پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

مقدمه یا پیشگفتار کتاب نگاهی به دوران قاجاریه

پیش ‌گفتار

 

 

قضاوت در مورد هر یک از سلسله‌های تاریخی تا حدّی مشکل به نظر می‌رسد و منابع تاریخی نیز به عنوان سند نمی‌تواند یک سری مطالب بی چون و چرا باشد زیرا مطالبی که موجود می‌باشد گاه با اظهارات و توضیحات و اعمال نظرات و همچنین آمیخته با دیدگاه‌های فردی توأم شده و به ثبت رسیده است. به همین دلیل افراد محقّق و دل‌سوز هم قادر نبوده‌اند که با اندوخته و تجربیات واقعی دیگران آشنا شده و از تکرار تاریخ مصون بمانند و از نواقص و کاستی‌ها تجربه بیندوزند.

کشور ایران در مسیر تاریخ کهن خود فراز و نشیب‌های فراوانی را پشت سر گذرانده و رهگذران بی‌شماری را نظاره کرده است و ای‌کاش بعضی از سلسله‌ها چون قاجاریه که خود را ایرانی نیز می‌دانستند بر این سرزمین تسلّط نمی‌یافته و دل هر ایرانی را به درد نمی‌آوردند زیرا تلخ‌ترین حوادث زندگی را به نحوی می‌توان توجیه کرد ولی خیانت‌های گسترده‌ی این خاندان را هرگز نمی‌توان فراموش کرد. درست است که آقامحمّدخان، بانی یک کشور یک پارچه بعد از دوران صفویه شده بود ولی جانشینان او چیزی جز بد‌بختی به ارمغان نیاورده‌اند و اگر ایران به صورت یک کشور مستعمره درآمده بود شاید در وضعیتی بهتر قرار می‌داشت.

انسان موقعی که شرح حال و وضعیت اجتماعی این دوره را مطالعه می‌کند. احساس کسل کننده و قوانین بدوی را آن هم در این عصر برایش تداعی می‌سازند زیرا از نظر اجتماعی و وضع طبقات، خصوصاً دهقان‌ها، هیچ تفاوتی با قرن‌ها قبل مشاهده نمی‌شود و تنها چیزی که رواج داشته، این است که افراد شاخص و دربار قاجار سعی می‌کرده‌اند. با بی‌شرمی‌تمام خود را وابسته به انگلیس یا روسیه نشان داده و در ضمن با دخالت متملّقان خود را به شاه نزدیک کرده تا موقعیت خود را حفظ کنند. به عنوان مثال: شما هرگز قادر نخواهید بود. محسناتی از حکومت یک قرن و اندی آن‌ها و خصوصاً از طرف این پادشاهان دل‌سوز را پیدا کنید. کدام سلسله را می‌توان یافت که این قدر به مأوا و موطن خود بی توجّه بوده باشد. در تاریک ترین ادوار نیز کشور ایران که از حکومت‌های محلّی کوچک و پراکنده تشکیل شده ‌بود. حد اقل از محدوده‌ی خود با چنگ و دندان محافظت می‌کرده‌اند. درست است که ظلم و استبداد، ستون اصلی و پیکره هرم اجتماعی و قدرت همه‌ی آن حکومت‌ها را تشکیل داده بود ولی در این جا صحبت از خیانت است و می‌بینیم که مردم از خائنان تاریخ خود چگونه یاد می‌کنند که حتّی دیگر از استفاده اسامی‌مشابه آن‌ها نیز امتناع می‌ورزند زیرا خیانت را بدتر از جنایت می‌دانند.

سلسله‌ی قاجاریه از ذی قعده 1209 تا12 ربیع الثانی1344(نهم آبان1304 ش) که سلطان احمدشاه آخرین پادشاه قاجارخلع شد. به حساب سال‌های قمری 134 سال و 4 ماه و چند روز(به روایتی 133 سال و ده ماه) در ایران پادشاهی کرده و در این مدّت بیش از یک سوم سرزمین‌های ایران را از دست داده‌اند. حکومت قاجار ابتدا با قدرت شمشیر آقامحمّدخان شروع و با خرابی ایران به واسطه اعطای امتیازات و گرفتن وام‌ها و در نهایت با فساد عمیق درباری به آخر رسید. انسان در مورد عمل‌کرد این سلسله چیزی جز تأسّف ندارد که بیان کند زیرا حد اقل کسانی قابل ستایش می‌باشند که لااقل خدماتی کوچک، جهت منافع ملّی و عام‌المنفعه انجام داده باشند. خصوصاً وضع شاهان آخری قاجار، آن قدر وخیم است که دیگر نباید ایرادی به قرارداده ای گلستان و ترکمن‌چای گرفت. اگر حوادث روزگار و رقابت دو استعمارگر اصلی نمی‌بود و پادشاه وقت از همان اجانب واهمه نمی‌داشت. تمام ایران را به شکل‌های مختلف چون امتیازات واخذ وام‌ها و... برای خوش‌گذرانی خود و اطرافیان تقدیم آن‌ها می‌کرد و چیزی برای وارثان باقی نمی‌گذاشت واقعاً دوره قاجار را می‌توان یک دوره ورشکسته اخلاقی و اقتصادی ایران خواند. به کدام یک از آنان می‌توان افتخار کرده و به نیکی یاد کرد. باز هم به آقامحمّدخان اگر جنایت کار بود. حد اقل خیانت‌کار نبود. چون آثار جنایت را گذشت زمان تحت تأثیر خود قرار خواهد داد ولی خیانت است که هیچ گاه آثار آن محو نخواهد شد. پادشاهان قاجارکدام یک از چهره‌های خدوم مملکت را تحمّل کرده‌اند؟ تمام آنان را به عناوین مختلف از سر راه برداشته و سپس به تحریف حقایق پرداخته‌اند تا دیگر کسی از کار‌های آن‌ها سر در نیاورد. با شرح حال و افعال نکبت بار و خجالت‌آوری که از آن‌ها باقی مانده در تصّور یک انسان معمولی نیز نگنجد که مرتکب این اعمال گردد. آن هم در قرنی که اگر با تاریخ اروپا مقایسه کنیم حوادثی را می‌توان مشاهده کرد که با خواندن آن‌ها چنین احساس می‌شود که مربوط به هزاران سال قبل است و آیا این گونه تکرار تاریخ واقعاً ننگ نمی‌باشد؟ نباید توجیه کرد که موقعیت آن زمان چه بوده است؟ مگر از زمان ناصری ارتباطات و قدرت مقایسه با دیگران نبوده است؟ و یا امیرکبیر در مدّتی کوتاه قدم‌های قابل تقدیر بر نداشته‌امست؟ به همین دلیل است که هنگام مطالعه چون محتوای آن‌ها با فطرت انسان سازگاری ندارد. بوی کهنگی و فترت مشام‌ها را می‌آزارد و خواننده از تاریخ گریزان می‌گردد. این پادشاهان و اعلی‌حضرت های منوّرالفکر و غیره متوجّه نمی‌شدند و یا نمی‌خواسته‌اند و یا اصلاً وطن فروش به دنیا آمده و یا اجنبی زاده بوده‌اند که به جبر بر این مرز و بوم، تسلّط یافته و هیچ دل‌سوزی در نگه‌داری آن نداشته‌اند و هیچ عبرتی از گذشته که هیچ، حد اقل از بر خوردهای رو در رو یا از مسافرت‌های فرنگ نیز نمی‌گرفته‌اند؟ به عنوان مثال: ناظم‌الاسلام کرمانی در پاورقی صفحه 22 تاریخ بیداری ایرانیان می‌نویسد:

«زمانی سردار نصرت، میرزا حسین خان کرمانی، قنسول روس را ضیافت کرده‌ بود. در مجلس ضیافت، اسباب سیگار و شمعچه انگلیسی گذارده بود. قنسول، سیگار و کبریت خود را آتش می‌زده‌ است. میزبان می‌گوید: با این سیگار اعلی و شمعچه‌ی معطّر، چرا کبریت بدبو را آتش می‌زنید؟ قنسول در جواب می‌گوید: این کبریت را که آتش می‌زنم کبریت مملکت خودم است ولکن آن شمعچه از مملکت انگلیس است. در آتش زدن آن خدمتی است به انگلیس و در آتش زدن کبریت خود، خدمتی است به وطن خود لکن افسوس که بزرگان و شاهزادگان وطن ما افتخار می‌کنند به استعمال امتعه‌ی‌دیگران. »

