در سبک و سیستم حکومت خوارزمشاهیان تفاوت قابل ملاحظهای نسبت به دیگر فرمانروایان ترک نژاد دیده نمیشود. اغلب ازدواجهای درباری این ایّام جنبه سیاسی داشته و موجبات نزدیکی حکام و سلاطین و گاه زمینه را برای رفع حوادث ناگوار فراهم میکرده است. البته لازم به ذکر میباشد که در برخی موارد نیز با حضور افراطی زنان در عرصهی دربار آسیبهای جبران ناپذیر به جامعه وارد ساخته است که برای نمونه به حضور ترکان خاتون در سقوط خوارزمشاهیان میتوان اشاره کرد. در مورد نقش زنان و ازدواجهای سلاطین خوارزمشاهی اطلاعات اندک وجود دارد و زهره معماریانی در مقالهای مینویسد: «افراد خاندان خوارزمشاهی نیز از حربهی ازدواجهای سیاسی برای دست یافتن به موقعیتهای سیاسی، مالی و اجتماعی استفاده میکردند. خوارزمشاهیان به سبب آن که از حمایت ایرانیان و روحانیان اهل سنت بهره چندانی نداشتند با خاندانهای گوناگون ارتباطهای سیاسی و خانوادگی برقرار میکردند. ازدواج تکش با ترکان خاتون دختر جنکشی از خانهای قدرتمند قبچاق از مهمترین این ازدواجها بود. تکش از این وصلت به منظور تسلط بر قلمرو شمالی امپراتوری خود و ایجاد رابطه با ترکمانان مستقر در سیحون علیا و جند سود جست. نفوذ روز افزون این زن منجر به غلبه افراد خاندان وی بر تمام ولایات و پستهای حساس کشوری و لشکری در زمان تکش و پسرش سلطان محمد شد.
سلطان محمد خوارزمشاه برای حفظ اتحادش با عثمان خان حاکم سمرقند، پس از پیروزی بر وی دختر خود را به ازدواج وی درآورد. عثمان خان پس از مدتی از اتحاد با خوارزمشاهیان پشیمان شد و به قراختائیان گرایید. وی از خوارزمیان ساکن در سمرقند عدهی زیادی را کشت و حتی سعی کرد دختر سلطان محمد را نیز به قتل برساند. سلطن محمد به شهر حمله کرد و با کشتار بی امان مردم شهر آن را دوباره تصرف کرد و دخترش را نجات داد. تصمیم درباره سرنوشت داماد متمرد به خان سلطان دختر سلطان محمد داده شد و او نیز به زنده ماندن شوهر رضایت نداد.
ازدواجهای متعدد سلطان جلالالدین در هنگام عقب نشینی از مقابل افواج مغول را به سختی میتوان فقط برای مصالح سیاسی دانست. در برخی از این ازدواجها پس از رسیدن وی به نواحی گوناگون، حکام محلی برای اظهار اطاعت از جلالالدین و ابقا در مناطق تحت حکومتشان دختران خود را به نکاح وی در میآوردند. برای مثال در کرمان براق حاجب دختر خود را به عقد او درآورد و در شیراز اتابک سعد زنگی در استقبال از وی هدایا و پیشکشهای زیادی فرستاد و به وصلت او با دخترش ملکه خاتون اظهار تمایل کرد.
در این دوره زنانی که صاحب قلعهها یا حاکم سرزمینهایی بودند از ازدواج با سلاطین و امرا حتی امرای مغول برای استمرار امتیازات و حاکمیتشان بهره میگرفتند. هنگام فتح آذربایجان توسط جلالالدین ماجرایی بین وی و ملکه خاتون دختر طغرل سوم سلجوقی که همسر اتابک اربک آخرین اتابک آذربایجان بود، پیش آمد. این زن رسماً در سراسر شهرهای آذربایجان حکومت میکرد و شوهرش در اداره امور نقش چندانی نداشت. اتابک در جریان حمله جلالالدین به گنجه فرار کرد و ملکه که از شوهرش رضایت چندانی نداشت و تاب مقاومت در برابر سلطان را نیز در خود نمیدید پس از از تسلیم تبریز به سلطان اظهار داشت که حاضر به ازدواج با سلطان است و مدعی شد که اتابک قبلاً او را طلاق داده است. قاضی قزوینی به شرط این که منصب قضا را به او واگذارد حاضر شد خطبه این عقد را بخواند. اتابک ازبک با شنیدن خبر این ازدواج از غصه جان سپرد.
