احمد احمدی معروف به پزشک احمدی یکی از افراد بحثبرانگیز دوره رضا شاه است که نامش با قتل و شکنجه زندانیان آمیخته است. او در سال 1266 در مشهد به دنیا آمد. وی دوران خدمت نظام را در زندان قصر سپری نمود و سپس در حدود سال 1307ش در بیمارستان سپه تهران به شغل پرستاری پرداخت. در حین کارهای شغلی با تجربیاتی که از نحوهی شکلگیری و درمان بیماریها به دست آورده بود به پزشک احمدی معروف شد. پس از آن به دلیل ارتباط و رفتار ابهامآمیز و مشکوکی که با نیروهای شهربانی داشت شایعاتی در خصوص او شکل گرفت که وی در دل شبها سرِ کار خود حاضر میشود و با آمپولهای مخصوص به خودش افراد زندانی و بیمار را میکشت. از جمله گروههایی که در انتشار این شایعات نقش اساسی داشتهاند جمعی از خانوادههای داغدار و اعضای حزب توده بوده که به او لقب موش داده بودند. پزشک احمدی پس از شهریور 1320 به کشور عراق گریخت. مینویسند که دختر تیمورتاش به نام ایران برای انتقامگرفتن از خون پدر خود به بغداد رفته این جلاد رضا خان را که در آنجا به شغل رمّالی و دعانویسی مشغول بود پیدا کرده و با تلاش بسیار از طریق سفارت او را برای محاکمه به ایران میفرستد. در طول محاکمه پزشک احمدی اتّهامات وارد شده را انکار کرده و آن را شوخی میخواند. به هرحال در شرح حال پزشک احمدی یا همان میرغضب نوین رضا شاه که نام ننگینی از خود بر جای گذارده، آمده است که:
«پزشک احمدی که از زمان ریاست آیرم به خدمت نظمیه درآمده بود در زندان خدمت میکرد. وی نه پزشک بود و نه پزشکیار. تنها رابطه وی با عالم پزشکی این بود که چندی در مشهد به دارو فروشی اشتغال داشت و به اصطلاح طبابت هم میکرد. پزشک احمدی از تمام لوازم و اسباب طبی یک کیف کوچک داشت و یک انژکسیون بزرگ و از لوازم زهد و تقوا تسبیحی همیشه به دست و کتابچه کوچکی در بغل که کتاب دعایش بود و وقتی که آمپول نمیزد همیشه تسبیح میچرخانید و خود را یک زاهد جلوه میداد. احمدی برای هر قتلی انعامی میگرفت. اگر مقتول از کلّه گندهها مثل سردار اسعد و تیمورتاش بود از صد تومان و همین حدودها بود و اگر از خردهپاها و اشخاص غیر معروف و گمنام نفری ده تا پانزده تومان. هنگامی که وی به بازپرسی کشانده شد در جواب این که چرا به عراق رفته بودی، میگفت: "به عشق زیارت حسینبنعلی(ع) به کربلا مشرف شدم. به سؤال آیا سابقه جزایی داری؟ پاسخ داد: در عمرم به جز عمل خیر کاری نکردهام! وی در توضیح دین و مذهب خود اظهار داشت که مسلمانی با خدا هستم و هنگامی که از او سؤال شد چگونه بیماران را معالجه میکردی؟ جواب داد: من هر وقت بالای سر مریضی میرفتم، بسم الله الرحمن الرحیم میگفتم و دعا میکردم خداوند شفا دهد و خدا هم شفا میداد و چون اعترافهای پاسبانها و مأموران شهربانی را برایش خواندند، گفت: "این حرفهایی که پاسبانها و سایرین در باره من زدهاند شوخی کردهاند.»[1]
وکیل خانوادهی سردار اسعد در دادگاه پزشک احمدی را اینگونه معرفی مینماید:
«این کسی که امروز به صورت یک زاهدی در محضر محکمه نشسته است و سلمان فارسی و اباذر غفاری را در زهد و تقوا به شاگردی قبول ندارد و مدّعی مسلمان باخدایی است که در عمر خود جز عمل خیر نکرده است مرحوم سردار اسعد را با فجیعترین شکلی که در هیچ زندانی و در دورهای سابقه نداشته در زندان قصر که موحشتر از زندان بزرگ سیبری روسیه بوده و زندان سیبری را به غلامی خود قبول نداشته کشته است.
همان طور که هرکس گل را ببیند به یاد بهار میافتد هرکس در زندان شهربانی این احمدی را میدید به یاد مردن میافتاد. همان طوری که هرکس توهّمِ حلول شیطان در جسم خود کند یا از شیطان بخواهد اجتناب نماید اعوذ بالله منالشیطان اللعین الرجیم (اشاره به احمدی) میگوید یا هرکس جن ببیند بسمالله الرحمن الرحیم میخواند. هر یک از محبوسین زندان قصر هم که احمدی را میدیدند به خودی خود آیه انا لله و انا الیه راجعون را میخواندند و یک آیهالکرسی هم خوانده، بر خود میدمیدند. در زندان شهربانی اسم احمدی و لفظ موت با هم مترادف بودند. این که احمدی میگوید به مریضها او هرگز آمپول نمیزد صحیح است؛ زیرا او هرگز آن آمپول کذایی را برای شفا و معالجه یک مریض به کار نبرده است که درد مریض را تخفیف بدهد بلکه او همیشه آمپول خود را به محبوسین سیاسی و بیگناه و از قضا سالم و تندرست میزد. در زندان موضوع آمپول احمدی به قدری رواج داشت که اگر یک زندانی میخواست در باره زندانی دیگر نفرین کند، میگفت: خدا به آمپول احمدی گرفتارت نماید. آمپول احمدی مثل آمپولهای امروزه نبود که بیاثر باشد زیرا خود او دوای آن را تهیّه میکرد و وقتی استعمال میشد برو برگرد نداشت و جا به جا اثر میکرد و خوردن و مردن یکی بود. احمدی از تمام لوازم و اسباب طبی، یک کیف کوچکی داشت و یک انژکسیون بزرگی و از لوازم زهد و تقوا تسبیحی همیشه به دست و کتابچه کوچکی هم در بغل که کتاب دعایش بود. وقتی آمپول نمیزد همیشه تسبیح میچرخاند و خود را یک زاهد مصنوعی جلوه میداد و بعد از آمپولزدن هم از کتاب دعا میخواند و ثواب آن را نثار روح شهدای خودش میکرد.
