پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

گذری بر زندگی شاه سلطان حسین صفوی

 

 

بدی مکن که در این کشتزار زود زوال      به دانش دهر همان بدروی که می‌کاری

مولوی

شاه سلطان حسین

 

شاه سلطان حسین فرزند شاه سلیمان یا همان شاه صفی دوم است که در سال 1079 قمری برابر با اکتبر 1668 میلادی و مطابق با سال چهارم سلطنت پدر در اصفهان از زنی گرجی به نام هلنا خانم به دنیا آمد. شاه سلیمان از مادر حسین میرزا دو پسر دیگر نیز داشت، یکی که بزرگتر بود و توسط پدر کشته شد و دیگری که توسط مادرش به خاطر نگرانی از رفتار شاه او را از دربار فراری داد و سپس به روایتی خودکشی کرد که علت آن را باید در رفتار پدرش یافت. حسین میرزا تا به هنگام جلوس بر تخت سلطنت تمام عمر خود را در حرمسرا گذرانیده و باید ویژگی‌های شخصیت وی را از دیدگاه تربیت یافتگان شورای حرمسرا و قوانین حاکم بر آن نگریست. در مورد جانشینی او بر تخت سلطنت روایات مختلفی وجود دارد که ظاهراً بنا به توصیه شاه عمل گردیده و او را انتخاب کرده‌اند ولی برای دستیابی به پاسخ بهتر را باید در جوّ حاکم بر دربار و نقش زن مقتدری چون مریم بیگم که انباشته از عقده‌های دورنی بود با همکاری خواجه سرایان در نظر گرفت. اکثر مورخان دوران سلطنت حدود سی ساله‌ی (1135- 1105) او را آشفته و هرج و مرج توصیف کرده‌اند که سرانجام منجر به شورش محمود افغان و نابودی حکومت صفویان منتهی گردید و به یقین می‌توان گفت که اگر آن محمود افغان نیز نمی‌بود محمودهای دیگر آن کار را انجام می‌دادند. از آن جا که شاه سلطان حسین فردی راحت طلب و خوشگذران و از درایت فکری و قدرت تصمیم گیری بی بهره بود و گردانندگان اصلی امور دربار را خواجه سرایان و قشر روحانیت یعنی مجلسی‌ها تشکیل می‌دادند در نتیجه دوران حکومتش را باید به نام آنان نامگذاری کرد. شاه سلطان حسین شخصی خرافاتی و زودباور بود که همیشه سخن آخرین فردی را که با او صحبت می‌کرد، می‌پذیرفت و در اثر این حماقت‌ها بود که هیچ گاه موقعیت‌ها را درک نکرد و بهترین یاوران خود و کشور را به دیار نیستی و خروج از صحنه‌ی سیاست مجبور ساخت. به طور کلی دوران زندگی نکبت بار وی را که خوشبختانه تا آخرین لحظات شاهد اعمال و افکارش بود به سه بخش می‌توان تقسیم کرد. ابتدا دوران رشد و نمو در حرمسرا می‌باشد که خود در اجرای آن نقشی نداشته است. دست آورد و اندوخته وی از این مرحله جز بی سوادی و بی خبری از امور کشور و عدم تحرک چیز دیگری نمی‌باشد؛ ولی در کسب هنرهایی چون خر سواری و افراط در همبستری و ارتقای اعتقادات سطحی بی بهره نبود و به ملّا حسین ملقّب گردید. پس از گذشت این دوران حیاتی و مهم است که به یکباره از فرش به عرش رفته و همانند اسلاف خود بر تخت سلطنت می‌نشیند بدون آن که از تجربه و آگاهی کافی از محیط پیرامون خود برخوردار باشد.