پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

اوضاع آشفته زمان شاه سلطان حسین صفوی

اوضاع آشفته زمان شاه سلطان حسین

 

بر اساس روایات و منابع موجود حکومت شاه سلطان حسین را باید دوران یکّه تازی خواجگان حرمسرا و اعیان و امرا و روحانیون خواند؛ زیرا از پادشاه تنها نام و پوسته‌ای رنگین باقی مانده بود. در شکل گیری و به وجود آمدن دوران آشفته‌ی شاه سلطان حسین تنها شخص وی مسؤول نیست و باید سیر نزولی نمودار حکومت صفوی را از زمان شاه عباس اول مورد توجه قرار داد. شاه سلطان حسین محصول و عصاره‌ی تمام قتل عام‌های شاهزادگان و تربیت یافته‌ی حرمسراها و امرای فاسد و چاپلوس گذشته می‌باشد و برای اثبات این دیدگاه فقط کافی است که زندگی پدر و پدر بزرگ ایشان مورد بررسی قرار گیرد. در مورد توصیف این ایّام هیچ گزارش و سند مکتوبی نمی‌توان یافت که از فساد حکومت مرکزی و اوضاع آشفته‌ی نواحی دیگر مطلبی ننوشته باشد. تمام هرج و مرج‌ها از پایتخت و فساد دربار سرچشمه گرفته و به نقاط دیگر تعمیم یافته است. در زمان شاه سلطان حسین آن قدر رشوه خواری و اخاذی زیاد بوده که تمام مناصب و خلعت‌ها بر اساس مبلغ آن صورت می‌گرفته است چنانچه شخصی که به حکومت کاشان منصوب می‌شد در بین راه از سمت خود معزول می‌گردید. در پیدایش این عوامل دست اندرکاران زیادی نقش داشته‌اند ولی همان گونه که سنّت تاریخ نویسان بوده که نکات مثبت را به نام پادشاهان ثبت کنند، در این جا نیز به درستی باید تمام نکات منفی را به گردن این پادشاه نالایق انداخت. لکهارت به نقل قول یکی از راهبان فرانسوی به تاریخ 26 فوریه 1713 می‌نویسد: «ایران در منتهای آشفتگی و خرابی به سر می‌برد. در آن جا نشانی از عدالت وجود ندارد هر کس به دلخواه خودش زندگی می‌کند و به هر اقدام نا شایستی بی آن که مجازات ببیند دست می‌زند. میرویس همچنان به فتوحات خود بدون برخورد با مقاومت ادامه می‌دهد. در حالی که رژیم صفویه نه یارای مقابله با او را دارد و نه قدرت مالی آن را و بزرگان مملکت با یکدیگر به مخالفت برخاسته‌اند و شاه بی تمیز جز در خیال تسکین شهوات و صدور فرامین خویش نیست.»[1] و همچنین در جای دیگر می‌نویسد: «کرنلییوس دوبروین هنرمند هلندی چون در اواخر سال 1703 به اصفهان وارد شد زود به وضع امور در آن جا پی برد. او درباره‌ی شاه صفی چنین گفته است وی در برابر زن طوری از خود بی خود است که حدّی برای عمل ناپسند خویش نمی‌شناسد. او به کلّی از خیر و صلاح مملکت چشم پوشیده و وجود شریرش موجب شده است که عدالت در امپراتوری بزرگ وی که فسق و هرزگی در آن جا حکمفرما است و شرارت و تبهکاری بدون کیفر مانده است، ناقص اجرا گردد و بدین سبب جاده‌هایی که در روزگارانی آن طور از امنیت کامل برخوردار بودند اکنون مملّو از راهزنان است. کرنلییوس دوبروین پس از توصیف چگونگی تسلّط خواجه سرایان و ملّاها بر شاه و ذکر چند مورد از معایب وی می‌گوید او طوری خود را در معرض نکوهش رعایای خویش قرار داده که آنان علناً می‌گویند از شاه جز نام چیزی برای ما باقی نمانده است. شاه علاوه بر تبذیر مبالغ گزاف برای حرم خویش وجوهی هنگفت صرف احداث ابنیه کرد. زیباترین بنای ایّام سلطنت شاه سلطان حسین که خوشبختانه هنوز باقی است مدرسه مادر شاه واقع در چهار باغ است که به دست مادر دیندارش احداث شد.»[2]

