پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

عملکرد بانک اسقراضی روسیه

عملکرد بانک استقراضی روسیه

در سال 1904 م./ 1283 ه.ش. کنفرانسی در روسیه تشکیل می‌شود که هدف از برگزاری آن راه‌برد سیاست‌های روسیه در سال‌های آتی در ایران را می‌باشد. در این کنفرانس از چگونگی و عمل‌کرد بانک استقراضی این گونه گزارش داده می‌شود:

«از نتایج کار بانک استقراضی در ایران راضی هستیم. این بانک با نرخ بهره‌ی نازل پنج در صد برای یک سال، پنج و نیم در صد برای دو سال و شش در صد برای سه سال به رجال ایران وام داده است. شاه ایران خرج بسیار و دخل کم دارد. او به بانک شاهنشاهی، بانک استقراضی، سه صرّافی جهانیان ارباب جمشید، اتحادّیه صرّافی تومانیانس ارمنی و خانواده‌ی لیانازوف‌ها مقروض است. به دولت فرانسه هم بابت خرید چندین قبضه توپ مقروض است. بانک روس به او و فرزندانش وام می‌دهد. بانک با سفارت ارتباط تنگاتنگی دارد و هر یک از بدهکاران را که اقدامی‌بر ضدّ سیاست ما بکند برای پرداخت بدهی‌هایش زیر فشار شدید قرار می‌دهد. شعبه‌های بانک در همه‌ی شهر‌های منطقه‌ی حریم یعنی ایالات آذربایجان و خراسان و ولایات گیلان و مازندران و استرآباد تأسیس شده است؛ البّته دولت بهیّه‌ی امپراتوری مبالغ هنگفتی در اختیار بانک قرار داده است که به شخصیّت‌های مورد نظر و همکار سفارت و کسانی که خدمات ارزنده‌ای به منافع ما می‌کنند وام‌های لازم دراز مدّت داده می‌شود، امّا آن‌ها خوب می‌دانند که اگر کمترین قدمی ‌بر ضدّ ما بردارند بانک زندگی آن‌ها را به هم خواهد ریخت. خوش‌بختانه غیر از خود شاه که میلیون‌ها منات به ما بدهی دارد ولیعهد و حتّی دو شاهزاده‌ی ناخلف سالارالدّوله و شعاع‌السّلطنه نیز به ما بدهکارند و خودشان این نکته را خوب می‌دانند که مخالفت با خواست‌های ما به چه قیمتی برایشان تمام خواهد شد. از پانزده سال پیش به تاریخ 1891 تا کنون که بانک تأسیس شده اقدامات آن موفّقیّت‌آمیز بوده و برای هماهنگی کامل در سیاست دولت مفخم ما با اقدامات بانک ترتیبی داده شد که از سال گذشته آتاشه‌ی اقتصادی سفارت در عین حال ریاست بانک در ایران را به عهده داشته باشد و روش مشترک سیاسی بانکی اتخاذ گردد.»[1]