علّت اصلی این مشکلات را باید ناشی از قدرت بلامنازع رأس هرم به پایین دانست که مروّج و مبلغّ این افکار به اطرافیان و بقیّه مردم بوده‌اند. کافی است نگاهی کوتاه به گذشته تاریخ خود و یا دیگران بنمائیم که شاهان آن چه را مورد علاقه‌یشان بوده رشد و نموّ داده‌اند و جالب این جاست که پادشاهان قاجار فقط به منافع خود توجّه داشته و ارزش افراد نیز با فراهم‌آوری وسایل خوش‌گذرانی آن‌ها سنجیده می‌شده است. در اواخر دوره‌ی ناصری جهت تهیّه منابع مالی این رؤیاها کار عمده‌ی هیأت حاکمه منحصر به اعطای امتیازات و فروش منابع حیاتی کشور به اجانب شده بود و سپس این رفتار ذلّت‌بار به حدّی توسعه یافتکه مظفّرالدّین‌شاه یعنی شخص اوّل مملکت، از ترس روس و انگلیس که در اخذ امتیازات رقیب هم بودند. متوسّل به این ترفند می‌شود که ابتدا امتیاز را به بعضی اشخاص داده و بعد به انگلیسی‌ها می‌داد تا بدین وسیله بهانه‌ای به دست روس‌ها نیفتد. از این گونه رفتارهاست که می‌توان رفتار افراد دل‌سوز و عاشقان وطن را بهتر شناخت و با عمق وجود با آن‌ها احساس همدردی و ارادت کرد. تمام مورخیّن داخلی و خارجی یکی دیگر از موارد بد‌بختی ایران را ابتلای رجال به مرض رشوه‌خواری می‌دانند و باید عامل اصلی این مرض نکبت‌بار را نیز حاکمانی چون فتح‌علی‌شاه و ناصرالدین شاه دانست که از دیگران گلایه می‌کردند که چرا فلان رشوه‌ی داده شده را برای انجام فلان خدمت به خود او نداده‌اند و شاید در جواب این چراها مصداق این بیت سعدی نهفته باشد.

اگر ز باغ رعیّت ملک خورد سیبی         بر آورند غلامان او درخت از بیخ

و امّا صفت ممتاز دیگر این سلاطین، مزایده و دست به دست شدن شغل‌ها و مناصب و القاب بوده که در مقابل پول بیشتر به آنی پست‌ها متزلزل و آرزوها بر باد می‌رفته‌ است.

چنان‌که از روایات تاریخی برمی‌آید قجرها افرادی وطن‌پرست بوده و در حمایت شاهانی چون صفوی علیه دشمنان مبارزاتی داشته‌اند و از این که چرا نمودار حکومت آن‌ها بعد از تأسیس، سیر نزولی را می‌پیماید. باید علّت آن را در فساد اجتماعی و درباری آنان پس از رسیدن به قدرت جست‌وجو کرد زیرا همواره در اثبات آن بوده‌اند که در گستردگی حرمسرا و عیّاشی از دیگران بر‌تری داشته باشند و ای‌کاش به قدر ناچیزی از این جدیّت و وتلاش و قوانین حرم‌سراها را در امور مملکت هم به کار می‌بردند. زمانی که ارکان حکومت این گونه سست باشد. نتیجه قابل پیش‌بینی خواهد بود و به درستی محمّدجعفرخورموجی در صفحه 315 حقایق‌الاخبار ناصری می‌نویسد:

«حیات یک کشور به این سه عنصر وابسته است که قاجار از آن بی‌بهره بوده‌اند:

سه چیز هست کز او مملکت شود معمور

وزان سه آیه رحمت کند ز غیب ظهور

نخست یاری یزدان دویم عنایت شاه

سیّم کفایت حکّام در نظام امور

از این سه، مملکت از مهلکت بود ایمن

بدان صفت که قصور چنان ز ننگ قصور»[1]

از این که چرا مطالب به صورت نقلی جمع‌آوری گردیده باید گفت در زمان شغلی در تفهیم مطالب این نقیصه را احساس می‌کردم و بدون آن‌ها در انتقال مطالب کم‌بودی برای هر دو طرف احساس می‌شد و در ضمن نباید اعتقاد صرف بر این باشد که هر تاریخ نقلی بی‌فایده و از ارزش کم‌تری برخوردار می‌باشد زیرا بر اساس همین روایت‌ها است که تاریخ تحلیلی شکل می‌گیرد و از آن گذشته افراد این مملکت حقّ دارند که بدانند چه اشخاص و با چه خصوصیّاتی بر آن‌ها حکومت کرده و سرنوشتشان در دست چه کسانی بوده است و بر خلاف اعتقادات ذهنی آن‌ها نیز تاری جدا بافته از مردم نبوده‌اند و با نقل این عمل‌کردهاست که می‌توانند به کُنه عقاید و به عمق افکار و نیّت‌های آن‌ها پی ببرند تا دیگر توجیهات بی‌دلیل کارآیی و تأثیر خود را نداشته باشد و همچنین بتوان به عمق گفتار متملّقان پی برد که چگونه بدون شایستگی از شجاعت و فراست و کیاست و عدل و داد و مردم دوستی ایشان سخن رانده‌اند و چرا بعضی از شعرای درباری چون قاآنی، فردی مانند فتح‌علی‌شاه را در بالاترین صفات ستوده و چه و چه لقب داده‌اند و بدانند که با این مردم بد‌بخت چه کرده و بازیچه‌ی خود قرار داده بودند و استعمارگران از این آب گل‌آلود، چه سودها برده‌اند. احتمالاً بازماندگان آن اقشار از شیوه‌ی رُک‌گویی ناراحت بشوند ولی باید قدری در خود فرو رفته و با هم از حقایق مستند ابا نداشته باشیم و به خود بقبولانیم که:

آینه چون نقش تو بنمود راست

خود شکن آیینه شکستن خطاست[2]

از این که می‌گویند. مرگ فقرا و ننگ اغنیا در تاریخ صدا ندارد. این حرف نمی‌تواند جنبه‌ی همیشگی داشته باشد و با گذشت زمان و انتشار اطّلاعات جدید اعتبار خود را از دست خواهد داد و متوجّه باشیم که اگرننگ اغنیا با تلاش عدّه‌ای رسوا شد و صدایش درآمد آن وقت است که دیگر این صدا، بسیار رسا و خاموش ناشدنی خواهد بود و قبول کنیم که هیچ ‌گاه با رنگ و لعاب ها و تحریفات، حقیقتی از بین نخواهد رفت و از نفرین آیندگان بی نصیب نخواهند بود.

در مورد این که چرا مطالب به صورت قطعاتی کوتاه بیان شده باید گفت که هدف آن بوده که با زمان کم‌تر، لُب و اصل سخن انتقال یابد و اگر به صورت رمان و یا داستان‌سرایی می‌بود. احتمال آن می‌رفت یک کلاغ چهل کلاغ شود و دچار تفسیرات و برداشته‌امی گوناگون گردد و نتواند از انحراف و افکار گزینشی مصون بماند و وسیله‌ای برای توجیه واقعیت‌ها نگردد. -ان‌شاءالله- این مجموعه بتواند مرجعی قابل قبول برای پویندگان قرارگیرد و توانسته باشم با همه‌ی کاستی‌ها، قدمی‌هر چند کوچک برداشته و پیام خود را با به تصویرکشیدن درون حاکمان وقت ارائه کرده باشم زیرا معتقدم که تاریخ می‌تواند آینه و عبرت آیندگان باشد.