اتابک در هنگام حمله سلطان غیاثالدین برادر جلالالدین به آذزبایجان برای مصون ماندن از خشم وی با او از در آشتی درآمده بود و به خواهرش ملکه جلالیه که صاحب نخجوان بود به همسری وی درآورده و از این طریق از جنگ جلوگیری کرده بود. وصلت براق حاجب با مادر غیاثالدین هم از ازدواجهایی است که کاملاً بر پایه اهداف سیاسی و با اکراه کامل عروس صورت گرفت. مادر غیاثالدین در قلمرو حکومت پسرش قدرت بسیار داشت و با لقب خداوند جهان بر امور حکومت نظارت داشت.
پس از آن که غیاثالدین به کرمان نزد نایب پیشینش براق رفت، براق پا را از حد خود فراتر گذاشت و خواستار ازدواج با مادر غیاثالدین شد. غیاثالدین که توان مقابله با وی را نداشت تصمصم گیری در این باره را به مادرش واگذاشت. مادر نیز ار روی ناچاری و در نهایت نارضایتی به این وصلت تن داد. این همان ازدواجی بود که داماد با پوشیدن زره در زیر قبا به دیار عروس رفت. براق پس از مدتی به بهانه شرکت غیاثالدین در توطئهای ابتدا وی و سپس مادرش را به قتل رساند.»[1]
[1] - با استفاده از مقاله زهره معماریانی، زمستان 1392
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 218
پس از ضعف سلجوقیان سومین سلسلهی ترکنژاد به نام خوارزمشاهیان به حکومت رسیدند. در چگونگی قدرتیابی آنها چندان تفاوتی بین غزنویان و سلجوقیان وجود ندارد و از نواحی شرق ایران سرزمینهای متصرفی خود را گسترش دادند. نام سلسلهی آنها از واژه جغرافیایی خوارزم گرفته شده است و اصولاً هر فردی که در این منطقه به فرمانروایی میرسید لقب شاه را به نام او اضافه میکردند. دستاورد و ویژگی خاصی که برای تودههای مردم انجام داده باشند نسبت به دیگران نمیتوان قائل شد. در اواخر این سلسله با قدرت یابی ترکان خاتون همسر تکش مواجه میباشیم که در اثر رفتار افراطی در سیاست و عیاشی که با ضعف حکمرانی فرزندش توأم شده بود زمینه را برای هجوم ویرانگر مغولان فراهم ساخت. البته در انجام این واقعهی خانمانسوز عوامل دیگری نیز چون اختلافات داخلی، ناچیز شمردن مغولان، نابودی حکومت قراختائیان و چگونگی آرایش دفاعی خوارزمشاهیان نقش داشتهاند، ولی هیچ کدام به نفوذ و دخالتهای ترکان خاتون نمیرسد. میرحسن ولوی در کتاب خود حکومت خوارزمشاهیان را به طور مفصل تحلیل و ارزیابی میکنند که به اختصار چنین است: «فرمانروایی خوارزمشاهیان از سال 490 تا 628 هجری قمری برابر با 1096 تا 1231 میلادی بود. قلمرو حکومت آنان در آسیای صغیر و شرق ایران بزرگ با مرکزیت گرگانج و سمرقند گسترده بوده است. حاکمان سلسلهی خوارزمشاهیان عبارتند از قطبالدین محمد، علاءالدین ابوالمظفر اتسز، ایل ارسلان، علاءالدین تکش، سلطان محمد خوارزمشاه، سلطان جلالالدین خوارزمشاه (منکبرنی). درباره نیا و جد خوارزمشاهیان که بانی نفوذ در دربار سلجوقیان است و مقدمات رشد و نمو آنان فراهم میسازد به انوشتکین غرجه باید اشاره داشت. انوشتکین غرجه غلامی ترک بود که از غرچستان که ناحیهای در شمال زابلستان و غور و مشرق هرات بود و امروزه در خاک افغانستان قرار دارد، خریداری شده بود. وی در اثر خدماتی که به شاهان سلجوقی کرد به مقام طشت داری (خدمات مربوط به استحمام) سلطان سلجوقی رسید و در نتیجه با اهل حرم و درباریان و شخص ملکشاه رابطه نزدیکی داشت. اوشتکین پس از چندی از سوی ملکشاه به شحنگی خوارزم منصوب و سپس این مقام در خاندان وی موروثی شد. در سال 490 هجری بعد از درگذشت انوشتکین به دستور سلطان سنجر پسر بزرگش قطبالدین محمد جانشین پدر شد و حکومت خوارزم را با عنوان خوارزمشاه به دست گرفت. البته لفظ شاه به منزلهی پادشاهی نیست و در آن زمان هر کس که حاکم خوارزم بود او را خوارزمشاه میگفتند. قطبالدین محمد هرگز از دایره قدرت سلجوقین خارج نشد و همواره خود را