[1] - ص 190 - آخرین محبوبه‌ی احمدشاه قاجار - خسرو معتضد 

 - آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 364

وزارت و صدارت در زمان مظفرالدین شاه

وزارت و صدارت در زمان مظفرالدین شاه

مظفّرالدّین ‌شاه چون از نظر شخصیّتی فردی ساده‌لوح، سهل‌القبول و متلّون‌المزاج بود طبعاً در اداره‌ی امور مملکت نیز از خود اراده‌ای نداشته و ملعبه‌ی درباریان بوده است و مسلماً اگر بر حسب اتّفاق وزیری کاردان و لایق نصیب او می‌گشته با اطمینان می‌توان گفت که زودتر از ناصرالدین شاه و محمد شاه وی را معدوم می‌کرده است. فرامین و القاب در دست کهنه‌ فروشان داخلی و خارجی در معرض فروش بوده و اعتبار خود را از دست داده بود و در این وضعیت مشهور است که پادشاه آن چه را که بر زبان می‌گفت مغزش خبردار نمی‌شد و فقط از دعا و استخاره استمداد می‌جسته است و به همین دلیل وضع کشور به مراتب بدتر از گدشته شده بود. تاج‌السّلطنه در مورد وزارت و صدر اعظمی در این دوره‌ می‌نویسد: «سلطنت برادر عزیز من خیلی شبیه تعزیه شده بود که دقیقه به دقیقه تعزیه‌ خوان رفته لباس عوض کرده برمی‌گردد. هیچ مطمئن نبود کسی از صدارت یا وزارت یا حکومت این برادر عزیز من به حرف یک بچه‌ی دو ساله یک صدر اعظمی‌را فوری معزول و به حرف مقلدّی یک وزیر را سرنگون می‌کرد. از جمله قوام‌الدّوله‌ی بد‌بخت را سوار الاغ وارونه کرده از شهر به شمیران بردند. برای این که اتابک با او بد بود و میل داشت او را معزول کند. از وزارت مالیه، وزیر مالیه سوار خر وارونه بشود و از شهر به شمیران برود. خوب قیاسی است برای وضع امورات و برای ترتیبات دربار هرج و مرج و بی‌ قانونی.»[1] بر این اساس شاعری طنز پرداز این وضعیت را بدین گونه توصیف کرده است:

این  مقام     ریاست     وزرا                 به مثل هست  دسته     هاون

هر دو روزی رود به .. یکی                  تا که گرد آورند مال به فن

گر بدین شیوه بگذرد چندی                آشکار و نهان و سرّ و  علن

... درستی دگر نخواهد ماند                 از وضیع و شریف    الاّ من

جالب این جاست که خود پادشاه نیز مشوّق این اعمال درباریان بوده است و کسی را یارای اعتراض به درباریان نبوده و شاه به آن‌ها فقط به این مطلب اکتفا می‌کند و می‌گوید والله جای تأسّف است. شما را به حقّ خدا و حقّ خدا قسم می‌دهم که قدری درد نوکری پیدا کنید. از کوچک و بزرگ همه‌یتان مشغول خدمت شوید. قالَ اقول را کنار بگذارید. باری البّته این مطلب را بدان والله والله به حقّ خدا کسی قدرت ندارد از شما سیاست بکند. من هم گوش بده نیستم.»[2]



[1] - ص 88 - خاطرات تاج‌السّلطنه - به کوشش منصوره اتحادیّه و سیروس سعدوندیان

[2] - ص 102 - خاطرات و خطرات - مهدی‌قلی هدایت - مخبرالسّلطنه

3 - آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 363

اوضاع اجتماعی زمان مظفرالدین شاه

اوضاع اجتماعی زمان مظفرالدین شاه

کلنل دوخوسکی رئیس بریگاد قزّاق ایران در کنفرانس چهارم ژوئن 1904 م اوضاع کشور ایران را چنین توصیف می‌کند: «من در طیّ دوران مأموریتم در ایران به این نتیجه رسیده‌ام که اوضاع این کشور بسیار آشفته است و دولت تزاری می‌تواند در آتیه‌ی نزدیک همان رفتاری را که با خوانین بخارا و سمرقند و خوقند و مرو و خوارزم در پیش گرفت و آن‌ها را به دنیای متمدّن اروپایی وارد کرد با ایران هم انجام دهد. در حقیقت در ایران دولتی وجود ندارد. شاه مانند کودکی و البّته کودکی بیمار است و از صبح تا شام مهمترین مسأله‌ای که برای او اهمّیّت دارد کاسته شدن از شدّت درد پروستات و کلّیه، قضای حاجت در ساعت مقرّر، تعداد دفعات قضای حاجت، التیام درد تنگی مجرای ادرار و نجات از یبوست است. پادشاه کنونی ایران فردی خرافه پرست است که از باران و رعد و برق می‌ترسد و در زمان رُخ ‌دادن صاعقه خود را در زیر عبای بلند سیّد بحرینی پنهان می‌کند. وزیران او اغلب دست‌ نشانده‌ی انگلیسی‌ها هستند و مبالغی از آن‌ها کمک خرج می‌گیرند. پایتخت دوم تهران تبریز است که ما در آن جا نفوذ بیشتری داریم و در حقیقت آذربایجان زیر نگین انگشتری ماست. از بی سامانی ایران عرض کنم که یک شاهزاده، پسر شاه ملک منصور میرزا کتاب‌های گرانبهای کتابخانه‌ی سلطنتی را به وسیله‌ی کتابدار‌باشی که مردی مست و دایم‌الخمر و تریاکی است دزدیده و آشکارا به سفارت‌خانه‌ها می‌فروشد و به تازگی چون سر و صدای این دزدی درآمده او از پدرش در حالی که پای اعلیحضرت را می‌مالیده، دستخطی گرفته که شاه اختیار کتابخانه را به دست او یعنی سر دسته‌ی راهزنان داده است. ملک منصور میرزا، شعاع‌السّلطنه و ابوالفتح ‌میرزا، سالارالدّوله برادران ولیعهد دشمن او هستند و هر کدام داعیه‌ی تاج و تخت دارند. ظلّ‌السّلطان حاکم اصفهان هم داعیه‌ی شاه شدن دارد.»[1] و اوضاع فلاکت‌بار آن روز ایران را تاج‌السّلطنه خواهر مظفّرالدّین ‌شاه بهتر از هر کس دیگری تشریح می‌کند و می‌گوید:

