از دوران فرمانروایی اشکانیان که بر بخش اعظم امپراتوری هخامنشی تسلط یافتند و حکومت آنها بیش از 450 سال به طول انجامید درباره نقش زنان اطلاعات محدودی در دست داریم؛ ولی همین منابع اندک حکایت از آن دارد که ملکههای اشکانی به جز چند مورد خاص نقش زیادی در امور سیاسی نداشتهاند و رتبه و اعتبار آنان در حدّ دوران هخامنشیان نبوده است. گروه زنان درباری را افراد ایرانی، رومی و یونانی تشکیل میدادند. روایات این ایام حاکی از آن است که در بین زنان درباری مادر و همسر رسمی پادشاه با عنوان ملکه از مقام و موقعیت ویژه برخوردار بودهاند و ازدواج فرزندان و خواهران و برادران پادشاه نیز مانند دوران هخامنشی بیشتر جنبهی سیاسی و مصلحتی برای تحکیم سلطنت داشته است. ماریا بروسیوس در این زمینه و آثار بر جای مانده چنین مینویسد: «متون بابلی و منابع رومی و مدارک یونانی از «آورومان = Avroman» کردستان، همه از اهمیت مقام زن در دربار اشکانی و به خصوص همسر شاه و مادر شاه حکایت میکنند. البته این منابع بیشتر به شرح مختصری از زندگی زنان در دربار اشکانیان اکتفا شده و تصویر روشنی از موقعیت آنها در دربار، اهمیت حضور آنها در مراسم عمومی، فعالیتهای آنها یا قابلیتها و نقش آنان در امور داخل و خارج دربار اشکانی به دست نمیدهد. اکتشافات باستانشناسی و نقوش روی سکهها نیز اطلاعات محدودی در این مورد به دست میدهد و ما با تطبیق آنها با آن چه در «دورا - اوروپوس» و «هاترا» کشف شده است به این نتیجه میرسیم که زنانی که مقام بالایی در دربار اشکانی داشتند از موقعیت ممتازی در دربار برخوردار بودهاند. بعضی از زنان دربار اشکانی به ویژه خواهران و دختران پادشاه از طریق ازدواج نقش مهمی در پیوند دادن پادشاهان اشکانی با خانوادههای بزرگان و پادشاهان و حکام محلی و همچنین مقامات خارجی ایفا میکردند و موجبات استحکام پیوند بین دربار اشکانی و بزرگان و فرمانروایان محلی و گسترش شبکه متحدین پادشاهان اشکانی را فراهم میساختند. اهمیت و مقام زن در دربار اشکانیان که در اسناد موجود منعکس شده تا حدی حاصل نفوذ آداب و رسوم درباری سلوکیان است، زیرا مانند دوران سلوکیها در اسناد و مکاتبات رسمی دربار اشکانی نیز از همسر پادشاه با القاب و عناوین ویژه یاد میشود. به موجب اسنادی که در بابل به دست آمده است از همسر پادشاه به عنوان شاراتو به معنی ملکه یا بلتو به معنی بانو یاد میشده که با عناوین مربوط به زنان دیگر درباری تفاوت دارد. منابع و مدارک موجود این واقعیت را که پادشاهان اشکانی زنان متعددی داشتند تأیید مینماید. در سند مکتوبی که در روی پوست آهو نوشته شده و در آورومان به دست آمده اسامی زنان مهرداد دوم نوشته شده که از آنان با عنوان ملکهها نام برده است که از جمله به نام سیاسه خواهر و همسر او و آریازاته خواهر دیگر و همسر وی اشاره شده است. در نوشته دیگری که در آورومان کشف شده از همسران فرهاد چهارم به اسامی اولهنیره و کلئوپاترا و بیتسی باناپس نام برده شده است. یکی از همسران اورد اول اشکانی به نام ایسپوبارزا نیز که در این منابع به وی اشاره شده خواهر او بوده است.
در دربار اشکانی موقعیت همسر رسمی پادشاه که از وی به عنوان ملکه نام برده میشد با زنان دیگر درباری که با شاه ازدواج نکرده بودند تفاوت داشت. از این زنان میتوان به عنوان همسران موقت یا غیر رسمی نام برد که به عناوین مختلف به دربار راه یافته بودند. بعضی از آنها را پادشاه برای ایجاد پیوند یا اتحاد با حکام و بزرگان به جمع زنان حرمسرای خود افزوده بود. بعضی به اسارت گرفته شده بودند و برخی به عنوان هدیه به پادشاه تقدیم شده بودند. از این موارد میتوان به دختر دیمتریوس و برادرزادهی آنتیوخوس که پس از کشته شدن عمویش در جنگ اسیر شد و همچنین موسا هدیهی امپراتور رم به پادشاه اشکانی اشاره نمود. علاوه بر موسا (موزا) که پسرش به پادشاهی رسید یک زن دیگر یونانی که به عنوان هدیه به پادشاه اشکانی تقدیم شده بود از چنان موقعیتی در دربار برخوردار گردید که پسرش به عنوان ولیعهد برگزیده شد و با لقب بلاش اول به سلطنت رسید. مهمترین نقش زنان در خانواده پادشاهان اشکانی ایجاد و تحکیم پیوند و اتحاد سیاسی بین پادشاه و سلاطین خارجی یا حکام و بزرگان داخلی بود. به طور مثال در سطح سلطنتی ازدواج دختر مهرداد اول، رودوگونه (روزگونه) با دیمیتریوس موجب ایجاد مشروعیت برای حکومت وی و تحکیم اتحاد سیاسی بین آنها گردید. همچنین ازدواج خواهر آرتاوانروس پادشاه ارمنستان با پاراکوروس پسر اورد موجب تحکیم اتحاد او با پادشاه اشکانی شد.
