگ کمتر سخن گفته شده است. برای درک بهتر این موضوع مقایسه‌ا‌ی از فعالیّت و تدارکات طرفین مخاصمه تا حدی گویای این مطلب می‌باشد. سلطان سلیم با وجود مجهز بودن به سلاح آتشین توپخانه و نیروی فراوان باز هم تمام جوانب جنگ را ارزیابی کرده و علاوه بر استفاده از نظر دیگران، در جهت تضعیف شاه اسماعیل خواهان حمله‌ی ازبکان به ایران می‌شود. آن وقت شاه اسماعیل با توجه به اسناد و اخبار موثّق و تبادل نامه‌ها که حداقل حاوی پیام هشدار می‌باشند نسبت به کسب آگاهی از اقدامات دشمن سهل انگار هستند. درست است که وی و یارانش در موقع نبرد شاهکار می‌آفرینند، ولی مقدمات و تاکتیک قبل از شروع جنگ مهمتر از میدان نبرد می‌باشد. اغلب مورّخان همواره در توجیه شکست ایرانیان پرداخته‌ و کمتر اشاره‌ای به سهل انگاری‌ها و جهالت پیروان کرده‌اند و فقط از جنگ و عدم توازن قوا و فداکاری‌های واقعی ایرانیان سخن گفته شده است‌. در شکست ایرانیان سهل انگاری و غرور و تفکّر نابخردانه‌ و عدم توجه شاه اسماعیل و پیروانش در آرایش جنگی دشمن کم اهمیّت نمی‌باشد و به احتمال قوی بر اثر کشیده شدن خط بطلان بر این عقاید است که تمام شخصیّت کاذب شاه اسماعیل به یک باره فرو می‌ریزد و تا پایان عمر از عواقب آن نجات نمی‌یابد. دکتر غلام سرور در این باره می‌نویسد: «در شورای جنگی ایرانیان محمّد خان استاجلو پیشنهاد کرد قبل از آن که عثمانیان بتوانند توپخانه‌ی خود را به میدان بیاورند و با زنجیرهای قوی جبهه‌های عثمانی را غیر قابل تسخیر و غیرقابل تهاجم بسازند به یک حمله‌ی ناگهانی علیه آنان اقدام کنند. نورعلی خلیفه روملو با این پیشنهاد موافق بود؛ امّا دورمیش خان شاملو پیشنهاد کرد که فرصت تکمیل ترتیبات رزمی به دشمن داده شود تا ایرانیان شانس ابراز شجاعت و شوق جنگی خود را در میدان نبرد داشته باشند و شاه بی باک با این پیشنهاد موافقت کرد.»[1]

با توجه به عدم توازن قوا شکست شاه اسماعیل تقریباً امری حتمی بوده است؛ ولی تأثیر آن غرور نابخردانه و تخیّلات نابجا و مستانه‌ی قدرت را نمی‌توان نادیده گرفت و اگر تدبیری اندیشیده می‌شد چه بسا که با آن شجاعت و فداکاری ایرانیان نتیجه‌ی جنگ تغییر می‌یافت. شاه اسماعیل در اثر تلقین پیروانش، خود را فراموش کرده و به باورهای کاذب رسیده بود و با شکستی که در این جنگ متحمل شد ایران و ایرانیان را در ورطه‌ی جنگ‌های طولانی و نفوذ استعمارگران قرار داد. البته لازم به ذکر است که شاه اسماعیل تنها نبوده و در ادوار بعد تاریخ ایران نیز سهل انگاری او را تکرار کرده‌اند. شاه اسماعیل در جنگ چالدران در حقیقت در دام سلطان سلیم افتاد و با اعمال بعدی خود به دیگران این تجربه را نشان داد که کبر و غرور و خوش باوری چه نتایجی به دنبال خواهد آورد. اگر او و پیروانش اعتقادی به اصول اخلاقی و مذهبی داشتند، پس چرا در بسیاری از جاهای دیگر مانند طبس و تبریز و غیره که به پیروزی دست یافته بودند، سخنی از مردانگی نیست و مردمان بی گناه را قتل عام کرده بودند. از آن گذشته روایت است که چگونه این مدّعیان مرشد کامل خوش گذرانی و میگساری شب قبل از شروع جنگ را بر تجزیه و تحلیل مشکلات آن لحظات حسّاس ترجیح داده‌اند؟! شاه اسماعیل از امتیاز و موقعیت زمان خود درست استفاده نکرد و در مدت کمتر از یک روز نتیجه‌ی جنگ را به سپاهی واگذار کرده که هزاران کیلومتر راه پیموده بودند و در مقابل آنان می‌توانست به جنگ فرسایشی روی آورده تا عشایر دیگر به وی بپیوندند. یک مورّخ عثمانی در همین رابطه می‌نویسد: « اگر لشکر قزلباش توپ و مقدار کافی پیاده می‌داشتند و مست نبوده و از روی عقل و تدبیر حرکت می‌نمودند، می‌توان گفت به این زودی شکست نخورده، مدتی اردوی ما را مشغول می‌ساختند و چون زمستان نزدیک بود آخرِ کار موفق به مصالحه شده و اردوی سلطانی را مجبور به مراجعت می‌کردند.»[2] علاوه بر مورّخ عثمانی شاه تهماسب نیز به بدی از دورمیش خان یاد کرده و او را بانی شکست جنگ چالدران معرفی می‌کند. امیر محمودبن خواند میر در این رابطه می‌نویسد: «طرایق سلاطین روم آن است که در وقت محاربه حدود را به عرّابه و زنجیر استحکام داده، حصنی به غایت حصین از برای خود ساخته، تفنگچیان در درون آن به فراغ بال به انداختن تفنگ و غیر ایشان از دلاوران روم به امر جنگ مبادرت می‌نمایند. بعضی از ملازمان دولتخواه نوّابِ شاه از این کیفیّت مطّلع بوده، عرض نموده، گفت که اگر از آن که مخالفان خود را بر این وجه حراست کنند خود را بر ایشان رسانیم، انهدام ایشان به سهولت تیسیر می‌پذیرد. دورمیش خان که اقرب سرداران سپاه شاه بود این تدبیر را رد کرده، معروض داشت که ما توقّف می‌نمائیم تا وقتی که آن چه مقدور ایشان است در محافظت خویش به عمل آورند؛ آن گاه قدم در میدان کارزار نهاده، دمار از روزگار ایشان برمی‌آوریم. غافل از آن که دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد.»[3]