«در این دوره از سلطنت برادر عزیز من هر کس مسخره‌تر بود بیشتر طرف توجّه بود. هر کس رذل‌تر بود بیشتر مورد التفات بود. تمام امور مملکتی در دست یک مشت اراذل و اوباش هرزه، مال مردم، ناموس مردم، تمام در معرض خطر و تلف، تمام اشخاص بزرگ و عاقل خانه‌نشین و تمام مردم مفسد بی‌سوادِ نا نجیب مصدر کار‌های بزرگ و عمده بودند... و از آن جایی که جزء همیشه تابع کلّ است این حرکات شوم در مردم هم اثر کرده تمام ساعات شبانه روز به فسق و فجور و قمار و حرکات نا شایست عمر می‌گذراندند. کلاه برداری، دزدی و مال مردم خوری رواج داشت. تمام مردمان با حسّ وطن‌دوستِ مآل‌بین در خانه‌های خود نشسته، زندگانی را به حسرت می‌گذرانیدند. شاه تمام کسان خودش را حاکم ولایات کرده، جان و مال مردم را به دست این مستبدّین خونخوار داده بود. در حقیقت برای این ملّت بیچاره این سلطان، چاه عمیقی بود که انتها نداشت و تمام پول ایران سهل است، طلاهای روی کره را هم اگر در او می‌ریختند پر نمی‌شد.»[2]



