«گرد آفرید دختر کژدهم نگهبان دژ سپید بود که در حملهی سهراب پسر رستم به دژ به دست او اسیر شد. پس از اسارت او، گرد آفرید زیبا که در جنگاوری و کمند افکنی از زنان زبدهی روزگار خود بود با هدف نجات پدر جامهی رزم پوشید و به نبرد با سهراب شتافت. اما با همهی شجاعتی که از خود نشان داد سرانجام با شمشیر تیز سهراب زرهاش دریده شده، نیزهاش نیز به ضرب نیزهی او به دو نیم گردید و به زمین افتاد و با افتادن کلاهخود از سرش سهراب دانست که در تمام آن مدت با زنی در نبرد بوده است. در حالی که از دلیری و زیبایی او غرق در شگفتی شده فریب شیرین زبانیهای او را هم خورد و همچنان که در بند مهر او افتاده بود هم پدرش را آزاد کرد و هم اجازه داد خود او به دژ باز گردد تا بنا بر قولی که به او داده بود از آن پس با یک دیگر آشتی کنند و راه دوستی و همیاری را در پیش بگیرند. اما گرد آفرید چون به دژ رسید و درهای دژ به روی سهراب بسته شد او از فراز دژ به سهراب گفت بهتر است به میان لشکریان خود باز گردد و به فکر ادامه جنگ باشد. چون آشتی بین ایرانیان و تورانیان هرگز امکان ندارد. سهراب هم خشمگین به میان لشکریان خود باز گشت و روز بعد در نبردی شدید چون دژ سپید را تسخیر کرد از گرد آفرید و پدرش و سایر ساکنین دژ نشانهای ندید. چون آنان شبانگاه از راهی پنهانی دژ را ترک کرده و از آن جا دور شده بودند. گرد آفرید در شاهنامه نمایهای از دلیری و تدبیرمندی بانوی ایرانی و شناسهای برای شناخت روحیات زن ایرانی در دوران باستان است.»[1]
[1] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد دوم، ص 1490
«سودابه دختر پادشاه هاماوران یکی از نخستین بانوانی است که در شاهنامه از او نام آورده شده است. بدان سان که آوردهاند پیش از آن که سودابه به مهر سیاوش پسر کاووس شاه گرفتار شده و راه پلیدی را در پیش بگیرد از شخصیتی جذاب و دوست داشتنی بهرهمند بود؛ چنان که پس از خواستگاری کاووس شاه از او، چون با مخالفت پدرش روبرو شد دلیرانه با او به سخن نشست و از او خواست تا با زناشویی او با کاووس شاه موافقت کند و چون زناشویی آنان سر گرفت با هزار شتر و اسب و هزار استر جهیزیه به همراه لشکری گران سوار بر هودجی که پیشاپیش چهل عماری حرکت میکرد به سرزمین شوی خود گام نهاد و در آن هنگام که پدرش پادشاه هاماوران که هیچ گاه در درون از آن پیوند خشنود نبود بر آن شد تا با فراخواندن کاووس شاه به هاماوران او را از میان بردارد. باز سودابه، کاووس شاه را از پذیرش آن دعوت بر حذر داشت، اما کاووس شاه بی اعتنا به آن چه شنیده بود به آن دعوت پاسخ داده و به هاماوران رفت و در آن جا در بزمی شاهانه به دستور در سودابه مسموم شد و با همراهانش به زندان فرستاده شد؛ ولی با این همه چون پادشاه هاماوران گروهی را برای بازگرفتن سودابه به ایران زمین فرستاد، او در پاسخ گفت حاضر به جدایی از همسرش نیست و حال که کاووس شاه را به بند کشیدهاند بهتر است به زندگی او نیز خاتمه بدهند. اما دریغا که پس از مهری که به ناروا به سیاوش پسر کاووس شاه احساس کرد هم زندگانی آن شاهزادهی بیگناه را به تباهی کشانید و هم لکهای از ننگ را بر نام خویش افکند که تا به امروز پاک نشده است و بی شک هرگز هم پاک نخواهد شد. تاریخ اسطورهای سودابه را به عنوان نمادی از همسبازی و خیانت میشناسد.»[1]
[1] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد دوم، ص 1076
