پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

آئین و شرایط ازدواج در عصر هخامنشیان

 

 

رسوم و شرایط ازدواج در ایران باستان

بسیاری از قوانین و مقررات مدنی هخامنشیان تحت تأثیر تمدن پیشرفته‌ی بابل بوده است. اصولاً و در برخی موارد مسأله ازدواج طبقات حاکم و محکوم را باید از یکدیگر تفکیک کرد. در ازدواج طبقات حاکم ازدواج‌های سیاسی و درون گروهی سخن اول بوده و گاهی نیز بر اساس خودمحوری شاه فراتر از عرف رفته است. است. در فرهنگ این طبقه‌ی خاص زنان چون کالای با ارزش دست به دست می‌شدند، در صورتی که در اقشار مردم عادی اهداف دیگر مدّ نظر بوده است. چنان که مسأله تعدد زوجات را بین این دو طبقه نمی‌توان یکسان دانست. در این ایام پادشاهان دارای زن‌های متعدد بودند که درباره علت این تعدّد زوجات می‌توان گفت که «اگر از علاقه به فرزند پسر به عنوان یکی از دلایل مهم تعدّد زوجات بگذریم در میان شاهان و حکام و امرا انگیزه‌های سیاسی برای ایجاد پیوند مسلماً قوی‌ترین دلیل ازدواج با دختران حکام و پادشاهان سایر سرزمین‌ها بوده است، لذا زنان طبقه‌ی ممتاز که به دلیل ثروت و مکنت و موقعیت اجتماعی زندگی مرفه‌ای داشته‌اند، نهایتاً وجه‌المصالحه قرار گرفته و از قفسی طلایی به قفس دیگری انتقال داده می‌شده‌اند و کسی با آنان مشورت نمی‌کرده است. در عصر هخامنشی پادشاه حق داشت فقط از محیط دختران هفت دسته‌ی اشراف قبیله‌ای ازدواج نماید. کوروش با دختر فرناسپ PHarnaspes کاساندانه ازدواج کرد و کمبوجیه دختر «اتانا» فدیمه را گرفت.»[1]

«درباره رسوم و شرایط ازدواج ایرانیان اطلاع زیادی از منابع ایرانی نداریم ولی درباره آداب و رسومی که در بابل جاری بوده است اطلاعاتی از منابع بابلی داریم که به احتمال زیاد ایرانیان نیز همین رسوم را داشته‌اند. در مجموع 45 سند ازدواج در بابل به دست آمده که «مارتاروت» آن‌‌ها را ترجمه کرده است. اسناد مربوط به دوران پادشاهی کمبوجیه تا اردشیر دوم یا سوم است و در تمام این دوران بابل تحت حاکمیت ایرانیان بوده است، اسناد متضمن حقوق و وظایف زن در زندگی زناشویی، جهیزیه و شرایط اقتصادی و تعهدات شوهر نسبت به همسرش در صورت جدایی آن‌هاست. بخش اصلی اسناد مربوط به ازدواج، موافقتنامه‌ی خواستگار با خانواده‌ی عروس قبل از انجام مراسم است.‌ این موافقتنامه با شرح تعهدات شوهر نسبت به زن آغاز می‌شود و به دنبال آن موافقت پدر یا برادر عروس با تعهدات و شرایطی که خواستگار تعیین کرده قید شده است. بعضی از این شرایط و تعهدات شامل مواردی از این قبیل است که اگر زن به شوهر خیانت کند شوهر حق کشتن او را دارد، یا در صورتی که شوهر بخواهد زن دیگری اختیار کند باید مبلغ معینی که معمولاً با نقره محاسبه می‌شد به همسر اول خود بدهد و در این صورت او حق ترک خانه و رفتن به خانه‌ی والدین خود را دارد. در بعضی اسناد ازدواج قید شده است که این مبلغ، نقره یا هرچه در سند قید شده است مستقیماً به زن داده می‌شود و در بعضی اسناد آمده است که این مبلغ یا آن چه در سند قید شده به مادر وی داده می‌شود. زن همچنین حق دارد در صورت طلاق جهیزیه و آن چه را که با خود به خانه شوهر برده است پس بگیرد و به خانه‌ی خود ببرد. زمین و ملک و اثاثیه‌ی خانه و همچنین جواهرات و فلزات قیمتی از جمله اقلامی است که در جهیزیه نام برده شده است. در یک سند ازدواج در بابل یک باغ میوه و یک مزرعه و اثاث خانه به عنوان جهیزیه قید شده است و در یک سند دیگر جهیزیه‌ِ‌ی دختر عبارت است از جواهراتی به ارزش یک سوم «شِکل»، یک جفت گوشواره طلا به ارزش یک شِکل، یک تختخواب آکادی، یک میز و پنج صندلی و یک سینی برنز. هر یک از این اسناد را چند نفر که اسامی آنان نوشته شده است مُهر زده‌اند.

در مورد ازدواج‌های سلطنتی در ایران عصر هخامنشی به سه نوع ازدواج که اندکی با هم تفاوت داشتند می‌توان اشاره نمود. ازدواج اولین پادشاهانی ایرانی، ازدواج داریوش اول و ازدواج‌های جانشینان او تا پایان عصر هخامنشی. ازدواج‌های نخستین پادشاهان ایران هدفمند و برای استحکام پایه‌های سلطنت و توسعه‌ی قلمرو امپراتوری بوده است که از آن جمله می‌توان به ازدواج با دختران خانواده‌های سلطنتی غیر ایرانی و ازدواج با دختران بزرگان و سران قبایل اشاره نمود. ازدواج با دختران سلطنتی غیر ایرانی همراه با قراردادهایی بین پادشاهان برای دوستی و اتحاد و به رسمیت شناختن حقوق طرف مقابل بود. ازدواج‌های کمبوجیه اول (پدر کوروش) و کوروش و پسرش کمبوجیه دوم متضمن چنین قول و قرارهایی بوده که آخرین آن‌ها ازدواج کمبوجیه دوم با یک پرنسس مصری است. ازدواج با دختران بزرگان نیز برای تحکیم دوستی و اتحاد و تضمین وفاداریشان نسبت به پادشاه صورت می‌گرفت. در مورد کوروش و کمبوجیه دوم می‌توان به ازدواج کوروش با «کاساندان» که دختر یکی از بزرگان پارس بود، و همچنین ازدواج کمبوجیه با «روکسانا» اشاره نمود. درباره چند همسری نخستین پادشاهان ایران نیز باید گفت که پیوند زناشویی آن‌ها با خانواده‌های سلطنتی غیر ایرانی و بزرگان داخلی عمدتاً برای تأمین مقاصد سیاسی و جلب دوستی و حمایت آنان بوده است. ازدواج‌های داریوش اول به طور مشخص برای احراز مشروعیت سلطنت و جلوگیری از ظهور مدعیان دیگری برای مقام سلطنت بوده است. شرح ازدواج‌های داریوش با دختران کوروش و بردیا و همچنین وصلت او با بزرگان پارس در فصول پیشین آمده و نیازی به تکرار آن نیست. جانشینان داریوش نیز سیاست او را در وصلت با بزرگان برای جلب دوستی و اتحاد آنان دنبال کردند، ولی در مورد ازدواج آنان با دختران و خواهران خودشان که در منابع یونانی و مصری به عنوان زنای با محارم از آن یاد شده است با اطمینان نمی‌توان اظهار نظر کرد و به نظر می‌رسد که این مطالب بیشتر برای بدنام کردن پادشاهان هخامنشی ساخته و پرداخته شده است.

خواهران و دختران پادشاهان هخامنشی نیز نقش مهمی در سیاست ازدواج آنان ایفا می‌کردند. خواهران و دختران پادشاهان غالباً به همسری بزرگان و پسران آن‌ها یا ساتراپ‌ها (حکام محلی) و سرداران سپاه درمی‌آمدند و دوستی و وفاداری آن‌ها را نسبت به مقام سلطنت تضمین می‌کردند. در دوران سلطنت پادشاهان هخامنشی پس از داریوش اول، خواهران و دختران پادشاه گاه به عنوان «هدیه» و پاداش خدمتی به همسری بزرگان و سرداران سپاه و حکام محلی درمی‌آمدند. به طور خلاصه تمام ازدواج‌های سلطنتی در دوران پادشاهان هخامنشی انگیزه و هدف سیاسی داشت. پادشاهان برای تأمین هدف‌های سیاسی و تحکیم مبانی سلطنت خود با دختران بزرگان و خانواده‌های سلطنتی دیگر ازدواج می‌کردند و در مورد ازدواج دختران سلنطنتی (خواهران و دختران پادشاه یا بستگان نزدیک وی) فقط شخص پادشاه تصمیم می‌گرفت. این روّیه تا دوران سلطنت آخرین پادشاه هخامنشی داریوش سوم نیز معمول بود.

ازدواج اسکندر مقدونی و سردارانش نیز بر این محور بوده است. نویسندگان یونانی درباره ازدواج آن‌ها با دختران ایرانی توضیحات مفصلی داده‌اند. در جشنِ باشکوهِ ازدواج دسته جمعی سرداران اسکندر در شوش، به دستور اسکندر آداب و رسوم ایرانی در امر زناشویی مراعات گردید. در این مراسم، عروس وارد اطاق می‌شد و در کنار داماد می‌نشست. داماد دست‌های عروس را می‌گرفت و هر دو دست او را می‌بوسید. سپس عروس و داماد قطعه نانی را که در سفره گذاشته بودند، برمی‌داشتند و با هم قسمت می‌کردند و پس از انجام این مراسم بود که داماد، عروس را با خود به خانه‌اش می‌برد.»[2]


 



[1] - زن به ظن تاریخ، جایگاه زن در ایران باستان، بنفشه حجازی (فراهانی)، نشر شهر آشوب، 1370، ص 102

[2] - زنان در ایران باستان، ماریا بروسیوس، ترجمه و نگارش محمود طلوعی، چاپ اول 1389، انتشارات تهران، صص 89 تا 91

3- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 47

واکنش روحانیون در زمان تهاجم مغول

 

واکنش روحانیون در زمان تهاجم مغول

 

