شاه عباس در زمینهی برخورد با دشمنان خارجی فردی موفق بوده و همواره سعی بر آن داشته است که با استفاده از موقعیتهای مناسب در جهت اعتلای ایران بکوشد. او برای مقابله با عثمانیان که بسیاری از نواحی غرب کشور را تصرّف کرده بودند با درایت عمل کرد و از آن جا که توان نظامی و مقابله با آنان را نداشت حداکثر استفاده را از وضعیت آشفتهی دربار عثمانی برد. شاه عباس شهر مهم تبریز را در این موقعیّت آزاد ساخت و به تبع آن حاکمان محلی نیز در خدمت او قرار گرفتند. وی از اوایل سال 1012 در اندیشهی جنگ با عثمانیان بود و در مورد آزاد سازی شهر تبریز و عکسالعمل مردم غیور آن لویی بلان مینویسد: «..... نخستین رویداد تسلیم فوج عثمانی در نهاوند بود که از زندگی در کشور دشمن خسته شده بودند. ضمناً عدم توجه کامل والی بغداد که ریاست فوج را بر عهده داشت، موجب شد تا قلعهی نهاوند را به حسن خان حاکم همدان واگذار کند. حسن خان نیز آن قلعه را ویران کرد. رخداد دیگر شورش یکی از رؤسای قبیلهی کرد به نام غازی بیک در ناحیهی سلماس بود. این فرد با بیلربی عثمانی تبریز قطع رابطه کرده بود و در قلعهی خود به نام «قارنی یاریق» موضع گرفته و شاهیسونی خود را اعلان داشته و درخواست پشتیبانی از قزلباشان کرده بود. این دو رویداد نشانگر وضع هرج و مرج تمام در آناتولی در زمان سلطنت محمّد سوم بود. شورشهایی که در ناحیهی آناتولی به وجود آمده بود به بغداد نیز گسترش یافت. در نتیجه کردها با مشاهده این شورشها و هرج و مرج خواهان دوری از دولت عثمانی شدند. در چنین وضعی بود که شاه عباس تصمیم به باز پسگیری سرزمینهای از دست رفته شد و امیرانش نیز اظهارات او را تأیید میکردند. اندیشه و نیّت شاه عباس تا روزی که منجمان برای جنگ مناسب میدانستند کاملاً سرّی و محرمانه باقی ماند و حتی شایعه انداختند که شاه با ملازمان خود برای شکار به مازندران خواهد رفت و این حرکت مصادف با زمانی بود که علی پاشا حاکم عثمانی در تبریز با نیروهایش برای مبارزه با شورش غازی بیک در نبرد بود.
شاه در هفتم ربیعالثانی 1012 ه.ق با اسکورت معمولی خود مرکب از ششصد تن اصفهان را ترک کرد و آهسته به سوی کاشان رفت. در این شهر بدون آن که در پوشیدن راز بکوشد با سرعت به سوی قزوین رفت و در آن جا غلامان و قورچیها را گرد آورد. ضمناً به ذوالفقارخان حاکم اردبیل دستور داد که خود را با سربازانش به «میانج» برساند و خود نیز با شتاب به تبریز حرکت کرد. صبح روز 18 ربیعالثانی (14 اوت) از کاروانسرای شبلی واقع در چند فرسنگی تبریز گذشت و عثمانیهایی که برای دریافت راهداری در جادهها بودند و دیدن سپاه شاهی را به چشم خود باور نمیکردند همگی به ضرب شمشیر نابود شدند. قزلباشان پس از چند ساعت با فریاد جنگجویانه «الله الله» وارد تبریز شدند و مردم چنان استقبال گرم و پرشوری از آنان کردند که عثمانیها پنداشتند مردم به شورش برخاستهاند. گرچه سربازان عثمانی به قلعه پناه بردند، امّا تعداد زیادی از آنان در سطح شهر دیده میشدند و نه تنها سپاه شاهی، بلکه خود مردم تبریز به کشتن آنها پرداختند. چه بسا مردمی که دامادهای خود را که عثمانی بودند و دخترهایشان از سالها به عقد آنها درآمده بودند و فرزندانی داشتند به هلاکت میرساندند. در این شادی پیروزی به هیچ یک از سربازان عثمانی رحم نشد و برای این که شاه به اسیران امان ندهد فقط سرهای بریده شده را به او نشان میدادند.
عثمانیهایی که به قلعه پناه برده بودند تنها پس از سه روز دریافتند که چه حادثه ای پیش آمده است. شاه عباس مرکز فرماندهی را در «شنبه غازان» واقع در حومهی شهر که در زمان غازان خان شاه مغول ساخته شده بود، قرار داد و عثمانیها قادر به کوچکترین مخالفتی نشدند. ذوالفقارخان نیز توانست بدون هیچ برخوردی سپاه خود را از اردبیل بیاورد و با رسیدن او تعداد نیروهای شاهی به شش هزار تن رسید و علی پاشا که به کلّی از اوضاع بی خبر بود و به فوجهای ایروان و نخجوان اجازه برگشت به محل خود داده بود فقط با پنج هزار نفر پیاده و سوار نظام و توپخانه به صوفیان رسید. این عدّه بر اثر دلاوری شایان توجه نیروی ذوالفقارخان که شاه او را به «چرخیگری» منصوب کرده بود مورد حمله قرار گرفتند. سپاه ذوالفقارخان توپخانهای در اختیار نداشت، لذا سربازان او نبرد تن به تن را برگزیدند. سواره نظام شاهی نیز که به صورت ذخیره نگهداری میشد به موقع دخالت کرد و این امر باعث پیروزی قزلباشان شد. آنان دشمنان را چه درجا و چه در هنگام تعقیب و گریز نابود کردند که کشتار بزرگی به راه افتاد و برای این که هیچ عثمانی زنده نماند فراریان را تا مرند تعقیب کردند. در میان کشته شدگان دو فرماندهی عثمانی به اسامی محمود پاشا و خلیل پاشا دیده میشدند. علی پاشا را که اسیر شده بود نزد شاه عباس بردند و او به جانش امان داد. نیروی عثمانی که به قلعه پناه برده بودند با از دست دادن بیلربی و نیروی مکمّل خود نتوانستند پایداری زیادی بکنند.
