اغلب منابع موجود درباره اطلاعات عصر هخامنشی که مورد استفاده پژوهشگران تاریخ قرار گرفته است مربوط به مورخان یونانی میباشد. اگر موقعیت زمانی مورخان یونانی را در نظر داشته باشیم که آنان در جبههی مخالفی هستند که کشورشان بارها توسط ایرانیان مورد تهاجم بوده است، بر بینش و نوع قضاوت ما تأثیر خواهد داشت. بر همین اساس اهداف و مطالب آنها را نمیتوان از روی صداقت و غیر مغرضانه پنداشت. یونانیها به یقین اطلاعات خود را از منابع و راویان دست دوم شنیدهاند و امکان آن که در شرح و توصیف وقایع تغییراتی به وجود آمده و محتوای هماهنگ گفتارشان دور از واقعیت باشد بعید نیست. بنابراین نقل قول تحولات درون دربار هخامنشیان را نمیتوان به طور کامل مورد تأیید قرار داد. گذشته از ذکر این موارد در انجام و وقوع برخی حوادث جای تردید وجود دارد، زیرا طبق سنّت همیشگی اکثر تاریخ نویسان که ننگ و اعمال ناهنجار حاکمان را پنهان داشته و از طرف دیگر مورخان یونانی نیز در شرح وقایع بیشتر بر نکات منفی تمرکز کردهاند، بر ابهامات موجود میافزاید. در این میان به اختلاف فرهنگی جوامع یونان و ایران نیز باید توجه داشت که به مقام و موقعیت زن چگونه مینگریستهاند. در نتیجه درمییابیم که زندگی نا معلوم دربار هخامنشیان را نمیتوان را به کل دوران و زندگی تودههای مردم عادی تعمیم داد که تمام روابط و قوانین ازدواج حاکم بر جامعه نیز اینچنین بوده است. در این رابطه خانم ماریا بروسیوس در کتاب زنان ایران باستان مینویسد: «تصویری که خوانندگان آثار نویسندگان و مورخان یونانی در زنان پادشاهان هخامنشی به خاطر دارند جز جاه طلبی و انتقامجویی و بی رحمی آنان نیست. نکتهای که قابل تأمل است، این است که چرا این تصویر منفی از زنان سلطنتی در دوران هخامنشی در آثار اکثر نویسندگان و مورخین تاریخ باستان مانند هرودوت و هراکلیوس و دینون و گزنفون و کتزیاس تقریباً به طور یک نواخت تکرار شده است؟ آیا این نگاه منفی نسبت به زنان سلطنتی در ایران از نگاه منفی آنها نسبت به نظامهای استبدادی در شرق و جوّ حاکم بر روابط امپراتوری هخامنشی با یونان سرچشمه نگرفته است؟ این تصور که زنان پادشاهان هخامنشی میتوانستند صاحب چنان قدرتی باشند و این قدرت و نفوذ را در همسران خود القاء و اعمال کنند، در عین حال که استبداد و خودکامگی در نظام سلطنتی را نمایان میسازد نشانهی ضعف نفس پادشاهان نیز هست. حال این سؤال پیش میآید که اگر یک امپراتوری به وسعت و عظمت دوران پادشاهی هخامنشی با چنان نظم و ترتیبی اداره میشد چگونه این نظم و اقتدار را میتوان با نفوذ زنان بر پادشاهان توجیه نمود؟ وابستگی پادشاهان به زنان و تأثیرپذیری از آنان در تصمیمات مهم و تبعیت از رأی و نظر زنان در طرد یا مجازات کسانی که غالباً در خدمت دربار و پادشاهان بودهاند برای یونانیان عجیب و نا مفهوم بود. شاید همین وجه غریب و شگفتآور داستانهایی که در قرن پنجم و چهارم قبل از میلاد از شقاوت و بیرحمی زنان در امپراتوری هخامنشی نقل میشد برای خوانندگان این داستانها جاذبهی بیشتری داشت. این تأثیر بر قضاوت نویسندگان و پژوهشگران معاصر در بارهی ایران باستان نیز قابل درک است. به طور مثال مورخ انگلیسی «جان کوک» آن چه را که نویسندگان یونانی درباره زنان پادشاهان هخامنشی نوشتهاند خلاصه کرده و مینویسد: اگر ما بخواهیم به طور کلی و بر اساس خواندهها و شنیدههای خود درباره ملکههای ایران در دوران هخامنشی قضاوت کنیم باید بگوییم که زنان ایران، زنان ریاستمآب و مسلّطی بودهاند و از میان آنها آمستریس و پاریساتیس بیرحمتر و خونآشامتر از همهی پادشاهان هخامنشی، شاید به استثنای اردشیر سوم به شمار میآیند. کوک نوشتهی خود را با ملکههای ایران شروع میکند و سپس در یک قضاوت کلی زنان ایرانی را زنان ریاستمآب و مسلّطی میخواند، در حالی که برای داوری درباره زنان ایرانی در عهد باستان باید خصوصیات شخصی آنان را جداگانه مورد بررسی قرار دهیم. هرودوت، «آتوسا» همسر داریوش اول را زنی قدرتمند و آمستریس همسر خشایارشاه را زنی کینهتوز و انتقامجو تصویر میکند. دینون و کتزیاس هردو از پاریساتیس به عنوان زنی سنگدل و قسیالقلب یاد کردهاند و معیار قضاوت اکثر نویسندگان یونانی درباره زنان پادشاهان هخامنشی همین سه زن است. حتی اگر نظری را که دربار این سه زن ابراز شده باور کنیم خصوصیات آنان را نمیتوان به زنان دیگر آن دوران تعمیم داد. درباره بسیاری از زنان سلطنتی دوران هخامنشی ما اطلاعات اندکی داریم و به طور مثال درباره کاساندان همسر کوروش و مادر کمبوجیه و آتوسا و آرتیسون یا داماسپیا و استاتیرا همسر اردشیر دوم و استاتیرا همسر داریوش سوم کمتر سخن گفته شده است و یا حداقل میتوان گفت شهرت بدی نداشتهاند.