«تهمینه دختر شاه سمنگان همسر رستم و مادر سهراب از زنان آزادهی شاهنامه است. او که از دیرباز فریفتهی اخبار پهلوانی رستم شده است، شبی که رستم در دربار پدرش میهمان است بر خلاف عادت رایج نیمه شب در خوابگاه رستم پدیدار شده و پس از آشکار کردن جذبهی پنهان در دل، از آن جا که اسیر خواست سرنوشت است از او درخواست زناشویی میکند که رستم نیز آن را میپذیرد و صبحگاه به هنگام بدرود مهرهای را به او میبخشد که اگر فرزندی از آن پیوند به وجود آمد آن مهره را به نشانهی شناسایی به بازو یا گیسوان او ببندد. سالها پس از این رویداد در هنگامی که پسر رستم و تهمینه، سهراب از مادر نشان پدر خود را میجوید تهمینه نام پدرش را به او میگوید، اما از او میخواهد آن راز را در سینه پنهان دارد تا مگر افراسیاب تورانی آن دشمن دیرینهی رستم از آن زن آگاهی نیابد. از سرنوشت تهمینه که به راستی از قربانیان تقدیر است پس از ماجراهایی شورمند سرانجام دیگر در شاهنامه نشانی به چشم نمیخورد، اما بردباری، وفاداری و مهمتر از آنها قدرت زنانه و آزادگی او از سمبلهای درخشان زنانهی باستانی ایران زمین است.»[1]
[1] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد اول، ص 660
2- آینه عیبنما، نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 26
یکی از زنان اساطیری که هنوز هم به خاطر آمیختگی جایگاه وی با مذهب نام خود را حفظ کرده است بلقیس یا ملکه سبا میباشد. روایات زندگی وی چیزی فراتر از یک داستان تخیلی نیست و قهرمان آن سلیمانی است که توان سخن گفتن با پرندگان را دارد. او از محیط پیرامون خود بی خبر است و همه چیز تنها بر مبنای امیال شخصی و در پوشش دعوت مذهبی دور میزند. بازتاب تصویری بلقیس در روایات اسلامی چنین آمده است «بلقیس معروف به ملکهی سبا همسر سلیمان بن داوود جلوهی دیگری از حضور زن در روایات اسلامی است. بلقیس، عرش یا تختی عظیم داشت از یاقوت و زبرجد. وی در نگارهها پیوسته بر تختی عظیم و مجلل و یا همراه حضرت سلیمان مصوّر شده است. نسخهای از کلیات سعدی در سال 976 ه.ق (1569م) رقم گردیده و احتمالاً مربوط به مکتب شیراز میباشد. بلقیس در میان صحنه بر تختی زبرجد که گرداگرد او را زنان و فرشتگان فراگرفتهاند، دیده میشود. پوشش سر ملکه با دیگر زنان که در حالت پذیرایی، رقص، گفتوگو و نوازندگی هستند متفاوت میباشد که نشان از اهمیت و مقام اوست. نسخهی دیگر از شاهنامه که در سال 1058 (1648م) نوشته و مصور شده بلقیس را کنار حضرت سلیمان بر تختی عظیم که دیوان و ددان و فرشتگان دور تا دور آن حلقه زدهاند نشان میدهد. با توجه به مقام سلیمان در روایات مذهبی و به خصوص قرآنی، نشاندن زنی در کنار او بسیار شایان توجه است. نگارگر با تخیلی وسیع و مهارت فنی و استادانه به ترسیم جهان آرمانی ذهن خود میپردازد.»[1]
گذشته از بازتاب تصویری بلقیس در روایات اسلامی در فرهنگ و ادبیات نیز جایگاه خاص یافته است. «زندگانی بلقیس ملکه سبا از دیرباز جانمایه شعرها، افسانهها، نمایشها و فیلمهای بسیاری شده و هنوز هم سحر و جذابیت خود را حفظ کرده و در شمار شورانگیزترین داستانهای عاشقانه دنیا جای دارد. قصه چنین آغاز میشود که سلیمان پادشاه که از حکومتی آسمانی بهرهمند بود و میتوانست با پرندگان سخن گوید روزی به هنگام بازی جای هدهد را از پرندگان دربار خود خالی دید و چون از او پرسید، پاسخ رسید که در جستجوی آب به جایی رفته است، اما مدت زیادی نگذشت که هدهد بال زنان از راه رسید و در پاسخ سلیمان که از او به خشم پرسید کجا بوده است؟ گفت: من چیزی دانم که تو ندانی و جایی رسیدم که تو نرسیدی و چیزی دیدم که تو ندیدی و آن گاه چون سلیمان را خشمگین یافت، آن چه را که در سرزمین دوری به نام سبا دیده بود برای او بیان داشت و گفت ملکهای را دیده است که زیباترین بانوی جهان و ثروتمندترین فرمانروای زمین است. سلیمان پس از شنیدن جزئیات وزیر خود آصف را خواند و به او فرمان داد که برای زن نامهای نوشته و او را به تسلیم ما دعوت کن، وگرنه به آن سرزمین حمله کرده او و ثروتش را یک جا تصاحب خواهیم کرد. آن گاه آن نامه را به هدهد داده و از او خواست که آن نامه را به ملکه سبا برساند. به زودی هدهد به آن سرزمین سحرآمیز رسید. از روزن وارد خوابگاه بلقیس شد و نامه را بر سینه او نهاد. بلقیس پس از بیداری با حیرت نامه را خواند و آن را به رایزنان خود نشان داد و از آن جای که بر سر ستیز و قهر با دیگران نبود و از آن گذشته خود را بی دلیل مجذوب آن فرمانروای ناشناس میدید بر آن شد تا برای او هدایایی فرستاده و باب آشنایی و یاری را با او باز کند. هدهد نیز در این میان در گوشهای خزیده و همه را میدید و گوش میداد تا بتواند آن چه را که در آن جا میگذشت به درستی برای سلیمان شرح دهد. بلقیس پس از رایزنی با وزرای خود به تهیه هدایای بسیار گرانبها برای سلیمان مشغول شد و چون آماده گردید آن هدایا را توسط پیکی برای سلیمان فرستاد، اما هدهد پیش از آن رسول به دربار سلیمان رسید و او را از آن چه رفته بود و در راه بود آگاه ساخت. سلیمان که میاندیشید ملکه سبا با آن هدایا در اندیشه فریب اوست دستور داد تا صد برابر هدایایی را که در راه است بر در کوشک او حاضر سازند. بدینسان هنگامی که رسولان بلقیس فرا رسیده و آن منظره را دیدند از خجالت در خود فرو رفتند و در برابر دربار باشکوه سلیمان که مرغان و پریان نیز در آن حضور داشتند سر تواضع فرود آوردند. سلیمان در این حال به آنان گفت مرا به مال دنیا هیچ نیازی نیست و تنها هدفم این است که شما و فرمانروای شما را به خداشناسی بخوانم وگرنه به سرزمین شما لشکرکشی خواهم کرد.
در بازگشت رسولان به سرزمین سبا بلقیس ملکه که بار دیگر خود مجذوب فرّ و شکوه سلیمان مییافت بر آن شد که به فرمانبرداری به کشور او برود و به همراهی مال و منال بسیار و کنیزان خوبروی راهی کشور سلیمان شد و پس از دیدار شورانگیزی که بین آنان روی داد نه تنها آتشی که از دیرباز در دل سلیمان بی جهت شعله میکشید فروزان تر شد بلکه بلقیس نیز به مهر او گرفتار آمد و سرانجام کار به پیوندی همیشگی انجامید و سلیمان، بلقیس را به همسری برگزید و ملک پهناور خود را نیز به نام او و کابین او کرد.»[2]
برای گذشتهی تاریخ انسان مرزی را نمیتوان معین کرد و دوران پیش از تاریخ در هالهای از ابهام و پرسشهای بی پاسخ است. برای آن که تا حدودی مرزبندیهای عقیدتی شکل گرفته باشد دانشمندان به لحاظ تاریخی دوران زندگی بشر را بر روی کره زمین به دورههای زیر تقسیم کردهاند که در جای خود هر یک از آنها را به مناسبتی دوباره به بخشهای کوچکترتقسیم شدهاند:
«عصر یخبندان: عصری که قسمتهای وسیعی از کره زمین با یخ پوشیده شده بود که آخرین آن مربوط به 11000 سال قبل است.
عصر حجر: به دورهای گفته میشود که انسان با ابزار سنگی زندگی را سپری میکرد. این دوران مربوط به 8000 سال قبل است.