خبر آزادی تبریز واکنش فوری و بزرگی در آذربایجان پدید آورد. تمام کردهای منطقه از حملهی غازی بیک و برادرش قورچی بیک و شیخ حیدر رئیس ایل مکری فوراً به منظور ادای سوگند به شاهی سونی خود را به پای شاه عباس انداختند. شاه نیز تیولداری آنان در سلماس، خوی و مراغه را به رسمیت شناخت و پاداش ذوالفقارخان رسیدن به حکومت آذربایجان بود.»[1]
تصرف شهر بغداد و نواحی دیگر زیارتی در زمانی که سی و شش سال از پادشاهی و پنجاه سال از عمر شاه عباس گذشته بود به وقوع پیوست. آن نواحی از زمان شاه اسماعیل اول جزو ایران محسوب میشد و این امر برای شاه عباس قابل تحمل نبود و علی رغم پیمان صلح با عثمانی به اقدامات نظامی نیز میاندیشید. او به دنبال تلاشهای سیاسی و امنیتی که به وجود آورده بود تصمیم گرفت که به زیارت قبور ائمه به عراق برود و در ضمن انجام این عمل به صورتی باشد که به روابط ایران و عثمانی لطمهای وارد نشود. هنگامی که حاکم عثمانی از این حرکت مذهبی شاه عباس اطلاع یافت به درستی برخورد نکرد و اعلام داشت که حاضر به پذیرایی از شاه و سپاهیانش به عنوان زائر نمیباشد. شاه عباس از این رفتار حاکم عثمانی دچار خشم شد و شاید هم منتظر چنین بهانهای بود که به صفی قلی خان و عیسی خان قورچی باشی دستور داد تا با گروهی از لشکریان بغداد را محاصره کنند. سرانجام دروازههای شهر به روی سپاهیان ایران گشوده شد و رفتاری با مردم و قبور مورد احترام اهل تسنن انجام داد که خاطرات شاه اسماعیل اول را زنده کرد. لویی بلان در مورد رفتار نفرت انگیز شاه عباس با اهالی شهر مینویسد: «فردای آن روز به دستور شاه از جمعیت شهر سرشماری به عمل آمد و تمام اسلحهها جمع آوری شد. روز دیگر طرفداران پاشا دستگیر شدند و اموال آنها ضبط شد. روز 17 ژانویه 1624م / ربیعالاوّل 1033 ه.ق که روز جمعه بود شاه عباس در نماز جمعه که در مسجد جامع برگزار شد حضور یافت. دو روز پس از آن که خشم شاه فرو نشسته بود دستور داد که اسیران را شکنجه دهند تا محل اختفای پول و جواهر خود را نشان دهند. از آن لحظه به بعد شاه تصمیم گرفت تمام اهالی سنّی مذهب شهر به طرز مرتّب قتل عام شوند تا دیگر با دولت عثمانی متّحد نشوند. با میانجیگری سید درّاج متولّی بارگاه کربلا شاه عباس به رحم آمد. او تمام بغدادیهایی را که شیعه و یا مدّعی آن بودند دعوت کرد تا در کتابچهای که به همین منظور تهیّه شده بود ثبت نام کنند. شاه در پایان این مهلت افرادی را که به نام شیعه ثبت نام نکرده بودند قتل عام کرد. از این پس به هیچ کس رحم نشد، بلکه شکنجه نیز به آن اضافه شد. از جمله این که عمر نوری افندی قاضی بغداد را از چانه به درخت خرما آویزان و بدن او را گلوله باران کردند. کشتار همگانی را با آب و آتش ادامه دادند؛ به این صورت که محکومان را در قایقهایی روی هم انباشته و میان رود دجله آتش زدند. خود بَکِر را نیز پس از یک هفته بازجویی و شکنجه برای افشای محل اختفای گنجینههایش اعدام کردند. این قتل عام با ویران کردن مزار ابوحنیفه و شیخ عبدالقادر گیلانی و غارت تمام زینت و زیورهایشان تکمیل شد. این عملیات در نیمهی ماه فوریه پایان یافت و شاه عباس هدایایی به حرم کاظمین بخشید.[2] صفی قلی خان را حاکم بغداد کرد و برای زیارت به نجف رفت. در آن جا برای ایجاد یادبودی از خود خیرات فراوان کرد و جوی آبی را که در زمان شاه اسماعیل اول ساخته شده بود و اینک ویران شده بود تعمیر کرد.
در ایام نوروز که شاه عباس در کربلا بود هدایای زیادی تقدیم حرم حضرت سیدالشهدا (ع) کرد و تولیت آن جا را به سارو سلطان بیگدلی که صوفی زاده و حاکم حلّه بود، سپرد. وی پس از مدتی در بغداد در ماه رجب که زمان زیارتی عتبات است به نجف و کربلا باز گشت و با مردم به زیارت پرداخت. پس از آن به ایران باز گشت و به سپاه خود مرخصی داد و در 17 رمضان 1033 ه.ق / 6 ژوئیه 1624م به پایتخت رسید، امّا بیش از مدت زمان لازم برای رسیدگی به کارهای کشور در اصفهان نماند.»[3]
[1] - زندگی شاه عباس، نوشته لوسین لویی بلان، ترجمه دکتر ولیالله شادان، انتشارات اساطیر، 1375، صص 161 و 162
[2] - این گونه رفتار شاه عباس منحصر به عثمانیان نبوده و در دیگر نواحی ایران نیز عمل کردهاند؛ چنان که جلالالدین محمّد یزدی منجم باشی وی در وقایع سال 1008 هجری قمری مینویسد: «در اواخر ماه صفر این سال نزول اجلال به بلدهی سمنان واقع شد و میرمراد چلاوی را گرفتند و به جهت زیادتی و عدم اطاعت قانون جماعت سنیان سرخه را گرفتند و گوش و بینی ملایان ایشان را به جهّال ایشان خوراندند و سیصد تومان هم به رسم جریمه از ایشان گرفتند. از حوادث سال 1017 هجری قمری آمده است که نزول به همدان واقع شد و چون سنیان آن محال به دستیاری محمود دباغ که رأس و رئیس سنیان و کدخدای شهر بود به شیعیان ظلم وجفا نموده بودند، نواب کلب آستان علی جهت بازخواست طلب محمود دباغ نمودند. او روی پنهان کرد و حاضر نشد و مشخص شد که پی پای مداحی را بریده بود و شیعیان را آزار بسیار کرده بود. حسبالحکم کوچک و بزرگ و ترک و تاجیک خصوصاً جماعت شالبافان که به تسنن مشهور بودند و به سبب اعتبار و بزرگی محمود دباغ از تسنن ابا ننمودند، به طلب او مشغول شدند و مقرّر شد که اگر بعد از سه روز پیدا نشود جماعت مذکور را به قتل عام نیست و نابود سازند و اموال و اسباب و زن و فرزندان ایشان از غازیان باشد. روز چهارشنبه پانزدهم جمادیالاول (1017) محمود دباغ را گرفته، آوردند و به یاسا رسانیدند.»
[3] - زندگی شاه عباس، نوشته لوسین لویی بلان، ترجمه دکتر ولیالله شادان، انتشارات اساطیر، 1375، صص 292 و 293
4- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401
پس از استقرار حکومت صفوی روابط ایران و عثمانی همواره خصمانه بوده و هر یک از دو کشور بر اساس مواجه شدن با رقیبان خود تن به انعقاد قراردادهایی دادهاند. رابطهی آنان در زمان شاه تهماسب اول و پیمان صلح آماسیه که یکی از نتایج آن زندانی کردن اسماعیل میرزا به مدت بیست سال در قهقهه بود، تقریباً آرام بوده است. بعد از آزادی وی و به قدرت رسیدنش نیز این روال همچنان ادامه یافت، امّا در زمان جانشین وی که شاه محمّد باشد به دلیل بی لیاقتی و دخالتهای مهد علیا و رقابت شدید قزلباشان سراسر کشور دچار آشوب و هرج و مرج گردید و دولت عثمانی با استفاده از این فرصت نواحی زیادی را به تصرف خود درآورد. هنگامی که شاه عباس به حکومت رسید وضعیت سیاسی ایران بسیار نا به سامان بود و از شاه محمّد تنها نامی بیشتر باقی نمانده و سران قزلباش با رقابتهای خود تمرکز و اقتدار ایران از بین برده بودند. تمامی ایالات غربی و شمال غربی شامل آذربایجان و گرجستان و ارمنستان و شیروان و کردستان و لرستان در تصرّف عثمانیها قرار داشت. آنان در نهاوند و تبریز دژهای نظامی ساخته و این نواحی را حق مسلّم خود میپنداشتند. در خراسان ازبکان به تاخت و تاز و غارتگری مشغول بودند و در داخل کشور نیز سران قزلباش به جان یکدیگر افتاده و از پادشاه اطاعتی نداشتند و ارزش و مقام مرشد کامل چنان از بین رفته بود که اقدام به قتل همسر و فرزندانش کردند. تأثیر این اختلافات موجب گردید که حاکمان عثمانی قصد حمله به ایران را در سر بپرورانند. آنان برای بی ثبات کردن منطقه بسیاری از کردهای سنی و مردم آذربایجان را که در اثر نارضایتی به سمت آنها متمایل شده بودند وادار به قتل و غارت در نواحی خود کرده و زمانی که اوضاع مساعد شد سلطان مراد خان بر خلاف عهدنامهی زمان شاه تهماسب به ایران حمله کرد.