از همسران پادشاهان هخامنشی به «پاریساتیس» همسر داریوش دوم، در منابع یونانی و غیر یونانی اشارات زیادی شده است. کتزیاس مینویسد: پاریساتیس قدرت مسلط در دربار داریوش دوم بوده و نفوذ و قدرت خود را در دربار جانشین او اردشیر دوم نیز حفظ کرده است. داریوش دوم در تمام امور با پاریساتیس مشورت میکرد و این پاریساتیس بود که با برادران ناتنی او سوگدیانوس و آرسیتس درافتاد و تاج و تخت سلطنت را برای شوهرش حفظ کرد. در دوران سلطنت داریوش دوم بزرگان و سرداران سپاه با کمترین سوء ظن دربارهی عدم وفاداری و خیانت به پادشاه، به دستور پاریساتیس کشته میشدند که از جمله مشهورترین آنها میتوان از آرتیفیوس و پسر مگابیکوس و خانوادهی تریتوچمس را نام برد. پلوتارک مینویسد پس از مرگ داریوش دوم، پاریساتیس در دربار پسرش اردشیر دوم نیز قدرت مسلط به شمار میآمد و هنگامی که همسر اردشیر دوم در صدد رقابت با او برآمد به دستور وی مسموم شد. پس از مرگ همسرِ دیگر اردشیر دوم، پاریساتیس دخترش آتوسا را برای همسری او برگزید و نفوذ خود را در دربار اردشیر دوم تا پایان عمر حفظ کرد.
پی بردن به درستی یا نا درستی آن چه به پاریساتیس نسبت داده شده دشوار است. در دوران سلطنت پادشاهان دیگر هخامنشی نیز شورشهایی رخ داده و با خشونت و بیرحمی سرکوب شده است. پس از مرگ اردشیر اول رقابتی که بر سر جانشینی او بین فرزندانش درگرفت به کشته شدن دو تن از مدّعیان سلطنت داریوش دوم انجامید که در جریان این کشمکشها ممکن است همسرش پاریساتیس هم در کنار او بوده باشد. پادشاهان هخامنشی در شدّت عمل در سرکوب شورشهایی که در قلمرو امپراتوری روی میداد شهرت داشتند و بهترین نمونهی آن داریوش اول است که سرکوبی مخالفانش را با سربلندی و افتخار در کتیبهی بیستون شرح داده است. خشایارشاه نیز در کتیبهای که از او برجای مانده است، مینویسد: چنین گفت پادشاه خشایارشاه، وقتی من شاه شدم کشورهایی را که سر به طغیان برداشتند به یاری اهورامزدا با خاک یکسان کردم. اردشیر اول نیز در آغاز پادشاهی خود شورشی را که در ایالت باکتریا (باختر) آغاز شده بود سرکوب کرد و چند سال بعد شورش مصر را نیز با همان خشونت درهم کوبید. داریوش دوم نیز وارث قانونی و بلامنازع پدرش اردشیر اول نبود و برای تصاحب تاج و تخت ناچار بود با مدعیان دیگر بجنگد. پاریساتیس نیز که میخواست ملکهی ایران بشود در تلاش داریوش برای تصاحب تاج و تخت در کنار او بود و لزوماً عامل و مشوّق یا مجری شدّت عملی که به کار رفت، محسوب نمیشود.
درباره موضوع مسموم شدن استاتیرا به دست پاریساتیس هم روایات مختلفی نقل شده است. اصل موضوع ممکن است واقعیت داشته باشد و سفر یا تبعید پاریساتیس به بابل نیز که پس از این واقعه رخ داد احتمالاً با مرگ مشکوک استاتیرا ارتباط داشته است تا موضوع به فراموشی سپرده شود. پاریساتیس بر اساس آن چه در منابع مختلف آمده است زنی با شخصیتی قوی بوده و نه فقط بر خاندان سلطنتی، بلکه بر خانوادههای بزرگان و نزدیکان شاه نیز تسلط داشته است. پاریساتیس با چنین خصوصیاتی در بسیاری از وقایع دوران سلطنت داریوش دوم و اردشیر دوم نقش داشته، لیکن تمام وقایعی را که در این دوران رخ داده، نمیتوان به او نسبت داد. داریوش دوم و اردشیر دوم پادشاهان ضعیفی نبودند و در بسیاری از مسائل مهم رأساً تصمیم میگرفتند. آنها ممکن است در بعضی موارد با پاریساتیس هم مشورت کرده باشند ولی چنین به نظر میرسد که پاریساتیس بیشتر به امور داخلی دربار میپرداخته و حداکثر در مواردی که برای مقام سلطنت و در واقع برای موقعیت خود احساس خطر میکرده هشدارهای لازم را میداده است. نویسندگان و پژوهشگران تاریخ ایران باستان از دینون و کتزیاس گرفته تا پلوتارک بیشتر به امور خصوصی و داخلی دربار پادشاهان هخامنشی پرداختهاند. کتزیاس که روزگاری پزشک دربار بوده بیش از دیگران از آن چه در اندرون دربار هخامنشی میگذشته آگاهی داشته و نوشتههای او ممکن است بیشتر به واقعیت نزدیک باشد. ولی در مجموع آن چه توجه نویسندگان یونانی را به جریانات داخلی دربار هخامنشی جلب کرده، تفاوت آن با جامعهی یونان است که برای مخاطبان آنها جالب توجه و شگفتیآور بوده است. در جامعهی آن روز یونان این که زنان در اداره امور مملکت و تصمیم گیریهای مهم سیاسی و نظامی و اقتصادی نقش مؤثر و تعیین کنندهای داشته باشند عجیب و باور نکردنی بود. در جامعهی آن روز یونان که یک جامعه دموکراسی نامیده میشد اتخاذ تصمیم در تمام امور سیاسی و نظامی و اقتصادی و قضایی منحصر به مردان بود و زنان در هیچ مجمعی که برای اداره امور یا شهر یا ناحیهای تشکیل میشد، مشارکت نداشتند. تشریح موقعیت متفاوت زنان در بزرگترین امپراتوری آن زمان و این که پادشاهان ایران برای اتخاذ تصمیم در مسائل مهم حتی جنگ با یک کشور دیگر با زنان مشورت میکنند برای مخاطبان این نوشتهها حیرتآور بود.