گرنگیری عبرت از تاریخ ای مرد حکیم

چیست سود از این همه تکرار و این نشخوارها[3]

 

علی جلال‌پور - اسفند 1392


 



[1] قصیده‌ی شماره‌ی ۱۸۰ - در ستایش مدح خسروخان خواجه حکمران اصفهان از قاآنی(ویراستار)

[2] مخزن‌الاسرار نظامی(ویراستار)

[3] شعر از استاد باستانی پاریزی است که در مرداد ۱۳۳۲ سروده است(ویراستار)

مقدمه یا پیشگفتار کتاب نگاهی به دوران افشاریه و زندیه

پیش‌گفتار

 

هیچ کشوری را نمی‌توان یافت که در مسیر تاریخی خود دچار پیروزی و یا شکست نشده باشد، تا چه رسد به ایرانی که در چهار راه حوادث قرار گرفته و همیشه مورد توجّه و تهاجم دشمنان بوده است. زمانی که سلسله‌ی صفوی پس از یورش‌های ویرانگر تیمور و از میان دوران فترت و خاموشی سر برآورد، حاکمان آن توانستند با استفاده از خواسته و نیازهای مردم دولتی را پایه‌گذاری کنند که در حدود دو قرن و نیم  (1148- 907ه. ق) تداوم یابد. حکومتی که نوادگان شیخ صفی تأسیس کردند در ابتدا تقریباً هم‌طراز دولت غربیان بود، ولی با پیشرفت‌های سریع و تحوّلی که در سیستم تمدّن غرب پدید آمد آن‌ها توانستند از مرحله قرون وسطی عبور کرده و با سیاست ماکیاولی خود بازوهای اختاپوسی را در اقصی نقاط جهان بیاویزند. در این ایّام صفویان گاه به مقابله و گاه با مدارا و ایجاد روابط گسترده با غربیان اقدام نموده‌اند. سر دودمان این سلسله در حقیقت شاه اسماعیل اوّل است که با تکیه بر مریدان و پشتوانه‌ی فرهنگی که گذشتگان او فراهم کرده بودند وی به قدرتی دست یافت که توانست ادامه فرمانروایی خاندان خود را برای مدتی طولانی تضمین سازد و جانشینانش از قِبل آن استفاده ببرند. یکی از پادشاهان برجسته صفویان شاه عبّاس اوّل می‌باشد که در زمان او نام این سلسله در اوج اعتبار قرار گرفت، ولی دیری نپائید که خود را ابدی پنداشت و با سیاست‌های غلط و کشتار افراد ذکور و لایق، خاندان سلطنتی را به سراشیبی سوق داد. از این به بعد است که ما شاهد حضور پادشاهانی بی‌کفایت و پرورش‌یافته‌ی محیط حرمسراها و اطرافیان فاسدشان می‌باشیم و به همین علت اداره‌ی حکومت در دست افراد نالایق و زنان حرمسرایی قرار می‌گیرد که همواره توسعه و فعالیّت بر امور حرمسرا و عیّاشی و دسیسه ‌بازی را بر منافع ملی و کشوری ترجیح داده‌اند. در این ایّام کمتر پادشاهی را می‌توان یافت که به مرگ طبیعی فوت کرده و جسد آنان را از حرم بیرون نیاورده باشند. شاه سلطان حسین نیز ثمره و نتیجه‌ی همان سیاست‌های غلط و فرزند شاه سلیمان فاسد می‌باشد که برای ادامه این روند درباری از محاسن و مزایای حسین‌میرزا سخن‌ها می‌گوید، بنابراین شاه سلطان حسین را نباید تنها عامل اصلی سقوط دولت صفویان قلمداد کرد، زیرا وی نیز صاحب حکومتی شده بود که با ظاهر زیبای خود، موریانه‌ها چیزی از آن تابلو خوش آب و رنگ باقی نگذاشته بودند. شاه سلطان حسین را باید بدبخت‌ترین پادشاه صفوی دانست که علاوه بر بی‌لیاقتی و بی‌کفایتی شاهد از عرش به فرش رفتن و کشتار خانواده‌اش توسط افاغنه می‌باشد. در چنین شرایطی است که دولتمردان صفوی از منافع ملی و علّت نارضایتی‌ها غافل شدند و زمینه را برای شورش‌ و قیام‌ها به خصوص در ولایت کرمان و بلوچستان و در نهایت موقعیّت را برای ابراز وجود محمود افغان فراهم آوردند و به طور مسلّم باید گفت که اگر محمود افغان متوسّل بدین کار نمی‌شد به زودی محمودهای دیگر عرض اندام می‌کردند. اوضاع سیاسی و حکومتی ایران در اواخر دوره صفویه و استقرار افاغنه یکی از تلخ‌ترین دوران تاریخ ایران می‌باشد و در طی هفت سال تسلط افاغنه میلیون‌ها نفر کشته و آواره شدند.

حمله محمود افغان در ابتدا جنبه‌ی تاخت و تاز داشت و هیچ گاه غلبه بر اصفهان در تصوّرش نیز نمی‌گنجید و حاکمان صفوی باید پاسخگوی این پرسش تاریخی باشند که علّت حمایت بلوچ‌ها و یا اقلیّت‌های مذهبی کرمان از محمود افغان چه بوده است؟ بعد از سقوط دولت صفویه یکپارچگی و وحدت ایران از بین رفت و در هر قسمتی از کشور افرادی رهبری قیام‌ها و شورش‌ها را در دست گرفتند و هر حکمرانی خود را لایق‌تر از دیگری می‌پنداشت. این موقعیّتِ آشفته فرصت مناسبی را برای اهداف درازمدّت کشورهای روسیه و عثمانی فراهم ساخت و به تبَع آن قسمت‌های وسیعی از شمال و شمال غربی و غرب ایران را به تصرّف خود درآوردند. در این ایّام تنها فردی که به دنبال احیاء و اعتبار از دست رفته صفویان تلاش می‌کرد همان طهماسب میرزای نالایق می‌باشد که آن هم در محدوده‌ی کوچکی از نواحی مرکزی ایران امکان تحرّک یافته بود. در این زمان طهماسب‌میرزا به دلیل آن که خود وی دست‌پرورده درباریان فاسد و زنان حرمسرا بود و همچنین تعدادی از همین جماعت وی را همراهی می‌کردند چنان ضعیف و مستأصل شده بود که برای رهایی خود متوسّل به اعطای امتیازات بسیار به روس‌ها و عثمانی‌ها می‌شود که وی را حداقل به رسمیت شناخته و از وی حمایت کنند، هرچند که آن دو کشور بدون رضایت طهماسب در مورد تصرّف ایران از قبل به توافق رسیده بودند. سرانجام طهماسب در اثر شکست از اشرف افغان به نواحی شمال کشور عقب نشینی کرده و در آن جا با مراوده و حمایت محمّدحسین‌خان قاجار برای مقابله با ملک محمود سیستانی که بر خراسان حکم می‌راند، هم پیمان می‌شوند. در همین ایّام نادرقلی که در منطقه ابیورد قدرتی به هم رسانیده و آوازه‌اش فراگیر شده بود با دعوت طهماسب‌میرزا به جمع آنان می‌پیوندد. به طور کلّی زندگی نادر را به چهار بخش می‌توان تقسیم نمود. ابتدا دوران کودکی و اسارت به دست ازبک‌ها و سپس فرار از آن جا تا مرحله ازدواج با دختر باباعلی حاکم ابیورد. دوم، پیوستن به نیروهای شاه طهماسب صفوی تا هنگام انعقاد ننگین طهماسب با عثمانی‌ها که منجر به خلع سلطنت وی در اصفهان شد. سوّم، تشکیل شورای دشت مغان و اعلام پادشاهی نادرشاه. چهارم، پنج سال اواخر عمر که بر اثر شدّت بیماری‌های روحی و جسمی دچار تغییر رفتار گردیده و جهت تخلیه عقده‌های درونی، خوی و منشِ ظلم و ستم و اخذ مالیات‌های سنگین را بر مردم کشورش تحمیل کرد. رفتار نادر در اواخر عمر به حدّی ظالمانه است که همانند آن، پس از غلبه بر دشمنانش نیز سابقه نداشت. نتیجه‌ی این ناهنجاری‌ها باعث نارضایتی گسترده مردم و اطرافیانش گردید و در نهایت آینده‌ی خود و خانواده‌اش و مردم ایران را تباه ساخت. با همه این اوصاف ظهور نادر در این مقطع از تاریخ ایران از اهمیّت بسیار بالایی برخوردار می‌باشد و باید در حدّ یک منجی به او نگریست، زیرا به سبب اقدامات وی است که مجدّداً روح وحدت و انسجام ملّی در ایرانیان تقویت گردید و کشور را از ذلّت به عزّت رسانید و اغراق‌آمیز نیست که بگوئیم ترسیم نقشه فعلی ایران نیز مدیون مبارزات آن شاهِ نادر می‌باشد. نادر در مدّت کوتاهی افاغنه و عثمانی‌ها را از ایران اخراج کرد و سپس مرزهای کشور را به حدّی گسترش داد که بعد از ورود اسلام به ایران بی‌سابقه می‌باشد. نادر با اعتقاد به این که کشوری امکان مطرح شدن دارد که از توان نظامی بالایی برخوردار باشد، اقدام به تشکیل ارتشی قوی و مجهّز به هزاران توپ و سلاح‌های مدرن آن زمان کرد که نمونه عظمت آن را باید در تاریخ قبل از اسلام ایران جستجو نمود. نقش و مدیریت نادر در چگونگی تأسیس و فرماندهی آن ماشین جنگی‌اش یکی از نکات عبرت‌آموز و الگویی برای مردان تاریخ چون ناپلئون بوده است. آینده نگری و دور اندیشی وی نسبت به عظمت ایران در زمینه‌های برطرف ساختن اختلافات مذهبی و تشکیل شورای دشت مغان و تأسیس نیروی دریایی و غیره از نکات بسیار جالب و همچنین تا حدّی قابل قیاس با دنیای مدرن آن روزگار می‌باشد و اگر دست‌آوردهای این روستازاده‌ی‌ بی‌نام و نشان در ایران نهادینه شده بود دیگر شاهد دوران تلخ و تأسّف‌بار بعد از وی نبودیم. این شاهِ نادر فردی بود که بعد از تاجگذاری تمام خاطرات دیرین و عظمت گذشته‌ی ایران را در اذهان عمومی زنده کرد. از همه مهمتر وی هیچ گاه همانند پادشاهان دیگر در کاخ‌ها و حرمسراها مأمن نگرفت و تا پایان عمر در کنار سربازانش زیست و همیشه در جبهه‌های جنگ حضور مستقیم داشت. او هیچ گاه از احساسات مذهبی مردم در جهت پیشبرد اهدافش استفاده نکرد و پایتختی را به بزرگی فلات ایران تأسیس کرد که هیچ کس به جایگاه او نخواهد رسید. شرح حال زندگی نادر سرشار از غرور و افتخار و در نهایت بسیار تأسّف‌انگیز می‌باشد. پیروزی‌های شگرفش موجب تغییر دیدگاه دشمنان دیرینه شد و همه تابع دستوراتش گردیدند و بر اساس همین دست‌آوردها و توانمندی‌ها بوده است که همگان مات و مبهوتِ اعمال وی شده و القاب نابغه و جهانگشایی را به وی نسبت داده‌اند.

