همان گونه که ذکر شد در زمان شاه عباس و به سال 1007 هجری دو برادر انگلیسی به نامهای رابرت و آنتونی شرلی وارد ایران شدند. رابرت شرلی از برادر خود کوچکتر بود و تحت تأثیر و تسلط وی قرار داشته است. چنان که از سفرنامهی برادران شرلی و روایت دیگران استنباط میشود رابرت شرلی بر عکس برادر خود که فردی مغرور بوده، وی فردی متین و خوشرفتار توصیف شده است. شاه عباس نسبت به هر دو برادر نهایت احترام را قائل بود و آنان را همردیف سفیران خود به اروپا فرستاد، ولی آنتونی است که با رفتار خود پادشاه ایران را نومید میسازد و رابرتی که در حقیقت به عنوان گروگان نزد شاه عباس باقی مانده بود خدمات شایستهای را در نبرد با عثمانیها از خود نشان میدهد و سپس با اجازهی شاه در ایران ازدواج میکند. رابرت پس از اتمام مأموریت خود دوباره به ایران باز میگردد. او تصمیم داشت که برای همیشه در ایران بماند، ولی طبق دستور شاه عباس مجبور به انجام مأموریت دیگر به اروپا میشود. در آن جا ظاهراً به دلیل نقش شرکت هند شرقی انگلیس در جنگ هرمز سرانجام مأموریت رابرت در هالهای از ابهام مانده است و بعد از بازگشت به ایران نیز برخورد مناسبی با وی انجام نمیگیرد و روایت شده که در اثر ناراحتی در قزوین فوت میکند. شرح کوتاهی از زندگی رابرت شرلی این چنین میباشد که «رابرت شرلی هنگامی که برادرش آنتونی از جانب شاه عباس به سفارت اروپا مأمور شد نزدیک هیجده سال داشت. جوانی بود مؤدّب و دانش دوست و پرهیزکار و دلیر و نیکوکار و خوبروی و قوی اندام با قدی متمایل به بلندی و هرگز ریش نمیگذاشت. تحصیلات خود را در دارالفنون معروف اکسفورد به پایان رسانده بود و برخلاف هموطنان خویش به مذهب کاتولیک ایمان کامل داشت. شاه عباس او را به عنوان چاکر مخصوص خویش برگزیده و عنوان بیگزاده داد و برایش دو هزار اشرفی مقرّری سالانه تعیین کرد و در آغاز کار به فرماندهی دستهای از سپاه ایران گماشت و چون با دولت عثمانی از در جنگ درآمد به میدان نبرد فرستاد. رابرت شرلی در این مأموریت نهایت صداقت و شجاعت و دلیری را به کار برد و در نبردهایی که شاه عباس در سالهای 1013 و 1014ه. با سلطان عثمانی کرد سه بار مجروح شد و شاه عباس به سبب صداقت و شجاعت به او تاج مخصوص قزلباش عطا کرد. رابرت همیشه لباس ایرانی به بر میکرد و تاج قزلباش به سر میگذاشت و سر تاج خود، چون عیسویان بود صلیب کوچکی قرار میداد. یک گوش خود را نیز سوراخ کرده و حلقهای از آن آویخته بود که الماس درشتی بر آن میدرخشید.
رابرت شرلی پس از آن که نزدیک ده سال در ایران ماند چون برادرش آنتونی شرلی به ایران نیامد مصمّم شد که به وطن باز گردد، ولی این کار بی موافقت و اجازهی شاه عباس امکان ناپذیر بود و از طرفی نیز عشق «سامپسونیا» دختر چرکسی او را آسوده نمیگذاشت.[1] سرانجام یکی از بستگان خود را بر آن داشت که از آن جا به او نامهای نویسد و اطلاع دهد که برادرش آنتونی در اسپانی از جانب فلیپ سوم به سرداری قسمتی از قوای آن کشور رسیده است. چون این نامه به اصفهان رسید از کشیشان کرملی آن شهر نیز خواهش کرد که مطالب آن را تصدیق کردند. سپس نامه را از نظر شاه عباس گذرانید و گفت که چون برادرش در اسپانی به چنان مقام بلندی رسیده و با پادشاهان بزرگ اروپا به دوستی و صفا به سر میبرد مقتضی است که شاه سفیر تازهای به اروپا فرستد و با دستیاری آنتونی شرلی ایشان را بر ضد سلطان عثمانی برانگیزد و داوطلب شد که خود این سفارت را به انجام رساند. شاه عباس هم که از خدمات وی در جنگهای ایران و عثمانی راضی بود پیشنهادش را پذیرفت و چنان که گذشت به او اجازه داد که با معشوقهی خویش سامپسونیا عروسی کند و او را با خود به اروپا برد. رابرت شرلی و سامپسونیا در روز پانزدهم شوال 1016ه /فوریه 1608 میلادی عروسی کردند. دختر زیبای چرکسی که به دست خواهران عیسوی فرقهی کرملی تعمید یافته بود نام خود را تغییر داد و به یادگار قدّیسه «ترزیا» از پیشوایان و مصلحان آن فرقه نام ترزیا گرفت. روز بیست و چهارم شوّال 1016 هجری، نه روز پس از عروسی با ترزیا همراه چند تن از ایرانیان به سفارت از راه دریای خزر و روسیه عازم اروپا شد. این مرد انگلیسی با آن که در مدت اقامت خویش در ایران دوستی شاه عباس و جمعی از اعیان و سران درولت ایران را به خود جلب کرده بود در میان روحانیون و مردمان متعصّب دشمنان فراوان داشت. به همین سبب در راه سفر گروهی از دشمنانش به کاروان هیأت سفارت او زدند و پس از گرفتن اسلحهی همراهانش او را به درختی بستند و بر آن شدند که به او زهر دهند، اما در آن میان شمشیر یکی از راهزنان بر خاک افتاد و ترزیا زن رابرت شرلی به چالاکی شمشیر را از زمین برگرفت و با رشادتی مردانه دزدان را تار و مار کرد و یکی از آنان را کشت و شوهر خود را از بند نجات داد و قافله به راه افتاد.
رابرت شرلی و همراهانش در روز بیست و چهارم شوّال 1016/ 12 فوریه 1620 از اصفهان حرکت کردند و از راه مازندران و دریای خزر عازم اروپا شدند. از همراهان شرلی یکی کاپنین تامس پاول از افسران انگلیسی بود که در تربیت سپاه ایران خدمات بسیار کرد. پس از عبور از روسیه به شهر کراکوی که آن زمان پایتخت لهستان بود، رسیدند و سی گیسموند پادشاه آن کشور آنان را به گرمی و احترام بسیار پذیرفت. مدت اقامت شرلی در دربار پادشاه لهستان درست معلوم نیست. همین قدر میدانیم که شرلی در ماه ربیعالاوّل سال 1018 در شهر پراگ بوده است. در پراگ ردلف دوم امپراتور آلمان شرلی و همراهانش را چندی در دربار خود نگاه داشت و او را به سبب خدماتی که از راه جنگ با ترکان عثمانی به جهان عیسویت کرده بود مقام شوالیه و لقب کنت پالاتن عطا کرد و نامهای برای جیمز اوّل پادشاه انگلستان به او داد که در آن شرحی از خدمات رابرت شرلی به عیسویان ایران نوشته بود. رابرت شرلی میخواست مستقیماً از پراگ به انگلستان رود ولی چون کنت سولزبری وزیر جیمز اول پادشاه انگلستان را از قصد خود آگاه ساخت، کنت به وی جواب داد که شاه مایل است او پس از انجام دادن مأموریت خود در دربار سایر پادشاهان اروپا به انگلستان رود. پس رابرت شرلی راه ایتالیا پیش گرفت و در روز 28 جمادیالثانی 1018 هجری/ 28 سپتامبر 1609 میلادی با تشریفات بسیار وارد شهر رم شد. چون روز دیگر به حضور پاپ پل پنجم رسید نامهی شاه عباس را تقدیم کرد و میل کامل شهریار ایران را به اتّحاد با پادشاهان عیسوی بر ضد سلطان عثمانی متذکّر شد. پاپ نیز با او به مهربانی سخن گفت و در پذیرایی دیگری او را به لقب کنت کاخ مقدس لاتران مفتخر گردانید. هنگام حرکت رابرت شرلی از رم نیز پاپ و کاردینال برگزه به او هدایای بسیار دادند و شرلی از رم به شهر میلانو و از آن جا به بندر جنوا رفت و با کشتی راه بارسلونا از بنادر اسپانی را پیش گرفت. هنگامی که به اسپانیا رسیدند فلیپ پادشاه به چشم بدبینی به رابرت شرلی نگریست و معتقد بود که تا صحت مأموریت این گونه اشخاص معلوم نشود از پذیرفتن آنها خودداری باید کرد. پادشاه در ماه شوال 1018/ 1610 وی را پذیرفت، ولی رفتار شاه و ملکه با آنان به سردی بود. رابرت شرلی در آخرین روزهای اقامت خود در مادرید گرفتار مخالفت و خصومت برادر خویش سر انتونی شرلی شد که مسکین و تهیدست از ایتالیا به اسپانیا آمده بود و او را متهم میکرد که مقصودش از رفتن به انگلستان مخالفت با دولت اسپانی و اقدام به تحریکاتی بر ضد آن دولت است. رابرت شرلی از آن بیم داشت که در اسپانی مسمومش کنند و میکوشید هرچه زودتر خود را از آن کشور بیرون اندازد. سرانجام در ماه ربیعالاول 1020 با وجود توطئههای برادربه مقصود رسید و دو ماه بعد با زن خود در انگلستان به دیدار خانه پدری توفیق یافت و در بیست و سوم ماه رجب آن سال جیمز اول پادشاه انگلستان او را در قصر همپتون کورت بار داد و اعتبار نامههای وی را ملاحظه کرد. رابرت شرلی پس از یک سال و نیم اقامت در انگلستان عازم بازگشت به ایران شد و به امر جیمز اول یکی از کشتیهای انگلیسی مأمور شد که او را با همراهانش از راه دریای جنوب آفریقا به هندوستان رساند. شرلی با زن و سایر همراهان در اواخر سال 1023 هجری به ساحل هندوستان رسیدند و در ماه جمادیالاول سال بعد وارد اصفهان شدند. چون سر رابرت شرلی پس از قریب هشت سال دوری از ایران به اصفهان باز گشت، شاه عباس او را با لطف و مهربانی بسیار پذیرفت و شب اول ورودش در خوابگاه سلطنتی جای داد. شرلی مایل بود که بعد از آن در اصفهان بماند و از ایران خارج نشود، اما اندکی بعد شاه از او خواست که بار دیگر به سفارت وی به اروپا باز گردد و هرچند که شرلی سرانجام به قبول آن سفارت تن داد و چون این خبر به شاه رسید از شدّت خوشحالی به سر خود سوگند یاد کرد که شرلی هرچه از او بخواهد بیدرنگ موافقت خواهد نمود. رابرت شرلی خواهش کرد که شاه یکی از کشیشان فرقهی کرملی به نام پر رد متودولا کروز را که با پر ژان تاده در اصفهان به سر میبرد با وی همراه سازد.