احمدی میگوید مردی است مسلمان با خدا. اگر اسلام فقط به رکوع و سجود و خواندن دعا و چرخاندن تسبیح است احمدی راست میگوید و مسلمانی با خداست زیرا همیشه تظاهر به خواندن نماز و کتاب دعا میکرد.» دکتر منوچهری که از اطبّای شهربانی است، میگوید: اگر کسی به کتاب احمدی دست میزد به عنوان این که دستش نجس است مورد مؤاخذه احمدی قرار میگرفت. احمدی صبحهای جمعه همیشه به حضرت عبدالعظیم میرفته. اهل محلِ احمدی برای او کرامت قائل بودند. او صاحب کشف و کرامت است اما نمیدانستند صاحب کشف و کرامت در کشتن اشخاص به وسیله آمپول سم یا هوا استاد است. در شبهای احیای ماه رمضان اهل محلّ به خانه احمدی میآمدند و احمدی قرآن سر میگرفت و مراسم احیاء را تا صبح به جا میآورد.
دکتر یزدی و آقای فاطمی که از اشخاص معروف هستند حکایت میکنند و همین طور عدّهای از زندانیهای دیگر که این احمدی پسر بچّه مازندرانی را که اصلاً تقصیرش معلوم نبود آمپول زد و آن بیچاره 24 ساعت دائم فریاد العطش میزد و سر خود را به دیوار میکوبید و آب میخواست و این احمدی غدغن کرده بود کسی نزدیک او نرود تا بمیرد و بالاخره بعد از 24 ساعت جانکندن که بدنش از تشنگی آتش گرفته بود، مرد.
آیا در قرن بیستم در هیچ جایی سابقه دارد که اعضای حکومت افراد مطیع کشور خود را با چنین طرز وحشیانه بکشد؟ امروز اگر جنگ در دنیا نبود صدها نفر مخبر و عکاس از اطراف عالم برای دیدن این شخص و عکسبرداری و حضور در محاکمه میآمدند یا اگر او را به دور دنیا میگردانیدیم میلیونها دلار از نمایشدادن او عاید ما میشد. زیرا آمریکایی و اروپایی آنهایی که مردم بیگناه را در زندانها بدون جهت بکشند و بعد به این جنایت صورت سکته و مرض بدهند تا شهوتهای خصوصی خود را تسکین دهند حیوان میدانند. ببر خونخوار فرض میکنند نه انسان متمدن.
این یکی از مخوفترین و معروفترین قاتلهایی است که چشم روزگار به خود دیده. فریب این ظاهر خاموش و ساکت و آرام را نخورید. این قیافه حق به جانب پوششی است از خاکستر بر روی این آتش. دل این مرد آتش است و خودش چون جهنم. اگر قاتلین دیگر با ترس از پلیس مرتکب جنایت میشوند یا وجود پلیس مانع اعمال آنهاست. این شخص در پناه پلیس و در عمارت پلیس یعنی محلی که حافظ امنیت عمومی و جان و مال مردم است و مردم برای حفظ جان و مال خود به آنجا پناه میبرند بیگانگان را با دلخراشترین طرزی میکشته است.»[2]
عبدالحسین خان تیمورتاش پسر کریمداد نردینی است که از زمینداران بزرگ خراسان بود. او در سال 1262ش برابر با 1813م در بجنورد متولد شد.[1] پدرش او را در سیزده سالگی برای آموزش به عشقآباد فرستاد. وی پس از آموختن زبان روسی برای تحصیل در رشته نظام به سنپترزبورگ روانه شد. روسیه در آن زمان از درجه و اعتبار خاصّی برخوردار بود و افتخار بزرگی برای تحصیلکردههای آنجا محسوب میشد. عبدالحسینخان در زمان تحصیل با نام نردینسکی شناخته میشد. او که به زبانهای روسی و فرانسوی مسلّط بود و با زبانهای ترکی و انگلیسی نیز آشنایی داشت در 24 سالگی به عنوان مترجم در وزارت خارجه مشغول به کار شد. در قضایای انقلاب مشروطیت به مشروطه خواهان پیوست و همچنان که در سمتهای مختلف شغلی فعالیّت میکرد به لقبهای سردار معظم و سردار معزالملک مفتخر شد. عبدالحسین خان برای برانداختن قاجارها و تأسیس سلطنت پهلوی تلاش بسیار نمود. در کابینه سوم و چهارم سردار سپه (1303 و 1304) وزیر فواید عامّه بود. پس از آن که رضا خان به سلطنت رسید او از مقرّبان شاه و وزیر دربار شد و به عنوان دومین فرد قدرتمند کشور از نفوذ بسیار برخوردار گردید.