البته باید توجه داشت که عناوین و القاب زنان در دربار هخامنشی در تشخیص موقعیت آنها به ما کمک میکند. اما اگر منابع ایرانی و یونانی را در این مورد جداگانه مورد مطالعه قرار دهیم در تشخیص مقام و موقعیت زنان در دربار هخامنشی دچار مشکل خواهیم شد. زیرا اسامی زنان پادشاهان هخامنشی و وابستگان نزدیک آنها در منابع یونانی به تفصیل ذکر شده، در حالی که در کتیبهها و الواحی که از دوران هخامنشی برجای مانده هیچ گونه اشارهای به زنان سلطنتی نشده است. یک نمونه برای پی بردن به تفاوت منابع ایرانی و یونانی در مورد زنان دربار هخامنشی، شرح مبسوطی است که در منابع یونانی درباره قدرت و نفوذ فوقالعاده آتوسا همسر داریوش اول و مادر خشایارشاه آمده، در حالی که در منابع ایرانی و کتیبهها و الواح باقی مانده از دوران هخامنشی نامی از او برده نشده است. این که نام آتوسا را در هیچ یک از کیتبهها و الواح باقیمانده از دوران هخامنشی نمیبینیم، دلیل این نیست که او از موقعیت ممتازی در دربار هخامنشی برخوردار نبوده است. خودداری از ذکر نام آتوسا در آثار باقیمانده از دوران هخامنشی احتمالاً ناشی از ابهاماتی است که در مورد چگونگی به قدرت رسیدن داریوش اول و پادشاهی او وجود دارد.»[1]
[1] - زنان در ایران باستان، ماریا بروسیوس، ترجمه و نگارش محمود طلوعی، چاپ اول 1389، انتشارات تهران، صص 108 تا 114
2- آینه عیبنما، نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 35
هخامنشیان یکی از اقوام پارسیها بودند که از ناحیه جنوب غربی ایران حکومتی را به همین نام تأسیس کردند. البته عنوان سلسلهی هخامنشی پس از داریوش اول به این خاندان داده شده است و از ابتکارات داریوش است که خود را از اعقاب سرسلسلهی این خاندان میداند در حالی که قبل از او و در زمان پادشاهی کوروش و کمبوجیه نامی از هخامنش و سلسلهی هخامنشی دیده نمیشود. مهمترین پادشاهان این دوران عبارتند از: 1- کوروش از 550 تا 529 ق.م 2- کمبوجیه از 529 تا 522 ق.م 3- داریوش یکم (کبیر) از 522 تا 486 ق.م 4- خشایارشاه از 486 تا 465 ق.م 5 – اردشیر اول (دراز دست) از 465 تا 424 ق.م 6 – داریوش دوم از 424 تا 404 ق.م 7- اردشیر سوم (اوخوس) از 358 تا 338 ق.م 8- ارشک یا آرسس از 338 تا 336 ق.م 9- داریوش سوم از 336 تا 330 ق.م. امپراتوری آنان وسیعترین نمونهی خود در تاریخ جهان باستان است که از دره سند در هند تا رود نیل در مصر و ناحیه بنغازی در لیبی امروز و از رود دانوب در اروپا تا آسیای مرکزی وسعت داشت. این شاهنشاهی بزرگ بر مردمان گوناگون با فرهنگ و ادیان مختلف فرمان میراند و یکی از مشخصههای آنان احترام به آزادی فردی و قومی بومی اقوام بوده است و برخی دستاوردهای آنان تا زمان حال مورد استفاده قرار میگیرد.