[1] دوران شش ساله‌ی اول سلطنت او را در حقیقت می‌توان ایام تثبیت جایگاه عوامل پشت پرده و به خصوص روحانیت تلقی کرد. دکتر احمد تاجبخش در باره بخشی از این ایام می‌نویسد: «بالاخره سلطان حسین میرزا با کمک مریم بیگم عمّه‌اش که زنی با اراده و مستبد بود به نام شاه سلطان حسین در سال 1106 به جای پدر نشست. نوشته‌اند شاه سلطان حسین در موقع تاجگذاری موافقت نکرد که صوفیان طبق معمول شمشیر به کمر او ببندند و او از مجتهد بزرگ محمّد باقر مجلسی خواست که این تشریفات را انجام دهد. پس از برگزاری، شاه از او پرسید آیا تقاضایی دارد؟ او گفت: فرمان صادر کنید که نوشیدن مسکرات و جنگ میان فرقه‌ها و کبوتر بازی ممنوع گردد و ضمناً خواست که فرمان دیگری در خصوص طرد صوفیان از شهرها صادر نماید. شاه سلطان حسین برای تقاضای اول فرمان صادر کرد ولی برای اخراج صوفیان دستوری نداد. خواجه سرایان که قدرت زیادی داشتند کارها را از نظر مصالح و منافع خود می‌سنجیدند، نه از نظر مصالح مملکتی و برای این که زودتر بتوانند به مقاصد خود دست یابند سلطان را از پرهیزکاری و زهد و تقوی به سوی میگساری و عیش و نوش رهبری می‌کردند. آنان در اجرای برنامه خود دچار مشکل شده بودند زیرا به پیشنهاد محمّد باقر مجلسی و دستور پادشاه نوشیدن شراب ممنوع شده بود. طبق فرمان پادشاه باید تمام میخانه‌ها خراب و شیشه‌ها و کوزه‌ها شکسته شود. برای سرمشق رعایا 600 شیشه‌ی شراب شیرازی و گرجی را از انبارهای دربار بیرون آوردند و در برابر چشم مردم شکستند. منع نوشیدن مشروبات الکلی مورد مخالفت طبقات عالیه‌ی مملکت گردید از جمله عمّه شاه، مریم بیگم که زنی معتاد به شراب بود با این فرمان شاه موافقت نداشت. خواجه سرایان هم از لحاظ این که شاه به شراب معتاد نشود، نمی‌توانند در حالات مستی و بی خبری نظرات خود را به مورد اجرا درآورند با این دستور مخالف بودند. به همین جهت خواجه سرایان با مریم بیگم برنامه‌ای تنظیم کردند تا این فرمان را لغو نمایند. مریم بیگم تمارض کرد و به شاه گفت که بنا بر تجویز پزشکان باید شراب بنوشد تا معالجه شود. شاه سلطان حسین که از بیماری عمّه‌اش نگران بود دستور داد که از هر جا ممکن است شراب تهیه کنند و چون به دست نیامد به او اطلاع دادند که سفیر لهستان ممکن است در خانه‌اش شراب داشته باشد بالاخره شراب تهیّه گردید، ولی مریم بیگم به شاه گفت که حاضر به نوشیدن نیست مگر آن که شاه اول بنوشد. شاه در مقابل اصرار عمّه‌اش مجبور شد پیاله‌ای از شراب بنوشد. او چنان به نشاط آمد که دیگر بدون نوشیدن شراب روز را به شب نمی‌رسانید. شاه پس از این که به باده گساری پرداخت زهد و تقوی را فراموش کرد و به شهوترانی متمایل و تعداد زنان او بیش از سایر سلاطین صفویه گردید. او دستوری داد که هر جا زن یا دختر خوبرویی پیدا شود او را به حرمسرا بفرستند. کرنلیوس دوبروسن نقاش هلندی می‌نویسد پادشاه شیفته و فریفته زنان و پایبند شهوت و هرزگی شده است و توجّهی به امور مملکت ندارد، در نتیجه‌ی رفتار ناپسند او عدل و داد از کشور بر بسته و هرج و مرج و شرارت و فساد رایج شده است به همین علت در راه‌هایی که سابقاً امن بود اکنون دزد و راهزن می‌بینم.

