«خرابی و ویرانی و قتل و غارتی که مهاجمان مغول به شهرها و روستاهای متصرفی وارد ساختند شاید در تاریخ بشریت کمتر سابقه داشته باشد. به قول بارتولد مورخ انگلیسی در تاریخ اسلام شاید هیچ واقعهای از لحاظ وحشت و ویرانی با تاخت و تازهای مغولان قابل مقایسه نباشد. سپاهیان مغول مانند بهمن (کوهی از برف) بر روی مراکز فرهنگی فرود میآمدند و آنها را از بین میبردند و در پشت سر خود به جای کاخهای مجلل شهرها که اطراف آن را باغها و مزارع پربار و سرسبز فرا گرفته بود بیابانهای لخت و ویرانهها را به جا میگذارند. موضوع منافع و مضار و به طور کلی نتایج حاصل از حمله و هجوم مغولان و تسلط آنها بر ملل متمدن عصر خود مورد بحث و بررسی عدهای از محققین قرار گرفته و نظرات مختلف و گاهی متضاد اظهار داشتهاند. بعضی از جمله بارتولد دانشمند روس ایجاد امپراتوری مغول را در ترقّی و پیشرفت و بازرگانی جهانی و مبادلات فرهنگی و روابط اقتصادی و اجتماعی بین سرزمینهای تحت تسلط آنها را عامل مؤثر میداند. در مقابل بعضی دیگر مانند پطروفشسکی استاد دانشگاه پترزبورگ و غیر او ارزیابی بارتولد را اغراقآمیز دانسته و خرابی و ویرانیهای ناشی از تهاجمات و تسلط مغول و صدمات و لطمات مادی و معنوی و اثرات پسگرایانهی آن را به اندازهای زیاد میدانند که نمیتواند با منافع آن قابل مقایسه باشد.
نتیجهی پیامدهای مرگبار تهاجم مغول منحصر به مصائب جانی و مالی نبود. زیانهای معنوی و اثرات منفی آن در جوامع مختلف از جمله جامعهی ایران به واسطهی گرائیدن به سوی ضعف و انحطاط و نفوذ مفاسد اجتماعی متأسفانه از هر جهت بیشتر بوده است. عطاملک جوینی تقریباً سی سال بعد از تسلط مغولان بر این کشور و مقارن آمدن هولاکو به ایران ضمن شکایت از شیوع دروغ و ریا و نیرنگ بازی و پیدایش یک طبقهی فاسد نو رسیده که جای طبقهی فهمیدهی قدیم را گرفته بودند اوضاع اجتماعی ایران آن عصر را چنین ترسیم مینماید: ..... اکنون بسیط زمین عموماً و بلاد خراسان خصوصاً که زمانی محل طلوع نیکبختیها و مکان خیر و مراد و منبع علماء و مجمع فضلا و بهارگاه هنرمندان و چمنزار خردمندان و آبشخور رجال و سرزمین هوشمندان بود..... از پیرایهی وجود جاذبههای گلاب علم و پوشندگان لباس هنر و آداب خالی شده است و جمعی که در حقیقت حکم فَخلفَ اضاعواالصلوة و اتبعوا الشهوات دارند باقی ماندند. امروزه دروغ و ریا را پند و ذکر پندارند و حرامزادگی و سخن چینی را دلیری و شهامت نام کنند و زبان و خط اویغوری را فضل و هنر تمام دانند. اکنون هر ولگردی در لباس اهل فسوق امیری گشته و هر مزدوری صدر و هر نیرنگ بازی وزیر و هر بخت برگشتهای دبیر و هر تازه به دوران رسیدهای مستوفی و هر ولخرجی ناظر هزینه و هر شیطان نایب دیوانی و هر .... خری بزرگ و هر شاگردی صاحبِ حرمت و جاه و هر فرّاشی صاحب محافظ و هر ستمگری پیشکار و هر خسی کس و هر خسیسی رئیس و هر خیانت پیشهای قدرتمند و هر دستاربندی دانشمندی بزرگوار و هر شتربانی به خاطر افزونی مال مشغول با زیبا رخی و هر حمالی از کمکِ شانس گشاده حال شده است.»[1]
[1] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، برداشت از مقدمه و صفحه 475
«مهرنگار دختر انوشیروان عادل و نوه خاقان چین از بانوان برگزیده زمان خود بود. از همین روی انوشیروان عادل او را بر دیگر دخترانش ترجیح میداد و در خشنودی خاطر او بیش از دیگران میکوشید. میگویند انوشیروان شهر یزد را به مهرنگار بخشید و او را به شهربانی آن دیار گماشت. مهرنگار که به آبادانیهای شهری بسیار علاقهمند بود کارگزاران چند را به یزد فرستاد و در آن ساختمان بسیاری بنا کرد. در هشت فرسنگی شهر نیز دهی بزرگ و آباد ساخت و آن را به نامگانی خود «مهرگرد» نامید که از آن پس به گویش مهرجرد درآمد. مهرنگار در حومه شهر میبد کنونی نیز ده دیگری را آباد کرد و آن را «مهر پادین» نام گذاشت و نزدیک به آن آبادی بزرگ و با صفای دیگری هم بنا کرد که آن را مهرآباد نامید. از بناهایی که به دستور مهرنگار در یزد ساخته شد هنوز آثار بسیاری بر جای مانده که نام او را ماندگار کرده است.»[1]
«در میان بانوان بزرگ دوره ساسانی چهره گردیه خواهر اندیشمند و جنگ آور بهرام چوبینه درخشش چشمگیری دارد. او که از شخصیتهای تاریخی زن آریایی ایرانی است همه جا دوش به دوش برادرش در کار سیاست بود و راهنما و مشاور او به شمار میآمد و با بهره گیری از خرد و تدبیر او بود که بهرام چوبینه بر هرمز شورید و پس از خلع او از سلطنت، پسرش پرویز را بر تخت شاهی نشاند و سپس او را هم از ایران زمین به رم متواری ساخت. اگرچه گردیه با تمامی کارهای برادر خود موافق نبود و در مجلسی که از بزرگان شهر تشکیل شد تا در شکل نوعی مجلس مؤسسان درباره وضع موجود تصمیم گیری کند با سخنرانی مستدلی بهرام چوبینه را که در اندیشهی ساقط سازی سلسله ساسانی و براندازی خسرو پرویز و