شاهنشاهی هخامنشیان از طرفی وامدار فرهنگ دولت مادها شامل قانون اخلاقی، مذهب زردشت، سازمان پدرشاهی و تعدد زوجات است و از طرف دیگر دنبالهی سلطنتهای آشور و بابل و عیلام میباشد و روش حکومت و سیاسی آنان مشابه قبل بوده و در نتیجهی کاردانی و کفایت کوروش و داریوش است که این سلسله به کمال میرسد. حکومت هخامنشیان را میتوان نخستین شاهنشاهی یا امپراتوری جهانی قلمداد کرد که در تاریخ باستان شکل گرفته است. کوروش با عنوان شاه شاهان، بزرگترین فرمانروای سلسله هخامنشی بود و در توسعهی آن کوشش بسیار کرد. از میان قبایل پارسی که در مناطق جنوبی فلات ایران زندگی میکردند قبیلهی پاسارگادیها از اهمیت ویژهای برخوردار بودند. آنها را به نام هخامنش که بزرگ خاندانشان بود و در ناحیهی انشان دولتی تشکیل داده بود، هخامنشیان نامیدهاند. قدیمترین اطلاعات درباره هخامنشیان مربوطه به کتیبههای آشوری است. مهمترین سنگ نوشته هخامنشی کتیبهی بیستون است که حاوی اطلاعات زیادی از رویدادهای زمان داریوش اول میباشد. پارسها در ابتدا به حکومت مادها گردن نهاده بودند اما از زمان ریاست فرزند هخامنش بر اقوام پارسی که چیش پیش دوم نام داشت به تدریج قلمرو و قدرت آنها گسترش یافت و کم کم منطقه فارس کنونی حوزهی حکومتی هخامنشیها تبدیل شد. مقارن سال 560 ق.م پارسها به رهبری کوروش هخامنشی با غلبه بر مادها سلسلهی هخامنشی را بنیاد نهاد و بیش از دو قرن بر سرزمینهای پهناوری از رود سند تا دریای مدیترانه حکومت راندند. امپراتوری هخامنشیان بزرگترین سازمان سیاسی و نظامی قبل از امپراتوری روم قدیم به حساب میآید و کوروش و داریوش از بزرگترین آنها به شمار میروند. برای درک عمیق افکار بنیانگزار این سلسله باید به وصیت وی به فرزندش توجه کرد. کوروش در وصیت نامهای به فرزندش کمبوجیه چنین میگوید که نشان از خردمندی او دارد. ای کمبوجیه، بدان که عصای زرّین سلطنت را حفظ نمیکند، بلکه یاران صمیمی برای پادشاه بهترین و مطمئنترین تکیه گاه هستند، زیرا اگر صمیمیت و وفا ذاتی همهی آدمیان بود مانند سایر صفات و خصایل طبیعتاً مشهود بود و حال آن که هر فردی از افراد باید بکوشد تا یاران موافق و صمیمی و وفادار برای خویش فراهم سازد. اما یاران نیک با جور و ستم به دست نمیآیند بلکه به یاری اعمال نیک و رفتار پسندیده میتوان آنها را به دست آورد.
پس از کوروش پسر بزرگ وی به نام کمبوجیه زمام امور را به مدت 8 سال به دست گرفت. روایتهای تاریخی در مورد کمبوجیه بسیار مغشوش و گوناگون است، ولی آن چه مسلم و آشکار است تفاوتهای فاحش میان روش حکومتی کوروش و فرزندش میباشد. گرچه کوروش سفارشهای زیادی درباره وحدت خاندان هخامنشی به کمبوجیه کرده بود، اما هیچ کدام از آنها کارساز نبود و کمبوجیه با خودکامگی راه خود را ادامه داد. کمبوجیه به هنگام فتوحات در مصر با حادثهی بردیای دروغین روبرو شد. تحمل این شرایط برای کمبوجیه سخت بود و تصمیم گرفت که به سوی پارس حرکت کند. در طول مسیر برگشت روز به روز بر شدّت خشم او افزوده میشد. گویند که بیماری صرع و نداشتن فرزند پسر بر خشم و هراس او افزوده بود. وی در نیمهی راه سوریه به ایران هنگامی که مشغول سوهان کشیدن به تکه چوبی بود به دست خود زخمی به ماهیچهی رانش وارد کرد و در اثر همین جراحت بود که ده روز بعد در ژوئیه سال 522 ق.م زندگی را بدرود گفت. هرودوت در نوشتههای خود کمبوجیه را شاه دیوانه خوانده است. شاید ابتلا به بیماری صرع و نداشتن فرزند برای جانشینی زمینه ساز خشونتها و جنونهای مقطعی وی بوده باشد. در زمان وی نیز برخی زنان نقش اساسی در تحولات دربار داشتهاند و در چگونگی مرگ و ماجرای بردیای دروغین نظرات متفاوت ابراز شده است. به عنوان مثال در ماجرای بردیای دروغین روایت است که «نام اوتانس یا هوتانس Houtanes تنها به سبب ماجرای «اسمردیس» مغ که گفته شده در زمان هخامنشیان از راه دروغ و نیرنگ به جای پسر کوروش به پادشاهی نشست و هفت ماه تمام بر ایران زمین حکومت کرد در تاریخ به جا مانده است. اوتانس نخستین زنی بود که به شخصیت اسمردیس مغ شک برد و دروغین بودن شخصیت او را به دیگران خبر داد و سبب فروریختن حکومت او و به روی کار آمدن داریوش اول هخامنشی و طلوع دوباره در تاریخ سلسله هخامنشی شد.»[1]
پس از وقایع بردیای دروغین و مرگ کمبوجیه شوارای خاندان سلطنتی داریوش پسر ویشتاسب و نوهی آرشام هخامنشی را با پیش بینی و تمهیداتی به عنوان شاه پارس و ماد برگزیده شد. داریوش در دوران پادشاهی کوروش سرداری بود جوان و جنگجو که از جانب شاه سمت فرمانداری منطقهی پارس را بر عهده داشت. او در سفر جنگی کمبوجیه به مصر فرماندهی سپاه گارد جاویدان را بر عهده داشت. به هنگام حکومت شورشهایی ایران را فراگرفته بود که به دلیل پراکندگی توانست تمام آنها را سرکوب کند. بر اساس نوشتهی کتیبههایی که داریوش از خود به جای گذاشته است در زمان وی 19 جنگ صورت گرفته است و 9 شاه را به اسارت خود گرفته تا توانسته است بر کشور پهناور تسلط کامل پیدا کند. داریوش امپراتوری خود را به 20 ولایت یا استان که هر یک دارای یک ساتراپ بود تقسیم کرد. نظام مالیاتی داریوش برای اقوام گوناگون اگرچه متفاوت بود اما از نظم و استواری ویژهای برخوردار بود. وی دستور داد تا مالیاتها بر اساس نقره و طلا محاسبه و جمعآوری شود. این مالیاتها به طور سالیانه و توسط شهربانها محاسبه و جمعآوری میشدند در حالی که در زمان کوروش و کمبوجیه اقوام گوناگون تنها با دادن هدایایی به شاه موضوع مالیات سرانه خود را حل و برطرف میکردند. داریوش پس از یک دوره بیماری سی روزه در سال 486 ق.م درگذشت و جسد او دردل کوه رحمت در مکانی به نان نقش رستم در مرودشت فارس جای گرفت. ویل دورانت درباره تمدن هخامنشیان مینویسد: شاهنشاهی که داریوش تأسیس کرده بود یک قرن بیشتر نپایید. استخوان بندی مادی و معنوی پارس با شکستهای ماراتون و سالامیس و پلاته درهم شکست. به طور خلاصه باید گفت که کوروش و داریوش پارس را تأسیس کردند، خشایارشاه آن را به میراث برد و جانشینان وی آن را نابود ساختند.
