«هنگامی که علیمرادخان زند پسرش را مأمور حمله به آقامحمّدخان قاجار در مازندران کرد مردان مازندران و استرآباد و حتّی میتوان گفت زنهای آن دو منطقه نیز از آقامحمّدخان به شدّت ناراضی و متنّفر بودند و جهت آن عدم رضایت و نفرت از علتّی سرچشمه میگرفت که امروز در نظر ما کودکانه جلوه میکند و در آن روز بسیار اهمّیّت داشت. علّت مزبور نشان میدهد که حتّی مردی بزرگ و با اراده چون آقامحمّدخان قاجار ممکن است بر اثر عقدهی روحی به اعمالی مبادرت کند که از یک مرد بزرگ پسندیده نیست. آقامحمّدخان قاجار چون خواجه بود ریش نداشت و مردان ایرانی در آن دوره ریش داشتند؛ ولی ملاّحان روسی که در شمال ایران به مناسبت مبادلات بازرگانی زیاد دیده میشدند ریش را میتراشیدند.
ریش بلند نزد مرد ایران نشانهی وقار و حیثیت بود و جوانان آرزو داشتند که دارای ریش بلند بشوند تا این که بتوانند در سلک مردان درآیند. آقامحمّدخان قاجار به مناسبت نداشتن ریش ناراحت بود و چون میدید که ملاّحان روسی ریش نداشتند متوجّه شد که بین روسها داشتن ریش الزامی نیست و مردان روسی (ولی نه همه آنها) با این که ریش نداشتند دارای نقصان نیستند و کسی بر آنها خرده نمیگیرد و آنان را به چشم حقارت نگاه نمیکنند و کار یک مرد ریش تراشیده با کار یک مرد ریش نتراشیده یکی میباشد؛ امّا در ایران ریش مردها به قدری اهمّیّت داشت که اگر مردی ریش خود را میتراشید همه از وی روی بر میگرداندند. رسم ریش بلند در دورهی آخرین پادشاه صفوی در ایران متداوّل شد و در دورهی شاه عبّاس اوّل و جانشین او مردها یا قسمتی از مردان که اهل دیوان بودند ریش را میتراشیدند بدون این که مورد تحقیر قرار بگیرند. چون ریش بلند در مردها نشانهی برجستگی بود زنهای ایرانی هم عادت کرده بودند که شوهران خود را با ریش بلند ببینند و اگر مردی ریش خود را میتراشید حتّی مورد نکوهش و تحقیر زنش هم قرار میگرفت. در یک چنان دوره، آقامحمّدخان قاجار که میدانست، نمیتواند دارای ریش شود. تصمیم گرفت که مردان دیگر را بدون ریش کند و دستور داد که مردان ریش خود را بتراشند. همان کار که پطر کبیر، هشتاد سال قبل از آقامحمّدخان قاجار در روسیه کرد. آقامحمّدخان در حوزهی فرمانروانی خود به موقع اجرا گذاشت. با این تفاوت که فرمان پطرکبیر برای تراشیدن ریش اجباری بود و فرمان آقامحمّدخان قاجار اختیاری، منتها کسانی که مایل بودند ریش بلند خود را حفظ کنند باید مالیات بدهند. بعید نیست که آقامحمّدخان قاجار که برای ریش مالیات وضع کرد پیشبینی کرد که میتواند هر سال از راه آن مالیات درآمدی قابل توجّه داشته باشد؛ زیرا آقامحمّدخان قاجار صرفه جویی را از مادرش به ارث برده بود. بدون این که ممسک باشد، لیکن علّت اصلی وضع مالیات ریش همین بود که خواجهی قاجار چون میدید، نمیتواند خود را مثل دیگران دارای ریش بکند عزم کرد که دیگران را مثل خود بدون ریش کند. آقامحمّدخان قاجار مدّت دو ماه هم به مردان مهلت