اکثر افرادی که با او رابطه نزدیک داشتهاند مانند حسین فردوست او را فردی با هوش و زیرک، ولی زنباره و قمارباز و... توصیف نمودهاند. دکتر قاسم غنی در باره او مینویسد: «تیمورتاش دو سه ضعف داشت: فوقالعاده عیّاش و شهوتران بود. شهوتران به حدّ افراط و چون چشمش به زنی میافتاد گوئیا تمام وجود و حواسش متوجّه به چنگ آوردن آن زن بود و به چنگ هم میآورد؛ زیرا تمام عوامل فتح زن در او جمع بود... . تیمورتاش در عالم مستی از هیچ زنی در نمیگذشت. سفید و سیاه، خوب و بد برای او یکسان بود و زن را زود عوض میکرد. دیگر از نواقص و ضعفهای تیمورتاش اعتیاد شدید او بود به الکل. به حدّ افراط مشروب میخورد. دیگر آن که قمارباز قهّاری بود. تیمورتاش دنیا و زندگی را قماری بیش نمیدانست. زن، جامعه، مال، فرزند، زمین، آسمان، شغل و حیثیّت، همه برایش قمار بود. قمارهای فلان و طولانی او معروف است. دیگر از معایب اجتماعی او این بود که فوقالعاده عجول بود. در هیچ کاری مقتضیات زمان و مکان و ظرف و احوال را در نظر نمیگرفت. بالفطره مستبد و خودخواه بود. اطمینانی بیش از لزوم به خود داشت مغرور شده بود.»[2]
ظاهراً تیمورتاش مخالف تمدید قرارداد نفتی دارسی بوده است و چون از قدرت و نفوذ زیادی نیز برخوردار بود انگلیسیها از او بسیار رنجیده خاطر و منتظر ضربه نهایی علیه او بودند. در سال 1308ش یکی از کارمندان اداره بازرگانی شوروی در تهران به سفارت انگلیس پناهنده میشود و با انتشار کتابی از اسرار شبکه جاسوسی شوروی در ایران پرده برمیدارد. همان طور که گفته شد انگلیسیها از تیمورتاش ناراضی بودند بنابراین به حق یا ناحق از این فرصت استفاده کرده و به رضا شاه تلقین کردند که او عضو شبکه جاسوسی کا.گ.ب. است. همچنین مستنداتی ارائه کردند که زن صاحبجمالی از کیفش ربوده بود. سرانجام نظر رضا شاه را به وی تغییر دادند. در ضمن باید گفت که خود رضا شاه نیز از قدرت بسیار او بیمناک بود و توان دیدن اشخاصی چون او را در برابر خود نداشت. همچنین به دلیل آن که تیمورتاش در مقابل پادشاه آینده قرار نگیرد مشمول سیاست رضا شاه شد.[3] لذا در سوم دی 1312 وزیر دربار خود را برکنار کرد و با پروندهسازی که ظاهراً تحت عنوان مسائل اقتصادی و اختلاس بود او را به سه سال حبس محکوم مینمایند. او دیگر از زندان قصر جان به سلامت نبرد و به مجازاتی میرسد که هرگز گمانش را نمیبرد. عدهای میگویند ابتدا با تزریق آمپول پزشک احمدی یا با غذای مسمومی که به او خوراندند، کشته شد. او با ذلّت و خواری آفتاب حیاتش در روز 9 مهر 1312 خاموش شد و جنازهاش را بدون هیچ تشریفاتی به امامزاده عبدالله برده و به خاک سپردند. خانوادهاش نیز تا زمان کنارهگیری رضا شاه در کاشمر به حالت تبعید زندگی میکردند.
محمود حکیمی از حالت روحی تیمورتاش در محبس مینویسد: «این فرد مقتدر که کسی یارای مقابله با او را نداشت در زندان تحمّل و شکیبایی از خود نشان نداده و در نهایت ضعف و حالت گریان قرار داشته است. به هر حال تیمور سختترین زندگیها را در محبس گذرانید. واقعاً درس عبرتی بود و از اوج عزت به حضیض ذلّت رسید. دختر زیبا و قشنگش که ایران نام داشت هزار تدبیر به کار میبست تا پدرش را در زندان ببیند و تازه باید تن به هر مذلّتی بدهد و نگاه پلیدی را تحمّل کند. بچههایش که از اروپا آمدند فقط یک دفعه منوچهر موفّق شد پدرش را از پشت پنجره آهنین ببیند. زنش سرورالسّلطنه یک دفعه به محبس رفت. تیمورتاش دست او را بوسید و گفت: "از تو حلالیت میطلبم؛ زیرا اعتراف میکنم که شوهر خوبی برای تو نبودم." با این حال روزی شاه به حبس میرود. مختصر وسایل آسایش و نظافت که برای او مهیّا بود امر میکند بیرون بریزند.»[4]
[1]. زمان تولد او را سال 1285ش نیز ثبت نمودهاند و تیمور تاش در زبان ترکی به معنای سنگ آهن است.
[2]. محمود حکیمی، داستانهایی از عصر رضاشاه، ص 85.
[3]. رضا شاه در بارۀ سیاست میگوید: «سیاست عاطفهبردار نیست و مثل آن میماند که شب خانمبازی کرده باشی و صبح مواجب او را بدهی و مرخص نمایی. بعضی افراد را نیز باید به روشی دیگر مرخص نمود.» این شیوه و تفکر او به حق یا ناحق شامل عدۀ زیادی از افراد سرشناس گردید.
[4]. محمود حکیمی، داستانهایی از عصر رضاشاه، ص 87.