بحث پیرامون جانشینی داریوش در زمان حیات وی نیز وجود داشت و بیشترین آنها میان دو پسر بزرگ داریوش یعنی آرتاباز از همسر اول و خشایارشاه که ارشد فرزندان آتوسا بود وجود داشت. سرانجام با نفوذ آتوسا که به عنوان ملکهی دربار بود جانشینی خشاریارشاه 35 ساله را فراهم ساخت. از سالهای آخر عمر خشایارشاه اطلاع زیادی در دست نیست و به نظر میرسد که در اواخر عمر را صرف عیش و نوش ساخت و از توطئهی درباریان غافل ماند. سرانجام در سال 465 ق.م توطئه درباریان به ثمر نشست و با تبانی اردوان با رئیس خواجه سرایان یعنی مهرداد منجر به قتل شاهنشاه در خوابگاهش گردید. با قتل خشایارشاه کشمکش میان صاحبان قدرت و پسران او شدت گرفت و سرانجام یکی از پسرانش به نام اردشیر به حکومت رسید. روایت است که اردشیر نیکخوترین و پاک نهادترین پادشاه بوده و به دلیل آن که دست راست او درازتر از دست چپش بود او را درازدست میگفتند. اردشیر در مملکتداری از پدرش تواناتر بود اما انحطاط امپراتوری بزرگ هخامنشی آغاز شده بود و دوران 41 یا 42 ساله سلطنت او نیز نتوانست از انحطاط آن جلوگیری کند. اردشیر پس از چهار دهه حکومت در سال 424 ق.م درگذشت و در همان روز نیز همسر وی به نام داماسپیا فوت کرد.
پس از اردشیر فرزندش خشایارشاه دوم که مادرش داماسپیا بود به حکومت رسید. اما مدت سلطنت وی بیش از 45 روز به درازا نکشید و به دست برادر ناتنیاش، سغدیان (سغدیانوس) با همدستی خواجه سرایی به نام فُرناک (فرناسیس) در خوابگاهش به قتل رسید و از میان برداشته شد و خود بر تخت سلطنت نشست. اما حکومت سغدیان نیز به درازا نکشید و پس از شش ماه به دست برادر دیگرش به نام اوخوس که والی باختر ایران بود کشته شد. اوخوس چون بر تخت سلطنت نشست خود را داریوش دوم خواند. یونانیها این داریوش را «نوتوس» یا حرامزاده مینامیدند چرا که وی از زن بابلی اردشیر که غیر عقدی به دنیا آمده بود. داریوش دوم حدود بیست سال حکومت کرد و خواهر خود پروشات (پریسا) را به همسری گرفت. داریوش و پروشات صاحب فرزندان زیادی شدند اما تنها چهار فرزند باقی ماند. نام این چهار تن عبارت بود از اردشیر، کوروش، اوستانِس و اوخاتر. بزرگترین آنها اردشیر یا ارشک بود اما در این میان پروشات علاقهی زیادی به کوروش کوچک داشت. برای همین بسیار تلاش کرد تا داریوش را متقاعد کند که کوروش را ولیعهد خود کند اما داریوش زیر بار نرفت و ارشک را به عنوان جانشین بعد از خود تعیین کرد. داریوش دوم کمتر به صفات جدش یعنی داریوش اول متّصف بود برای همین ایران را ضعیفتر از گذشته کرد و خود سرانجام در سال 404 ق.م پس از 20 سال سلطنت درگذشت و جسدش به نقش رستم انتقال یافت. اردشیر با همهی شرایط دشوار داخلی و خارجی که اقتدار هخامنشیان را هدف قرار داده بود تلاش کرد تا به امپراتوری هخامنشی انسجامی دوباره بخشد اما دسیسههای داخل دربار به سرکردگی پروشات به اوج خود رسیده بود. ولایتهای مختلف شاهنشاهی یکی پس از دیگری سر به شورش برداشتند. پس از مصر قسمتی از قبرس و سپس فینقیه و سوریه اعلام استقلال کردند. اردشیر دوم در طول حکومت خود به دلیل بدگمانی به اطرافیان خود از به ثمر نشستن بسیاری توطئهها جلوگیری کرد. یکی از توطئهها نقشهی قتل خودش بود که توسط ولیعهد و فرزند بزرگش یعنی داریوش طراحی شده بود. اردشیر با زیرکی آن را دریافت و ولیعهد خود را به قتل رساند. او فرزند دیگر خود یعنی وهوک (اُخس) را به ولیعهدی برگزید و در حالی که بیش از 45 سال حکومت کرده بود در حدود نود سالگی بدرود حیات گفت.