همان گونه که ذکر شد محور تمام ناهنجاری‌ها و عواقب ناگوار آن ناشی از شاه سلطان حسین و اطرافیانش بوده است که در نهایت به فاجعه‌ی سقوط صفوی منجر شد و میلیون‌ها نفر ایرانی بی گناه کشته شدند. لکهارت در مورد اوضاع آشفته کشور در نواحی مختلف می‌نویسد: «بدون شک به علت تعذیب مذهبی بوده که فتنه‌ی دیگری از طرف کردها رخ داد. آنان همدان را مسخّر کرده تمامی آن حدود تا اصفهان را به باد غارت دادند. لزگی‌ها در شمال غربی تا اندازه‌ای به علت تعذیب مذهبی و تا اندازه‌ای دیگر به سبب تعویق در تأدیه کمک‌های نقدی دولت به ایشان سرکش‌تر از سابق بودند. از این گذشته عناصر مذهبی ترکیه در این موقع بر اثر وصول پیام استمداد از طرف سنّی‌های ستمدیده شیروان و داغستان دچار نگرانی شده بودند. سلطان احمد سوم برای تحصیل اطلاعات دست اول راجع به ایران درّی افندی را در اواخر 1720 رسماً به تهران که شاه و درباریانش در آن جا استقرار یافته بودند، فرستاد. علاوه بر این پطر کبیر با خاتمه‌ پذیرفتن جنگ‌های شمالی خود داشت حوادث ایران را مورد توجه دقیق قرار می‌داد.[3] اعراب مسقط و همدستان آنان به سعی هرچه تمامتر در خلیج فارس سرگرم غارت و چپاول بودند. آنان به علت تسلط بر دریا می‌توانستند جزایر بحرین و قشم و لارک را نیز به تصرّف خویش درآورند. بلوچ‌ها در جنوب و جبوب شرقی بیکار ننشسته بار دیگر حدود بم و کرمان را مورد تاخت و تاز قرار دادند. اوضاع در عربستان به علت رقابت افراد خانواده‌ی مشعشع بر سر امارت آن ایالت که چشم طمع به آن مقام دوخته بودند سخت آشفته بود. در آن هنگام که خطر از هر جانب این چنین خودنمایی می‌کرد قدرت و توانایی ایران برای دفاع از خود اندک اندک رو به نقصان می‌رفت. شاه که ایّام را همچون معمول خویش کاملاً به عیّاشی می‌گذرانید کمترین توجّه به معضلات امور نداشت و درباریان و بزرگان هم به حسد ورزی‌ها و ستیزه ‌جویی‌های کودکانه‌ی خویش بیش از خیر و صلاح مملکت همّت گماشته بودند. از سپاهیانی آن چنان سهمگین دیگر اکنون جز نام اثری به جا نمانده بود. صاحب منصبان و سربازان جز چندین انگشت شمار باقی نا آزموده بوده، حقیقتاً توانایی زور آزمایی در عرصه‌ی کارزار را نداشتند.»[4]


 



[1] - انقراض سلسله صفویه و ایام استیلای افاغنه در ایران، تألیف لارنس لکهارت، ترجمه مصطفی قلی عماد، انتشارات مروارید، چاپ سوم، 1368، ص 132

[2] - انقراض سلسله صفویه و ایام استیلای افاغنه در ایران، تألیف لارنس لکهارت، ترجمه مصطفی قلی عماد، انتشارات مروارید، چاپ سوم، 1368، ص 57

[3] - در این زمان پطر کبیر درگیر جنگ با سوئدی‌ها بود ولی با این حال ولینسکی 28 ساله را برای بررسی قوای نظامی و نقشه راه‌ها به ایران فرستاد. وی در مورد وضع دربار ایران می‌نویسد: «در ایران فعلاً کسی در رأس امور قرار گرفته است که به رعایای خود سلطه‌ای ندارد؛ بلکه رعیّتِ رعایای خود می‌باشد. و من رجای واثق دارم که نظیر چنین احمقی حتّی در میان مردم عادی به ندرت یافت می‌شود، چه رسد به تاجداران. از این روی وی هیچ گاه در کارها مداخله ندارد؛ بلکه همه چیز را به اعتمادالدوله خود که کودن تر از گاو است واگذاشته است. با این همه این شخص طوری مقرّب درگاه می‌باشد که شاه بر آن چه او می‌گوید دل می‌بندد و به هر چه که وی می‌خواهد عمل می‌کند. ولینسکی سخن را ادامه داده و پیشگویی کرده بود که اگر فرمانروای با شخصیّت‌تری به جای شاه انتخاب نشود دولت صفویه سریعاً سقوط خواهد نمود و او از بیم آن که ایالات بحر خزر مورد تاخت و تاز یاغیان افغانی قرار گیرد از الحاق به روسیه جانبداری کرده بود. او پس از ادامه‌ی سخن گفته بود که امنای دولت در آن هنگام که در شیروان شورشی رخ داد حتی برای جمع آوری 500 نفر سرباز به منظور اعزام علیه شورشیان دچار زحمت بسیار شدند. او افزوده بود که در همه جا شورش و طغیان وجود دارد. وضع عمومی طوری آشفته شده و سپاهیان ایران آن چنان کفایت خود را از دست داده که راه تدَّنی پیموده‌اند که در نظر وی اگر جنگی بروز دهد روسیه برای تسخیر آن مملکت فقط به سپاهی مختصر احتیاج خواهد داشت. ولینسکی و همراهانش با هدایای بسیاری که شاه برای پطر کبیر فرستاده بود اصفهان را در اول یا 12 سپتامبر 1717 به قصد روسیه ترک گفتند و در ژوئن 1718 و در اوایل سال 1819 به سن پطرزبورگ وارد شدند. هر چند پطر کبیر ابتدا نسبت به ولینسکی به علت اوقات فراوانی که در این مأموریت صرف کرده بود خشمگین گردید؛ امّا چون استحضار یافت که بر مشکلاتی توفیق حاصل شده و اطلاعاتی گرانبها به دست آمده است تغییر رأی داد. پطر با اعطای اجازه به ولینسکی برای تزویج با دختر عمویش شاه دخت ناریشکین قدرشناسی خود را از زحمات وی نسبت به او نشان داد. تزار وی را سپس به حکومت هشترخان منصوب کرد تا او بتواند از نزدیک مراقب تحوّل اوضاع در ایران باشد.»