دوران حکومت نادر را باید از دیدگاه یک حکومت نظامی‌گری نگریست که در درجه‌ی اول وظیفه اصلی آن استحکام مرزهای ایران بلادیده بوده است و به نحو بسیار عالی نیز از عهده‌ی انجام آن برآمد. اگر نادر را در سیستم پادشاهی‌اش فردی مطلق و خودمختار و دیکتاتور می‌شناسیم، این مطلب برای تاریخ آن زمان امری عادی بوده و در طول تاریخ ایران هیچ کدام از پادشاهان نسبت به اعمال خود پاسخگو نبوده‌ و همیشه مردم و اموالشان را به منزله‌ی ملک شخصی خود نگریسته‌اند و ادامه این روند را به خصوص تا پایان دوران قاجارها شاهد می‌باشیم. تنها فردی را که در تاریخ معاصر ایران می‌توان از نظر نبوغ نظامی قابل مقایسه با نادر پنداشت همان تنها مردِ قجرها یعنی آقامحمدخان قاجار می‌باشد که جنایت کرد، ولی هرگز خیانتی را انجام نداد. اصولاً مردم در روند زندگی خود توجّه زیادی به شیوه حاکمان وقت نداشته‌اند و در درجه‌ی نخست تنها انتظارشان ایجاد امنیت و رفاه بوده است و خوب و یا بد بودن هر پادشاهی را بر این معیار ارزشیابی کرده‌اند و نادر نیز در ابتدای کارش چنین امید و آرزویی را در افکار مردم به وجود آورده بود. نادر در دوران حکومت خود لحظه‌ای آرامش نداشت و دولتش نیز دوامی نیافت که مردم نتایج زحماتش را لمس نمایند و از همه مهمتر در اواخر عمر علاوه بر بیماری‌های روحی و جسمی، مواجه با خیانت و شورش‌های متعدّد داخلی گردید که در نتیجه آن نادرِ شکست ناپذیر از حالت طبیعی خارج و به شخصی حسّاس و بدبین و ظالم و ستمگر تبدیل شد. عکس‌العمل مردم نیز بی‌دلیل نبوده است، زیرا رفتار ناهنجار نادر در اواخر عمر برای اخذ مالیات‌ها به حدّی ظالمانه بود که مردم و حتّی اطرافیانش از او ناراضی گشتند و مردی را که در ابتدا سر در قدمش می‌نهادند، بعد از مرگش به شادی پرداختند. امّا این شادی بسیار زودگذر بود، زیرا بر اثر جنگ و برخوردهای چندین ساله‌ای که بین جانشینانش صورت گرفت بار دیگر سرزمین ایران دچار تکرار همیشگی تاریخ و صحنه‌ی تاخت و تاز طوایف شد. هنگامی که کریم خان زند با عبور از بحران‌ها توانست قدرت خود را بر دیگران تحمیل و آن‌ها را وادار به تمکین سازد متوجّه نیاز شدید جامعه برای آرامش و امنیت گردید و بر همین مبنا از همان زمانی که در شیراز استقرار یافت دستورات لازم را برای رفاه و امنیت نسبی مردم صادر کرد. مردمی که در گذشته به مرگ راضی شده بودند این دوران چهارده ساله را غنیمت شمرده و کریم خان را جزو برترین‌ و عادل‌ترین حاکمان قلمداد کردند. در دوران کوتاه مدّتش شهر شیراز دارای کاخ‌‌ها و بناهای متعدّد شاهانه گردید و در جهت احیاء و زیباسازی شهر و آسایش مردم نیز اقدامات مفیدی انجام پذیرفت، ولی این مرحله نیز دیری نپائید و بعد از فوت وکیل با نهایت تأسّف همان برادرکشی‌های بعد از قتل نادر تکرار گردید. کریم خان نیز همانند نادر از پایگاه و قشری معمولی به قدرت رسیده بود و خصلت‌های ساده‌زیستی در زندگی را رعایت می‌کرد و از این نظر در بین پادشاهان شایسته‌ی تقدیر می‌باشد، ولی در مورد عملکرد حکومتش همواره این نکته جای سؤال است که همنشینی با نادر و تجربه‌ی بعد از قتلش چرا در وکیل بی‌تأثیر بوده و برای جانشین خود اقدامی قاطع انجام نداده است؟ غفلت و سهل‌انگاری نادر و کریم خان در این امر مهّم موجب اختلافات و ظلم و ستم و تباهی بسیاری برای مردم ایران شده است و اگر هر دو نفر آنان را مسؤول این بدبختی‌ها ندانیم، پس چرا و چگونه آقامحمدخان قاجار موفّق به خاتمه دادن این طغیان‌ها گردید و حکومت خود را برای بازماندگان نالایقش تداوم بخشید.

دوران کوتاه مدّت حکومت‌های افشاریه و زندیه همانند جرقّه‌ای بود که با درایت و ظهور یک فرد نمایان شد و بعد از مرگ نیز در حقیقت تمام تلاش‌های آنان به یک باره از بین رفت. در مورد این حکومت‌های زودگذر شباهت زیادی دیده می‌شود. برای روشن شدن این موضوع به دیدگاه دکتر رضا شعبانی که محقّق و پژوهشگر این مقطع از تاریخ ایران می‌باشند استناد می‌گردد. ایشان می‌نویسند: «دو سلسله‌ای که پس از درهم ریختگی و فروریزی دولت صفوی روی کار آمدند جمعاً به مدّت هفتاد و پنج سال  (1135- 1210ه.ق) در صحنه‌ی پرتلاطم حوادث ملّی باقی ماندند و از این حیث می‌توان گفت که هر دوی آن‌ها عمر کوتاهی داشتند. امّا با این که مجموع سنوات ملکداری افشاریه و زندیه معادل ایّام زندگی یک فرد بالنّسبه کامل است، ولی شمار سوانح و اتّفاقاتی که بر آنان و بالطّبع بر جوامع ایرانی گذشت از حدّ و حصر بیرون است و آثار زیادی اعم از بد و نیک بر مردم باقی گذاشت. به تعبیری دیگر می‌توان گفت که عرضِ زندگی این دو سلسله از طول عمر آن‌ها بیشتر است و حوادث ریز و درشت بسیاری را در خود ثبت کرده است. باری با این که هر دو سلسله امتیازات و مشخصّات خاصّ خود را دارند، ولی مشترکاتی نیز برای آن‌ها وجود دارد که به طور خلاصه می‌شود اینگونه شمرد:

الف هر دو سلسله متّکی بر وجود یک فردند و به حقیقت این نادر و کریم خان‌اند که با حضور خود به عنوان مؤسّس پایه‌گذار سلسله‌ای را تشکیل داده‌اند و با مرگ خود نیز به تقریبی، تاریخِ ختم بر آن نهاده‌اند.