مطیع سلجوقیان میشمرد. بعد از فوت قطبالدین محمد در سال 523 هجری فرزندش علاءالدین اتسز جانشین وی شد و پس از چندی که احساس قدرت کرد در مقابل سلطان سنجر علم استقلال برافراشت و سلطان سنجر سه بار در سالهای 533 و 536 و 542 هجری به خوارزم لشکر کشید و بعد از پیروزی بر قطبالدین محمد وی را بعد از پوزش و عذرخواهی بر حکومت خوارزم باقی گذاشت. اتسز در ظاهر وفاداری و فرمانبرداری خود را به سلطان سنجر اعلام میکرد و در باطن برای استقلال حکومتش در خوارزم میکوشید. وی اگرچه چند بار متحمل شکست از سنجر شد، اما هدف خود را همچنان دنبال میکرد و میان دو قدرت همسایه یعنی سلجوقیان و قراختائیان راه خود را هموار میکرد. اتسز از یک سو ترکان قراختایی را در حمله به خراسان تحریک میکرد و از سوی دیگر در صدد توطئهای بود تا با کمک فدائیان اسماعیلی سلطان سنجر را از میان بردارد. کوششهای اتسز کارساز نبود و سلطان سنجر همچنان سلطهاش را بر خراسان حفظ کرد. در جنگی که میان ترکان غز و سلطان سنجر در گرفت، سلطان سنجر اسیر ترکان شد و ارکان دولت سنجر از اتسز کمک طلبیدند، اتسز حرکت کرد اما عملاً کاری برای سنجر انجام نداد و این ماجرا در کل به نفع اتسز تمام شد. با درگذشت اتسز میان دو پسر او سلیمان و ایل ارسلان کشمکش به وجود آمد، اما سرانجام ایل ارسلان که پسر ارشد بود به جای پدر نشست و بی درنگ نامهای به سلطان سنجر نوشت و اظهار اطاعت و فرمانبرداری نمود و سنجر نیز جایگاه او را به رسمیت شناخت. پس از چندی سلطان سنجر درگذشت و ایل ارسلان فرصت را مغتنم شمرد و سلطنت خود را از سلجوقیان مستقل کرد. پس از ایل ارسلان، شاه محمود خوارزمشاه و سپس علاءالدین تکش به حکومت رسیدند. پس از تکش پسرش قطبالدین محمد در بیستم شوال سال 596 هجری با لقب علاءالدین بر تخت سلطنت خوارزمشاهی نشست. در زمان وی مادر سلطان محمد به نام ترکان خاتون در امور کشوری دخالت داشت و با دسیسه درباریان زمینه را برای آشفتگی فراهم ساخت. از سوی دیگر خلیفه عباسی نیز که از سلطان محمد دلخوشی نداشت در صدد ضعیف کردن جایگاه وی برآمده و بارها قراختائیان و غوریان را بر ضدش تحریک میکرد. با فروپاشی حکومت غوریان و قراختائیان ایران با قلمرو مغولان هم مرز شد و این شاید بزرگترین مشکل بعدی شد که گریبان خوارزمشاهیان را گرفت و راه را برای هجوم مغولان فراهم ساخت. در تاریخ 612 هجری اتفاق دیگری در قلمرو آنان رخ داد، هنگامی که سلطان محمد خوارزمشاه به سوی طوایف قبچاق در حرکت بود با دستهای از مغولان به سرکردگی جوجی پسر چنگیزخان مواجه شد. جوجی به خوارزمشاه پیغام داد که در تعقیب یاغیان است و قصد جنگ با او را ندارد، اما خوارزمشاه که به قدرت خود مغرور بود پیغام داد که همه کفار برای او حکم واحد دارند و به آنها حملهور شد. جوجی که خیال رویارویی نداشت شبانه از معرکه گریخت و این اولین برخورد مغولان و خوارزمشاهیان بود. پس از این حادثه سلطان محمد گروهی را برای اطلاعات بیشتر نزد چنگیز فرستاد. چنگیز فرستادگان خوارزمشاه را گرامی داشت و گفت همان طور که من فرمانروای بزرگ شرق هستم سلطان محمد نیز فرمانروای غرب باشد. چنگیز برای مناسبات بازرگانی گروهی را به سرپرستی محمد یلواج (ایلچی) به دربار خوارزمشاه اعزام کرد و در پیامی او را مانند یکی از فرزندان خود خواند. خوارزمشاه فرستادگان چنگیز را پذیرفت و اگرچه از این که چنگیز او را فرزند خود خطاب کرده بود، برآشفت. با درایت محمد یلواج کارها سامان یافت و سلطان هدایای خان مغول را پذیرفت و مقرر شد تا میان طرفین رفت و آمدهای تجاری آغاز شود. طبق پیمان بسته شده در سال 615 هجری تعداد 450 بازرگان با 500 بار شتر که حامل اجناس گوناگون تجاری بودند از سوی مغولان وارد محدوده حکومت خوارزمشاهیان در بالارودان