 

[4] - انقراض سلسله صفویه و ایام استیلای افاغنه در ایران، تألیف لارنس لکهارت، ترجمه مصطفی قلی عماد، انتشارات مروارید، چاپ سوم، 1368، ص 127

5- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 907

سفیر شاه سلطان حسین در فرانسه

 

 

 

سفیر شاه سلطان حسین در فرانسه

 

در مورد اوضاع آشفته و مملّو از فساد دربار شاه سلطان حسین روایات متعدّدی وجود دارد امّا درباره رفتار و عملکرد سفرای ایران که در زمان صفویه به اروپا اعزام شده‌اند اطلاعات بسیار کمی موجود است. برای آن که به گوشه‌ای دیگر از کبر و غرور و جهالت درباریان آن دوره اشاره شده باشد به نقل قولی از محمّد احمد پناهی سمنانی در مورد رفتار مضحک محمّد رضا بیک که به عنوان سفیر ایران به فرانسه فرستاده می‌شود استناد می‌گردد. ایشان می‌نویسد: «به نظر نمی‌رسد که نه تنها ایران، بلکه هیچ کشوری در هیچ زمانی موفق شده باشد چنین سفیری انتخاب کند که تا این اندازه نماینده‌ی روحیّات و خلقیّات دولت متبوع خود باشد. محمّد رضا بیک مردی محتشم و تجمّل پرست و تشریفاتی و مغرور و شهوتران و خوشگذران بود و در عین حال مردی بی هنر و بی دانش و مفلس و تهی دست. و این جمله، صفات دربار صفوی در سال‌های آخر عمر بود.