در این زمان شاه عباس به دلایل مختلف از توان نظامی برخوردار نبود و قدرت مقابله با عثمانیها را نداشت و به ناچار تسلط بر دشمنان داخلی و ازبکان را در اولویت برنامه خود قرار داد.[1] او با ناخشنودی پیمان دوستی با عثمانیان بست و سپس پایتخت خود را از قزوین به اصفهان منتقل ساخت.[2] او که در میدان جنگ و جدال پرورش یافته و دارای کوله باری از تجربیات بود در ابتدا برای خارج ساختن قزلباشان از نفوذ سیاسی و نظامی اقدام به تشکیل سپاه جدید شاهسون ( دوستداران شاه) کرد و در ضمن سعی کرد که در ارتباط با اروپائیان از تجهیزات نظامی و سیاسی آنان بهره ببرد. او با این درایت و برنامه ریزی علاوه پیروزی بر دشمنان داخلی و ازبکان نیروهای عثمانی را نیز شکست داد تا جایی که مفتی اعظم عثمانی در جایی ایرانیان را چنین نفرین میکند که من از درگاه خداوند امیدوارم که روز حشر شما رافضیها را به جای خر به خدمت یهودیان بگمارند و آن ملت بینوا و بیچارهای که مورد تحقیر دنیاست بر شما سوار شده و با شما به سرعت هرچه تمامتر به جهنم بروند. البته قابل ذکر است که کسب این پیروزیها به آسانی نبوده و با صدمات زیاد به دست آمدهاند و شاه عباس حداکثر استفاده را از اوضاع آشفته دربار عثمانی برده است. همان گونه که انسان موفق کسی است که از موقعیتها به خوبی استفاده کند شاه عباس نیز در جهت باز پسگیری سرزمینهای از دست رفته توسط عثمانیان از اوضاع آشفتهی دربار آنان استفاده کرد و بعد از آن که در داخل ایران موقعیت خود را مستحکم ساخت اقدام به مبارزه با آنان کرد.
لویی بلان اشارهای کوتاه به قیامها و اختلافات دربار عثمانیان دارد و مینویسد: «شاه عباس خوب میدانست که بیشتر موفقیّتهایی که در ماورای قفقاز به دست آورده بود بر اثر نابسامانی اوضاع در استانهای آسیایی کشور عثمانی بوده است. هرج و مرجی که در زمان لشکرکشی چغاله زاده که در سال 1605م/ 1014ه.ق وجود داشت پس از مرگ او در «وان» که اندکی پس از شکست او در «سیس» اتفاق افتاد به مراتب بیشتر شد. زمانی که دولت استانبول تمام تلاش خود را صرف جنگ در مجارستان میکرد علی پاشا جان بولاد اوغلی با یاری یکی از رؤسای «دروز» به نام امیر فخرالدین در سوریه ادّعای خود مختاری کرد. سکّه به نام خود زد و به نام او خطبه خواندند. محمّد پاشا قلندر اوغلی در ناحیهی آنکارا اعلام استقلال کرد. سراج اوغلی در قونیه، مصلی چاووش در آدانا و بک شیری اوغلی در سفلکه نیز ادّعای استقلال کردند. از همه مهمتر بیشترین بخش آسیای صغیر از کرانهی دریای مدیترانه و دریای مرمره تا مرز ایران پر از گروه شورشی و راهزنی به تمام معنا بود که دربار استانبول آنان را جلالی مینامید.
در سال 1606 میلادی که شاه عباس از یک پیروزی به پیروزی دیگری در گرجستان دست مییافت اوضاع آسیای صغیر از دیدگاه دولت استانبول آن چنان وخیم بود که سلطان احمد تصمیم گرفت برای آن که بتواند مراد پاشا وزیر بزرگ را مأمور لشکرکشی در آسیای صغیر کند روز یازدهم نوامبر قرارداد صلحی را با اتریش در سیتوا توروک امضا کرد. این لشکرکشی در بهار سال بعد (1607) آغاز شد و مراد پاشا توانست پس از اطمینان یافتن از بی طرفی قلندر اوغلی تمام شورشهای نواحی قونیه، آدانا و سلفکه را بخواباند و چهل هزار تن از افراد پسر جان بولاد اوغلی را در «اروج» شکست دهد و با این پیروزی حلب و سوریه را به دست آورد و پسر جان بولان را فراری دهد. مراد پاشا این پیروزی را با اعمال مجازاتهای وحشیانهای تکمیل کرد و در نتیجه به لقب «قویوچو» یعنی چاه کن اشتهار یافت، زیرا او چاهها و چالهها را با اجساد شورشیانی که به دام میانداخت انباشته میکرد. وزیر بزرگ عثمانی به فرماندهی احمد پاشا به جنگ قلندر اوغلی که دشمنی را آغاز کرده بود به حلب فرستاد. مصطفی پاشا یکی از پسران اوزون احمد پس از کشتن برادرش محمّد پاشا در بغداد اعلان استقلال کرد، لذا سپاهی به فرماندهی محمّد پاشا چغاله زاده به جنگ با او اعزام شد.»[3]
شاه عباس برای افزایش قدرت خود با توجه به بدبینی که نسبت به اروپائیان داشت باز هم از هیچ کوششی در جهت گسترش رابطه با آنها کوتاهی نکرد و تنی چند را به همراه برادران شرلی به اروپا اعزام داشت. کشورهای اروپایی نیز براساس منافع خود و مشکلات مواصلاتی آن زمان تنها به وعدههای توخالی بسنده کردند و در عمل کار مناسبی انجام ندادند و توسط مأموران مذهبی و سیاسی خود به جمع آوری اطلاعات از اوضاع اجتماعی و دربار ایران پرداختند که امروزه یکی از منابع مهم بررسی تاریخ آن زمان میباشد.
شیوهی مبارزه با عثمانیان همانند روش قدیم بوده و استفاده از توپخانه را مقرون نمیدانستند، زیرا معتقد بودند که سرعت تحرک و یا عقب نشینی آنها را دچار مشکل میساخته است. بیشترین روش مقابله با عثمانیها از تاکتیک زمین سوخته بوده است که مناطق عاری از هر چیز و آذوقه را تحویل آنان میدادند تا در اثر گرسنگی ناچار به عقب نشینی شوند. دن گارسیا ضمن اشاره به مشکلات شاه عباس در برخورد با عثمانیان و پرهیز از برخوردهای نظامی مینویسد: «ما پیش از حرکت از قزوین از نقشه شاه و کوششهای فوق العاده وی که به وساطت چاووش فرستادهی سردار ترک انجام میگرفت و نامههایی که این سفیر دم به دم برای فرماندهی سپاه عثمانی که در آن ایّام به ایالت وان رسیده بود، میفرستاد و همچنین از ایستادگی چغال اوغلی پاشا در برابر پیشنهادهای شاه آگاه بودیم و حتی شایع بود که شاه دستور داده است رشوهی کلانی به سردار ترک بدهند و قطعی است که به چاووش نیز که از خیلی پیش اقداماتی برای صلح به عمل آورده بود و بین طرفین وساطت میکرد هدیهای داده میشد تا آن جا که سرادر ترک ناگزیر شد برای خاتمهی مذاکرات صلح به بهانههای تازهای متوسّل شود. در صورتی که عثمانیها تا آن زمان نه تنها بدان ایالت وارد نشده بودند، بلکه با وجود داشتن سپاهی گران از سوار و پیاده و توپخانهای نیرومند هنوز با قوای بسیار اندک ایران که فاقد هرگونه تجهیزات جنگی بود روبه رو نشده بودند. بدین سبب بود که شاه اکیداً و با قید مجازات مرگ برای متخلّف، سرادر خویش قرچغای خان را که ارمنی جدیدالاسلام بود از درگیری با عثمانیها به هر علت که باشد و با هر گونه مزیّت متصّور منع کرد و به وی فرمان داد که فقط با چابک سواران خویش در کمین حرکات دشمن باشد و با پراکندن سواران کوشش خود را مصروف به از بین بردن علیق و آذوقه قورخانه و سپاه دشمن کند و ضربه را در دشت بر دشمن وارد آورد و اگر سپاه عثمانی به تعقیب وی پرداخت به داخل کشور عقب نشینی کند تا بدین ترتیب دشمنان در اثر کمبود آذوقه و علیق منکوب شوند. سرانجام در باره علل و جهاتی که سردار ترک را به مصالحه وادار کرد سخنها بسیار متفاوت است. برخی مدّعی بودند و ظواهر امر نیز حاکی از صدق گفتار آنان بود که سردار ترک بر اثر پولی که مخفیانه از شاه عباس دریافت کرده بود به جنگ خاتمه داد. گروهی نیز تحولاتی را که بر اثر خلع مصطفی و جلوس برادرزادهاش عثمان به تخت سلطنت در قسطنطنیه رخ داده بود علت متارکهی جنگ میدانستند. بعضی نیز معتقد بودند که انعقاد پیمانی بین پادشاهان اسپانیا و فرانسه و جمهوری ونیز برای مقابله با حکومت عثمانی یعنی دشمن مسیحیت او را وادار به مصالحه با شاه عباس کرده است.»[4]