در ورای عقاید مذهبی مغولان و یا سرزمین‌هایی که در معرض تهاجم آنان قرار گرفت در سرعت پیروزی‌هایشان نقش مذهب و اختلافات داخلی و شدتِ رفتارِ رقبا نسبت به حذف یک دیگر از صحنه‌ی سیاسی قابل انکار نیست. این نقش در تحولات سیاسی و اجتماعی بشر سابقه‌ای طولانی و زیانبار داشته و از نتایج مثبت آن که در جهت حفظ منافع مردم باشد چیزی قابل درک و مشاهده نیست و تنها آمال و اهداف قدرت طلبان را پوشش داده است. با کمی تفکر و تعمق به تأثیر شگرف این عقاید در هر مرحله از تاریخ می‌توان پی برد. عصر مغول نیز سرشار از این نمونه‌ها می‌باشد که زمینه را برای جهانگشایی و تسلط آنان فراهم ساخته است. تأثیر این عقاید تنها شامل سرزمین ایران و یا حوزه‌های اسلامی نمی‌باشد، بلکه اروپا و دیگر نواحی جهان نیز درگیر این مسائل بوده‌ و از کشتار و نابودی رقیبان خود جام مستی نوشیده‌اند. جای بسی شگفتی است مردمی که بزرگترین صدمات را به دلیل پراکندگی خود از مغولان دیده‌اند، باز هم دست از تنش‌های سیاسی و دینی خود برنداشته و برای نابودی همنوعان خود و تنها به خاطر اختلافات فکری از دشمنی خطرناک استمداد طلبیده‌اند. در این میان که آژیر خطر در بالای سر همه به صدا درآمده بود همواره بر شعله‌ور شدن آتش دمیده‌اند. مسلمانان از کشته شدن مسیحیان و همچنین مسیحیان از کشته شدن مسلمانان شادی می‌کردند، در صورتی که چنگیزخان و ایلخانان مغول تنها به زمامداری خود فکر می‌کردند و تفکر مسیحی و مسلمان و یهودی و زردشتی برای آن‌ها تفاوتی نداشت. در این مانور و شطرنج سیاسی بعضی از حاکمان مغول به مصلحت یا انگیزه‌ی شخصی توجه بیشتری به یکی از ادیان نشان می‌دادند و گاهی نیز در اثر شدت تضادهای مذهبی به همان قوانین یاسایی خود باز می‌گشتند. به عنوان نمونه به اختلافات حنفی و شافعیان می‌توان اشاره کرد. «جدال حنفی و شافعی به جایی رسید که در نشستی در حضور اولجایتو که به شافعیان گرائیده بود پیشوایان هر دو کیش عرض فضایح مذاهب دیگر کردند و رسوایی‌ها به بار آوردند. سلطان از سرِ خشم برخاست و به وثاق رفت. قتلغ‌شاه با دیگر امیران گفت که این چه کار بود که ما کردیم و یاسای چنگیزخان و دین پدران خود بگذاشتیم و به دین این‌ها روآوردیم که به چندین قسم منقسم است و این رسوایی میان ایشان قائم. ما به دین اسلاف خود می‌رویم و میان امیران و خواتین و اصحاب اردو این خبر شایع شد، متنفّر شدند و هر که را از اصحاب عمایم می‌دیدند طنز و افسوس آغاز می‌کردند. هم در آن ایام سلطان در کوشکی که غازان ساخته بود به عشرت مشغول شد. شب رعد و برق و بارانی عظیم بود و چند کس از نزدیکان سلطان به صاعقه بمردند و سلطان از آن حالت مستشعر گشت و بر فور کوچ فرمود بر عزیمت سلطانیه، و بعضی از امیران عرضه داشتند که به موجب قواعد مغول و یاسای چنگیزخان بر آتش می‌باید گذشت. بخشیان را که صاحب این فن بودند حاضر کردند. آن‌ها گفتند که این واقعه از شومی مسلمانی است. اگر پادشاه تَرک آن گیرد از آتش گذشتن مُنجح (موفق و کامروا) آید و در مدت سه ماه در فتور و تذبذب می‌بودند.‌ درباره‌ی این اختلافات کسروی با تعجب می‌نویسد که چرا مردم بغداد و دیگر شهرها در آن روزگار از مواعظ ابن جوزی‌ها به هیجان می‌آمده و می‌گریسته‌اند، ولی به یاری برادران مسلمان ماوراءالنهری و خراسانی خود نرفته‌اند یا چرا خلیفه‌ی عباسی گنجینه‌های خود را بیرون نریخته و به پرورش سرباز و ساختن سلاح نپرداخته ‌است. در این مورد همان طور که خود او نیز اشاره کرده است می‌توان گفت: در زیرِ ظاهرِ آراسته‌ی کشورها گرایش‌های خطرناکی ریشه دوانیده بوده است. گرایش به زهد و صوفیگری و بی پروایی به آبادی جهان، گرایش به جنگ هفتاد و دو ملت، گرایش به پذیرفتن باورهای سخیف، بی اعتنایی به سرنوشت جامعه و کشور، فردگرایی افراط آمیز و انتظار داشتنِ حادثه‌ای بزرگ و ویرانگر، هرچند این حادثه چون سیل از سرِ همه بگذرد و به خُرد و کلان رحم نکند. سوء سیاست خلیفه عباسی و شهریاران و دارندگان فرقه‌ها نیز از همین گرایش‌ها برمی‌خاسته است. ناصر خلیفه خشنود بود که چنگیز به ایران بیاید و دمار از روزگار خوارزمشاه و در واقع مردم ایران درآورد، ابن علقمی پروای آن نداشت که با فتح بغداد چندین هزار نفر جان خود را از دست بدهند، مسیحیان غم آن نمی‌خوردند که مغولان به حکومت جبّارانه‌ی خود ادامه دهند، صوفیان شادی می‌کردند که خراسانِ مسکین، انتقام بی ادبی خوارزمشاه را به بهاءالدین ولد پس می‌دهد. سعدی درباره ویرانی خراسان بزرگ خاموش بود، ولی برای کشته شدن مستعصم سوگچامه می‌ساخت. مولوی ویران کردن بغداد از سوی مغول را «داد» می‌شمرد. غافل از این که آن‌ها روزی به قونیه نیز خواهند آمد و زمانی که دیگر او زنده نیست به کشتار مردم خواهند پرداخت و حتی حامی عزیز او معین‌الدین پروانه را نیز خواهند کشت.»[1]

البته این اختلافات و حیله و نیرنگ‌ها دارای سابقه‌ای بس طولانی بود و مغولان نیز حداکثر بهره‌برداری را داشتند. در این جا یک حقیقت تاریخی را نمی‌توان انکار کرد که تمام گروه‌هایی که شمشیر مغول را بر سر مردم آوردند طولی نکشید که خودشان نیز زیر همان شمشیر گردن نهادند و یکی بعد از دیگری به دست همان مغولان قربانی شدند. در این مورد به نقش صوفیان و مانویانی اشاره می‌گردد که روح دلسردی و دلمردگی را در جامعه رواج می‌دادند. «در تلقی برخی مورخان و تحلیل‌گران، صوفیان در رویداد هولناک مغول مورد اتهام هستند. از جمله‌ی این محققان، احمد کسروی است. او صوفیان را القاء به اندیشه‌های زهرآلود و آموزش‌های گمراه کننده‌ای می‌کند که به تعبیر او بی دردی و سستی و بی‌رگی را در میان مردم رواج داد و روح دفاع و خیزش و وحدت را در بلای عظیم مغول از آنان گرفت. او پس از بی‌خردی‌های محمد خوارزمشاه و پستی‌ها و نیرنگبازی‌های خلیفه‌ی عباسی و دیگر بزرگان ایران در کشیدن پای مغول به ایران می‌نویسد: هنگامی که مغولان در ماوراءالنهر آن قصابی‌ها را می‌کردند چگونه ایرانیان با مسلمانان دیگرِ جاها به تکان درنیامدند؟ ایران آن روز بزرگتر از این و مردم در شهرها و آبادی‌ها انبوه‌تر می‌بودند و از آن سو ایرانیان پشتگرمی به مسلمانان عراق و سوریا و مصر می‌داشتند. چنین توده‌ی بزرگی چه شده که بدان‌سان زبونی و ناتوانی از خود نموده‌اند؟ هنگامی که مغولان به ایران آمدند از دیرباز در این کشور گفتگوی کشورداری و جنگ و مردانگی از میان برخاسته و از یادها رفته و یک رشته گفتگوهای دیگر از بی ارجی جهان و بدی جنگ و بیهوده بودن کوشش به جای آن‌ها نشسته بود. صوفیان و خراباتیان و باطنیان همه‌ی مردمی نمی‌بودند، لیکن بدآموزی ایشان به همه‌ی دل‌ها راه یافته بود. آن چه را که کسروی بدان اشاره می‌کند، البته از حدود سه قرن پیش از حمله‌ی مغول آغاز شده بود و در این زمان رواج و گسترش روزافزونی یافته و آثار تربیتی خود را در مزاج بیشتر مردم برجای گذاشته بود. ابن جبیر که در سال 578ه از اندلس به مصر و مکه و عراق و سوریه و دیگر جاها رفته در سفرنامه‌ی خود می‌نویسد در همه‌ی این سرزمین‌ها: صوفیان فراوان می‌بوده‌اند و با آسودگی و خوشی روزگار می‌گزاده‌اند. در همه جا بدآموزی صوفیان بازاری شده و درویشی و پارسایی و چشم‌پوشی از جهان، عنوان نیکی یافته بوده. در همه جا واعظان مردم را به گریستن وا می‌داشته‌ند. در بغداد ابن جوزی بزرگترین واعظِ آن جا شعرهای صوفیانه می‌خوانده و مردم را می‌گریانیده و در هر بار کسان بسیاری را به سر تراشیدن و درویشی و پارسایی گزیدن وا می‌داشته است. بدین ترتیب به نظر کسروی، صوفیان و خراباتیان مایه‌ی تباهی مردم بی‌شماری گردیده‌اند. آن‌ها دوست می‌داشته‌اند که بنشینند و از جهان و زندگانی نکوهش کنند و مردم را دلسرد گردانیده به تنبلی و پستی بکشانند. از جنگ و مردانگی بد گویند و خانقاه نشینی و ریاضت را که به گمان خودشان مجادله با نفس می‌شمردند، جهاد اکبر بخوانند. تا جایی که مرشد بزرگ آن‌ها نجم‌الدین رازی، معروف به دایه در برابر مغولان زن و فرزند خود رها کرده و فرار اختیار کند. این محقق، باطنی‌گری و صوفیگری و خراباتیگری را زالوهایی معرفی می‌کند که به کالبد توده‌ی کشور چسبیدند و خون آن را مکیدند و همه‌ی نیرویش را گرفتند و آن را دستگاهی پوچ گردانیدند و پستی اندیشه‌شان تا جایی بوده که چنگیز را برانگیخته‌ی خدا معرفی کرده‌اند و وی را می‌ستوده‌اند.»[2]

با توجه به مواردی که ذکر گردید ایران و بخش اعظمی از جهان آن روز گرفتار بلای ویرانگر مغول شد که در اثر سهل‌انگاری جان بسیاری از انسان‌ها و اندوخته‌های اجتماعی به باد فنا رفت. می‌دانیم که «از زمان تهاجم چنگیز به ایران جریان اسلام به دلیل تخریب مساجد و سوزاندن کتب و کتابخانه‌ها و تعطیل کلیّه‌ی مدارس و مساجد با قتل و فرار و جا به جا شدن روحانیان به کلی متوقف شد. در طول تاریخ هیچ گاه اسلام تا بدین حد مورد مخاطره قرار نگرفته بود. به غیر از آثارِ پایدارِ این تهاجم به نمونه‌ای از رفتار آغازین مغولان اشاره می‌گردد. سرانجام بخارا پس از گریختن فرمانده‌ی خوارزمی و پس از مقاومت دلیرانه‌‌ی خود مردم در سال 617 هجری با سختی فراوان فتح شد. سپس چنگیزخان همراه فرزند کوچکش تولوی که در این جنگ همراه پدر بود به میان شهر رفتند و به مسجد جامع که از ابنیه‌ی عالی و مهم منطقه بود وارد شدند. چنگیز و تولوی در حالی که سوار بر اسب بودند تا کنار منبر پیش رفتند. ابتدا تولی از اسب به زیر آمد و از پله‌های منبر بالا رفت و پرسید سرای سلطان است؟ گفتند: خانه‌ی یزدان است. آن گاه چنگیز نیز از اسب پیاده شد و دو سه پله از منبر بالا رفت و دستور غارت مسجد را صادر کرد. صندوق‌های قرآن را به میان صحن آوردند و قرآن‌ها را زیر دست و پا انداختند و پاره پاره کردند و به جای آن صندوق‌ها را از علوفه پُر کردند و آخور اسبان ساختند. سپس شروع به باده نوشی کردند و مطربان شهر را خبر کردند تا ساز و آواز سر دهند. مغولان بر اصول غنای خویش آواز خواندند، رقصیدند و قهقهه سردادند. ائمه و مشایخ و سادات و علما و مجتهدان عصر بر طویله‌ی آخور سالاران به محافظت ستوران قیام نموده و امتثال حکم آن قوم را التزام کردند. پس از سپری شدن یکی دو ساعت چنگیز از مسجد خارج شد. آن گاه حاضرین شروع به جمع آوری اوراق لگدکوب شده‌ی قرآن کردند. چنگیز پس از بیرون آمدن از مسجد، از شهر خارج شد و به مصلّا رفت و مردم را گرد آورد و بر منبر رفت و خطاب به آنان کارهای خلاف سلطان محمد و علت تهاجم خود را به تفصیل برشمرد و مترجمی ایستاده بود و گفته‌های او را به فارسی ترجمه می‌کرد: ای قوم بدانید که شما گناهان بزرگ را، بزرگان شما کرده‌اند. از من بپرسید که این سخن به چه دلیل می‌گویم؟ سبب آن که من عذاب خدایم. اگر شما گناهان بزرگ نکردی خدای چون من عذابی را به سر شما نفرستادی.