دولت فرانسه تحت تأثیر آوازه‌ی شکوه و عظمت و ثروت دولت صفوی تشریفاتی را برای محمّد رضا بیک در نظر گرفته بود که تا آن روز بیسابقه بود. وقتی آقای مادلن رئیس تشریفات لویی چهاردهم به سفیر شاه سلطان حسین اطلاع داد که نماینده‌ی اعلیحضرت پادشاه فرانسه و گروهی از رجال بلند پایه به استقبال آمده‌اند تا وی را به پاریس ببرند و چون افراد محترمی هستند بهتر است در موقع ورود، شما به احترام آن‌ها از جای برخیزید. محمّد رضا بیک گفت من هرگز در برابر یک مسیحی از جای بر نمی‌خیزم. اصرار رئیس تشریفات و حتی نماینده‌ی شخص لویی، محمّد رضا بیک را از خر شیطان پایین نیاورد و نماینده امپراتور از او پرسید مگر شما شاه ایران هستید که این قدر خود رأی می‌باشید؟ سفیر پاسخ داد: خدا نکند من یکی از کمترین بندگان او هستم. نماینده‌ی لویی از پاسخ او به خنده افتاد. لجبازی و یک دندگی محمّد رضا بیک باعث شد که هیأت مستقبلین تصمیم گرفتند بدون وی به پاریس باز گردند. محمّد رضا بیک چون از تصمیم آن‌ها مطلع شد فوراً از اطاق بیرون جست و بر یکی از اسب‌هایی که در باغ منتظر او بود، پرید. این بار مقامات فرانسوی به التماس افتادند و خواهش کردند که از اسب پیاده شود و بر کالسکه‌ی سلطنتی بنشیند، امّا سفیر گفت محال است که من با چند نفر عیسوی مذهب در صندوق دربسته‌ای زندانی شوم. سرانجام در اثر اصرار راضی شد که در کالسکه بنشیند. امّا هنگام سوار شدن از فرط خشم سه نفر از شاهزادگان را که به احترام او در اطراف پله‌ها و دَم کالسکه ایستاده بودند تنه زد و به زمین انداخت. به سفیر شاه سلطان حسین خبر دادند که روز دوم فوریه برای شرفیابی به حضور لویی چهاردهم تعیین شده است امّا محمّد رضا بیک پیغام داد که چون روز دوم فوریه روز نحسی است بهتر است از روز 18 فوریه به بعد که ساعت سعد است وقت شرفیابی تعیین گردد. سرانجام روز 19 فوریه تعیین شد. لویی چهاردهم که به سن کهولت رسیده بود به احترام سفیر پادشاهی صفوی پس از چهل و هفت سال بر تخت سلطنت جلوس کرد. محمّد رضا بیک با تشریفاتی که در آن روزگار بیسابقه بود و جزئیات آن در دست است از پاریس تا ورسای با اسب رفت. در حالی که مارشال ماتین یون در طرف راست و بارون دوبرتوی در طرف چپ او اسب می‌تاختند و در عقب وی بیرق دار مخصوص با پرچم ایران و نقش شیرِ خوابیده با شمشیر در دست. در طرف راست بیرق دار غلام مخصوص سفیر حامل شمشیر و در طرف چپش غلام مخصوص وی، حامل قلیان. در آن هنگامه و شور و هیجان تشریفات رسمی، سفیر شاه سلطان حسین هوس کشیدن قلیان می‌کند. چون به میانه‌ی راه پاریس و ورسای رسیدند سفیر گفت کالسکه را آهسته برانید تا او قلیانی بکشد و برای این کار راه شگفت آوری اندیشیده بود زیرا همان موقع غلام سپاهی، سواره رکاب به اسب زد و در جلو کالسکه تاخت و قلیان را که آب ریخته بود از هم باز کرد و سر دیگرش را به دست سفیر داد. این کار چنان ماهرانه انجام شد که سفیر در حال حرکت کالسکه به راحتی و بدون آن که آتش یا تنباکو از قلیان بریزد شروع به کشیدن غلیان کرد و جالب آن که آتش افروخته هم همراه داشتند و احتیاجی به آتش پیدا نکردند.

پس از انجام تشریفات رسمی و تقدیم نامه‌های شاه سلطان حسین و هدایایی که فرستاده بود لویی چهاردهم ضیافت با شکوهی به خاطر سفیر ایران برپا کرد؛ امّا محمّد رضا بیک به غذا دست نزد زیرا گوشتی بر سر سفره آورده بودند که بر اساس مقرّرات اسلام ذبح نشده بود. به همین جهت سفیر فوق‌العاده‌ی شاه سلطان حسین فقط چند سیب و گلاب خورد. مذاکرات سیاسی بین هیأت نمایندگی ایران و فرانسه آغاز شد و در جریان آن محمّد رضا بیک به زندگی خصوصی خود هم سرگرم بود. او بلافاصله خانه محل سکونت را عوض کرد. در خانه‌ی جدید صندلی‌ها و میزها را به دور ریخت و در اطاق استراحت خود پشتی‌های نرم، تشکچه‌های لطیف گسترد و روی تشکچه نشست و با مهمانان خود به گفتگو پرداخت. رفتار سفیر برای مردم عادی پاریس عجیب و تماشایی بود. آن‌ها از این که هنگام ظهر اذان گوی سفیر از پنجره با صدای بلند اذان می‌گوید و یا به هنگام حمام رفتن سفیر اسب و یدک و شاطر چماق به دست و شاطر حامل قلیان با خود حرکت می‌دهد به حیرت افتاده بودند. محمّد رضا بیک تا سال 1716 در فرانسه ماند. در این ایام لویی چهاردهم به سختی بیمار شده بود و قرارداد لازم نیز بسته شده بود و دیگر سفیر شاهنشاه ایران باید به کشور خود باز گردد.

