درباره نقش زنان از دوران حکومت جانشینان اسکندر و اشکانیان تا آغاز سلسله ساسانی که مدت 550 سال طول کشید اطلاعات اندکی موجود است. در مدت صد سالی که سلوکیان بر ایران حکومت کردند فقط نام زنان ایرانی به نام رکسانا و آپامه مطرح است که هر یک همسر اسکندر مقدونی و سلوکوس سردار نامی او بودهاند. در مورد چگونگی ازدواج اسکندر با رکسانا و حوادث بعد از فوت وی چنین آمده است که «اسکندر مقدونی پس از دستیابی بر کشور پهناور ایران شیفته و دلبستهی نظام با فرهنگ و ریشهدار ایرانیان شده و میکوشید که خود و سردارانش به ایرانیان نزدیک شده و از تمدن بهینه و انسان ساز آن بهره ببرند و نخستین کار او پوشیدن تنپوشهای ایرانیان بود که خود و سردارانش به تن پیراستهاند. دومین کار او همسرگزینی خود و سردارانش با خاندانهای سرشناس و برجستهی ایرانی بوده که او و سردارانش چندین دختر را به همسری برگزیده و شوهر دختران ایرانی شدهاند که یکی از آن دختران رکسانا دختر پادشاه سغد یا باختر بوده است. زنده یاد پیرنیا پدر آن دختر را اکسیارتس و نویسندگان ایرانی پس از اسلام روشنک را دختر دارا یا داریوش سوم هخامنشی میدانند.
در جلد دوم تاریخ ایران باستان به نقل از کنت کورث در باره آشنایی رکسانا با اسکندر مقدونی مینویسد پس از آن که اسکندر به ولایتی رفت که (کوهورتانوس) نامی والی آن بود و از ولات ممتاز پارس به شمار میرفت. او اظهار انقیاد کرد و اسکندر وی را به حکومت ابقا داشته، از سه پسرش دو نفر را برای خدمت در لشکر مقدونی طلبید و حاکم مزبور پسر سوم خود را به اختیار اسکندر گذاشت. کوهورتانوس خواست ضیافتی برای اسکندر با تجملات مشرق زمین بدهد و با این مقصود (30 نفر) از دختران خانوادههای درجه اول سغدیان را به این ضیافت طلبید. دختر خود والی هم جزو آنها بود. این دختر از حیث زیبایی و لطافت مثل و مانند نداشت و به قدری دلربا بود که در میان آنها همه دختران زیبا توجه تمام حضار را به خود جلب میکرد. اسکندر که مست باده عنایتهای اقبال و انجره شراب بود عاشق وی گشت. کنت کورث گوید: پادشاهی که زن داریوش و دختران او یعنی زنانی را دیده بود که کسی جز رکسانه در وجاهت به آنها نمیرسید و با وجود این نسبت به آنها حسیاتی جز محبت پدر به اولاد نپرورده بود در این جا عاشق دختری شد که در عروقش خون شاه جاری بود، نه از حیث مقام میتوانست قرین آنها (یعنی زن داریوش و دختران او) باشد. به زودی اسکندر بلند و بی پروا گفت: لازم است مقدونیها و پارسیها با هم مزاوجت کنند تا مخلوط گردند و این یگانه وسیله است برای این که مغلوبین شرمسار و فاتحین متبکر نباشند. بعد برای آن که این فکر خود را ترویج کند آشیل پهلوان داستانی یونان را که نیاکان خود میدانست مَثل آورده، گفت: مگر او یکی از اسرا را ازدواج نکرد. بنابراین مقدونیها نباید ازدواج زنان پارسی را برای خود ننگ دانند. پدر رکسانه از این سخنان اسکندر غرق شادی گردید و بعد اسکندر از شدت عشق در همان مجلس امر کرد برابر عادات مقدونی نان بیاورند و آن را با شمشیر به دو نیم کرده، نیمی را خودش برداشت و نیم دیگر را به رکسانه داد تا وثیقه زناشویی آنان باشد. مقدونیها را این رفتار اسکندر خوش نیامد، زیرا در نظر آنان پسندیده نبود که والی پارس پدر زن اسکندر گردد. ولی از زمان کشته شدن (کلیتوس) سرداران مقدونی از اسکندر میترسیدند و ار آن چه از او سر میزد با سیمای خوش تلقی میشد. رکسانه که بسیار خوشگل و زیبا و سرآمد زیبا رخان ایران و یونان بود با نگرش به این که پدرش به نام اکسیارتس استاندار سغد و در کارهای کشوری و انجمن و نشستهایی که در کاخ پدرش برپا میشد همنشینی و همسخنی و بزمآرایی داشت دیری نگذشت که از استاتیر دختر داریوش و دیگر سوگلیان شبستان اسکندر پیشی گرفته و ملکه ایران و یونان گردید و چنان که گذشت پس از مرگ اسکندر پسری زایید که نام او را نیز اسکندر دوم نهادند. رکسانه که جانشین اسکندر نخست خود را میدانست و پسرش را امپراتور یونان و ایران به شمار میآورد، چون از خاندان پارسی و از تبار غیر یونانی بوده، سرداران اسکندر که هر یک هوای پادشاهی در سر داشته و خود را از اسکندر کمتر نمیدانسته به دشمنی با رکسانه برخاسته که پس از سالها جنگها و کشت و کشتارها المپیاس مادر اسکندر به دست کاساندر از سرداران اسکندر کشته گردید، دشمنان خاندان فلییپ به سراغ رکسانه و پسرش اسکندر دوم رفته و آن دو را کشته و نابود کردند.