داد که وضع خود را مشخّص کنند و ریش را بتراشند یا این که مالیات ریش را بپردازند. در هیچ دوره از ادوار تاریخ ایران اتّفاق نیفتاده که یک چنان حکم حیرتآور و میتوان گفت مضحک صادر شود و مردان سخت دچار اشکال شدند. اگر ریش خود را میتراشیدند نزد آشنایان و حتّی همسر خود از اعتبار میافتادند و اگر نمیتراشیدند باید مالیات ریش بدهند و چون بضاعت افراد متساوی نبود برای ریش شش نوع مالیات وضع گردید یعنی شش نرخ برای مالیات ریش تعیین کردند و کمترین مالیاتها، مالیات ریش روستاییان بود. مردان به روحانیون متوسّل شدند و از آنها خواستند که وسیلهی لغو آن مالیات را فراهم کنند. مالیات ریش به قدری زیاد بود که حتّی روستاییان هم که کمتر از همه مالیات میپرداختند از عهدهی پرداخت آن برنمیآمدند. چند تن از روحانیون نامهای به آقامحمّدخان قاجار نوشتند و در آن گفتند که مالیات ریش مجوّز شرعی ندارد. چون خداوند برای اعضای بدن انسان زکات تعیین نکرده و زکات از مال گرفته میشود. نویسندگان نامه در نامهی خود به اشاره فهمانیدند که اگر آقامحمّدخان میخواهد بدان وسیله خزانهی خود را پر کند بهتر است که مالیات ریش را لغوکند و مالیاتی دیگر وضع کند. تازه مأمورین وصول مالیات شروع به دریافت مالیات ریش کرده بودند که شیخ ویسخان پسر علیمرادخان زند حمله کرد وضع دریافت مالیات ریش از این قرار بود که در چند نقطه از شهر از جمله شهر ساری چند تن از مأموران مینشستند و مردان ریشدار را احضار میکردند و به آنها میگفتند که مالیات ریش خود را بپردازند یا این که ریش آنها تراشیده خواهد شد و آنها هم از بیم این که ریششان تراشیده نشود مالیات میپرداختند و اگر نداشتند از دیگران وام میگرفتند و در عوض به آنها مفاصا داده میشد که نشان میداد که مالیات یک ساله ریش را پرداختهاند. تا انسان از روحیهی ملل شرق اطّلاع نداشته باشد؛ نمیتواند بفهمد که صدور آن حکم چه قدر مردم را در مازندران و استرآباد خشمگین کرد و مردی نبود که خواهان نابودی آقامحمّدخان قاجار نباشد. خود خواجه هم متوجّه شد که اشتباه کرده؛ ولی هنگامی به اشتباه خود پی میبرد که حملهی شیخ ویسخان شروع شده بود. وقتی شیخ ویسخان حمله کرد آقامحمّدخان قاجار در ساری از بلاد مازندران به سر میبرد و همین که مردم مازندران فهمیدند که یک دشمن قوی برای آقامحمّدخان پیدا شده و دارای قشون میباشد جان گرفتند و آماده گردیدند حد اعلای کمک را بکنند تا وی بتواند بر آقامحمّدخان قاجار غلبه کند. در هر شهر و هر قصبه یک نفر شاخص شد و جلو افتاد و دیگران را پیرامون خود جمع کرد و به آنها گفت هر نوع سلاح که دارید بردارید. بعضی از مردم تفنگ داشتند. برخی شمشیر و نیزه حتّی تیر و کمان، مازندرانیها هم اسلحه خود را به دست گرفتند و برای شورش قیام کردند. آقامحمّدخان وقتی فهمید که مردم قیام کردهاند اعلام کرد که مالیات ریش لغو میشود و دیگر در هیچ نقطه از کسی مالیات ریش مطالبه نخواهد شد.