عصر فلزات: به زمانی گفته میشود که انسان فلزاتی مانند مس را شناخت و با آن ابزارهایی ساخت که از 8000 سال پیش تا کنون ادامه دارد.
عصر آهن: از 4000 سال به این سو.
عصر طلایی: شامل دورهی زندگی انسانها بر اساس اساطیر و داستانها.
عصر کوچ نشینی و متعاقب آن یکجانشینی.
عصر ما قبل تاریخ: قبل از اختراع خط.
عصر تاریخی: دورهای که با اختراع خط آغاز و همچنان ادامه دارد.»[1]
خانم بنفشه حجازی در مورد سیر تحولات زندگی زنان در طول تاریخ و چگونگی نوع نگرش به قشر زنان و در نهایت رو به افول رفتن موقعیت اجتماعی آنان تحقیقات جامعی انجام دادهاند. ایشان در کنار تحقیقات ارزشمند خود و برمبنای حدس و گمان و این که هیچ مدت زمانی برای دوران ما قبل تاریخ قائل نیست، سابقهی تاریخی جغرافیایی تمدن فلات ایران را با تخمین دوره پنجم و قدمت پانصد هزار ساله چنین روایت میکند. «تاریخ انسان از زمانی شروع میشود که مدارک و شواهدی راجع به وقایع و حوادث زمان به دست آمده باشد و قبل از آن را ازمنهی پیش از تاریخ گویند. دانشمندان هنوز موفق نشدهاند که مدت زمان قبل از تاریخ را تعیین کنند؛ مگر بر مبنای حدس و قیاس که به صد میلیون سال یا بیشتر تخمین زدهاند و به پنج دوره تقسیم کردهاند. دوره پنجم با عصر چهارم که زمان ما در آن است پانصد هزار سال تخمین شده است. مملکتی را که امروزه ایران مینامیم، طی قرون متمایز متمادی جزو قسمتی از آسیای صغیر بود که آن را فلات ایران یا نجد Plateau ایران میگفتند. نجد مثلثی است بین دو فرورفتگی خلیج فارس در جنوب و دریای خزر در شمال و آن به منزلهی پلی بین آسیای داخلی و آسیای مرکزی و آسیای غربی است که تشکیل برآمدگیای میدهد که جلگههای آسیای داخلی را به نجدهای آسیای صغیر و اروپا متصل میکند. این وضع جغرافیایی وظیفه تاریخی را که فلات مذکور در طی هزاران سال تاریخ بشریت ایفا کرده است توضیح میدهد. نزدیک مرزهای ایران در کردستان عراق نشانههایی از سکونت انسان در دوره اشول (Acheutian) دیده شده است (تقریباً دویست الی چهارصد هزار سال پیش) اما در دوران پیش از اشول هم بی گمان انسان در ایران ساکن بوده است. به موجب آثاری که در خود ایران به دست آمده این سرزمین در زمان موستر.Mousterian (پالئولیت میانه) به وسیله انسان مسکون بوده است. آغاز فرهنگ دوران موستر در ایران به صد هزار سال قبل میرسد. آثار مربوط به این زمان در قسمت باختری ارومیه، خاور کویر نمک، فارس و مناطق دیگر از جمله لرستان و کردستان به مقدار زیاد کشف شدهاند. بنا بر تاریخ گذاریهایی که از راه آزمایش رادیو کربن در غار «کونجی» در دره خرم آباد لرستان و شانیدار در حاشیه شمال شرقی عراق شده قدمت این آثار از چهل الی پنجاه هزار سال بیشتر نبوده است.