[1] - ص 17 - آخرین محبوبه‌ی احمدشاه قاجار - خسرو معتضد

[2] - ص 704 - جلد دوم - هفت پادشاه - محمود طلوعی 1377

3 - آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 362

فریاد اعتراض و تأسف مورخ روسی

فریاد اعتراض و تأسّف مورّخ روسی

لومینسکی مورّخ، روزنامه‌نگار، دیپلمات برجسته‌ی وزارت خارجه روسیه بود که دو بار به ایران سفر کرده‌اند. ایشان در مدت اقامت خود در زمان مظفرالدین شاه از نزدیک با اوضاع آشفته دربار ایران آشنا می‌شود. هنگامی که او این طبل‌های توخالی را مشاهده می‌کند دچار هیجانی توأم با تأسّف شدید می‌شود که نسبت به ایران و دخالت انگلیسی‌ها دچار سهل انگاری بزرگ شده‌اند و در گزارشی به دولتمردان خود احساساتش را چنین توضیح می‌دهد. «حضرت اشرف، عالی‌جنابان با عرض پوزش من یک بار هشت ماه و یک بار شش ماه در ایران زندگی کرده‌ام. همیشه دچار احساس تأسّف عمیقی شده‌ام که چرا ما این کشور را از دست داده‌ایم. هیچ روس اصیلی نمی‌تواند وزیران بی‌کفایت اعلیحضرت نیکلای اوّل را مورد بخشودگی قرار دهد که در سال 1828 در حالی که ما در چند فرسنگی شهر تهران پایتخت سلاطین نالایق قاجار بودیم فریب سر جان مک‌ دونالد، آن دزد دریایی شیطان صفت و آن دیپلمات‌نمای جاسوسِ رذل را خوردند و پیشنهاد مصالحه‌ی ایرانی‌ها را پذیرفتند. آقایان من تاریخ ایران را سطر به سطر خوانده‌ام، به ویژه تاریخی را که سر جان‌ ملکم انگلیسی نوشته است. ما تبریز را گرفته بودیم. در حال پیشروی به سوی میانج قصبه‌ی سر راه تبریز زنجان بودیم. سه هفته بعد زنجان را تصّرف می‌کردیم و به سوی دشت قزوین و سپس تهران سرازیر می‌شدیم؛ امّا وزیران خائن و به نظرم حقوق‌ بگیر انگلیس اطراف اعلیحضرت نیکلا پاولوویچ را گرفتند و ایشان را مجبور کردند به سپاهیان ظفرمندش دستور توقّف بدهد و مارشال پاسکویچ قرارداد ترکمنچای را با عبّاس‌ میرزا، نایب‌السّلطنه امضا کند. آقایان ما آذربایجان را که به کام ما افتاده بود مفت از دست دادیم. مرزهایمان را تا رود ارس عقب کشیدیم و به دریافت بیست کرور تومان خسارت اکتفا کردیم. آقایانی که به ایران رفته‌اند آیا آذربایجان را دیده‌اند؟ آذربایجان ایالتی است در همسایگی قفقاز، آن جا مستعدترین سرزمین کشاورزی است. کوه‌ها پر از معدن آهن و مس و سنگ‌ها به رنگ قرمز است. هر معدنی در آن جا پیدا می‌شود. پنبه‌ی آن جا می‌تواند به اندازه‌ی پنبه‌ی مصر پر محصول باشد. جمعیت کاری و شاداب دارد. آن جا را مفت و مسلّم از دست دادیم.»[1]



[1] - ص 178 - آخرین محبوبه‌ی احمدشاه قاجار - خسرو معتضد 

2 - آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 361

وضع خفَت بار ارتش ایران در زمان مظفرالدین شاه

وضع خفّت‌بار ارتش ایران در زمان مظفرالدین شاه

مظفّرالدّین ‌شاه با آن ویژگی‌های اخلاقی که از وی نقل شده و نشانی از مدیریّت و خصوصیّات پادشاهی در وجودش مشاهده نمی‌گردد دیگر نباید از او انتظاری برای ایجاد نظم و انضباط در امور کشوری داشت و اگر ایران به همین وضع نیز باقی مانده است باید خداوند را شاکر باشیم. برای آن که متوجّه شویم که چگونه این خانه‌ی پوشالی مظفرالدین شاه از پای بست ویران بوده اشاره‌ای به وضع ارتش آن دوره می‌گردد. ارتشی که باید حافظ جان و ناموس ملت و کشور در مقابل بیگانگان باشد. وزیر مختار انگلیس در خاطرات خود می‌نویسد: «یک روز به هنگام بیرون آمدن از درِ بزرگ سفارت انگلیس با منظره‌ای رو به رو شدم که فوق‌العاده اسباب تفریح و خنده‌ام شد؛ زیرا چشمم به یکی از قراولان ایرانی سفارت که روی جاجیم پاره‌ای لم داده بود، افتاد که بر خلاف معمول همیشگی که می‌بایست فوراً از جایش برخیزد و برایم پیش‌فنگ کند ابداً اعتنایی به حضورم نکرد و همان طور سر جایش باقی ماند. من از او باز خواست کردم که چرا از سر جایش بلند نشده و سپس سؤال کردم که اصلاً چه مدّت به حرفه‌ی سربازی اشتغال داشته. طرف که مردی عامی‌ بیچاره‌ای بود با کمال صداقت جواب داد صاحب: اگر حقیقت را بخواهید من اصلاً سرباز نیستم و به همین دلیل از راه و رسم آن هیچ خبر ندارم؛ امّا برادرم که سرباز و قراول این سفارت‌خانه است برای مرخصیّ کوتاهی به دهکده‌ی خانوادگیمان رفته است تا در عروسی یکی از اقواممان شرکت کند و در غیاب خود لباسش را به تنم کرده و تفنگش را به دستم داده! حقیقتاً خیلی معذرت می‌خواهم که نمی‌دانم چگونه باید سلام نظامی‌داد؛ ولی اگر اظهار لطفی فرموده و راه و روش آن را به من یاد بدهید تا موقعی که به جای برادرم در این جا هستم دیگر طوری رفتار نخواهم کرد که اسباب تغیّر و ناراحتی شما شود.