5- آینه عیبنما، نگاهی به دوران پهلوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1396، ص 84
محمّد علی فروغی ملقب به ذکاءالملک با آن که مردی عالم و دانشمند بود باید او را همردیف اردشیر جی قلمداد نمود؛ زیرا گذشته از آن که مرد پشت پردهی سیاستها بود وی به عنوان شاهکلید در پرورش و آموزش رضا شاه نقش اساسی داشته و انتخاب واژه پهلوی هم از ابتکارات او است. فروغی در استقرار و سلطنت پهلوی و خدمات متناسب برای انگلیسیها زحمات زیادی را متحمّل شده است چنان که حسین فردوست میگوید: «فروغی در سه مقطع حسّاسِ حیاتِ سلسله پهلوی نقش اساسی داشت. او نخستین رئیسالوزرای رضا خان بود که شنل آبی سلطنت را در مراسم تاجگذاری بر دوش او استوار ساخت. سپس در سالهای 1312 تا 1314 که رضا خان مأموریت یافت تا مهلکترین ضربات را بر فرهنگ ملی ایران وارد سازد باز فروغی نخستوزیر بود و فروغی آخرین رئیسالوزرای رضا خان بود که در لحظات ترس و دلهره دیکتاتور به فریاد او رسید و به خاطر خدمات بزرگش بقای سلطنت را در خاندان او تضمین کرد و بالاخره به عنوان نخستین نخستوزیر پهلوی دوم تاج شاهی را بر فرق محمّد رضا نهاد.»[1]
رضا شاه یکی از نزدیکان فروغی را اعدام کرده بود[2] و نِقاری[3] مابین آنها وجود داشت با این حال پس از ورود متّفقین در سال 1320 که رضا شاه مأموریتش را پایان یافته میپنداشت با حالت اجبار و التماس از او استمداد میطلبد و بقای خود و سلطنتش را از او درخواست مینماید. مجدداً در این زمینه فردوست میگوید: «در این روزها رضا خان دست به دامان محمّدعلی فروغی میشود که از قدرت و نفوذ او در انگلیسیها مطّلع بود. او در سالهای به قدرت رسیدن رضا خان واسطه او با انگلیسیها بود و در صعود سلطنت پهلوی نقش مهمّی داشت. از فراماسونهای مهم ایران و رئیس لژ فراماسونری بود. فروغی فردی بود که حتی وزیر مختار انگلیس به خانهاش میرفت و به او احترام میگذاشت. رضا خان در آخرین لحظات که از همهجا قطع امید کرد برای حفظ سلطنت خود و حداقل برای ابقاء سلطنت پهلوی از طریق محمّد رضا به فروغی متوسّل شد.
روز چهارم شهریور از طریق ولیعهد مطلع شدم که رضا خان بدون اسکورت با لباس همیشگی و شنل آبی در حالیکه فقط صادقخان رانندهاش با او بود به منزل فروغی میرود. این نخستینبار در طول حکومت رضا خان بود که او چنین خائف و درمانده حاضر شد به خانه کسی برود. خانه فروغی، خانهای قدیمی در مرکز شهر بود. رضا به آنجا رفت و چند ساعتی با فروغی خلوت کرد. محمّد رضا همان شب جریان را برای من تعریف کرد و گفت که پدرم به فرمانده اسکورت دستور داد که نباید به دنبال من بیایی و چون با لباس سلطنتی رفته بود عدّهای در مسیر او را شناخته بودند.
رضا خان در این ملاقات ملتمسانه به فروغی میگوید که: من از شما راه نجات میخواهم. فروغی پاسخ میدهد که: خودت راه نجاتی نداری؛ ولی اگر میخواهی بیشتر غرق نشوی باید این کارها را بکنی: اول باید فوری دستور آتشبس بدهی که روسها وارد تهران نشوند (روسها در آن موقع به حوالی قزوین رسیده بودند) و اگر مقاومت کنی مسلّماً روسها تهران را اشغال خواهند کرد و توسّط آنها به اسارت گرفته خواهی شد و دیگر من هیچ تضمینی نمیتوانم بکنم. دوم این که هیچ راهی به جز ترک ایران نداری. رضا پاسخ میدهد که: امر شما را اطاعت میکنم. فقط خواهشی دارم و آن این است که تداوم سلسله پهلوی توسط ولیعهد را تضمین کنید. فروغی پاسخ میدهد: من تلاش میکنم ولی مطمئن نیستم." رضا خان میگوید: لااقل یک اطمینان نسبی بدهید که پس از من محمّد رضا شاه خواهد شد. به هر حال رضا خان موفّق میشود قول مساعدی از فروغی بگیرد و بسیار راضی و خوشحال از خانه فروغی خارج میشود و روز پنج شهریور رضا خان به تمام واحدها دستور عدم مقاومت در برابر نیروهای متّفقین را داد. در این روز رضا خان به حدّی لاغر شده بود که کاملاً نمایان بود. پشتش خم شده بود و بدون عصا نمیتوانست حرکت کند. به محض این که میایستاد به درختی تکیه میکرد و سپس به سربازخانههای لشکر یک و دو رفت و به آنها گفت همه مرخص هستند و به خانههایشان بروند.»[4]
[1] . حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، جلد 2، ص 37 .
[2]. محمّدولی اسدی، نایبالتولیۀ آستان قدس رضوی، از نزدیکان فروغی بود که پس از ماجرای مسجد گوهرشاد به دستور رضا شاه در آذر 1314 اعدام شد. پس از اعدام، علیاکبر اسدی، فرزند محمّدولی و داماد فروغی، با آن که نماینده مجلس بود، سلب مصونیت شد و بهاتفاق برادرش سلمان اسدی به سیاهچال زندان افتاد و خانۀ نخستوزیر وقت به ماتمکده تبدیل شد.
[3] . به معنی کینه میباشد
[4]. حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، جلد1، صص 96 و 97.