اووس (وهوک) پس از مرگ پدر در سال 358 ق.م به سلطنت رسید و خود را اردشیر سوم خواند. او برای تثبیت مقتدرانهی خود بر سلطنت پیش از آن که از کسی صدای مخالفتی بلند شود تمامی خویشان و برادرانش را قتل عام کرد و حتی به دختران دربار نیز رحم نکرد. دوران کوتاه سلطنت او به فرونشاندن شورشها گذشت. در سال 338 ق.م باگواس مصری که خواجهی حرمسرای اردشیر سوم بود و از بدرفتاری اردشیر با مصریها کدورت به دل گرفته بود و در صدد قتل اردشیر برآمد. باگواس فرصت را از دست نداد و در عملی پنهانی شاه را توسط پزشک مخصوص دربار مسموم و به قتل رساند. با مرگ اردشیر سوم دربار شاهنشاهی هخامنشی دچار آشفتگی شد و این فرصتی بود برای باگواس مصری تا تصمیم گیرنده اصلی دربار شاهی باشد. با این که فرزند بزرگتر اردشیر به قتل رسیده بود ارشک (آرسیس) پسر اردشیر سوم به دلیل کمی سن و آتوسا به همراه دو خواهرش از توطئهی باگواس جان سالم به در بردند. باگواس با نیّت آن که سایهی قدرتش بر تخت شاهی برقرار باشد ارشک را که نوجوانی بیش نبود به سلطنت رساند. سایر بزرگان دربار از قدرت یافتن باگواس ناراضی بودند بنابراین شاه جوان را از ماجرای قتل پدر آگاه کردند. ارشک که کینهی باگواس را به دل گرفته بود در صدد برآمد تا باگواس را از میان بردارد اما باگواس پیش دستی کرد و پادشاه جوان را مسموم و خانوادهاش را از بین برد. دیودور سیسلی درباره توطئههای باگواس مینویسد که او همچنین برادران شاه بزرگ را که هنوز بسیار جوان بودند هلاک کرد تا مرد جوان در عزلت و تنهایی خویش پیش از پیش تحت اطاعت وی باشد. اما جوانک از این کارهایی که بر خلاف قوانین صورت گرفته بودند، میهراسید. باگواس پیش دستی کرده و او آرسس را با فرزندانش پس از 2 سال پادشاهی به قتل رسانید.
در اثر توطئهها و قتلهای پیش آمده و دسیسههای باگواس خواجه تقریباً از دودمان هخامنشی کسی که لیاقت شاهی داشته باشد باقی نمانده بود. برای همین در سال 336 ق.م شخصی به نام کودومان که فرزند آرشام (نوه داریوش دوم) و دختر اردشیر دوم بود و پیش از این شجاعتهایی از خود نشان داده بود انتخاب و به پادشاهی رسید. دارا یا داریوش سوم به هنگام جلوس بر تخت شاهی چهل و پنج سال داشت. داریوش از دسیسههای باگواس در هراس بود و برای همین جانب احتیاط را رها نکرد. پس از مدتی او از طرح وزیر اعظم برای حذف شاه آگاه شد و لذا با همان روش خودش که مخالفین را مسموم میکرد باگواس را وادار کرد که زهری را که برای کشتن داریوش آماده کرده بود، بیاشامد و بدین ترتیب باگواس خواجه از میان برداشته شد. داریوش سوم نسبت به قدرت گرفتن اسکندر در یونان عکسالعمل مناسب انجام نداد و او توانست با بالندگی افکار مادرش و ارسطو با لیاقت و شایستگی خود حکومت هخامنشایان را پایان دهد.[2]
[1] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد اول، ص 298
[2] - این مطالب بر اساس صفحات 97 تا 148 کتاب تاریخ مستند ایران از اسلام تا یورش مغولان، میر حسن ولوی، نشر ماهریس، 1398، تنظیم شده است.