برقراری حکومت خود بود، از آن چه که در سر داشت برحذر ساخت و با نقشههای او به مخالفت نشست. چرا که او با ادامه سلطنت ساسانیان موافق بود و براندازی آنان را به سود ایران زمین نمیدانست و سپس هنگامی که جنگ بین بهرام چوبینه و پرویز به نهایت رسید گردیه زبان به پند و اندرز برادر گشود و کوشید تا او را از ادامه جنگ مانع شود. اما با آن که بهرام سرانجام حق را به او داد چون دیگر کار از کار گذشته بود از پندهای او سودی برنگرفت و این چنین بود که سرانجام پیشبینیهای خردمندانه این بانوی آینده نگر به حقیقت پیوست و دولت برادرش بهرام مدت زیادی نپایید و بار دیگر بهرام چوبینه از لشکر خسروپرویز شکست خورد و سرانجام بر سر سودای ناروای خود گذاشت و در دیار خاقان چین جان سپرد. آن گاه خاقان که نهایت احترام را نسبت به گردیه داشت به سپاس او دستور داد تا به ارج بسیار جسد بهرام چوبینه را در دخمهای دفن کردند و سپس کارگزاران خود را به نزد گردیه خردمند و دلاور فرستاد و کوشید تا با خواستگاری از او مرهمی بر دل دردمندش بگذارد. اما گردیه که به گفتار فردوسی بزرگ در شاهنامه «داننده»، «گرد» و «رایزن» بود به او پاسخ منفی داد و به جای برادر سرفرماندهی ارتش او را پذیره شد و پس از فرستادن امان نامه به نزد خسروپرویز به سوی ایران زمین به راه افتاد و پس از خوش آمد شاهانهای که در ایران از او به عمل آمد سرانجام در شمار همیاران و رایزنان شاه ایران درآمد و به گفتاری چند با او پیوند زناشویی بست و به گفتارهایی دیگر به فرمان شاه به فرمانداری شهری نشست. به هر گونه گردیه دلاور و شیردل که به عقل و تدبیر نیز ممتاز بود یکی از افتخارات زن آریایی است که نامش در شاهنامه ماندگار شده است.»[2]
«شاپور دختک بانوی بانوان همسر بهرام دوم دختر شاپور یکم ساسانی از بانوان بی بدیل دوران خود بود و از شخصیتی چنان پر نفوذ بهرهمند بود که بر کرتیر نماینده بزرگ مذهبی آن زمان نیز نفوذ فراوانی داشت و بر او فرمان میراند. تصویر شاپور دختک تاج بر سر در سکههای ساسانی همه جا در کنار شوهرش بهرام دوم دیده میشود.»[3]
«در زمان حکمروایی ساسانیان کشور یمن نه تنها به امپراتوری ایران باج و خراج میداد، بلکه اداره تمامی امور سیاسی و اجتماعی آن نیز با دولت ایران بود. اما در واپسین روزهای حکمروایی قباد دولت حبشه که از ناتوانی دولت ایران آگاهی داشت به خاک یمن لشکرکشی کرده و آن جا را به تصرف خود درآورد. پس از پایان دورهی حکمروایی قباد و آغاز سلطنت انوشیروان، پادشاه دو تن از سرداران ایرانی به نامهای فیروز و باذان مأموریت داد تا کشور یمن را بار دیگر تسخیر کنند. در این نبرد یکی از بانوان اندیشمند و دلاور ایرانی به نام «آزاد» که در عقد پسر امیر باذان بود در جامهی جنگی با آنان همراه شد و در مبارزهای که درگرفت دلاوریهای بسیار از خود نشان داد. پس از تصرف دوبارهی یمن به دست ایرانیان باذن در آن جا به نایبالسلطنگی نشست و این تاریخ درست مقارن با خبر بعثت رسول اکرم در سراسر دنیا بود. اندیشهی تازهای که میرفت تا آن منطقه را تکان داده و در آن دگرگونیای به وجود بیاورد. آزاد از آن زمان در پیرامون کیش جدید به کاوش و پژوهش پرداخت و در هنگامی که حضرت محمد «ص» نخستین دعوت نامهی خود را برای خسروپرویز فرستاد. آزاد که مجذوب اصول دین اسلام شده بود با شوق بسیار به این دین گروید و مسلمان شد. در هنگام سقوط امپراتوری ایران چون خاک یمن به دست مسلمانان فتح شد باذن نایبالسلطنه ایرانی تبار یمن نیز با زندگی بدرود گفت و بدینسان آزاد که دیگر یک بانوی مسلمان به شمار میآمد به ادره امور یمن نشست و به سبب تدبیر و درایتی که در اداره امور ملک و مردم از خود نشان داد همه جا مورد احترام و ستایش اهالی یمن قرار داشت. او در واقع مؤسس قوم بنو احرار یا آزادگان یمن است که همه جا به تقوا و پرهیزکاری شهره بودند. در تاریخ نامهها آمده است به سبب خدمات انسانی و ارزندهی ملکهی «آزاد» نخستین بانوی مسلمان ایرانی حضرت محمد «ص» برای او دعای خیر کرد و او را به نیکی و بزرگواری مورد ستایش قرار داد. از پایان زندگانی و تاریخ دقیق تولد و مرگ این بانو آگاهی دقیقی در دست نیست. تنها میدانیم که پس از نشستن به حکمروایی در فتنهای که یکی از سران قبایل به نام اسود عنسی که به سبب نقابی که پیوسته بر چهره میانداخت او را ذوالخمار یا پرده پوش مینامیدند، مدت کوتاهی به اسارت درآمد و به زندان رفت، اما سرانجام با یاری پسر عمویش فیروز دیلمی از زندان آزاد شده آن فتنه را فروخواباند و بار دیگر به حکومت نشاند.»[4]
«آناهید آذر Queen Annahid Azar از ملکههای قدرتمند دوران ساسانی و همسر شاهپور اول به سبب شخصیت استواری که از خود نشان داد در جای «ملکهی ملکهها» که ارجمندترین مقام دربار ساسانی بود، نشست. نام این مهین بانوی ارجمند ایرانی نه تنها در کتیبهی زرتشت که مدرکی تاریخی است بلکه در روایات کتبی و شفاهی دیگر نیز آمده و در همه جا به آزرم و احترام از او یادآور شده است. چنان که گفته شده است شاهپور اول شهر باستانی بیشاپور را که اینک از مکانهای تاریخی است به نام و سپاسداشت از این ملکه بزرگ برپای کرد.»[5]