شرلی در اواخر سال 1031 به شهر رم رفت و از آن جا عازم انگلستان شد و در ربیعالاول سال 1032 به لندن رسید و جیمز اول او را به عنوان سفیر ایران پذیرایی کرد. رابرت با جیمز اول معاهدهای را منعقد ساخت ولی با درگذشت جیمز در 17 مارس 1625 و به سلطنت رسیدن پسرش چارلز اول امضای آن به تأخیر افتاد. ضمناً در همان اوقات واقعهای دیگر روی داد که زحمات رابرت شرلی را یکباره نقش بر آب کرد و آن ورود سفیر تازه ایران به نام نقدعلی بیگ به انگلستان بود. این سفیر را شاه عباس به تحریک شرکت انگلیسی هند شرقی که از سفارت رابرت شرلی هم وطن خویش نگران و ناخرسند بودند به دربار انگلستان فرستاده و در اول ماه فوریه سال 1626 میلادی / دوم جمادیالاول 1305 با کشتی استار به ساحل انگلستان رسید. نقد علی بیگ چون به لندن رفت به تحریک عمّال شرکت هند شرقی انگلیس سفارت رابرت شرلی را منکر شد و در مجلسی به او پرخاش کرد و سیلی سختی به رویش زد و اعتبارنامههای او را ساختگی شمرد و از هم درید و کاری کرد که دربار انگلستان نیز به سفارت شرلی بدگمان شد و مذاکرات خود را با او نا تمام گذاشت. تجّار شرکت هند شرقی همین که از واقعهی ملاقات رابرت شرلی و نقدعلی بیگ و سیلی خوردن شرلی آگاه شدند او را مقصر شناختند و دلیلشان آن بود که شرلی اگر تقصیری نداشت توهین نقد علی بیگ را تلافی میکرد و در برابر سیلیهای او ساکت و بی حرکت نمیماند. امّا شرلی شرحی به شاه نوشت و در ضمن اجازهی بازگشت درخواست کرد که اعتبارنامههایش را بر گردنش ببندند و با مأمور خاصی به ایران فرستند تا حقیقت امر آشکار گردد. شاه نیز به نمایندگان شرکت هند شرقی انگلیس فرمان داد که او را با یکی از کشتیهای خود به ایران برند تا راست یا دروغ اظهاراتش معلوم گردد. ایشان نیز ناگزیر فرمان شاه را پذیرفتند، ولی خواهش کردند که زودتر سفیر ایران را نیز اجازه شرفیابی دهد. سرانجام نقد علی بیگ در روز ششم مارس آن سال 1626 میلادی به خدمت چارلز اول که پس از مرگ جیمز اول به جای وی نشسته بود بار یافت. نقد علی بیگ به فرمان پادشاه انگلستان با همان کشتی رابرت شرلی به ایران اعزام شدند و یکی از رجال انگلیسی به نام سر دور مرکاتن را نیز با ایشان برای انجام دادن دو کار به ایران فرستاد. یکی آن که معلوم کند سر رابرت شرلی در واقع سفیر شاه عباس بوده است یا نه. و دیگر آن که با شاه ایران معاهدهای تجاری منعقد سازد.
نقدعلی بیگ از ترس مؤاخذات شاه عباس در ساحل شرقی آفریقا خود را با تریاک مسموم کرد و رابرت شرلی و دور مرکاتن در ماه ربیعالثانی سال 1037/1628 پس از یازده ماه سفر دریایی به بندر گمبرون رسیدند.[2] شاه عباس در روز نوزدهم ماه رمضان 1037 یا به قولی روز عید فطر آن سال سر دور مرکاتن را با رابرت شرلی و همراهان در کاخ شاهی اشرف به حضور پذیرفت. پس از آن سر دور مرکاتن به فرمان شاه عباس از اشرف به قزوین رفت و دیگر شاه را ندید. درباریان و نزدیکان شاه نیز از او دوری گرفتند و حتی مراسم و آدابی هم که معمولاً نسبت به سفیران بیگانه معمول میدانستند در باره او رعایت نشد. در قزوین از شاه به او دستوری رسید که در باره مأموریت خود با محمّد علی بیگ ناظر و خزانه دار شاهی گفتگو کند، ولی محمّد علی بیگ به هیچ یک از درخواستهای او جواب صریح نداد. در خصوص سر رابرت شرلی نیز گفت که شاه دیگر به او توجه و علاقهای ندارد و مأموریتش در فرنگستان اساس درستی نداشته است. پس از خواندن اعتبارنامههای شرلی نیز در صحت آنها تردید کرد و آنها را از سفیر انگلیس گرفت تا به شاه نشان دهد. شاه نیز همین که اعتبارنامهها را ملاحظه کرد آن جمله را مجعول شمرد و با خشم تمام در آتش انداخت و فرمان داد که شرلی از ایران بیرون رود. سر تامس هربرت در سفرنامه خود مینویسد که محمّد علی بیگ چون با شرلی سابقهی دشمنی داشت از او نزد شاه سعایت کرد و شاه را نسبت به بدو خشمگین ساخت. حتی سبب شد که به سفیر انگلستان نیز بی اعتنایی کند و دیگر او را به حضور نپذیرد.
سر رابرت شرلی چون از رفتار و پیغام شاه خبر یافت چندان آزرده و ملول شد که به سختی بیمار گشت و در 13 ژوئیه 1628 میلادی/ ذیقعده 1037 در شهر قزوین درگذشت. جسد او را زنش ترزیا به امانت نگاه داشت تا با خود به اروپا منتقل سازد و در آن جا به خاک سپارد و به قولی نیز او را در آستانه خانهاش به خاک سپردند. سر دور مرکاتن نیز نه روز پس از مرگ شرلی در همان شهر وفات یافت و جسدش را با مراسم خاص عیسوی در قبرستان ارامنه آن جا دفن کردند.»[3]
[2] - روایت است که شاه عباس بعد از ورود شرلی به ایران و آگاهی از جریان واقعه به سر خود سوگند خورد که اگر نقدعلی بیگ زنده آمده بود او را به اندازه روزهای سال قطعه قطعه میکردم و با فضلهی سگ در کوچه میسوزاندم.
[3] - این مطالب برداشت و گزینهای از کتاب سیاست خارجی ایران در زمان صفویه از دکتر نصرالله فلسفی است و جهت اطلاعات بیشتر به آن منبع مراجعه شود.
4- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401
پس از آن که شاه عباس با کمک انگلیسیها موفق به اخراج دایمی پرتغالیها از خلیج فارس گردید شرکتهای انگلیسی و هلندی و فرانسوی به اشکال دیگر وارد عرصهی تجارت ایران شدند. این حالت تا پایان دوره صفوی ادامه داشت و پس از حمله افاغنه به ایران است که به دلیل عدم توجه به تجارت و بازرگانی و غارت و آتش زدن تمام تجارتخانهها برای مدتی خلیج فارس را ترک کردند. در زمان شاه عباس روابط ایران با اروپائیان بیشتر بر مبنای تجاری بوده و در مورد مبارزه با دشمن مشترک یعنی امپراتوری عثمانی از حد شعار فراتر نرفته است. اولین نفوذ و دخالت کشورهای اروپایی در آسیا توسط پرتغالیها انجام گرفت که پس از کشف راههای جدید دریایی و برای تسلط بر خلیج فارس و به دست آوردن تنگههای مهمی چون بابالمندب با عربها به مقابله برخاستند. بعد از آن که پرتغالیها بر خلیج فارس مسلط شدند سیاست آنها بر این اعتقاد قرار گرفت که کلید فتح هندوستان از تسلط بر خلیج فارس تحقق خواهد یافت. کالاهای تجاری آن زمان شامل این موارد بوده است: «ایران برای پارچههای هندی ارزش بسیار قائل بود و از آن استفاده میکردند و در درجه بعدی چوب صندل قرمز برای رنگرزی، چوب آبنوس، عاج، جوز هندی، روغن نارگیل، زنجبیل و زعفران و کالاهایی که از ایران به هند میرفت گلاب، انواع میوههای خشک، روناس، قالی و قالیچه، پوست گاو و بز، نمک هرمز، پارچههای زری، سکه طلا، مروارید و شراب شیراز. کالاهای ارسالی از اروپا به ایران شامل پارچههای ابریشمی، سرب و قلع، ساعت، چهلچراغ، تیغهی شمشیر، ساعت دیواری، کریستال، استکان و نعلبیکی و کالاهای ایران به اروپا شامل پارچههای زری، ابریشم گیلان، پشم کرمان و مشهد و تبریز، چرم، حصیر، سبدهایی که از نی ساخته میشد، پوست گوسفند بود.»[1]
از آن جا که اکثر سیاحان و مبلغان اروپایی برای انجام هدفی به ایران آمده بودند مأموریت آنتوان شرلی نیز برانگیختن شاه عباس بر علیه دولت عثمانی و اتحاد با کشورهای عیسوی و اخذ امتیازات تجاری بوده است. اما آن چه که وی را تشویق به ایران میکند ملاقات او در ایتالیا با یک تاجر ایرانی میباشد و سپس در همان جا با یک سیاح بزرگ به نام آنجلّو که تازه از ایران آمده بود آشنا میگردد که از مهربانی پادشاه سخن میگوید و حتی پیشنهاد میکند که اگر میل داشته باشی من حاضر به راهنمایی شما خواهم بود. او سفر خود را از ونیز آغاز و بعد از بندر اسکندرون به حلب و صحرای شام و بعد از آن وارد ایران میگردد. آنان به سال 1007 هجری در قزوین به حضور شاه عباس رسیدند. هنگامی که شاه عباس از اطلاعات نظامی این دو برادر آگاهی یافت تصمیم گرفت که از وجود آنان برای مجهّز ساختن قشون ایران به سلاح آتشین استفاده کند. لازم به ذکر است که در ایران استفاده از تفنگ مرسوم بود؛ ولی توپخانه چندان کاربردی نداشت و در این زمان است که الله وردی خان با راهنمایی رابرت شرلی به ساخت توپخانه در نزدیک اصفهان اقدام میکنند و چنین سپاهی را تشکیل میدهند. در سفرنامه برادران شرلی در مورد ساخت تفنگ آمده است که «.... اگرچه در این اواخر بعضیها نوشتهاند که در ایران استعمال اسلحهی آتشی معمول نیست، ولی من باید معترف شوم که در هیچ جا لوله تفنگ بهتر از لولههای ایران ندیدم و پادشاه در جنب عمارت سلطنتی خود در اصفهان قریب دویست نفر عمله دارد که مشغول این کار هستند و دایم تفنگ و تیر و کمان و نیزه و شمشیر میسازند.»[2]
شاه عباس پس از شش ماه اقامت آنها در نظر داشت که رابرت شرلی را با هدایا نزد ملکه انگلیس بفرستد که آنتونی پیشنهاد میکند که من شخصاً این مأموریت را قبول کرده و تمام پادشاهان عیسوی را بر علیه عثمانی برخواهم انگیخت و از دو سوی عثمانی را نابود خواهیم کرد. سرانجام پادشاه وی را به همراه حسینعلی بیک بیات و تنها به عنوان مترجم و راهنما به اروپا میفرستد و رابرت با پنج تن از همراهان دیگر به عنوان گروگان باقی میمانند. از آن جا که آنتونی فردی مغرور بود در همه جا خود را سفیر ایران معرفی کرده و حتی حسینعلی بیک بیات را تحقیر کرده و اموال وی را به غارت میبرد. برای آن که تا حدودی با شخصیت آنتونی آشنا شویم به قسمتی از خاطرات آنان اشاره میگردد: «هنگام عبور از روسیه در اثنای راه یک جای قشنگی دیدیم که موسوم به کاسان و از آن جا به (نکسن) آمدیم. در بین راه مابین سر آنتونی و سفیر دیگر منازعه دست داد، زیرا که سر آنتوان بعضی کارهای قبیح او را که اسباب بی احترامی پادشاه مملکت بود ملامت کرد، به طوری انقلاب درگرفت که اگر قراول همراه نداشتیم روی هم ریخته یک دیگر را به قتل میرساندیم.»[3]
شاه عباس با توجّه به بدبینی که نسبت به اروپاییان داشت اقدام به اعزام آنتونی گرفت تا شاید زمینهای برای اخراج پرتغالیها از خلیج فارس و تجارت ابریشم فراهم آید. شاه نهایت احترام را برای این دو برادر قائل بود و حتی آنتونی را به هنگام مأموریت تا دولت آباد اصفهان بدرقه کرد. شاه عباس آنتونی را در متن نامهای که برای سران پادشاه عیسوی ارسال کرده بود اختیاراتی داد که با سفیر برابری میکرد و پادشاه آنتونی را این گونه معرفی میکند: «شما پادشاهی که به حضرت عیسی ایمان دارید، بدانید که سر آنتونی شرلی با ما دوستی برقرار کرده است. این نیّت را ما در گذشته داشتیم، امّا پیش از این نجیب زاده کسی نبود که راهنمای ما باشد و موانع را از سر راه بردارد. همان طوری که او به اختیار خود به ایران آمد، به میل خود نیز راهنمای یکی از امرای ما شد. در مدت پذیرایی از او در این سرزمین، ما روز همچون دو برادر از یک سینی غذا میخوردیم و از یک جام مینوشیدیم. هرگاه این نجیب زاده به حضور شما شاه عیسوی درآید به سخنان و درخواست او همچون به خودم اعتبار کامل قائل شوید. محتوای این نامه از جمله پردازی و تعارف خالی نبود و سر آنتونی شرلی میتوانست خود را سفیر واقعی بداند. در هر صورت او بود که توانست امتیازاتی برای بازرگانان عیسوی که مایل به باز کردن دفتر بازرگانی بودند از شاه عباس بگیرد. این امتیازات شامل عدم پیروی از قوانین حقوقی معمولی، معافیت از پرداخت گمرک بر کالای اروپایی و عدم دخالت علما در کارها باشد. آنتونی توانست از لطف و دوستی شاه نتایج گرانبهایی برای بازرگانی آینده میان ایران و اروپا به دست آورد و هم او بود که وزنهای برای سفارت به حساب میآمد.»[4]
گذشته از رفتار ناهنجار آنتونی در این مأموریت، تنی چند از همراهان حسینعلی بیک بیات نیز به دین عیسوی درآمدند. این سه تن از منشیان وی بودند که سپس با نامهای دن فیلپ، دن دیگوو، دن خوان ایرانی در اسپانیا ماندگار شدند. برای آشنایی بیشتر از رفتار آنتونی و هیأت همراه که حاکی از غرور و خودخواهی و ناسپاسی سر آنتونی میباشد به متنی از روایت لویی بلان اشاره میگردد. او مینویسد: «مسافران فاصلهی هشترخان تا چابک سری را از راه ولگا با کشتی طی کردند و سپس تا مسکو با سورتمه به راه خود ادامه دادند و در ماه نوامبر به این شهر رسیدند. سر آنتونی شرلی که ادّعا میکرد بر حسینعلی بیات برتری دارد و در مسکو، افتضاح بازی بزرگی به راه انداخت به گونهای که بوریس گدونوو پادشاه روسیه ناگزیر شد او را به مدت زیادی هنگام اقامتش در مسکو تحت نظر بگیرد. این کار مانع نشد که سر آنتوان نتواند نیکولائودی ملو را به علت داشتن مذهب کاتولیک توسط اهالی مسکو به زندان نیندازد. بازداشت نیکولا ده سال به طول انجامید و سرانجام او را به همین جرم در آتش افکندند و به هلاکت رساندند. سر آنتونی به این ترتیب توانست از مزاحمت نیکولا آسوده شود. او حتی میخواست او را هنگام سفر بر روی ولگا به قتل برساند، زیرا این کشیش بینوا پس از ترک ایران همواره یک هزار سکّهی اکو و نود قطعه الماس را که به آنتونی سپرده بود مطالبه میکرد.