این اخطار هنگامی شد که مردم در مازندران شوریده بودند و قشون شیخ ویسخان با سرعت به ساری نزدیک میگردید و در سراسر مازندران مردم به طرف قشون شیخ ویسخان میرفتند تا این که به آن جوان ملحق شوند و بتوانند با آقامحمّدخان قاجار بجنگند. در بعضی نقاط مردم، محصّلین مالیات را به قتل رسانیدند و در نقاط دیگر به طرفداران آقامحمّدخان قاجار حملهور شدند و طوری عرصه بر آقامحمّدخان تنگ شد که با وجود داشتن شجاعت مجبور گردید ساری را تخلیه کند و برود و شیخ ویسخان وارد ساری گردید.»[1]
[1] - صص 482 تا 485 - خواجهی تاجدار - ژان گور - ترجمهی ذبیحالله منصوری
2 - آینه عیبنما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 69
آقامحمّدخان پس از تصرّف کرمان از انجام هیچ جنایتی دریغ نکرد و به قتل عام و کور کردن و هتک نوامیس مردم پرداخت. پس از آن که خانوادهی لطفعلیخان زند را نیز مشمول عنایات خود قرار داد سرداران باوفایش نیز دچار غضب خواجهی قاجار قرار گرفتند و سرنوشتی همانند دیگران یافتند و روایت است که: «...سرداران اسیر لطفعلیخان که تعداد آنها را یکصد تن نوشتهاند در قتلگاه خود در محضر خان قاجار حماسه آفریدند. در این جا نیز روایت گزارشگران گوناگون است. استاد دکتر باستانی پاریزی مینویسد آقامحمّدخان در بالای کوه دختران رفته با دوربین تماشا میکرد. آن جا دستور داد که سرکردگان لطفعلیخان را در همان چارطاقی که بالای کوه ساخته بودند به مجازات رسانیدند. هر یک را در معرض عتاب پادشاهانه در میآوردند و میفرمود تا گوش آنها را بریده و چشم آنها را از حدقه بیرون آورده از اوج کوه حضیض ساهرهی زمین میافکندند و این واقعه در سال 1209 رُخ نمود؛ امّا شرحی که امینهی پاکروان داده است بسیار مؤثّر است: اینان را که در روزگار کوتاهِ پادشاهی لطفعلیخان در کرمان زبدهی نگهبانانش بودند به نزد آقامحمّدخان آوردند. ...ایشان را با تجاهلِ نیشخندآمیز و زیرکانهای به بازپرسی گرفت. آیا لطفعلیخان را دوست داشتید؟ همه یک صدا پاسخ دادند آری! عشق شما به کجا میکشید؟ ما تا پایان مرگ او را دوست داشتیم. آیا همدیگر را دوست دارید؟ آری؛ زیرا ما به سبب همخونی و برابری جنگی و وفاداری با هم برادریم. آقامحمّدخان که هیچ گاه لذّت عفو را درک نکرده بود ...فرمان داد که اسلحهی افسران را به ایشان باز پس دهند تا با هم بجنگند و یک دیگر را بکشند؛ امّا گفته میشود که هر یک از ایشان سلاح را به روی خویش برگرداند.»[1]
[1] - ص 172 - آغامحمّدخان قاجار - چهرهی حیلهگر تاریخ - محمّداحمد پناهی
2 - آینه عیبنما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 68
«آقامحمّدخان پس از تصرّف کرمان همان گونه که به سربازانش وعده داده بود من شهر را به شما وامیگذارم این کار را انجام داد و آنان نیز آن چنانکه نباید؛ کردند و به دستور آقامحمّدخان ...همهی افراد خانواده لطفعلیخان را به بی سیرتی کشانیدند حتّی شاهزاده خانم، مریم به سرنوشت بدبختترین زنان گرفتار شد. نخست بازیچهی دست سربازان افسار گسیختهاش ساختند و سپس جلوی شوهری پَست افکندند. شاهزاده خانمهای خرد سال و تازه بالغ شیرازی نیز قربانی همسران بی آبرویی شدند تا هیچ یک از فرزندانشان نتوانند دعوی شاهزادگی کنند.»[1] در مورد سرنوشت غمانگیز فرزندان ذکور لطفعلیخان نیز روایت شده است وقتی آقامحمّدخان چشمش به سکّهی طلایی افتاد که لطفعلیخان در کرمان ضرب کرده بود و نام وی بر آن نقش بود از فرط خشم فرزند خرد سال لطفعلیخان، فتحاللهخان را مقطوعالنسل کرد. فرزند دیگر او خسرو میرزا هم سرنوشت دردناکی داشت. سر هارفورد جونز داستان غمانگیزی از دو دورهی مختلف زندگی این پسر تقل میکند. هنگامی که جونز برای خرید جواهرات در دربار لطفعلیخان رفته بود و میگوید:«...