«پیروزدخت، دختر پیروز پسر یزدگرد و نبیره بهرام گور بود. او که بانویی دلاور و پایدار بود در جنگهایی که بین پدرش و هفتالیان ترک درگرفت پیوسته در کنار پدرش بود و پس از آن که پدرش در یکی از نبردها از پای درآمد او نیز در چنگال اخشنواز نامی که پیروزگر آن جنگ بود اسیر شد. اخشنواز که فریفته زیبایی و دلاوری او شده بود او را به خود فراخواند، ولی پیروزدخت که کینهی پدرش را در دل داشت در برابر او پایداری شدید کرد و پس از آن گاه در نبرد دیگری که به خونخواهی پدرش درگرفت به دست سوخرا که سرداری آن سپاه را داشت افتاد. سپس به حرمسرای امیر هفتالیان فرستاده شد و در آن جا به نام بانوی اول قدرت بسیاری به دست آورد. نام پیروزدخت به دلاوری در تاریخ ساسانیان به ثبت رسیده است.»[6]
[1] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد دوم، ص 1807
[2] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد دوم، ص 1491
[3] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد دوم، ص 1108
[4] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد اول، ص 68
[5] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد اول، ص 119
[6] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد اول، ص 592
7- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 165
آزرمیدخت در مدت کوتاهی بعد از سلطنت خواهرش بر تخت شاهی نشست، زیرا پس از پوراندخت، برادر خسرو سوم به مدت کمتر از یک ماه سلطنت کرده بود. پادشاهی شش ماهی او نیز که در سال 631 میلادی به سلطنت رسیده بود توسط رستم فرخزاد به پایان رسید. پس از قتل آزرمیدخت جنگهای متناوب اعراب مسلمان و ایران از سال 633 تا 643 میلادی شروع شد که در نتیجهی آن حکومت ساسانیان به پایان رسید. با پیروزی و استقرار اعراب مسلمان تاریخ ایران را دو بخش قبل و بعد از اسلام تقسیم کردهاند. درباره شرح زندگی آزرمیدخت نیز همانند خواهرش نا چیز است و تنها به همان منابع اندک استناد شده است. اغلب روایات درباره آزرمیدخت ناهماهنگ و متفاوت میباشد. برخی آنها غیر منطقی به نظر میرسد چنان که اگر کمتر از شش ماه حکومت کرده است چگونه فرصت بنا کردن کاخ را در اوضاع آشفته برای خود داشته است. به عنوان مثال حتی در مورد سرنوشت آنان نیز دیدگاهی واحد وجود ندارد. با توجه به آن که در مرگ آنان ابهامی وجود ندارد و خود عبدالعظیم رضایی نیز به نقل از ابن اثیر میگوید آزرمیدخت با خوردن زهر خودکشی کرد در برداشتی عجیب مینویسد: «پس از کشته شدن رستم و فرار یزدگرد از مداین روشن نیست که پوراندخت کجا رفت و آذرمیدخت چه شد. زنده ماندند یا همراه یزدگرد آواره شدند یا به جایی در خاور ایران رفتند. به هر حال به دست تازیان مسلمان گرفتار نشدند و از این رو میتوان گفت که چون مداین به دست تازیان افتاد آنها جایی دیگر رفته یا مرده بودند.»[1]
گویا آن چه که سرنوشت آزرمیدخت را رقم زده است مربوط به همان روایت بلعمی میباشد که رستم به خوانخواهی پدر قیام میکند. بلعمی در این رابطه مینویسد: «چون آذرمیدخت بر تخت شاهی نشست دادگری کرد. وی کسی را به وزیری نگماشت و پادشاهی را خود اداره میکرد به رأی و تدبیر خویش و در همه فرزندان خسرو از وی نیکوتر نبود. در این هنگام مردی بود که کسی از وی بزرگتر نبود به اصل و نسب و مردی و اسپهبد خراسان بود و پرویز او را فرمانروایی خراسان داده بود و نام وی فرخ هرمزد بود. خود او در بارگاه خسرو خدمت میکرد و پسر خویش رستم را به جانشینی خود به خراسان گسیل داشته بود. این هرمزد کس نزد آذرمیدخت فرستاد و پیام داد چه باشد اگر تو مرا به شوهری بپذیری؟ آذرمیدخت پاسخ داد اگر پیش از این گفته بودی، میکردم ولی شهبانوی جهان نشاید که شوهر کند به پیدا و مرا در کشور به چون تو بی نیاز است و من نیز خواهانم. پس از این میانه چنان باید که امشب با تو گرد آیم. چون تاریک شود تو به کاخ من آی تنها، تا من امیر حرس را بگویم که مرا با تو تدبیری هست در کار کشور تا تو را پیش من آورد و امشب با هم شادی کنیم. فرخ هرمزد چنین کرد و امیر حرس را گفت شهبانو مرا خوانده است. امیر حرس، آذرمیدخت را آگاهی داد که فرخ هرمزد آمده و چشم به راه است. ملکه گفت برو و سرش برگیر و پیش من آر. امیر حرس بیامد و سر او را برید و پیش شهبانو آورد. پس آذرمیدخت دستور داد سر و تنش را یک جا بر در کوشک بیفکندند. دیگر روز چون سپاه به کاخ شهبانو آمدند فرخ هرمزد را کشته دیدند. این فرخ هرمزد در زن خواستن و شهوترانی شناخته شده بود به این کار. سپاه ترسید و از امیر حرس پرسید او چه گناه کرده است؟ گفت: گناهی نابخشودنی کرده که باید کشته میشد. پس دانستند که آهنگ شهبانو کرده، خاموش شدند و فرخ هرمزد را بدان کار سرزنش کردند. رستم فرخزاد فرمانروای خراسان چون از این رویداد با خبر شد به مداین سپاه کشید و با آذرمیدخت جنگید و او را گرفت و کور کرد و پس از آن بکشت و امیر حرس را نیز بکشت. پادشاهی آذرمیدخت شش ماه بود.»[2] در هر صورت ابراز عقاید در مورد آزرمیدخت متفاوت است و در این جا به دو روایت دیگر اشاره میگردد:
__ «ملکه آزرمیدخت در زمانی که خاک اهورایی ایران دوران مغشوش و بیمارگونه پس از فرمانروایی خسروپرویز را میگذراند پس از «پیروز دوم» بر تخت کیانی نشست. او به گفته فردوسی بر داد و آیین پایبند بود و به پاک اندیشی و دادگستری شهرت داشت. به مدت شش ماه کشتی شکسته ایران زمین را در آن دریای توفانی به پیش راند، اما سرانجام سپهبد فرخ هرمزد که به گفتهای از اسپهبدان آذربایجان و به گفتهی دیگری از خراسان بود و از دیرباز دل به مهر آن شاهبانوی خوب روی بسته و گذشته از آن سودای حکمروایی را نیز در سر میپرورانید به خواستگاری او آمد. آزرمیدخت که به سبب نا امنی زمان نمیتوانست با صراحت او را از خود براند در نهان وسیله کشتن او را فراهم آورد، اما به زودی راز نهان از پرده برون افتاد و رستم فرخ زاد سردار نامور ایرانی که پسر فرخ هرمزد اسپهبد از دست رفته بود به خونخواهی پدر، آزرمیدخت را از سلطنت برانداخته و دیدگان درخشان او را از نور بینایی خالی ساخت. از پایان این زندگانی این بانوی سیاستگزار باستان آگاهی دقیقی در دست نیست و چگونگی مرگ او که بی گمان در پنهان صورت بسته است در پردههای هزارتوی تاریخ به خواب فرو رفته است.»[3]
__ «رستم پسر فرخ هرمز، همان که به روزگار بعد، یزدگرد او را به جنگ عربان فرستاد، به خراسان (و به قولی در آذربایجان و ارمنیه) جانشین پدر بود و چون از کشتن وی خبر یافت با سپاهی بزرگ به مداین آمد و چشمان آزرمیدخت را میل کشید و او را بکشت و به قولی او را زهر داد. این واقعه به سال دهم هجرت بود.
مدت پادشاهی آزرمیدخت را طبری و مسعودی شش ماه نوشتهاند. فصیح خوافی نام او را اورمی دخت آورده و مدت پادشاهیاش را چهار ماه ذکر کرده است. او فرخ زاد را که بر آزرمیدخت عاشق شد از فرزندان پرویز دانسته که آزرمیدخت او را وزارت داد. مستوفی نیز مدت پادشاهی آزرمیدخت را چهار ماه ذکر کرده و دربارهاش گوید: بنت پرویز بعد از خواهر پادشاه شد. به غایت جمیله و عاقله و زیرک بود. امیر لشکرش خواست که با او عشقبازی کند. او را به خلوت راه داد و بکشت. به نقل گردیزی، آزرمیدخت سخت با داد و رأی بود و همیشه (داد خواهان را) تیمار کشیدی و سخن ایشان بشنیدی و انصاف ایشان بدادی از یکدیگر، و نیکو نگرش بود. ابن بلخی نیز گوید: زنی عاقل بود. و بلعمی نوشته است چون آزرمیدخت به ملک اندر نشست عدل و داد کرد و کس وزیر نکرد و پادشاهی خود نگه میداشت به رأی و تدبیر خویش، و در همهی آل کسری از او نیکو رویتر نبود. صاحب مجملالتواریخ او را خواهر بوراندخت و دختر کسری پرویز میداند، لیکن نه از یک مادر و مینویسد در فیروزنامه هم دختر انوشیروان گوید: نام او خورشید و پدرش به لقب آزرمی خواندی از دوستی که وی داشتی.
پیراهن آزرمیدخت سرخ منقش به نقوش (ملون)، شلوارش آسمان گون و مرصع، تاجش سبز بود، بر تخت نشسته، بر دست راستش تبرزین و به دست چپ به شمشیر (تیغ) تکیه زده. او زیرک و نیرومند و زیبارو بود. آن گونه که در گزارشها آمده، آزرمیدخت در ده قرطمان از روستای ابخاز آتشگاهی ساخت و به ناحیهی اسد آباد در هامون قصری بنا کرد به نام خویش آزرمیدخت و نشستنگاه بزرگوار بر سر تل، که اثر آن تا سده ششم هجری هنوز به جا و معلوم بود است.»[4]
[1] - گنجینه تاریخ ایران، تألیف استاد عبدالعظیم رضایی، چاپ اول، 1378، انتشارات اطلس، جلد هشتم، ص 686
[2] - همان، ص 687
[3] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد اول، ص 72
[4] - زنان فرمانروا، تألیف دکتر جهانبخش ثواقب، انتشارات نوید شیراز، 1386، ص 27
5- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 166