در طی مدتی که مردم پاریس و خاصه خانم‌ها برای دیدن این سفیر عجیب و غریب دست و پا می‌شکستند جناب ایشان معشوقه‌ی خو را هم از بین آن‌ها انتخاب و با وی ازدواج کرد. او مادام لامارکیز پنیه‌ای روسی بود که فقط شانزده یا هفده سال داشت، در حالی که عمر جناب سفیر پنجاه و چند سال گذشته بود. این ازدواج سر و صدای زیادی در پاریس به راه انداخت و مادر دختر برای جلوگیری از بردن عروس به پلیس فرانسه شکایت کرد امّا چون در همان روزی که محمّد رضا بیک داشت از پاریس خارج می‌شد لویی چهاردهم هم درگذشته بود و پلیس سخت سرگرم بود و کسی به شکایت مادر توجّهی نکرد و در نتیجه دو دلداده با مرارت‌ها و رنج‌های بسیار خود را به کشتی رساندند. ( برای رهایی از چنگ پلیس، محمّد رضا بیک همسر محبوب خود را در صندوق مخصوصی که برای این کار تهیه شده بود جای داده تا صندوق را در قسمت انبارها بگذارند و در بندر لوهاور از آن خارج کنند و همین کار را هم کردند.) محمّد رضا بیک در راه بازگشت درد سرها و حوادث مضحکی را از سر گذراند. همسرش در این فاصله برای او پسری آورده بود. به علت بی پولی در راه هرچه داشت، حتی هدایایی را که لویی چهاردهم برای شاه سلطان حسین داده بود از دست داد زیرا برخی از آن‌ها را فروخت و بعضی را هم دزدان از او ربودند. سفیر شگفت انگیز شاه سلطان حسین سرانجام با هزاران بدبختی در ماه مه 1716 یعنی پس از یک سال و هشت ماه در به دری و بی پولی و فرار از دست پلیس و همراه داشتن یک زن جوان هیجده ساله فرانسوی که در بین راه وضع حمل کرده بود به ایروان رسید و در آن جا فهمید که حامی او محمّد خان حاکم ایروان از کار برکنار شده است. او که هدایای لویی چهاردهم را حیف و میل کرده بود و می‌دانست که چه سرنوشتی در انتظار اوست با خوردن مقداری تریاک به زندگی خود پایان داد. زن جوانش هم که قدم به قدم از پاریس تا ایروان وفادارانه با گرفتاری‌ها و ماجراهای همسر بی نظیر خود ساخته بود بعد از مرگ او به دربار اصفهان رفت و باقیمانده‌ی هدایای لویی و نامه او را تقدیم شاه سلطان حسین کرد و به دین اسلام درآمد و همسر برادر شوهر خود شد. محمّد رضا بیک و همسر او و وقایعی که بر آن‌ها گذشته بود موضوع رمان آمان زولید شد که به قلم هوستل فور در سال 1716 یعنی همان سالی که سفیر به ایران باز گشت در اروپا منتشر شد.»[1]


 



[1] - شاه سلطان حسین صفوی، تراژدی ناتوانی حکومت، تألیف محمّد احمد پناهی سمنانی، ناشر کتاب نمونه، چاپ اول، گزیده صفحات 120 تا 125

2- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 907

 

 

مقام زن در نزد مولانا جلال‌الدین

«در طریقت مولانا اهمیت و احترام زن همراه با سایر اندیشه‌های آزادمنشانه‌ی وی دیده می‌شود. در تاریخ دوران اسلامی ایران کمتر متفکری را می‌بینیم که به قدر مولانا جلال‌الدین درجه‌ی اعتبار زن را دریافته باشد. او در طول زندگی خود همواره بر این روش بود. به قول گولپینارلی زندگی سالم خانوادگی را ارج می‌نهاد و پای‌بند شهوت و هوای نفس نبود. هیچ گاه با دو همسر نزیست. یک بار ازدواج کرد و پس از مرگ همسر اولش، زن دومی نگرفت. کنیز هم نداشت.

مولانا عقیده به اختفا و گوشه‌نشینی زن نداشت و بر آن بود که هرچه منع شود، رغبت در آن افزوده می‌گردد. به همین قیاس هرچه زن را بیشتر پوشیده داری، میل درونی او را به خودنمایی افزونتر کنی و مردان را نیز رغبت به تماشای او بیشتر. پس تو نشسته‌ای و رغبت را از دو طرف می‌افزایی و می‌پنداری که اصلاح می‌کنی، آن خود عین فساد است. اگر زن نخواهد کار ناشایست کند، اگر منع کنی و نکنی، نخواهد کرد؛ و اگر برعکس بخواهد، منع جز افزودن میل او ثمر دیگری ندارد. پس آزادی زن را محترم می‌شمارد و با زنان بسیاری از غنی و فقیر معاشرت و مجالست می‌کرد. معتقد بود که زن خالق است، نه مخلوق:

مهر و  رقّت،  وصف انسانی بود                  خشم و شهوت، وصف حیوای بود

پرتو حق است، آن معشوق نیست                  خالقست آن گوییا،   مخلوق نیست»