درباره قتل آنها چنین آمده پس از آن که کاساندر چون دید که اسکندر پسر اسکندر بزرگ شده و در مقدونیه صحبت از این است که او را از مجلس درآورده بر تخت بنشانند از عاقبت کار ترسید و هلاک خود را در آن دید. بنابراین به گلوسیاس رئیس محبس نوشت که سر رکسانه و اسکندر را ببرد و تن آنها را پنهان دارد و چنان کند که اثری از این دو قتل نماند. این امر مجری گردید و کاساندر و لیزیماک و بطلمیوس و آنتی گون، از این واقعه خشنود شدند، چه همواره نگران بودند که مبادا اسکندر پسر اسکندر، بزرگ شده بر تخت نشیند و ملک پدر را از آنها بخواهد. از زمان اشخاص مذکور امیدوار گشتند که بر ممالکی که در تصرفشان است بی منازع سلطنت خواهند کرد. (311 ق.م). ژوستن شرح واقعه را طور دیگر نوشته و گوید: چون کاساندر میدید که مردم مقدونیه احترامی بزرگ برای نام اسکندر دارند و ممکن است که (هراکل) پسر چهارده ساله او را به تخت نشانند دستور داد این پسر را با مادرش (برسین دختر ارته باز) بکشند و برای این که این راز در موقع مراسم دفن افشا نشود تن هردو را در نهان چال کنند. بعد مثل این که برای کاساندر کم بود که اسکندر را کشت و مادرش المپیاس و یکی از پسران او را هم نابود کرد. او خواست پسر دیگر اسکندر را نیز با مادرش رکسانه بکشد و این نفر را هم به قتل رسانید و او پنداشت که فقط از راه جنایت ممکن است دولت مقدونیه را به دست آورد. با چنین رویدادی به جا ماندگان خاندان اسکندر مقدونی یکی پس از دیگری مانند هراکل یا هرکول پسر دیگر اسکندر و مادرش برسین دختر ارته باز و خواهر اسکندر به نام کلئوپاترا کشته شده و زمینهی پادشاهی سرداران اسکندر فراهم گردید و خاندان سلکوس برپایهی توانمندی جای گرفتند.»[1]
[1] - ابر زنان ایران از آغاز تا اسلام، نورمحمد مجیدی کرایی، انتشارات آروَن، 1387، صص 441 تا 443
2- نقش زنان در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 84
«المپیاس همسر فلیپ مقدونی و مادر اسکندر است. وی دختر پادشاه و از خانوادهای اشرافی و ممتاز جامعهی مقدونی بود. روایت شده است که وی در کنار تندخویی، خودخواهی و جاه طلبی خصلتهای خوبی نیز داشته است. بنا بر خواست و ارادهی وی بود که ارسطو دانشمند یونانی آموزش و تربیت اسکندر را پذیرفت. همچنین علت شرکت این زن در قتل شوهرش فلیپ مقدونی را ناشی از علاقهی وی برای دخالت در امور کشورداری دانستهاند و به خاطر همین مبارزات سیاسیاش بود که در سال 315 ق.م یعنی 8 سال پس از مرگ اسکندر جان خود را در این راه از دست داد. نمونهی دیگر این زنان کلئوپاترای هفتم ملکه بطالسهی مصر است که وی زنی هوشیار و دانش دوست و با فضیلت بود که به سختی در باور میگنجد. روایت شده که وی به زبانهای یونانی، لاتین، عربی، پارسی، آرامی، حبشی تسلط داشته و سوارکاری چالاک و شناگری ماهر بوده است. وی را استاد سیاست نامیدهاند و در یک نبرد بزرگ دریایی فرماندهی سپاه عظیم دریایی را خود به عهده داشت. شرکت فعال زنان در امور سیاسی، فرهنگی و اقتصادی دنیای آن روز نشان آشکاری از نقش زن در جامعه و پذیرش چنین نقشهایی از جانب جامعه است.
بعد از تسلط سلوکیان بر ایران و به دست گیری قدرت و حاکمیت مطلق ایشان بر ایران، جریان هلنیسم بی تأثیر نبوده است. به عنوان مثال آپامه (Apama) همسر سلوکوس اول از محبوبترین زنان بنیانگذار امپراتوری سلوکی به شمار میرفت و پیوسته در کنار شوهرش بود. وی در مسائل سیاسی و رتق و فتق امور مملکتی حضور چشمگیری داشت و به سبب تدبیر و خرد او بود که سلوکوس از چندین مهلکه جان سالم به در برد و پادشاه سلوکی نیز به پاس خدمات وی چندین شهر در شرق باستان را به نام او ساخت. آپامه دختر سپتیمان سرداری از اهالی بلخ بود که پس از کشته شدن پدر به اسارت اسکندر درآمد. چهار سال بعد در مراسمی که اسکندر ترتیب داد طی مراسمی هشتاد تن از فرماندهان و ده هزار سرباز یونانی خود را به ازدواج با دوشیزگان ایرانی واداشت و برای آنان 5 روز جشن گرفت. او آپامه را نیز برای سلوکوس فرماندهی پیاده نظام خود انتخاب کرد و خودش نیز با رکسانه (روشنک) دختر یکی از رؤسا که اسکندر نیابت سلطنت بلخ را به او داد ازدواج کرد. این ازدواجها همگی جنبهی سیاسی داشت و در جهت اجرای اعمال سیاسی وی بود، به گونهای که خود در ازدواج دیگرش «استاتیره» دختر داریوش را به همسری برگزید.
در نتیجه ازدواج آپامه با سلوکوس اول، فرمانروایی سلوکی در ایران یک فرمانروایی ایران - سلوکی از پدری مقدونی و مادری ایرانی به شمار آمد و جانشینان سلوکوس میتوانستند به خود ببالند که در رگهایشان هم خون ایرانی جریان دارد و هم خون مقدونیانی. ایرانیان نیز به استثنای مردم بلخ که با اعمال زور و خشونت تسلیم اسکندر شده بودند به سبب ازدواج او با آپامه میتوانستند نارضایتی کمتری از فرمانروایی سلوکوس داشته باشند. آپامه ملکه و مادر ولیعهد آنتیموخوس سوتر متولد 324 ق.م بود که نقش مؤثری در تاریخ سلوکیه داشت. آپامه را میتوان مادر نخستین سلسلهی بیگانه نامید که کم و بیش حدود 250 سال در بخشهایی از ایران فرمان رانده است. همان طور که گفته شد سلوکوس به منظور جاودان ساختن نام آپامه همسر ایرانی خود سه شهر به نام وی ساخت که مهمترین آنها آپامیه به صورت دژ استواری در غرب سوریه است.