ب هر دو سلسله از نظر ساختار سیاسی و روال فکری عشایری و قبیله‌ای هستند و به تعبیری نماینده خصلت‌های بارز مردم کوه‌نشین و ایلاتی به حساب می‌آیند. نقطه نظرهای آنان در باب امور دولت و ملّت نیز به مقدار زیادی متأثّر از همان نوع نگرش است که از فراز بر فرود می‌نگرد و اراده‌ی بی‌لجام انسان‌های متحرک و خانه به دوش را بر سکنه‌ی ثابت و ساکن و قانونمند تحمیل می‌کنند.

ج هر دو حکومت جنگجو و مبارزند و تکیه‌ی خود را بر قبضه شمشیر آبدار نهاده‌اند. به بیان دیگر حکومت آنان نظامی است و تنها بر قائمه زور اتّکا دارد. تدبیرهای ملکداری و تنسیقات اجتماعی مجالی در پیش نمی‌بینند که با اعتناء به عمر کوتاه هر دو سلسله، تأثیرات پایداری بر اذهان حکمرانان باقی بگذارند و لمحه‌ای از ارزش‌های با ثبات و جا افتاده مدنی را به نمایش نهند.

د تقریباً سراسر عمر فرمانروایان به مبارزه و لشکرکشی و صف‌آرایی گذشته است و مجالی نه برای خود آنان و نه بالطّبع مردم کشور باقی مانده بود که به سازندگی و آبادانی پردازند، جز آن زمان کوتاه چهارده‌ساله‌ای که کریم خان زند در شیراز مستقر شد و به نوعی خود و مردم معدودِ دور و بر را از نعمت آسودگی و آرامش برخوردار ساخت، مابقی عمر هر دو سلسله و حتّی روزگار بلند اقبالی ایرانیان در فتح و ظفر نادری از تلاطم آکنده بود و آب خوش از گلوی کسی پائین نرفته است.

ه این روزگار را با همه مصائبی که در آن ثبت است عصر افتخارات نظامی و سیاسی کشور نیز می‌توان خطاب کرد، چرا که نادر و کریم هر دو در نهایت امر مردانی نظامی و در کار جنگی فعّال مایشاء و دائمی هستند. نقش غلبه دائمی آنان بر مشکلات، فزون از شمار جنگی و دشمن شکنی جایگاه والایی به هر دو سردار خراسانی و لر می‌دهد که با نیازهای آن روز جامعه ایرانی توافق کامل داشته است.

و روزگار مورد نظر، هم ایّام فقر و فاقّه بی‌قیاس مردم را رقم زده است و هم اوقات خوشِ دارائی و تمکّن آنان را. ثروت عظیمی که نادر از هند به ایران آورد هرچه بود و به طور عمده در کشور ماند و با وجود دست به دست گشتنی‌های متعدّد، میزان حقیقی مکنت موجود را به نحو فاحش و چشمگیری افزایش داد. درست است که از آن همه مال و خواسته استفاده معقولی نشد و حیات شهرنشینی توسعه‌ی درخوری نیافت و طبعاً مسائلی را که همزمان بورژوازی غربی تجربه می‌کرد، مستحصل نگردانید، ولی شاید در مجموع زمینه‌هایی را ایجاد کرد که ایران عصر قاجار، سریع‌تر پا به‌ دوره‌ی تغییرات اجتماعی را بگذارد و سرمایه‌داران و متمکّنان بعد، تشکّل‌های مطمئن‌تری به وجود آورند. خلاصه این که نقش عنصر جدیدالولاده بازار در تحولات آتی پایه‌گذاری شد و سهمی از تغییرات ضروری ادوار بعدی را به خود اختصاص داد.

ز و سرانجام آن که ادوار جانشینی هر دو شهریار افشار و زند، چنان به هم شبیه است که گویی کوزه‌ی این هر دو حاکم را از یک گِل سرشته‌اند. آن چه که در ظرف و ظرفیت اندک سبک‌بالانی می‌گنجد تا مغرور از پیشامدهای موافق روزگار دست به کشتار برادران و فرزندان بنی اعمام خویش زنند و آنگاه به سفک دماء آحاد ناس و عاجزکشی از مردم مظلوم و بی‌دفاع بپردازند و در مرحله آخر نیز شمشیر تیز را حکم سازند و دوست و دشمن همه را با یک تیغ برانند به صورتی بس دردناک و قبیح تکرار می‌شود و خواه ناخواه عاقبتی مشابه نصیب هر دو طایفه می‌گرداند.»[1]

همان گونه که در بین افراد تفاوت‌هایی مشاهده می‌شود حاکمان نیز از این امر مستثنی نبوده‌‌اند، ولی از آن جا که رفتارهای شاهان تنها مربوط به خودشان نبوده و آینده‌ی کشور متأثّر از عملکرد آنان می‌باشد، بنابراین باید مورد نقّادی و محاکمه دادگاه تاریخ قرار گیرند تا گذشته از عبرت‌آموزی، مردم نیز به علل انحطاط و یا پیشرفت کشور خود آگاهی یابند. اصولاً مؤسّسان هر سلسله تاریخی از ویژگی‌های برتری نسبت به دیگران برخوردار بوده‌ و حتّی مردم گاهی حالت قداست به آن‌ها داده‌ و به عنوان یک منجی نگریسته‌اند، در صورتی که این قضاوت و دیدگاه کمتر در مورد بازماندگان و وارثان آنان دیده می‌شود. اگر از این دیدگاه به بعضی از پادشاهان صفویه و بعد از آنان نگریسته شود افرادی وجود دارند که اصلاً لیاقت زمامداری که هیچ، حتّی شایستگی ریاست و اداره‌ی یک گروه را هم نداشته‌اند. اغلب وارثان به دلیل رفاه و آرامشی که به ارث برده بودند مسیر اسراف و فساد را پیموده و گاه چنان فضا را تاریک و مبهم ساخته‌اند که دیگر قدرت تفکیک برای بینا و نابینا یکی شده است. بنابراین همه پادشاهان را نباید یکسان نگریست و از طرف دیگر آنان نیز تاری جدا بافته از دیگران نیستند و دارای اشتباهات و نواقصی بوده‌اند و هرگز نباید نسبت به ظاهر و جایگاه آنان قضاوت نمود. در این رابطه حافظ به زیبایی می‌گوید:

نه هرکه چهره برافروخت    دلبری   داند                 نه هر که آینه سازد سکندری داند

نه هرکه ترک کله کج نهاد و تند نشست                کلاه‌داری  و آیین  سروری   داند

هزار نکته‌ی   باریکتر   ز مو     اینجاست                نه هر که سر نتراشد  قلندری  داند

وفا  و  مهر   نکو   باشد     ار    بیاموزی                 وگرنه هرکه تو بینی ستمگری داند

در پایان از همسرم عفّت مستقیمی و فرزندانم که با صبر و شکیبایی فرصتی مناسب را برای تألیف این مجموعه و آثار دیگر فراهم ساختند و همچنین از استاد محمّد مستقیمی (راهی) همشهری فرهیخته و شاعر محترم که در زمینه‌ی گردآوری و تنظیم و ویرایش، و آقایان دکترعلی‌اصغرصادقیان که علاوه بر طبابت در حیطه‌ی تاریخ و ادبیات مطالعاتی گسترده دارند و پرویز قوام‌زاده که در امور فنی و نگارش و بازخوانی مطالب همکاری بی‌شائبه داشته‌اند؛ سپاسگزارم.