در زمانی که قسمت اعظم اروپا از تودههای یخ پوشیده بود نجد ایران از دوره باران Pluviaire Period که طی آن حتی درّههای مرتفع زیر آب قرار داشت، میگذشت. در عهدی که میتوان بین 10000 سال تا 15000 سال قبل از میلاد قرار داد، تغییر تدریجی آب و هوا صورت گرفت. در این عهد انسانهای پیش از تاریخ در سوراخهایی که در جوانب پردرخت کوهها حفر میشد و با شاخههای درختان مسقّف میگردید زندگی میکردند. در حدود 5000 سال قبل از میلاد مردم غارنشین در فلات ایران زندگی تازهای را آغاز کردند که در تمدن آنها نسبت به ادوار قبل پیشرفتهایی مشاهده میشود. در این جامعهی بدوی وظیفهی مخصوصی به عهده زن گذاشته شده بود. وی گذشته از آن که نگهبان آتش و شاید اختراع کننده و سازنده ظروف سفالین بود، میبایست چوبدستی به دست گرفته در کوهها به جستجوی ریشههای خوردنی یا جمع آوری میوههای وحشی بپردازد. شناسایی گیاهان و فصل روییدن آنها و دانههایی که میآورد مولود مشاهدهی طولانی و مداومی بود که زن را به آزمایش کشت و زرع هدایت کرد. ویل دورانت مینویسد در اجتماعات ابتدایی قسمت اعظم ترقیات اقتصادی به دست زنان اتفاق افتاده است نه به دست مردان. زنان در آن هنگام که مردان قرنهای متوالی به شکار اشتغال داشتند به تدریج زراعت را ترقی دادند و هزاران هنر خانگی را ایجاد کردند که هر یک روزی پایهی صنایع بزرگ شده است. جامعه شناسان این دوره را که فرد و اجتماع یک نوع مسؤولیت تعاونی در مقابل یکدیگر داشتند غیر از دوره مادرشاهی، دوران کمون ( دوره آزادی بشر از اسارتهای اقتصادی) نیز نامیدهاند. اشتغال و کارایی بالای زنان در این دوران منجر به عدم تعادلی بین وظایف زن و مرد شده است که همین امر اساس بعضی جوامع اولیه که زن در آنها بر مرد تفوق یافته، بوده است. (Matriarcat) در چنین جوامعی و همچنین جوامعی که تعدد شوهران برای زن معمول است زن کارهای قبیله را ادراه میکند و به مقام روحانیت میرسد و در عین حال زنجیر اتصال خانواده به وسیله زنان صورت میگیرد؛ چه زن ناقل خون قبیله به خالصترین شکل خود به شمار میرود. «مرگان» دانشمند آمریکایی پس از تحقیقات بسیار به این نتیجه رسیده است که در روزگاران قدیم روابط بشر در داخل قبیله مقیّد به هیچ قاعدهای نبوده، به طوری که هر زن به هر مرد و هر مرد به هر زن تعلّق داشته است. مقصود از این که «روابط جنسی بشر مقید نبوده» این است که حدودی که امروز یا در دورهای قبل از دورهی ما برای روابط جنسی بشر دیده میشود، وجود نداشته است. فکر زنای با محارم هم وجود نداشت؛ زیرا که نه فقط در ادوار اولیه برادر و خواهر با یکدیگر زن و شوهر بودند بلکه حتی امروز هم روابط جنسی میان والدین و فرزندان در میان عدهای از قبایل آلاسکا در مرکز آمریکای شمالی، شیلی و هندوستان مجاز است. در هیچ یک از شکلهای خانواده گروهی نمیتوان به تحقیق دانست که پدر فلان فرزند کیست، اما مادرش معلوم است. گریشمن مینویسد که این طرز اولویت زن عصر ماتریکال Matriacale یکی از امور مختص ساکنان اصلی نجد ایران بوده و بعدها در آداب اروپائیان فاتح وارد شده است.»[2]
تمدن بشر از زمانی آغاز شد که انسانها به جای سکونت در غارها و جنگلها و یا صحراگردی به شهرنشینی روی آوردند و تشکیل دستهها و گروهها را دادند. در این میان ابداع زبان و خط از مهمترین رخدادهای تمدن بشری محسوب میشود. طبیعی است که به موازات آن رشد اندیشه و کسب تجربه افزایش یافته است. در هر صورت اختراع خط آن قدر مهم است که تاریخ به دو قسمت تقسیم میکند و دوران قبل از اختراع آن را دوران پیش از تاریخ مینامند.[3] سرآغاز دوران تاریخی ایران از تأسیس سلسله مادها میباشد و سلسلههای قبل از آنان را اساطیری دانستهاند که شامل پیشدادیان و کیانیان است. کهنترین نشانههای تمدن انسانی مربوطه به شهر سوخته در سیستان، تمدن عیلام در خوزستان، تمدن جیرفت در کرمان، تمدن حصار در دامغان، تمدن تپهی سیلک در کاشان، تمدن اورارتو در آذربایجان، تپهی گیان نهاوند و تمدن اقوام کاسی در محدوده لرستان امروزی است. در این فلات بزرگ اقوامی چون عیلامی، لولوبی، کاسپی و غیره نیز زندگی میکردهاند. در سیر تاریخی ایران به این فاصله زمانی باید اشاره کرد که ساکنان اولیه در سیلک و شوش از 4500 تا 3800 ق.