در باغ کلاه فرنگی شیراز با پسر لطفعلیخان که پسری هفت ساله بود روبرو شدم که همراه لَلهاش ایستاده بود... او یکی از پیشخدمتها را به سراغم فرستاد. وقتی نزدیکش شدم و سلام گفتم رو به من کرد و گفت: شما همان فرنگی هستید که پدرم بارها حرفتان را زده است؟ شما برای او یک ساعت موسیقیدار هدیه آورده بودید. برای من هیچ چیز نیآوردهاید؟ من فردا در غیاب پدرم پادشاه خواهم شد و شما باید به دیدن من بیایید. همان طور که به دیدن پدرم میآمدید. من از این کودک خیلی خوشم آمد. پرسیدم: میل حضرت والا چه چیزی است؟ جواب داد میرزا حسن به من میگوید بهترین چاقوهای جیبی را در کشور شما میسازند. حاضرید یک چاقو به من بدهید؟ دَدَهام میگوید: بهترین قیچیها را هم در مملکت شما درست میکنند شما را به خدا یک جفت قیچی هم به دَدَهام بدهید. از روی اتّفاق یک چاقوی جیبی بسیار نفیس با خود داشتم فوراً به او تعارف کردم و گفتم وقتی به کشورم باز گردم دو سه چاقو برای خودش و دو سه قیچی هم برای دَدَهاش خواهم فرستاد. کودک در اوج شادی فریاد زد وای چقدر شما آدم خوبی هستید! سپس یک ساعت در کنار من ور رفت و حرف زد و من هرگز کودکی مؤدّبتر و زیباتر و باهوشتر از او ندیدم. دورهی دوم ایّامی بود که سر هار فورد جونز به عنوان سفیر پادشاه انگستان به ایران آمده بود و در آذربایجان به حضور فتحعلیشاه رسیده بود. در این جا هم او خسرو میرزا را ملاقات کرد؛ امّا این بار به قول هارفورد جونز او بردهای چروکیده و اخته بود.... در اوجان به حکم تصادف فتحعلیشاه که از دوستی و سوابق الفت میان هارفورد جونز آگاه بود پیشنهاد کرد که شاید جونز بی میل به دیدن خسرو میرزا فرزند لطفعلیخان نباشد. خود هارفورد جونز با احساس تمام جریان آن دیدار را در کتابش وصف کرده است وی مینویسد:
«...آن جوان رشید و زیبا روی که به دست آقامحمّدخان بیرحم کور شده بود در ساعت مقرّر به چادر جونز آمد و همین که سفیر انگلیس او را در آغوش گرفت گریه سر داد و در حالی که بغض گلویش را میفشرد گفت: دو خواهش از خدا داشتم که هر دو را اجابت کرد. اکنون او را سپاس میگزارم که زنده ماندم تا اوّلاً آن مرد بی غیرت حاجی ابراهیم را کور کردند و ثانیاً به ملاقات شما نائل آمدم. روز بعد که فتحعلیشاه را دیدم. از وی پرسید: راستی تو چه بلایی بر سر آن بیچاره آوردی که چون از ملاقات تو باز گشت. همهی شب، اشک میریخت؟ ...»[2]
بعد از پیروزی آقامحمّدخان در کرمان لطفعلیخان زند توانست با عدّهی معدودی از یاران و بعد به حالت انفرادی وارد شهر بم شود و به خانهی محمّدعلیخان حاکم برود. او نیز به خان زند گفت: به خاطر تعقیب خان قاجار باید از این جا برود؛ ولی سرانجام بدین نتیجه رسید که از ترس حملهی آقامحمّدخان به شهر لطفعلیخان را اسیر و نزد خان قاجار ببرد. سرانجام با درگیری زیاد او را به زنجیر بستند و در ازاء سی هزار تومان او را به فرستادهی خواجهی قاجار، محمّد ولیخان تسلیم کردند. موقعی که به ماهان کرمان رسیدند بر اثر ضعفی که به خان زند وارد شده بود او را با تخت روان به کرمان بردند. قبل از آن که او را نزد خان قاجار ببرند. پالهنگ برگردنش بسته و یک زنجیر به وزن 15 کیلو دارای دو قفل که یکی به دستها و دیگری به پاها قفل میشد. به دستها و پاهایش بستند و در حالی که بازویش را گرفته بودند او را نزد آقامحمّدخان قاجار بردند. با ضرباتی که محمّدولی خان به سرش کوبید او را بر زمین انداخت و سرش را به خاک مالید و چون در مقابل خان قاجار حاضر به تعظیم خاص نشد خان قاجار گفت: لطفعلی میبینم که هنوز نخوت داری و غرور تو از بین نرفته؟ ولی من هم اکنون کاری میکنم که دیگر نتوانی سر بلند کنی و دستور حرکتی بسیار توهینآمیز نسبت به لطفعلیخان را داد که میتواند تنها ناشی از رذالت نفس و خواجهگی وی باشد.