از آن جا که در مذاکرات سیاسی قدرت و توان نظامی حرف اول را میزند و همیشه حقوق ضعیف پایمال است شاه عباس از موقعیتی برخوردار بود که عثمانیها تن به مصالحه داده و از خواستهای قبلی خود دست کشیدند. پس از مذاکرات زیاد پیمان صلحی در سال 1021 بین دول ایران و عثمانی منعقد گردید و دولت عثمانی متعهد شد که مرزهای ایران را همان طور که در زمان سلطان سلیم بود به رسمیت بشناسد. شاه عباس نیز تعهد کرد که سالیانه دویست عدل ابریشم برای سلطان عثمانی بفرستد. این صلح نیز دیری نپایید و قشون عثمانی شهر ایروان را محاصره نمودند، ولی قشون ایران آنها را متواری کرد. در سال بعد ترکها به آذربایجان آمدند و تبریز را محاصره کردند، ولی جز خسارت و تلفات بیشمار نتیجهای به دست نیاوردند. بالاخره در سال 1027 معاهدهای با شرایط قبلی بین آنها منعقد گردید و در سالهای بعد بازماندگان بی عرضه صفوی از نتایج آن در تحکیم عیاشی خود استفادهها بردند. در عرض چهل و دو سال پادشاهی شاه عباس اول که تقریباً هیچ سالی بدون جنگ و ستیز نگذشت اوضاع کشور به کلی تغییر کرد، چنان که به سال 1038 ه.ق تمام سرزمینهای از دست رفتهی غربی به خاک ایران ملحق گردید و قندهار و بغداد جزو قلمرو ایران شد. دست پرتغالیان از کرانههای خلیج فارس کوتاه گردید و مردم از رفاهی برخوردار بودند که سابقه نداشت.
[1] - دکتر نصرالله فلسفی در باره وضعیت شاه عباس و علت عقد صلح با عثمانیها در صفحه 149 جلد اول کتاب خود مینویسد: «پس به ناچار به قزوین بازگشت و برای این که خود را از جانب حریف نیرومند غربی ایران آسوده خاطر سازد و با خیال فارغتر به تنبیه یاغیان قزلباش و مخالفان داخلی همّت گمارد، به قبول شرایط دولت عثمانی رضا داد و در ماه شعبان سال 998 هجری قمری مهدیقلی خان چاوشلو حکمران اردبیل را با چند تن از سرداران نامی قزلباش برای امضای معاهده صلح به دربار استانبول فرستاد و برادرزادهی خود حیدر میرزا نیز چنان که شرط مصالحه بود همراه وی کرد تا به عنوان گروگان در دربار عثمانی بماند؛ ولی آقا چاشنی گیر باشی فرستادهی پاشا هم که از دو سال پیش در ایران منتظر انجام یافتن کار مصالحه بود با هیأت سفیران ایران حرکت کرد. سفیر ایران و همراهانش با هزار سوار زبدهی قزلباش به استانبول رفتند. شاه عباس نامهی دوستانهای به سلطان مرادخان نوشته و هدایای گرانبهایی همراه سفیر کرده بود که 1500 اسب ممتاز سواری و سیصد و سی رأس حیوانات باربر از آن جمله بود. فرستادگان ایران در ماه صفر 999 وارد استانبول شدند و سلطان عثمانی از ایشان پذیرایی شاهانه کرد. به موجب پیمانی که به امضاء رسید شهر تبریز با قسمت غربی آذربایجان و ولایات ارمنستان و شکی و شروان و گرجستان و قراباغ و قسمتی از لرستان با قلعه نهاوند ضمیمهی خاک عثمانی شد. شاهزاده حیدر میرزا را هم سلطان عثمانی به رسم گروگان نگاه داشت و مقرّر شد که از آن پس ایرانیان از ابوبکر و عمر و عثمان و عایشه به زشتی نام نبرند. سفیران ایران و همراهانش با بیگلربیگی ایروان و حسین آقا نام از سرداران ترک که حامل متن ترکی قرارداد صلح بودند به ایران باز گشتند. حیدر میرزا تا سال 1005 در استانبول بود و در آن سال به گفتهی مورّخان به بیماری طاعون درگذشت و مرگ او مایه ی خرسندی دربار ایران گردید.»
[2] - درباره علت انتقال پایتخت از قزوین به اصفهان در صفحه 85 کتاب تاریخ ایران که ترجمهای از تحقیقات دانشگاه کمبریج است چنین آمده است «انگیزههای شاه عباس در انتقال پایتخت از قزوین به اصفهان به اندازه انگیزههای جد او تهماسب اول در انتقال پایتخت از تبریز به قزوین در پنجاه سال گذشته چندان روشن و صریح نیست. در آن ایام یکی از عوامل و عناصر قاطع ترس از عثمانیان و تا حدودی ایرانی کردن گرایشهای امپراتوری صفوی و عدم اعتماد به قبایل ترکمان و نفوذ آنها بود. ولی در این روزگار ظاهراً تحت شرایط دیگر و مخصوصاً عشق و علاقه به نقطهای واقع در مرکز امپراتوری بازسازی شده صفوی موجب شده که شاه عباس دست به چنین انتقالی بزند و شهر اصفهان را به دلخواه خود توسعه ببخشد و البته نباید علاقهی شخصی او را به اصفهان که منابع بدان اشاره کردهاند مغفول گذاشت. بعید نیست که عامل دیگر این انتقال و هوای مطلوب منطقه اصفهان آب فراوان و حاصلخیزی اراضی وسیع مجاور آن باشد گو این که مردم اصفهان نزد صفویان از پرونده سفیدی برخوردار نبودند - چیزی که روزبهان خنجی که خود از اهالی اصفهان بوده بدان تأکید ورزید و همیشه و همواره روحیه شایع پراکنی و توطئه گری سرشاری داشتهاند.»
[3] - زندگی شاه عباس، نوشته لوسین لویی بلان، ترجمه دکتر ولیالله شادان، انتشارات اساطیر، 1375، ص 208
[4] - سفرنامه دن گارسیا دسیلوا فیگوئروآ، سفیر اسپانیا در دربار شاه عباس اول، ترجمه غلامرضا سمیعی، نشر نو، تهران، 1363، صص297 و 303
5- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401
دکتر نصرالله فلسفی در مورد مجالس پذیرایی شاه عباس مینویسد: «در پذیراییهای سلطنتی همین که شاه به مجلس میآمد و در جایگاه خود مینشست مطربان به اشارهی او دست به ساز میبردند و رقّاصان به پایکوبی برمیخاستند. سپس سفرههای زربفت پیش روی میهمانان گسترده میشد و انواع میوههای تازه و خشک به مقتضای فصل و آجیلها و شیرینی و شربت در ظرفها و پیالههای طلا و چینی روی سفرهها میچیدند. آلات موسیقی تار و کمانچه و نی لبک و قره نی و دایره و تنبک بود. رقّاصان بیشتر زن و گاه بچهگان زیبا بودند که در ضمن رقص آواز یا تصنیف میخواندند و گاه تصنیفهای ایشان در وصف شاه عباس بود. خدمتگران مجلس شاه بیشتر جوانان خوبرویی بودند که گاه به رسم زمان سبیلی کلفت میگذاشتند، ولی زلف سیاهشان از دو سوی بر شانه آویخته بود. این گونه خدمتگران بر خلاف معمول زمان لباس کوتاهی به بر میکردند که دامانش از زانو نمیگذشت و هنگام خدمتگران مانع کار ایشان نمیشد.