ستراتونیس نیز که هندی تبار بود معشوقهی سلوکوس اول بود که بعدها به همسری وی درآمد و در شمار زنان نامی سلوکوس است. سلوکوس در شهر ازمیر ترکیه معبدی با شکوه به نام معبد ستراتونیس به نام وی بنا کرد. ستراتونیس دارای دختری به نام فیلا بود. برخی ار صاحب نظران نقش این مادر و دختر را در ادارهی دولت سلوکی و مقدونی بسیار سازنده دانستهاند. به طوری که فیلا در شکل گیری بسیاری از نهادهای فرهنگی و سیاسی حکومت شوهرش آنتی گوناتاس پادشاه مقدونیه نقش اول را داشته است. وی را بر طرف کنندهی بسیاری از نابسامانیها در دولت مقدونی میدانند. در اسناد یونانی وی با عنوان پلا (Pella) نیز آمده و شهری نیز به جهت بزرگداشت وی به نام او تأسیس شده است. شهر پلا در منابع تاریخی و جغرافیایی تاریخی یونان باستان به عنوان شهر سلطنتی معروف است. این شهر باشکوهترین شهر مقدونیه بوده است.»[1]
[1] - زن در ایران باستان، مریم عنبرسوز، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ اول، 1390، صص 165 تا 16
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 84
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت حافظ این خرقهی پشمینه بینداز و برو
پس از استقرار حکومت ایلخانی و اسلام آوردن برخی سلاطین مغول جایگاه و اعتبار طبقات روحانی به اوج خود رسید. دستیابی به این موقعیت نتیجهی نوع نگرش مغولان نسبت به دین بود، زیرا از نظر آنان یک روحانی نه تنها از قدرتی ماورایی برخوردار بود، بلکه ارتباط دهندهی انسانها با عالم دیگر نیز به شمار میرفت. آنان تصور میکردند که روحانیان قادر به راندن بلایا و مصائب آسمانی هستند. از این جهت در تهاجم مغولان اغلب روحانیون از خشم و قتل و غارت مصون ماندند و سپس با تسلط بر کشور از امتیازاتی چون پرداخت عوارض و مالیات نیز معاف شدند. در این میان مردم مظلوم و بلا کشیده نیز که تنها چشم به آسمان دوخته بودند و به دنبال هر سرابی بودند از روی ناچاری به جانب روحانیون روی آورده و از آنان استمداد میجستند. بر این اساس درمییابیم که مقام و موقعیت روحانیت و به خصوص در دوران ایلخانان بسیار افزایش یافته است، ولی نتایج عملکرد آنان برای مردم قابل قبول نبود. در این باره دکتر شیرین بیانی تحت عنوان روحانیان و زهد ریایی مینویسد: «عهد ایلخانی یکی از ادوار شگفتانگیز از لحاظ چگونگی وضع روحانیت در جامعهی ایرانی است که میتوان آن را به دو بخش جداگانه تقسیم کرد: در بخش اول به دلیل فتور اسلام و رونق ادیان شمنی، بودایی، مسیحی و حتی یهودی – که هر یک در مسابقهای بیامان در حال رسوخ در این سرزمین بودند – روحانی مسلمان هرچند به دلایل ماوراءالطبیعی از احترامی برخوردار بود، ولی محلّی در عرصهی سیاست زمان نداشت و تنها در نهان و به خصوص از طریق دیوانیان، مبارزات مذهبی و سیاسی خود را دنبال میکرد. اما در بخش دوم که این مبارزات به ثمر رسید و ایلخانان به اسلام گرویدند و بار دیگر این دین در ایران رسمیت یافت، طبقهی روحانی به سرعت چشمگیر پایگاه سیاسی خویش را باز یافت و در رأس طبقات جامعه، همطراز با اشرافیت فئودال ایلی مغولی، و گروه دیوانی قرار گرفت و جزء گردانندگان اصلی چرخهای مملکت در شئون گوناگون سیاسی، فرهنگی و اقتصادی گردید و در نتیجه نظرها بیش از پیش به جانب آن معطوف شد. احترام ایرانی نسبت به روحانیت که مسبوق به سابقهی طولانی پیش از اسلام و بعد از اسلامی هر دو بود، با احترام و بیم خرافی مغولی نسبت به آن درهم آمیخته شد و نیرویی فوقالعاده در این دوران ایجاد کرد.
عهد ایلخانی را اگرچه میتوان دورهی اوج عظمت و قدرت طبقهی روحانی نامید، اما این عهد از ادوار «زهد ریایی» نیز به شمار میآید. روحانیان به دلیل رونق بازارشان از جادهی تقوی و فضیلت منحرف شدند و به گردآوری مال و منال، دستاندازی به املاک و رسیدن به شغلهای سیاسی مهم پرداختند. این طبقه با گروه دیوانی دست به دست هم دادند تا امتیازات و امکانات وسیعی را که شرایط زمانی برایشان فراهم آورده بود حفظ کنند. هیچ گاه مانند این زمان منافع قشر روحانی و حکومت درهم آمیخته نشده و هیچ گاه گروهبندیهای سیاسی در این قشر مانند این زمان شکل نگرفته بود. این پدیده نسبت معکوس با عمر حکومت ایلخانی داشت که هرچه بر آن اضافه میشد، از اعتبار روحانیّت روحانیون نیز به همان نسبت کاسته میگردید. در نظر جامعه بهترین و پارساترین روحانیان آن گروه بودند که خود را از مراکز قدرت کنار کشیده، پارسایی و استغنا را پیشه ساخته و به حطام و مقام دنیا چشم ندوخته بودند. آنان چنان نیرویی معنوی کسب کرده و بر چنان اریکهای از پارسایی تکیه زده بودند که سلاطین به خدمتشان میرسیدند و کسب فیض و درک محضر میکردند و در این باره میخوانیم که بهترین پادشاهان آن بود که او را در مجالس علما بینند و بهترین عالمان آن بود که او را بر درگاه سلطان نبینند. و گفتهاند که مگس بر نجاست نیکوتر که عالم بر درِ سلطان. و مشایخ طریقت گفتهاند که شیطان چون عالِم را بر درِ سلطان بیند، خرم و شادان شود و با خود گوید آخرِ این علم زینت دینی و آیین مملکت از جاه و مال و غلمان صاحبجمال مشاهده کند، محبّت دینی – که رأس کل خطیئة – در صمیم دل او متمکن گردد و به دوستی آن گرفتار شود و چون سلطان را بر درِ عالم بیند غمناک و پژمان شود و گوید شاید که این پادشاه با خود اندیشه کند که با این مال و ابهّت و شوکت که مراست، به درِ این خرقهپوشِ گلیم دوشِ درویش حال اندک مجال میباید آمد، دلیل آنست که دین او بهترین دین من است.