پادشاه روسیه در نیمهی ماه 1600م / 1009 ه.ق علاوه بر هدایا یک جام بزرگ و سه هزار دوکات به حسینعلی بیک بیات داد و آنها سپس رهسپار بندر آرخانگل شدند. سر آنتونی پس از رسیدن اعضای هیأت به بندر آرخانگل خطرات ناشی از بار کردن صندوقهای حامل هدایا به کشتی هلندی را که در اختیار هیأت گذاشته شده بود آن چنان با طول و تفصیل برای حسینعلی بیک بیات تعریف کرد که او، که هنوز خطرات گذر از دریای خزر را از یاد نبرده بود به حرف آنتونی اعتماد کرد و آنها را به یک کشتی انگلیسی که عازم ایتالیا بود، سپرد. اعضای هیأت سیاسی ایران توانستند پس از دو ماه سواحل نروژ را دور بزنند و در «ستود» از کشتی پیاده شوند و از راه خشکی به شهر پراگ بروند و از سوی امپراتور رودولف سوم مورد پذیرایی قرار گیرند. آنان در بهار سال 1610 میلادی به شهر «مانتو» در شمال ایتالیا رسیدند و قصد داشتند از آن جا به بندر ونیز بروند، اما دقیقاً در همان زمان دولت ونیز از سفیر عثمانی پذیرایی میکرد و هیأت سیاسی ایران را به ادامهی سفر از راهی دیگر دعوت کردند، لذا اعضای هیأت رهسپار رم شدند. در آن جا حسینعلی بیک بیات دریافت که ناخدای کشتی انگلیسی در آرخانگل همدست سر آنتونی بوده و هدایای سپرده شده به او در همان جا به فروش رفته و او قربانی یک کلاهبرداری شده است. حسینعلی بیک زمانی که از سوی پاپ کلمان هشتم در واتیکان مورد پذیرایی قرار میگرفت از حادثهی ناگوار کلاهبرداری نزد پاپ شکایت کرد. تنها کاری که پاپ توانست بکند این بود که به او نصیحت کرد که سر آنتونی شرلی را به اسپانیا ببرد و او را برای تعیین تکلیف تحویل فلیپ سوم پادشاه اسپانیا دهد. حسینعلی بیک برای وارد کردن ضربهای بزرگ به سر آنتونی شرلی به پاپ اظهار داشت او در ایران به دین اسلام مشرّف شده است! امّا آنتونی بدون این که به عاقبت کار بیندیشد در همه جا با افتضاح کارهایش وانمود میکرد که مقامی بالاتر و مهمتر از سفیر ایران دارد. او این بار یک روز به طور محرمانه به ونیز رفت و همکاران و همراهان خود را تنها گذاشت.»[5]
[1] - ایران در زمان صفویه، دکتر احمد تاجبخش، انتشارات چهر، 1340، ص 206
[2] - سفرنامه برادران شرلی در زمان شاه عباس کبیر، ترجمه آوانس با مقدمه دکتر محبت آئین، چاپ دوم، 1357 ، ص 95
[3] - همان، ص 104
[4] - زندگی شاه عباس، نوشته لوسین لویی بلان، ترجمه دکتر ولیالله شادان، انتشارات اساطیر، 1375، ص 135
[5]- زندگی شاه عباس، نوشته لوسین لویی بلان، ترجمه دکتر ولیالله شادان، انتشارات اساطیر، 1375، صص 171 و 172
6- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401
«در آخرین سال قرن شانزدهم میلادی که مقارن با سالهای 1007 و 1008 هجری قمری است هیأتی مرکب از بیست و پنج تن انگلیسی به ریاست مردی به نام آنتونی شرلی به ایران آمدند و این مرد برادر کوچک خود رابرت شرلی را نیز همراه داشت. سر آنتونی در سال 1568 میلادی/ 975 – 976 هجری در ویستن از شهرهای انگلستان به دنیا آمده و به خانوادهای نجیب و نامدار منسوب بود. پس از آن که تحصیلات خود را در دانشگاه شهر اکسفورد به پایان برد به خدمت سربازی درآمد. در جنگهایی که در اواخر قرن شانزدهم میان دو دولت اسپانی و هلند درگرفته بود شرکت جست و به شجاعت مشهور گشت. سپس به حمایت کنت اسکس از بزرگان انگلستان درآمد و از جانب وی با سپاهی مأمور حمله به جزایر متعلّق به اسپانی در آمریکا گردید. دو سال بعد نیز از طرف حامی خویش مأمور شد که به ایتالیا رود و در خدمت سزار دستهی دوک فرارا که با پاپ کلمنت هشتم بر سر دوک نشین «فرارا» اختلاف داشت، درآید. اما چون پیش از رسیدن وی به ایتالیا پاپ «فرارا» را گرفت مأموریتش بی نتیجه ماند و کنت اسکس از او خواست که به ایران رود و شاه عباس را به جنگ با دولت عثمانی و اتحاد با کشورهای عیسوی مذهب اروپا برانگیزد و نیز برای بازرگانان انگلیس از او امتیازات مخصوص بگیرد. در سبب مسافرت برادران شرلی به ایران یکی از همراهان ایشان به نام جرج مانوا رینگ مینویسد هنگامی که ما در شهر ونتسیا (ونیز) بودیم اتفاقاً سر آنتونی شرلی با تاجری ایرانی که برای خریدن امتعهی فرنگی مانند ماهوت انگلیسی و پارچههای ابریشمی و کتان و امثال آن از طرف شاه عباس به آن جا آمده بود آشنا شد. این تاجر از شوکت و جلال پادشاه خود چنان تعریف کرد که سر آنتوان را شیفتهی ایران ساخت، ولی باز خیال سفر در سر نداشت. امّا در همین اوان سیّاح معروفی به نام آنجلّو که در همان ایّام از ایران رسیده بود از سر آنتوان دیدار کرد و چندان از عظمت و جلال و رشادت پادشاه ایران و مهربانی او با اروپائیان سخن گفت که سر آنتونی مصمّم شد به ایران سفر کند.
سر آنتوان در روز 17 شوّال سال 1006 هجری قمری/ 24 ماه مه 1598 میلادی با همراهان خویش از بندر ونتسیا به طرف خاک عثمانی حرکت کرد. از جمله همراهانش یکی برادر او رابرت شرلی بود و یکی سلطان پوول که بعد از آن از طرف جیمز اول پادشاه انگلستان لقب و مقام شوالیه گرفت و دو نفر دیگر به نام جان هوارد و جان پروت و نیز یک توپچی که در کار توپریزی مهارت بسیار داشت. آنتونی شرلی و همراهانش در بندر اسکندرون از بندرهای عثمانی از کشتی پیاده شدند و از آن جا با تحمّل صدمات بسیار به حلب رفتند و پس از آن که چندی در آن شهر ماندند از راه صحرای شام به بغداد و از آن جا به ایران آمدند.
شاه عباس آنتونی شرلی و همراهانش را با خود به اصفهان برد و در روز ورود او را تا خانهای که در آن شهر برایش آماده کرده بودند هدایت و همراهی کرد. روز دیگر نیز با لباس مبدل به خانه وی رفت و مرگ یکی از نوکران ایرانیش را که روز پیش هنگام تنبیه کردن گروهی از سربازان اشتباهاً به دست خود کشته بود، به او تسلیت گفت. شاه عباس آنتونی شرلی را میرزا لقب داده بود و او را میرزا آنتونی خطاب میکرد. میرزا آنتونیو در مدت شش ماه اقامت خود در اصفهان شاه را به صمیمیت و صداقت خود معتقد ساخت و به دستیاری الله وردی خان سپهسالار ایران که از عیسویان جدیدالاسلام بود فنون تازه جنگ را چنان که در فرنگستان با اسلحه آتشین معمول بود به دستهای از سربازان ایرانی آموخت. بعد از آن که ارتباط آنتونی شرلی و شاه عباس بسیار صمیمی و دوستانه گردید بنا به مقتضای سیاسی آن زمان شاه عباس نیز متمایل به اتحاد با کشورهای اروپایی بود، آنتونی به شاه ایران پیشنهاد کرد که سفیری به دربار پادشاهان اروپا روانه کند و با ایشان بر ضد دولت عثمانی متحد گردد. شاه عباس نیز یکی از سرداران خود به نام حسینعلی بیگ بیات را به سفیری برگزید و آنتونی شرلی داوطلب شد که خود نیز همراه سفیر او به اروپا سفر کند و برادر خود را با چند تن از همراهان در ایران گذارد. شاه عباس از فرستادن این سفیر دو مقصود داشت، یکی آن که با پادشاهان اروپا بر ضد دولت عثمانی متحد شود و دیگر آن که با ایشان برای فروش ابریشم ایران که در انحصار شخص وی بود قراردادهایی ببندد. سر آنتونی شرلی با آن که در حقیقت سمت راهنمایی حسینعلی بیگ را داشت، اما از هر جهت با سفیر قزلباش برابر بود. شاه عباس به او نیز اعتبارنامهای مخصوص داده بود که وی را در برابر پادشاهان اروپا فرستادهی مخصوص و بهترین دوست خود معرفی کرده بود.