زنان سلطنتی در جشنها و مراسم عمومی از جمله همراهان و ملازمان پادشاه بودند که خود نمایشی از شکوه پادشاهی به شمار میآمد. هنگامی که پادشاه از یکی از اقامتگاههای خود به اقامتگاه دیگری نقل مکان میکرد زنان نیز همراه او میرفتند. حتی در بعضی جنگها نیز زنان در کنار پادشاه حضور مییافتند. پادشاهان محلی و بزرگان اشکانی نیز از همین رویه پیروی میکردند و در مأموریتهای جنگی نیز زنان خود را همراه میبردند. گفته شده است که سورن هنگامی که به یک مأموریت جنگی میرفت زنان را نیز با 200 ارابه همراه خود میبرد. اگر در جریان جنگها شرایطی پیش میآمد که شاه نمیتوانست از زنان خود محافظت کند زنان غالباً با جان خود بهای ملازمت پادشاه را میپرداختند. بعضی از پادشاهان اشکانی برای این که مانع اسارت زنان همراه خود به دست دشمن بشوند از کشتن آنان که زنان و دختران خودشان هم در میان آنها بودند ابا نداشتند. چنین کاری علاوه بر جنبهی تراژیک و تکان دهنده آن در امر تداوم خاندان سلطنتی و وراثت تاج و تخت نیز مشکلاتی به وجود میآورد. فرهاد چهارم در رویارویی با تیریدادس (تیرداد) مدعی تاج و تخت همراه زنان خاندان سلطنتی بود و هنگامی که بر اثر تهاجم قوای تیرداد احساس خطر کرد از بیم آن که زنان خاندانش به دست دشمن بیفتند آنان را کشت. یکی از دختران اوسروس = Osroes (خسرو - اشک بیست و چهارم) در جنگ او با تراژان امپراتور روم در تیسفون از کشتار زنان خاندان سلطنتی جان به در برد و به اسارت رومیان درآمد. دوازده سال بعد هادریان که به جای تراژان امپراتور روم شده بود به نشانهی حسن نیت دختر پادشاه اشکانی را به او باز گرداند. سرنوشت زنان خانوادههای سلطنتی در حکومتهای پادشاهی تابع امپراتوری اشکانی نیز میتوانست به همین اندازه تلخ و ناگوار باشد. در سال 72 میلادی هنگامی که زنان پاکوروس در آتروپاتن ماد به دست نیروی مهاجم آلانی افتادند پاکوروس حاضر شد برای رهایی همسر و زنان غیر رسمیاش باج سنگینی بپردازد. رادامیستوس پادشاه ارمنستان هنگام فرار از دست نیروهای دشمن که او را تعقیب میکردند شکم همسر باردارش را با خنجر درید و او را به رود ارس افکند، زیرا توانایی ادامه گریز را نداشت. با وجود این همسر او زنده ماند و پس از بازیافتن سلامتش او را نزد تیرداد فرستادند.
تصویر زنان به ندرت و در موارد استثنایی بر روی سکههای اشکانی نقش بسته است. از جمله این موارد نادر تصویر موسا مادر و همسر فرهاد پنجم بر روی سکههای ضرب شده در زمان اوست. تصویر کامنیس کارس فرمانروای عیلام نیز به اتفاق همسرش آنزازا بر روی سکههای عیلامی نقش بسته است. تصویر زنان بیشتر بر روی کارهای هنری دوران اشکانی دیده میشود. مجسمهها و تصاویر برجسته که از زنان دوران اشکانی باقی مانده است زنان متعین و متشخّصی را نشان میدهد که لباسهای فاخر زمان اشکانیان را با آستین و دامنهای بلند و مواج که از بهترین پارچهها دوخته شده و مرصع به انواع جواهرات است بر تن کردهاند. اغلب آنها سر آذین بلندی هم بر سر دارند که مانند لباسهایشان مرصع به جواهرات است. زنهای سلطنتی و سطح بالا گردن بندهایی از مروارید و سنگهای قیمتی و گوشواره و دست بندهای مرصع به جواهر نیز بر گردن و گوش و دستهای خود دارند. لباسهای زنان در مجسمهها و نقوش برجستهای که در هاترا کشف شده بی تردید مربوط به دوران اشکانی است. با وجود اطلاعات و شواهد محدودی که درباره دوران اشکانی در اختیار داریم چنین به نظر میرسد که مقام و مرتبهی زنان در دربار اشکانیان به وسیله شخص پادشاه تعیین میشد. شکوه و جلال زنان سلطنتی، تعداد فرزندان ذکوری که به دنیا میآوردند و شرکت آنها در جشنها و مراسم عمومی نمایانگر مقام و موقعیت آنها و همچنین شکوه و عظمت پادشاهی بود.»[1]