خسروپرویز ساسانی نیز بعد از 38 سال سلطنت به سرنوشت بسیاری از شاهان قبل از خود دچار شد و عاقبت به دستور شیرویه با همکاری بزرگان و توطئهی دربار به قتل رسید. دوران پس از وی بسیار آشفته بود و در مدت چهار سال یازده و به روایتی چهارده پادشاه بر تخت متزلزل ساسانی تکیه زدند. از میان این حوادث فردی از پسران خسروپرویز باقی نماند تا این که یکی از دخترانش به نام پوراندخت (بوراندخت) بر تخت سلطنت نشست. پوراندخت که اوضاع کشور را نا به سامان میدید دست به یک سری اصلاحات داخلی و خارجی با راهنمایی وزیر دانشمند خود پوس فرخ زد. او در سال 630 میلادی با روم قرارداد صلح منعقد کرد و در داخل نیز مالیاتها را کاهش داد. از آن جا که انجام این اقدامات موافق موبدان و ثروتمندان و جمعی از سرداران سپاه نبود منافع شخصی را بر نابودی کشور ترجیح دادند و سرانجام پوراندخت را در دومین سال سلطنت مجبور به استعفا ساختند و سپس هلاکش کردند. شاهنامه یکی از منابع مهم و معتبر در زمینه اطلاعات تاریخ باستان و احیاگر زبان فارسی در مقابل تهاجم فرهنگی دیگران بوده است. در این شاهکار بی نظیر ایران علاوه بر توصیف این دو پادشاهِ زن به اسامی دیگر زنان نیز اشاره دارد؛ از جمله گوچهر یا چوزهر مادر اردشیر بابکان، خرهزاد یا خورآزاد خواهر اردشیر بابکان، موررو مادر شاهپور، آذر آناهید همسر شاپور یکم ساسانی که در سنگ نوشته نقش رستم با نام (بانبشنان بانبش) آمده است، ماه آفرید، فرانک، آرزو، ملکه نیوندخت مادر انوشیروان را میتوان نام برد. فردوسی بزرگ درباره پوراندخت چنین میسراید:
یکی دختری بود پوران به نام چو زن شاه شد کارها گشت خام
که از تخم ساسان همان مانده بود بسی دختر خسروان خوانده بود
بر آن تخت شاهیش بنشاندند بزرگان برو گوهر افشاندند
چنین گفت پس دخت پوران که من نخواهم بر آکندن انجمن
کسی را که درویش باشد ز گنج توانگر کنم تا نماند به رنج
مبادا به گیتی کسی مستند که از داد او بر من آید گزند
ز کشور کنم دور بدخواه را بر آئین شاهان کنم راه را
چو شش ماه بگذشت بر کار او ببد ناگهان کژه پرگار او
به یک هفته بیمار بود و بمرد ابا خویشتن نام نیکی ببرد»[1]
در باره پوراندخت اطلاعات چندانی در دست نیست و مورخان در حالتی مشابه یک سری مطالب را ارائه کردهاند که به چند مورد آن اشاره میگردد:
__ «ملکه پوراندخت در آن هنگام که کشور باستانی ایران پس از شکستهایی پی در پی خسروپرویز دوران بیمارگونهای را میگذراند و از هر سوی بانگ آشوبی برمیخاست، از خاندان ساسانی شاهدخت خوبرویی بر اریکهی شهریاری ایران نشست و با آن که دوران حکمرواییاش کوتاه بود، اما در همین زمان کوتاه کشور را با آرامش کم مانند اداره کرد. این شاهدخت خردمند پوراندخت دختر خسروپرویز و تنها بازماندهی تخمهی ساسانیان بود. ملکهی پوراندخت نخست نامهها و خطابههای بسیار به شهرها فرستاد که در آن بر روی این نکته که حکومت نه به جنسیت، بلکه به دادگری و خردمندی شهریار بستگی دارد تکیه میشد و فرمانداران را به میانهروی و دادگستری دعوت میکرد. او باج و خراجهای باقیمانده از گذشته را بخشید و کوشید تا با داد و دهش بنای استواری به وجود بیاورد. پوراندخت در زمینه سیاست خارجی نیز با واقع بینی شایان توجهی روش میانهروی را انتخاب کرد و چلیپایی را که میگفتند حضرت مسیح را با آن مصلوب کردهاند و به خاطر به دست آوردن آن بین ایران و روم پیکارهای خونباری درگرفته بود تدبیرمندانه به هراکلیوس امپراتور روم سپرد و جشن بازگرداندن صلیب که از آن پس در میان عیسویان برگزار شد یادگاری از این تدبیر گیتی پسند ملکهی پوراندخت است. درباره درازای پادشاهی ملکه پوراندخت اختلاف است. مورخین زمان آن را بین شش ماه تا یک سال و نیم دانستهاند. فردوسی درباره پایان کار ملکه پوراندخت که از دوران کورش، نخستین زنی بود که به طور رسمی در ایران به سلطنت نشست میگوید: پس از یک هفته بیماری درگذشت. از این بانوی بزرگ که گفته شده دختر خسروپرویز بود چندین سکه با نقش خود او باقی مانده است.»[2]
__ «وی دختر خسروپرویز پسر هرمز پسر کسری انوشیروان بود. پس از شهربراز به پادشاهی رسید. گویند روزی که به پادشاهی رسید، گفت: نیّت خیر دارم و به عدالت فرمان میدهم. و مقام شهربراز را به فسفروخ داد و وزارت بدو سپرد و با رعیت روش نکو داشت و عدالت کرد و بگفت تا سکهی نو زنند و پلها را آباد کنند و باقیمانده خراج را بخشید. نامهها نوشت و نیکخواهی خویش را با عامه مردم در میان نهاد و از حال گذشتگان خاندان خود سخن آورد و گفت امید دارد خداوند به روزگار وی چندان رفاه بیاورد و کارها چنان استوار باشد تا بدانند که کشورگیری و لشکرکشی و پیروزمندی و فتنه نشانی به صولت و شجاعت و تدبیر مردان نیست، بلکه این همه از خدای است و بفرمود تا اطاعت آرند و نیکخواهی کنند.
در تاریخ بلعمی درباره نامهی پوراندخت به سپاهیان چنین آمده: و نامه نوشت به همهی سپاهها تا همه به حضرت او گرد آمدند و آن نامه برایشان بخواند و از آن نسخه نامه به هر شهر مینوشتند و اندر آن نامه چنین نوشته بود که این پادشاهی نه به مردی نگه توان داشتن و سپاه نتوان شکستن، مگر به عطا دادن به سپاه و سپاه، نگاه نتوان داشتن مگر به داد و عدل و انصاف. چون پادشاه دادگر بود، مُلک بتواند نگاه داشتن. اگر مرد بود و اگر زن و من چنان امیدورام که شما عدل و داد و عطا دادن از من ببینید چنان که از هیچ کس ندیده باشید و به فرمود هرچه در ولایت بر مردم از روزگار پرویز بقایای خراج بمانده بود همه بیفکندند و آن دفترها بشستند و داد و عدل بگسترانید چنان که به هیچ روزگار ندیده بودند.