حسینعلی بیگ و آنتونی شرلی در روز پنجشنبه پانزدهم ذی حجه 1007 هجری قمری/9 ژوئیه 1599 میلادی از اصفهان با همراهان خویش به عزم اروپا حرکت کردند. همسفران ایشان چهار قورچی از سواران اصیل ایرانی، چهارده ملازم ایرانی و یک ملّا و پنج مترجم و پانزده تن از همراهان انگلیسی سر آنتونی بودند. سی و دو شتر نیز از دنبال این هیأت هدایایی را که شاه برای فرمانروایان فرنگ برگزیده بود، میبردند. شاه عباس سفیران خود را تا دولت آباد مشایعت کرد و در آن جا مُهر طلای خود را به سر آنتونی داد و گفت برادر، هرچه را که تو مُهر کنی اگرچه به قدر سلطنت من ارزش داشته باشد قبول دارم. سپس روی او را بوسید و دست برادرش رابرت شرلی را در دست گرفت و وعده داد که در غیاب سر آنتونی با او چون برادر رفتار کند. سر آنتونی و حسینعلی بیگ و همراهان ایشان پس از یک ماه مسافرت از راه کاشان و قم و ساوه و قزوین به گیلان و ساحل دریای مازندران رسیدند و از آن جا با کشتی رو به روسیه نهادند. گذشتن از دریای خزر دو ماه طول کشید و کشتی دچار طوفانهای سخت شد. سرانجام پس از تحمل مشقّات بسیار به بندر هشترخان رسیدند. در طی این سفر به دلیل توجّه بیشتر تزار روسیه از حسینعلی بیگ، آنتونی شرلی تا حدی آزرده خاطر و ناراحت شد و پس از شش ماه اقامت در مسکو به قصد آلمان حرکت کردند. امپراتور آلمان پیشنهادهای سر آنتونی شرلی را در باره اتحاد با شاه عباس بر ضد ترکان عثمانی با احتیاط پذیرفت و بسیار کوشید که مگر او را از رفتن به دربار سایر پادشاهان اروپا باز دارد و به فرستادن نامههای شاه به وسیلهی قاصدی مخصوص راضی کند. ولی شرلی به این کار تن نداد و در بهار سال بعد از امپراتور اجازه حرکت گرفت و عازم ایتالیا گردید.[1]
دوک فردیناندو مدیچی، دوکِ ولایت تسکانیا در شهر پیزا از ایشان با مهربانی بسیار پذیرایی کرد و آنان را به تماشای بندر «لیورنو» که به فرمان او ساخته میشد، برد. از پیزا به شهر سیتیا و از آن جا با کاردینالی که از جانب پاپ کلمنت هشتم به استقبال ایشان آمده بود به رم رفتند. در رم میان شرلی و حسینعلی بیگ اختلافی پدید آمد و به همین سبب پاپ آن دو را یکایک به حضور پذیرفت. شرلی چون به خدمت پاپ رسید مقاصد شاه عباس را دربارهی تشکیل اتحادی بر ضد ترکان عثمانی بیان کرد و وعده داد که شاه مبلّغان و کشیشان کاتولیک را در سراسر ایران آزادی کامل خواهد داد و پاپ را امیدوار ساخت که ممکن است به وسیله مبلغان عیسوی روزی مردم گرجستان نیز به مذهب کاتولیک درآیند. آنتونی شرلی تا ماه محرم 1010 ه.ق/ژوئیه 1601م در رم بود ولی در این تاریخ پوشیده با دو نفر از کسان خود از مقّر حکومت پاپ به بندر آنکونا و از آن جا به ونتسیا رفت. در سبب این سفر پنهانی دو عقیدهی مختلف اظهار شده است. برخی نوشتهاند که چون یکی از همراهان انگلیسی وی نامههایی را که شاه عباس به پادشاهان اروپا نوشته بود از وی ربوده و به استانبول برده و تسلیم وزیر اعظم عثمانی کرده بود. سر آنتونی شرلی جان خود را در خطر دید و لازم شمرد که به حکومت ونتسیا پناه جوید، اما اروج بیگ یا دن خوان ایرانی در کتاب خود مینویسد که در شهر سیتیا از شهرهای ایتالیا میان سر آنتونی شرلی و حسینعلی بیگ هدایایی را که شاه عباس برای پاپ فرستاده بود از شرلی مطالبه کرد، معلوم شد که او قسمتی از هدایای شاه را به عنوان این که با یک کشتی انگلیسی مستقیماً به ایتالیا میفرستد در مسکو به بازرگانان انگلیسی فروخته است و همین امر مایهی فرار وی گردید. از آن پس تا بیست و پنج سال از او اطلاع کامل در دست نیست تا آن که در سال 1635 میلادی/ 1044- 1045 هجری درگذشته است.»[2]
[1] - تمام پادشاهان اروپایی بر علیه عثمانیان متحد نبودند و به عنوان مثال پادشاهان فرانسه که بر سر منافع سیاسی با خاندان سلطنتی اطریش و امپراتوری آلمان رقابت داشتند با سلطانهای عثمانی روابط دوستانه برقرار ساخته بودند و با نفوذ فراوانی که در دربار آنها حاصل کرده بودند ایشان را به جنگ با امپراتور آلمان که امپراتوری مقدس آلمانی مینامیدند، برمیانگیختند.
[2] - سیاست خارجی ایران در دوره صفویه، نصرالله فلسفی، 1342، برگزیدهای از صفحات 26 تا 42
3- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401
شاه عباس قبل از اقدام به اخراج پرتغالیها از خلیج فارس روابط سیاسی و تجاری با اسپانیا برقرار کرده بود و در جریان این امور متوجه این نکته شده بود که دعوت اروپائیان از ایران برای مبارزه با دولت عثمانی تنها جنبهی ظاهری دارد و آنان به راحتی همه چیز را فراموش خواهند کرد. او قبلاً درنگیز بیگ قوچی روملو را که حکمران شهر کمره (خمین) بود به همراه آنتونیو دوگوهآ به دربار اسپانیا فرستاده بود. شاه عباس بعد از مراجعت آنان دستور داد تا درنگیز بیگ را به دلایل تخلفاتی که انجام داده بود پیش چشم آنتونیو مثله کردند. او که به دنبال بهانهای بود تا با نیروهای پرتغالی در جزیره هرمز و بنادر خلیج فارس به مبارزه برخیزد به آنتونیو ایراد میگیرد که چرا پنجاه بار ابریشم را به پادشاه اسپانیا به عنوان پیش کش دادهاند و چرا پادشاه پول آن را نپرداخته و همچنین چرا برخلاف قول و وعدههای مکرر خویش با سلطان عثمانی به جنگ اقدام نکرده است. آنتونیو از بیم شاه عباس از اصفهان به سوی جزیره هرمز فرار میکند. ذکر این مطلب کوتاه گویای این نکته میباشد که وی پس از کسب آرامشی نسبی و دفع دشمنان داخل و خارج تصمیم به بیرون راندن پرتغالیها از خلیج فارس گرفته است. آنان بیش از یک قرن بود که با تسلط بر خلیج فارس و تنگههای مهم آبی و حذف بازرگانان ایرانی و اعراب یکّه تاز میدان تجارت در منطقه شده بودند. پرتغالیها علاوه بر استثمار ساکنان محلی به رقیبی زورگو برای رقبای دیگر انگلیسی و هلندی تبدیل شده بودند و اجازهی فعالیّت به آنان نیز نمیدادند و حتی روایت است که با بی شرمی خواهان تخلیه ایران از بندر گمبرون و هرمز و بحرین نیز شده بودند. شاه عباس با استفاده از نارضایتی مردم و شرکتهای تجاری تصمیم به آزاد سازی مقرّ اصلی پرتغالیها از جزیرهی هرمز و تسهیل تجارت ابریشم گرفت. او اطمینان داشت که به دلیل ضعف نیروی دریایی هیچ گاه قادر به مقابله با آنان نخواهد بود و به ناچار متوسّل به اعطای امتیازات و همکاری با شرکت هند شرقی شد.[1] اعضای شرکت هند شرقی به دلیل کینهای که از پرتغالیها داشتند و همچنین به خاطر حفظ منافع شرکت خود حاضر به همکاری با ایران شدند. این عمل شرکت در آینده مورد تأیید مقامات انگلیس قرار نگرفت و حتی آنان را تهدید به شناسایی دزدان دریایی کرده که چرا برخلاف نظر دولت و روابط حسنه با اسپانیا اقدام به همکاری با ایرانیان کردهاند؟ در این نبرد آنان امتیاز چندانی به دست نیاوردند و سرانجام نیز با اثبات نظر خود و هزینهی هزاران لیر موفّق به تغییر رفتار دولتیان انگلیس گردیدند. در هر صورت این حرکت شرکت را میتوان تنها رفتار عملی انگلیسیها به نفع ایران دانست، زیرا در متن تمام پیمان نامههای تاریخ معاصر همیشه کار آنان توأم با وعده و فریب بوده و ایران در طرف نقد و آنان در طرف نسیه قرار داشتهاند.
در جمع آوری این مطالب کمتر به توصیف جنگها پرداخته شده است ؛ ولی از آن جا که در تاریخ ایران آزاد سازی جزیره هرمز و بندر گمبرون از اهمیّت والایی برخوردار میباشد به چکیدهای از بررسی و تحقیق دکتر نصرالله فلسفی در این رابطه اشاره میگردد: «بندر گمبرون قریهی کوچکی بود در کنار تنگه هرمز که نزدیک دو فرسخ از جزیرهی هرمز فاصله داشت. این بندر را جهانگردان فرنگی به اختلاف کمبرون، گمبرون، کامورون، گامرون، گامبرون، کمبرو و بندر مطلق و حتی بندل نیز خواندهاند. پرتغالیان از زمانی که بر جزیرهی هرمز دست یافتند و امیر آن جزیره را تحتالحمایه خویش ساختند، بندر کوچک گمبرون را نیز به عنوان این که در قلمرو متصرفات امیر هرمز است با دویست میل اطراف آن به تصرّف درآوردند و چون سواحل جزیره برای کشتیهای کوچک جنگی ایشان پناهگاه مناسبی نداشت ساحل گمبرون را لنگرگاه این گونه کشتیها ساختند و در سالهای نخستین سلطنت شاه عباس برای حفظ و حراست سفاین جنگی خود در آن جا قلعهای بنا کردند. در پناه این قلعه همیشه بیست و پنج تا سی کشتی کوچک مسلح حاضر بود. دیدهبانان جزیره همین که در دریا کشتی بیگانهای میدیدند با شلیک توپ، کشتیهای جنگی خود را خبر میکردند تا برای گرفتن حقالعبور و عوارض بازرگانی دیگر از بندر گمبرون به استقبال آن کشتی روند. پس از تصرّف بحرین به سبب بدرفتاری عمّال پرتغال با سوداگران ایرانی و اهالی گمبرون و سایر بنادر و جزایر اطراف، شاه عباس مصمّم شد که حتیالامکان دست ایشان را از سواحل خلیج فارس کوتاه کند و الله وردی خان امیرالامرای فارس را مأمور انجام دادن این مقصود کرد. خان فارس نیز در سال 1022 هجری پسر خود امامقلی خان را که حاکم لار بود به تسخیر بندر گمبرون فرستاد؛ ولی تصرف قلعه در این سال میسّر نشد و امامقلی خان سال بعد، زمانی که پس از مرگ پدر (14 ربیعالثانی 1022ه) به جای او امیرالامرای فارس شده بود آن قلعه را به تصرّف درآورد و ویران ساخت و قلعه زیبای استواری به سبک قلاعی که آن زمان در اروپا ساخته میشد در سیصد قدمی آن جا و دور از دریا بنا نهاد. از آن پس بندر گمبرون از دست پرتغالیان خارج شد و در قلمرو حکومت فارس درآمد و امامقلی خان حکومت و نگهبانی آن بندر را به یکی از سرداران خویش سپرد. هنگام ورود دن گارسیا دوسیلوا فیگورا سفیر اسپانی به ایران حاکم گمبرون قاسم بیگ نام داشت و این بندر را نزدیک دویست خانه بود. گمبرون پس از آن که شاه عباس جزیره هرمز را به تصرّف آورد ترقّی بسیار کرد و به بندر عباس موسوم شد.
بعد از آن که بندر گمبرون به تصرّف شاه عباس درآمد سفیر اسپانیا از شاه عباس درخواست کرد که پادشاه نسبت به آنها روش خود را تغییر دهد که شاه عباس با جوابهای صریح به او گفت که آن چه گرفته است چیزی به او باز نخواهد داد و عدم رابطه با انگلیسیها را نیز نخواهد پذیرفت؛ زیرا در تلاش بود که به هر نحوی شده دست پرتغالیها را از تجارت انحصاری که در خلیج فارس داشتند کوتاه سازد. در سال 1027 هجری نمایندگان شرکت کمپانی هند شرقی را به گرمی پذیرفت و با آنان قراردادی بست که تمام ابریشم ایران را در جنوب به آنها بفروشد و از راه عثمانی چیزی به اروپا نفرستد. مردم سواحل جنوبی ایران از پرتغالیها بسیار ناراحت بودند و حتی به کشتیهای بازرگانی پرتغال آذوقه نمیدادند. پرتغالیان نیز از راه یافتن انگلیسیها به اقیانوس هند و اطراف خلیج فارس بسیار ناراحت بودند و از عبور کشتیها به خلیج فارس ممانعت میکردند و هر کشتی که میخواست به خلیج فارس بیاید ناگزیر میبایستی از حکمران یکی از قلعههای پرتغال جواز عبور دریافت کند و شرایط عبور بسیار سخت و تحمل ناپذیر بود و حتی نمایندگان شرکت هند شرقی را میکشتند. به همین دلیل عمال شرکت هند شرقی از تعدّیات آنان بسیار خشمگین بودند و برای کوتاه کردن دست آنان از آبهای خلیج فارس و هندوستان به دنبال فرصتی بودند. در سالهای 1021 و 1024/ 1612 و 1615 دستهای از کشتیهای پرتغالی در نزدیکی بندر سورت از چند کشتی انگلیسی شکست خوردند و ضعف آنان آشکار گردید. سه سال بعد شاه عباس نیز با دولت عثمانی قرارداد صلح امضاء کرد و چون دیگر به کمک نظامی اسپانیا احتیاجی نداشت تصمیم گرفت که روابط خود را با دولت اسپانیا قطع کند و پرتغالیها را از سواحل و جزایر ایران براند. پادشاه اسپانیا در طی نامهای اظهار داشت که حاضر است امتیازات زیادی به ایران بدهد و حتی اگر نتوانست نواحی از دست رفته سواحل خلیج فارس را دوباره پس بگیرد و حداقل ایران این بنادر را به روی سایر ملل به خصوص انگلیسیها که دزدان دریای هستند باز نکند. پادشاه اسپانیا در نامههای خود علاوه بر جلب رضایت ایران به تهدید و قطع روابط نیز اشاره کرده بود. شاه عباس دستور پاره کردن تمام نامهها را صادر کرد. اظهارات دشمنی آشکار شاه عباس پرتغالیها را سخت نگران ساخت و برای ترساندن وی به جعل اخبار دروغین که ورود نیروهای پرتغالی به خلیج فاریس باشد، پرداختند ولی این اخبار تأثیری در افکار شاه عباس نگذاشت.