پیترو دلاواله از جهانگردان ایتالیایی که چند سال در ایران میهمان شاه عباس بوده است یکی از مجالس میهمانی شاهانه را که در زیر خوابگاه سلطنتی در کنار شهر سلطانیه انجام گرفته چنین توصیف میکند: در میان چادر که زمین آن با قالیهای بسیار لطیف مفروش بود دو سفرهی بزرگ گسترده و روی هر یک پارچهی زربفت بسیار زیبا و گرانبهایی کشیده بودند. این دو سفره با هم تفاوتی نداشت و در دو سوی چادر گسترده شده بود و آنها تنها برای باده خواری و وقت گذرانی و سرگرم ساختن میهمانان مهیا ساخته بودند. به همین سبب نیز روی آنها چیزهایی که مایهی نشئگی و شرابخواری گردد، مانند پسته شور و خیار و امثال آنها گذاشته شده بود. این گونه خوراکیها در ظرفهای بزرگ در یک ردیف چسبیده به یک دیگر سراسر سفره را فرا گرفته بود. ظرفها همه به رسم دربار ایران از طلا و نقره و بی سرپوش بود و ظرف نقره کمتر دیده میشد. گذشته از ظروف خوردنیها، روی سفره در آن طرفی که میهمانان نشسته بودند مقدار زیادی ظروف خالی نیز برای پوست میوه و پسته و سایر خوردنیها گذاشته شده بود و در آن سوی سفره صراحیها و پیالهها و ظرفهای دیگر به اشکال گوناگون چیده بودند. این ظرفها نیز همه از طلای خالص بود. گذشته از سفرههای دوگانهای که بر دو سوی چادر شاهی گسترده بودند یک سفره نیز با همان طول و عرض و با همان روپوش زربفت در میان خرگاه دیده میشد و این سفره از دو سفره دیگر چندان فاصله داشت که دو نفر به آسانی میتوانستند میان فاصله آنها آمد و شد کنند و به خدمتگزاری میهمانان پردازند. این سفره برای میهمانان نبود. روی آنها تنگهای شراب و پیالهها و چراغها را جای داده بودند و در حقیقت به لوازم پذیرایی اختصاص داشت. سراسر آن از بشقابها و ظرفهای خرد و بزرگ به اشکال گوناگون که تقریباً همه از طلا و بسیار زیباتر از ظروف دو سفره دیگر بود، پوشیده بود. به طوری که بسیاری ظرفها سفره را از نظر پنهان میداشت. چند قدح بزرگ نیز از زر ناب روی این سفره چیده بودند که در هر یک از دوازده تا بیست جام برای باده نوشی جای داشت. یکی از تماشاییترین چیزها نیز تشت بزرگ طلای پر از یخی بود که تنگهای شراب را برای خنک شدن در آن گذاشته بودند. این تشت به شکل مربع مستطیل مانند گاهواره یا صندوقی ساخته شده و در تزئین و ترصیع آن مهارت بسیار به کار رفته بود و به قدری بزرگ بود که به گمان من دو مرد به زحمت از عهدهی برداشتن آن بر میآمدند. به گمان من این تشت، خود بی تنگهای زرینی که در آن جای داده بودند نزدیک بیست هزار سهکن (سکه طلای رایج آن زمان) seguin و از این رو میتوان به ارزش تمام اشیایی که تا کنون شمردهام و بر سفرههای سه گانه داشت پی برد. بالای سفرهای که در میان چادر شاهی گسترده شده بود مقداری ظروف و جامهای بزرگ شراب به اشکال مختلف دیده میشد که همه را با سنگهای قیمتی مخصوصاً الماسهای درشت گرانبها آراسته بودند و برق الماس در روشنایی چراغها درخشندگی و زیبایی دلپسندی داشت.
پس از آن که ساعت ناهار یا شام فرا میرسید ظروف شیرینی و میوه و آجیل را از روی سفرهها بر میچیدند و سفرههای زربفت تازهای به سفرهی پیشین مقابل میهمانان میافکندند. سپس خدمتگران مخصوص با قابهای زرین که جملگی با سرپوشهای طلا پوشیده شده بود و به اصطلاح زمان لنگری نامیده میشد به مجلس داخل میشدند و آنها را به ترتیب پیش روی میهمانان میگذاشتند. در این لنگریها انواع پلوها به رنگهای گوناگون و با طمعهای مختلف ترش و شیرین و تند و اقسام گوشتهای گرم و سرد از بره و گوسفند و آهو و ماهیها و غیره و انواع پرندگان از مرغ و کبک و قرقاول و امثال آنها دیده میشد که هر یک به صورتی جداگانه پخته یا کباب شده بود. هر یک از قابهای پلو و لنگریهای پر از گوشت و کباب و نیمرو و کوکو و مربا و بورانی و ماست و غیره را پیش خدمتی بر سر یا در دست میگرفت. گاه نیز ظروف بسیار سنگین را در طبقهای زرین حمل میکردند، ولی همهی خدمتگران هرگز داخل مجلس نمیشدند. گروهی ظروف را از آشپزخانه شاهی دست به دست به مجلس شاه میرسانیدند و گروه دیگر روی سفرهها میچیدند و همیشه توشمال باشی یا ناظر مطبخ و سفره چی باشی پیشاپیش آنان قرار میگرفتند تا در کار گستردن سفرهها و ترتیب طعام نظارت کنند. خدمتگران سفرهها همه جوان و ساده روی بودند و سال هیچ یک از هجده و بیست نمیگذشت. اگر شاه در مازندران به سر میبرد خدمتگران مازندرانیاش به جای دستار، شبکلاه مانندی کوچک بر سر میگذاشتند که درونی از پوست و بیرونش از پارچهای پشمین بود و نوکی تیز داشت، ولی به فرمان شاه عباس آن را معکوس بر سر مینهادند، به طوری که سر در جانب پارچهای پنهان میشد و قسمت پوستی کلاه بیرون بود. این گونه کلاهها را به اصطلاح زمان بَرْک میگفتند. لباس خدمتگران نیز از پارچههای نقره دوز یا زردوزی شده به الوان مختلف بود. در رنگ لباس و کلاه و جوراب و شلوار آنان هماهنگی رعایت نمیشد. میهمانان همه در یک سوی سفرهها پشت دیوار مینشستند به طوری که هیچ کس مقابل دیگری قرار نمیگرفت و همیشه یک سوی سفره برای آمد و شد خدمتگزاران آزاد بود. ظرفهای پلو و گوشت و غیره را از آن سو پیش میهمانان میچیدند. چنان که هنوز هم در ایران متداول است تمام خوراکهای گوناگون را پهلوی هم بر سر سفره مینهادند. همین که قابهای پلو و لنگریهای گوشت و سایر خوردنیها چیده میشد سرپوش از سر آنها برمیداشتند و پلوهای گوناگون به رنگهای زرد و سپید و سیاه و سرخ به صورت اهرام پدیدار میشد. ظرفهای گوشت و مرغ و شربتهای مختلف و بورانی و غیره را هم در اطراف قابهای پلو میچیدند و از انواع نان نیز در دسترس حاضران مینهادند.