چنین گفت کای قوم خشم خدا              فرستاد ما را   به سوی شما

شما با سپاهان به  کردار  بد               کشیدید خشم خدا سوی خود

این گفتار که در روایات همه‌ی متون منقول است نمودار حقیقتی گویاست. کمال‌الدین اسماعیل شاعر معروف اصفهانی که در آن هنگام به دلیل رونق فرهنگی شرق در خوارزم می‌زیست و به دنبال تهاجم مغول خانه‌اش ویران و خود فراری شد در توصیف این حالت قصیده‌ای طولانی و پر معنی دارد که چند بیت آن را برای نمونه نقل می‌کنیم:

مساجد  شده  خندق    پارگین              منابر   شده   هیزم     شوربا

سگِ مرده افتاد  در  موضعی             که  بُد  جای   پیشانی    اولیا

چو اوتاد در سجده افتاده سقف             چو  ابدال  گشته  ستونها دوتا

امامان    چو   قندیل    آویخته            چو  سجاده   افکنده  محرابها

نه‌برطفل رحمت نه‌از پیر شرم            نه‌آزرم خلق و نه‌ترس از خدا

به  صفّ خران  وه که آراسته             مساجد   که  بُد   خانه‌ی اتقیا

در این جا یک سؤال عمده پیش می‌آید و آن این که نقش روحانیان در این میان چه بوده است؟ به هنگام غور در این مسأله مشاهده می‌کنیم که از ابتدای تهاجم مغول به طور کلی روحانیان دو روش متضاد را در پیش گرفتند: (1) گروهی که از خوارزمشاهیان دلگیر بودند و از دستگاه خلافت پشتیبانی می‌کردند اکنون که پایه‌های حکومت را سست و لرزان می‌دیدند در صدد برآمدند که با حربه‌ی مغول از شرّ وجود خوارزمشاهیان خلاص شوند. چنان که سیاست عباسیان نیز چنین بود؛ بی آن که در آثار و عواقب آن کار را از قبل مطالعه و مداقه‌ای کرده باشند. به این گروه دو دسته دیگر را نیز باید اضافه کرد. یکی کسانی که از موقع استفاده کرده، خواستند با کمک دشمن در صدد نابودی رقیبان و یا سایر فِرق برآیند چنان که قتل عام حنفیان ری به فرمان جبه، سردار چنگیزخان به تحریک شافعیان آن شهر بوده است و یا شیعیان شهر نیشابور که پیشی گرفتند و دروازه‌ها را گشودند تا سنیّان لگدکوب سم ستوران مهاجمین شوند. دسته‌ی دوم فرصت طلبانی بودند که اکنون که باد را بر بیرق خصم در اهتزاز می‌دیدند از در دوستی با مغولان درآمدند و جانب آنان را گرفتند. شیخ نجم‌الدین دایه از شیوخ و عرفای بزرگ زمان که در خوارزم می‌زیست و پس از ویرانی آن ایالت به خراسان و سپس به عراق گریخت، درباره خصلت گرایش به جانب قدرت این گروه و دورویی اینان گفته است تا این ضعیف در بلاد جهان شرق و غرب، قریب سی سال است تا می‌گردد هیچ قاضی نیافت که از این آفت {جانب زور را گرفتن} مبرّا و مصون بود. الّا ماشاأالله. ولی همین گروه اول روحانیان پس از تسلط مغول و ایجاد حکومت‌های محلی، به فتنّه و فساد و تحریکات بر ضد مغولان برخاستند و موجب عدم اعتماد فاتحان نسبت به اسلام و مسلمین شدند. با در نظر گرفتن خوی و خصلت مغولان که دروغ و دورویی را از جمله مذموم‌ترین خصایل می‌شمردند، می‌توان بهتر به اهمیت موضوع پی برد. مشاهده‌ی این نوع دو رنگی‌ها و اعمال به تدریج آن چنان در چنگیز تأثیر گذاشت که عاقبت معتقد شدند اگرچه ملت و دین اسلام اختتام ملک و ادیان است، اما مسلمانان بدترین امّت و نازل‌ترین قومند. سرانجام مغولان به این نتیجه رسیدند که شما تازیکانید. چنان کنید و دروغ گویید. مغل اگر هزار جان در سر آن شود کشتن اختیار کنند و دروغ نگویند که دروغ گفتن کارتان باشد. یعنی تازیکان. از این چیزهاست که خدای تعالی بلای ما بر شما فرستاده است.

ولو تصور کنیم که تنها این دسته از روحانیان سبب ایجاد چنین تصوری در نزد مغولان نشده باشند، باری باید سهم عمده‌ای را از آنان دانست، زیرا همواره طرف مباحثه‌ی خان این‌ها بودند و اینان بودند که قرآن بر سرِ دست از دروازه‌ی بسته‌ی شهرها بیرون می‌آمدند و طلب امان و عفو می‌کردند و سپس بار دیگر شهر به شورش واداشته می‌شد و عهدشکنی می‌گردید و مغولان را با بازگشودن آن‌ها وا می‌داشت. (2) گروهی از روحانیان اعتقاد داشتند که در هر صورت نباید دشمن را راه داد و نه تنها مردم را تشویق به جنگ می‌کردند، بلکه خود با ایمان راسخ لباس رزم می‌پوشیدند، سلاح به دست می‌گرفتند و در صف مقدم تا آخرین نفس می‌جنگیدند و کشته می‌شدند. شیخ نجم‌الدین کبری عارف مشهور قرن و رئیس کبراویه از آن جمله بود. به هنگام محاصره‌ی شهر جرجانیه به توسط جوجی (مهمان نورسیده)، فرزند ارشد خان، چون مغولان می‌دانستند وی ساکن شهر است دستور دادند شیخ با خانواده‌اش خارج شوند تا پس از صدور فرمان قتل عام گزندی به آنان نرسد. شیخ نه تنها این دعوت را نپذیرفت، بلکه خود لباده‌ی پشمینه را کنار گذاشت و لباس رزم پوشید و به همراه مردم شهر آن قدر جنگید تا کشته شد. در بخارا فقیه عالیقدر امام رکن‌الدین امام‌زاده و فرزندش و بدرالدین خان قاضی شهر به همین ترتیب همراه با سایر مردم تا آخرین نفس جنگیدند و به قتل رسیدند. در همدان فقیه‌ی شهر در عرصه نبرد با دشمن جان داد. آن چه برشمرده شد اقدام‌های پراکنده بود و دردی را دوا نمی‌کرد. حق می‌بود که از جانب روحانیان چاره‌ای کلی و عمومی اندیشیده می‌شد. اگر آنان در هر شهر پس از نا امیدی از دستگاه خلافت و مشاهده‌ی ناتوانی حکومت می‌توانستند در میان خود اتحادی پدید آورند و دست به یک اقدام مشترک و همگانی بزنند شاید راهی برای مقابله با مغولان جسته می‌شد، ولی گرفتاری آن بود که اختلاف بین فرق از یک طرف و بین رؤسای روحانی هر فرقه از طرف دیگر چنان بزرگ بود که وجود چنین اتحادی امکان نداشت. به درستی مشخص نیست که خلیفه‌ی منتخب سلطان محمد خوارزمشاه در این زمان کجا بوده است تا فتوایی صادر کند؟ ابن اثیر فریاد بر می‌آورد: خدا یار و یاور اسلام و مسلمانان باشد، زیرا هیچ کس نیست که یار و یاور مسلمانان باشد و از اسلام نگهداری و پشتیبانی کند. تخریب و تعطیل مساجد و مدارس و مکان‌های مقدس چون مشهد حضرت رضا (ع) که به منزله ی پایگاه‌های معنوی مسلمانان بود و قتل امامان و شیخ‌الاسلامان و عرفا و یا فرار و در به دری ایشان و عدم اتفاق میان باقیماندگان که در هر حال برای مردم بی نوا تکیه‌گاهی بودند در تضعیف روحیه و شکست مردم تأثیر به سزایی داشت.

در همین دوره نخستین جنگ‌ها و به محض استقرار حکومت و پادگان‌های مغولی در هر یک از شهرهای فتح شده به قول نَسَوی قوانین اسلام خللی تمام پذیرفت، در نتیجه مردم مجبور شدند تا حدودی بسیار تابع قوانین یاسا شوند. یاسا در برابر قرآن قرار گرفته بود. مسلمانان از جهت ذبح اسلامی حیوانات در زحمت بسیار افتادند، زیرا نحوه‌ی آن با نحوه‌ی مغولی تفاوت داشت. از جهت شستشو و طهارت با آب مشکلاتی بر ایشان پیش آمد زیرا چنان که در پیش اشاره شد مغولان آب را مقدس می‌شمردند و آلوده کردن آن را گناه می‌دانستند از جمله هر که در آب کوچک یا بزرگ برود، هر که برکنار آب روی شوید و آب روی شسته دوباره در آب بریزد او را بکشند و هر گناه کمتر از این، عقوبت او سه چوب و یا پنج و یا ده چوب، اما به شرط این که او را لخت کنند و محکم بزنند. مسلمانان طبیعتاً معذّب بودند که می‌بایست بروند و در برابر مغول‌های ملحد سجده کنند و در خدمت آنان باشند. این را نوعی بت پرستی می‌دانستند ولی چاره‌ای نبود. آنان غالب بودند و اینان مغلوب. حکم شده بود که به جای کلاه معمول و عمامه، کلاه مغولی بر سر گذارند و مسلمانان از این کار عار داشتند. سعدی در این بیت اشاره به همین معنی دارد:

حاجت به کلاه برکی داشتنت نیست      درویش صفت باش و کلاه تتری دار

نتیجه آن که از همان ابتدا مسلمانان که خود را در فشار و تنگنای سختی می‌دیدند در صدد یافتن «کلاه شرعی» برآمدند و بر آن شدند تا در برابر، راهی برای مشروع کردن نا مشروع بجویند. در کتاب فیه مافیه مولانا فتوایی در این باره می‌بینیم: مغولان مال‌ها را می‌ستاندند و ایشان نیز گاه‌گاهی مال‌ها می‌بخشند. تکلیف چیست؟ فرمود: هرچه مغول بستاند همچنان است که در قبضه و خزینه‌ی حق درآمد است، همچنان که از دریا کوزه یا خمی را پُر کنی و بیرون آری، آن مِلک تو گردد. مادام که در کوزه و یا خم است کس را در آن تصرّف نرسد. هر که از آن خم ببرد بی اذن تو غاصب است. اما باز چون به دریا ریخته شود بر جمله حلال گردد و از ملک تو بیرون آید. پس مال ما بر ایشان حرام است و مال ایشان بر ما حلال. این تازه اول کار بود و هنوز مغولان در سراسر ایران و به طور کامل مستقر نشده بودند و کلیّه احکام یاسا در شهرها جاری نشده بود. بعدها کار از این هم سخت‌تر شد و اسلام و مسلمانی به روز بدی افتاد.»[3]


 



[1] - هجوم اردوی مغول به ایران، نوشته عبدالعلی دستغیب، نشر علم، 1367، صص 372 و 373

[2] - خواجه نصیرالدین طوسی، احمد پناهی سمنانی، نشر ندا، 1376، صص 34 و 35

[3] - دین و دولت در ایران عهد مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، جلد اول، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول 1367، برگزیده از صفحات 123 تا 129

4 - گذری بر تاریخ مغول، علی جلال‌پور

مقدمات حمله‌ی چنگیز به ایران

مقدمات حمله‌ی چنگیز به ایران

 