مریم عنبرسوز از بُعدی دیگر به نقش زنان دربار اشکانی نگریسته و مینویسد: «در مورد مقام و موقعیت زن در دوره اشکانی اطلاعات چندانی در دست نیست، اما همین اندک اطلاعات موجود حکایت از آن دارد که پس از سپری شدن دوران سلوکی و آغاز دوره اشکانیان زنان تا حدودی برابری و اعتلای مقام خود را باز یافتند، ولی به موقعیت زنان هخامنشی نرسیدند. ملکههای اشکانی نقش چندانی را در امور سیاسی نداشته و در آن مداخله نمیکردند و بر خلاف دوران هخامنشی نفوذ حرمسراها و خواجه سرایان نیز در امور درباری به طور واضح به چشم نمیخورد. مورد آشکاری از حضور زن بر صحنهی سیاسی را میتوان به نقش ملکه موزا همسر فرهاد چهارم که با پسرش فرهاد پنجم در سلطنت مشارکت داشت اشاره کرد. او زنی مقتدر بود که در همسر و پسرش و در کار مملکت تأثیر بسیار داشت. همچنین مادر فرهاد دوم که ژینو نام داشته و مورد دیگری از زنان اشکانی بود که پس از مرگ شوهرش مهرداد اول نیابت سلطنت پسرش را تا سن بلوغ عهدهدار شده و ادارهی امور مملکت را به دست گرفت. آرتادخت نیز وزیر خزانه داری و امور مالی ایران در زمان شاهنشاهی اردوان چهارم اشکانی است که دیاکونف در کتاب ایران اشکانیان مینویسد او مالیاتها را سامان میبخشد و در ادارهی امور مالی کوچکترین خطایی مرتکب نشد و اقتصاد امپراتوری پارتیان را رونق بخشید.»[2]
با وجود مطالعات تاریخی و باستانشناسی که در عصر حاضر انجام گرفته هنوز از خصوصیات مذهبی ایرانیان در عهد اشکانی اطلاعات روشنی ارائه نگردیده است. بر اساس منابع تاریخی اشکانیان به مردمانی جنگجو مشهور هستند و گویا در فرهنگ خود مرگ طبیعی را ننگ و کشته شدن در جنگ را بزرگترین افتخار میدانستند، اما در طی این جنگها نشانی از مجبور کردن دیگران در پرستش خدایان خود دیده نمیشود. آنان پس از حدود یک قرنی که بعد از سلوکیان به حکومت رسیدند نشانی از عملکردشان نسبت به تعصب مذهبی وجود ندارد و تنها بعد از دوران ساسانیان است که تسلط یک دین رسمی در کشور شکل میگیرد و آثار منفی آن در زندگی مردم نمایان میگردد. در ایران آن دوران پیروان ادیان مجال گسترش داشتند و پیروان مذهبی را باید همردیف یکدیگر نگریست و در چنین محیطی است که تودههای مردم بدون جنگهای مذهبی در کنار یکدیگر در صلح و صفا زندگی میکردهاند. اجداد اولیّهی اشکانیان بازماندگان سکاهای شرقی هستند که پیش از ورود به ایران از دینهای ابتدایی مانند پرستش عناصر طبیعی پیروی میکردند. به احتمال زیاد میتوان گفت که اکثریت اقوام پارتها وابسته به عقاید اجداد خود بوده و بعد از استقرار در ایران و به خصوص برخوردی که پادشاهان هخامنشی با ادیان دیگر داشتند، آنان نیز به مرور زمان تحت تأثیر اعتقادات زردشتی و ادیان غیر ایرانی قرار گرفتهاند. اسناد و منابع موجود بیانگر آن است که آنها نیز اهورامزدا، آناهیتا و ایزدمهر را ستایش میکردهاند. چنان که غلامرضا انصاف پور مینویسد: «در این دوره هم ربالنوعهایی به صورت زن مورد ستایش قرار داشتند. به خصوص آناهیتا که ربالنوعی عظیمالشأن و مورد توجه عموم بوده و این خود همچنان دلیل بر احترام و مقام عمومی بانوان دوره اشکانیان میتواند باشد.»[1]
شواهد نشان میدهد که پس از هجوم اسکندر و تداوم آن توسط سلوکیان هیچ گاه دین ایرانی از بین نرفت و عقایدی چون میترائیسم و زردشتی رواج داشته است. در این ایام اسناد اوستا پراکنده شده بود و طبق روایات موجود ولخش اول (بلاش) اشکانی (51 – 78 میلادی) دستور داد تا اوستای پراکنده و پریشان را از اطراف و اکناف گرد آورند. ایرانیان در زمان اشکانیان در اجرای آیین دینی خود آزاد بودند و هر قدر بر تداوم حکومت آنان افزوده میگردید به همان نسبت از فرهنگ یونانیان کاسته میشد، چنان که در اواخر عهد اشکانیان خط یونانی از میان رفت و خط پهلوی جایگزین آن گردید. حاکمان اولیهی اشکانیان در سالهای آغازین تا حد زیادی تحت تأثیر فرهنگ یونانی و تلفیق آن با فرهنگ خود قرار داشتند ولی به مرور زمان این تفکر از بین رفت و تمدن غنی ایرانی