شاه عباس پس از شنیدن این اخبار به امامقلی خان بیگلربیگی فارس فرمان داد که بیدرنگ پانزده هزار سپاه به ساحل خلیج فارس فرستد و در انتظار فرمان وی تمام کشتیها و قایقهای پرتغالی را توقیف کند. گرد آمدن سپاهیان ایرانی در ساحل خلیج فارس در جزیره هرمز ایجاد بیم و اضطراب فراوان کرد، ولی ایرانیان به جزیرهی هرمز حمله نبردند و با دستیاری گروهی از اعراب در ساحل عمان به محلی نزدیک رأسالخیمه که در تصرّف امیر هرمز و از مراکز بازرگانی پرتغالیان بود، تاختند و ایشان را از آن جا بیرون راندند. در همان حال دستهای دیگر از سپاه ایران نیز قلعه پرتغالیان را در جزیره قشم محاصره کرد و هرمز را در خطر بی آبی افکند؛ زیرا آب شیرین هرمز از جزیره قشم میرسید. دن گارسیا سفیر اسپانی پیش از آن که از هرمز به هندوستان رود نامهی دیگری به شاه عباس نوشت و در آن باز از رفتار عمال انگلیس و توجه خاص شاه به ایشان شکایت و گله کرد. این نامه هم در ماه ربیعالاول سال 1029 هجری توسط پرژان تاده کشیش کرملی به شاه عباس رسید. شاه در جواب آن آشکارا به کشیش گفت که انگلیسیان مردم تربیت شدهی مؤدّبی هستند که هیچ گاه بر خلاف من رفتاری نکردهاند. این قوم از جانب پادشاه خود به این دیار میآیند و میهمان منند؛ چگونه میتوانم ایشان را از کشور خود برانم. راه ایران بر همه کس باز است و از هر کشوری مردم بدین سرزمین سفر میکنند. من با آن که با دولت عثمانی میجنگم، راه ایران را بر سوداگران ترک هم نمیبندم. مردم انگلیس اگر به ایران میآیند از ممالیک پادشاه اسپانی و دریاهایی که در اختیار عمّال اوست میگذرند. اگر مرد است خود از آمدن ایشان جلوگیری کند. بنابراین چه منّتی میتواند داشت و اگر امروز هم من با دولت عثمانی صلح کردهام تقصیر پادشاه فرنگ است. اگر سلاطین شما با ترکان به جنگ برخیزند من قول میدهم که قرارداد صلح را بر هم زنم و بار دیگر لشکر به خاک عثمانی برم.
از جانب پادشاه اسپانیا در سیزدهم ماه رجب سال 1029 هجری چهار کشتی جنگی به فرماندهی روی فری یرا داندرادا به جزیرهی هرمز اعزام گردید. وی دستور داشت که هرگاه شاه عباس با قرارداد سیاسی و تجاری به دلخواه دولت اسپانی موافقت کرد برای انجام دادن مأموریت خویش به دریای احمر رود و در صورت ممانعت شاه بندر گمبرون و جزایر بحرین و قشم را با کمک نیروی دریایی پرتغال در هندوستان و هرمز به زور باز گیرد و مردم بندر نخیلو را هم که با پرتغالیان کینهی دیرینه داشتند و علی رغم ایشان از سواحل عربستان به خاک ایران پناه آورده بودند از میان بردارد. همچنین بدو دستور داده شده بود که به جزیره قشم قلعه استواری بنا نهد و دستهای از سربازان پرتغالی را در آن گذارد تا از آن پس ایرانیان نتوانند به آسانی بر آن جزیره دست یابند و هرمز را از آب شیرین محروم کنند. در روز دوم ماه صفر 1030 هجری/ 27 دسامبر 1620 چهار کشتی انگلیسی با دو کشتی پرتغالی که به دست انگلیسیان اسیر گشته بود به سواحل بندر جاسک رسید، ولی «روی فری یرا» فرمانده نیروی دریایی پرتغال و اسپانی که از آمدن آنها آگاه شده بود با چهار کشتی بادبانی مسلّح از هرمز به جاسک آمده، در ساحل آن جا لنگر انداخته بود. کشتیهای انگلیسی چون مقابل بندر جاسک رسیدند با کشتیهای پرتغالی آغاز جنگ کردند و این جنگ چند روز دوام یافت و سرانجام به شکست پرتغالیان تمام شد. روی فری یرا چون از نیروی دریایی انگلستان شکست خورد از پی تصرف جزیره قشم برخاست تا از این راه جزیره هرمز را از بی آبی نجات دهد. پس در ماه رجب سال 1030 ه.ق قسمتی از آن جزیره را در جوار هرمز تسخیر کرد و در آن جا نزدیک دریا قلعهای سست و بی دوام بنا نهاد. شاه عباس چون از این امر آگاه شد یکی از کشیشان فرقهی سن اگوستین پرتغالی مقیم اصفهان به نام پر نیکلا پره را به سفارت روانه هرمز کرد و به حاکم آن جزیره پیغام داد که اگر پرتغالیان با اتباع انگلستان حسابی دارند، میتوانند حساب خویش را در عرصه دریا تصفیه کنند و تجاوز به حدود ایران منافی دوستی دو دولت است، اگر از اعمال ایران گلهای داشتهاند پسندیده نبوده است بی مقدمه از در جنگ درآیند و بدانند که او از پشیمان ساختن ایشان و گرفتن جزایر هرمز عاجز نیست. با این حال روی فرای یرا در سواحل ایران به مردم کشی و غارت و سوزاندن بندرها و دهکدههای کنار دریا پرداخت و بازرگانان ایرانی را که در خلیج فارس آمد و شد میکردند اسیر کرد و به عنوان گروگان نگاه داشت و گمانش این بود که با این گونه کارها شاه عباس را مرعوب خواهد ساخت. شاه عباس از اواخر سال 1029 ه.ق به شرکت انگلیسی هند شرقی پیشنهاد کرد که برای درهم شکستن قوای اسپانی و پرتغال در خلیج فارس با وی متحد شوند و مذاکرات او در این باره با نمایندگان شرکت نزدیک یک سال دوام یافت.
اولیای شرکت هند شرقی با این که از پرتغالیان در کار تجارت زیانی بسیار دیده بودند پذیرفتن پیشنهاد شاه عباس را دشوار میشمردند. چه از طرفی دولت انگلیس در آن زمان با پادشاه اسپانی روابط دوستانه داشت و از طرف دیگر حمله کشتیهای تجارتی شرکت به قلعهها و استحکامات جنگی پرتغال آسان نبود. اما سرانجام جز قبول پیشنهاد شاه ایران چارهای ندیدند؛ زیرا امامقلی خان امیرالامرای فارس به نمایندگان شرکت اخطار کرد که اگر در جنگ ایرانی و پرتغال با شاه یاری نکنند تمام ابریشمی که در ایران دارند از ایشان گرفته خواهد شد و امتیازاتی که از آن پیش به دست آوردهاند نیز از میان خواهد رفت. لیکن اگر با دولت ایران از در اتحاد درآیند خساراتی که از جنگ بدیشان رسد تلافی خواهد شد و در مدت جنگ نیز لوازم و مایحتاج آنان از اسلحه و آذوقه و امثال آنها فراهم خواهد گشت. مدیران شرکت هند شرقی در روز اول محرم سال 1031هجری در محل سولی نزدیک بندر سورت در ساحل هندوستان شورایی به ریاست تامس راستل تشکیل کردند و اجازه دادند که پنج کشتی و چهار زورق بزرگ بی شراع برای حمله به کشتیهای پرتغالی مأمور خلیج فارس شود و اگر با کشتیهای جنگی روی فری یرا روبرو شد از جنگ درآید. در همان حال شاه عباس نیز به امامقلی خان امیرالامرای فارس فرمانی فرستاد که با پرتغالیان به جنگ برخیزد و برای آن که بهانهای به دست آید به قنبر بیگ خان دلاور دستور داد که نسبت به جزیرهی هرمز دعوی مالکیت کند و آن جزیره را چنان که پیش از حمله آلبوکرک بود خراجگزار حکومت لار شمارد. حکمران پرتغالی جزیره به این دعوی جواب سخت داد و همین بهانه جنگ شد.
در روز یازدهم ماه صفر 1031 ه.ق/ 26 دسامبر 1621 میلادی بین ایران و فرماندهان کشتیهای شرکت هند شرقی در موارد زیر موافقت انجام گردید:
1-هرگاه به سبب کمک کشتیهای انگلیسی دولت ایران بر پرتغالیان هرمز غالب گردد، بایستی غنایم جنگی به تساوی میان دو طرف تقسیم شود.
2- قلعهی هرمز با تمام توپخانه و ذخایر جنگی آن باید به انگلیسیان تسلیم شود و دولت ایران در صورت تمایل میتواند قلعه دیگری به خرج خود در جزیره بسازد.
3- درآمد گمرکی جزیره از آن پس باید به تساوی میان دولت ایران و شرکت هند شرقی انگلیس تقسیم شود و کالاهای انگلیسی نیز پس از آن از پرداختن گمرک و سایر عوارض معاف گردد.
4- پس از جنگ اسیران مسیحی به انگلستان و اسیران مسلمان به ایرانیان تسلیم شوند.
5- دولت ایران نصف مخارج کشتیها و خوراک و حقوق کارکنان سفاین و خسارات جنگ را برعهده گیرد و از این گذشته برای کشتیها باروت و مواد جنگی فراهم سازد.
امامقلی خان در روز 24 ماه صفر 1031 8 ژانویه 1622 با نمایندگان شرکت هند شرقی در میناب با تغییراتی در متن قرارداد به توافق رسیدند. پس از عقد معاهده امامقلی خان به طرف بندر گمبرون حرکت کرد و کشتیهای انگلیسی در روز ششم ماه ربیعالاول با امامقلی بیگ رو به جزیرهی هرمز نهادند و در نهم همان ماه به کنار جزیره رسیدند. فرماندهان کشتیهای انگلیسی گمان داشتند که میان ایشان و قوای دریای پرتغال در هرمز جنگی درخواهد گرفت، امّا برخلاف این گمان پرتغالیها از جنگ خودداری کردند و چون چند روزی بدین گونه گذشت کشتیهای انگلیسی راه جزیره قشم را پیش گرفتند. قلعهی قشم را در این هنگام شاهقلی بیک و سپاهیان او از طرف خشکی محاصره کرده بودند و مدافعان قلعه که نزدیک دویست پرتغالی و دویست و پنجاه عرب بودند جز از سوی دریا راه گریزی نداشتند. روی فری یرا نیز برخلاف رأی خویش و برای نجات قلعه چند عرّاده از توپهای کشتیهای خود را به قلعه برده و در آن جا به دفاع مشغول بود. یک بار نیز کس نزد امامقلی خان فرستاد و درخواست صلح کرد و حاضر شد تمام مخارجی را که دولت ایران تا آن زمان برای جنگ تحمل کرده است بپردازد، ولی خان شیراز چون از شاه اجازه نداشت درخواست او را نپذیرفت. کشتیهای انگلیسی در تاریکی شب خود را در ساحل جزیره به کنار دیوار قلعه رسانیدند و بی آن که از طرف دشمن آسیبی به آنها رسد چند توپ بزرگ از کشتیها پیاده کردند و سه روز قلعه پرتغالی قشم را زیر آتش توپ گرفتند و همین که قسمتی از حصار قلعه فرو ریخت و کار از جانب خشکی و دریا بر پرتغالیان تنگ شد روی فری یرا ناچار از در تسلیم درآمد و حاضر شد که قلعه قشم را به سرداران ایران و انگلیس سپارد، مشروط بدان که متعرّض پرتغالیان نشوند و به ایشان اجازه دهند که با اسلحه و دارایی خود به جزیره هرمز روند و سربازان ایرانی را هم که هنگام جنگ به پرتغالیان پیوستهاند به جان امان دهند. این شرایط پذیرفته شد ولی کاملاً اجرا نگشت زیرا سپاهیان ایرانی سربازانی را که به دشمن پیوسته بودند پس از گرفتن قلعه به جرم خیانت کشتند و اموال و اسلحه پرتغالیان نیز پیش از آن که به جزیره هرمز منتقل شوند گرفته شد. در جنگ قشم از سربازان انگلیسی سه نفر کشته و دو تن زخمی شدند ولی از جمله کشته شدگان یکی ویلیام بافین دریانورد و کاشف نامی انگلستان بود که در تاریخ اکتشافات قطبی مشهور است. پس از تصرّف قلعه قشم دستهای از سپاه ایران با چهار تن انگلیسی مأمور نگهداری آن جا شدند و کشتیهای انگلستان از قشم به بندر گمبرون رفت تا تجهیزات خود را کامل کند و برای حمله بردن به جزیره هرمز آماده شود.