در مورد علت و علل اصلی حمله‌ی چنگیز به ایران عقاید مختلف وجود دارد و هر یک از آن‌ها در جهت اثبات ادعای خود دلایلی را مطرح ساخته‌اند که هر یک بیانگر گوشه‌ای از این زوایای تاریک می‌باشد. در این دیدگاه‌ها به نظر می‌رسد که به ماهیت اصلی این قدرت نوپا و اهداف جهانگشایی و یا اجبار چنگیزخان در آن زمان کمتر توجه گردیده و بر عوامل فرعی که زمینه‌ساز و در نهایت موجب تسریع آن اهداف شده است بیشتر مانور داده‌اند. از یک طرف ما شاهد ظهور چنگیزی هستیم که با اتحاد اقوام صحرانشین تقریباً تمام نواحی چین را درنوریده و با کسب مأموریتی آسمانی وعده‌ی حاکمیتِ جهان به او داده شده است، دیگر نمی‌توان نوعِ نگرش و تمایلِ غلبه بر همسایگان را از سوی او نادیده گرفت. زمانی که چنگیز با کسب اطلاعات از موقعیت متزلزل و اختلافات دولت خوارزمشاه آگاهی یافته و همچنین با همیاری و دعوت ناراضیان داخلی و گروه ادیان مسیحی و مانوی و حتی مسلمان از جانب خلیفه‌ی عباسی و از همه مهمتر با قتل بازرگانان خود زمینه را از هر جهت برای تهاجم مساعد دید، انتقادی بر رفتار وی وارد نیست، زیرا به عقیده بسیاری این حملات در مدت زمان دیر یا زود انجام می‌گرفت؛ اما افرادی چون جان من معتقد هستند که چنگیز هیچ علاقه‌ای با درگیری با خوارزمشاهیان نداشت و با کشته شدن بازرگانانش مجبور به این اقدام گردید. «به این ترتیب دوره‌ی جدیدی در زندگی چنگیز شروع شد، تا این زمان، سنّت حکومت کرده بود. این بخشی از میراث یک حاکم مغول بود که به چین تجاوز کند؛ برای این کار وحدتِ قبیله‌ای یک پیش‌نیاز بود. این به نوبه‌ی خود تعقیب یک رئیس قبیله‌ی رقیب را توجیه می‌کرد. حتی چنان چه به یک دولتِ دوردست فرار کرده بود که در این مورد می‌توان از خاراخیتای نام برد؛ و این، همان گونه که هر استراتژیست خوبی می‌فهمید، همچنین به معنای درگیری با شی شیا بود. اما هیچ رئیس صحرانشینی، در حالی که هنوز در پایگاه وطنی‌اش درگیر است هرگز مشتاقانه وظیفه‌ی تحت سلطه درآوردن یک امپراتوری را که با وطنش بسیار زیاد فاصله داشت بر عهده نمی‌گرفت، چه رسد به یک امپراتوری که قدرت مسلّط در آسیای میانه باشد. اما به نظر چنگیز، گزینه‌ی دیگری نداشت. نه تنها تحقیر شده و به چالش طلبیده شده بود، بلکه اگر با این تهدید مقابله نمی‌کرد تقریباً قربانی یک شاهِ جاه‌طلب می‌شد که مشتاق بود تا حاکمیت خود را تا سرزمین‌های پربار چین گسترش دهد. همان طور که تاریخ اسرارآمیز می‌گوید چنگیز درباره کاری که می‌بایست انجام می‌شد هیچ تردیدی نداشت. او گفت: بیایید علیه ملت مسلمان وارد عمل شویم تا انتقام بگیریم.»[1] علی‌رغم اجبار یا غیر آن نمی‌توان موقعیت سلطان محمد خوارزمشاه و اختلافات داخلی را نادیده گرفت و نقش خلیفه‌ی عباسی و امثال آن از دعوتِ چنگیزخان در مرحله‌ی بعد قرار دارند. سلطان محمد خوارزمشاه فردی نالایق و ضعیف نبود و پیروزی‌هایش بر رقبا بیانگر این ادعا می‌باشد، اما دخالت‌های افراطی و نابجای مادرش ترکان خاتون در اجرای حکومت و همچنین ظلم و ستم روا شده بر مردم باعث سستی و تزلزل روحیه‌ی جنگاوری او در مقابل مغولان گردید. یکی از دلایل پاسخ منفی سلطان محمد نسبت به فرزند دلاورش جلال‌الدین در مقابله با مغولان می‌تواند ناشی از شدت انزاجار مادرش از جانشینی او که از مادری دیگر است، باشد. کینه و نفرت ترکان خاتون را از این نکته می‌توان دریافت - در شرایطی که دیگر امیدی به نجات از دست مغولان نداشت بازهم مرگ را بر همیاری با جلال‌الدین ترجیح می‌داد. این تضادهای دربار و همچنین سرکوبی مردم به بهانه‌های مختلف نتیجه‌ای جز نارضایتی عموم به دنبال نداشته و تأثیر آن بر دوام و پایداری هر حکومتی انکار ناپذیر خواهد بود. می‌دانیم که سرزمین ایران به دلیل موقعیت استراتژیک خود همواره مورد تهاجم دشمنان بوده است، اما میزان نارضایتی و یا بی‌تفاوتی مردم در پیروزی دشمنان بسیار مهم و قابل تأمل است. در توصیف این موارد به تهاجم اعراب در زمان ساسانیان، هجوم مغولان و تیمور لنگ و غیره می‌توان اشاره کرد و حتی در می‌یابیم که مردم مظلوم تنها به فکر یک منجی بوده و گاهی آرزوی ورود آنان را در سر می‌پرواندند، زیرا چیزی جز کشته شدن در مقابل خود نمی‌دیدند. در زمان هجوم مغولانِ صحرانشین دولت مقتدر خوارزمشاهی با آن توان نظامی بر نواحی وسیعی فرمانروایی داشت و از توان مقابله با مغولان برخوردار بود، اما کشور ایران در اثر اختلافات مذکور و همچنین غرورِ و عدم درک واقعی سلطان محمد از چنگیزخان شاهد آن بلای ویرانگر گردید تا جایی که به هنگام مرگ پارچه‌ای نیز برای دفن خودش باقی نمانده بود. در این رابطه باستانی پاریزی در بخشی از روایت خود از نارضایتی مردم می‌نویسد: «شواهد بسیار داریم که سلطان محمد و پسرش جلال‌الدین در آخرِ کار سخت مورد نفرت مردم بوده‌اند، چنان که شاه ناچار شد بسیاری از علما را جابجا و در واقع تبعید کند، مثل برهان‌الدین خطیب بخارا رئیس اصحاب بوحنیفه را که به خوارزم فرستاد و شیخ‌الاسلامانِ سمرقند، جلال‌الدین و پسرش شمس‌الدین و برادرش اوحدالدین را به نسا فرستاد. قیام مردم نسا را هم با شمشیر خاموش کرد و قلعه‌ی آن را فرمود ویران و با خاک یکسان کردند. زمین را با بیل مسطح و مُستوی ساختند، چنان که مجموع خاک آن پراکنده گردید و تشفّی خاطر فرمود تا در آن جو کاشتند. درست است که سپاه خوارزمشاه در همدان از ژنرال سرما شکست خورد و در اُترار از قوم زردپوست، ولی حقیقت این است که لشکر او خیلی زودتر از این‌ها از مردم خود شکست خورده بود و آن روزی بود که سربازانش ناچار شدند شهر نسا را زیرورو کنند و بر خرابه‌های آن جو بکارند! کاری که مغول بیست سال بعد در نیشابور کرد. در نتیجه سپاه عظیم خوارزمشاهی هم از درون متلاشی شده بود و معلوم می‌شود هیچ کس مقاومتی درخور در برابر سپاه مغول نکرده است جز غایرخان که با دو سه کنیزک خود تا پای جان جنگید، و متأسفانه بدنامی شکست مغول را به ناحق، ما مورخین به گردن او افکنده‌ایم و حال آن که معلوم می‌شود از آن همه‌ی سپهسالاران و سپاهداران هیچ کس مقاومتی درخور نکرد و لشکرها ظاهراً به علت عدم رضایت عمومی چنان از درون متلاشی شده بود که نظامِ چنان جمعیتی از هم فرو پاشید. روایاتی هست که سلطان محمد در این اواخر تقریباً هیچ دو شبی را در یک جا نمی‌خوابید، زیرا مردم خوارزم و درباریان و حتی نزدیکان که اغلب جماعتی ترکان بودند از خیل خویشان مادرش که ایشان را تورانیان خواندندی در تضاعیف این پریشانی‌ها قصد پیوستند تا سلطان را بکشند، از این حال سلطان را یکی اعلام کرد. آن شب خوابگاه بَدَل فرمود و خرگاه بگذاشت. نیم شبی دست به تیر بگشادند. بامداد را از زخم تیر، خرگاه را چون سوراخ‌های غربال دیدند. بدین سبب استشعار سلطان زیادت شد و در همین وقت بود که به فکر فرار افتاد.»[2]

اصولاً در تحقیقات تاریخی مسأله‌ی ناراضی بودن مردمی که همواره شاهد خیانت دولتمران بوده‌اند نادیده گرفته شده است، اما باید بپذیریم که خیانت دولتمردان هزاران مرتبه از ناراضی بودن مردم در مقابل دشمن مؤثر و بدتر بوده است. سلطان محمد خوارزمشاه نیز از این موضوع در امان نبود، چنان که «هنگام حمله‌ی خوارزمشاه بر اُترار، خاندان عمید یعنی پدر و عمّ و عمّ‌زادگانِ بدرالدینِ عمید به دست سلطان کشته شدند. قاضی عمید سعد پدر او و قاضی منصور عمّ او بودند. بدرالدین به سبب این کشتار و از دست رفتن بسیاری از افراد خاندانش کینه‌ی سلطان را سخت به دل گرفت و پس از استیلای تاتار بر اترار نزد چنگیز رفت و در خلوت او را گفت: من کینه‌ی هیچ کس به اندازه‌ی سلطان محمد در دل ندارم، زیرا خاندانم را برانداخته است و هلاک کرده، اگر به دادن جان انتقام کشم دریغ ندارم. آن گاه این مردِ مقتدرِ پدر کشته‌ی آشتی‌ناپذیر که از جانب صفی اُقرع وزیرِ شاهنشاه درین هنگام در بلادِ ترک نایب بود، در مقام راهنمایی برآمد و صادقانه چنگیز را آگاه ساخت که خوارزمشاه پادشاهی بزرگ و تواناست و خان نباید بدین مغرور شود که او سپاهیان خود را در نواحی بالد پراکنده است. آن گاه خان مغول را بدین گونه راهنمایی کرد که باید حیله‌ای به کار برد و سلطان را بر سرداران خود متوهّم ساخت. سپس به چنگیز اطلاع داد که میان سلطان و مادرش ترکان خاتون کدورتی پیدا شده است و چون بیشترِ سردارانِ لشکریان ترکِ سلطان از پیوستگان قبیله‌ی ترکان خاتون هستند، لذا مصلحت آن است که نامه‌هایی ساختگی و مجعول از زبان امیران خویشاوندان ترکان خاتون به چنگیز نوشته شود و در این نامه‌ها گفته آید که غرض ما از پیوستن به درگاه سلطنت به قصد خدمت به مادر سلطان بوده است، چنین کردیم و ممالک خوارزمشاه را وسعت بخشیدیم، اما اینک که شاه با مادر سَرْ گِران شده است و فرمان او را اطاعت نمی‌کند، مادر وی به ما دستور می‌دهد که ترک خدمت وی کنیم و از پیرامون او پراکنده شویم و در این حال چه بهتر که به خدمت خان برسیم و حلقه‌ی اطاعت او در گوش کنیم. چنگیز نظرِ بدرالدین را پسندید و این نامه‌ها را نوشتند و پراکندند و چنان قرار دادند که حاملان چنین نامه‌ها خود را به دست جاسوسان و کسان خوارزمشاهیان گرفتار کنند و با گرفتار شدن فرستادگان و کشف نامه‌ها، سلطان بر بسیاری از سران سپاهی ترک خود بیمناک شد، زیرا بیشتر سپاهیان ترک وی از قبایل و پیوستگان ترکان خاتون بودند و از طرف دیگر سردارانی نیز که از زبانشان نامه جعل شده بود بر خود ترسان شدند و نیتجه‌ی این تدبیر تفرقه افتادن میان سپاه و متوهّم شدن شاه از سرداران و سستی گرفتن عزم امیران و بیمناکی هر یک بر جان خود شد و چنگیز از این وحشت و بدگمانی و پراکندگی سرداران سود بسیار برد.»[3]