از این رو مردم هنگامی که با مقام دنیایی روحانیان روبرو میشدند و آنان را از راه خود منحرف مییافتند مأیوس میشدند، به خصوص که این گروه را برای خود به منزلهی پناهگاهی در برابر ظلم و جور بیگانه برگزیده بودند. از آن بودند افرادی که دردهای جامعه را درک کرده و در صدد رفع آن برمیآمدند و سرهاشان بر باد میرفت. پارسایان و متقیان نیز چون وضع را چنین میدیدند گوشهی عزلت اختیار میکردند تا با گروه خلافکار درهم نیامیزند. بدین ترتیب مردم به قضاوتی این چنین رسیدند که پیش از آن علما چشم و دل سیر بودهاند و بر ارباب دنیا چیره و دلیر.... آبروی علم در خدمت اهل دنیا نبرده و لباس عمل خود به حرص مال و منصب آلوده نکرده. لاجرم بر ملوک و سلاطین حاکم بودهاند و سهام وعظ و نصیحت ایشان بر عرض قبول میآمده و سخن ایشان به نزد ارباب حکم موقع و محلی عظیم داشت. اما عالمان این دوره علم خود را دام دنیا ساختهاند، سرمایهی جاه و مال کرده، لاجرم علم را آب نمانده است و عالم را حرمت.
آلوده شد به حرصِ درم جان عالمان این خواری از گزاف بدیشان نمیرسد
جهّال در تنعّم و ارباب فضل را بی صد هزار غصّه یکی نان نمیرسد
اکثر مردم به چشم حقارت در علمِ علما مینگریستند و بی اعتمادیشان نسبت به این گروه چنان بالا گرفته بود که در نیمهراهِ دوران ایلخانی آنان را تنها وسیلهای برای انجام مناسک و مراسم مذهبی روزمرّه چون تدفین مردگان، عقد زنانشویی، پیشبرد کار معاملات و از این قبیل امور میدانستند. در اجتماعات وعظ و پند، نه برای شنیدن اندرز و تلطیف و تزکیهی نفس، بلکه بیشتر برای سرگرمی حاضر میشدند. برای زنان از آن جا که هیچ تفریح دیگری نداشتند، شرکت در مجالس وعظ بهانهای برای خارج شدن از خانه و گذران وقت بود. در پارهای منابع این دوره آمده است که مسلمانان احکام دین و توجه به خدا را فراموش کرده به ریاکاری روی آورده و چون چارپایان به پیروی از غرایز و شهوات تن در دادهاند و مؤمنین راستین که از خدا و سرزنش خلق بیم داشته باشند، اندکند. روحانیان چنان که اشاره شد دامن دنیا را گرفته و خود را در کنف حمایت سلطان و اشراف و دیوانیان قرار داده و به دینارداری مشغول بودند و چنان شده بود که مردم فضولِ مفسد که خود را به زیّ صلحا و لباس علما برآرند بی نهایت باشند. .... و عقلا چون حال بر این منوال بینند دست و دامن از مباشرت کلیّات امور به کلی بفشانند و بدین واسطه مهمات دین و دولت از منهج استقامت انحراف یابد.
اوج این وضع اسفبار را در اواخر حکومت ایلخانی میبینیم که فتور اخلاقی و گسیختگی اجتماعی چون موریانه جامعهی ایرانی را میخورد. شعر حافظ متأثر از چنین زمانهای است و تا کنون زبانی گویاتر از زبان او در وصف تزویر و ریا شنیده نشده است:
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری همه تزویر میکنند
یا:
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
یا:
بشارت بَر به کوی می فروشان که حافظ توبه از زهد و ریا کرد
یا:
ز کوی میکده دوشش به دوش میبردند امام شهر که سجاده میکشید به دوش
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
هزلهای تند عبید زاکانی را نیز که با حافظ هر دو در این زمان زیستهاند، فراموش نکنیم.»[1]
[1] - دین و دولت در ایران عهد مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، جلد اول و دوم، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول، برگزیده از صفحات 518 تا 530
2- گذری بر تاریخ مغول و تیموریان، علی جلالپور
«مولانا نیز چون پدر، انگیزهی حمله مغول را نتیجهی اشتباهات سلطان محمد خوارزمشاه میدانست. از جملهی این اشتباهات، آزردن سلطانالعلما بهاء ولد و هجرت وی و خاندانش از بلخ بود. روایت شده است که چند سال پیش از واقعهی مغول، روزی که به مولانا جذبهای دست داده بود، گفت: زمانی است که دل صاحبدلی به درد آمده بود و هنوز خراسان مسکین انتقام آن را میکشد و روی به خرابی نهاده و اصلاً عمارت پذیر نیست و این بیتها گفت:
تا دل مرد خدا نآمذ به درد هیچ قرنی را خَذا رسوا نکرد
خشم مردان خشک گرداند سحاب خشم دلها کرد عالم را خراب
مولانا تهاجم مغول را به سیلاب خروشان و عالمگیری تشبیه میکرد که سرانجام فرو خواهد نشست، ولی معتقد بود که این واقعه به دنیای شرق جان تازهای خواهد بخشید و فرسودگی و جمود گذشته را بر طرف خواهد کرد و منطقه از نو به جوانی و شادابی دست خواهد یافت. وی این پدیدهی شگرف را نیز همچون پدیدههای دیگر عالم مینگریست و با اعتقاد بر این اصل که جهان پیوسته رو به نو شدن دارد و تضاد، اصلی است که خود را بر جامعه تحمیل میکند، از آن هراسی به دل راه نمیداد و آن را واقعهای طبیعی میانگاشت که از انجامش چارهای نبود. او به درستی و با ژرفنگری خاص خود دریافته بود که ستمگریها و خونریزیهای مغول ناشی از فرسودگی و خواب ماندگی دنیای شرق و ظلم و ندانم کاریهای دست اندرکاران اداری و سپاهی و روحانی بوده است. در نظر او حملهی مغول به منزلهی فصدی برای یک بیمار بدحال بود که به دنبال آن چشمهایش