در روز 17 ربیعالاول سال 1031 هجری قمری کشتیهای انگلیسی با دویست قایق ایرانی از بندر گمبرون حرکت کردند و برابر جزیره هرمز لنگر انداختند. سرداران معروف ایران که به فرمان امامقلی خان مأمور گرفتن جزیره هرمز شدند علی قلی بیگ و پولاد بیگ و شاهقلی بیگ و شارقعلی محمّد سلطان و علی بیگ بودند و این سردار اخیر حکمران بندر گمبرون بود. سرداران با سپاه بسیار در بندر گمبرون اردو زدند و در روز 28 ربیعالاول دو کشتی انگلیسی سه هزار تن از سربازان ایرانی را به سرداری امامقلی خان در جزیره هرمز پیاده کرد و این عدّه بیدرنگ به استحکام مواضع خود پرداختند و شهر را به آسانی گرفتند و قلعهی هرمز را به توپ بستند. پرتغالیان که از شهر به قلعه پناه برده بودند به دفاع برخاستند و حتی یک بار نیز از قلعه بیرون آمدند و بر سپاه ایران تاختند و در این زد و خورد نزدیک سیصد تن از ایرانیان کشته شدند. در همان حال توپخانه ایران یکی از باروهای قلعه را ویران کرد، ولی باز آتش جنگ روشن بود. در روز 12 ربیعالثانی (24 ژانویه) کشتیهای انگلیسی بر کشتیهای روی فری یرا که مرکب از پنج کشتی بزرگ و بیست کشتی کوچک شراعی بود حمله بردند و چون کشتیهای حرکتی نکردند کشتی مخصوص دریا سالار به نام سان پدرو را که 1590 تن گنجایش داشت، آتش زدند. پرتغالیان برای آن که آتش به کشتیهای دیگر نرسد ناگزیر لنگر سان پدرو را بریدند و آن را به اختیار باد رها کردند. این کشتی در حدود جزیرهی لارک به دست گروهی از لشکریان ایران افتاد و محمولات آن بیشتر توپ و اسلحه و ادوات جنگ بود به غارت رفت.
در روز چهارم جمادیالاول (17 مارس) سربازان ایران قسمت بزرگی از قلعه را با باروت ویران کردند و از آن جا به محصوران تاختند؛ امّا پرتغالیان باز مردانه دفاع کردند و جنگ سختی درگرفت و پس از نه ساعت زد و خورد خونین سرانجام پرتغالیها شکست خوردند و به درون قلعه گریختند و در همان حال نیز سپاه ایران به فرمان امامقلی خان شهر هرمز را آتش زدند. پس از عقب نشستن سربازان پرتغال گروهی از سربازان ایران به قصد تسخیر قلعه از هر طرف به برج و باروی آن تاختند، ولی باز به سبب مقاومت سخت پرتغالیان به مقصود نرسیدند و جمعی از ایشان کشته شدند. شاهقلی بیگ سردار ایرانی چون چنین دید با دویست تن از دلیران سپاه از میان آتش توپ و تفنگ محصوران خود را به یکی از بارههای قلعه رسانید و آن را به تصرف آورد، امّا چون عدّه کافی همراه نداشت، نتوانست آن جا را بیش از نیم ساعت نگاه دارد و ناچار عقب نشست. در روز دهم جمادیالاول کشتیهای انگلیسی دو کشتی دیگر از سفاین پرتغالی را غرق کردند و چند روز بعد چون آذوقه پرتغالیان تمام گشته و در میان ایشان بیماریهای گوناگون ظاهر شده بود محصوران ناچار از در آشتی درآمدند و در روز پانزدهم جمادیالاول دو نفر را برای درخواست صلح به اردوی ایران فرستادند. پرتغالیان حاضر بودند که اگر سپاه ایران دست از محاصره قلعه باز دارد دویست هزار تومان نقد و سالی یکصد هزار اکوی پرتغالی به دولت ایران بپردازد. لیکن منظور باطنی ایشان از درخواست صلح گذراندن وقت بود تا مگر از هندوستان کمکی رسد. امامقلی خان هم چون بدین منظور پی برده بود پیشنهاد ایشان را نپذیرفت و در جواب گفت که اگر پانصد هزار تومان نقد و دویست هزار تومان خراج سالانه بپردازند سربازان خویش را از جزیره بیرون خواهد برد. پرتغالیان همین که از سردار ایران نومید شدند دست توسل به دامان انگلیسیان بردند و به عنوان این که هر دو ملت عیسوی مذهب و هم کیشند و میان پادشاهان دو کشور دوستی کامل برقرار است درخواست صلح کردند و حاضر شدند هرگونه خساراتی را که از پیش به شرکت هند شرقی انگلیس رسانیدهاند جبران کنند اما انگلیسیان نیز یا به علت کینه دیرینه یا از بیم دولت ایران به صلح تن ندادند.
روز هیجدهم جمادیالاول انگلیسیان قسمت بزرگ دیگری از دیوار قلعه را با باروت فرو ریختند و شکاف فراخی به درون حصار باز شد؛ ولی سربازان پرتغالی با آن که از کمی آب و آذوقه و بروز امراض گوناگون در عذاب بودند پایداری کردند و سپاه ایران را از ورود به قلعه مانع شدند. در روز دوم جمادیالثانی ( 14 آوریل) یک کشتی که حامل دستهای از اعراب بود و به یاری پرتغالیان میآمد نزدیک جزیره هرمز پیدا شد و چون خود را در خطر دید پشت به جزیره کرد، ولی قوای ایران بر آن کشتی دست یافتند و هشتاد تن از اعراب را گردن زدند. سه روز بعد قوای ایران و انگلیس قسمتی دیگر از دیوار قلعه را ویران کردند و روز دیگر دستهای از سربازان ایرانی بر یکی از برجها دست یافتند. در همان حال دو تن از محصوران قلعه به اردوی ایران آمدند و سربازان ایرانی را از ناتوانی دشمن و سختی کار سربازان پرتغال به سبب کمی آب و آذوقه و کثرت کشته و بیمار آگاه کردند و این امر بر جسارت ایرانیان افزود چنان که در روز هفتم آن ماه حصار خارجی قلعه را گرفتند و دشمن را به درون قلعه راندند. سرانجام در روز نهم همان ماه پرتغالیان به فرماندهان قوای انگلیسی توسل جسته و حاضر به تسلیم شدند. مشروط بدان که جانشان در امان باشد و کشتیهای انگلیسی همگی را به مسقط یا هندوستان برند. فرمانده نیروی انگلستان نیز این شرایط را پذیرفت و پرتغالیان در روز یازدهم آن ماه قلعه را تسلیم کردند و پرچم دولت پرتغال که بیش از یک قرن بر فراز قلعهی آلبوکرک در اهتزاز بود برای همیشه فرود آورده شد. عدّه سپاهیان ایران در جنگ هرمز چهل تا پنجاه هزار نفر بوده است و از این عدّه بیش از هزار نفر کشته و مجروح شدند ولی عدّه کشتگان انگلیسی از بیست نفر نمیگذشت. قلعه هرمز را نیز امامقلی خان برخلاف قراردادی که با نمایندگان شرکت هند شرقی بسته بود تصرف کرد و تنها نیمی از شهر هرمز را به اختیار ایشان گذاشت. پس از گرفتن جزیره هرمز شاه عباس چون میخواست بندر گمبرون را مرکز بازرگانی خلیج فارس گرداند به آبادی شهر هرمز توجهی نکرد و آن شهر که پیش از آن از شهرهای زیبای مشرق به شمار میرفت و در ثروت و ملال شهری عالم بود به یک باره ویران شد چنان که حتی در و پنجره و تیر سقفهای عمارات آن را نیز سپاهیان ایران و انگلیس به یغما بردند. تنها به فرمان امامقلی خان در جوار قلعه پرتغالی هرمز قلعهای دیگر ساخته شد و حکومت جزیره به یکی از سرداران قزلباش به نام ولدخان سلطان تفویض گشت که با دویست سرباز مأمور حفظ جزیره و قلعهی آن بود.