جای آن را گرفت. بنفشه حجازی در این مورد مینویسد: «اشکانیان توجهی به دین نداشتند و در عین حال کاری هم با کیش و آئین دیگران نداشتند. میگویند ساسانیان در تخریب آثار اشکانی آن چنان کوشیدند که اگر گزارشها و تواریخ خارجی نبود به وجود چنین دورهای پی نمیبردیم. از آن جا که اشکانیان سالهای متمادی در جنگ بودند، مردم ایران نه تنها فرصت خلق آثاری مربوط به شرایط زندگی عادی را نداشتند، بلکه با از دست دادن و چپاول شدن و یا در طبق اخلاص نهادن اندوختهها و آن چه که اسباب و لوازم زندگی است، نتوانستهاند یادگارهای قابل بررسی برجای بگذارند. و از طرف دیگر در این دوره موبدان کارهای عوام و رفتار خواص را مورد بازرسی قرار میدادند و رهبری اخلاقی و روحی ملت به آنها اختصاص داشت. لذا بعید نیست که آنان به علت اعتقاد به مبارزه بر ضد مبدعان دینی و مظاهر تمدنی ناشی از تسلط فرهنگ بیگانه در تخریب و انهدام آثار دوره اشکانی کوشیده باشند. با این حال انتساب تخریب آثار اشکانی به دوره ساسانی نیازمند مدارک و اسناد متقنتری است.»[2]
سلسله اشکانیان حدود پنج قرن (480 سال) به طول انجامید، اما با توجه به این بُعد زمانی آگاهی اندکی درباره آنها موجود است. اغلب اطلاعات از این سلسلهی مهم تاریخ ایران بر مبنای برداشتهای کلی است و به دلیل کمبود منابع به حدس و گمان متوسل شدهاند. دلایل متعدد در این رابطه ابراز شده است و مهمترین آن را وابسته به اقدامات ساسانیان در حذف و خاموشی تمدن اشکانی قلمداد کردهاند. روایتی قریب به یقین وجود دارد که اگر منابع دیگر از جمله یونانیان وجود نمیداشت چه بسا که نام این سلسله از تاریخ ایران به فراموشی سپرده شده بود. البته از این نمونه در تاریخ بعد از اسلام نیز درباره بعضی حکومتهای محلی وجود دارد که احمد کسروی در کتاب شهریاران گمنام به آنها اشاره کرده است. با ظهور اشکانیان انتظار میرفت که فرهنگ و تمدن هخامنشی بار دیگر جانی تازه گیرد، ولی حاکمان پارتی تا حد زیادی راه سلوکیان پیمودند و به مرور زمان تغییر روش داده و خط و زبان پهلوی جایگزین یونانی شد. در نتیجه حکومت اشکانیان هرگز نتوانست ساختار فرهنگی ایرانیها را که در سلسله ماد و هخامنشیان متجلی شده بود پس از حملات ویرانگر اسکندر مقدونی زنده کند. از ویژگیهای مهم این دوران میتوان به جایگاه سیستم ملوکالطوایفی و مجلس مهستان و برخورد آنها نسبت به ادیان و حفظ جایگاه زنان و نفوذ زنان رومی و یونانی در دربار و اجتماع اشاره داشت. میر حسن ولوی در شرح و نیاکان اشکانیان مینویسد: «اشکانیان از اقوام پارت میباشند و ایالت پارت قسمتی از سرزمین خراسان بزرگ بوده است. حدود جغرافیایی این ایالت از غرب به دامغان و سواحل شرقی دریای خزر و از شمال به ترکستان و از شرق به رود تجن و از جنوب به کویر نمک و سیستان محدود میشده است. پارتها یکی از طوایف قبیلهی «پرنی - Parni» به حساب میآمدند که به تدریج به منطقه شرقی ایران کوچ کرده و با قبایل مختلف در آمیختهاند. نام سرزمین پارت در کتیبههای داریوش به نام «پرثوه» آمده است که در زبان پارتی «پهلوه» خوانده میشود. بنابراین میتوان پارتیان را پهلوی نامید. حکومت سلوکیان تحت تأثیر عوامل داخلی و خارجی رو به افول نهاد و از جانب شرق توسط پارتها و از جانب غرب با رومیان همواره مورد تهدید بود. پس از نابودی دولت سلوکیان این دو قدرت در همسایگی هم قرار گرفتند و این مرحله را باید آغاز رقابت دولتهای روم و ایران به شمار آورد. اگرچه با پیدایش اشکانیان ایران و ایرانی جان تازهای یافتند اما به دلیل اثرات فرهنگی مقدونیها بر جوامع ایرانی نمیتوان آن را نوزایی فرهنگ ایرانی نامید، چرا که تنها با گذشت زمانی دراز میشد به فرهنگ باستانی ایران که هخامنشیان نماد آن بودند راه برد و این پیوند را به وجود آورد. این امر با گذشت چندین سده به تدریج در دوران ساسانیان محقق شد.