5- آینه عیبنما، نگاهی به دوران پهلوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1396، ص 82
سید ضیاءالدّین طباطبایی فرزند سیّد علیآقای یزدی بود و مادری شیرازی داشت. او در سال 1270 خورشیدی در شیراز متولد شد. در سنّ دو سالگی به همراه پدرش از شیراز به تبریز رفت و تا سنّ دوازده سالگی در آن شهر اقامت داشت. پس از مدّتی اقامت در تهران در سال 1324ق در سنّ پانزده سالگی به شیراز بازگشت. آمدن او با سروصداهای مشروطیت مصادف شد. در شیراز که بود گاهی در این سنّ مقالاتی مینوشت و بعد روزنامهای به نام ندای اسلام منتشر کرد. پس از چندی به تهران آمد و روزنامه رعد را در سال 1293 خورشیدی در سن 23 سالگی منتشر کرد. او از همان اول تکلیف خود را خوب تشخیص داد و فهمید که موضوع از چه قرار است و چه باید بکند. او به جرگه مشروطه خواهان وارد شد و خود را در زمره هواخواهان انگلیس نشان داد. او تا آخر عمر در هواخواهی انگلستان باقی و برقرار ماند و از این راه به موفقیّتهای شایانی نایل گردید تا جایی که در کودتای 1299 خورشیدی در سی سالگی به مساعی مستر هاوارد او را به نخستوزیری رسانیده و مقام اعلایی به وی ارزانی داشتند. در وابستگی به انگلیس هیچ کس به اندازه او دُم خروسش بیرون نبود. مهدی بامداد به نقل از اسدالله میرزا شمس ملکآرا رئیس تشریفات دربار احمدشاه مینویسد: «او قهرمان بخش طرحریزان کودتا بود و از اقداماتی که در پسِ پرده آهنین برای مخارج به عمل آمده بود گفته شد. کارگردانان صحنه از افسران و عناصر برجسته این نمایش به قید قسمِ قرآن و وجدان تعهداتی گرفتند که با حفظ نفوذ و سیاست انگلیس و اجرای مقاصد منظوره وفادار و ثابت قدم باشند به طوریکه در حین حرکت اردوی مهاجم به تهران نیز اخبار به تواتر میرسید که مأمورین بانک شاهنشاهی کامیونهای پر از نقره و اسکناس برای تأمین احتیاجات آنها حمل به قزوین و نقاط بین راه میکردند.
سید ضیاء چون محلّل بود پس از صد روز از نخستوزیری افتاد و ناگزیر گردید به خارج از ایران مسافرت کند. پس از عزل به اروپا رفت و پس از چندی در فلسطین اقامت گزید و در آنجا مشغول به کشاورزی گردید و در شهریور1322 خورشیدی با کلاه پوستی بر سر به تهران برگشت و در دوره چهاردهم بر حسب سفارش مقامات ذینفوذ از یزد نماینده مجلس شورای ملی شد. (یا به قول میرزا طاهر تنکابنی شوربای ملّی شد) و علیرغم تلاشهای دکتر مصدّق در رد اعتبارنامهاش سرانجام اعتبارنامهاش از مجلس گذشت.
سید ضیاء پس از بازگشت از خارج و مدّتی که در ایران بود و حیات داشت همیشه در پذیراییهایی که در خانه خود از واردین به عمل میآورد به جای چای دم کرده نعنای دم کرده تعارف مهمانها میکرد و به این مناسبت مخالفین وی در غیابش او را سیّد نعناع خطاب میکردند و نام میبردند و معروف به سیّد نعناع شده بود. سیّدضیاء در شهریور 1348 خورشیدی در سن هشتاد سالگی به سکته قلبی در تهران درگذشت و در حضرت عبدالعظیم در مقبره ناصرالدینشاه به خاک سپرده شد و میگفتند که پس از مرگش در حدود یکصد میلیون تومان دارایی از وی باقی مانده است.»[1]
علی شعبانی از دیدگاهی دیگر در باره عملکرد و زندگی سیّدضیاء مینویسد:
«سید ضیاءالدین طباطبایی فرزند سیّدعلیآقای یزدی بود. شغل اصلی پدرش روضهخوانی و شغل اصلی خود او روزنامهنویسی بود. این روزنامهنویس جوان و پرشور همواره از بیعرضگی و عدم لیاقت طبقه حاکمه و در عین حال از انحصارطلبی آنها رنج میبرد. از این که میدید مقامات دولتی بین چند فامیل سرشناس دست به دست میگردد حرص میخورد. فکر میکرد که استعداد و لیاقت خود او از هیچ یک از آنها کمتر نیست و نبود هم. سیّد پیش از کودتا واسطه سفارت انگلیس و سپهسالار بوده و سعی میکرده او را راضی کند که دولت قوی و مورد حمایت انگلیسیها تشکیل دهد و زمانی که سیّد به سپهسالار گفت:در مورد وزیر داخله کابینه آینده نظر انگلیسیها به بنده است، سپهسالار ترش کرد. به مجرّد ادای این جمله دست سپهسالار به سمت کلاه رفت و یک دو باری کلاه را به دور سر چرخانید و مثل این که میخواهد با کسی کشتی بگیرد کلاه را به سر محکم کرد. گفت:به تو، به تو، هرگز! به هیچ وجه! من از ریاستوزرایی که تو سیّد جُلُمبر وزیر داخلهاش باشی عار دارم. عجب روزگاری شده است. این سیّد دو قازی هم میخواهد وزیر داخله بشود آن هم در کابینهای که من رئیسالوزرایش باشم و همچنین ملکالشعراء بهار مینویسد: چون سیّد از طبقه هزار فامیل نبوده او را قبول نمیکردند. یکی از بدترین صفات کهنه اشراف و اعیان است که گمان میکنند کسی که پدرش وزیر نبوده است حق ندارد وزیر شود و سیّد بارها تلاش نمود که به کادر بسته طبقه حاکمه نفوذ کند؛ ولی همواره سرش به سنگ خورده بود. عاقبت در پنهانی سفارت انگلیس را پیدا کرد و با مستر هاوارد، عضو برجسته سفارت انگلیس در تهران آشنا شد و دیپلمات انگلیس که استعداد روزنامهنویس جوان را کشف کرده بود دستش را توی دست رضا خان میرپنج فرمانده نظامی کودتا گذاشت. ظاهراً سیّدضیاءالدین یک ماکیاولیست بوده و عقیده داشت که هدف وسیله را توجیه میکند. زمانی که به مقامات بالا رسید برای هزار فامیل شمشیر را از رو بست و عدّهای از کلهگندهها را گرفت از جمله عبدالحسین میرزا فرمانفرما و نصرتالدّوله فیروز و تعداد زیادی دیگر را... چیزی که مایه شگفتی آن زمان شد و غیرمعمول بود. هیچ یک از رهبران کودتا وابستگی به هزار فامیل نداشتند. در نتیجه دولت سیّد ضیاء نیز در روند معمول حکومت یک پرانتز باز کرد. چون تا به حال هیچ کدام از رؤسای دولتهای قبل جرأت نکرده بودند به حریم هزار فامیل تجاوز کنند.