در زمان شاه عباس چنان که از سفرنامههای سفیران و جهانگردان بیگانه برمیآید در صرف طعام به کار بردن بشقابهای خصوصی هنوز مرسوم نبوده است و غذا را نیز بی کارد و چنگال و قاشق با دست میخوردهاند. در خوان شاهی دستمال سفره نیز برای آن که لباس آلوده نشود دور از خود و اندکی بر هوا نگه میداشتند. همین که از خوردن فارغ میشدند خدمتگران مخصوص آب دست میآوردند و چون دستها شسته میشد هر کس دست خویش را با دستمال زربفت یا ابریشمین لطیفی که معمولاً بر شال کمر میآویختند، خشک میکرد و این گونه دستمالها بیشتر بافته و ساخته هندوستان بود. قاشق تنها برای نوشیدن شربتهای مختلف ترش و شیرین بود که در اطراف خوراکیها دیگر میگذاشتند. شربت را در قدحهای بزرگ طلا میریختند و در هر قدح قاشق یا افشره خوری بزرگ چوبینی بود که میهمانان نزدیک به هر قدح برای نوشیدن شربت از آن استفاده میکردند. قاشقهای افشره خوری که از چوبهای معطر ساخته میشد بسیار بلند بود، به طوری که آنها را در حدود یک پا و نیم نوشتهاند. پس از آن که قابها و لنگریهای طعام و قدحهای شربت و خوراکیهای دیگر بر سفره چیده میشد توشمال باشی و سفره چینان زیر دست او در آن سوی سفرهها بر زانو مینشستند و با کفگیر طلای بزرگی به تقسیم طعام میپرداختند و بر ظروف پلو که پیش دست میهمانان قرار داده شده بود از ظرفهای دیگر خورشت و گوشت و کباب بره و مرغ و نیمرو و کوکو و امثال آن مینهادند. زیرا میهمانان چنان که اشاره شد همه بر یک سوی سفره مینشستند و بدین سبب دستشان به همه خوارکیها نمیرسید. اگر شاه نیز با میهمانان خود غذا میخورد در قسمت بالای شاه نشین برای او سفره گرانبهای جداگانه میگستردند و از هر گونه غذا و شربت در ظرفها و قدحهای مرصّع پیش رویش میگذاشتند و توشمال باشی با خدمتگران مخصوص دست در سینه آمادهی فرمانبری نزدیک سفرهی شاهی میایستادند، ولی شاه عباس در میهمانیهای بزرگ غالباً با میهمانان غذا نمیخورد و بیشتر خود نیز در مجلس میگشت و برای جای دادن به میهمانان و ترتیب و تقسیم طعام به خدمتگران دستور میداد. گاه نیز به دست خود سفره میچید و ظروف غذا را مرتب میکرد.[1]
در مدتی که میهمانان به صرف طعام سرگرم بودند نوازندگان همچنان مینواختند و رقاصان میرقصیدند و غلام بچگانی با صراحیهای بلور یا زرین در جامهای طلایی که کوچک و بی پایه و دسته، ولی بسیار سنگین بود به یکایک میهمانان شراب میدادند و تا کسی پیاله را واژگون بر سفره نمینهاد در جامش شراب میریختند. باده گساری در مجلس شاه با اشاره و دستور خاص وی آغاز میشد و چون ساقیان به درون مجلس میآمدند ملا باشی و روحانیون دیگر از میان میهمانان برمیخاستند و از مجلس بیرون میرفتند، زیرا هر کس که میماند ناگزیر شراب مینوشید. صرف طعام در مجلس شاه با خاموشی و ادب آمیخته بود؛ زیرا سکوت هنگام خوردن از روزگار قدیم در ایران شرط ادب بوده است. حتی شاه نیز کمتر سخن میگفت مگر وقتی که میخواست به توشمال باشی یا دیگران دستوری بدهد. اما چون نوبت به شراب میرسید خاموشی شکسته میشد و شاه با میهمانان و سران بزرگ کشور به گفتگو میپرداخت و این باده نوشی و گفتگو گاه ساعتها دوام مییافت.[2] همین که صرف طعام به پایان میرسید و میهمانان همه دست از خوراکیها میکشیدند به اشاره توشمال باشی در آفتابه لگنهای طلا و مرصع آبدست میآوردند. برای آن که دستهای چرب و آلوده نیکوتر شسته و پاک شود آب دست گرم بود. هر کس دست خود را پس از شستن با دستمال ابریشمین لطیفی که بر کمر داشت خشک میکرد. سپس سفرهها را برمیچیدند و خوانسالار به زبان ترکی و آوای بلند میگفت خدایا این سفره برکت ده و بر عمر و دولت شاه بیفزای و سربازان و نوکرانش را قوت عطا کن. دیگران نیز در جواب او فریاد میزدند الله الله. پس از این شکرگزاری بسیاری از میهمانان برمیخاستند و بی آن که چیزی بگویند آهسته از مجلس خارج میشدند. جمعی نیز به اشاره شاه نزدیک وی میرفتند و در صحبت او به باده گساری مینشستند یا اگر از جمله سفیران و فرستادگان بیگانه بودند به گفتگوهای سیاسی و مذاکره درباره موضوع مأموریت خویش میپرداختند.»[3]
[1] - در پاورقی صفحه 19 جلد چهارم زندگی شاه عباس اول آمده است که پس از آن که غذا خوردن پادشاه به پایان میرسید توشمال باشی حق داشت که چون شاه از طعام دست میکشید کارد خود را در هر یک از ظروفی که شاه از آنها خورده بود فرو برد و آن را به هر جا که میخواست بفرستد، زیرا مردم ایران معتقد بودند که دست مرشد کامل یا شاه متبرّک است و به هر مشروب یا خوراکی رسیده باشد آن مشروب یا غذا مایهی سلامت و شفای بیماران خواهد بود و توشمال باشی از این سخیف استفاده بسیاری میکرد.
[2] - دلاواله در باره گستردگی شرابخواری در ایران و به خصوص شهر همدان در صفحه 25 کتاب خود مینویسد: «خانههای همه دارای حیاطی هستند که در آن درختان میوه کاشته شده و این درختان در خیابانها و میادین شهر نیز به چشم میخورد و به خصوص درخت انگور همه جا فراوان است، زیرا ایرانیان با وجودی که مسلمان هستند بی محابا شراب میخورند و از این امر پروایی ندارند.»
لازم به ذکر است که در عقاید مردم شرابخواری پادشاهان اشکالی نداشته و آنان از گناه و قوانین شرعی مبرا بودهاند. در صفحه 369 کتاب عرصه دین و سیاست در عصر صفوی به نقل از سانسون چنین آمده است که:«در این زمان عقیدهی عوامانهای میان مردم رواج یافته بود که اصولاً مشروبخواری برای شاه گناه شمرده نمیشود. سانسون که در دوره شاه سلیمان در ایران بوده است پس از شرحی در این باره مینویسد به این ترتیب اگر شاه در رمضان روزه نگیرد با این که شراب بیاشامد به مناسبت این که پسر امام است و از دودمان پیغمبر میباشد مرتکب گناهی نمیشود و از رعایت کلیه اصول و قوانین شرعی معاف میباشد. روشن است که این قضاوتی نادرست است؛ اما به هر روی در میان تودههای مردم عقیدهای شبیه به این وجود داشته است.»