را میگشود. مولانا ناخوشبینانه و واقعگرایانه معتقد بود که مغولان چون تمدنی والا و برتر ندارند به زودی رنگ فرهنگ کشورهای فتح شده را به خود خواهند گرفت و سپس در آن مستحیل خواهند گشت، چنان که شد. او از آثار حملهی مغول که تلفیق جهانی فرهنگها و در نتیجه نوآوریهای شگرف بود آگاهی داشت. میتوان ادعا کرد که مولانا خود تحت تأثیر عوامل فرهنگ جدید قرار گرفت که به دنبال دگرگونی منطقه ایجاد گشته بود و تلفیقی از فرهنگهای شرق دور، شرق میانه و غرب بود و خمیرمایهی آن را فرهنگ ایران تشکیل میداد. مولانا این خط سیر را درنوردیده و خود مظهر و جوهر این فرهنگ جهانی گشته بود. در اشعار وی همهی وقایع تاریخی، به خصوص جنبهی اجتماعی آن انعکاس یافته است. در آنها تهاجم مغول، شهرهای ویران شده، روستاهای نابود گشته، سرهای بریده، شحنه و محتسب و راهزن، زنان حرمنشین، مستان و رندانِ میخانه، روحانیان قشری، صوفیان دروغین، علم جامد و خلاصه همهی وجوه زندگی این عهد به نمایش گذاشته شده است. او شاعری است که در آثار خود کل کائنات را به نظم کشیده است که در عین حال زندگیهای روزمرّهی مردم خاک نشین نیز در آن گنجانیده شده است. مولانا خود را یکی از همین افراد میدانست و با مردم کوچه و بازار اُخت و قرین و جلیس بود و در اصطلاح امروز میتوان او را شاعری مردمی دانست. گذشته از آن در زمینهی طریقت، در کتابها و اشعارش طریق نوین بهتر زیستن را پس از آن دگرگونی نشان میداد و باید او را یک مصلح اجتماعی نیز دانست که دستورالعمل جدیدی با خود آورد.
به طور کلی مولانا مغولان را دوست نمیداشت و معتقد بود که خدا برای هر تخریبی ترکان را میفرستد. آداب و سننن ایرانی را حفظ میکرد و نمیخواست که در آن وانفسای دوران به فرهنگ ایرانی گزندی وارد آید. او به شیوهی ایران کهن «دستارِ دخانی» بر سر میگذاشت و هنگام ناپدید شدن شمس تبریزی نیز به همین ترتیب «دستارِ دخانی» به طرز «شکر آویز» بر سر گذاشته بود. «دخانی» رنگ خاکستری مایل به سیاه است و شکر آویز به آن معنی که دستار را طوری میپیچند که بالای آن تنگ و پایین آن گشاد قرار گیرد. کتاب مثنوی او نیز چکیدهی فرهنگ ایران اسلامی است. مولانا حملهی مغول را به قونیه که در روز شنبه پنجم ذیالقعده سال 654ه اتفاق افتاد پیشگویی کرده بود. فرماندهی این جنگ بایجو نویان بود که ابتدا در خارج شهر زیر تپّهای اردو زد تا مقدمات حمله را فراهم سازد. مولانا بالای آن تپّه رفت و در برابر دیدگان سپاه دشمن به نماز ایستاد. مغولان از هیبت و بیم کرامات وی دست از جنگ کشیدند و تنها به ویران کردن برج و باروی شهر بسنده کردند و شهر بدون جنگ اطاعت مغول را پذیرفت. هنگامی که مردم از مولانا سبب این شجاعت را پرسیدند، غزلی سرود که دو بیتش این است:
به دستم یرلغی آمد از آن قانِ همه قانان من این باجو و باتو را نمیدانم نمیدانم
چو رومی چهرگان دارم چه ترکان نهاندارم چه عیبیست آن هلائو را نمیدانم نمیدانم
با این حال بسیاری از فرماندهان و کارگزاران مغولی مرید او و پس از او مرید خاندانش بودند. با این که ایالت آذربایجان و عراق عجم تحت سیطرهی معنوی شیخ زاهد گیلانی و سپس شاگرد و جانشینش شیخ صفیالدین اردبیلی قرار داشت، و نفوذ بیگانهای را در آن محدوده راه نبود، با این حال نیروی جاذبهی مولوی نسیموار بر بخش بزرگی از ایران میوزید. حسامالدین چلبی نیز برای تقویت نیروی مولویان سفری به این دو ایالت کرد و توانست مقصود خود را عملی سازد. در دربار نیز نفوذ کرد و بزرگان بسیاری را مرید ساخت. در مناقبالعارفین آمده است که با این سفر، گروههای تصوف را بی اعتبار ساخت و از رونقشان کاست که احتمالاً منظور گروه شیخ زاهد گیلانی و شاگردش شیخ صفیالدین اردبیلی بوده است. به همین دلیل است که غازان خان در نهایت ارادت و مریدی نسبت به شیخ زاهد گیلانی، ارادت حسامالدین چلبی خلیفهی مولوی را نیز پذیرفت و به خاندان مولوی سر سپرد. او چون به دیدار حسام الدین توفیق یافت، ارادتش افزون گشت. پیوسته میخواست که اشعار مولانا را برایش بخوانند و تفسیر کنند. روزی یکی از شاگردان مولانا این غزل را برای خان خواند:
چو یکی ساغر مردی زخم یار برآرم دو جهان را و نهان را همه از کار برآرم
تو ز تاتار هراسی که خدا را نشناسی که دو صد رایت ایمان سوی تاتار برآرم
غازان از این شعر منقلب شد و آن را چنین تعبیر کرد که منظور خود او بوده که در میان مغولان اسلام را ترویج کرده است. آن گاه دستور داد تا این شعر را بر جامهای دوختند و هنگامی که بر تخت مینشست آن را بر تن میکرد و تفاخر مینمود که مولوی دربارهاش چنین پیشگویی کرده است. غازان که در زمان فرزند مولوی میزیست مولویان را تقویت کرد و قونیه را همچنان از گزند مغولان مصون داشت. فرمانروای روم در زمان غازان به گفتهی افلاکی اُپشغا نام داشت که شخصی مردم دوست، اصلاح طلب و مسلمانی پاک نهاد بود، بدان گونه که او را «کوسهی پیامبر» میگفتند. این فرمانروا مرید سلطان ولد بود و روزی که مرید شد به رسم شکرانه هزار دینار عطا کرد.