اصولاً همه‌ی منابع قابل اعتماد نیستند و با مقایسه کردن‌ها می‌توان به نادرستی و بی پایه بودن برخی مطالب آن‌ها دست یافت؛ چنان که مؤلّف تاریخ سلطانی در مطلبی بی اساس از توافق طرفین جنگ چالدران مبنی بر عدم استفاده از سلاح آتشین توپخانه سخن می‌گوید. مگر چنین چیزی امکان دارد و شاید هم بدین وسیله خواسته است که دشمن را به نامردی متّهم سازد. وی می‌نویسد: «...و تلاقی فریقین در صحرای چالدران در روز چهار شنبه دوم شهر رجب روی داده (سال 921 شانزدهمین سال جلوس) صفوف لشکر را ترتیب داده، طرف راست خان محمّد خان حاکم دیاربکر و سارو پیره قورچی باشی استاجلو و برادرش و دورمیش خان شاملو و نورعلی خلیفه‌ی روملو بیک و حسن بیک للـه و خلیل سلطان ذوالقدر و در دست چپ خان سلطان استاجلو ولد بابا الیاس چاوشلو و جمعی دیگر، و سید محمّد کمونه و میر عبدالباقی وکیل و میر سید شریف صدر با نوّاب خاقان در قلب بوده‌اند و فیمابین صاحبقران و سلطان سلیم قرار شده بود که از طرفین آتش توپخانه ندهند و غازیان قزلباش خاطر جمع داد مردانگی می‌راندند. تا آن که در آخر کار بر سپاه روم تنگ افتاد. سلطان سلیم به مکر و فریب، جماعت خود توپخانه را آتش داده قریب پنج هزار کس از سپاه قزلباش به قتل رسیدند. آتش غیرت و حمیّت سلطنت جاه و جلال و مردانگی در ضمیر منیر نواب صاحبقران مشتعل گشته، به نیروی بازوی «و من یتوکّل علی‌الله فهو حسنه» و به دستیاری حیدر کرّار یا علی گویان شمشیر از میان کشیده، خود را به دریای آتش سوزان انداخته، به یک ضرب شمشیر زنجیر عرّاده‌ی توپخانه را از هم شکافته.»[4]

با توجه با این مسائل است که دکتر پارسا دوست از جنگ چالدران چنین نتیجه گرفته و می‌نویسد: «شکست دشمن با شرایطی که نیروهای عثمانی و فرماندهی آن داشت قهری و قطعی بود. شکست چالدران، شکست نابخردی و خام اندیشی، شکست سیاست پیروی از احساس و شکست سیاست نادیده گرفتن واقعیّت‌ها و اصول بود. جهان دیروز، جهان امروز، جهان فردا و جهان همه‌ی زمان‌ها، جهان برتری قدرت اندیشه و جهان برتری خرد بر بی خردی است. شکست چالدران درس‌هایی ارزنده تاریخی و در خور آن است همه‌ی نسل‌های ایرانی آن‌ها را به خوبی فرا گیرند و مهمتر از آن به درستی بدانند آن درس‌ها را چگونه و در چه مواردی به کار برند. در جنگ چالدران سرداران و سپاهیان قزلباش و ایرانی با حماسه‌هایی باور نکردنی که از شجاعت و پردلی خلق کردند. همه‌ی پیکر عظیم سپاه عثمانی را چنان درهم فشردند که تاریخ نویسان چالدران را یکی از تاریک ترین روزهای تاریخ عثمانی و روز فنا نامیده‌اند. و برخی دیگر نیز شکست سلطان سلیم را اگر آتش توپخانه نبود قطعی می‌دانستند. چنین توانایی خرد کننده اگر با خرد و دور اندیشی همراه می‌بود در صفحه‌های تاریخ ایران و عثمانی، جنگ چالدران به گونه دیگری توصیف می‌شد.»[5]



[1]- تاریخ شاه اسماعیل صفوی، تألیف دکتر غلام سرور، ترجمه محمّد باقر آرام، عباسقلی غفاری فرد، 1374، ص 105

[2] - شاه اسماعیل اول ، دکتر منوچهر پارسا دوست، ص 470

[3] - ایران در روزگار شاه اسماعیل و شاه تهماسب صفوی، تألیف امیر محمودبن خواند میر، به کوشش غلامرضا طباطبایی، ص 161

[4] - تاریخ سلطانی، از شیخ صفی تا شاه صفی، تألیف سید حسین بن مرتضی حسینی استرآبادی، به کوشش دکتر احسان اشراقی، ص 49

[5] شاه اسماعیل اول ، دکتر منوچهر پارسا دوست، ص 471

6- آینه عیب‌نما، نگاهی به فریاد کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، 1400، ص 314