نقش اشکانیان در تاریخ ایران از سه جهت حائز اهمیت است، از سویی آنها توانستند ایران را از قید سلوکیان آزاد کنند و از سوی دیگر سد و مانع محکمی شدند در قبال پیشروی رومیها به سوی سرزمینهای شرقی و در عین حال زمینه ساز ظهور امپراتوری ساسانی شدند. آنان در فرهنگ خود مرگ طبیعی را ننگ و کشته شدن در جنگ را بزرگترین افتخار میدانستند. از ویژگیهای حکومت شاهان پارت و انتخاب آنان برای تصدی سلطنت به این نکته مهم میتوان اشاره کرد که انتخاب شاه جدید تنها به اختیار شاه پیشین نبود. دو شورا به نامهای شواری بزرگان خاندان مهم یا نجبا و شورای کاهنان یا مغان در انتخاب و انتصاب شاهان از سلالهی اشکانیان دخالت مستقیم داشتند. شورای خاندانهای بزرگ شامل برگزیدگان هفت خاندان مهم پارتی بود. در این میان نظرات شورای کاهنان یا مغان و ریش سفیدان گرچه مهم بود، اما به اندازه شورای خاندان دارای اعتبار نبود. گذشته از دو شورای یاد شده، برگزیدگانی از آن دو مجلس در مواقع ضروری تشکیل جلسه میداد که به نام «مجلس مِهستان» مشهور بود. از وظایف مجلس مهستان برگزیده شاه جدید بود که معمولاً یا فرزند شاه پیشین یا برادر و یا عموی وی بودند. این سیستم حکومتی از بسیاری کشمکشها و فساد داخلی جلوگیری میکرد و متأسفانه دیگر شاهد تکرار آن در تاریخ ایران نمیباشیم. وسعت کشور اشکانیان در اوج عظمت و قدرت از شرق به پنجاب و سند، از غرب به رود فرات، از شمال به کوههای هیمالیا، رود سیحون، دریای خزر و کوه های قفقاز و از جنوب به خلیج فارس و اقیانوس هند محدود میشد که میتوان از آن به عنوان امپراتوری اشکانی یاد کرد. تقسیمات کشوری براساس ایالتی و شهری بود که بیشتر طبق قوانین خاص خود عمل میکردند و تنها در امور مهم از مرکز پیروی میکردند.
اتّکا به تاریخ شفاهی در نزد ایرانیان باستان شامل دوران اشکانی نیز بود و لذا باید گفت که از دورهی 480 ساله آنها تقریباً هیچ نوشته تاریخی و یا ادبی مستندی برجای نمانده است. در این رابطه نقش مخرب ساسانیان را در نابودی آثار اشکانی نباید نادیده گرفت و تنها گفته میشود که منظومه «نخل و بز» و یادگار زریران که به انشای زمان ساسانی در دست است برگرفته از منابع پارتی بوده است. منظومه عاشقانه ویس و رامین و همچنین برخی از داستانهای شاهنامه مانند داستان بیژن و منیژه حاوی بن مایههای اصلاً پارتی بوده است. اشکانیان علاقه به فرهنگ یونانی داشتند و عجیب آن است که به تاریخ شفاهی متکی بوده باشند. آنها هنرمندان و نویسندگان یونانی را به دربار خود جذب و از برگزاری نمایشنامههای یونانی استقبال و لذت میبردند. این علاقه و وابستگی به زبان و فرهنگ یونانی رفته رفته در مقابل فرهنگ و رسوم ریشه دار هخامنشی و ایرانی رنگ باخت و رو به ضعف نهاد. ریچارد فرای در تحقیقات خود مینویسد که پارتیان دراز زمانی گرفتار انکار و بدگویی جانشینان خویش یعنی ساسانیان بودند و نیز از بدگوییهای دشمنان خویش یعنی رومیان گزند دیدند و پژوهندگان همزمان ما هم معمولاً به پیروی از منابع کهن آنان را بد جلوه داده و ویرانگر میراث هلنیسم و سلوکی نمودار ساختهاند. این بدنامی ظالمانه است. البته باید پذیرفت که اشکانیان پارتی از یک سو با تهاجمات خارجی مانند امپراتوری قدرتمند رومی و اقوام بدوی شمال شرق ایران به مقابله برخاستند و از سوی دیگر رفته رفته زمینه ساز بیداری و رشد فرهنگ اصیل ایرانیان شدند و از این میان بود که شاهان سلسله ساسانی سر برآوردند. پارتها نیز چون پیشینیان ایران باستان نسبت به ادیان تعصب خاصی از خود نشان نمیدادند و بر طرفداری یا ضدیت با دینی خاص اصرار نمیورزیدند. رومیها که همواره با قوم و دین یهودی سخت گیریهایی میکردند؛ در نقطهی مقابل اشکانیان قرار داشتند. اشکانیان با تساهلی که در مورد ادیان مختلف داشتند زمینه ساز رشد و ترقی یهودیان در سرزمین بابل گردیدند.