علی‌رغم عوامل داخلی که زمینه را برای حملات مغول فراهم ساخت نقش و تفسیر گروه‌های مختلف در تحلیل مشکلات بسیار جالب و دور از ذهن می‌باشد که چرا به جای توجه به اصل موضوع در توجیه موارد پوچ و بی‌اساس پرداخته‌اند. در این میان برخی ظهور چنگیز را ناشی از قتل فلان رهبر خود و برخی دیگر ناشی از کفران نعمت از سوی مردم ذکر کرده‌اند. گویا رهبران این عقاید مأمور مخفی دشمن بوده تا در جهت آرامش و سکوت مردم بکوشند که تمام مصیبت‌ها از خود شما سرچشمه گرفته و این فاجعه و بلای آسمانی در نتیجه‌ی اعمال شما می‌باشد، در صورتی که مردم مظلوم نقشی بیش از ابزار حاکمان نداشته و ایفا نکرده‌اند. اصولاً بعد از هر حادثه‌ای بحث انتقاد و شایعات رواج می‌یابد و بسیاری از مورخان را عقیده بر آن است که این خرافات ساخته و پرداخته‌ی جوامع متصرفی می‌باشد و مغولان شایعاتی را که به نفعشان بوده توسعه و گسترش داده‌اند. صوفیان عقیده داشتند که قتل مجدالدین بغدادی توسط سلطان محمد خوارزمشاه و نفرین او باعث هجوم چنگیز شده است. چنان که حمدالله مستوفی گوید: «شیخ مجدالدین در ثلاث عشر و ست مائه (613ق) به عهدِ ناصرِ خلیفه به تهمت آن که با مادر خوارزمشاه تعشق ورزیده است به حکم خوارزمشاه محمد خان بن تکش شهید شد. بعد از قتلش خوارزمشاه پشیمان شد و به خدمت نجم‌الدین کبری رفت و گفت: چنین خطایی از من صادر شده، دِیَت خون او چه باشد؟ شیخ گفت جان من و جان تو و جان اکثر اهل جهان به دِیَت خون او نشاید. چون ناکردنی کرده شد تدارک پذیر نبود.»[4] در جریان این حادثه‌ی هولناک به یقین و به درستی پیشرفت سریع مغولان در سرزمین‌های اسلامی را باید در نتیجه‌ی عدم مدیریت سلطان محمد خوارزمشاه در امور سیاسی و خودخواهی و سرانجام ترس و وحشت وی از مغولان ثبت کرد؛ اما توجیه‌گران مذهبی که بعد از استقرار مغولان با لباس صوفی‌گری توجیه خود را در پذیرش مغولان ادامه دادند و به نان و نوایی هم رسیدند قابل هضم نیست. آنان درباره ظهور چنگیز با توسل به حدیثی می‌گویند: «شیخ نجم‌الدّین رازی (متوفا به سال 654ه.ق) معاصر مغولان، تهاجم نیروهای مغول را نتیجه‌ی کفران نعمت و فسق و فجور مردم آن ایّام می‌داند و می‌گوید هرچه اتّفاق افتاده حق ما بوده است. قتل از این بیشتر چگونه بود که از ترکستان تا در شام و روم چندین شهر و ولایت قتل و خرابی کردند تا از یک شهرِ ری که مولد و منشاء این ضعیف است قیاس کرده‌اند که کمابیش هفتصد هزار آدمی به قتل آمده است و اسیر گشته از شهر و ولایت و فتنه و فساد آن ملاعین و مخاذیل بر جملگی اسلام و اسلامیان از آن زیادت است که در حیّز عبارت گنجد. به همین سبب است که بعضی از مؤلّفان تصّور داشتند که هجوم مغول به منزله‌ی مقدمه‌ی خروج دجّال و یأجوج و مأجوج و نشانی از آخرالزمان است و در این باب به احادیثی استناد می‌کرده‌اند که غالباً از یک ریشه بوده و برای باقی ترکان و زردپوستان نیز آورده می‌شده است. قاضی منهاج سراج جوزجانی به حدیثی از پیامبر استناد جسته است که در آن از وی درباره‌ی فرارسیدن قیامت سؤال کردند و او گفت در ششصد و اندی، و این سال را با خروج چنگیز به سال 602 در چین و طمغاج تطبیق می‌کنند. جماعتی دیگر از نویسندگان این واقعه را به منزله‌ی انتقام و عذاب الهی می‌دانستند تا بدان وسیله از فساد و طغیانی که به سبب کثرت مال حاصل شده بود جلوگیری شود.»[5]

در دادگاه تاریخ چیزی به عنوان واقعیت وجود ندارد و تنها با تحقیق تمام گزینه‌ها می‌توان به نتایجی دست یافت. در رابطه با تقابل و تعامل چنگیزخان نیز با خوارزمشاهیان عاری از این نکات مشکوک نیست و از نخستین تماس‌ و ارزیابی آن‌ها اطلاعی دقیق وجود ندارد. آن چه مسلم است چنگیز و خوارزمشاه از ظهور و موقعیت یک دیگر باخبر بوده‌ و هر یک در جستجوی آگاهی از هم اقدام کرده‌اند. سلطان محمد که مجذوب ثروت‌های چین بود هیأتی را به رهبری بهاءالدین رازی نزد چنگیز فرستاد تا قدرت نظامی و میزان پیروزی‌های او را تحقیق کند، چنگیز هم این عمل را در پوشش یک هیأت بازرگانی انجام داد که متأسفانه با قتل آنان توسط غایرخان بهانه برای درگیری دو طرف شکل گرفت. این اطلاعات برای سلطان محمد می‌توانست کفایت کند و از شروع جنگ ویرانگر پرهیز شود، اما عدم دوراندیشی او باعث ورق خوردن برگی دیگر از تاریخ خونبار ایران گردید. در شدت ناراحتی چنگیزخان از سلطان محمد خوارزمشاه، قاضی منهاج سراج جوزجانی در طبقات ناصری از قول وحیدالدین فوشنجی نوشته است «من به خدمت چنگیزخان قربت تمام یافتم و مدام ملازم درگاه او بودم و پیوسته از من اخبارِ انبیا و سلاطین عجم و ملوک ماضی می‌پرسید. روزی در اثنای کلمات مرا فرمود که از من قوی‌نامی باقی خواهد ماند در گیتی، از کین خواستنِ محمد اُغری؛ یعنی سلطان محمد خوارزمشاه. او را بر این لفظ می‌گفت و اغری به لفظ ترکی دزد باشد و این معنی بر لفظ او بسیار می‌رفت که خوارزمشاه پادشاه نبود، دزد بود. اگر او پادشاه بودی رسولان و بازرگانان مرا نکشتی که به اترار آمده بودند، زیرا پادشاهان رسولان و بازرگانان را نکشند. فی‌الجمله چون از من پرسید که قوی‌نامی از من خواهد ماند؟ من روی بر زمین نهادم و گفتم: اگر خان مرا به جان امان دهد یک کلمه عرضه دارم. فرمود که تو را امان دادم. گفتم: نام جایی باقی ماند که خلق باشند. چون بندگانِ خان جمله‌ی خلق را بکشتند، این نام چگونه باقی ماند و این حکایت که گوید؟! چون این کلمه تمام کردم تیر و کمان بینداخت و به غایت در غضب شد. روی از طرف من بگردانید و پشت به طرف من کرد. چون آثار غضب در ناصیه‌ی نامبارک او مشاهده کردم دست از جان بشستم و امید از حیات منقطع گردانیدم و با خود یقین کردم که هنگام رحلت آمد و از دنیا به زخمِ تیغ این ملعون خواهی رفت. چون ساعتی برآمد روی بر من آورد و گفت: من تو را مرد عاقل و هوشیار می‌دانستم، بدین سخن مرا معلوم شد که تو را عقلی کامل نیست و اندیشه‌ی ضمیر تو اندکی بیش نیست. پادشاهان در جهان بسیارند. هر کجا که پای اسبِ محمد اُغری آمده است من آن جا کشش و خرابی کردم. باقی خلق که در اطراف دنیا و ممالک دیگر پادشاهان‌اند حکایت من را ایشان گویند و مرا پیش او قربت نمانْد و از پیش او درافتادم و از میان لشکر بگریختم، خدای تعال را بر این حمد و ثنا گفتم و از آن جا خلاص یافتم.»[6] رشیدالدین فضل‌الله نیز این نکته را تأیید می‌کند و بعد از شرح کشته شدن بازرگانان و اولین درگیری سلطان محمد با سُبتای درباره تصمیم قطعی خان مغول بر علیه سلطان خوارزم و متواری شدن وی می‌نویسد: «چنگیزخان چون دانست که بین‌الطرفین حایلی نمانده و پادشاهانی که واسطه بودند مرتفع شدند، لشکرها را مرتب و آماده گردانید و مستعد قصد ممالک سلطان محمد شد و با آن که سلطان در انگیختن آن فتنه بادی بود، چنگیزخان بر قاعده‌ی ماتقدم نمی‌خواست که قصد او کند و به همه‌ی وجوه طریقه‌ی دوستی و محافظت حقوق همسایگی مسلوک می‌داشت و تا چند حرکت موجب رنجش و کدورت و قیام به انتقام باشد از سلطان صادر نشد، به عزمِ رزمِ او حرکت نکرد: اول آن که جماعت بازرگانان و ایلچیان را که به راه طلب یگانگی و مصالحه جستن فرستاده بود و پیغام‌های دلپذیر داده، بی تفکر و تدبّر بکشت و قطعاً بدان سخنان التفات ننمود. دیگر آن که به اکراه و الزام با لشکر او جنگ کرد. دیگر آن که مملکتی از ترکستان که در دست کوشلوک بود - چون بر او دست لشکر چنگیزخان کشته شد – تمامت، سلطان تصرف نمود. و مجموع این معانی موجب کینه و عداوت و سبب مجازات و مکافات گشت. فی‌الجمله، سلطان بعد از آن جنگ (جنگ با سبتای) باز به سمرقند آمد و تحیّر و تردّد به وی راه یافته بود و انقصام باطن ظاهراً او را مشوّش کرده. و چون قوّت و شوکت خصم مشاهده می‌کرد و موجبات هیجان فتنه که از پیش رفته بود، می‌دانست پریشانی و ضجرت دم به دم بر وی استیلاء می‌یافت و اثر ندامت از اقوال و افعال او ظاهر می‌شد و از غلبه‌ی وهم، ابواب رأی صواب بر وی بسته شد و خواب و قرار متواری گشت. دل بر قضای مبرم نهاد و رضینا به قضاء الله و قدره را به کار بست. و منجمان نیز می‌گفتند تسییر درجات اوتاد طالع به درجات مظلمه و اجرام قاطعه رسیده و سعود از موضع تسییر عاشر ساقط اند و نحوس ناظر. چندان که این نحوسات نگذرد احتیاط را بر هیچ کاری که از مقابله‌ی خصمان باشد اقدام نتوان نمود. آن سخن منجمان نیز ضمیمه‌ی اسباب خلل کار او شد.»[7]

به هر حال آتش جنگ شعله‌ور گردید و تصمیم چنگیز عملی شد و به سرعت بر خوارزمشاه غلبه یافتند. «مغولان این پیروزی سریع را مرهون عواملی گوناگون بودند. در قلمرو پهناور خوارزمشاه که دیری از بنیاد آن نمی‌گذشت، همان طور که ابن اثیر نیز اشاره می‌کند هنوز وفاداری نسبت به دولت رسوخ نکرده بود. علاوه بر این خوارزمشاه با مالیات‌های عدیده پشتِ مردمِ این سرزمین وسیع را خم کرده و ناگزیر برای حفظ آرامش، سپاهیانش را در سراسر کشور گسترده بود. لشکرها هر یک به تنهایی ضعیف‌تر از آن بود که بتواند در برابر انبوه مغولان ایستادگی کند و سپاهیان ترکِ خوارزمشاه نیز اغلب به لشکریان خان مغول که هم‌نژادشان بودند، می‌پیوستند. با این همه روشن نیست که چرا خوارزمشاه با همه‌ی توانائیش، شتابزده رو به فرار نهاد و از مقابله با مغولان هراسید، در حالی که پسرش جلال‌الدین که قدرت پدر را هم نداشت در برابر آنان ایستادگی و حتی به پیروزی‌هایی هم رسید. به هر حال چنگیزخان توانسته بود میان خوارزمشاه و امیران لشکرش تخم بدبینی بپاشد و این همکاری بین شاه و سپاهیان را دشوار می‌نمود.»[8]  گذشته از عوامل اولیه‌ی مذکور که باعث پیروزی سریع مغولان گردید در مراحل بعد می‌توان به اختلافات داخلی عقیدتی و همچنین اقدامات نا به هنجار جلال‌الدین خوارزمشاه در قتل عام‌های گسترده‌ی مردمِ بی‌گناه در نواحی مختلف اشاره داشت. در بعضی نواحی میزان خونریزی جلال‌الدین و عیاشی او به حدی است که به نظر می‌رسد مأمور پاکسازی اقوام و ویرانی شهرها در جهت آماده سازی تهاجم مغولان بوده است. بررسی هر یک از این جزئیات، چیزی جز تأسف و اندوه به دنبال ندارد. متأسفانه تعمیم این موارد در کشورهای دیگر اسلامی نیز وجود داشته است و می‌توان مظاهر اساسی این اختلاف و نفاق را چنین خلاصه کرد:

«1– تحریکات و دسیسه‌های خلیفه‌ی بغداد بر علیه خوارزمشاه و دشمنی و عداوت علاءالدین محمد خوارزمشاه با خلیفه‌ی عباسی.