3- آینه عیبنما، نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 32
«ماندان Mandan دختر آسیتیاگ فرمانروای قدرتمند ماد، همسر کامبیز = کمبوجیهی پارسی و مادر کوروش شهریار بزرگ هخامنشی از زنان بزرگ تاریخ است. بنا بر روایتهایی که بیشتر داستانی مینماید تا تاریخی، در هنگامی که ماندان باردار بود پدرش که موقعیت خود را در خطر میدید شبی در خواب دید که از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگهایش تمامی آسیا را فرا گرفت و هنگامی که معبّران آن خواب را برای او تعبیر کردند چنان به وحشت درونیاش افزوده شد که از دخترش که باردار بود، خواست تا به دیدار او بیاید و هنگامی که ماندان به همدان آمد او را آن قدر زیر نظر گرفت تا سرانجام بارش را به زمین گذاشت و پسری به دنیا آورد. شاه پس از رایزنی با بزرگان بر آن شد تا آن پسر را از میان بردارد و او را به این منظور به یکی از نزدیکانش به نام هارپاگ سپرد. اما هارپاگ که نمیخواست دستش به خون آن پسر بی گناه آلوده شود نوزاد را به چوپانی به نام میترادات سپرد و چوپان نیز به خواست همسرش او را به جای پسر مردهی خود به فرزندی پذیرفت. اما داستان به همین جا پایان نیافت و هنگامی که آن پسر که کوروش نام گرفته بود به ده سالگی رسیده بود در گذارهی حوادثی با پدر بزرگش آستیاگ روبرو شد و چنان با جسارت و رشادت خود توجه او را جلب کرد که آستیاگ درباره او به تحقیق پرداخت. سرانجام راز نهفته آشکار شد و آستیاگ که پیوسته از کاری که کرده بود در عذاب بود او را به ماندان که سالها در فراق پسرش رنج کشیده بود، سپرد و از آن پس کوروش در دربار پدرش کمبوجیه که فرمانروای پارس و از دست نشاندگان ماد بود رشد کرد و زیر نظر مادرش که شهزاده بانویی فرهنگ شده و با وقار بود بالنده شد و از توجهات دقیق این مادر بود که کوروش سرانجام تمامی آسیا را زیر سلطه خود گرفت و زمام فرمانروایی جهان آن زمان را در دست گرفت.»[1]
[1] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد دوم، ص 1678
2- آینه عیبنما، نقش زنان دربا در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 37
همان گونه که اشاره شد اطلاعات ما درباره مادها بسیار کم است و تنها بر مبنای حدس و گمان و یا کتیبههای به جای مانده از دوران هخامنشیان و آشوریان قادر به کسب اطلاعاتی میباشیم. بر این اساس آگاهی از موقعیت زنان در این مقطع از تاریخ ناچیز است و خانم بنفشه حجازی درباره سیمای ظاهر و پوشش زنان ماد مینویسد: «چنان چه از نقش برجسته آشوری نینوا هویدا است زنان مادی (هرچند که در شرایط جنگی و کوچ دیده میشوند.) موهای بلند داشتهاند و اگر تنوع آرایش مو هم وجود داشته است از دید نقش نگار و مردم آن زمان، هیئت کلی زنان مادی به این صورت بوده است. موها بدون چین و شکن و بدون چتری بوده که به طور یکدست به عقب و پشت گوش شانه میشده است. زنان مادی هیچ گونه پوششی برای سر نداشتهاند. لباسها از تنوع مدل برخوردار نبوده و جامهی معمول آنان دو تکّه بوده که تکهی رویی در دو طرف بغل پا «دالبر» داشته، به طوری که لباس زیرین هویدا میشده است. زنان در مقایسه با مردان فاقد پای افزار و کفش بودهاند که شاید به علت عدم نیاز به کفش به جهت نوع کار و محل اشتغال به کار بوده است. در این نقش، مسؤولیت حمل آذوقه و مایحتاج را زنان به عهده دارند. (شاید به علت بسته بودن دست مردان) و حمل آذوقه در طول کوچ پر مشقت حاکی از نیروی جسمانی و استقامت روانی زنان مادی است. در این نقش از نظر وجود ارتباطات عاطفی به تصویر طبیعی همراهی مادر و فرزند نیز میتوان دقت کرد. پسس از اتحاد قبایل ماد و استقرار آنها و اوج یافتن قدرت مرکزی و ساخت پایتخت و تجمع ثروت وضعیت ظاهر و پوشش و تجملات مادها به صورتی درآمد که ویل دورانت در کتاب خود درباره اواخر دورهی پادشاهی مادیها مینویسد ثروت به اندازهای ناگهانی به چنگ ایشان افتاده بود که فرصت بهرهبرداری از آن را نداشتند. مردم طبقات بالای اجتماع بندهی مُد و زندگی تجملی شده بودند. مردانشان شلوار قلابدوزی شده میپوشیدند و زنان، خود را با غازه (سرخاب) و جواهر میآراستند، حتی زین و برگ اسبان را با طلا زینت میدادند.»[1]
[1] - زن به ظن تاریخ، جایگاه زن در ایران باستان، بنفشه حجازی (فراهانی)، نشر شهر آشوب، 1370، ص 71
2- آینه عیبنما، نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 36
قرنها پیش از میلاد مسیح غرب فلات ایران محل زندگی مردمانی بود که در کتیبههای پادشاهان آشور از آنها با نام آمادای یا ماد که در ابتدا باجگذار آشوریها بودند، یاد شده است. مادها از اقوام ایرانی تبار آریایی و هند و اروپایی به شمار میرفتند. معلوم نیست که آنها از چه زمانی سرزمین ماد را مسکون خویش ساختند و نخستین بار به آن جا گام نهادند. داریوش یکم در کتیبهای که در شوش ثبت است از مادها یاد کرده و آنها را زرگر و آراینده دانسته است و میگوید: مردان زرگری که طلا کاری میکردند. آنها مادیان و مصریان بودند. مردانی که چوب نجاری میکردند، آنها ساردیان و مصریان بودند. مردانی که آجر میپختند، آنها بابلیان بودند مردانی که دیوار را تزیین میدادند، آنها مادیان و مصریان بودند.