حکومت دراز مدت اشکانیان نیز همانند بقیه در اثر کشمکشها و فساد داخی تضعیف شد. از مهمترین عوامل سقوط آنان میتوان به جنگ و کشمکش ایران و روم اشاره کرد. سرانجام پادشاهی پارت، نه بر اثر ضربات دشمن و قدرت رومیها بلکه بر اثر کشمکشها و جریانات داخلی که همسویی و هماهنگیهای لازم را از دست داده بود و بر علیه یک دیگر توطئههای زیادی میکردند از پای درآمد. انحطاط و ضعف دولت مرکزی ساختار حکومتی را چنان فرسوده ساخته بود که یکی از امیران دست نشانده اشکانی در پارس (فارس) یعنی اردشیر بابکان در سال 224 میلادی به پا خاست و با اردوان در دشت هرمز میان بهبهان و شوشتر جنگ درگرفت و اردوان کشته شد و سپاهیانش از هم گسیخت، اما یکی از پسران اردوان به نام آرتاباذ خود را شاه پارت خواند و به نام خود سکه زد که تاریخ برخی از آنها سال 227 میلادی را نشان میدهد. اردشیر با حیله بر آرتاباذ غلبه یافت و کار سلسلهی اشکانی پس از نزدیک به 480 سال حکومت بر سرزمینهای ایران به کلی خاتمه یافت.»[1]
اسامی شاهان اشکانی به شرح زیر میباشد:
1-اَرشَک یکم از 250 تا 247 ق.م 2- اشک دوم (تیرداد) از 247 تا 214 ق.م 3- اشک سوم (اردوان یکم) از 214 تا 196 ق.م 4- اشک چهارم (فری پایت) از 196 تا 181 ق.م 5- اشک پنجم (فرهاد اول) ق.م 6- اشک ششم (مهرداد یکم) از 174 تا 136 ق.م 7- اشک هفتم (فرهاد دوم) از 136 تا 127 ق.م 8- اشک هشتم (اردوان دوم) از 127 تا 124 ق.م 9- اشک نهم (مهرداد دوم) از 124 تا 86 ق.م 10- اشک دهم (سنتروک یا سیناتروک) از 86 تا 67 ق.م 11- اشک یازدهم (فرهاد سوم) از 67 تا 60 ق.م 12- اشک دوازدهم (مهرداد سوم) از 60 تا 55 ق.م 13- اشک سیزدهم (اُرُد یکم) از 55 تا 37 ق.م 14- اشک چهاردهم (فرهاد چهارم) از 37 تا 2 ق.م 15- اشک پانزدهم (فرهاد پنجم) از 2 تا 4 م 16- اشک شانزدهم (اُرُد دوم) از 4 تا 7 م 17- اشک هفدهم (وُنون) از 8 تا 17 م 18- اشک هجدهم (اردوان سوم) از 17 تا 40 م 19- اشک نوزدهم (واردان) از 40 تا 46 م 20- اشک بیستم (گودرز) از 46 تا 51 م. 21- اشک بیست و یکم (ونون دوم) از 51 تا 54 م. 22- اشک بیست و دوم (بلاش یکم) از 54 تا 78 م 23- اشک بیست و سوم (پاکور دوم) از 78 تا 109 م 24- اشک بیست و چهارم (خسرو) از 109 تا 128 م 25- اشک بیست و پنجم (بلاش دوم) از 128 تا 148 م 26 اشک بیست و ششم (بلاش سوم) از 148 تا 190 م 27- اشک بیست و هفتم (بلاش چهارم) از 190 تا 208 م 28- اشک بیست و هشتم (بلاش پنجم) از 208 تا 216 م 29- اشک بیست و نهم (اردوان پنجم) از 216 تا 224 م
[1] - تاریخ مستند ایران باستان، میر حسن ولوی، تهران نشر ماهریس، 1397، صص برگزیده از صفحات 224 تا 281
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، 86
درباره نقش زنان از دوران حکومت جانشینان اسکندر و اشکانیان تا آغاز سلسله ساسانی که مدت 550 سال طول کشید اطلاعات اندکی موجود است. در مدت صد سالی که سلوکیان بر ایران حکومت کردند فقط نام زنان ایرانی به نام رکسانا و آپامه مطرح است که هر یک همسر اسکندر مقدونی و سلوکوس سردار نامی او بودهاند. در مورد چگونگی ازدواج اسکندر با رکسانا و حوادث بعد از فوت وی چنین آمده است که «اسکندر مقدونی پس از دستیابی بر کشور پهناور ایران شیفته و دلبستهی نظام با فرهنگ و ریشهدار ایرانیان شده و میکوشید که خود و سردارانش به ایرانیان نزدیک شده و از تمدن بهینه و انسان ساز آن بهره ببرند و نخستین کار او پوشیدن تنپوشهای ایرانیان بود که خود و سردارانش به تن پیراستهاند. دومین کار او همسرگزینی خود و سردارانش با خاندانهای سرشناس و برجستهی ایرانی بوده که او و سردارانش چندین دختر را به همسری برگزیده و شوهر دختران ایرانی شدهاند که یکی از آن دختران رکسانا دختر پادشاه سغد یا باختر بوده است. زنده یاد پیرنیا پدر آن دختر را اکسیارتس و نویسندگان ایرانی پس از اسلام روشنک را دختر دارا یا داریوش سوم هخامنشی میدانند.