علی جلال‌پور خرداد 1396



[1] - صفحات 19 تا 21 مختصر تاریخ ایران در دوره‌های افشاریه و زندیه دکتر رضا شعبانی - 1378

موقعیت ممتاز مادران و همسران شاهان هخامنشی

موقعیت ممتاز مادران و همسران شاهان هخامنشی

اصولاً خط مشی ازدواج دربار هخامنشیان را انگیزه‌های سیاسی تعیین می‌کرده و پیروی از آن با هدف و ملاحظات سیاسی صورت می‌گرفته است. زنانی که در مجموعه‌ی دربار نیز زندگی می‌کردند از مقام و موقعیت یکسان برخوردار نبودند و هیچ کس نمی‌توانست جایگاه مادر پادشاه و مادر ولیعهد را بگیرد. «عناوین مادر پادشاه و همسر پادشاه در منابع دوران هخامنشی حاکی از این است که در سلسله مراتب اعضای خاندان سلطنتی آن دو مقام موقعیت ممتازی داشته‌اند. در منابع بابلی و عیلامی نیز برای مادر پادشاه که «آما» نامیده می‌شود مقامی در بالاترین سطح سلسله مراتب بانوان سلطنتی منظور شده است. موقعیت ممتاز مادر پادشاه در وظایفی که بر عهده داشته و همچنین دسترسی مستقیم و بدون واسطه‌ی او به پادشاه بهتر مشخص می‌شود. ملکه‌ مادر شاه از این موقعیت خود بیشتر برای کمک به افراد خانواده در صورت نیاز یا احساس خطر و تأمین رفاه و آسایش آن‌ها استفاده می‌کرد و گاهی نیز از کسانی که مورد بی مهری و غضب قرار گرفته بودند شفاعت می‌نمود. مادران شاه گاهی نیز برعکس، خواهان مجازات کسانی می‌شدند که در مورد اعضا یا بستگان خاندان سلطنت ظلمی روا داشته یا موجب مرگ آن‌ها شده بودند که در این صورت به قصد تلافی و انتقامجویی خواهان صدور حکم اعدام آن‌ها می‌شدند. مادر شاه در میان زنان سلطنتی مقام اول داشت و بر اعمال سایر زنان سلطنتی نظارت می‌کرد. بعد از مادر شاه و در مواردی همطراز او همسر شاه و مادر ولیعهد قرار داشت که گاه به رقابت و اختلاف بین آن‌ها می‌انجامید.

حدود اختیارات مادر شاه را شخص پادشاه تعیین می‌کرد و به همین جهت قدرت و اختیارات ملکه‌ی مادر شاه در دوران سلطنت هر یک از پادشاهان هخامنشی متفاوت بوده است. اگر ملکه‌ی مادر از حدود وظایف و اختیاراتی که برای او در نظر گرفته شده بود تجاوز می‌کرد و در جهت منافع و اغراض شخصی خود دست به اقداماتی می‌زد مورد مؤاخذه قرار می‌گرفت. ملکه‌ی مادر رسماً اختیار مداخله در امور سیاسی را نداشت، ولی گاه از موقعیت و ثروت خود برای اعمال نظرهای سیاسی استفاده می‌کرد چنان که پاریساتیس عواید ملک خود را برای تجهیز قوای یکی از مدعیان سلطنت به کار انداخت. در جریان اختلاف و رقابتی که بین پاریساتیس و همسر پادشاه استاتیرا درگرفت، استاتیرا مسموم شد و درگذشت و اردشیر دستور تبعید مادر را صادر کرد. یک نمونه‌ی بارز دیگر از مداخلات مادران در امور سیاسی ماجرای اختلاف بین پادشاه و یکی از سردارانش «مگابیکسوس» است. مگابیکسوس علیه شاه دست به شورش زد و آمستریس مادر شاه برای حل این اختلاف و خواباندن شورش وارد معرکه شد. مگابیکسوس داماد آمستریس بود و آمستریس با کمک دخترش توانست به این شورش خاتمه دهد و دوام سلطنت پسرش را تضمین نماید. دخالت مادر شاه در این ماجرا در حدود وظایف و اختیارات او نبود ولی آمستریس با دخالت به جا در این امر، امپراتوری هخامنشی را از خطر جنگ داخلی و تجزیه رهایی بخشید و بر احترام و اعتبار او در دربار افزوده شد.

درباره موقعیت و نفوذ همسران دیگر پادشاه جز مادرِ ولیعهد که مقام اول را در میان همسران شاه داشت، نمی‌توان به طور قطع اظهار نظر کرد. این امر به نظر و علاقه‌ی هر یک از پادشاهان هخامنشی به همسر خود بستگی داشت، چنان که در زمان سلطنت داریوش اول آرتیستون همسر محبوب او با این که مادر ولیعهد نبود مقام و موقعیت ممتازی داشت. در منابع یونانی به نفوذ همسر پادشاه در تعیین ولیعهد اشاره شده و از جمله آمده است که آتوسا خواهر آرتیستون و همسر دیگر داریوش اول او را وادار کرد پسرش خشایارشاه را به ولیعهدی خود انتخاب کند، ولی به نظر می‌رسد بر خلاف نظر مورخین یونانی همسران پادشاهان هخامنشی نقش زیادی در تعیین ولیعهد نداشته‌اند و پادشاه شخصاً در این مورد تصمیم می‌گرفته است. وظیفه و مسؤولیت همسر پادشاه و مادر ولیعهد کم و بیش شبیه مادر پادشاه بوده است. پادشاه به اتفاق مادرش و همسرش و ولیعهد در صدر هرم سلطنتی در دربار هخامنشی قرار داشتند. همسر پادشاه و مادر ولیعهد هم مانند پادشاه می‌توانست بدون واسطه و مستقیماً با شاه ملاقات و گفتگو کند. نکته‌ی مهمتر ثروت و امکانات اقتصادی همسر شاه است. همسران پادشاهان هخامنشی در نقاط مختلف امپراتوری پهناور هخامنشی املاک زیادی داشتند و شخصاً این املاک را به وسیله‌ی مأموران و مباشران خود اداره می‌کردند.

در دوران سلطنت پادشاهان هخامنشی زنان سلطنتی در بسیاری از مراسم و تشریفات رسمی در کنار مردان خاندان سلطنتی ظاهر می‌شدند و از آن جمله در منابع مربوط به آن دوران به حضور آرتیستون همسر محبوب داریوش اول در بسیاری از مراسم اشاره شده است. زنان سلطنتی در مراسم و تشریفات رسمی و فعالیت‌های اقتصادی و مسافرت‌ها در کنار مردان حضور می‌یافتند و با آنان گفتگو و تبادل نظر می‌کردند. مطالبی که در آثار بعضی از نویسندگان غربی آمده و حاکی از این است که زنان در ایران باستان زندگی منزوی و محدودی داشتند و زنان سلطنتی هم در قصرهایشان محبوس بودند، واقعیت ندارد. علاوه بر زنان سلطنتی همسران بزرگان و اشراف و سرداران پادشاهان هخامنشی نیز نقش مهمی در زندگی اجتماعی آن دوران ایفا می‌کردند. متأسفانه در منابع و متون باقیمانده از دوران هخامنشی نام تعداد بسیار کمی از این زنان به چشم می‌خورد. اگر نام بعضی از این زنان مانند همسر «اینتافرنس» و همسر «ساتاپسس» در آثار باقیمانده از دوران هخامنشی آمده به خاطر این است که آنان برای نجات یکی از اعضای خانواده‌ی خود به پادشاه متوسل شدند و تلاش آن‌ها بی نتیجه نمانده است. همین دو مورد نیز نشان می‌دهد که زنان بزرگان و سرداران پادشاهان هخامنشی هم از چنان مقام و موقعیتی برخوردار بودند که می‌توانستند شکایت خود را مستقیماً به گوش شاه برسانند و مستقلاً برای حل مشکلات اعضای خانواده خود اقدام نمایند. آن‌ها در واقع رئیس و سرپرست خانواده‌ی خود به شمار می‌آمدند و تقریباً همان نقشی را که مادر شاه برای احقاق حق افراد خانواده خود ایفا می‌کردند برای رفع بی عدالتی از اعضای خانواده‌ی خود به عمل می‌آوردند.