دولت ایران در بندر گمبرون گذشته از قلعهای که پیش از آن دور از ساحل برپا شده بود قلعهای تازه بنا کرد و این بندر لنگرگاه کشتیهای انگلیسی و هلندی که از هندوستان به ایران میآمدند، گردید و بندرعباس نامیده شد. پس از فتح هرمز چون در میان ملّاحان انگلیسی نیز بیماریهای گوناگون پدید آمد و گروهی تلف شدند کشتیهای انگلیسی توقّف در سواحل هرمز را جایز ندانستند و راه هند پیش گرفتند و به بندر سورت رفتند. به طوری که از تاریخ برمیآید انگلیسیان از جنگ هرمز نتیجهی قابلی نگرفتند و شرکت آنان در جنگ ایران و پرتغال تنها از نظر رقابت بازرگانی و حفظ منافع خویش در کار تجارت ابریشم ایران بود و هیچ گونه علت سیاسی نداشت. چه هنگامی که اولیای شرکت هند شرقی با دولت ایران بر ضد پرتغالیان هرمز متحد شدند دولت اسپانی با انگلستان در حال صلح و دوستی بود و به همین سبب نیز پادشاه اسپانی چون از واقعه آگاه شد به دولت انگلیس اعتراض سخت کرد و نزدیک بود که دولت انگلستان شرکت هند شرقی را به جرم این اقدام خودسرانه محکوم سازد و عمّال آن را در زمرهی دزدان دریایی شناسد؛ ولی شرکت در تبرئه و اثبات بی گناهی مأموران خود پافشاری کرد و مونوکس نمایندهی شرکت و فرمانده کشتیهای انگلیسی به انگلستان رفت و دلایل بسیار در ثبوت بی تقصیری خویش اقامه کرد. سرانجام شرکت ده هزار لیره به جیمز اول پادشاه انگلستان و ده هزار لیره نیز به دریاسالار بزرگ آن کشور تقدیم کرد و فرمان عفو عموم کسانی را که در آن نبرد شرکت کرده بودند به دست آورد و اجازه یافت که هرچه مأموران او از دریاهای مشرق آوردهاند تصاحب کند.»[2]
بعد از آن که مغولان بر قسمتهای وسیعی از آسیا مسلّط شدند، اروپائیان به خاطر سقوط خلافت عباسیان شادمانیها کردند؛ امّا از طرف دیگر نگران حملهی مغولان به اروپا شدند. از آن زمان امپراتوران روم شرقی و پاپ و سایر سلاطین اروپایی سعی داشتند که با فرستادن سفیران و تجّار با سران مغولان ارتباط بر قرار سازند. این اقدامات باعث گردید کمکم پای بازرگانان و جهانگردان و مبلّغان مسیحی به خاک ایران نیز باز شود. ایران در اثر حملات مغول و تیموریان در پرتگاه سقوط و تجزیهی کامل قرار گرفت و در همین ایّام امپراتوران عثمانی نیز با فتح قسطنطنیه قدرت زیادی به دست آورده بودند و با ادّعای آن که وارث خلفای اسلامی میباشند، نقشهی تصرّف کلیّهی کشورهای مسلمان را در سر میپروراندند. در چنین اوضاعی است که سلسله صفویان به رهبری شاه اسماعیل شکل میگیرد و به ایران سامانی دیگر میبخشد. در این زمان گذشته از تهدید ترکان عثمانی، ایران از سمت جنوب مورد تهاجم نیروهای متجاوز پرتغالی و از جانب شرق مورد تهدید ازبکان قرار داشت. بعد از استیلای ترکان در سال 1453 بر قسطنطنیه و سقوط امپراتوری روم شرقی تمام راههای اروپائیان به سوی آسیا بسته شد و آنها برای دستیابی به سرزمینهای چین و هند مسیرهای جدیدی را جستجو کردند که در پی آن موفق به کشف بسیاری از نقاط کره زمین گردیدند. در آن زمان دو کشور قدرتمند اروپا یعنی اسپانیا و پرتغال برای رفع اختلافات و بروز جنگ، کرهی زمین را بین خود تقسیم کرده بودند. دکتر نصرالله فلسفی در این رابطه و چگونگی نفوذ پرتغالیها در قاره آسیا مینویسد: «در آن هنگام دولتهای اسپانیا و پرتغال بزرگترین دول مستعمراتی جهان به شمار میرفتند و دریانوردان آن دو کشور پیوسته جزایر و قارههای مجهول را کشف و به نام پادشاهان خود تصرّف مینمودند و چون در این امر رقابت به وجود آمده و نزدیک بود بین دولتهای مزبور جنگ درگیرد، در سال 1493م/898ه.ق پاپ الکساندر ششم بورژیا فرمانی صادر کرد که به موجب آن کرهی زمین از نصفالنهار 46 درجهی غربی به دو قسمت منقسم گردید. نیمکره غربی (به استثنای برزیل) متعلّق به پادشاه اسپانیا و نیمکرهی شرقی متعلّق به پادشاه پرتغال شناخته شد. این فرمان پاپ با انعقاد عهدنامه تور دو سیلاس بین دو دولت اسپانیا و پرتغال در 7 ژوئن 1494 جنبه سیاسی و رسمی یافت. از این تاریخ دولت پرتغال که خود را مالکالرقاب نیمکرهی شرقی میدانست به منظور توسعه دادن دامنهی متصرفات خود در پیدا کردن راه دریایی به آسیا پیشقدم شد.»[1]
کشورهای اروپایی در طی قرون متمادی علی رغم اختلافات داخلی خود در سیاست خارجی وجوه مشترکی را دنبال کردهاند. محور اصلی این سیاستها مبارزه با نفوذ اسلام و تسلط و ارتباط با کشورهای شرق بوده است. در مورد سیاست آنان در رابطه با ایران میتوان گفت که علاوه بر کسب اطلاعات و امتیازات تجاری همواره به دنبال کسب حمایت مزوّرانه از پادشاهان صفوی در جهت مقابله با عثمانیان بودهاند. آنان برای تضعیف دولت عثمانی خواهان ارتباط نزدیک با ایران برآمدند و موفّق به عقد قراردادهایی نیز با ایران شدند که به هنگام اجرای مفاد عهدنامهها طبق معمول تاریخ معاصر، جنبهی نقد و عملی آن از طرف ایران و نسیه از طرف اروپائیان بوده است. اوّلین روابط ایران با پرتغالیها از زمان شاه سماعیل اول آغاز میگردد. از همان زمانی که در سال 1453م /857 ه سلطان محمّد فاتح قسطنطنیه را فتح کرد، سوداگران پرتغالی و ونیزی که به امتعهی کشورهای آسیا علاقه فراوان داشتند ناچار به دنبال کشف راههای جدید برای دستیابی به خصوص هندوستان برآمدند. نتیجهی این تلاشها منجر به آن میشود که در سال 904ه/1484م. واسکودوگاما قارّه آفریقا را دور زده و خود را به هندوستان برساند و این فرد راه مستعمراتی پرتغالیها را در آسیا فراهم ساخت. قبل از ورد پرتغالیها تجارت این منطقه در دست اعراب مصر و عمان و یمن بود؛ ولی بعد از آن که پرتغالیها بر هندوستان دست یافتند، کمکم به دلیل داشتن برتری نظامی تمام تجارت دریایی را به خود اختصاص دادند و دست اعراب را از نواحی اقیانوس هند و دریای عمان و خلیج فارس کوتاه کردند و سرانجام با تصرّف جزیرهی هرمز توسط آلبوکرک بر تمام خطوط تجارتی خلیج فارس دست یافتند. دکتر نصرالله فلسفی در مورد تاریخچهی روابط ایران و اروپا در عصر صفویه تحقیقی جامع دارند که در قسمتی از آن چنین مینویسد: «در سال 643 هجری قمری / 5-1244 میلادی» پاپ اینوسان چهارم به همین نظر دو هیأت از روحانیون مسیحی را نزد خان مغول فرستاد. ریاست یکی از این دو با مردی ایتالیای به نام یوهانس دوپلانو کارپینو از کشیشان عیسوی بود. این مرد در سال 644 هجری به مغولستان رسید و در قوریلتای یا مجلس انتخاب گیوک خان فرزند اگتای قاآن پسر چنگیز حاضر شد. پس از آن نیز لوئی نهم مشهور به مقدّس پادشاه فرانسه که در سواحل دریای روم با مسلمانان به جنگهای مذهبی مشغول بود بر آن شد که با خان مغول از در دوستی درآید و با او بر ضدّ مسلمین طرح اتحادی بریزد. پس سفیرانی چند به دربار خان فرستاد که از آن جمله یکی گیوم دورو بروکی نام داشت و این سفیر در سال 650ه از شمال دریای خزر خود را به مغولستان رسانید و در شهر قراقوم به خدمت منگو قاآن فرزند تولوی پسر چنگیز که پس از گیوک بر تخت خانی نشسته بود، رسید. پس از انقراض خلافت عباسی دامنهی روابط اروپا با آسیا وسیعتر شد و امپراتوران روم شرقی و پاپ و سایر پادشاهان اروپا، سفیران بسیار به دربار چنگیز فرستادند و پای مبلغان و سوداگران مسیحی به خاک ایران باز شد و تا حدی بازار تجارت اروپا با کشورهای غربی آسیا و چین رونق گرفت. معروفترین مسافران این زمان مارکوپولو از مردم ونیز که از راه ایران به چین رفت و در خانبالیغ (پکینگ) به خدمت قوبیلای قاآن پسر تولوی رسید و بیست سال از جانب او مأمور کارهای مهم کشوری بود و در سال 659 ه (6- 1295 م) به اروپا باز گشت و سفرنامهی او معروف است.»[2]
پس از انتشار سفرنامهها و توصیف کشورهای آسیایی و موانعی که امپراتوری عثمانی در راه تجارت اروپائیان به وجود آورده بود، باعث شد که آنان به دنبال راههای جدید برآیند. یکی از مناطقی که از دیرباز دارای اهمیّت تجاری بود جزیرهی هرمز میباشد که در زمان شاه اسماعیل اول به تصرّف پرتغالیها درآمد. در این ایّام به دلیل گرفتاریها متعدّد داخلی فرصتی برای توجه به این مناطق از ایران وجود نداشت. در زمان شاه عباس اوّل با تمرکزی که در حکومت ایران شکل گرفت و همچنین با رقابتی که بین کشورهای اروپایی در منطقه به وجود آمد، فرصت آزاد سازی جزیره هرمز مهیّا گردید که شاه عباس آن را به مرحلهی اجرا درآورد. جزیرهی هرمز در گذشته و حال از اهمیّت ویژه برخوردار بوده و برای آشنایی بیشتر از نگین درخشان خلیج فارس به نکاتی چند از تحولات و تغییرات سیاسی از زمان شاه اسماعیل تا شاه عباس اول اشاره میگردد. دکتر نصرالله فلسفی در این رابطه مینویسد: «جزیره هرمز تا حدود قرن هشتم هجری جرون نام داشت. جهانگردان و جغرافی نویسان اسلامی مانند مقدسی و شریف ادریسی و اصطخری شهر هرموز کهنه را از آثار اردشیر بابکان دانسته و مرکز تجارت و معاملات کرمان شمردهاند. نام این بندر که در تمام کتابهای قدیم هرموز یا هرموج نوشته شده در نزدیکی شهر میناب کنونی میباشد که بر گرفته از همان واژه هور یا خور به معنی بندر و لنگرگاه میباشد که بعداً به جزیره مذکور اطلاق میگردد. در حدود سال 701 ه.ق به علت حمله مغول میربهاءالدین ایاز، پانزدهمین امیر هرموز از آن بندر با تمام اهالی به جزیرهی جرون رفتند و اسم آن جزیره را به یادگار وطن به هرمز تبدیل کردند. ابن بطوطه مراکشی در باره این جزیره مینویسد شهر هرمز کهن در کنار ساحل واقع شده و شهر تازه جزیرهای است و جرون پایتخت آن است. این شهر مرکز تجارت کالاها و محصولات هندوستان و ایران است و خوراک ساکنین آن ماهی و خرماست که از بصره و عمان میآورند. آب شیرین در این جزیره کمیاب است و بدین سبب آب انبارهایی برای ذخیره آب باران ساختهاند
جهانگردان اروپایی و دیگران در مورد اهمیّت این جزیره سخن بسیار گفتهاند و در مثل معتقد بودند که اگر دنیا حلقهی انگشتری باشد هرمز نگین آن است و این سخن به گزاف نیست؛ زیرا که امروز نیز اهمیّت خود را حفظ کرده است. آلبوکرک در سال 913هجری /1507م با شش کشتی به عزم گرفتن جزیره هرمز رو به خلیج فارس نهاد و در راه شهر مسقط از شهرهای عمّان را که شهر بزرگ و پر جمعیت و خراجگزار امیر هرمز بود با برخی دیگر از بندرهای عمان گرفت و آتش زد و در برابر شهر تازهی هرمز لنگر انداخت. در این زمان امیر هرمز کودکی دوازده ساله به نام سیفالدّین بود و یکی از غلامان وی موسوم به خواجه مطار که مردی کاردان و دلیر بود به عنوان نیابت سلطنت بر جزیره حکومت میکرد. این مرد چون از حمله آلبوکرک آگاه شد، چهارصد کشتی بزرگ و کوچک با 2500 سپاهی در ساحل گرد آورد و از کشورهای همسایه مانند ایران و عربستان نیز مردان جنگی فراوان اجیر کرد و سپاهی مرکب از سی هزار مرد مسلّح فراهم ساخت که از آن جمله چهار هزار تیرانداز چیره دست ایرانی بودند. آلبوکرک نخست به امیر هرمز تکلیف کرد که گردن به اطاعت پادشاه پرتغال نهد و خراجگزار وی گردد. چون خواجه عطار تکلیف وی را نپذیرفت با وجود کثرت سپاهیان دشمن و کمی قوای خویش فرمان جنگ داد و سرانجام آلبوکرک به سبب داشتن توپ و تفنگ و سلاح آتشین پیروز شد و امیر هرمز تابع و خراجگزار دولت پرتغال ساخت و پنج هزار اشرفی پول رایج سواحل خلیج فارس از وی غرامت گرفت. مقرّر شد که همه ساله نیز پانزده هزار اشرفی به دولت پرتغال خراج دهد. همین دریانورد پرتغالی با امیر هرمز قراردادی بست که از کالاها و اجناس پرتغال بیش از مقداری معیّن حقوق گمرکی نگیرد و مالالتّجاره هرمز نیز در پرتغال از پرداخت عوارض معاف باشند. بعلاوه هیچ یک از کشتیهای بومی بی اجازهی مخصوص مأموران پرتغالی در خلیج فارس به تجارت نپردازند. سپس بر آن شد که در جزیرهی هرمز و جزایر اطراف آن مانند قشم و نابند و امثال آنها قلعههایی بسازد و سرانجام محل مورونا را در جزیره هرمز انتخاب کرد و در آن جا قلعهای استوار بنا نهاد. تجارتخانهی بزرگی نیز در شهر هرمز تأسیس کرد و مقدار فراوانی ماالتجاره بدانجا فرستاد و برای جلب رضای دستور داد که اجناس را بسیار ارزان بفروشند. اندکی پس از این وقایع شاه اسماعیل اول، پادشاه ایران از امیر هرمز خراج معمول سالانه را مطالبه کرد و امیر هرمز ناچار به آلفونسو دو آلبرکوک متوسّل شد. دریاسالار پرتغال بدو پیغام فرستاد که ما هرمز را با زور و توانایی گرفتهایم و متعلّق به دن مانول پادشاه پرتغال است و امیر هرمز حق آن که به پادشاه دیگر جز وی خراج دهد، نیست. وگرنه او را از امیری جزیره خلع خواهیم کرد و کسی را که از پادشاه ایران بیمی در دل نداشته باشد به جایش خواهیم نشاند. پس از آن مقداری گلوله توپ و تفنگ و باروت به فرستادهی امیر هرمز داد و گفت به امیر خود بگو که به جای خراج اینها را نزد شاه اسماعیل بفرست. چه پادشاه پرتغال به ما فرمان داده است که جواب دشمن را به جز با این گونه چیزها ندهیم. من پس از آن که قلعهی هرمز به پایان رسید به سواحل خلیج فارس خواهم تاخت و تمام نقاط ساحلی آن را که اکنون در دست شاه اسماعیل است به نام پادشاه پرتغال خواهم گرفت.