2- کینه‌توزی و خصومت مسلمینِ سنّی با اسماعیلیه و اقدامات خصمانه‌ی این اکثریّت و اقلیّتِ مسلمان بر علیه همدیگر.

3- جنگ عبرت‌انگیز سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه با سلطان سلجوقی روم.

4- اختلاف علاءالدین کیقباد سلطان بزرگ سلجوقی روم با سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه و خلافت بغداد بر سر چگونگی مقابله با خطر مغول.

5- مناقشات سلاجقه‌ی روم بین خودشان.

6- اختلافات داخلی ملوک مصر و شام.

7- جنگ‌های ملوک شام با سلاجقه‌ی روم.

8- تحریکات و اختلافات داخلی دستگاه خلافت.

9- در عصر مغول استمداد طبقات مختلف مسلمانان از مغول‌ها بر علیه همدیگر بی شمار است!

10- اختلافات شیعه و سنی در این دوره به علت آزادی مذهبی ظهوری بیشتر دارد.»[9]



[1] - زندگی پرماجرای چنگیزخان، نویسنده جان من، مترجم داود نعمت اللهی، چاپ ششم، 1398، ص 156

[2] - تاریخ شاهی قراختائیان کرمان، مؤلف ناشناخته، تصحیح و مقدمه محمد ابراهیم باستانی پاریزی، نشر علم، چاپ دوم 1390، صص 421 و 425

[3] - سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه، محمد دبیرسیاقی، انتشارات فرانکلین، چاپ دوم، 2537، ص 44

[4] - ایران از حمله مغول تا پایان تیموریان، دکتر علی اکبر ولایتی، انتشارات امیرکبیر، 1392، ص 65

[5] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، گزیده‌ای از صفحات 233 تا 235

[6] - ایران از حمله مغول تا پایان تیموریان، دکتر علی اکبر ولایتی، انتشارات امیرکبیر، 1392، ص 35

[7] - جامع‌التواریخ، رشیدالدین فضل‌الله همدانی، به کوشش دکتر بهمن کریمی، جلد اول، 1338، ص 346

[8] - تاریخ مغول در ایران، تألیف برتولد اشپولر، ترجمه دکتر محمود میر آفتاب، 1351، ص 30

[9] - مسائل عصر ایلخانان، تألیف منوچهر مرتضوی، چاپ دوم، انتشارات آگاه، 1370، ص 147

10 - گذری بر تاریخ مغول، علی جلال‌پور

گذری کوتاه بر نقش زنان در زوال حکومت هخامنشی

گذری کوتاه بر نقش زنان در زوال حکومت هخامنشی

«در دوره‌ای از تاریخ ایران باستان که اسناد تاریخی مبنی بر دخالت زنان در سیاست و حکومت در حجم زیاد وجود دارد، به نوعی تقسیم بندی در نحوه‌ی اعمال سیاست زنان می‌رسیم. زنان از دو راه غیر مستقیم و مستقیم در امر سیاست کشور دخالت داشته‌اند. طریقه‌ی غیر مستقیم عبارت بود از شرکت در شبکه‌ی ازدواج قدرت‌های گوناگون که نقش زنان در این امر در رابطه با کانون‌های قدرت و آشتی و مدارا یا کینه و جنگ‌های آنان آشکار می‌گردد و طریقه‌ی مستقیم رسیدن در رأس هرم قدرت است. در این مورد به سان مردان، بارگیری وظایف مختلف نهادهای سیاسی را زنان متقّبل می‌شدند و این وظایف در رابطه با نهادهای دیگر، گاه شخصیتی متعادل و موجّه به زنان می‌داد و گاه زنان (کار به دستان حکومتی) را در حدّ انسان‌های بی رحم و قسی‌القلب و نامتعادل و زیانکار پایین می‌آورد. زنان در دربار هخامنشی اگرچه اسیران کاخ نشین و بردگان در رفاهی بیش نبودند ولی تعداد معتنابهی از آنان نیز خود حکومتی در داخل حکومت تشکیل داده و با داشتن کاخ و اندرونی و خواجگان و جاسوسان با درایت و قدرت کامل به حکمرانی در سایه و کنترل اهرم‌های قدرت می‌پرداختند. یکی از این زنان آتوساست.

چنان که از گفته‌های هرودوت برمی‌آید خواهر کمبوجیه و بردیا یعنی آتوسا همراه با سایر زنان کمبوجیه از همان آغاز شورش "سمردیس" (بردیای دروغی) در حرمسرای وی به سر می‌برد. بنابراین اطلاع بر خدعه و نیرنگی که صورت گرفته برای او و دیگران میسّر و مقدور بوده است. ح. وینکر نیز به این نکته اشاره می‌کند که خدعه و نیرنگ مغ از نظر آتوسا مکتوم نبوده است، ولی ثابت می‌کند که آتوسا از کمبوجیه ناراضی بود، زیرا کمبوجیه از روی بی اعتنایی وی را در ایران باقی گذاشت و خواهر وی را به عنوان ملکه با خود برد و از این رو آتوسا در ترفیع مقام بردیا مساعدت نمود. بعدها آتوسای مکار و جاه طلب در دربار داریوش وضع خاصی احراز نمود و به طوری که هرودوت می‌نویسد مطلق‌العنان گردید. او در تجلیل و تعظیم داریوش نقش مهمی را ایفا نمود. داریوش برای تحکیم قدرت خویش به وجود آتوسا نیاز مبرمی داشت و از این رو او موفق شد که مقام اول ملکه اول را به دست آورد. (پیتر یونگه می‌نویسد که آتوسه در زمان سلطنت برادرش، کمبوجیه نیز دارای همین عنوان بود). از زمان آتوسا ظاهراً این ترتیب متداول شد که یکی از زنان پادشاه ایران زن اصلی تلقی شده و ملکه شود. قدرت و نفوذ وی زیاد بود و حقّ بر سر گذاشتن تاج و تملک عواید شخصی و نوکرهای زیاد را داشت. چنین ترتیبی را در دربار اردشیر در کتاب استیر و در کتاب ژوزف فلاوی ثبت نموده‌اند. درباره نفوذ زیاد آتوسا علاوه بر هرودوت، کتزی هم مطالبی دارد. مورخان متقدم یونانی وی را شبیه به ملکه‌ی افسانه‌ای «سمیرامید» معرفی نموده‌اند. در آن جا آتوسا یکی از سلحشورانی ذکر شده که ملل مختلفه را تحت اطاعت درآورده است. آتوسه در میان زنان ایرانی همان مقامی را داشت که پسران هخامنشی میان جنگجویان ایرانی داشتند و بدون شک وی یکی از ارجمندترین مکتسبات پادشاه تازه ایران بود. او حقّ قانونی سلطنت را برای شوهر خود و فرزندی که از او داشت، خشایارشاه با میراث خون کوروش بزرگ تثبیت کرد. آتوسه زنی بود که با رشادت و شهامت در هر کاری پشت شوهر خود و همیشه همراه او بود. او پس از مرگ شوهر نیز در سرنوشت کشور عظیم موروثی وی مؤثر ماند و بر سازمان‌های او پاس می‌داشت. همین که ملکه آتوسه مُرد خشایارشاه آخرین تماس خود را نیز با ایده‌های پدر از دست داد و روز به روز بیشتر به صورت یک پادشاه خود رأی و از خود راضی درآمد.

زنان در امر حکومت نه تنها از طریق میراث خون و درایت و تیزهوشی سیاستمدارانی مسلط بودند بلکه با استفاده از تمام امکانات و وسایل و امتیازات خود سعی بر رسیدن به مقاصد خود داشتند. استر پس از ازدواج با خشایارشاه با اعمال سیاست و استفاده از موقعیت و زیبایی خود چندین هزار نفر از بنی اسرائیل را از قتل نجات داد و با خنثی کردن کارها و اقدامات هامانِ وزیر باعث شد که شاه دستور دار زدن هامان را صادر کند و انگشتری خود را به استر بدهد و استر را وکیل در همه‌ی امور خود گرداند تا به هر بلد و مدینه‌ای منشور بنویسد که تمامت بنی اسرائیل در مهد امان هستند و حکم سلطان است و قتل عام هزاران نفر از هم پیمانان هامان و دشمنان بنی اسرائیل را موجب گردید. زنان حرم شاهی در دربار تسلط فراوان داشتند و در کنکاش کردن با خواجه سرایان و در طرح ریزی وسایل شکنجه با پادشاهان رقابت می‌کردند.

از دیگر دسیسه مداران تاریخ هخامنشی پروشات – پاریساتید - زن داریوش دوم و مادر اردشیر دوم است که از حیث حیله و تزویر و دسایسی که همواره به کار می‌برد مثل و مانند نداشت و مخالفان او از ترس کینه توزی او اقدام به خودکشی می‌کردند. جرج کامرون می‌نویسد که رسم جانشینی عیلام که بر پایه‌ی مادر تباری بوده تأثیر زیان آوری در دربار شاهان داشته است. در زمان داریوش دوم خاندان هخامنشی و دربار در انحطاط کامل افتاد و با سرعت رو به انقراض رفت. از خصایص سلطنت این شاه یکی دخالت زن‌ها و خواجه سرایان در امور دولتی است. درباری که دستخوش بوالهوسی‌ها و کینه توزی‌های پروشات بود، درخشندگی و استحکام و ابهت سابق را از دست داد. برای ترقی و تعالی، ابراز لیاقت و فداکاری لزومی نداشت، بل کافی بود که هر یک از ولات یا سرداران، زن یا خواجه سرایی را در دربار حامی خود قرار دهد و در مقابل اوامر پروشات بی چون و چرا خم گردد تا به تمام آرزوهای خود باقی ماند و در سلطنت پسرش اردشیر دوم نیز به دسایس و جنایت‌های خود مداومت داد و با این رویّه بیش از پیش از ابهّت دربار هخامنشی کاست. گویند اردشیر همواره عقل و هوش او را می‌ستود و عقیده داشت که مادرش برای رتق و فتق امور دولتی خلق شده است. این زن یکی از عوامل ایجاد یک دوره لشکرکشی و جنگ و خونریزی میان دو برادر، کوروش کوچک و اردشیر دوم بود. او در سال چهارصد و هشت قبل از میلاد موفق شد فرمان فرمانروایی ساتراپ‌های سرتاسر آسیای صغیر را برای کوروش کوچک بگیرد. قصد داشت که او را با استفاده از نفوذی که بر داریوش دوم داشت بر تخت سلطنت بنشاند و چون توطئه کوروش کوچک بر ضد برادر (اردشیر دوم) کشف شد اردشیر فرمان دستگیری او را صادر کرد و می‌خواست او را اعدام کند اما پاریساتید موفق شد شاه را وادارد تا او را ببخشد و دوباره به آسیای صغیر برگرداند. پلوتارک می‌نویسد که پاروساتیس او را در میان دو دست گرفته و گیسوهای خود را برو پیچید و گردن خود را به گردن او چسبانید و با گریه‌های تلخ و لابه‌هایی که نمود او را از مرگ رهایی بخشید.