یکی از سؤالات اصلی درباره‌ی زندگی زنان سلطنتی در دوران هخامنشی این است که آیا زندگی آنان محدود و محصور در کاخ‌های سلطنتی بوده یا امکان حضور در مجامع عمومی و میان مردم عادی را نیز داشته‌اند؟ با طرز تفکری که درباره زندگی در حرمسرای پادشاهان ممالک شرقی وجود دارد، تصّور عمومی بر این است که زنان سلطنتی در دربار پادشاهان هخامنشی نیز زندگی محدود و بسته‌ای در درون کاخ‌های سلطنتی داشته‌اند. نوشته‌های مورخین و نویسندگان یونانی هم، کم و بیش چنین طرز تفکری را القا می‌نماید. یک نمونه‌ی قابل ذکر از نوشته‌های یونانیان درباره زنان سلطنتی در دوران هخامنشی، شرحی است که به قلم «پلوتارک» درباره مسافرت «استاتیرا» همسر اردشیر دوم خوانده‌ایم. پلوتارک ضمن شرح محبوبیت استاتیرا در میان مردم می‌نویسد که او اجازه می‌داد هنگام مسافرت‌هایش مردم به صورت او در کالسکه‌ سلطنتی نگاه کنند! پلوتارک در شرح این ماجرا فقط به محدودیت‌هایی که مردم در رابطه با همسر پادشاه داشته‌اند توجه کرده و به شرایطی که استاتیرا در مسافرت‌های رسمی همراه پادشاه ملزم به رعایت آن بوده است اشاره نمی‌کند. از جمله مواردی که زنان دربار پادشاهان هخامنشی در آن مشارکت داشتند، می‌توان به جنگ‌ها، شکارهای شاهانه و مسافرت‌های فصلی پادشاهان بین پایتخت‌های امپراتوری اشاره نمود. در این برنامه‌ها پادشاهان هخامنشی بیشتر به نمایش شکوه و عظمت دربار و شخص خود توجه داشتند و امکان حضور زنان سلطنتی در میان مردم کمتر فراهم می‌شد. در درون کاخ‌های سلطنتی نیز زنان زندگی محدود و بسته‌ای داشتند و در منابع یونانی به حضور آن‌ها در مراسم درباری اشاره‌ای نمی‌شود. هرودوت می‌نویسد زنان سلطنتی به شاه دسترسی داشتند و دیدارهای آن‌ها با شاه محدود به اوقات معینی بود.

درباره محدودیت نقش زنان در دربار پادشاهان هخامنشی و زندگی بسته و منزوی آنان در کاخ‌های سلطنتی به آثار هنری این دوره هم اشاره شده است. پرده‌ای از دوران هخامنشی که تصویر زنان بر روی آن بافته شده، شایان توجه است. در این پرده چهار زن را می‌بینیم که در چهار طرف یک آتشدان حلقه زده‌اند. این پرده که در درون قبری در «پازیریک» پیدا شده ظاهراً یک پرده‌ی تزئینی برای آویختن بر روی دیوار است. پرده مربوط به قرن چهارم قبل از میلاد است. هر چهار زن لباس بلند مرصعی بر تن دارند و دو زن که به آتشدان نزدیکترند تاجی نیز بر سر دارند. یک دست آن‌ها به علامت سلام یا سپاس و خوشامدگویی بلند شده و در دست دیگرشان گلی دیده می‌شود. چند نمونه از این بافته‌ها نشان می‌دهد که در دوران امپراتوری هخامنشی منع و محدودیتی برای کشیدن تصویر زنان وجود نداشته است. بررسی تصاویر زنان در آثار باقیمانده از آن دوران همچنین نشان می‌دهد که نه فقط بانوان سلطنتی و زنان بزرگان و خانواده‌های اشرافی، بلکه زنان طبقات معمولی جامعه نیز در این پرده‌ها و مهرها و نقوش برجسته به تصویر کشیده شده‌اند. مقایسه‌ی آثار عیلامی و آثار دوران هخامنشی نیز از ارتباط هنر عیلامی و هخامنشی حکایت می‌کند. »[1]


 



[1] - زنان در ایران باستان، ماریا بروسیوس، ترجمه و نگارش محمود طلوعی، چاپ اول 1389، انتشارات تهران، گزیده‌از صفحات 96 تا 140

2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 42

گذری کوتاه بر موقعیت زنان در عصر هخامنشی

گذری کوتاه بر موقعیت زنان در عصر هخامنشی

بر اساس منابع موجود درباره موقعیت و مقام زن در طول تاریخ می‌توان چنین برداشت کرد که این وضعیت همواره سیر نزولی و رو به افول داشته و از امتیازات زنان به نفع طبقه‌ی مردسالار کاسته شده است. آثار بر جای مانده از معابد و پرستش الهه‌های زنانه در ایران باستان نشان می‌دهد که فرهنگ کشور ما وامدار تمدن‌های بین‌النهرین است و زنان بر خلاف جوامع دیگر چون یونان از احترام و جایگاه ویژه برخوردار بوده‌اند. سلسله هخامنشی بعد از تسلط بر قوم ماد و تمدن بابل تأسیس ‌گردید. یکی از مزایای تمدن بابل رعایت حقوق زنان و دارای قوانین ثبت شده‌ی حمورابی می‌باشد که خودِ آنان نیز این اندوخته‌ها را از تمدن‌های همجوار کسب کرده بودند‌. حاصل و نتایج این اندوخته‌ها در سرزمین‌های ایران و سامی‌نژاد بسیار متفاوت بود. در سرزمین ایران و طی قرون متمادی به عملکرد برتری نسبت به زنان سوق داده شد، ولی در سرزمین سامی نژاد به شکل پرستش بت‌ها و حالت تعصب گرایش یافت. به یقین فرهنگ سرزمین‌های متصرف شده و احترامی که کوروش برای عقاید دیگران قائل بود پایه گذار نوع نگرش به زنان در فرهنگ هخامنشی می‌باشد، چنان که کوروش به فرزندان پسر خود وصیت می‌کند که در انجام هر کاری از مادر خود فرمانبرداری کنند. آثار و نتایج این امر را در دربار هخامنشیان و موقعیت ملکه و همسران پادشاهان در حدی می‌توان دید که باعث تعجب مورخان یونانی بوده است. البته اطلاعات ما نسبت به جامعه و تودهای مردم آن دوران نا چیز است و نوع روابط موجود دربار را نمی‌توان به کل جامعه‌ی هخامنشی تعمیم داد. در این عصر مقام و موقعیت زنان تقریباً مساعد است و زنان و مردان نسبت به پرداخت حقوق از امتیازات و حقوق یکسان برخوردار بوده‌اند. برای آن که تا حدودی به اوضاع و تحرک اجتماعی و فرهنگی و در نهایت با ذوق و قریحه‌ی لطیف عهد هخامنشی آشنا شویم به کاربرد اسامی زنان می‌توان استناد کرد. «از نام‌های متداول در عصر هخامنشی می‌توان به موارد ذیل اشاره کرد. فدیمه به معنای گل نیلوفر، فرات گونه یعنی کسی که گیسوی آتشی رنگ دارد. آتوسه یعنی خوش‌ران یا خوش اندام، پاروساتیس یعنی پرشادی، رکسانا یعنی روشنک و آمنتیس به معنای خوش اندیشه، آلوگونه یعنی سرخگون، قریحه‌ی لطیف عهد هخامنشی را از این اسامی می‌توان دریافت. نام‌ها مقدار زیادی اطلاعات نه تنها از دنیای درونی فرد به همراه می‌آورند، بلکه تا حدودی تاریخچه زندگی او را می‌توانند برملا کنند و طبقه خاص اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی او را روشن سازند. نام، یگانه کلامی نیست که «خوش اندیشه» را از «خوش اندام» جدا می‌سازد، بلکه از زمینه‌ی اقتصادی و فرهنگی و علاقه خاص والدین سوای علاقه به طنین خوش آهنگ اسم یا داشتن خاطره‌ای خاص و تداعی دوره‌ای شیرین سخن می‌گوید. نام‌ها گاهی تمایل شخص را به زنده ساختن یک حماسه یا یک مرثیه یا یک حرکت اجتماعی آشکار می‌کنند و از میل به ایجاد و تلفیق شخصیتی خاص در نوزاد و هدایت او به سوی هماهنگی با محتوای تاریخی عقیدتی آن سخن می‌گویند. با بررسی معانی اسامی‌ای که از صفات پسندیده، اسامی گل‌ها و میوه‌ها و جواهرات و یا سایر مظاهر طبیعت منبعث می‌شوند، می‌توان به بررسی علل و اسباب گزینش اسامی پرداخت و از ورای آن تا حدودی از اوضاع اجتماعی و فرهنگی دوره‌ای خاص مطلع گردید. چنان که دیدیم اسامی مادر «پرورش دهنده» و خواهر «وجود خیر خواه و مقدس» و زن شوهردار «نگهبان» از بطن مسؤولیت‌ها و اعمال فردی آنان زاییده شده است و پئوروچیستا «پُردانش و پُر دان» از تمایل زردشت به کسب دانش و علم دختران حکایت دارد.»[1]