م و تمدن پیش از ایلام در شوش از 3100 پیش از میلاد و اولین آریاییها در ایران از 2000 تا 1500 پیش از میلاد سابقه تاریخی دارند. به یقین در بررسیهای تاریخی هرچه به گذشته و عقبتر برگردیم دچار افسانه و اساطیر خواهیم شد که مبنای اظهار نظر در مورد آنها بر حدس و گمان استوار میباشد. درباره قبل از دوران پیشدادیان و کیانیان نیز معتقدند که سلسلههای جیانیان و یاسانیان بر ایران حکومت داشتهاند و در همین ادوار است که به علوم کشاورزی و اهلی کردن حیوانات دست یافتهاند. از بین اسامی برخی حاکمان پیشدادی در ایران به کیومرث، هوشنگ، تهمورث، جمشید، ضحاک، فریدون، ایرج، منوچهر، نوذر، افراسیاب و از کیانیان کیقباد، کیکاووس، کیسیاوش، کیخسرو، بهمن و داراب میتوان نام برد.
اصولاً مطالعات تاریخی ما بیشتر مربوط به بعد از تأسیس دولت ماد در ایران است و اطلاعات ما راجع به زمان پیش از مادها بسیار اندک است. از آن جا که همواره تمدنهایی در اطراف سرزمینهای مساعد و منابع مهم آب شکل گرفته است، در سرزمین ایران نیز آثار ظهور این تمدنها را همانند تمدن عیلام در خوزستان میتوان دید. یکی از ویژگیهای این تمدنهای باستانی که در مرکز یا نواحی شمال و شرق شکل گرفته بودند، آن بوده است که به دلیل فاصلهی زیاد ارتباط فرهنگی زیاد با هم نداشتهاند. آگاهی ما درباره تمدنهای شهر سوخته، جیرفت و بقیه چندان نیست و تنها محدود به دادههای مبتنی بر حدس و گمان و اساطیر و داستانهای تاریخی و برخی نوشتههای آشوریان میباشد و به احتمال یقین با تحقیقات جدید اطلاعاتی کافی کشف خواهند شد. از جمله سلسلههایی که پیش از ورود مادها فرهنگ و تمدن آنها بر سرزمین ایران تأثیر بسیار داشته است باید از سومریان، اکدیان، بابلیان، آشوریان، عیلامیان و کلدانیان نام برد. هر یک از این سلسلهها برای مدت طولانی در فلات ایران حاکم بودهاند و فراز و نشیب آنان بر آداب و رسوم این سرزمین غیر قابل انکار است. یکی از این عقاید راجع به نقش و جایگاه زن در تاریخ ایران میباشد که سر منشاء آن متأثر از قوانین حمورابی و اندوخته دیگران بوده است. در این میان تحول اساطیر و افسانهها بر مبنای دیدگاه و سلیقهی راویان تغییر شکل یافته است. خانم عنبرسوز در تحلیلی بر سیر تحولات اسطوره به افسانه به این نکته اشاره کرده و معتقد است که با شروع نظام پدرسالاری نقش و نفوذ زنان کاهش یافت و سپس همانند کالایی مبادله میشدند و برای حفظ نام و اموال محدودیتهای شدید بر زنان اعمال گردید و به عنوان ارضای شهوات تلقی شدند: «آن چه سبب شد اسطوره قداست خود را از دست داده و به افسانه و قصه بپیوندد ظهور و ورود نظام پدرسالاری بود که سبب شد کم کم معیارهای ارزش گذشته دگرگون شود و تغییر یابد و این تقدس اسطوره جنبه غیر منطقی و غیر عقلانی به خود بگیرد. لغزیدن اسطوره و رفتن به مرز افسانه سبب تنزل جایگاه زن شد و به واسطهی همین ویژگی بود که بسیاری از داستانها که حقایق را بیان میکردند به راحتی با خرافات آمیخته و یا وارد حیطهی افسانههای کودکان شدند. در هنگام تبدیل اسطوره به افسانه، اولین قدم، ارزش دینی و قداست ماجرا است که تغییر میکند و به تدریج حدف میشود. عمق این نابودی و اعتبار دینی آن جایی است که دگرگونی در مفاهیم و عقاید رایج زمان روی میدهد و این مهم ریشه در تاریخ اجتماعی دارد. و از آن جا که در این مسیر اسطوره از پشتیبانی ایمان مردم برای قداست خود محروم مانده، اجباراً با عقاید رایج اجتماعی همساز میگردد و هر آن چه را که راوی بپسندد منطق معقول و هر آن چه را نپسندد حذف کرده و با استفاده از فن داستانسرایی و به علاوهی ارزش هنری که به آن میدهد روایتی داستانی میسازد که با وجود تغییراتی که پدید آمده بخشهایی در آن ثابت مانده که این همان ریشهی اساطیر را قابل درک میکند.