در این حالت لطفعلیخان علاوه بر ناراحتی و خستگی راه و زنجیر از دو شانه نیز زخم داشت وی را با همان وضع در اصطبل جا دادند و روز بعد آقامحمّدخان دستور داد او را به حضورش ببرند. خواجهی قاجار گفت: لطفعلی بگو بدانم آیا هنوز هم غرور داری یا نه؟ لطفعلی با توجّه به ضعف فراوان آب دهان به صورتش انداخت و گفت: ای اختهی فرومایه! من از تو نمیترسم. اخته خان با ناراحتی بسیار از این ناسزا دستور داد جلاّد حاضر شود و دستور داد تخم چشمهای او را بیرون آورد و خود وی نظارهگر این عمل ننگین بود. هنگامی که کار جلاّد تمام شد خواجهی قاجار گفت: حالا نوبت من است که آب دهان به صورتت بیندازم، ولی لطفعلی متوجّه نشد چون از هوش رفته بود. بعد خواجه خان دستور داد که من نمیخواهم این مرد بمیرد، میخواهم او به دنبال اسب کشیده شود و خوارش کند و چون مداوایش به درازا کشید خود کرمان را به سوی شیراز ترک کرد و لطفعلیخان برای این که آتش درون را تخفیف بدهد اشعار شیخ محمود شبستری را با آهنگی سوزناک میخواند.[1] آقامحمّدخان که از کور بودن او نیز میترسید دستور داد که او را به تهران منتقل کنند و هنگامی که او را کَت بسته با محافظین بسیار به تهران آوردند مردم به وی احساس ترحّم و کنجکاوی نسبت به خان زند کردند و آقامحمّدخان دستور داد او را از بین ببرند. در نتیجه او را خفه کردند و وقتی جسد او را برای شستن به غسّالخانه واقع در نزدیک (چهل تن) در تهران بردند به اسکلتی شباهت داشت که پوستی روی آن کشیده باشند و کسی که آن جسد را میدید فکر نمیکرد کالبد بزرگترین شمشیر زن شرق است و دیگر روزگار شمشیر زنی چون او تربیت نخواهد کرد. سال درگذشت وی 1209 ه.ق بود. تقریباً از قتل آن جوان دو قرن میگذرد و هنوز مردم ایران از فجایعی که برآن جوان روا داشتند متأسّف هستند و در جنوب ایران مردم هنوز مرثیههایی مربوط به خان زند را میخوانند.[2]
[1] - اشعار دیگری نیز به او نسبت دادهاند. ص 169 چهرهی حیلهگر تاریخ احمد پناهی:
یا رب ستدی مملکت از هم چو منی دادی به مخنّثـی، نـه مردی نــه زنی
از گـــردش روزگــار معلومـم شـد پیش تو، چه دف زنی چه شمشیر زنی
[2] - خلاصهی صص 265 تا 270 جلد دوم خواجهی قاجار
3 - آینه عیبنما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 65
هنگامی که نام سلسلهی زندیه برده میشود ناخودآگاه نام لطفعلیخان مترادف با نام وکیلالرّعایا که همان کریمخان زند باشد در اذهان تداعی میگردد. از آن جا که پایداری و بقای خاطرهی اشخاص بستگی به شدّت عمل خیر و شرّ آنها دارد افراد خاندان زند نیز از این قاعده مستثنی نبودهاند. بعد از مرگ کریمخان چنان جنایت و برادرکشی خانوادگی در بین آنها به راه افتاد که در اثر آن جسد کریمخان به مدّت سه روز بر زمین ماند و دوباره همان تکرار جنگ و خونریزی و دور بستهی تاریخ ایران در وجود آنها نیز مشاهده گردید. مسبّبان این گونه عوامل آن قدر سختی و مشقّت بر ما تحمیل کردهاند که اگر فردی در گذر زمان پیدا شود و لُطفی ناچیز به مردم داشته باشد ما او را چون گلی در مرداب تمجید و توصیف میکنیم. بر همین اساس لطفعلیخان زند نیز یکی از همین عوامل میباشد. گذشته از فرهنگ ما