سیّد پس از آن که فرمان ریاستوزرایی را گرفت به جنگ اشراف رفت و تعدادی را زندانی ساخت و دل مردم خنک شد و اوضاع سیاست به سرعت تغییر کرد و در نخستین بیانیه رسمی خود حکومت موروثی اعیان و اشراف را به لجن مالیده و نوشته بود چند صد نفر اشراف و اعیان که زمام مهام مملکت را به ارث در دست گرفته بودند مانند زالو خون مردم و مملکت را مکیده... . موقع فرارسیده که عمر این حکومت سپری گردد. سیّد به قصد تحقیر عالیجنابان آنها را توقیف و قصد داشت اموالشان را که اکثراً از راههای غیرمشروع به دست آمده بود به نفع خزانه تهی مملکت مصادره کند؛ ولی با اشتباهاتی که خود انجام داد و همچنین تلاشهای هزار فامیل که در بیرون زندان توانستند بین رهبر سیاسی کودتا و فرمانده نظامی آن نفاق بیندازند در خفا برای هریک از آن دو، طرفداران مصنوعی درست کردند و در اجتماعاتی که تشکیل میشد گروهی شعار میدادند «زنده باد سیّدضیاءالدین» و گروهی دیگر فریاد میکشیدند «زنده باد رضاخان». سردار سپه با آن که سیّد بیچاره بارها مراتب را جداً و قویاً تکذیب کرده بود و اظهار داشته بود که بین او و حضرت اجل رضا خان سردار سپه و وزیر جنگ در هیچ مسألهای دوگانگی و اختلاف نظر وجود ندارد سودی نبخشید و رضا خان سرانجام سیّد را از ایران تبعید کرد و فرستادش آنجا که عرب نی انداخت یعنی به فلسطین و اینگونه پرانتز بسته شد.
پس از سقوط دولت سیّد ضیاء و خروج اجباری او احمد شاه برای آن که استمالتی از رجال طراز اول مملکت به عمل آورده باشد محبوسین سیاسی را دستهجمعی به حضور پذیرفتند و در این مراسم شاهزاده عبدالمجید میرزا عینالدوله که ریشسفیدتر از سایرین بود از طرف آنها اینگونه صحبت کرد: چطور است ما که سالها خود و اجدادمان صاحب مقام و دارائی و نفوذ و قدرت بودهایم به آب و خاک ایران علاقه نداریم ولی یک نفر سیّد که در تمام ایران دارای هیچ گونه زندگانی نیست و هیچ وقت هم مقامی را دارا نبوده علاقهمند به آب و خاک ایران شده است؟ همان روز احمدشاه برای آن که در مورد محبوسین سیّدضیاء سنگ تمام گذاشته باشد فرمان ریاستوزرایی را به نام یکی از ایشان میرزا احمدخان قوامالسلطنه صادر و او از کنج زندان یکسره به کاخ نخستوزیری رفت. بدینگونه سیّد متوجّه شد که این معجون طبقه اشراف مطابق زمان چگونه شکل ظرف را به خود میگیرند.
سیّد پس از بیست سال تبعید به ایران بازگشت و در دوره چهاردهم وکیل مجلس نیز شد و در اواخر عمر با یک زن دهاتی که مثل خود او به هزار فامیل تعلّق نداشت عقد زناشویی بست و پس از مرگش زنش به اضافه ارثیه به رانندهاش رسید. بعد از مرگ سیّد روزنامههای جیرهخوار هزارفامیل کابینه سیّدضیاء را کابینه سیاه نامیده بودند ولی سیّد به خاطر ژست ضد اشرافی که به خود گرفته بود بین تودههای مردم طرفدارانی هم داشت و در ترانهای عارف قزوینی در باره او میگوید:
ای دست حق پشت و پناهت بازآ چشـــم آرزومنـد نگـاهت بـاز آ
وی تــوده ملت، سپـاهت بــاز آ قربــان کـابینـه سیـاهت بــاز آ
کــابینه اشراف، جز ننگی نیست ایـن رنگها را غیر نیرنگی نیست
ایران سراسر پایمال از اشراف است
آســایش و جاه و جلال از اشـراف دلالــی نفـت شمــال از اشــراف
ای بـیشرف گیری گواهت باز آ قربان کابینهی سیاهت باز آ» [2]و[3]
[1]. مهدی بامداد، شرح حال رجال ایران، ج 5، خلاصهای از صفحات 122 تا 128.
[2]. علی شعبانی، هزارفامیل، خلاصهای از صفحات 197 تا 205.
[3]. سید ضیاء تا پایان عمر یکی از مشاوران محمّد رضا شاه بود. به طور کلّی موافق دیکتاتوری بود و اعتقادی به آزادی سیاسی زنان نداشت و میگفت: «فرانسه با اعطای آزادی چه گلی بر سر مردم زده است؟!»
4- آینه عیبنما، نگاهی به دوران پهلوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1396، ص 78
بر خلاف تعهد سران متّفقین در کنفرانس تهران که پس از پایان جنگ، به نواحی اشغال شدهی ایران پایان خواهند داد، نیروهای شوروی در آرزوی آن بودند که برنامه خود را همانند اروپای شرقی از طریق تسلّط نظامی و فرهنگی در ایران نیز به اجرا درآورند. بر همین اساس آنها از انجام تعهدات قبلی خودداری کرده و به بهانههای مختلف از تخلیهی مناطق آذری امتناع مینمودند. در این ایّام حکومت مقتدری در ایران وجود نداشت و محمّد رضا شاه جوان نیز بیتجربهتر از آن بود که قاطعیّت سیاسی مناسبی از خود نشان بدهد، و متأسّفانه این خصلت او را در مواقع بحرانی دیگر نیز مشاهده میکنیم. در چنین مواقعی است که خواهرش اشرف به کمک برادر میشتابد و برمبنای تفکّرات خود در مسائل سیاسی دخالت میکند.