در جلد دوم تاریخ ایران باستان به نقل از کنت کورث در باره آشنایی رکسانا با اسکندر مقدونی مینویسد پس از آن که اسکندر به ولایتی رفت که (کوهورتانوس) نامی والی آن بود و از ولات ممتاز پارس به شمار میرفت. او اظهار انقیاد کرد و اسکندر وی را به حکومت ابقا داشته، از سه پسرش دو نفر را برای خدمت در لشکر مقدونی طلبید و حاکم مزبور پسر سوم خود را به اختیار اسکندر گذاشت. کوهورتانوس خواست ضیافتی برای اسکندر با تجملات مشرق زمین بدهد و با این مقصود (30 نفر) از دختران خانوادههای درجه اول سغدیان را به این ضیافت طلبید. دختر خود والی هم جزو آنها بود. این دختر از حیث زیبایی و لطافت مثل و مانند نداشت و به قدری دلربا بود که در میان آنها همه دختران زیبا توجه تمام حضار را به خود جلب میکرد. اسکندر که مست باده عنایتهای اقبال و انجره شراب بود عاشق وی گشت. کنت کورث گوید: پادشاهی که زن داریوش و دختران او یعنی زنانی را دیده بود که کسی جز رکسانه در وجاهت به آنها نمیرسید و با وجود این نسبت به آنها حسیاتی جز محبت پدر به اولاد نپرورده بود در این جا عاشق دختری شد که در عروقش خون شاه جاری بود، نه از حیث مقام میتوانست قرین آنها (یعنی زن داریوش و دختران او) باشد. به زودی اسکندر بلند و بی پروا گفت: لازم است مقدونیها و پارسیها با هم مزاوجت کنند تا مخلوط گردند و این یگانه وسیله است برای این که مغلوبین شرمسار و فاتحین متبکر نباشند. بعد برای آن که این فکر خود را ترویج کند آشیل پهلوان داستانی یونان را که نیاکان خود میدانست مَثل آورده، گفت: مگر او یکی از اسرا را ازدواج نکرد. بنابراین مقدونیها نباید ازدواج زنان پارسی را برای خود ننگ دانند. پدر رکسانه از این سخنان اسکندر غرق شادی گردید و بعد اسکندر از شدت عشق در همان مجلس امر کرد برابر عادات مقدونی نان بیاورند و آن را با شمشیر به دو نیم کرده، نیمی را خودش برداشت و نیم دیگر را به رکسانه داد تا وثیقه زناشویی آنان باشد. مقدونیها را این رفتار اسکندر خوش نیامد، زیرا در نظر آنان پسندیده نبود که والی پارس پدر زن اسکندر گردد. ولی از زمان کشته شدن (کلیتوس) سرداران مقدونی از اسکندر میترسیدند و ار آن چه از او سر میزد با سیمای خوش تلقی میشد. رکسانه که بسیار خوشگل و زیبا و سرآمد زیبا رخان ایران و یونان بود با نگرش به این که پدرش به نام اکسیارتس استاندار سغد و در کارهای کشوری و انجمن و نشستهایی که در کاخ پدرش برپا میشد همنشینی و همسخنی و بزمآرایی داشت دیری نگذشت که از استاتیر دختر داریوش و دیگر سوگلیان شبستان اسکندر پیشی گرفته و ملکه ایران و یونان گردید و چنان که گذشت پس از مرگ اسکندر پسری زایید که نام او را نیز اسکندر دوم نهادند. رکسانه که جانشین اسکندر نخست خود را میدانست و پسرش را امپراتور یونان و ایران به شمار میآورد، چون از خاندان پارسی و از تبار غیر یونانی بوده، سرداران اسکندر که هر یک هوای پادشاهی در سر داشته و خود را از اسکندر کمتر نمیدانسته به دشمنی با رکسانه برخاسته که پس از سالها جنگها و کشت و کشتارها المپیاس مادر اسکندر به دست کاساندر از سرداران اسکندر کشته گردید، دشمنان خاندان فلییپ به سراغ رکسانه و پسرش اسکندر دوم رفته و آن دو را کشته و نابود کردند.
درباره قتل آنها چنین آمده پس از آن که کاساندر چون دید که اسکندر پسر اسکندر بزرگ شده و در مقدونیه صحبت از این است که او را از مجلس درآورده بر تخت بنشانند از عاقبت کار ترسید و هلاک خود را در آن دید. بنابراین به گلوسیاس رئیس محبس نوشت که سر رکسانه و اسکندر را ببرد و تن آنها را پنهان دارد و چنان کند که اثری از این دو قتل نماند. این امر مجری گردید و کاساندر و لیزیماک و بطلمیوس و آنتی گون، از این واقعه خشنود شدند، چه همواره نگران بودند که مبادا اسکندر پسر اسکندر، بزرگ شده بر تخت نشیند و ملک پدر را از آنها بخواهد. از زمان اشخاص مذکور امیدوار گشتند که بر ممالکی که در تصرفشان است بی منازع سلطنت خواهند کرد. (311 ق.م). ژوستن شرح واقعه را طور دیگر نوشته و گوید: چون کاساندر میدید که مردم مقدونیه احترامی بزرگ برای نام اسکندر دارند و ممکن است که (هراکل) پسر چهارده ساله او را به تخت نشانند دستور داد این پسر را با مادرش (برسین دختر ارته باز) بکشند و برای این که این راز در موقع مراسم دفن افشا نشود تن هردو را در نهان چال کنند. بعد مثل این که برای کاساندر کم بود که اسکندر را کشت و مادرش المپیاس و یکی از پسران او را هم نابود کرد. او خواست پسر دیگر اسکندر را نیز با مادرش رکسانه بکشد و این نفر را هم به قتل رسانید و او پنداشت که فقط از راه جنایت ممکن است دولت مقدونیه را به دست آورد. با چنین رویدادی به جا ماندگان خاندان اسکندر مقدونی یکی پس از دیگری مانند هراکل یا هرکول پسر دیگر اسکندر و مادرش برسین دختر ارته باز و خواهر اسکندر به نام کلئوپاترا کشته شده و زمینهی پادشاهی سرداران اسکندر فراهم گردید و خاندان سلکوس برپایهی توانمندی جای گرفتند.»[1]
[1] - ابر زنان ایران از آغاز تا اسلام، نورمحمد مجیدی کرایی، انتشارات آروَن، 1387، صص 441 تا 443
2- نقش زنان در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 84
«المپیاس همسر فلیپ مقدونی و مادر اسکندر است. وی دختر پادشاه و از خانوادهای اشرافی و ممتاز جامعهی مقدونی بود. روایت شده است که وی در کنار تندخویی، خودخواهی و جاه طلبی خصلتهای خوبی نیز داشته است. بنا بر خواست و ارادهی وی بود که ارسطو دانشمند یونانی آموزش و تربیت اسکندر را پذیرفت. همچنین علت شرکت این زن در قتل شوهرش فلیپ مقدونی را ناشی از علاقهی وی برای دخالت در امور کشورداری دانستهاند و به خاطر همین مبارزات سیاسیاش بود که در سال 315 ق.م یعنی 8 سال پس از مرگ اسکندر جان خود را در این راه از دست داد. نمونهی دیگر این زنان کلئوپاترای هفتم ملکه بطالسهی مصر است که وی زنی هوشیار و دانش دوست و با فضیلت بود که به سختی در باور میگنجد. روایت شده که وی به زبانهای یونانی، لاتین، عربی، پارسی، آرامی، حبشی تسلط داشته و سوارکاری چالاک و شناگری ماهر بوده است. وی را استاد سیاست نامیدهاند و در یک نبرد بزرگ دریایی فرماندهی سپاه عظیم دریایی را خود به عهده داشت. شرکت فعال زنان در امور سیاسی، فرهنگی و اقتصادی دنیای آن روز نشان آشکاری از نقش زن در جامعه و پذیرش چنین نقشهایی از جانب جامعه است.