[3] - زندگانی شاه عباس اوّل، جلد چهارم، نصرالله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1347، برگرفته از صفحات 2 تا 22
4- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401
به یقین شاه عباس اول در ایجاد تمرکز قدرت و وحدت کشور نقش اساسی ایفا کرده است، ولی در مورد رفتار او نسبت به فرزندان و بدعت گذاری در تربیت ولیعهدها به هیچ وجه قابل توجیه نیست و در مقابل سیاستهای اقتصادی و نظامی او پاسخی نمیتوان یافت. البته این نکته قابل ذکر است که حیات شاهزادگان صفوی همواره در معرض خطر بوده و شاه عباس محصول و نجات یافتهی آن امواج کشتار شاهزادگان توسط شاه اسماعیل دوم و دوران اسف بار محمّد شاه میباشد. اما با تمام این اوصاف پاسخی برای این پرسش نمیتوان یافت که چرا وی با آن همه موفقیّتهای سیاسی و اقتصادی و نظامی به چه دلیل برای آیندهی کشور دچار آن اشتباه بزرگ شده و رسم خطرناک و مضری را بنا نهاد که ولیعهدها تربیت یافتهی حرمسراها باشند. در دوران حکومت شاه عباس وضع تربیت شاهزادگان تغییر کرد و به جای آن که به دست مربیان لایق سپرده شوند در اندرون حرمسراها و دور از انظار محیط اجتماعی به دست زنان و خواجه سرایان سپرده شدند. برای اثبات این ادّعا تنها کافی است که به نقش و اهمیّت خواجه سرایان در تعیین پادشاه جدید توجه شود که چگونه رأی شورای مشورتی را تغییر دادهاند. از همه جالبتر آن است که شاهزادهای که به پادشاهی انتخاب میگردید تا آخرین لحظه از آیندهی خود خبری نداشت که به هنگام دریافت پیام برای اجرای قتل و یا کور کردن او یا اعلام سلطنت آمدهاند. در این رابطه تنها میتوان علت اصلی را در خودخواهی شاه عباس و بیمی که خود بر سر پدر آورده بود جستجو کرد. دکتر لارنس لاکهارت در تأیید این مطلب مینویسد: «شاه عباس به علت بیم از پسرانش یا بر اثر رشک به آنان رسم خطرناک و مضرّی را بدعت گذاشته، ولیعهد را به اتّفاق سایر شاهزادگان خاندان سلطنت در حرم محصور کرد. ولیعهد میبایستی آن قدر در آن جا به سر برد تا زمانی فرا رسد که وی با دستهای کاملاً نا آزمودهی خویش زمام امور را به دست گیرد. تحقیقی مختصر راجع به ایام سلطنت جانشینان شاه عباس روشن میسازد که تربیتی این چنین چه اثرات شوم و ناگوار بر خصیصه اخلاقی این شاهزادگان باقی گذاشت. این تحقیق همچنین روشن مینماید که اعتیاد بیرون از حد به باده گساری و افراط در عیاشی و خوشگذرانی این سلاطین عواقبی شوم نه فقط برای خود آنان بلکه برای آن دودمان و ملت به بار آورد. سرجان ملکم به نحوی شایسته و جامع مضار تربیت شاهزادگان خاندان سلطنت را در حرم در عبارت ذیل خلاصه کرده است. از سلطانی که هرگز اجازه نداشت از این زندان (یعنی حرم) تا زمان جلوس بر اورنگ سلطنت پا به خارج گذارد، انتظار نمیرفت که از خوی مردی و کفایت بهرهمند باشد. او. بعید بود که بتواند در برابر نشئات سلطنت مطلقه پایداری کند. افراط چنین سلطانی در پیروی از هوای نفس به نظر میرسد نتیجهی مسلّم محرومیتهای پیشین و فقدان کامل تجربهی وی باشد.
مایهی تأسف است که هیچ تاریخ مفصل و موثّقی از تمام دوران صفویه در دست نداریم و به همین علت نمیتوانیم چنان که باید و شاید علل مختلف و انقراض آن سلسله را بیان کنیم. سلسله صفویه در زمان شاه عباس کبیر (1587 – 1629) به اوج قدرت خود رسید، ولی هنگامی که این پادشاه درگذشت دوره انحطاط آن آغاز شد. سر ژان شاردن نیم قرن بعد درباره این واقعه چنین میگوید: به محض این که این پادشاه نیکوکار در گذشت دورهی ترقّی ایران به پایان رسید. بی شک این نکته تا اندازه زیادی درست است، ولی باید آن را با مختصر تبدیل و تغییری پذیرفت. اگرچه شاه عباس عظمت و جلال این کشور را به طور نمایانی تجدید کرد، ولی در نتیجهی بعضی اعمال خود تخم بدبختی آن را کاشت. چند سالی بعد از مرگ شاه عباس دوره انحطاط چنان به کندی پیش رفت که تقریباً نامحسوس بود و این نکته را ادروارد براون چنین بیان کرده است: روایت مشهوری از مسلمین در دست داریم که طبق آن سلیمان در حالی که بر عصایی تکیه داده بود ایستاده درگذشت و اجنه از این موضوع آگاه نشدند و مدت یک سال مطابق فرمان او به ساختمان معبد اشتغال داشتند تا آن که کرمی خاکی عصای او را جوید و بدنش به زمین افتاد. این داستان را میتوان به عنوان مَثَل برای عهد صفوی بعد از مرگ شاه عباس کبیر ذکر کرد. قدرت و عقل او دوره صلحی در ایران برقرار ساخت و از حیث ترقی ظاهری این کشور را به مقامی رسانید که تقریباً صد سال جانشینانش او را از نتایج بی کفایتی آنها محفوظ داشت
قابل توجه است که نظریه یکی از مورخان ایرانی را در نیمه قرن نوزدهم با نظریهی فوق مقایسه کنیم. رضا قلی خان هدایت در دنباله کتاب روصةالصفای میرخواند در آن جا سخنی از اشپنگلر اظهار داشت که سلسلهها به افراد شباهت دارند، زیرا مراحلی را میپیمایند که مطابق کودکی، بلوغ و کهولت در بشر است. به عقیدهی رضا قلی خان سلسله صفوی دوران کودکی را در زمان شاه اسماعیل اول و جانشینان بلافصل او گذرانید و در زمان شاه عباس کبیر به بلوغ رسید و دوران کهولت بشر شباهتی سطحی وجود دارد، ولی ظاهراً کافی است که انحطاط و انقراض سلسلهای را منحصراً در نتیجه پیر و فرسوده شدن ارکان سیاسی آن بدانیم و در حقیقت باید عوامل دیگری را نیز مورد مطالعه قرار دهیم، زیرا چنان که علل انحطاط سلسله صفویه متعدّد و پیچیده است.»[1]
[1] - انقراض سلسله صفویه و ایّام استیلای افاغنه در ایران، تألیف لارنس لکهارت، ترجمه مصطفی قلی عماد، انتشارات مروارید، چاپ سوم، 1368، ص 32 و صفحه 13 چاپ 1393 ترجمه اسماعیل دولتشاهی
2- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401
سرانجام شاه عباس نیز در سال 1038 هجری در مقابل مرگ تسلیم شد و آفتاب عمرش در بهشهر مازندران خاموش گردید و حتی محل دفن جسدش نیز در هالهای از ابهام باقی ماند. از آن جا که او به هنگام سلطنت و مستی قدرت همانند بسیاری از دیکتاتورها خود را ابدی میپنداشت تاب تحمّل هیچ رقیب و انسانی برتر از خود را نداشت و در این راه تمام فرزندان پسر خود را نیز کور و یا مقتول ساخت. در مورد اجرای این تصمیم نفرت انگیز فرزند کشی نظرات مختلفی ارائه شده و هر یک با شمای ذهنی خود به توجیه آن پرداختهاند. در هر صورت با اجرای متمادی این برنامه هر دو گروه مخالف و خود شاه عباس به اهداف خود دست یافتهاند زیرا در وجود مخالفان شاه عباس که قصد تخریب روحی او را داشتهاند شکی نیست و خواهان آن بودهاند که تا حدودی تا از خودرأیی پادشاه بکاهند و در انتخاب جانشین به فردی دست یابند که مطابق امیال آنان عمل کند و توان گذشته را پیدا کنند. آنان توسط منجّمان و مشاوران به شاه عباس خرافاتی تلقین کردند که سلطنت او در خطر است و توطئهی پسرش را مطرح ساختند. از طرف دیگر خود شخص پادشاه نیز مقصّر بوده و به نوعی به آنان امتیاز داده و نقش اصلی را در اجرای این تصمیم ایفا کرده است تا بعد از فوت نیز همچنان در رأس هرم قدرت سیاسی صفویان مطرح باشد. او به بهانههای واهی در تخریب شخصیت روحی و جسمی پسرانش و فرزند صفی میرزا کوشید و سپس زمینه را آن چنان فراهم ساخت که پادشاهان بعدی محصول تربیت یافتگان حرمسراها باشند. روایت شده که او از قتل صفی میرزا بسیار ناراحت بوده و در محل قتل وی شهیدیه ساخته و یا ریاکاریهای دیگر انجام داده است و اگر اعمالش جنبهی تظاهر نداشته، پس چرا این راه را ادامه داد و دیگر فرزندان را نیز از صحنه خارج ساخت و در اعتیاد فرزند صفی میرزا کوشیده است؟ او در سال 1030 پسر بزرگ صفی میرزا به نام سلیمان میرزا را کور کرد و در سال 1036 پسر دیگر خود امامقلی میرزا را کور کرد. برای نتیجه و دستپخت شاه عباس به یکی از رفتار جانشینش شاه صفی (سام میرزا) اشاره میگردد: «او در یک شب که جشن خضرالنّبی بوده و تمام دختران شاه عباس حضور داشتهاند شاه صفی تقریباً تمام نوادگان دختری شاه عباس را کور کرد یا به قتل میرساند. رستم بیگ سپهسالار را مأمور کشتن سران قورچی باشی (فرزندان زبیده بیگم) میکند. لحظاتی بعد سرهای ایشان را به نظر اقدس آوردند. چهار پسر خلیفه سلطان (فرزندان خان آغا بیگم دختر سوم شاه عباس) و یک پسر میرزا رضی صدر (فرزند حوّا بیگم چهارمین دختر شاه) و دو پسر میرزا رفیع (شوهر دوم همان حوا بیگم) را کور کردند. پسر دیگر میرزا محسن رضوی را که در مشهد نزد پدر خود بود به دست منوچهر خان حاکم آن جا نابینا ساختند.»[1]
شاه عباس به هنگام مرگ چون فرزندی نداشت که بتواند جانشین وی شود از روی ناچاری سام میرزا نوهی خود را به ولیعهدی برگزید. شنیدن و زمان و چگونگی این خبر به سام میرزا قابل تأمل میباشد که در جای خود بدان اشاره خواهد شد. نصرالله فلسفی در مورد جانشین شاه عباس مینویسد: «نوشتهاند که شاه این جوان را بسیار دوست میداشت، امّا برای این که هوش و ذکاوتش سرداران و بزرگان کشور را بدو متوجه و علاقهمند نسازد دستور داده بود که همه روزه یک نخود تریاک به او بدهند تا همیشه خمار و بی حس و تنبل باشد و بی هوش و کودن بار آید. اما مادرش به جای تریاک بیشتر به او داروهای ضد سم میداد تا اگر به دستور شاه نهانی مسمومش کنند، سلامت بماند. با این همه نوشتهاند که سام میرزا وقتی که با نام شاه صفی به جای شاه عباس بر تخت سلطنت ایران نشست چندان خونسرد و خواب آلود و سست بود که پزشکان به شرابخواری تشویقش کردند تا مگر حس و حرارتی پیدا کند و جانی بگیرد.»[2]
پیترو دلاواله که خود شاهد این حوادث بوده دراین باره به نکات جالبی اشاره دارند و مینویسد: «خبر دیگری که از فرح آباد برایم آوردهاند اگر حقیقت داشته باشد ( و من در حال حاضر نمیتوانم صحّت آن را تأیید کنم) از عجیبترین خبرهای عالم است و هیچ پادشاه دیگری به جز شاه عباس چنین اندیشهای از خاطرش خطور نخواهد کرد. شایع است شاه برای آسایش وجدان خویش به رجال دولت گفته است که فرزند ارشدش یعنی خدابنده میرزا در واقع پسر او نیست و نبایستی او را پس از مرگش به سلطنت برگزینند، چون مادر وی کنیزی بوده که به رسم معمول ایران تاجری به شاه هدیه کرده بوده و این کنیز هنگامی که به حرمسرای او وارد شده باردار بوده است و همهی اهل حرم نیز از این حقیقت آگاهند. بنابراین خدابنده میرزا از سلالهی شاه نیست. میگویند شاه برای این که صدق گفتار خود را ثابت کند قاصدی به اصفهان فرستاده و به عمّهی سالخورده خود زینب بیگم که آن موقع قصرهای سلطنتی را اداره میکرده است و اکنون تقریباً به حال تبعید در این شهر به سر میبرد و قبلاً سالها در قزوین بوده است پیغام داده که کتباً این موضوع را شهادت دهد و آن چه درباره اصل و نسب خدابنده میرزا میداند، بنویسد. زینب بیگم هم برای خوش آمد شاه و برای این که مطابق میل او رفتار کرده باشد به دروغ یا راست شهادت نامهای با مُهر خود و هجده شاهد دیگر در تصدیق و تأیید گفتهی شاه تنظیم کرده و جزئیات را در آن نوشته است. به طوری که خدا بنده میرزای واژگون بخت دیگر نمیتواند مدّعی جانشینی پدر خود شود و بعد از بیست و پنج سال شاهزادگی فرزند تاجر گمنامی خواهد شد. برای محروم ساختن یک جانشین از حق وراثت این طریق از آن چه تا کنون شنیدهایم و دیدهایم مؤثرتر است و حقیقت به گمان من این است که شاه از بیم آن که مبادا موجبات زحمتش فراهم آید و گرفتار سوء قصد گردد به همان دلیلی که چندی پیش پسر بزرگ خود صفی میرزا را از میان برداشت اکنون قصد دارد خدابنده میرزا را که حالا صاحب ریش شده و میتواند در مقابلش اظهار وجود کند به همان سرنوشت، منتها به صورت ملایمتری دچار سازد.
میگویند آخرین فرزند شاه نیز به تازگی مرده است. به طوری که جز همان جوان که دوست من است جانشینی برایش باقی نمانده. این پسر خیلی جوان و مختصری پریشان حواس است و به همین سبب مورد بدگمانی پدر نیست، ولی من بر این عقیده هستم که با مرور زمان او نیز به بهانهای دچار سرنوشت برادر خود خواهد شد. برای من مسلّم است و بسیاری از مردم روشن بین نیز همین نظر را دارند که شاه عباس به دو علت تصمیم دارد جز پسر بزرگ فرزند مقتول خود صفی میرزا جانشینی نداشته باشد. یکی این که این پسر هنوز کوچک است و در زندگی شاه مدّعی سلطنت و مایهی زحمت او نخواهد شد، دیگری این که وجدان شاه از وقتی صفی میرزا را بیگناه به هلاکت رسانیده است دچار ندامت گشته و میخواهد به این ترتیب خطای خود را جبران کند و حقّی را که از پدر سلب کرده است به پسر باز گرداند، امّا در هر صورت قبول آن چه شاه دربارهی خدابنده میگوید مشکل است زیرا کدام تاجری است که جرأت داشته باشد کنیز غیر باکرهای را به شاه عباس پیشکش کند، چه رسد به این که او حامله نیز باشد! چه طور میتوان تصور کرد زنی که از دیگری حامله است در حرمسرای شاه باشد و او با آن همه سخت گیری و شدت عمل آن تاجر و حتّی کنیز را به جرم دروغ گویی در امری چنان خطیر به سختی مجازات نکند؟ به علاوه چگونه امکان دارد که شاه چنین راز مهمی را سالها در دل خود نگاه دارد و خدابنده را بیش از بیست سال فرزند خطاب کند؟ در هر صورت اگر این خبر راست باشد باید گفت واقعاً ابتکار عجیبی است. البته من در حال حاضر آن را نمیتوانم تأیید کنم، ولی اگر قرار بشود تحقق یابد مسلماً همه از آن مطلع خواهند شد.»[3]
[1] - شاه عباس کبیر، مرد هزار چهره، تألیف محمّد احمد پناهی سمنانی، 1369، ناشر کتاب نمونه، چاپ اول، ص 134
[2] - زندگانی شاه عباس اوّل، چهار دوم، نصرالله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1347ص 185
[3] - سفرنامه پیترو دلاواله، ترجمه دکتر شجاعالدین شفا، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دوم، 1370، صص 463 و 464
4- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401