شدند تا مبادلهی بازرگانی صورت پذیرد. آنها در نخستین گام وارد شهر اُترار در کنار رود سیحون شدند. حاکم شهر شخصی بود به نام اینالجق معروف به غایرخان که از خویشان ترکان خاتون به شمار میرفت. غایرخان به اموال و داراییهای بازرگانان مغول طمع ورزید و به سلطان محمد گزارش داد که آنها مشتی جاسوس هستند. گفته میشود مجوز دستگیری آنها از سوی خوارزمشاه صادر شد و غایرخان بی درنگ همه بازرگانان را به جز یک تن که ساربان گروه بود به قتل آورد و اموالشان را مصادره کرد. چون چنگیزخان از ماجرا آگاهی یافت با صبوری ویژهای که داشت سه نفر سفیر نزد سلطان محمد اعزام کرد و از او خواست تا غایرخان را تحویلش بدهد، اما سلطان محمد خشمگین شد و دستور داد تا فرستادهی ویژه چنگیز کشته شود و ریش دو تن دیگر را تراشیده رها کنند تا خبر این واقعه را به چنگیز برسانند. این واقعه و اتفاقات دیگر و از جمله تحریک خلیفه عباسی که در صدد براندازی خوارزمشاهیان بود باعث شد تا در بهار سال 616 هجری سپاهیان مغول به فرماندهی چنگیزخان از دره سفلای سیحون و پایین دریاچه آرال به سرزمینهای خوارزمشاهی هجوم آورند. آنها مانند طوفانی هولناک در رجب سال 616 هجری خود را به حصار شهر اترار رساندند و سپس به سایر سرزمینهای خوارزمشاهی یورش آورده و همه را با خاک یکسان کردند. شهرهای ایران از شرق تا غرب یکی پس از دیگری ویران و به آتش کشیده شدند. سلطان محمد که پیش از این توان و خشونت مغولان را درک کرده بود به جای تجهیز سپاه و مقابله با قوای مهاجم گریختن را از مقابل دشمن پیشه ساخت و نگران و ترسان به سوی غرب عزیمت کرد. محمد خوارزمشاه از یک سو توان مقابله در برابر مغولان را در خود نمیدید و از سوی دیگر پافشاری فرزندش جلالالدین مبنی بر پایداری فرماندهی به او را نیز نتوانست بپذیرد. تنها کاری که کرد حرکت سریع از شرق به غرب بود که نامی جز گریز نداشت.
با درگذشت سلطان محمد خوارزمشاه در جزیره آبسکون پسر او به نام جلالالدین خوارزمشاه که در سال 596 هجری از مادری هندی به نام آی چیچاک به دنیا آمده بود جانشین خوارزمشاه شد. جلالالدین بی درنگ راه خیوه پایتخت خوارزم را در پیش گرفت تا مبارزه علیه مغولان را در دستور کار قرار دهد، اما برادرانش علیه او توطئه کردند تا او را از میان بردارند. این نقشه با زیرکی یکی از امیران وفادار به نام اینانج خان خنثی و جلالالدین از مهلکه جان سالم به در برد. جلالالدین تلاش کرد تا با جمع آوری سپاه در برابر یورش چنگیزیان که کمتر از 150 هزار تن نبودند ایستادگی کند. سپاه مغول از شهرهای خوارزم و سپس خراسان قتل و غارت را آغاز کرده بودند. جلالالدین خوارزمشاه در زد و خوردهایی توانست پیشقراولان سپاهیان مغول را شکست دهد و از این رو آوازهاش در ایران و حتی در میان مغولان پیچید. پیروزیهای پی در پی او در برابر مغولان باعث شد تا عدهای از سپاهیانش بر سر تصاحب غنائم اختلاف کنند و این امر باعث شد تا عدهای از او جدا شوند و این وضعیت او را در شرایط سخت قرار داد. چنگیزخان تصمیم گرفت تا شخصاً با جلالالدین روبرو شود، پس در کناره رود سند دو سپاه به نبرد پرداختند. جلالالدین که توان مقابله نداشت به سوی رودخانه سند عقب نشست. نقل شده است که خانواده جلالالدین به اصرار از او خواستند که همگی آنها را در آب غرق کند تا به دست سپاه مغول و دشمن اسیر نشوند. پس سلطان رضایت داد که چنین کنند. بعد از این حادثه وی با یاران اندکش عازم هندوستان شد تا تجدید قوا کرده و سپاهی فراهم و آماده کند. در مدتی که جلالالدین از ایران دور بود برادر او به نام غیاثالدین از فرصت استفاده کرده و به جای وی در خراسان بر تخت نشست و دستگاه خود را به راه انداخت و این در حالی بود که مغولان همچنان در کار ویرانی و کشتار بودند.