نظام قدرتمند پدرسالار با ظهور خود «خدای همه توان» را جایگزین «زن ایزدان» میکند و در مدتی کمتر از هزار سال برهما، یهوه، زئوس و ژوپیتر در کسوت پدران نوع بشر پدیدار شده و مادران از اریکهی قدرت به پایگاهی فرودست نازل میکنند و این صحنه بیرون راندن «الهه مادر» توسط «خدا - پدر» انقلابی عالمگیر میشود تا جایی که در یونان باستان قدرت مادینهی خورشید خانم کمکم نزول یافته و به اختری سرد و سترون یعنی ماه بدل میشود و بدین گونه نقشها تغییر میکند و یا در عربستان جاهلی همراه با بعثت پیامبر اسلام الهگان لات و عزی که دختران الله بودند منسوخ گشته و پرستشگاههایشان ویران شد و هرگونه قدرت زن با مکر و فسون آمیخته شد و چنین شد که قدرتهای زنانه را با جادوگری و صفات شیطانی آمیختند و تواناییهای مثبت و والای او را به خفت و ذلت بدل ساختند.»[4]
با وجود این موارد نقش و نفوذ زنان در تاریخ ایران و حکومتها قدمت چند هزار ساله دارد، اما روایات تاریخی هرچه به گذشتههای دورتر مربوط باشد از اعتبار کمتری برخوردار هستند و آمیخته با افسانه است. از داستانهای اساطیری که در ارتباط با زنان است متنوع و زیاد هستند که بیشتر جنبه مذهبی و الهههای آسمانی دارند. در این جا به نام چند تن از زنان تاریخی از بعد مذهبی و شاهنامه اشاره میگردد که هنوز هم جایگاه خود را در فرهنگ ایران حفظ کردهاند.
[1] - تاریخ مستند ایران باستان، میر حسن ولوی، تهران نشر ماهریس، 1397، ص 28
[2] - جایگاه زن در ایران باستان، بنفشه حجازی، تهران قصیده سرا، 1385، صص 29 تا 34
[3] - استاد عبدالعظیم رضایی در مقدمهی جلد اول کتاب گنجینه تاریخ ایران درباره دستاوردها و اندوخته تمدنهای اولیه ایران و اختراع خط مینویسد: «نوشتههای استواری در دست است که در هفت هزار سال پیش نیاکان ما فلزات را میگداختند و از آنها چیزهایی برای آسایش و آرامش خود میساختند. در ده هزار سال پیش میخواندند و مینوشتند و نخستین خط دین دبیره را به کار میبردند؛ در حالی که در هیچ جای دنیا خواندن و نوشتن نمیدانستند. در هشت هزار سال پیش نیاکان ما به پهلوی شعر میگفتند که در تمام دنیا بی پیشینه بود و هیچ ملتی از شعر و شاعری کوچکترین آگاهی نداشتند. نا آگاهان پیدایش خط را از سومریان میدانند در حالی که سومریها از خط دین دبیره ایرانی خط میخی را پدید آوردند؛ نه این که پیدایش خط از آنها باشد.»
[4] - زن در ایران باستان، مریم عنبرسوز، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ اول، 1390، ص 30
5- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 17