به نوشته گردیزی چون پوراندخت به پادشاهی بنشست کار مملکت را نیکو ضبط کرد و زنی با دانش بود و رعیت را تألف کرد و همهی رعایا ازو شاد بودند به ایرانشهر، و به هر جای که سپاهی بفرستاد همه پیروز باز آمدند و به روزگار او ایران بیارامید. ابن بلخی که بوران دخت بنت کسری ضبط کرده نیز دربارهاش گوید: زنی سخت عاقل و عادل و نیکو سیرت بود و چون پادشاه شد یک سال خراج از مردم بیفکند و در میان رعایا طریق عدل گسترد. از دید حمزه اصفهانی سبب پادشاهی پوران دخت این بود که شیرویه همهی پسرانی را که از نسل پدر بود هلاک کرده بود و به ناچار زنان را به پادشاهی برداشتند. یا به تعبیر مستوفی چون از تخمهی پسرینه نمییافتند پادشاهی بدو دادند. او کینه اردشیر بن شیرویه باز خواست.
از جمله اقدامات او برگرداندن چوب صلیب به پادشاهی روم بود. این چوب را بختالنصر از روم بیاورده و اندر خزینهی ملوک عجم مانده بود. پوراندخت آن را همراه جاثلیقی به نام ایشو عهب به روم باز فرستاد و بر قیصر بدین سبب منتها نهاد و رومیان به خاطر این کار دوستدار و موافق او گشتند. گویا مادرش مریم دختر هرقل (هراکلیوس) پادشاه روم بود . این ارتباط در بازگرداندن صلیب بیتأثیر نبوده است. مستوفی گوید: زنی عاقله بود و بورانی بدو منسوبست و پادشاهی او شش ماه بود، اما در منابعی دیگر مدت پادشاهی او را یک سال و چهار ماه نوشتهاند. به گفته مسعودی پادشاهی او به سال دوم هجرت بود و پیغمبر خدا (ص) وقتی شنید که ایرانیان او را به پادشاهی برداشتهاند و میان آنها اختلاف و فتنه افتاده است درباره او فرمود مردمی که تدبیر کارشان را زنی کند رستگار نشوند. در مجمل نیز آمده است که پادشاهی پوران دخت روزگار قوت اسلام بود و سپاه همی فرستاد به حرب عرب و همان مدت به مداین بمرد. اما مستوفی گوید پیغمبر (ص) در عهد او به دارالقرا رحلت فرمود. فصیح خوافی در شرح بوراندخت بنت پرویز نوشته است که بزرگان فارس با او بیعت کردند به پادشاهی و ازو همان خواستند که از همان بنت بهمن آمده بود. بوراندخت فیروز خسرو را بگرفت و بر دنبال اسب بسته به زاری بکشت و در زمان او لشکر اسلام خروج کردند و پادشاهی او شش ماه بود.
پیراهن وی منقش به نقوش و سبز (پیراهن وشی سبز) شلوارش آسمانی رنگ، تاجش نیز آسمانی رنگ بود بر تخت نشسته و تبرزینی در دست. چون بوراندخت بمرد مردی از خویشان پرویز، جشنده نام او، بعد از وی به ملک نشست و یک ماه ببود پس بمرد و پادشاهی به آزرمیدخت رسید.»[3]
[1] - زن به ظن تاریخ، جایگاه زن در ایران باستان، بنفشه حجازی (فراهانی)، نشر شهر آشوب، 1370، ص 225
[2] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد اول، ص 577
[3] - زنان فرمانروا، تألیف دکتر جهانبخش ثواقب، انتشارات نوید شیراز، 1386، صص 102 و 103
4- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 164
آداب و رسوم رایج در هر جامعه اموری نیستند که به سرعت شکل گرفته و سپس تبدیل به یک رفتار خاص شوند. هر یک از مجموعهی این سنتها، بخشی از فرهنگ و تمدنی هستند که عقاید و رفتارشان را در طی قرون متمادی از اندوختهی خود و دیگران اخذ کردهاند. آن دستآوردها میتواند ناشی از تجربیات خودِ جامعه و یا متأثر از انتقال و کسب آنها از سرزمینها همجوار باشد. فرهنگ و تمدن ساسانی نیز بازماندهی همان ریشههای اعتقادی قبل بوده است که در مقابل حوادث و تهاجمات افرادی چون اسکندر جانِ سالم به در برده و استوار ماندهاند. اصولاً تغییر و تحول در امور فرهنگی به کندی صورت گرفته و برخی قواعد آن که جنبهی مثبت و روح جمعی دارند حتی تقویت نیز شده است. چگونگی نوع نگرش به امر ازدواج و حفظ مقام و موقعیت زنان در دوران ساسانی نیز ناشی از همین دیدگاه میباشد. از مهمترین عواملی که فرهنگ ساسانی را در این زمینه تحت تأثیر قرار دادهاند شامل سابقه تاریخی، عقاید مذهبی و در نهایت تطبیق آنها با خواست و سلایق حاکمان و ثروتمندان برای خلوص نژاد و حفظ جایگاه طبقاتی خود میباشد.