در طول تاریخ زنان همواره نقش‌های خود را با سختی و با سعی فراوان ایفا کرده و با چنگ و دندان از قلمرو مادی و عاطفی خود دفاع کرده‌اند و در نقش مادر حتی مادرانی مانند پاروساتیس اعجاب آفریده‌اند. نویسنده‌‌ی امپراتوری هخامنشی در کتاب خود از مورد دیگری از شفاعت زنان چنین خبر می‌دهد: بغه بوخشه‌ی دوم در نزد خشایارشاه از با نفوذترین اشخاص به شمار می‌آمد و با دختر شاه، آموتیس که به بوالهوسی شهرت داشت ازدواج کرده بود. او در لشکرکشی سال 480 پس از بازگشت از لشکرکشی، شورش بابل را سرکوب کرد. به همین دلیل خشایارشاه هدایای بسیار به او داد. او نقش درجه اولی در هنگام جلوس اردشیر به سلطنت ایفا کرد. سپس در مصر بر آتنیان و مصریان پیروز شد اما به رغم وعده‌های بغه بوخشه به سربازان مزدور یونانی، شاه به آمستریس اجازه داد که فرمان قتل آنان را صادر کند. بغه بوخشه غضبناک شد و با شاه قطع رابطه کرد. سپس شاه گناه‌های وی را بخشید تا واقعه مشهور شکار {که او زودتر از شاه شیری را کشت.} پیش آمد. همین مسأله مستمسکی شد تا که شاه فرمان دهد سر او را از تن جدا کنند اما به اصرار آمستریس، آموتیس و دیگران، بغه بوخشه از مرگ نجات یافت و به دریای سرخ و به کورتا تبعید شد. پس از پنج سال با پادرمیانی آمستریس و آموتیس شاه تسلیم شد و مانند گذشته او را همسفره خود کرد. وی در هفتاد و شش سالگی جان سپرد و شاه از مرگش سخت متأثر شد. »[1]

البته باید متذکر بود که نقش زنان در مقابل مردان در زوال حکومت‌ها کمتر است، زیرا زمینه ساز اصلی فساد در دربار و توسعه آن در جامعه توسط مردان انجام گرفته است. به عنوان مثال در مورد گرایش به فساد و بلهوسی خشایارشاه به نقل از محمد جواد مشکور چنین آمده است: «خشایارشاه بنا به نوشته‌های یونانیان پادشاهی سرزنده و زن باره بود و به همین رو به زن برادر عشق ورزید و گرفتار و دلبسته وی شد، اما آن زن رام نگردید. دکتر محمد جواد مشکور در این باره می‌نویسد خشایارشاه پس از بازگشتن به ایران – پس از عقب نشینی وهن‌آور خود، زیاده از یک سال در (سارد) بماند و ظاهراً برای لشکرکشی جدیدی به یونان نقشه می‌کشید. ولی به زودی عاشق زن (ماسیس تس) برادر خود گردید و چون آن زن رام او نشد تدبیری اندیشید که اگر دختر ماسیس تس را برای پسر خود (داریوش) بگیرد ممکن است به آرزوی خود برسد و لذا چنین کرد و پس از عروسی به شوش رفت، و بعد از ورود (آرتا اینت) زن پسر خود داریوش را به کاخ خود خواست، زیرا در این زمان از مادر او منصرف شده عاشق عروس خود گردیده بود. ملکه (آمستریس) زن خشایارشاه چون از این قضیه آگاه شد حسرتش بجنبید و مادر و دختر را به چنگ آورده ناقص‌الاعضا کرد. و این عمل ستمگرانه ماسیس تس را به طغیان واداشت. لیکن به امر خشایارشاه گرفتار و با پسرانش کشته شد.

خشایارشاه پادشاهی زن دوست و دستاویز زنان و خواجگان درباری بود و چنان که در بخش استر (ستاره) نشان دادیم این پادشاه زود رام زنان و خواجه سرایان می‌گردید و به همین انگیزه در سال 466 ق م اردوان نامی فرمانده‌ گارد ویژه‌ی او، میتری دات (مهرداد) نامی را از خواجگان دربار برانگیخت تا او را بکشد و او شاه را کشته است.»[2]

 


 



[1] - جایگاه زن در ایران باستان، بنفشه حجازی، تهران قصیده سرا، 1385، گزیده‌ای از صفحات 122 و 500

[2] - ابر زنان ایران از آغاز تا اسلام، نورمحمد مجیدی کرایی، انتشارات آروَن، 1387، ص 386

3- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 42

مقدمه یا پیشگفتار کتاب نگاهی به دوران پهلوی

مقدّمه

 

در دو قرن اخیر میزان دخالت استعمارگران روس و انگلیس به حدّی بوده است که هنوز هم مردم کشور ما هر حادثه‌ای را منتسب به انگلیس و یا سازمان‌های جاسوسی می‌دانند. چنان این تفکّر با اذهان مردم عجین شده است که اگر تغییر آب و هوا را نیز توطئه اجانب بدانند، عجیب نیست. در این باره به دیدگاه مردم انتقادی وارد نمی‌باشد؛ زیرا در اثر ضعف و بی‌تدبیری پادشاهان قاجار این عوامل استعمارگر به نحوی قدرت و نفوذ یافته بودند که تا کوچک‌ترین زوایای سیستم حکومتی ایران ردّ پایشان را می‌توان یافت. در نتیجه آنان به حدّی امکان یافتند که می‌توانستند تمام جریانات تاریخی و همچنین حوادث و حرکات سیاسی را در جهت اهداف درازمدت خود سوق دهند. سرویس‌ جاسوسی استعمارگران از عوامل مرئی و نامرئی و تربیت یافتگان فراماسون‌ها تشکیل شده بود. از جمله این افراد باید از اردشیر جی و پسرش شاپور ریپورتر، محمّدعلی فروغی، اسدالله عَلم و در رده‌ی پائین‌تر از مواجب بگیران وطن‌فروش داخلی نام برد. عوامل آن‌ها از اتاق ولیعهد گرفته تا مهم‌ترین منصب‌های حکومتی حضوری فعّال داشته‌اند. نکته‌ی شایان ذکر آن است که آگاهی از این اطّلاعات نیز ناشی از انتشار اسناد بایگانی‌ شده یا از خاطرات خود آن‌ها می‌باشد؛ زیرا در منابع داخلی کمتر ردّ پایی از آن‌ها ثبت شده و عوامل نفوذی نیز هیچ‌گاه حاضر نمی‌شدند کاری را که در زمان خودش بدان افتخار می‌کرده‌اند در جایی گفته شود. اگر بررسی دقیقی از عملکرد این عوامل پشت پرده در یکصد سال اخیر انجام گیرد بسیاری از حقایق و سهم استعمارگران در تحوّلات تاریخی کشورمان روشن خواهد شد. نقش و دخالت کشورهای روسیه و انگلیس و آمریکا در مسائل داخلی ایران بر کسی پوشیده نیست و در میان آن‌ها کشوری بدسابقه‌تر و منفورتر از انگلیس نمی‌توان یافت.

هرگز نباید تصوّر نمود که برنامه‌ریزی و حرکات استعمارگران در طی مسیر همیشه با موفقیّت‌ همراه بوده و دچار اشتباه نمی‌شده‌اند. در بسیاری از موارد خودشان اذعان دارند که همین شایعات و تخیّلات مردم راهنمای آن‌ها بوده است. آنان برای دستیابی به اهداف استعماری خود متوسّل به هر اقدام غیرانسانی و حتّی نظامی شده و یا توسط عوامل داخلی خود به ردیابی و کنترل حوادث پرداخته‌اند. در سال 1357 انقلابی در ایران به پیروزی رسید که بر اساس منابع موجود نتایج آن هرگز برای استعمارگران قابل پیش‌بینی نبود. این انقلاب موجب سرنگونی رژیمی در ایران گردید که سرمست از قدرت و برخوردار از حمایت کشورهای غربی بود. در حال حاضر جمع کثیری از مردم بدون مطالعه و تحقیق و تنها بر اساس شمای ذهنی که از دخالت استعمارگران در ایران دارند هم‌سو با خانواده پهلوی شده‌ و شرکت‌های نفتی و کمونیست‌ها، انگلستان، حزب دموکرات آمریکا، سازمان سیا و انتشار فلان نامه یا سخنرانی را به ‌عنوان محرّک و از عاملان سقوط رژیم سلطنتی معرّفی می‌نمایند. وابستگان به خانواده پهلوی هیچ‌گاه نخواسته‌اند علل اصلی سرنگونی رژیم را که نداشتن و کمبود مدیریت، آزادی و دموکراسی، توسعه فساد اجتماعی، رواج زیاد رشوه‌خواری، ریخت‌ و پاش‌های میلیاردی و...... بوده است را عنوان کنند؛ زیرا اقرار و اعتراف به نواقص و این که سیاستمداران بالای هرم نیز دچار اشتباه می‌شوند بسیار سخت خواهد بود. اعضای خانواده پهلوی نیز با این توجیهات خواسته‌اند فرافکنی نموده و کمبودهای خود را به سازمان‌های جاسوسی ربط دهند تا بلکه بتوانند ننگ‌ها را با رنگ‌ها پاک کنند. پس از سقوط سلطنت پهلوی هر یک از وابستگان این خانواده دیگری را متّهم به تزلزل در ارکان حکومت نموده و مقصّر را فرح، هویدا، اشرف و... می‌دانند و خود را مبرّا از هر گناهی شمرده‌اند. ایشان گاهی از شدّت خشم به مردم توهین کرده و آن‌ها را قدرنشناس و بی‌لیاقت دانسته‌ و به آن‌ها اعتراض دارند که چرا در امیال خود خواهان آزادی و زندگی بهتر و استشمام هوای سالم شده‌اند. هرچند در این کشاکش‌ها تمام کاسه ‌کوزه‌ها بر سر پادشاه شکسته خواهد شد؛ ولی باید اقرار نمود که هر یک از آن‌ها به تنهایی برای نابودی و فساد مملکتی کافی بوده و در بعضی اعمالشان روی فتحعلی‌شاه و ناصرالدین‌شاه را سفید کرده بودند.

هنگام مطالعه‌ی هر مقطع از تاریخ باید ذهن و افکار را هماهنگ و متمرکز با همان ایّام ساخت نه این که با موقعیّت فعلی مقایسه نمود. در زمانی که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید پادشاهی بر ایران حکومت می‌کرد که از هر نظر تحت حمایت آمریکا و مقبول و معتمد این کشور و کشورهای اقماری‌اش قرار داشت و نقش ژاندارم منطقه را به نمایندگی از آن‌ها در خلیج فارس ایفاء می‌کرد. ارتش ایران در خدمت اهداف آمریکا و اسرائیل بود و برای حفظ منافع آنان عمل می‌کرد. میزان وابستگی صنایع نظامی و تولیدات اقتصادی و... در این زمان بر کسی پوشیده نیست؛ زیرا ایران به کشوری تک ‌بعدی و کاملاً مصرف‌کننده و مونتاژگر تبدیل گردیده و در پوششی رنگین کادو پیچ شده بود. ایران در تمام کارهایش وابسته به غرب بود و از آن‌جا الهام می‌گرفت و به همین دلیل با کوچک‌ترین تلنگری این خانه پوشالی فرو ریخت و در زمان جنگ ایران و عراق تمام نواقص و کمبودها عیان گردیدند. با توجه به سوابق حکومت پهلوی و به خصوص در زمان پهلوی دوم، ایران از چه نظر و از چه بُعدی منافع غرب را به خطر انداخته بود که آن‌ها خواهان تغییرش باشند و انقلاب سال 57 را برنامه‌ریزی نمایند؟ آیا منطقی به نظر می‌رسد آنان تمایل به ایجاد حکومتی داشته باشند که مدام در مقابل آن‌ها ایستادگی کرده و آرزوی کوچک‌ترین اطّلاعات و اخبار را از داخلِ کشوری که قبلاً خود را صاحب‌خانه آن می‌دانستند بر دل‌ آن‌ها بگذارد و  ریشه‌ی تمام سرویس‌های جاسوسی را بخشکاند و ثمره‌ی بیش از یک قرن آن‌ها را بر باد دهد؟ کدام منطق حکم می‌کند آنان رژیمی را مستقر سازند که بعد از مدّت کوتاهی برای کنترل آن مجبور به جنگ علیه آن شوند؟ آن هم جنگی که دنیا تا آن زمان نمونه‌اش را در اتّحاد و توافق شرق و غرب ندیده بود؟ آیا استعمارگران مایل به تأسیس حکومتی بودند که بعداً برای رضایت و کنترل آن طولانی‌ترین رایزنی‌ها را انجام دهند؟!