به حقیقت در بسیاری از پادگان‌های ایرانی سربازانی که اسماً مأمور خدمت در آن پادگان بودند هیچ گونه وظایف سربازی انجام نمی‌دادند؛ بلکه از طرف فرماندهان خود به عنوان باغبان کارگر و عمله به مالکان محلّی اجاره داده می‌شدند و مزد آن‌ها را که حاصل زحمتشان بود خود فرماندهان با کمال مسرّت به جیب می‌ریختند. برایم نقل کردند که یک بار سپهسالار کلّ ایران (فرماندهی کلّ قوا) برای سرکشی به هنگی که اسماً ساخلو مشهد بود به این شهر رفت. از آن جا که سربازان این هنگ جملگی در آن تاریخ در املاک و دهکده‌های مجاور به عنوان باغبان، مقنّی، نعل ‌بند، مِهتر یا شاگرد دکّان اجیر شده بودند جمع‌آوری این همه سرباز پراکنده از روستا‌ها و مزارعی که در آن جاها کار می‌کردند لااقل ده روز یا هفته‌ای طول می‌کشید. در حالی که سپهسالار در فردای روز ورودش می‌خواست پادگان مقیم مشهد را بازرسی کند و از سربازانش سان ببیند. والی خراسان که در استفاده از دسترنج این سربازان با فرماندهی هنگ شریک بود فکر بکری به خاطرش رسید. مشهد مقدّس همچنان‌که شایسته‌ی یک مکان متبرّک مذهبی است در این تاریخ پر از درویشان ژنده ‌پوش و گدایان معمّمم بود که مثل مور و ملخ در اطراف ضریح امام‌ رضا می‌لولیدند و معاش خود را از راه گدایی و گرفتن صدقه یا اجرای صیغه‌ی عقدی برای زایرانی که احتیاج به زن‌های موقّتی داشتند تأمین می‌کردند. گرچه این گونه زایران زن‌های مُتعه‌ی خود را معمولاً پس از دو سه هفته که موسم زیارت تمام می‌شد دوباره طلاق می‌دادند. در نتیجه والی خراسان امر کرد این گدایان مفلس و ژنده‌ پوش را به سرعت جمع‌ آوری کنند و لباس خدمت نظامیان را که در سربازخانه باقی مانده بود به تنشان بپوشانند و همه‌یشان را به عنوان سربازانی که در پادگان ایالت کبیر خراسان مشغول انجام وظیفه هستند از جلو سپهسالار بگذرانند. بد‌بختانه سیما و هیأت ظاهری این گدایان و صیغه‌ خوان‌ها موقعی که تغییر لباس دادند و اونیفورم‌های چروک خورده و بید زده‌ی سربازان غایب پادگان را به تن کردند به قدری مضحک و خنده‌دار بود که هنگام رژه‌ رفتن از مقابل سپهسالار نه تنها خود او؛ بلکه تمام نظّار و تماشاگران را به خنده انداختند. افتضاح قضیه طوری بالا آمد که سپهسالار بی‌درنگ دستور داد اعضای این فوج دلقکان را مرخّص کنند و افسری که فرماندهی هنگ کذایی را به عهده داشت (به قراری که شنیدم) ناچار شد مبلغی هنگفت به عنوان حقّ‌السّکوت به سپهسالار بپردازد و از خطر اصلی (یعنی از دست دادن مقام و منصب) که فوق‌العاده از آن می‌ترسید در امان ماند و بازیگرانی که برای ایفای نقش موقّت سربازی اجیر شده بودند دوباره به سر کسب و کار خود که عبارت از شخم‌زنی، دکانداری و گدایی معمّمم بود، برگشتند.»[1]



[1] - صص 40 و41 - خاطرات سر آرتور هاردینگ - ترجمه‌ی دکتر جواد شیخ‌الاسلامی - 1363

2 - آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 359