در سال 914هجری /8-1507م به سبب اختلافات شدیدی که میان ملّاحان و صاحب منصبان دریایی پرتغال پدید آمد آلبوکرک ناچار جزیرهی هرمز را ترک گفت و به هندوستان باز گشت و از تعقیب فتوحات خود در خلیج فارس چشم پوشید و چون در سال 915 هجری المیدا از نیابت سلطنت هند معزول شد به جای وی نشست. پس از آن به سبب انقلاباتی که در بندر گوا مرکز متصرّفات پرتغال در هندوستان روی داد، آلبوکرک تا سه سال نتوانست از هندوستان دور شود. در سال 918 هجری عازم گرفتن بندر عدن و شهر مکه شد ولی به مقصود نرسید و تنها به گرفتن خراج هرمز قناعت کرد. سال بعد از پادشاه پرتغال بدو فرمان رسید که به تسخیر عدن و بابالمندب رود و راه دریای احمر را بر کشتیهای پرتغالی باز کند. آلبوکرک این بار با بیست کشتی بزرگ و دو هزار و پانصد سپاهی به سوی بندر عدن رفت، امّا باز کاری از پیش نبرد و نومید باز گشت.
پس از بازگشت آلبوکرک به هندوستان سفیری از طرف شاه اسماعیل اوّل صفوی نزد وی رفت و با او معاهدهی دوستانه بست. در همان سال نیز آلبوکرک برادرزادهی خود، پرو نام را با چند کشتی برای سرکوبی اعراب عدن که به متصرّفات پرتغال تجاوز کرده بودند، بدان ناحیه فرستاد. پرو پس از آن که برخی از کشتیهای بازرگانی اعراب را گرفت، در ماه ربیعالاول سال 919ه /1513م برای گرفتن خراج هرمز بدان جزیره رفت؛ ولی توران شاه امیر هرمز چون در حمایت شاه اسماعیل اول درآمده بود از پرداختن خراج خودداری کرد و پرو ناچار به هندوستان بازگشت. پس از بازگشت وی آلفونسو دو آلبوکرک بر آن شد که خود به جزیره هرمز رود و بنیان تسلّط پرتغال را در آن جزیره استوار سازد. پس در ماه محرّم سال 921/ 1515 با 26 کشتی و 2200 سرباز راه خلیج فارس پیش گرفت. در راه به او خبر رسید که در جزیره انقلابی برخاسته و عامل ایرانی مسقط به نام رئیس احمد، امیر هرمز را زندانی و جزیره را تصرّف کرده است. پس خود را به شتاب بدان جزیره رسانید و بیدرنگ شهر را گلوله باران کرد. رئیس احمد از بیم او توران شاه، امیر هرمز را آزاد ساخت و با دریا سالار پرتغال از در صلح درآمد. سپاهیان پرتغال به آسانی بر قلعهی شهر دست یافتند و بیرق پرتغال را بر فراز قصر امیر برافراشتند. اندکی پس از این وقایع سفیر دیگری از حمایت شاه اسماعیل اوّل نزد آلبوکرک رفت و قراردادی با شرایط زیر میان دو دولت ایران و پرتغال بسته شد:
1-نیروی دریایی پرتغال با لشکرکشی پادشاه ایران به بحرین و قطیف مساعدت کند.
2- نیروی دریایی پرتغال در فرونشاندن انقلاب سواحل بلوچستان و مکران با دولت ایران یاری کند.
3- دو دولت ایران و پرتغال با هم متحد شوند و با ترکان عثمانی بجنگند.
علاوه بر این شاه اسماعیل از جزیره هرمز چشم پوشید و موافقت کرد که امیر هرمز از آن پس تابع و خراجگزار پادشاه پرتغال باشد و دولت ایران در امور آن جزیره مداخله نکند. در همان سال آلبوکرک برادرزادهی خود پرو را به فرماندهی نیروی پرتغالی هرمز گماشت و به هندوستان بازگشت و پس از ورود به بندر گوا در 15 ماه دسامبر 1515م/921ه درگذشت.
از مرگ آلفونسو دو آلبوکرک تا زمان شاه عباس اول، یعنی تا اواخر قرن دهم هجری دولت پرتغال در خلیج فارس قدرت فراوان داشت و کشتیهای آن دولت از راه هرمز که مرکز تجارت ایشان در اطراف خلیج فارس بود با بیشتر بنادر جنوبی ایران و سواحل عربستان تا بصره معامله و تجارت انحصاری داشتند. در این مدّت دست تسلّط ایشان روز به روز بر سواحل ایران درازتر شد؛ ولی مراکز بازرگانی دریای عمان و خلیج فارس مانند مسقط و هرمز و بحرین به سبب ستمکاری و آزمندی ایشان راه ویرانی و زوال میسپرد. پس از مرگ آلبوکرک مردی به نام لوپو سوارز به نیابت سلطنت هندوستان رسید و در زمان حکومت او مأموران پرتغال به فرمان «دم مانول» پادشاه آن کشور گمرک جزیرهی هرمز را در دست خویش گرفتند و به سبب اجحاف و ستمکاری ایشان در جزایر هرمز و بحرین و سواحل مسقط و برخی دیگر از نواحی خلیج فارس، انقلابات سخت برخاست و گروهی از نگهبانانِ قلعههای پرتغالی کشته شدند. امیر هرمز هم در این میان جرأتی یافت و قلعهی پرتغالی جزیره را محاصره کرد، ولی چون از مسقط به نگهبانان قلعه کمک رسید از بیم شهر را آتش زد و به جزیرهی قشم گریخت و در آن جا کشته شد و فرزند سیزده سالهاش به نام محمّد شاه جانشین وی گردید. پس از آن نایبالسلطنه تازهی هندوستان که دن دورات دومنزس نام داشت در کنار رودخانهی میناب با امیر تازه قراردادی بست و امیر هرمز بار دیگر فرمانروایی پادشاه پرتغال را بر آن جزیره و متصرّفات دیگر خویش تصدیق کرد. (رمضان 929/ ژوئیه 1523) حوادث اخیر مقارن بود با مرگ شاه اسماعیل اول و پادشاهی پسرش شاه تهماسب اوّل بود. در دوره فرمانروایی این پادشاه از جانب ایران برای تصرّف جزایر هرمز و قشم و کوتاه ساختن دست مأموران پرتغالی از این جزایر و دیگر بنادر جنوب ایران اقدامی نشد و چه از طرفی شاه تهماسب در دوران پادشاهی خود بیشتر یا در ولایات غربی گرفتار جنگ با حریف زورمندی چون سلطان سلیمان خان قانونی پادشاه عثمانی بود و یا در خراسان به دفع حملههای ازبکان اشتغال داشت و فرصت آن که به سواحل جنوبی توجّهی کند، نمییافت. از طرف دیگر درین زمان قوای دریایی پرتغال در اقیانوس هند و دریای عمان و خلیج فارس بی رقیب بود و آن دولت با کشتیهای جنگی خویش بر تمام مراکز بزرگ بازرگانی هندوستان و سواحل دریای عمان و خلیج فارس تسلّط داشت و باز گرفتن جزایر و بندرهای جنوبی ایران زمانی امکان پذیر بود که دولت ایران با خود به تهیّه کشتیهای جنگی و نیروی دریایی همّت گمارد و یا از دولتی که در دریا با دولت پرتغال همسری بتواند کرد، یاری جوید. چون هیچ یک از این دو امر در دورهی پادشاهی شاه تهماسب اول میسّر نبود، به همین سبب تا پایان سلطنت آن پادشاه و از آن پس نیز تا زمانی که سفاین هلندی و انگلیسی به اقیانوس هند و دریاهای جنوب آمدند، پرتغالیان در متصرفات خویش بی رقیب و فرمانروای مطلق بودند و فقط گاهگاهی دولت عثمانی آسایش تجارتی ایشان را بر هم میزد.
مناسبات دولت پرتغال با ایران در دوره پادشاهی شاه تهماسب اوّل (930 تا 984ه ) به ظاهر دوستانه بوده است و از جزئیات آن آگاهی کامل نداریم. همین قدر معلوم است که دولت پرتغال و دن سباستیان از پادشاهان آن کشور (1557 تا 1578م ) یک بار در سال 958ه / 1551م و بار دیگر در سال 982/1574 سفیرانی با تحف و هدایای بسیار از راه هرمز به دربار شاه تهماسب اول فرستاده و سفیر سباستیان که از بزرگان پرتغال بوده با شکوه و جلال فراوان به ایران آمده است. چنان که همراهان وی گذشته از ملازمان و خدمتگزاران، نزدیک پنجاه تن بودهاند؛ ولی شاه تهماسب به سبب آن که مأموران پرتغال در جزیره هرمز با مسلمانان بدرفتاری میکردند و به ایشان اجازه ساختن مسجد نمیدادند این سفیر را به سردی پذیرفت و تا سال مرگ خویش (984ه) به او و همراهانش اجازهی بازگشت نداد و فرستادگان پرتغال پس از مرگ وی در زمان پادشاهی پسرش شاه محمّد خدابنده اجازهی بازگشت یافتند. از سال 988 /1580 که سال چهارم پادشاهی شاه محمّد خدابنده است کشور پرتغال به تصرّف دولت اسپانی درآمد و تا سال 1050ه /1640م سیزدهمین سال سلطنت شاه صفی در تصرّف آن دولت بود.
فلیپ دوم پادشاه اسپانی که در مذهب کاتولیک سخت متعصّب بود پس از آن که سرزمین پرتغال را به تصرّف آورد، بر آن شد که برای سه منظور سفیری به دربار ایران فرستد. یکی آن که شاه ایران پیروان مذهب کاتولیک را در سراسر کشور خویش آزادی مذهبی عطا کند؛ دیگر آن که از دشمنی و جنگ با ترکان عثمانی دست نکشد و سوم آن که به رعایای اسپانی در کار تجارت امتیازاتی دهد. پس به دم ماس کارنها دوسانتا کروز نایبالسلطنهی هندوستان فرمانی فرستاد و دستور داد که مردی شایسته را به سفارت روانهی دربار ایران کند؛ ولی چون وضع مالی نایبالسّلطنه هندوستان با فرستادن سفیری عالی مقام و تحمّل مخارج گزاف مساعد نبود، شورای نیابت سلطنت کشیشی پر سیمون مورالس نام را که فارسی میدانست و بدین زبان سخن میگفت به ایران فرستاد. شاه محمّد این کشیش را به گرمی پذیرف و او را مأمور کرد که به پسر بزرگش حمزه میرزا درس ریاضی و نجوم دهد و به درخواست وی از مذاکرات دوستانه و مصالحه با دربار عثمانی چشم پوشد و برای این که رشتهی دوستی ایران و دولت اسپانی را محکمتر کند هنگام بازگشت کشیش، سفیری از ایران نیز همراه وی کرد. کشیش اسپانیولی و سفیر ایران با کشتی موسوم به «سفر به خیر» عازم اروپا شدند ولی این کشتی بر خلاف آن چه از نام آن انتظار میرفت در ساحل شرقی آفریقا گرفتار طوفان شد و تمام مسافران خود را به دنیای دیگر برد.»[3]
[1] - تاریخ روابط خارجی ایران، تألیف عبدالرضا هوشنگ مهدوی، چاپ سوم، انتشارات امیرکبیر 1364، ص 10
[2] - سیاست خارجی ایران در دوره صفویه، نصرالله فلسفی، 1342، ص 7
[3] - سیاست خارجی ایران در دوره صفویه، نصرالله فلسفی 1342 ، برگرفته از صفحات 10 تا 26
4- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401