دین و دولت در ایران عهد مغول، دکتر شیرین بیانی، جلد دوم، ص 696

 

غازان خان مغول و مبارزه با ربا خواری

غازان خان مغول یکی از حاکمان معروف ایلخانان می‌باشد که به خاطر خدماتش نامی نیک از خود به جای گذاشته است. او از نظر اعتقادی از تعالیم بودایی به اسلام گرایش یافت. غازان بعد از آن که وارث مملکتی ویران گردید یک سری اصلاحات در امور اجتماعی انجام داد که در مقایسه با بسیاری از مدعیان مذهب بی نظیر می‌باشد و به طور کلی دوران غازان خان باید عهد تجدید حیات ملیت و فرهنگ ایران پس از تهاجم مغول نام نهاد. یکی از اقدامات وی در مبارزه با رباخواری چنین می‌باشد: «از جمله ظلم‌هایی که به مردم می‌شد و آنان را زیر بار قرض و گرفتاری قرار می‌داد ربا بود که جامعه را به فساد و تباهی کشیده بود. این کار از زمان آباقاخان به بعد رونق فراوان داشت. به سبب رباخواری فرومایگان دولتمند شده و دولتمندا به فقر دچار شده بودند. چنان که رشیدالدین می‌نویسد: مردم فرومایه ناگاه به اسبان تازی و استران راهوار بر نشسته و جامه‌های ملوکانه پوشیده و غلامان ماه‌پیکر و سرهنگان بسیار بر خود جمع کرده، با استران و شتران پر بار برمی‌نشستند و در راه‌ها و شهرها و بازارها می‌گذشتند و مردم از حال ایشان متعجب مانده، می‌پرسیدند که این‌ها را بدان زودی چنین دستگاه از کجا و چگونه دست داد؟ و هزار آدمی از مسلمان و جهود، از پاره‌دوزان و غیره به این کار مشغول شدند و امرا و بزرگان دولت را رشوه می‌دادند و اسم تومان در نظر ایشان مستخفف شد. اغلب رباخواران اویغور و مغولی بودند. چه بسا مردمی که از باز پس دادن دیون خود عاجز می‌ماندند و با زن و بچه به بردگی آنان گرفتار می‌شدند. دیگر از گرفتاری‌ها و اختلالات ناشی از ربا آن بود که گاه حکام ولایات از پرداخت عوارض و مقرری به مرکز عاجز می‌ماندند و گدایان سیاه‌کارِ رباخوار پول می‌دادند و حکومت ولایات را می‌خریدند و به منصب عالی حکومت می‌رسیدند. این نودولتان به زور از مردم عوارض و مالیات می‌گرفتند و ضمناً از محصلین مالیات، رشوه می‌ستاندند و در نتیجه عواید مقرر به خزانه وارد نمی‌شد. به قول رشیدالدین زوال و خلل ملک وقتی باشد که کسان لایق اشغال را از کار دور کنند و نالایق را کار فرمایند و مدتی این طریقه مسلوک بود و چون صدرجهان وزیر شد، این کار بیش از پیش رونق گرفت و آن چنان شد که اگر شرح دهند مجال نماند. رباخواران در کار خرید و فروش اسلحه نیز دخالت می‌کردند و ثروت هنگفت می‌اندوختند. عاقبت چنان شد که اشخاص اصیل و آبرودار قرض‌دار شدند و فرومایگان رباخوار، طلبکار. غازان که این معایب را دریافته بود در شعبان سال 703ه فرمانی صادر و رباخواری را به کلی منع کرد. به دنبال این فرمان بسیاری از ثروتمندان رباخوار و اغنیای دست اندرکار صدمه دیدند، ولی در عوض جامعه‌ی بیمار رو به بهبود گذاشت.»

دین و دولت در ایران عهد مغول، شیرین بانی، جلد دوم، ص 461

افول مقام روحانیت در دوران ایلخانان مغول

 

افول مقام روحانیت در دوران ایلخانان

آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت        حافظ این خرقه‌‌ی پشمینه بینداز و برو