در طول تاریخ آن چه که موقعیت زنان را تحت تأثیر خود قرار داده است به دو بخش عمده می‌توان تقسیم کرد، یکی استبداد و نمایش قدرت و ابهّت حاکمانی است که با تشکیل حرمسراها از زمان خشایارشاه و داریوش اول و به تبع آن سرایت این رفتار از جانب فرمانروایان ایالات و سپس فرماندهان نظامی است که این نمایش را به رخ دیگران می‌کشند و دیگری رواج مذهب رسمی است که در توجیه رفتار حاکمان کوشیده و مفسران نیز با تفسیر سلیقه‌ای در به انزوا کشاندن فعالیت‌های اجتماعی زنان برای امیال جنسی و تولید نسل نقش داشته‌اند. «در دوره هخامنشی‌ها اگرچه مقام و موقعیت زن به پایه‌ی گذشته نمی‌رسید و همچنین حقوق و امکانات او در خارج از خانه و اجتماع از بعض جهات با مرد نمی‌توانست قابل مقایسه باشد، ولی آن چه به تحقیق دانسته شده تا حد زیادی انسانی و عادلانه بوده است به طوری که زمینه‌ی اجتماعی آن تا دوره اشکانیان و آخر دوره ساسانیان و حتی در متن اجتماعی دوره‌های بعد از آن هم باقی ماند. زنان در دوره هخامنشی‌ها مانند دوره پیش از ظهور زرتشت با روی گشاده همه جا رفت و آمد می‌کردند و شهبانو همچون پادشاه تاج بر سر می‌نهاده و بر تخت شاهی تکیه می‌زده و به طور کلی زنان در امور سیاسی مداخله می‌کردند. پلوتارک می‌نویسد اراده شاه و ملکه در زمان هخامنشی‌ها در ردیف هم بوده و زنان دربار دارای نفوذ فراوان بودند و پادشاهان از ایشان حرف شنوی داشتند. مقام زن از نظر کوروش بدان پایه محترم و عالی بود که به پسران خود وصیت کرد که در انجام هر کار از مادر خود فرمانبرداری کنند. داریوش کبیر همیشه از همسر خود کمک‌های مؤثری می‌گرفت، چه در آغاز کار و جنگ‌های اول سلطنت، چه در سال‌های سازندگی ملکه آتوسا در همه‌ی مسؤولیت‌ها و در همه دشواری‌های زندگی شاهنشاه سهیم بود. آتوسا با به کار انداختن نفوذ خود در میان نجبا و ارکان دولت شاهنشاهی ایران و جلب همکاری و رأی کسانی نظیر «ارته سوراس» سردار مادی و «هزاربد» صدر اعظم داریوش توانست پسر خود خشایارشاه را به تخت سلطنت برساند. در این دوره هفتاد درصد زنان در کارهای تولیدی و کارگری دوش به دوش مردان فعالیت می‌کردند و مزدی تقریباً به اندازه هر یک از آنان دریافت می‌داشتند. در امور لشکرکشی و در صحنه‌های پیکار ظاهر می‌شدند و با دشمن می‌جنگیدند. در انتخاب ولیعهد دخیل بوده و نقش تعیین کننده داشتند. مرد نمی‌توانست اراده خود را به او تحمیل کند.»[2]

همان گونه که اشاره شد از حقوق و اختیارات زنان در این دوره اطلاع کافی موجود نیست ولی شواهد نشان می‌دهد که قوانین و مقررات مدنی بسیار تحت تأثیر قوانین بابل بوده است. گذشته از ازدواج‌های سیاسی و درون گروهی که خاص طبقه‌ی دربار بود و منجر به دست به دست شدن زنان می‌گردید‌، در سطح جامعه به اصولی چون جهیزیه دادن به دختران و یا آزادی آنان در انتخاب شوهر باید اشاره کرد. در این ایام پادشاهان دارای زن‌های متعدد بودند که درباره علت این تعدّد زوجات می‌توان گفت که «اگر از علاقه به فرزند پسر به عنوان یکی از دلایل مهم تعدّد زوجات بگذریم در میان شاهان و حکام و امرا انگیزه‌های سیاسی برای ایجاد پیوند مسلماً قوی‌ترین دلیل ازدواج با دختران حکام و پادشاهان سایر سرزمین‌ها بوده است، لذا زنان طبقه‌ی ممتاز که به دلیل ثروت و مکنت و موقعیت اجتماعی زندگی مرفه‌ای داشته‌اند، نهایتاً وجه‌المصالحه قرار گرفته و از قفسی طلایی به قفس دیگری انتقال داده می‌شده‌اند و کسی با آنان مشورت نمی‌کرده است. در عصر هخامنشی پادشاه حق داشت فقط از محیط دختران هفت دسته‌ی اشراف قبیله‌ای ازدواج نماید. کوروش با دختر فرناسپ PHarnaspes کاساندانه ازدواج کرد و کمبوجیه دختر «اتانا» فدیمه را گرفت.»[3]


 



[1] - زن به ظن تاریخ، جایگاه زن در ایران باستان، بنفشه حجازی (فراهانی)، نشر شهر آشوب، 1370، ص 158

[2] - حقوق و مقام زن در شاهنامه فردوسی، تألیف غلامرضا انصافپور، انتشارات وزارت فرهنگ و هنر، 1355، صفحه 6

[3] - زن به ظن تاریخ، جایگاه زن در ایران باستان، بنفشه حجازی (فراهانی)، نشر شهر آشوب، 1370، ص 102

4- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 40

 

درود و بر دوست گرامی

از توجه شما سپاسگزارم. طبق روال گذشته رفرنس این مطالب در پایان هر بخش اشاره خواهد شد و این مورد از کتاب زنان در ایران باستان، ماریا بروسیوس، ترجمه محمود طلوعی می‌باشد. در حقیقت اگر همان نوشته‌های درست یا نادرست مورخان یونانی نمی‌بود امروزه هیچ اطلاعی از آن دوران مهم هخامنشی وجود نداشت و شاید در حد همان سخن فردوسی یا گرشاب نامه باقی مانده بود. از آن گذشته همان گونه که اشاره داشتید بعد از رمزگشایی خط میخی است که دریچه‌ای از آگاهی برای ما نسبت به آن دوران باز می‌شود و باز هم اگر تلاش دانشمندان اروپایی نمی‌بود خط میخی نیز چون نقش هخامنشیان در تاریخ ایران فراموش شده و در حد همان افسانه‌های گنجنامه باقی می‌ماند و اگر چون زمان فعلی می‌بود اصلاً وجود آنان را منکر می‌شدند. بلی دانشمندان یونان باستان افتخار بشریت بوده و هستند و در مورد این که چرا ایرانیان از خط و زبان آن‌ها استفاده نکرده‌اند به نظر می‌رسد که خط میخی ریشه‌ای بس عمیق در فرهنگ آن زمان داشته و به آسانی نمی‌خواسته‌اند که از خط یک کشور مغلوب استفاده کنند. حتی در زمان داریوش کتیبه حفر کانال سوئز به سه زبان از جمله خط هیروگلیف مصری است ولی از یونانی استفاده نکرده‌اند. البته علت واقعی آن را نمی‌دانم و در این مورد خاص توجه نداشته‌ام، زیرا تمرکز من درباره نقش زنان دربار در این دوره بوده است. با تشکر مجدد و این که خشایارشاه درست است یا خشایارشا به هر دو صورت نوشته‌اند و من بیشتز از واژه شاه ولی در نقل قول از همان کلمه ثبت شده استفاده ‌کرده‌ام.