بعد از تسلط سلوکیان بر ایران و به دست گیری قدرت و حاکمیت مطلق ایشان بر ایران، جریان هلنیسم بی تأثیر نبوده است. به عنوان مثال آپامه (Apama) همسر سلوکوس اول از محبوبترین زنان بنیانگذار امپراتوری سلوکی به شمار میرفت و پیوسته در کنار شوهرش بود. وی در مسائل سیاسی و رتق و فتق امور مملکتی حضور چشمگیری داشت و به سبب تدبیر و خرد او بود که سلوکوس از چندین مهلکه جان سالم به در برد و پادشاه سلوکی نیز به پاس خدمات وی چندین شهر در شرق باستان را به نام او ساخت. آپامه دختر سپتیمان سرداری از اهالی بلخ بود که پس از کشته شدن پدر به اسارت اسکندر درآمد. چهار سال بعد در مراسمی که اسکندر ترتیب داد طی مراسمی هشتاد تن از فرماندهان و ده هزار سرباز یونانی خود را به ازدواج با دوشیزگان ایرانی واداشت و برای آنان 5 روز جشن گرفت. او آپامه را نیز برای سلوکوس فرماندهی پیاده نظام خود انتخاب کرد و خودش نیز با رکسانه (روشنک) دختر یکی از رؤسا که اسکندر نیابت سلطنت بلخ را به او داد ازدواج کرد. این ازدواجها همگی جنبهی سیاسی داشت و در جهت اجرای اعمال سیاسی وی بود، به گونهای که خود در ازدواج دیگرش «استاتیره» دختر داریوش را به همسری برگزید.
در نتیجه ازدواج آپامه با سلوکوس اول، فرمانروایی سلوکی در ایران یک فرمانروایی ایران - سلوکی از پدری مقدونی و مادری ایرانی به شمار آمد و جانشینان سلوکوس میتوانستند به خود ببالند که در رگهایشان هم خون ایرانی جریان دارد و هم خون مقدونیانی. ایرانیان نیز به استثنای مردم بلخ که با اعمال زور و خشونت تسلیم اسکندر شده بودند به سبب ازدواج او با آپامه میتوانستند نارضایتی کمتری از فرمانروایی سلوکوس داشته باشند. آپامه ملکه و مادر ولیعهد آنتیموخوس سوتر متولد 324 ق.م بود که نقش مؤثری در تاریخ سلوکیه داشت. آپامه را میتوان مادر نخستین سلسلهی بیگانه نامید که کم و بیش حدود 250 سال در بخشهایی از ایران فرمان رانده است. همان طور که گفته شد سلوکوس به منظور جاودان ساختن نام آپامه همسر ایرانی خود سه شهر به نام وی ساخت که مهمترین آنها آپامیه به صورت دژ استواری در غرب سوریه است.
ستراتونیس نیز که هندی تبار بود معشوقهی سلوکوس اول بود که بعدها به همسری وی درآمد و در شمار زنان نامی سلوکوس است. سلوکوس در شهر ازمیر ترکیه معبدی با شکوه به نام معبد ستراتونیس به نام وی بنا کرد. ستراتونیس دارای دختری به نام فیلا بود. برخی ار صاحب نظران نقش این مادر و دختر را در ادارهی دولت سلوکی و مقدونی بسیار سازنده دانستهاند. به طوری که فیلا در شکل گیری بسیاری از نهادهای فرهنگی و سیاسی حکومت شوهرش آنتی گوناتاس پادشاه مقدونیه نقش اول را داشته است. وی را بر طرف کنندهی بسیاری از نابسامانیها در دولت مقدونی میدانند. در اسناد یونانی وی با عنوان پلا (Pella) نیز آمده و شهری نیز به جهت بزرگداشت وی به نام او تأسیس شده است. شهر پلا در منابع تاریخی و جغرافیایی تاریخی یونان باستان به عنوان شهر سلطنتی معروف است. این شهر باشکوهترین شهر مقدونیه بوده است.»[1]
[1] - زن در ایران باستان، مریم عنبرسوز، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ اول، 1390، صص 165 تا 16
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 84