پس از استقرار حکومت ایلخانی و اسلام آوردن برخی سلاطین مغول احترام و اعتبار قشر روحانی به اوج خود رسید. دستیابی به این موقعیت روحانیان نتیجه‌ی نوع نگرش مغولان نسبت به دین بود. از نظر آنان یک روحانی نه تنها از قدرتی ماورایی برخوردار بود، بلکه ارتباط دهنده‌ی انسان‌ها با عالم دیگر نیز به شمار می‌رفت. آنان تصور می‌کردند که روحانیان قادر به راندن بلایا و مصائب آسمانی هستند. از این جهت است که در تهاجم مغولان اغلب روحانیان از خشم و قتل و غارت مصون ماندند و با استفاده از این امتیازات از پرداخت عوارض و مالیات نیز معاف  شدند. در این میان مردم مظلوم و بلا کشیده نیز که تنها چشم به آسمان دوخته بودند به ناچار به جانب روحانیون روی آورده و از آنان استمداد می‌جستند. «عهد ایلخانی یکی از ادوار شگفت‌انگیز از لحاظ چگونگی وضع روحانیت در جامعه‌ی ایرانی است که می‌توان آن را به دو بخش جداگانه تقسیم کرد: در بخش اول به دلیل فتور اسلام و رونق ادیان شمنی، بودایی، مسیحی و حتی یهودی – که هر یک در مسابقه‌ای بی‌امان در حال رسوخ در این سرزمین بودند – روحانی مسلمان هرچند به دلایل ماوراءالطبیعی از احترامی برخوردار بود، ولی محلّی در عرصه‌ی سیاست زمان نداشت و تنها در نهان و به خصوص از طریق دیوانیان، مبارزات مذهبی و سیاسی خود را دنبال می‌کرد. اما در بخش دوم که این مبارزات به ثمر رسید و ایلخانان به اسلام گرویدند و بار دیگر این دین در ایران رسمیت یافت، طبقه‌ی روحانی به سرعت چشمگیر پایگاه سیاسی خویش را باز یافت و در رأس طبقات جامعه، همطراز با اشرافیت فئودال ایلی مغولی، و گروه دیوانی قرار گرفت و جزء گردانندگان اصلی چرخ‌های مملکت در شئون گوناگون سیاسی، فرهنگی و اقتصادی گردید و در نتیجه نظرها بیش از پیش به جانب آن معطوف شد. احترام ایرانی نسبت به روحانیت که مسبوق به سابقه‌ی طولانی پیش از اسلام و بعد از اسلامی هر دو بود، با احترام و بیم خرافی مغولی نسبت به آن درهم آمیخته شد و نیرویی فوق‌العاده در این دوران ایجاد کرد.»

بر این اساس درمی‌یابیم که مقام و موقعیت روحانیت و به خصوص دردوران ایلخانان بسیار افزایش یافته است، ولی نتایج عملکرد آنان برای مردم قابل قبول نبود. در این باره دکتر شیرین بیانی تحت عنوان روحانیان و زهد ریایی می‌نویسد: «عهد ایلخانی را اگرچه می‌توان دروره‌ی اوج عظمت و قدرت طبقه‌ی روحانی نامید، اما این عهد از ادوار «زهد ریایی» نیز به شمار می‌آید. روحانیان به دلیل رونق بازارشان از جاده‌ی تقوی و فضیلت منحرف شدند و به گردآوری مال و منال، دست اندازی به املاک و رسیدن به شغل‌های سیاسی مهم پرداختند. این طبقه با گروه دیوانی دست به دست هم دادند تا امتیازات و امکانات وسیعی را که شرایط زمانی برایشان فراهم آورده بود حفظ کنند. هیچ گاه مانند این زمان منافع قشر روحانی و حکومت درهم آمیخته نشده و هیچ گاه گروه‌بندی‌های سیاسی در این قشر مانند این زمان شکل نگرفته بود. این پدیده نسبت معکوس با عمر حکومت ایلخانی داشت که هرچه بر آن اضافه می‌شد، از روحانیّت روحانیون نیز به همان نسبت کاسته می‌گردید. در نظر جامعه بهترین و پارساترین روحانیان آن گروه بودند که خود را از مراکز قدرت کنار کشیده، پارسایی و استغنا را پیشه ساخته و به حطام و مقام دنیا چشم ندوخته بودند. آنان چنان نیرویی معنوی کسب کرده و بر چنان اریکه‌ای از پارسایی تکیه زده بودند که سلاطین به خدمتشان می‌رسیدند و کسب فیض و درک محضر می‌کردند و در این باره می‌خوانیم که بهترین پادشاهان آن بود که او را در مجالس علما بینند و بهترین عالمان آن بود که او را بر درگاه سلطان نبینند. و گفته‌اند که مگس بر نجاست نیکوتر که عالم بر درِ سلطان. و مشایخ طریقت گفته‌اند که شیطان چون عالِم را بر درِ سلطان بیند خرم و شادان شود و با خود گوید آخر این علم زینت دینی و آیین مملکت از جاه و مال و غلمان صاحب جمال مشاهده کند، محبّت دینی – که رأس کل خطیئة – در صمیم دل او متمکن گردد و به دوستی آن گرفتار شود؛ و چون سلطان را بر در عالم بیند غمناک و پژمان شود و گوید شاید که این پادشاه با خود اندیشه کند که با این مال و ابهّت و شوکت که مراست، به درِ این خرقه‌پوشِ گلیم دوشِ درویش حال اندک مجال می‌باید آمد، دلیل آنست که دین او بهترین دین من است.