از تاریخ مادها نوشته یا اسناد روشنی در دست نیست، اما نام مادها برای اولین بار در سنگ نوشتههای آشوری و هخامنشی آمده است. با پیشینهی تمدنی یاد شده بود که در اواخر قرن هشتم پیش از میلاد مادها در غرب و شمال غربی ایران گرد هم آمدند و رفته رفته دولت سرزمین خود را تشکیل دادند. در کتیبههای آشوری قرن نهم قبل از میلاد از مردم ناحیه «ارسوا یا پارسوماش» سخن به میان آمده است (حدود مسجد سلیمان کنونی). بر همین اساس برخی پژوهشگران معتقدند که ساکنین پارسوا اقوام پارسی بودند که از شمال غرب به جنوب ایران کوچ کردند. بر اساس یافتهها میتوان گفت که اقوام پارس، پارسوا و پارت در کنارههای خاک ماد قرار داشتند یعنی نسبت به سرزمین ماد، پارسها در جنوب، پارسواها در جنوب غربی دریاچهی ارومیه و پارتها در شرق قرار داشتند. ماد بزرگ یا ماد سفلی شامل نواحی مرکزی و غربی ایران یعنی همدان، ری و اصفهان تا حدود کردستان و کوههای زاگرس بود و ماد کوچک یا ماد خرد، آذربایجان کنونی و پیرامون آن را در بر میگرفت. به عبارت دیگر سرزمین مادها از شمال به رود ارس و از شرق به دریای خزر و از غرب به کوههای زاگرس و از جنوب به کویر فلات مرکزی ایران محدود میشد. ماد بزرگ پایتخت آن اکباتان بود. آشوریها بیش از 500 سال بر بخشهای بزرگی از آسیا حکومت کرده و مادها نیز با حاکمان محلی تحت سیطرهی آنها قرار داشتند. مادها همواره از سوی آشوریان مورد حمله قرار میگرفتند و آنان را به اسارت و بردگی میبردند. آنان از سال 722 ق.م دریافتند که باید قدرت و رهبری واحدی داشته باشند تا در برابر یورش بیگانگان پایداری کنند. پس به فکر اتحاد قبایل ماد و حتی جلب نظر قبایل دیگر افتادند. در اطراف و همسایگی آنها قدرتهای بزرگ دیگری چون بابل و اورارتو میزیستند که آنها نیز از آشوریها آسیبهای فراوان خورده بودند. بنابراین اتحاد شکل گرفت و در پی آن کشمکشها آغاز گردید و سرانجام در سال 701 ق.م دیاکو از سوی مردم به عنوان حاکم و قاضی برگزیده شد، ولی همبستگی آنان توسط آشوریان به سختی سرکوب شد. حکومت محلی دیاکو توسط فرزندش فرورتیش و سپس هووخشتره ادامه یافت و به آشوریان و سکاها باج میپرداختند. هووخشتره در سال 612 ق.م با کمک بابلیان شهر نینوا را آزاد ساختند و به این ترتیب حکومت آشوریان از بین رفت.
مادها اولین مردمانی بودند که از اطاعت آشوریها که چندین قرن در آسیا فرمان رانده بودند سر پیچیدند و پس از فروپاشی آشور، ارمنستان و بخشی از آسیای صغیر را نیز تسخیر کردند. ذخایر و غنایم به دست آمده میان مادها و بابلیها تقسیم شد و با ازدواجی میان دو پادشاه وحدت قبیلهای را قوت بیشتری بخشید. هووَخشترَه سال 612 ق.م با قدرت و شوکت وارد پایتختش یعنی هگمتانه شد. در حقیقت هووخشتره را باید بنیانگذر حکومتها دانست که زمینه را برای سلسلهی بزرگ هخامنشیان فراهم ساخت. پس از درگذشت هووخشتره پسرش آستیاگ در سال 584 ق.م جانشین او شد. او روزگارش را به تجملات و بلهوسی میگذراند و توجهای به نارضایتی مردم نداشت. او در فکر تصرف بابل بود که در جریان شورش پارسها به رهبری کوروش قرار گرفت که سرانجام شکست خورد.
پیکار مادها به رهبری آستیاگ و شورشیها به رهبری کوروش حدود سه سال به درازا کشید تا سرانجام در سال 550 ق .م سران سپاه آستیاگ به ویژه هارپاگ که از وی ناراضی و مکدّر بودند، نه تنها در مقابله با پارسها مقاومت جدّی از خود نشان ندادند بلکه به شاه خود پشت کرده و رو به سوی کوروش آوردند. کوروش پایتخت مادها یعنی اکباتان را تسخیر کرد و تمام ثروتهای آن را تصرف کرد و کلیهی غنایم را به مرکز خود یعنی انشان منتقل نمود. بدین ترتیب پروندهی اولین شاهان مستقل ماد که هم اولین امپراتوری ایرانی را بنیاد نهاده بودند و بیش از یک قرن و نیم بر فلات ایران حکومت رانده بودند، بسته شد.
فرهنگ مادها متأثر از تمدن اورارتو و عیلامیها بود. گفته میشود که زبان و دین و فرهنگ مردمان ماد به پارسها نزدیکتر بود یعنی تفاوتهای بین ساختار فرهنگی مادها و پارسها به قدری اندک بود که مورخین یونانی تا حدود یک قرن پس از سقوط مادها و برآمدن هخامنشیان حکومت ایران را «مدی» مینامیدند و حتی جنگیهای بین ایران و یونان را به نام جنگهای مدی نامیدهاند. البته دولت مادها فرصتی پیدا نکرد که بتواند در بنای مدنیت سهم بزرگی داشته باشد و تنها کاری که کرد آن بود که راه را برای فرهنگ و تمدن پارس باز و هموار ساخت. قانون اخلاقی پارسها و نیز مذهب زردشتی ایشان و اعتقاد به اهورامزدا و اهریمن و سازمان پدرشاهی یا تسلط پدر در خانواده و تعدد زوجات آنها همه ریشهی مادی دارد. مهمترین حاکمان مادها از دوران استقرار و زمامداری که از حدود 700 تا 550 پیش از میلاد میباشد به این ترتیب بوده است. 1- دیاکو از 701 تا 655 پیش از میلاد 2- فرورتیش از 655 تا 633 پیش از میلاد 3- هووخشتره از 633 تا 584 پیش از میلاد 4- آستیاگ از584 تا 550 پیش از میلاد.»[1]
[1] - تاریخ مستند ایران باستان، میر حسن ولوی، تهران نشر ماهریس، 1397، برگرفته از صفحات 45 تا 61
2- آینه عیبنما، نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 35