قبل از حکومت غازان خان و دوران مسلمانی مغولان و پس از مرگ مولانا، در عهد گیخاتو مغولان جرأت آن را یافتند که به قونیه بتازند. خان نیز شخصاً در این جنگ شرکت داشت. مردم ایلچی حکومت را که برای قبول تابعیت فرستاده شده شود به پشتگرمی مولویان کشته و خشم سلطان را برانگیخته بودند. این محاصره نیز نتیجه بخش نبود و هیچ گاه فتح شهر امکان پذیر نشد. اگر گفتههای افلاکی را بپذیریم او چنین شرح میدهد که در یکی از شبهای محاصره سلطان در خواب دید که مولانا با هیبتی عظیم از قبّهی خود بیرون آمد و دستار سرش را گشود و به دور شهر پیچید و حلقوم گیخاتو را گرفت که خفهاش کند. سلطان در حال استغاثه و امان خواستن بیدار شد و به غایت خائف و لرزان و گران، خواب خود را برای فرماندهان باز گفت. این بیم خرافی مانع حمله به قونیه شد و روز بعد گیخاتو با سلطان ولد جانشین مولانا ملاقات کرد و دستش را بوسید. در این جلسه بحثهای عرفانی پیش کشیده شد و سلطان، از دهان وی ماجرای زشتکاریهای محمد خوارزمشاه و چگونگی هجرت خاندان مولوی را از بلخ به قونیه را شنید. سپس به زیارت آرامگاه مولانا رفت و گناه مردم شهر را بخشود. مردم به شکرانهی این پیروزی شادی کردند و تکلّفات بسیار از هر نوع پیشکش کردند. به این ترتیب غائله فرو نشست و یک بار دیگر به یمن برکات مولانا حتی پس از مرگ، قونیه از شرّ تهاجم مغول مصون ماند. پس از غازان خان، به خصوص در دوران فرمانروایی ابوسیعد با تشدید نیروی شیخ صفیالدین اردبیلی و تسلط وی بر دستگاه حاکمه قدرت مولویان در پایتخت رو به ضعف گذاشت. زمانی که چلپی عابد نوادهی مولانا همراه برادرش برای دیدار سلطان ابوسیعد و حل امور درویشان و صوفیان به پایتخت رفت، به سردی پذیرفته شد و خواجه غیاثالدین محمد وزیر و مرشد شیخ صفی و اطرافیانش چنان که شایسته بود به کار وی رسیدگی نکردند. چلپی عابد سرخورده و ناراحت از این سفر ناموفق به روم بازگشت، ولی این بدان معنا نیست که در آسیای صغیر و آن محدوده نیروی مولویان تخفیف یافته بوده است. در زمان چلپیِ عارف روابط مولویان با مغولها خصمانه نبود. مغولها پس از حمله گیخاتو دیگر به قونیه کاری نداشتند و آن ناحیه را رها کرده بودند. ولی تکّدر خاطر بازماندگان مولانا از دستگاه حکومت، که در نتیجهی رقابت شیخ صفی الدین اردبیلی با آن خاندان ایجاد گشته بود، سبب شد که مولویان چون آغاز کار، از مغولان رویگردان شوند و میان آنان سردی پدید آید.»[1]
[1] - دین و دولت در ایران عهد مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، جلد دوم، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول 1367، صص، 696 تا 700
2- گذری بر دوران مغول و تیموریان، علی جلالپور
اسکندر مقدونی فرزند فلیپ پادشاه مقدونیه و اولمپیاس بود. اغلب روایتها محیط زندگی اسکندر را به خاطر نفوذ بیش از حد مادرش بسیار آشفته و پر تلاطم توصیف کردهاند. در این محیط نامتعادل به درخواست فلیپ مدت چهار سال تعلیم فرزند را فیلسوف بزرگ ارسطو بر عهده داشت.[1] پس از فوت فلیپ فرزندش به حکومت رسید، ولی مسیری بر خلاف عقاید معلمش را انتخاب کرد و جهانگیری را بر جهانداری ترجیح داد. اسکندر سرزمینها را با اسکلت انسانها پوشاند و ارسطو با جوهر افکار خود جهانی دیگر را برای ملتها رقم زد. گویند اسکندر بعد از تصرف سرزمینهای وسیع امپراتوری هخامنشیان در شیوهی مملکتداری پرسشی از ارسطو داشت. حمزه اصفهانی در فصل چهارم کتاب خود در این مورد مینویسد پس از آن که اسکندر بزرگان و فرمانروایان ایران را برانداخت به استاد خود ارسطاطالیس (ارسطو) نوشت که من همهی پادشاهان مشرق را از بیم آن که قصد سرزمین مغرب کنند، کشتم و شهرها و دژهای آنها را ویران کردم. اکنون میخواهم فرزندان پادشاهان را نیز گرد آورم و به پادشاهان آنها ملحق سازم. تو در این باب چه میگویی؟ ارسطو در پاسخ به اسکندر نوشت که اگر شاهزادگان را بکشی حکومت به دست اراذل و افراد پست پایه میافتد و اینان چون به قدرت برسند ستم و تجاوز میکنند. پس شایسته است که شاهزادگان را گرد آوری و به هر یک شهری یا ولایتی بخشی تا با یکدیگر و ملوکالطوایفی پدیدار شوند و به اهل مغرب نپردازند. اسکندر همین نیرنگ را به کار بست. جانشینان او نیز همان روند را در پیش گرفتند و ملوکالطوایفی پدیدار شد و هر گوشه پادشاهی به فرمانروایی پرداخت. در هر صورت دنیا به کام اسکندر نبود و در سن 32 سالگی در سرزمین بابل فوت کرد.