جنگ دوم جهانی قدرت استعمارگر پیر را رو به افول برده بود؛ ولی باز هم توانایی اعمال نفوذ در مناطق مستعمراتی خود را حفظ کرده و به این آسانیها حاضر به تضعیف موقعیت خود نبود و هیچ گاه حاضز نمیشد ایرانی را که از نظر استراتژیک، نظامی و اقتصادی اهمیّت فراوانی داشت، تسلیم روسهایی نماید که در طی یک قرن اخیر رقیب اصلی آنها در ایران و منطقه خاورمیانه بودهاند به فراموشی سپارد و موقعیت برتر را به آنان بدهد.
مجموعهی این عوامل و نقشی که آمریکا در پیروزی متّفقین ایفا کرده بود، دولت انگلیس را بر آن داشت که با تجربه و دیپلماسی خود این مشکل را به شیوهای مناسب برطرف سازد؛ لذا یکی از یاران صدیق و مطمئن خود یعنی احمد قوام را به کمک طلبید و او نیز به شیوهای جالب برنامه و نقش خود را اجرا کرد. در این راستا احمد قوام اقدامات و فعالیّتهای خود را برای نجات آذربایجان آغاز نمود. گذشته از آن که چه مقدار از این فعالیّتها از جانب خودش و یا با حمایت آمریکا و انگلیس انجام گرفته باشد، وی خدمتی بزرگ را به ایران انجام داده و به نام خود و تبارش احترامی دیگر بخشیده است. البتّه پیروزی به دست آمده نشانهی ضعف و سادگی شوروی نبود؛ زیرا اقدام آنها به منزله تیری در تاریکی بود که شاید به هدف بخورد؛ وگرنه در اعلامیهای مشترک، معترف به ترک ایران شده بودند و نقش ایران را به منزلهی پل پیروزی در جنگ نمیتوانستند انکار نمایند و از همه مهمتر توانایی رقابت با آمریکای تازه نفس و دارندهی قدرت اتمی را نداشتند. در هر صورت، نتیجهی کسب شده به نفع ایران تمام گردید.
در این زمینه شاهپور غلامرضا که خود شاهد و ناظر این ایّام پرالتهاب بوده و اتّهام جاسوسی برای روسها نیز در پروندهاش نهفته است، میگوید: «شورویها تلویحاً خروج خود از ایران را منوط به دریافت امتیاز نفت شمال کرده بودند و استدلال آنها این بود که آنها در جنگ، شریک آمریکا و انگلستان بوده و بیست میلیون نفر شهید دادهاند. اگر انگلستان حق دارد نفت جنوب ایران را کاملاً در اختیار داشته باشد، شوروی هم حق دارد امتیاز نفت شمال را بگیرد و بدین ترتیب شورویها حرف آخر را زدند و از بیرون رفتن از ایران امتناع کردند.
در این زمان سیّد حسن تقیزاده که نمایندهی ایران در سازمان تازه تأسیس سازمان ملل بود طی نطقی در جلسه شورای امنیت، شوروی را به شدّت مورد حمله قرار میدهد؛ ولی با همراهی سیاسی آمریکا و انگلستان باز هم راه به جایی نبرد تا این که احمد قوام به نخستوزیری رسید. او شخصاً به مسکو رفته و بعد از ملاقات با استالین به نحوی وانمود کرد که شخصاً مایل به اعطای امتیاز نفت شمال به روسها میباشد و بعد از مراجعت به ایران خواهد کوشید تا مجلس شورای ملی را با دولت همراه و همعقیده نماید. پس از مراجعت به ایران، قوامالسلطنه برای نشان دادن حُسن نیت خود به روسها کابینه ائتلافی تشکیل داد و سه نفر تودهای طرفدار شوروی را هم وارد کابینه کرد. قوام پیشهوری را هم به تهران دعوت کرد. آقای پیشهوری به تهران آمد و با همراهانش در باغ جوادیه اطراق نمود.
قوامالسّلطنه حرفهایی به پیشهوری میزد که میدانست فوراً به گوش روسها میرسد و اعتماد روسها را به او دو چندان میکند. مثلاً دکترکریم سنجابی و مهندس پریور را به ملاقات و مذاکره با پیشهوری فرستاده و در مورد ارتش صحبت کنند و آذربایجان اگرچه تحت امر پیشهوری قرار میگرفت، اما از نظر سازمانی باید وابسته به ارتش کلّ ایران باشد. این حرفها پیشهوری و روسها را مطمئن میساخت که قوامالسّلطنه دارد به نفع آنها کار میکند. قوامالسّلطنه در عرض مدت کوتاهی توانست اعتماد روسها را جلب کند به طوری که رادیو مسکو در برنامههای شبانگاهی خود از او حمایت مستقیم و علنی میکرد و او را سیاستمدار واقعبین و چه و چه مینامید.