از این رو مردم هنگامی که با مقام دنیایی روحانیان روبرو می‌شدند و آنان را از راه خود منحرف می‌یافتند مأیوس می‌شدند، به خصوص که این گروه را برای خود به منزله‌ی پناهگاهی در برابر ظلم و جور بیگانه برگزیده بودند. از آن بودند افرادی که دردهای جامعه را درک کرده و در صدد رفع آن برمی‌آمدند و سرهاشان بر باد می‌رفت. پارسایان و متقیان نیز چون وضع را چنین می‌دیدند گوشه‌ی عزلت اختیار می‌کردند تا با گروه خلافکار درهم نیامیزند. بدین ترتیب مردم به قضاوتی این چنین رسیدند که پیش از آن علما چشم و دل سیر بوده‌اند و بر ارباب دنیا چیره و دلیر.... آبروی علم در خدمت اهل دنیا نبرده و لباس عمل خود به حرص مال و منصب آلوده نکرده. لاجرم بر ملوک و سلاطین حاکم بوده‌اند و سهام وعظ و نصیحت ایشان بر عرض قبول می‌آمده و سخن ایشان به نزد ارباب حکم موقع و محلی عظیم داشت. اما عالمان این دوره علم خود را دام دنیا ساخته‌اند، سرمایه‌ی جاه و مال کرده، لاجرم علم را آب نمانده است و عالم را حرمت.

آلوده شد به حرصِ درم جان عالمان      این خواری از گزاف بدیشان نمی‌رسد

جهّال در تنعّم   و  ارباب  فضل را       بی صد هزار غصّه یکی نان نمی‌رسد

اکثر مردم به چشم حقارت در علم علما می‌نگریستند و بی اعتمادیشان نسبت به این گروه چنان بالا گرفته بود که در نیمه‌راهِ دوران ایلخانی آنان را تنها وسیله‌ای برای انجام مناسک و مراسم مذهبی روزمرّه چون تدفین مردگان، عقد زنانشویی، پیشبرد کار معاملات و از این قبیل امور می‌دانستند. در اجتماعات وعظ و پند، نه برای شنیدن اندرز و تلطیف و تزکیه‌ی نفس، بلکه بیشتر برای سرگرمی حاضر می‌شدند. برای زنان از آن جا که هیچ تفریح دیگری نداشتند، شرکت در مجالس وعظ بهانه‌ای برای خارج شدن از خانه و گذران وقت بود. در پاره‌ای منابع این دوره آمده است که مسلمانان احکام دین و توجه به خدا را فراموش کرده به ریاکاری روی آورده و چون چارپایان به پیروی از غرایز و شهوات تن در داده‌اند و مؤمنین راستین که از خدا و سرزنش خلق بیم داشته باشند، اندکند. روحانیان چنان که اشاره شد دامن دنیا را گرفته و خود را در کنف حمایت سلطان و اشراف و دیوانیان قرار داده و به دینارداری مشغول بودند و چنان شده بود که مردم فضول مفسد که خود را به زیّ صلحا و لباس علما برآرند بی نهایت باشند. .... و عقلا چون حال بر این منوال بینند دست و دامن از مباشرت کلیّات امور به کلی بفشانند و بدین واسطه مهمات دین و دولت از منهج استقامت انحراف یابد.

اوج این وضع اسف‌بار را در اواخر حکومت ایلخانی می‌بینیم که فتور اخلاقی و گسیختگی اجتماعی چون موریانه جامعه‌ی ایرانی را می‌خورد. شعر حافظ متأثر از چنین زمانه‌ای است و تا کنون زبانی گویاتر از زبان او در وصف تزویر و ریا شنیده نشده است:

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب      چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

یا:

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب          بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

یا:

بشارت بَر   به  کوی  می  فروشان                که حافظ  توبه  از  زهد  و  ریا کرد

یا:

ز کوی میکده دوشش به دوش می‌بردند            امام شهر که  سجاده می‌کشید  به دوش

دلا  دلالت  خیرت  کنم به  راه  نجات             مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

هزل‌های تند عبید زاکانی را نیز که با حافظ هر دو در این زمان زیسته‌اند، فراموش نکنیم.»

دین و دولت در ایران عهد مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، جلد اول و جلد دوم، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول 1367، صص 518 و 528 تا 530