درباره ارزیابی شخصیت اسکندر توافقی وجود ندارد. گاهی او را فردی دانشمند و گاهی نیز وی را تنها یک فرمانروای نظامی معرفی میکنند که از اصول جهانداری چیزی نمیدانست. بنابراین معتقد هستند که اگر عمری هم میداشت و باقی میماند هیچ گاه کاری فراتر از دیگران انجام نمیداد، زیرا جز عیاشی و خوشگذرانی، سوزاندن و کشتن چیزی نمیدانست. اسکندر تحت تأثیر غرور و عرف خانوادهاش خود را مافوق دیگران میپنداشت و ادعای خدایی میکرد. «اسکندر وقتی که در مقدونیه بود خود را پسر زئوس ژوپیتر میدانست. هنگامی که از مصر به معبد آمون رفت، کاهن آن معبد برای چاپلوسی او را ژوپیتر آمون خواند و از آن پس این اندیشه که او پسر خدا است به اندازهای در مغز او نیرو گرفت که از مردم خواست او را پسر خدا بخوانند. اگرچه در آغاز دوستانش که از جمله نیلوتاس پسر پارمن ین بود به این ادعای او میخندیدند و در پنهان او را ریشخند میکردند ولی بعد به ویژه پس از کشته شدن کلیتوس چون از او بیمناک بودند برابر میل او رفتار کرده با روی خوش به کارهای او مینگریستند. اسکندر پس از چندی یعنی پیش از سفر جنگی به هندوستان بر آن شد که تنها به عنوان خشک و خالی بسنده نکرده و از مقدونیها بخواهد که او را پسر واقعی خدا دانسته و پرستش کنند، چنان که خدا را میپرستیدند. در این هنگام به گفتهی تاریخنگاران قدیم اسکندر اشخاص چاپلوس و زودباور را به خود نزدیک میکرد و از نزدیکان یا سرداران خود دوری میجست. از این اشخاص دو رو یکی آژیس یونانی که از آگریان بود و دیگری کلیون سیسیلی بودند که با چاپلوسی نزد اسکندر از نزدیکان شدند و به وسیلهی آنها اشخاص دیگری دور اسکندر را گرفتند. اینها همواره به اسکندر میگفتند که ارباب انواع یونانی مانند هرکول، باکوس کاستور و پل لوکس در پهلوی خدای تازه چیزی نیستند. اسکندر این گونه سخنان ریشخند آمیز را حقیقت میدانست و باور میکرد.»[2]
زمانی که اسکندر مقدونی بر یونانیها غلبه یافت، در ایران داریوش سوم حکومت میکرد. به هنگام قدرت یابی او آتنیها به طور مخفیانه از داریوش درخواست کمک کردند، ولی از آن جا که پادشاه ایران تحت تأثیر جوانی اسکندر قرار گرفته بود زمینه را برای توسعه یابی او فراهم ساخت. از جمله عواملی که در قدرت گرفتن اسکندر در یونان مؤثر بود توجه بر این نکته میباشد که از مدتها پیش زمزمههایی مبنی بر این که هلنیها باید تحت لوایی واحد درآمده و خود را از سلطهی امپراتوری هخامنشیان و بربرها (یونانیها به عموم کسانی که زبانشان را نمیفهمیدند بربر میگفتند.) نجات دهند، وجود داشت. اسکندر مقدونی که در زمینه نظامی فردی شایسته بود، توانست یونانیان را بر علیه بزرگترین امپراتوری آن زمان به طور یکپارچه متحد سازد. داریوش با شنیدن خبرهای جنگی و آمادگی اسکندر برای تهاجم به ایران در صدد برآمد تا کمکهایی به یونانیهای مخالف اسکندر بکند اما دیگر دیر شده بود و تنها راه و چاره داریوش آمادگی و تجهیز سپاه بر علیه اسکندر بود. اسکندر به راحتی سرزمینهای مصر و غیره را به تصرف خود درآورد و هزاران نفر را کشت و یا به بردگی گرفت. در این ایام داریوش سوم طی سه مرحله پیشنهاد صلح و ازدواج با دخترش و گروگان گرفتن پسرش را با هدایای زیاد برای صلح پیشنهاد کرد و تمامی آنها را اسکندر نپذیرفت. برای داریوش راهی جز نبرد باقی نماند و بنابراین به آمادگی رزمی و جنگی روی آورد تا شاید بتواند آب رفته را جوی باز آورد. سپاه داریوش با سپاه اسکندر در حوالی شهر موصل در محلی به نام گوگمل که برخی آن را نبرد سرنوشت ساز و پایان عمر دویست و سی ساله سلسله هخامنشی دانستهاند روبهرو شدند. داریوش شخصاً سپاهش را رهبری میکرد. جنگ مهیبی درگرفت. سپاه و گارد جاویدان که همگی از مردان پارس بودند و با سیب طلایی در انتهای سر نیزههایشان از دیگران شناخته میشدند از هیچ جانفشانی در کنار شاه دریغ نکردند. در هنگام نبرد شایع گردید که داریوش کشته شده است و این امر موجب ضعف و تفرقه سپاه وی شد. در حالی که داریوش در راه هگمتانه بود هنوز افرادی از سپاه ایران با پایمردی تا پاسی از شب به مقاومت ادامه دادند. تعداد زیادی از پارسیان از جمله پسر شاه و داماد شاه و برادر همسر شاه کشته شدند و سرانجام این نبرد هم به نفع اسکندر به پایان رسید. اسکندر از راه اهواز و بهبهان به سوی پارس حرکت کرد، اما بر سر راهش در محلی که به دربندهای پارس مشهور بود با مقاومت عدهای به سردستگی شخصی به نام آریوبرزن روبرو گردید. پلوتارک گزارش داده است که اسکندر برای آن که از هرگونه مقاومت و ایستادگی احتمالی ایرانیها جلوگیری کند دستور داد تا کلیه اسرایی که گرفته بودند از دم تیغ گذرانده و همه شهرها را غارت کنند. به هر روی اسکندر خود را به تخت جمشید رساند و پنج ماه و به روایتی هفت ماه در آن جا اقامت گزید. او شهربان تخت جمشید را که نامش تیرداد بود در مقام خود باقی گذاشت و با احترامی ویژه به دیدار مقبره کوروش رفت.