سلطان جلالالدین تا سال 628 هجری که پایان عمرش بود بارها در مقابل هجوم سپاهیان مغول ایستادگی کرد و به نبرد پرداخت، اما هرگز مورد حمایت خلیفه عباسی، سلطان سلجوقی روم و یا ایوبیان شام قرار نگرفت. وی که در برخی اوقات از روی درماندگی به خوشگذرانی و شراب خواری پناه میبرد عاقبت نتوانست از فروپاشی و قتل و غارت ایران به دست مغولان جلوگیری کند. پس از سلطان جلالالدین دولتهای سلجوقی روم و ایوبیان شام نیز نتوانستند در برابر مغولان اتحاد خود را حفظ کنند و طولی نکشید که آنها نیز به دست مغولان سرکوب و فرو ریختند و از پس آن خلافت عباسی نیز به کلی متلاشی شد. سلطان جلالالدین از یک طرف در مقابل هجوم و ایلغار مغولان ایستاد و مقاومت کرد و از سویی با چندین جبهه دیگری که گشوده بود درگیر شد، یعنی او در آنِ واحد با دستگاه خلافت عباسی، امیران گرجستان، ملوک شام و فرمانروایان اسماعیلی درافتاده بود و این از توان وی که همواره در جنگ و گریز به سر میبرد، خارج بود. شرایط دشوار برای تأمین مخارج و مایحتاج سپاهیانش بعضاً او را وادار به قتل و غارت و چپاول میکرد که خود عملاً بیدادی بود هم وزن چپاول مغولان. در پایان کار سلطان جلالالدین خوارزمشاه مطالب و سخنان مختلفی نوشتهاند از جمله آن که وی که از دست مغولان در حال گریز بود و دیگر نیرو و قوایی برایش نمانده بود با سرداران معدودی که در کنار او باقی مانده بودند به شرابخواری و عشرت میپرداخت و سرانجام وی در شوال 628 هجری به دست جمعی از کردان میافارقین دستگیر و پس از چندی به دست همانها کشته شد. برخی نیز برآنند که جلالالدین خوارزمشاه پس از آن که لباس و ظاهرش را مبدل کرد به جرگه صوفیان درآمد و به پنبه دوزی پرداخت تا سرانجام در نزدیکی بغداد درگذشت یا به قتل رسید. با کشته شدن وی سلسلهی خوارزمشاهیان فرپاشید و از صحنه تاریخ ایران حذف شد.»[1]
[1] - تاریخ مستند ایران از اسلام تا یورش مغولان، میر حسن ولوی، نشر ماهریس، 1398، برگزیدهای از صفحات 517 تا 550
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 217
نام یکی از زنانی که چندین بار در ایام پادشاهی ترکان بر ایران شاهد تکرار آن هستیم واژه ترکان خاتون میباشد. لذا برای آن که ابهام و آشفتگی در برداشتها صورت نگیرد نام آنها با همسرانشان ذکر شده است. پوران فرخزاد در شرحی دیگر از ترکان خاتونها مینویسد: «ترکان خاتون که افتخار همسری سلطان سنجر، سلطان بزرگ سلجوقی را داشت از درخشانترین چهرههای تاریخی ایران است. او که دختر ارسلان خان افراسیابی بود در زمان خود از سوی تاریخ نگاران عنوان ملکهی روی زمین را گرفت. چرا که به زیور کمال و جمال یک جامعه آراسته بود و در دل شوی خود جایی عظیم داشت تا بدان جا که هنگام افول قدرت سلطان سنجر به زمانی که زن و شوهر در ششم جمادیالاول سال 548 در حمله غزان در نزدیکی مرو به اسارت دشمن درآمدند. پادشاه از وحشت این که مبادا زوجهی دلبندش در دست غزها اسیر بماند با آن که بارها وسیله فرارش مهیا شد تن به فرار نداد و سه سال و نیم را در بدترین اوضاع گذرانید تا سرانجام شاهد مرگ ترکان خاتون گردید و آن گاه تن به فرار داد و ترکان خاتون در زمان قدرت سنجر و پیش از او عهدهدار امور مملکتی بود و نه تنها در امر تدبیر و سیاست، بلکه در نگاهداری قلب شوهر نیز یگانهی دوران خود بود و سنجر در تمامی امور مملکتی تنها رأی او را محترم میشمرد و به او متکی بود و او را تنها ملکهی روی زمین مینامید.»[1]
[1] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد اول، ص 635