ایرانیان که به زودی اعمال ناهنجار افراد فوت شده را به فراموشی میسپاریم ایشان نیز شامل این تفکر گردیده است و باید گفت که چون خان زند در مقابل دشمن خارج از خانواده و خونخواری همانند آقامحمّدخان قرار گرفته بود در اکثر روایات بیشتر به جبّاری آقامحمّدخان پرداخته و از آن طرف مظلومیّت لطفعلیخان را برجسته ساختهاند. بدون شک در وجود لطفعلیخان صفات ویژه و خاصّی نسبت به دیگران بوده است و از خصوصیات مهم وی به هنر نظامیش میتوان اشاره کرد که حتّی دشمن او نیز بدان اقرار دارد. آقامحمد خان در مقابل مقاومتهای خان زند به حالت رعشه و تشنّج درآمده و به شکرانهی پیروزی بر نواده زند گنبد کربلا را زر میگیرد و دیگر جاهای مقدّس را آذین میبندد. در جواب خبری که به آقامحمدخان میدهند که چند فرزند ذکور از بابا خان به دنیا آمدهاند، میگوید ایکاش یکی از آنان چون لطفعلیخان زند میبود! با تمام این اوصاف باید گفت که اگر لطفعلیخان نیز به حکومت میرسید طبق روال تاریخ ایران کار خارقالعادهای انجام نمیداد و مسیر دیگران را میپیمود. به عنوان مثال میتوان گفت مردم کرمان که جان و مال و همه چیز خود را در اختیار او قرار داده و به حمایت از او برخاسته بودند به هنگام محاصرهی شهر و زمانی که وی در تنگنای شدید قرار گرفت دست به اقدامی عجیب زد و بقای خاندانش را مهمتر از جان مظلومان و ستمدیدگان دانست. در این باره مینویسند: «چون فشار و قحطی شدّت گرفت. لطفعلیخان بر آن شد که به کار وحشتناک اخراج افراد بیفایده از شهر دست بزند.گویند 9 هزار نفر بدبخت را از حصار شهر بیرون راندند و آنان را بر سرِ دو راهی رحم و شفقت سربازان آقامحمّدخان با بیابانی که زمستان سخت آسیای مرکزی در آن بیداد میکند رها کردند؛ ولی چیزی از قحطی نکاست.»[1] جوان زند با این عمل نشان داد که ارزش مردم برای او نیز همانند دیگران در حدّ یک ابزار و وسیله است و پس از استفاده از آنها باید کنار گذاشته شوند و حتیّ باید از بین بروند.
همچنین در جریان شورشها و مبارزات وی با آقامحمّدخان، میرزا حسین وفا که یکی از دوستان صمیمی خان زند میباشد به وی گفته بود که حاجی ابراهیم کلانتر در اجرای چه نقشههایی بر علیه او میباشد،اما لطفعلیخان اعتنایی نمیکند و در نهایت منجر به دوران آوارگی او و نابودی خاندانش میگردد. زمانی که او توانست با حمایتهای حاکم طبس، کرمان را تصرّف کند و سکّه به نام خود زند؛ آقامحمّدخان نیز چون دشمن خود را قدرتمند یافت به شدّت دچار ناراحتی شد که در اثر شدت خشم فرزند خرد سال لطفعلی خان را مقطوعالنّسل کرد و گروهی از اسرای زندیه را به قتل رسانید و تصمیم قاطع در جهت نابودی او گرفت و مقاومتهایی که علیه او میشد هرچه بیشتر بر کینهاش افزوده میگردید. به همین دلیل پس از دستگیری لطفعلیخان و برای یاد بود این خاطره از سوی خان قاجار مینویسند: «برای آن که آقامحمّدخان سقوط نهایی خاندان زند را جشن گرفته باشد فرمان داد مناری از کلّهی انسان در نقطهای که لطفعلیخان دستگیر شده
[1] - ص 199 - چهرهی حیلهگر تاریخ - امینهی پاکروان - ترجمهی جهانگیر افکاری
2 - آینه عیبنما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 63