اسکندر تا سرزمینهای هندوستان را به تصرف خود درآورد. اداره سرزمینهای بزرگ گشوده شده شرایط را بر اسکندر تنگ کرد و این اوضاع زمانی بدتر شد که وی در معرض دشمنیهایی قرار گرفت که از سوی نزدیکانش سازماندهی و ترتیب داده میشد. برای همین تصمیم گرفت تا ایرانیها را بیشتر به خود نزدیک گرداند و این از جمله کارهای اسکندر بود که مقدونیها و یونانیها را از اسکندر دل آزردهتر کرد. اسکندر کار را به جایی رساند که محافظین شخصیاش را نیز از بین نگهبانان ایرانی که همگی ملبس به لباسهای محلی ایرانی بودند انتخاب کرد. سلسله هخامنشی در سال 330 ق.م به دست اسکندر مقدونی منقرض گردید اما از این به بعد اسکندر در چنبرهی تجمل گرایی و عشرت طلبیها گرفتار شد. وی که بسیاری از شاهان را از پای درآورده بود رفته رفته در گرداب بی پایان لذت جویی از پای درآمد.
اسکندر به زودی تحت تأثیر تجمل گرایی پادشاهان آسیایی قرار گرفت و به تجمل گرایی پرداخت و تنها بین 6 تا 7 سال بعد از مرگ داریوش سوم زندگی کرد. پیشگویان او را از ورود به شهر بابل برحذر داشته بودند و برای همین غالباً در اطراف بابل اقامت میگزدید تا از گزند حوادث پیشگویی شده در امان باشد. در این ایام اسکندر بیمار شد و تب کرد و با آن که بیمار بود در یک میهمانی بزرگ شرکت جست و در آشامیدن شراب زیاده روی کرد. بیماریش شدت بیشتری گرفت و سرانجام پس از ده روز در حالی که هنوز 32 سال از زندگی را تجربه کرده بود در روز 28 ماه ژوئن سال 323 ق.م پس از 12 سال و 8 ماه فرمانروایی مطابق با المپیک صد و چهاردهم در محل کاخ بختالنصر در شهر بابل تسلیم مرگ گردید. اگرچه بعدها اسکندرنامههایی درست شد که وی را به عناوین گوناگون مورد ستایش قرار دادند و حتی او را ذوالقرنین خواندند اما به دلیل آسیبهای زیادی که از جانب وی به ایران وارد شد و همچنین آثاری مانند تخت جمشید و نیز کتاب دینی زردشتیان را سوزاند در نوشتههای پهلوی از او با عنوان «گُجَستگ سکند» یا اسکندر ملعون نام برده شده است. مرگ ناگهانی اسکندر مقدونی که فرزندی از پی خود نداشت تا بر تخت سلطنت نشسته و سکّان هدایت سرزمینهای تصرف شده را بر عهده گیرد عرصه را بر مقدونیها و یونانیها که انتظار چنین واقعهای را نداشتند تنگ کرد. هنوز جسد اسکندر بر زمین بود که نزاع و کشمکش بین بزرگان و سرداران وی درگرفت. این کشمکش و مشاجرات برای به دست آوردن سهم بیشتری از امپراتوری شخصی بود که در عین جوانی مغلوب مرگ شده بود. هنوز کشمکشها خاتمه نیافته بود و سرداران به این نتیجه رسیدند که بدون هماهنگی و توافق کاری از پیش نخواهند برد. پس چهار سردار بزرگ به عنوان جانشینان مشترک اسکندر که دیادوخوی خوانده میشدند سرزمینهای به ارث مانده را میان خود تقسیم کردند. مصر به بطلمیوس رسید، سوریه به لائومدون، کیلکیه به آنتیگوس و سرزمین ماد بزرگ در اختیار پیتسون گذاشته شد. هند همچنان در دست پادشاهان محلی ماند و آذربایجان یا ماد کوچک نیز همچنان تحت فرمانروایی آتروپات پدر زن پردیکاس باقی ماند.»[3]
[1] - ارسطو در سال 384 قبل از میلاد در شهر استاگیرا در شمال یونان امروزی به دنیا آمد. ارسطو و افلاطون و سقراط از بزرگترین فلاسفه دنیای کهن میباشند که هر سه بر اثر افکار و عقاید خویش گرفتار شکنجه و آزار مردم قرار گرفتند. ارسطو در لحظه مرگ میگوید چون اذن بیشتری برای تعلیم نیست، دیگر موجبی هم برای ادامه حیات باقی نمیماند.
[2] - تاریخ مستند ایران باستان، میر حسن ولوی، تهران نشر ماهریس، 1397، ص 22
[3] - تاریخ مستند ایران باستان، میر حسن ولوی، تهران نشر ماهریس، برگرفته از صفحات صص 154 تا 187
4- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 82