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 213
«ترکان خاتون Tarkan Xatun یکی از زیرکترین و سیاست بازترین بانوان دوره سلجوقی است. او دختر تمغاج خان و همسر ملکشاه، پادشاه نامدار سلجوقی بود و به هنگام مرگ شوی در بغداد اقامت داشت و با آن که میدانست به جز پسر او، سه پسر دیگر نیز از شوهرش به یادگار مانده است که بزرگترین آنها برکیارق دوازده ساله از همسر دیگر ملکشاه زیبنده است، بر آن شد تا به آرزوی دیرینه خود جامهی عمل پوشانده و پسرش را به گونهای رسمی به حکومت برساند تا خود بتواند به عنوان نایبالسلطنه زمام امور را به دست بگیرد. در راه اجرای این منظور از تمامی موقعیت و مقام خود یاری گرفت و نه تنها از جذبهای که بر شوی خود ملکشاه سلجوقی داشت و به رغم مخالفت خواجه نظامالملک وزیر محبوب وقت کوشید تا با جلب نظر خلیفه المقتدی به خواسته خود برسد. سرانجام نیز با آن که خلیفه نخست به سبب خردسالی محمود با آن امر موافقت نشان نمیداد با یاری گرفتن از نفوذی که خواهر شوهرش ماه ملک بر امیر جعفر پسر خلیفه داشت راه را برای رسیدن به آرزو هموار کرد. اما پیش از آن که سلطنت محمود اعلام شود گروهی از فرزندان نظامالملک، برکیارق پسر دیگر ملکشاه را از اصفهان خارج کرده او را به محلی موسوم به آبه دری برده و در آن جا سلطنت او را اعلام کردند. مقارن با این زمان ترکان خاتون که پیش از این تاریخ کسانی را به قصد ربودن برکیارق به اصفهان فرستاده بود خشمگین از آن چه روی داده بود به یاری مشاورانش مجدالملک قمی، تاجالملک ابوالغنائم، نخست خواجه نظامالملک را از صدرات برانداخت و تاجالملک را بر جای او نشاند. سپس به یاری براندازندگانِ خواجه نظامالملک شهر اصفهان را تسخیر کرد و با کمک عقل و درایت توانست برکیارق را که عازم اصفهان بود در برابر گرفتن پانصد هزار دینار راضی به چشم پوشی از محاصرهی اصفهان کند اما با همهی توافقی که بین ترکان خاتون و برکیارق به عمل آمد او که دمی آرام و قرار نداشت و در سیاست بازی، مردان زمان خود را مات میکرد بار دیگر بر ضد برکیارق به دسیسهگری پرداخت و دشمنان بسیاری را بر او شوراند. اما با این همه سلطنت برکیارق سرانجام به طور رسمی در بغداد اعلام شد و زمانی کوتاه پس از این ماجرا ترکان خاتونِ بلند پرواز که تاب هیچ شکستی را نداشت افسرده و درهم شکسته به بستر افتاد و سرانجام در پائیز سال 487 هجری قمری درگذشت.»[1]
گویا از شرح زندگانی ترکان خاتون همین مورد اختلاف با خواجه نظامالملک درباره جانشینی دیده میشود. ترکان خاتون در افکار و رفتار همسر خود نفوذ داشته و در ارتباط و جلب رضایت خلفای عباسی نیز با خواجه نظامالملک هم عقیده بودهاند. غلامرضا انصافپور در بخشی از زندگی وی مینویسد: «ترکان خاتون همسر ملکشاه سلجوقی از زمره زنان برجسته تاریخ ایران به شمار میرود. وقتی شوهرش ملکشاه درگذشت بین شاهزادگان سلجوقی بر سر تصاحب تاج و تخت ایران ستیزه درگرفت. ترکان خاتون در این وقت در بغداد بود و به خلیفه عباسی مقتدی فشار آورد و از او خواست که از فرزندش محمود در مقابل برکیارق که از همسر دیگر ملکشاه «زبیده» بود حمایت کند تا او به سلطنت برسد. ترکان خاتون پس از جلب کمک خلیفه عباسی و یک سلسله اقدامات دیگر شخصاً زمام امور کشور را به دست گرفت و یک مأمور عالی رتبه چاپاری به اصفهان فرستاد تا برکیارق پسر بزرگ ملکشاه را دستگیر نماید، ولی فرزندان خواجه نظامالملک پیشدستی کرده و برکیارق را قبل از رسیدن مأمورین ترکان خاتون از اصفهان خارج کرده و به ری بردند و او را در آن جا به تخت پادشاهی نشاندند.