به طور یقین آمریکا و کشورهای اقماری‌اش هرگز پیروزی انقلاب اسلامی را تصوّر نمی‌کردند؛ چنان که خودِ شخص محمّد رضا شاه نیز تا هنگام مرگ پاسخی برای علّت سقوط حکومتش نیافت. یک مقام آمریکایی به ‌درستی می‌گوید که ما هرگز باور نداشتیم میلیون‌ها تپّه خفته یک‌ باره به آتشفشان تبدیل شوند و با این سرعت باعث تغییر حکومت سلطنتی گردند. سرعت پیروزی آن قدر سریع بود که ترنر، رئیس وقت سازمان سیا در برنامه‌ای تلویزیونی گفت: «خود آیت‌الله خمینی شاید بیش از دیگران از رسیدن خود به قدرت شگفت‌زده شده باشد.» بنابراین محمّد رضا شاه در وضعیتی سرنگون گردید که وقوع آن را غیرممکن می‌دانستند. جهانگیر آموزگار می‌گوید: «هنوز از انفجار آن آتشفشان سیاسی که در فوریه 1979 به کار دودمان پهلوی پایان داد با حیرت، وحشت و نا باوری یاد می‌شود؛ حتی با وجود گذشت بیش از یک دهه از آن رویداد شگرف هنوز در جوامع اطّلاعاتی، محافل دیپلماتیک، گردهمایی‌های دانشگاهی و مراکز پژوهشی همچنان پیچیده است. انبوه فرضیه‌ها و نظراتی که پیرامون آن توسط کارشناسان منطقه، صاحب‌نظران دانشگاهی، دیپلمات‌ها، خبرنگاران رسانه‌های عمده در خاورمیانه، مقامات ایرانی و خارجی و دیگران عنوان می‌شود، خود گواه ماهیت پیچیده و ناگشودنی آن رویداد است. میان ایران‌شناسان در این نکته به طور چشم‌گیری اتّفاق نظر وجود دارد که سرنگونی دودمان پهلوی یک رویداد غیرمتعارف بود به این معنی که یک اقتصاد قابل دوام، یک رهبر سیاسی باتجربه و یک رژیم به ظاهر مستحکم که از سوی یک ارتش نیرومند حمایت می‌شد را به زیر آورد. اما این کار نه به مدد هجوم خارجی، کودتایی از درون کاخ، شورش مسلحانه یا از طریق کشاکش قوی در داخل انجام نگرفت؛ بلکه به کمک اعتصابات گسترده سرتاسری، کُند شدن آهنگ کار در دستگاه‌های دولتی طی یک دوره طولانی، تظاهرات عظیم خیابانی و حملات چریکی و خرابکاری به تحقق پیوست.»[1]

همواره در اذهان مردم سؤالی مطرح می‌باشد که کدام‌ یک از پادشاهان بهتر بوده‌اند؟ اگر از بین پاسخ‌های گوناگون حفظ منافع ملی، رفاه و احترام به مردم را سرلوحه همه‌ی این پرسش‌ها قرار دهیم آن زمان معیار و ملاک‌ها بهتر مشخص خواهد شد. در یک دید کلّی می‌توان گفت که همه‌ی آن‌ها سر و ته یک کرباس بوده‌ و تعداد انگشت‌شماری در بین آن‌ها وجود داشته‌اند که منافع ملی و رفاه و احترام مردم را بر منافع شخصی و دیکتاتوری خود ترجیح داده و صفحات تاریخ را به خون‌ مظلومان آلوده نکرده باشند. به دلیل این تکرار و دور بسته تاریخ کشورمان است که تفاوت دوران قاجار را با هزاران سال قبل احساس نمی‌کنیم و برخلاف حرف‌های مدرن و امروزی همان مسیر گذشتگان را می‌بینیم. برای مثال می‌توان به نحوه‌ی حکومت پادشاهان قاجار و تا حدودی پهلوی نگریست که چه احترامی برای آزادی و رفاه مردم و منافع ملی قائل بوده‌اند و از این گذشته برای تحکیم و بقای خود چنان به دامان اجانب توسّل جسته‌اند که گویا آنان و عواملشان از همان ابتدا اجنبی‌زاده به دنیا آمده و با اندک تحصیلی در خارج مردم را نالایق دانسته و با آموختن درس خیانت و وطن‌فروشی و با شعارهای کلیشه‌ای علیه وطن پرستان واقعی به مبارزه برخاسته‌اند.

در فرهنگ تاریخی ما دیدگاه و تفکّری شکل گرفته است که پس از سقوط هر رژیمی حسرت می‌خوریم که اگر لطف‌علی‌خان زند یا احمدشاه و محمّد رضا شاه می‌بودند چه‌ کارها می‌کردند و ایران را گلستان می‌ساختند. در صورتی‌که این‌گونه نیست و این گفتار بیشتر مربوط به بازماندگان و رانده ‌شدگان همان خوان‌های نعمت می‌باشد و باید برای رفع آن از تجربیات تاریخ ایران و جهان استفاده کرد. مردم هر کشور به حدّی قدرشناس خادمان خود هستند که اگر آن فرد هزاران سال قبل نیز خدمتی به این سرزمین کرده باشد برای همیشه از او یاد خواهند نمود و نامش را زنده نگه خواهند داشت.

همان‌گونه که با شعار و حرف دهان‌ها شیرین نخواهد شد بر مبنای شایعه نیز نمی‌توان مطلبی تاریخی نوشت یا به قضاوت آن پرداخت. باید همه جوانب را در نظر گرفت. کسانی که کوچک‌ترین اُنسی با تاریخ دارند متوجّه این موضوع خواهند شد که نقش پادشاه در حکومت پهلوی با اواخر دوره قاجاریه تفاوت زیادی نداشته و تنها قدری شکل و شمایل آن مدرن‌تر بوده است؛ وگرنه همانند دوران قبل، تمام قدرت در وجود شخص پادشاه متمرکز بوده و تمام انتخابات و برنامه‌ریزی‌های مهّم حول سلیقه‌ی شاه دور می‌زده است. در این وضعیت سیاسی، توده‌های مردم فقط نقش اجرایی و ابزاری داشته‌ و حتی قوانین مصوّب، فارغ از حرکات تصنّعی همواره به سمت حفظ منافع طبقه خاص جریان داشته است.

رژیم پهلوی پس از تحولات جهانی و منطقه‌ای، بر اساس تفکّر انگلیسی‌ها در سال 1304ش استقرار یافت. از آن‌جا که پدر و پسر پادشاهی را مدیون اجانب بودند، در نتیجه هر دوی آن‌ها در فضایی محدود شده امکان فعالیّت داشتند و با تشابهات زیادی نیز جهان هستی را بدرود گفتند. پدر خصلت سیری‌ناپذیر در تصرّف املاک و پسر در زمینه فساد و بی‌بندوباری را دارا بود و آن چه که در تاریخ کشور اهمیّت دارد نتیجه و آثار سوء آنان در مدیریت جامعه می‌باشد. هیچ کس نمی‌تواند دگرگونی‌های مهمّی چون افزایش ثروت ملی، توان تولیدات صنعتی، بازرگانی خارجی، مهارت در کار، افزایش متوسط عمر، سوادآموزی و افزایش تحصیل کردگان و...... را در زمان آن‌ها انکار نماید؛ ولی آن چه که همانند موریانه آن ساختمان زیبا را از درون تهی ساخته و باعث تخریب کلّ آن گردید توسعه‌ی فساد، بی‌توجهی به فرهنگ و آداب و رسوم جامعه و عدم دمکراسی و آزادی‌های رسانه‌ای و در نهایت تطبیق ندادن خود با دلسوزان کشور ایران بود. متأسّفانه این شیوه‌ی رفتار تا قشرهای پایین جامعه نیز رسوخ یافته بود. در نتیجه مهم‌ترین ابزار پیشرفت و ترقّی در زمان پهلوی را نادرستی و بی‌صداقتی، حقّه‌بازی و شارلاتانی، زبان‌بازی و زرنگی، روابط جنسی، تملّق و نوکری و هم‌جواری در کنار مقامات و قلم ‌به ‌دستان تشکیل داده بود. بسیاری از خوانندگان ممکن است بر اساس باور نداشتن و عدّه‌ای نیز بر اثر برباد رفتن امکانات و موقعیّت خود این مطالب را دروغ و تهمت بشمارند؛ زیرا بسیاری از این عکس‌العمل‌ها ممکن است بر اثر القاء و تبلیغات رسانه‌های شنیداری و از همه مهم‌تر فرار از مطالعه و دسترسی‌ نداشتن به هر نوع منابع مکتوب باشد. تا زمانی که روح مطالعه در جامعه وجود نداشته باشد قضاوت‌ها بر اساس همان محتویات ذهنی و سلیقه‌ای باقی خواهد ماند. در باره حکومت پهلوی نیز اگر به منابع موجود توجّه شود اغلب آن‌ها از خاطرات و مطالب مستند خانواده پهلوی و کسانی است که سال‌ها با آن‌ها نان و نمک خورده‌اند و در این داستانِ «کی بود کی بود من نبودم»، بسیاری از اسرار مگو را افشا کرده‌اند. انتشار این مطالب خوشایند سلطنت‌طلبان نیست و امکان دارد تمام آن‌ها را به جمهوری اسلامی نسبت دهند؛ ولی مطمئن باشند که آفتاب پشت ابر نخواهد ماند و آیندگان به دور از احساسات در این باره قضاوت خواهند کرد. در یک دیدگاه کلّی کمتر کتابی را می‌توان یافت که از ابعاد مختلف اشاره‌ای به فساد و بی‌بندوباری خانواده پهلوی نکرده باشد و کسی نباید از نقل قول این روایت‌ها ناراحت گردد؛ زیرا اگر انتشار این مطالب قبیح و زشت است چرا زمانی که به آن‌ها عمل می‌کردند و آن را مایه‌ی افتخار می‌دانستند، ایرادی نداشت؟ اعضای این خانواده بارها مردم و منتقدان را امّل و بی‌فرهنگ و عقب‌ افتاده معرّفی کرده و تنفس در این سرزمین خشک را در شأن خود ندانسته‌اند.

به احتمال زیاد باید سرمنشاء فساد و بی‌بندوباری جنسی خانواده پهلوی را تاج‌الملوک و توسعه‌ دهنده‌ی رشوه‌خواری و چاپلوسی را محمّد رضا شاه و بعد هویدا دانست که این خصلت‌های مذموم را در میان طبقه حاکمه و دولتمردان رواج دادند و به یک بیماری مسری تبدیل نمودند. همان‌گونه که محمّد رضا شاه دوست داشت همه فضایل به نام او تمام شود باید منتظر ثبت تاریخی نکات منفی و ناهنجاری‌های جامعه زمان خود نیز می‌بود. محمّد رضا شاه در رأس هرم قدرتی قرار داشت که از برنامه‌ریزی و مدیریت تنها ابهّت و بزرگ‌نمایی آن برایش مهم بود. او فقظ آمر بود و تحمّل سخنان منتقدان را نداشت و از مقایسه کردن رفتارش با عملکرد پدرش ناراحت می‌شد. وی علاوه بر خصلت خودمحوری، شخصی متزلزل و بی‌اراده در مواقع بحرانی بوده و همواره فرار را بر ماندن ترجیح داده است و اغلب اوقات سران نظامی و لشکری از بی‌تدبیری و عدم قاطعیت او به ستوه آمده بودند.

شاید مطالعه این کتاب وسیله و موجب آن گردد که احساسات گوناگونی را در هر فرد برانگیزد و تا حدّی به هدف این نوشتار که باید به عبرت‌های تاریخ توجه بیشتر نمود نزدیک کند. اگر این حالت در وجود هر شخص شکل گرفت دیگر پاسخ دادن به این سؤال چندان مشکل نیست که اگر در عالم تصوّر و خیال هر یک از ما به ‌جای آن‌ها می‌بودیم و امکان هر اقدامی را داشتیم، چه می‌کردیم؟ آیا برای اصلاح جامعه و داشتن ایرانی آباد، راه‌های بهتر و منطقی‌تری وجود دارد و یا باز هم به اشتباه همانند میرزا رضا کرمانی فکر می‌کنیم که با قطع درختی فسادها از بین خواهد رفت؟ به امید روزی که با توسعه‌ی مطالعه و آگاهی از عملکرد دیگران و تاریخ عبرت گیریم و با جهان‌بینی متفاوت، ایرانی شاداب برای خود و آیندگان داشته باشیم.

در پایان از استاد محمّد مستقیمی(راهی) همشهری فرهیخته و شاعر محترم که در زمینه گردآوری و تنظیم و ویرایش، و آقایان دکترعلی اصغر صادقیان که علاوه بر طبابت در زمینه‌ی تاریخ و ادبیّات مطالعاتی گسترده دارند و پرویز قوام‌زاده که در امور فنی و نگارش و بازخوانی مطالب همکاری بی‌شائبه داشته‌اند تشکّر می‌کنم.

 

علی جلال‌پور

اصفهان، مرداد 1394



[1]. جهانگیر آموزگار،  فراز و فرود دودمان پهلوی، ص 36.