در مورد سابقهی تاریخی آداب ازدواج و به خصوص ازدواج با محارم میتوان در عهد مادها چنین اشاره کرد. «در زمان حکومت مادها پادشاهان غالباً با خواهر خود مزاوجت میکردند و این رسم خارج از خاندان سلطنتی در ایران باستان و آسیای میانه نیز جاری بود و ظاهراً به خاطر حفظ ثروت زن در داخل خانوادهی پدرشاهی و جلوگیری از خروج آن بوده است.»[1] در صورتی که همین اعتقاد و سنتها ریشه در فرهنگ بینالنهرین و ایلامیها دارد. خانم مریم عنبرسوز درباره ازدواج با محارم و منشاء آن در بخشی دیگر از کتاب خود مینویسد: «در این قوم ایلامی نمونههایی از ازدواج میان برادر و خواهر یافت میشود و گویا این ازدواجها میان همگان رواج داشته است. حتی امکان دارد که ازدواج میان برادر و خواهر که در میان شاهان هخامنشی اتفاق افتاده، برگرفته از این سنّت ایلامیان باشد. به هر حال یکی از ویژگیهای مورد توجه در جامعهی ایلامی ازدواج با محارم است. میزان بالای مرگ و میر در خانوادهی فرمانروایان نیز احتمالاً بر اثر این مورد بوده است.»[2] بنابراین چگونگی انجام و روشهای ازدواج در دوره ساسانی نیز تداوم عقاید گذشته میباشد که با اصول و آموزشهای دین رسمی زردشتی تغییراتی در آن راه یافته است. بررسی و اشاره کوتاه نسبت به رسوم آن زمان تا حدودی میتواند بیانگر بخشی از زوایا و ابهاماتی درباره بعضی برداشتهای نادرست از سیستم ازدواجها باشد. میر حسن ولوی در باره برخی از این قوانین مینویسد: «در جامعهی ساسانی چند همسری امری متداول و رایج به شمار میرفت و ازدواج اشکال گوناگونی داشت. زنانی که به خانه همسر میرفتند بسته به این که دارای چه مقام و ارجی داشتند، نام و عنوانی متفاوت دریافت میکردند. زن ممتاز یا «پادشاه زن» دارای بهترین شرایط بود یعنی هم صاحب خانوادهای اصیل و هم آورنده چند فرزند پسر برای همسرش بود. زنی که تک فرزند خانوادهاش بود «اواغ زن» نامیده میشد. اگر مردی به سن ازدواج رسیده بود و مجرد از دنیا میرفت خانوادهاش به زنی بیگانه جهیزیه میدادند تا همسر مرد بیگانهای شود تا از این راه در آن دنیا متعلق به مرد مجرد تازه درگذشته شود. این زن را همسر خوانده یا «سذر زن» مینامیدند. بیوهای که دوباره به خانه بخت میرفت «چاکر زن» نام داشت و زنی که بی رضایت والدین ازدواج میکرد «خود سرای زن» نام میگرفت. معمولاً رسم بر این بود که خانواده دختر مبلغی از خانواده پسر دریافت میکرد و چنان چه زن نازا بود مبلغ یاد شده را به خانوادهی شوهر برمیگرداندند.»[3]
در ادامه بحث فوق میتوان اظهار کرد که عقاید مذهبی بیشترین نفوذ و تأثیر را بر امور فرهنگی داشته است و از نظر طبقه بندی در رأس قرار دارد. بر این مبنا اعتقاد برخی است که دین زرتشت نیز بر اساس فرهنگ پدرسالاری مادها شکل گرفته است. با پذیرش و قبول آن که عقاید مذهبی به خاطر جلوگیری از تخلفات بشری و با دیدگاه اصلاح جامعه و تحقق اخلاق مثبت بر مبنای فرهنگ زمان خود پدید آمدهاند، ولی این دین نیز به مرور زمان و همانند بقیه در بسیاری از اصول دینی تحت تأثیر ارادهی افراد و نیروی فرمانروایان قرار گرفته و با توجه به خواست و دیدگاه ایشان تغییر یافته است. یکی از مباحثی که مابین پیروان زردشت و پژوهشگران تاریخ چالش به وجود آورده است مسأله طرفداری این دین از ازدواج با محارم میباشد که تا حدودی از زمان هخامنشیان تا ساسانیان در طبقهی حاکمان رواج داشته است. با وجود این که چنین عملی در دربار برخی شاهان ساسانی قابل کتمان نیست و مورخان نیز انجام آن را منبعث از عقاید و مجوز مذهب زردشتی میدانند؛ در نتیجه پیروانش معتقد هستند که چنین مجوزی در این مذهب وجود ندارد و علت این امر در برداشت نا درست از مفهوم واژهها میباشد. با پذیرش آن که همیشه حاکمان تاری جدا بافته از دیگران بودهاند و خودمحوری آنها حد و مرزی نمیشناخته است و از آن گذشته در سطح جامعه آثاری از ازدواج با محارم گزارش نشده، میتوان نظر زردشتیان را پذیرفت و این عمل را ناشی از رفتار خاص دربار شاهان تلقی کرد. از جمله نمونههای ازدواج با محارم در دربار ساسانیان که مستند میباشد چنین اشاره شده است: «در تاریخ ساسانی به نمونههایی از ازدواج با محارم بر میخوریم. دینک، بانوی بانوان همسر و خواهر اردشیر بود. اتور آناهید، دختر و همسر شاپور یکم بود. دختر شاپور یکم که در سال دویست و شصت و دو میلادی عنوان"شهبانوی سکایان" داشت به همسری برادر خود نرسی (شاه سکستان، تورستان و هند و کرانههای دریا ) درآمد. یزدگرد دوم پسر وهرام پنجم (گور) دختر خود را به زنی گرفته بود. مهران گشنسب نیز پیش از گرویدن به کیش نصاری خواهرش را عقد کرده بود. بهرام چوبین خواهری داشت گردیه نام که او را به زنی گرفته بود. نولدکه مینویسد فردوسی نمیگوید که این زن هم خواهر و هم زن او بوده است، زیرا کوشش او بر این بوده است که آن چه از آیین قدیم منفور مسلمانان باشد ذکر نکند. معلوم میشود که چنین ازدواجی در نظر ایرانیان قدیم مخصوصاً با ارزش بوده است. (اما کتب دینی در این باب چندان تأکید میکنند که انسان باور نمیکند که چنین ازدواجی زیاد اتفاق میافتاده است زیرا در آن صورت به این همه تأکید و اصرار احتیاجی نبود) »[4]