ترکان خاتون پس از اطلاع از این امر فوراً به دنبال چاپار اعزامی خود به طرف اصفهان حرکت کرد و این شهر را متصرف شد. چندی نگذشت که مورد حمله حامیان برکیارق واقع شد، ولی با اعمال سیاستی زیرکانه و صرف مبالغی پول تمام مخالفتها را فرو نشاند و پسر خردسال خود را پادشاه ایران اعلام نمود. این زن با تدبیر خاصی بعض زعمای سلجوقی از جمله ملک اسمعیل برادر زبیده و دایی برکیارق را واداشت تا با خواهر و برادرزادهاش وارد جنگ شوند. برکیارق و حامیانش چنان از طرف ترکان خاتون کار را بر خود دشوار دیدند که بالاخره پس از سالها جنگ و جدال عازم بغداد شدند، بلکه با جلب موافقت خلیف عباسی امکانات مساعدی در مبارزه با آن زن کسب کنند. ترکان خاتون با اعمال قدرت به یکی از سرداران بزرگ سلجوقی که فاتح شامات بود فرمان داد که برکیارق را در بغداد دستگیر و به اصفهان اعزام دارد. آن سردار سلجوقی نیز امتثال فرمان خاتون کرد و برکیارق به اصفهان فرستاده شد و ترکان خاتون نیز او را زندانی کرد، ولی هنوز ترکان خاتون از نتایج اقتدار کشورداری خود کام شیرین نکرده بود که دار فانی را وداع گفت و پس از او هم پسرش محمود به مرض آبله درگذشت و برکیارق دوباره به سلطنت رسید.»[2]
این نوع ازدواجهای سیاسی سابقهای بس طولانی و به عمر تاریخ دارد. پس از آن که دولتهای مستقل ایرانی در نواحی شرق و حکومتهایی که بعد از آن به وجود آمدند، یکی از مشکلات آنان کسب مشروعیت از مرکز خلافت بوده است و برای مرتفع ساختن این مشکل به ساده ترین راه نفوذ و ارتباط یعنی ازدواج متوسل شدهاند. خلفای عباسی نیز متوجه این امر بوده و گاه به خاطر ضعف درونی مجبور در رسمیت شناختن فرد تازه به قدرت رسیده میشدند و گاه با ازدواجهای سیاسی آرامش و امنیت خود را تأمین میکردند. در این میان خلفای عباسی حد اکثر استفاده را از امتیاز و موقعیت خود برده و همیشه بر این نکته تمرکز داشتند که با ایجاد تفرقه بر آتش اختلاف رقبا بیفزایند و به بهانهی اختلاف عقیدتی در جدال دائمی آنان بکوشند. نوسان این سیاست یکسان نبود و بر اساس توان نظامی و قدرت حکومتها تغییر مییافت و زمانی که دورنمای زمامداری حاکمانی طولانی به نظر میرسید، متوسل به روابط و پیوند خانوادگی میشدند. این روش در زمان سلجوقیان گسترش زیادی یافته بود و گاه با شرایطی مضحک که ارتباطی بین زن و مرد صورت نپذیرد ازدواجهای سیاسی بین خلیفه و شاه سلجوقی تحقق مییافت. باستانی پاریزی در این رابطه مینویسد: «ما میدانیم که دختر ملکشاه سلجوقی نیز همسر خلیفه المقتدر بالله عباسی شد. این زن به نام مهمک خاتون (شاید هم مخمل؟ یا مه ملک خاتون؟) معروف بود. وقتی ابنِ جُهَیر به خواستگاری آمد نظام الملک نمیخواست درین کار دخالت کند، ولی ملکشاه او را مجبور به دخالت کرد و در انجام این ازدواج ارسلان خاتون زن قائم پافشاری بسیار داشت. در همین مراسم بود که پنجاه هزار دینار خلیفهی عباسی به عنوان شیربها پرداخت و مهریه را هم صد هزار دینار قرار دادند. ترکان خاتون زن ملکشاه ظاهراً به این ازواج مایل نبود و بهانه میتراشید، ولی ملکشاه رضا داد. قرار شد که خلیفه مادر و عمّهی خود را به اصفهان بفرستد و چنین شد. زنان و خاتونان غزنه و سمرقند و خراسان هم آمدند و مجلس عقد فراهم شد. ضمن عقد قرار گذاشتند که این ازدواج به شرطی صورت میگیرد که در کاخ خلیفه هیچ کس از کنیزان و حظیّه و قهرمانه (وکیل و سرپرست) وجود نداشته باشد. وزیر هم ظاهراً قبول کرد و عقد در 11 صفر 475- 11 ژوئیه 1082م بسته شد. مهملک خاتون با مادرش ترکان خاتون پنج سال بعد وارد بغداد شدند. جهاز عروسی بر 130 شتر بُختی با پالان دیبای رومی حمل شد و بسیاری از اشیاء طلایی و نقره بر آن بود. هم چنین 74 قاطر از این گروه 12 صندوق نقره پر از جواهر بار داشت. سه عماری و کجاوه با آن همراه بود و سه هزار سوار پیشاپیش جهاز با بوق و کرنا حرکت میکردند و امیر سعدالدوله گوهر آیین و امیر برسق با آن قافله بودند.