این اقدامات سوء ظن محمّد رضا شاه را شدید نموده بود و زمانی که نزد سفیر انگلیس از اقدامات قوامالسّلطنه گلایه کرد، سفیر انگلستان حرفهای محمّد رضا را میشنید و فقط لبخند میزد و به محمّد رضا گفت: "شما اصلاً نگران نباشید و مطمئن باشید که حتّی اوضاع در مسکو هم تحت کنترل ما میباشد." در واقع قوامالسّلطنه با اطّلاع انگلستان و آمریکا و شاید حتی با نقشه آنها سرگرم رُل بازی کردن بود و ما نمیدانستیم و انگلیسیها وحشت داشتند که اگر ایران امتیاز نفت به روسها بدهد، سلطه بلامنازع آنها در ایران نقض شود در حالی که روسها به دولت ائتلافی قوام دل بسته بودند، خود قوام موجبات سقوط دولت خود را فراهم آورد. روسها به قوام فشار میآوردند تا سریعاً لایحه نفت شمال را به مجلس ببرد؛ اما قوام چماقدارانی را مأمور حمله به احزاب و دفاتر گروههای سیاسی کرد و در مدت چند روز تهران را به اغتشاش کشید و در یک اقدام نمایشی استعفا داد و کنار رفت. دولت قوام دولت مستعجل بود و دو ماه و چهار روز بیشتر عمر نکرد و این بار، قوام دولت جدید خود را با وعده انتخابات آزاد تشکیل داد و به روسها هم گفت که قشون شما باید آذربایجان را ترک کند تا من بتوانم قشون ایران را به آذربایجان بفرستم و جلوی اغتشاشات خوزستان و فارس را هم بگیرم و بعد انتخابات برگزار و وکلای همراه با خود را به مجلس ببرم و در آنجا خواستههای شما را از تصویب قانونی بگذرانم و امتیاز نفت شمال را به شوروی بدهم. استالین که یک آدم ساده روستایی بود و از طرفی تحت فشار آمریکا قرار داشت گول بازی سیاسی قوام را خورد و تسلیم شد. به محض آن که نیروهای شوروی از آذربایجان بیرون رفتند، قوامالسّلطنه نزد برادرم آمد و به او گفت: "حالا موقع آن است که خودت را به عنوان یک پادشاه واقعی مطرح کنی و برای مردم نمایش قدرت بدهی!" محمّد رضا پرسید چطور و چگونه؟ احمد قوام گفت: "شما فرمانده ارتش هستید و به عنوان فرمانده کلّ قوا، هدایت نیروهای نظامی به سوی آذربایجان را به عهده بگیرید! دولت هم تبلیغ میکند که آذربایجان تحت فرماندهی شما آزاد شده است." واقعیت این بود که قوای شوروی، آذربایجان را ترک کرده و پیشهوری و اعضای حزب دمکرات آذربایجان هم به باکو گریخته بودند. محمّد رضا عدّه زیادی از فرماندهان ارتش را خواست و آنها برنامه حرکت به طرف آذربایجان را تنظیم کردند و قوای ایران به طرف آذربایجان حرکت کردند. از جمله فرماندهانی که نیروهای ارتش را به طرف آذربایجان میبردند یکی هم سرهنگ تیمور بختیار بود. بختیار در طول مسیر حرکت عدّه زیادی از مردم عادی را مقتول ساخته و میگفت اینها دمکرات و از افراد پیشهوری بودهاند! ذوالفقاریها و سایر فئودالها هم از موقعیت سوءاستفاده کرده و روستاییان زیادی را به خاطر تصاحب زمینهایشان کشته و ادعاهای مشابهی را مطرح کرده و میگفتند دمکرات کشتهاند!
من چون همراه ارتش بودم و با این اعمال مخالفت جدّی میکردم، متّهم به طرفداری از دمکراتها شدم و چند تن از فرماندهان ارتش نزد برادرم سعایت مرا کرده و گفته بودند که فلانی کمونیست است. بدین ترتیب بساط حکومتهای دمکرات آذربایجان و کردستان برچیده شد و مجلس پانزدهم هم که تشکیل شد برخلاف پیشبینی و خواسته شورویها عمل کرد و امتیاز نفت شمال را به آنها نداد و روسها فهمیدند که از انگلیسیهای مکّار و حیلهگر رودست بدی خوردهاند.»[1]
با توجه به مطالب گفتهشده، محمّد رضا شاه این پیروزی را به نام خود تمام کرد و در حالت رجزخوانی میگوید: «... در این موقع به پیروی از ندای وجدان دستور دادم که نیرویی به آذربایجان اعزام شود و شورشیان را بدون درنگ منکوب سازند. در همان موقع نیز شخصاً بر فراز استحکامات شورشیان پرواز نمودم تا میزان نیروی آنها را به دست آورم. در این موقع روسها هم به کلّی از یاری دولت دست نشانده خود دست کشیدند و روز 21 آذر 1325 نیروی ما فاتحانه وارد تبریز شد و حکومت شورشیان سرنگون گردید و سران یاغی و گردانندگان آن بساط نیز به کشور روسیه فرار کردند. من در نزد خود اندیشیدم که اگر در آن موقع حمله نکنم، مسلّماً نیروی تجزیهطلب نیرومندتر شده و به ما حمله خواهد کرد. در آن موقع امید موفقیّت چندان زیاد نبود و نمیدانستم عاقبت کار به کجا میکشد؛ ولی با خود گفتم مرگ با شرف و افتخار بهتر از نابودی استقلال زاد و بوم است و بار دیگر خداوند بزرگ به یاری من برخاست!»[2]
در این باره شاهنشاه تنها نبودند و نویسندگان داخلی و خارجی که به تملّق از او مشغول بودند این حادثه را همانند ملّی شدن صنعت نفت که با زحمات و ایثار دیگران به دست آمده بود، به نام شاه ثبت کردهاند. نویسندهای خارجی در همین رابطه مینویسد: «جدایی آذربایجان تمامیّت و استقلال ایران را به مخاطره انداخته بود و بیم اضمحلال این کشور کهنسال میرفت و تنها کسی که در مقابل تمام مخاطرات و حوادث ایستادگی و مقاومت میکرد شاهنشاه ایران بود که بالاخره بر اثر شهامت و شجاعت غیر قابل انکار ایشان و به دستور معظمٌ له، ارتش شاهنشاهی به طرف آذربایجان حرکت و آن صفحات را از مزاحمت و جور خائنین خلاصی بخشید.»[3]
[1]. احمد پیرانی، خاطرات شاهپورغلامرضا پهلوی، برگزیدهای از صفحات 117 تا 249.
[2]. محمّد رضا شاه پهلوی، مجموعه تألیفات، جلد1، ص 235.
[3]. ال. پی. اِلوِل ساتن، رضا شاه کبیر یا ایران نو، ترجمه و تألیف عبدالعظیم صبوری، ص 211.
4- آینه عیبنما، نگاهی به دوران پهلوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1396، ص 226