در هر صورت که آیا چنین ازدواجی برای ایرانیان قدیم با ارزش بوده است یا خیر؛ برخی رسومات ازدواج در زمان ساسانیان رایج بوده است که امکانِ تعبیر غلطِ واژهها را فراهم میکند. از جمله آن آداب و رسومی که میتواند بر مبنای توصیه ادیان و عقاید امروزه امری ناهنجار تلقی شود شکلهای رایج ازدواج در آن زمان میباشد. به عنوان مثال یکی از این نوع ازدواجها به این صورت بوده است. «ازدواج اوگ زن یا ابوکر زن، این نوع ازدواج از نظرگاه تعمق بسیار حائز اهمیّت است چون با اندکی اشتباه موجب میشود که با ازدواج با دختر و پدر اشتباه شود. اساس این ازدواج بر این قرار است که هرگاه پدری دارای دختر بود و صاحب پسری نشده بود برای آن که پس از خود نسلش باقی بماند و جانشینی داشته باشد مرد صالح و نیکوکاری را انتخاب میکرد و پس از طی تشریفاتی خاص نام خود را بر او میگذاشت و دخترش را به عقد ازدواج او درمیآورد. پسری که از این ازدواج به وجود آمده بود نام پدر عاریه خود را میگرفت ( چون پدر نامش را به داماد داده بود.) و اولاد ذکور مردی که پسر نداشت و از تمام حقوق فرزندی برخوردار میشد. از این رو در چنین مواردی پیش میآمد که اشتباهاً تصور میشد پدری با دخترش ازدواج کرده است.»[5]
بر اساس چنین مواردی است که با اطمینان نظری متقن درباره ازدواج با محارم ارائه نشده است. بسیاری را اعتقاد بر این است اصطلاحی که به معنای ازدواج با محارم باشد در اوستا وجود ندارد و تنها در موارد متعدد پیوند با خویشان نزدیک سفارش شده است. اگر وجود این امر در طبقه اشراف و حاکمان به خاطر حفظ نژاد خونی و جلب رضایت آنان توجیه شده باشد، در نتیجه برداشتها متفاوت خواهد بود. از آن گذشته باید به این نکته توجه داشت که این نوع ازدواجها در طبقات مردم عادی وجود نداشته است. راضیه عیسی زاده در این رابطه مینویسد: «علت اصلی این نوع ازدواج حفظ جامعه از اختلاط نژاد و مذهب بوده است. «راپ» میگوید رسم مذکور بدین منظور بوده است که خون قبیله حتیالامکان پاک نگاه داشته شود. او حدس میزند که این رسم در شرق ایران بوده و عادت مغها به شمار میرفته است که شاید در زمان کامبیز (کمبوجیه) میان ایرانیان رایج شده است.»[6]
علاوه بر احتمالات ذکر شده و تأثیر آن بر روابط زناشوئی مسأله نفوذ فرهنگهای شرق و غرب بر سیستم اجتماعی ساسانیان مطرح است. چنان که برخی بن مایهی ازدواج با محارم را منبعث از این اسطوره که تولد اجرام آسمانی از حاصل ازدواج اوهرمزد با مادر خودش که زوجه زروان (پدر عظمت) صورت پذیرفته است، میدانند. در کنار این شواهد باید این پرسش را مطرح کرد که در طی قرون بعد و حتی امروزه مقام و موقعیت زنان تا چه حد مورد احترام بوده و میباشد که توقع از اجرای آن در زمان ساسانیان داشته باشیم. شاید در آن زمان نیز حیات اجتماعی زن را تنها به خاطر مایحتاج اقتصادی و بقای نسل و اهتمام در پاکی نسب و خون مینگریستهاند و در این میان مسأله ازدواج با محارم اِشکالی در عرف ایجاد نمیکرده است. میدانیم که ازدواج با محارم در زمان ساسانیان به ندرت وجود داشته است، ولی این اعتقاد راسخ در جامعه ایرانی وجود داشته است که همواره در حفظ نژاد و خود بکوشند. امروزه نیز تداوم این نوع نگرش را بین ازدواج با اقوام و یا قشرهای اقتصادی هم تراز میتوان مشاهده کرد. بر این اساس احتمال جایز شمردن ازدواج با محارم و به خصوص در دربار شاهان و ثروتمندان را تقویت میکند. در این وضعیت اگر توجیه مذهبی هم بر این عقاید اضافه گردد که مزاوجت بین برادر و خواهر به وسیلهی فرّه ایزدی روشن میشود و دیوان را به دور میراند، پاسخگوی برخی ابهامات خواهد بود. بقایای این برداشت در عقاید دیگران نیز مشاهده میگردد. چنان که مزدک نیز با استفاده از فرهنگی که وجود داشته دیدگاه اشتراک زن را در جامعه مطرح میسازد. بنفشه حجازی مینویسد: «اصرار خاص ایرانیان به خلوص نژاد، ازدواج میان ارحام مثل برادر با خواهر و پدر با دختر و پسر با مادر را بر ایشان واجب کرده بود و این همان است که خویتوکدت مینامیدند. این قبیل قرابت دو جنبهای در میان هخامنشیان نیز متداول بوده و در اوستا بارها سفارش شده و در ادبیات مذهبی نیز اغلب ذکر شده است. منجمله در شایست نی شایست منقول است که خویتوکدت مرگ ارژان بکنت یعنی ازدواج با محارم گناهان بزرگ را نابود کند و این اعلی درجه است.
در این جا وارد این بحث که چرا زرتشتیان امروز از اعتراف به وجود چنین رسمی در میان نیاکان خود ننگ دارند، نمیشویم. شاید برخورد زرتشتیان از ازدواج با اسلام و انتقاد مخالفین نیز در طی تاریخ در اجتناب و نفرت زرتشتیان از ازدواج با ارحام بی تأثیر نبوده است. ضمناً احتمال میرود که زناشویی با مادر تنی مرسوم و یا شاید هم روا نبوده و روائی زناشویی با مادر ناتنی یا زن پدر بعداً موجب این اشتباه شده است که ایرانیان با مادران خود نیز ازدواج میکردهاند.»[7]
[1] - زن در ایران باستان، مریم عنبرسوز، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ اول، 1390، ص 64
[2] - همان ص 55
[3] - تاریخ مستند ایران باستان، میر حسن ولوی، تهران نشر ماهریس، 1397، ص 441
[4] - زن به ظن تاریخ، جایگاه زن در ایران باستان، بنفشه حجازی (فراهانی)، نشر شهر آشوب، 1370، ص 190
[5] - زن در ایران باستان، مریم عنبرسوز، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ اول، 1390، ص 199
[6] - زنان ساسانی، راضیه عیسی زاده لزرجانی، 1387، نشر موج، ص 55
[7] - زن به ظن تاریخ، جایگاه زن در ایران باستان، بنفشه حجازی (فراهانی)، نشر شهر آشوب، 1370، ص 153
8- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 162