پنج روز بعد خلیفه وزیر خود ظهیرالدین را در حالی که سیصد شمع بزرگ و مشعلهای نفتی در پیش او میبردند- پیش ترکان خاتون فرستاد و تخت روان نیز همراه برده شد. وزیر به مادر دختر گفت ان الله یأمرکم أن تؤدّوا الامانات الی اهلها. مادر گفت قبول است و اطاعت میشود. خواجه نظامالملک و امراء و زنان آنان در حالی که هر کدام در دست خود یک شمع داشتند مَحفّهی مجلل دختر را همراهی میکردند. ملکشاه هم این روزها از طریق حلب به بغداد رسیده بود، ولی خودش به عنوان شکار از شهر خارج شد و این عادت پادشاهان مشرق و ترکان در عروسی دخترشان بوده است. در مهمانی آن شب چهل هزار من شکر مصرف شد که حدود هشت هزار دینار تنها قیمت شکر آن مهمانی بود. ملکشاه بعد از انجام مراسم به اصفهان بازگشت. این ازوداج هم معلوم است که به زودی به سردی گرایید. از همان سال اول دختر شکایت به سرد مزاجی شوهر کرد. ملکشاه در سال 482ه/ 1089م یعنی دو سال پس از ازدواج کس به بغداد فرستاد تا دختر را به اصفهان آرند و چنین شد و فرزند خردسالش را همراه برد و عجب این که زن جوان در ذیقعده همین سال آبله گرفت و بمرد. از آن روز دیگر مناسبات ملکشاه و خلیفه به سردی گرایید و چنان شد که ملکشاه قصد داشت مقتدی را از بغداد اخراج کند، ولی خود نیز در صفر 485ه / مارس 1092م درگذشت و در مقبره الشُوینزی مقبره شیخ جنید به خاک سپرده شد.
دختر دیگری از ملکشاه معروف به خاتون، همسر المستظهر بالله عباسی شده است که پس از المقتدی بود و در 487ه / 1094م خلافت یافته بود و در سال 502ه / 1108م که محمد بن ملکشاه سلطنت میکرد خواهر او را خواستگاری کرد و عقد در اصفهان بسته شد و پسر نظامالملک وکیل این عقد بود. صداق او هم صد هزار دینار بود و دو سال بعد دختر را به بغداد بردند. آخرین شاهزاده سلجوقی در دربار عباسی سلجوقه خاتون دختر ارسلان بن سلیمان سلطان روم بود که به عقد الناصرالدین الله درآمد. او ابتدا در حبالهی نورالدین محمد قرا ارسلان پادشاه حِصْن کیفا بود و چون بسیار زیبا بود خلیفه ناصر خواست تا از شوهرش طلاق بگیرد و به ازدواج او درآید. به یک روایت این امر بعد از مرگ شوهرش (5810 / 1185م) صورت گرفت و در این ازدواج شیخ ابو یعقوب شیرازی، شیخ رباط ارجَوان دخالت داشت. این زن مورد توجه ناصر بود و چون درگذشت خلیفه شب و روز میگریست. کتابخانهای نیز بر مزارش ساخت. وقتی ایوبیان در شام روی کار آمدند آنان نیز سیاست پیوندهای خانوادگی با خلفا را مثل سلجوقیها دنبال کردند و ما میدانیم که آخرین زن دولت عباسی شمس الضحی لقب داشت و اسم اصلی او شاه لبنی بود دختر عبدالخالق بن ملکشاه بن صلاح الدین ایوبی کُرد که به ازدواج ابوالعباس احمد پسر المستعصم بالله درآمد. خلیفه در 656ه / 1258م به امر هلاکو به قتل رسید. بعدها علاءالدین عطا ملک جوینی که همراه مغولان به بغداد رفته بود و نسب خود را به فضل بن ربیع میرساند با این شمسالضحی ازدواج کرد. 22 سال عراق تیول صاحب دیوان و برادرش عطاملک جوینی بود و این همان صاحب تاریخ جهانگشای معروف است.»[1]
[1] - گذار زن از گدار تاریخ، دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی، ناشر کیانا، چاپ اول، 1382، صص 83 تا 86
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 212