همیلتون می‌نویسد وقتی ازبکان به خراسان حمله کردند قاصدی به دربار رسید تا خبر را به گوش شاه برساند. شاه سلطان حسین با یک بچه گربه بازی می‌کرد و نخی به پای پری بسته بود و جلوی گربه می‌کشید. در این موقع وزیر وارد شد و می‌خواستند خبر را به اطلاع شاه برساند. شاه صفوی گفت پس از پایان بازی با گربه به حرف‌های او گوش می‌دهد. شاه سلطان حسین مردی خرافاتی و طبق عقاید صوفیان معتقد بود که انسان در کار خود اختیاری ندارد و عقل و تدبیر دارای نقشی نمی‌باشد. نوشته‌اند در یکی از شب‌ها که شاه و درباریان در کاخ چهل ستون مشغول صرف غذا بودند ناگهان یکی از ستون‌های کاخ آتش گرفت. شاه سلطان حسین به هیچ کس اجازه نداد که آتش را خاموش کند و گفت اگر اراده خداوندی بر این قرار گرفته است که این تالار سوخته شود با آن مخالفتی نخواهم کرد البته حریق جزئی بود و ادامه پیدا نکرد.»[2]

البته لازم به ذکر است که مبنای تقسیم بندی دوران سلطنت بر مبنای گرایش به عیاشی و میگساری بوده، وگرنه نفوذ و دخالت روحانیون و دیگران تا مرحله تقدیم تاج پادشاهی به محمود افغان همیشه وجود داشته است. برای آن که تصویر بهتری از این دوران و دخالت دیگران در ذهن شکل گیرد به مطالب ابوالحسن قزوینی استناد می‌گردد: «در اوایل سنه‌ی یک هزار و یکصد هجری بعد از رحلت پدر در دارالسّلطنت اصفهان به صوابدید وزرا و امرا بر تخت سلطنت موروثی جلوس فرمود. سران و سرکردگان را به نوازش خسروانه سرافراز فرموده، هر یک را به فراخور مرتبه‌ی خویش انعام و تیول داد. تا مدّت بیست سال هرج و مرج در ممالک ایران رخ ننمود و مدّت بیست سال میل خاطر آن حضرت به طرف علما و فضلا و عیّاشی گذشت. و نظر به جبر و تعدّی قزلباشیه که با رعایا می‌کردند حکّام قزلباشیه معزول فرمود. به جهت عدل و داد سادات و فضلای متّقی و پرهیزگار را به جای امرا در شهرهای ایران گذاردند که موافق شرع انور اثنی عشر به دیوان خاص و عام پردازند و شعائری را که شیوه‌ی سلاطین صفویه بود آن حضرت برانداخت. آن چه ملّا محمّد باقر مجلسی که استاد آن حضرت بود، عرض می‌نمود به اجابت مقرون بود. در اکثر امور ملکی و مالی به صلاح و صوابدید فضلا و علما می‌فرمود و طریقه‌ی صوفیه که شعار و اطوار سلسله‌ی علیّه صفویه بود، برانداخت. از آن جمله علّامه‌ی زمان وحیدالدّوران ملّا صادق اردستانی با بیست نفر از شاگردان معتبر او هر یک فضیلت تمام داشتند. از جمله شاگردان او یکی شیخ محمّد علی حزین لاهیجی است که از اصفهان اخراج کردند و از باقی ممالک محروسه نیز آن چه صوفیه و مریدانشان بودند، به در کردند.

در مرتبه که در کارخانه‌های کوزه گران، هر جا سبوی دهن تَنگی به نظر شاگردان ملّا محمّد باقر درآمد، شکسته و تأویلش چنان کردند که در هنگام وزیدن باد از دهن کوزه‌ها آواز هو برمی‌آمد و این آواز یاهو زدن، شیوه‌ی صوفیان است. در عصر آن حضرت کسی را یارای آن نبود که جبّه‌ای پشم شتر یا لباس پشمینه تواند، پوشید. متابعان فاضل مجلسی می‌گفتند که این لباس‌ها پوشش صوفیان است و طریقه‌ی مذهب اخباری اثنی عشریه را در عصر آن حضرت متروک ساخت و شیوه‌ی اصولی را رواج داد. اعتبار علما در مرتبه‌ای بود که هرگاه خونی خود را به دروازه مدرسه می‌رسانید احدی را یارای آن نبود که دست اندازی به خونی تواند کرد. آن حضرت در مراتب مروّت و عدالت به این مرتبه بود که روزی یکی از فرزندانش، زاغی را به تنفگ زده بود. بعد از آن که آن حضرت اطلاع یافتند به فرزند خویش تهدید بسیار کردند و هفتاد و پنج تومان زر رایج‌الوقت به مستحقّان خیرات فرمود و به امر ارشاد هدایت بنیاد فرمودند که این جانور وظیفه خوار خون من نبود، فرزندم نسبت به او ظلم کرده و این نوع تعدّی در مذاق من به دولت بسیار ناگوار است. از اتّفاقات مسموع شده، در خانه‌ای که پادشاه زادگان را شربت شهادت چشانیدند در شب‌های جمعه آواز شخصی غایب می‌شنوند که در کمال فصاحت و بلاغت سوره‌ی مبارکه‌ی یس تلاوت می‌کند.»[3]

برای ورود شاه سلطان حسین به مرحله بعدی علاوه بر استعداد ذاتی و زمینه‌ای که در خود پادشاه وجود داشت باز هم مسؤولیت آن را به مریم بیگم منتسب کرده‌اند که شاه به خاطر ایشان و با نوشیدن مقدار کم شراب به آن سمت گرایش یافته است. در طی این مراحل پرسشی مطرح می‌گردد که چرا علمای روحانی در باره اعمال پادشاه سکوت کرده و یا حتی در بعضی موارد تشدید کننده‌ی آن‌ها برای رسیدن به امیال دنیوی می‌باشیم. لارنس لکهارت از وقایع این ایام چنین قضاوت می‌کند: «ظرف مدت مذکور از پارسا منشی دست کشیده و به عیّاشی و هوسرانی گراییده بود. او اگرچه بالذّات مثل پدر افراط کار نبود ولی گاهی از اوقات بدون اعتناء به امور مملکت دست به شرب باده می‌گذاشته، او حتی اوقاتی را هم که به هوش می‌گذرانید برای رسیدن به مهام امور چندان رغبتی از خود نشان نمی‌داد و یا اصولاً بی علاقه بود. همان طور که همواره خاطر نشان ساخته‌ایم تسلط یافتن خواجه سرایان و مجتهدان بر چنین پادشاه به سهولت صورت پذیر بود. شاه یک بار راهبه‌ای زیبا را ربود و او را در حرم محصور ساخت، امّا جدّه شاه پس از انقضای پانزده روز شاه را به آزاد ساختن راهبه واداشته، گفته بود اگر به زنی که خود را با عهدی خاص در راه خدا وقف کرده است کوچکترین آزار برسد بر او لعن و نفرین وارد خواهد شد.

کرنلیبوس دوبروین هنرمند هلندی چون در اواخر سال 1703 به اصفهان وارد شد زود به وضع امور در آن جا پی برد. او درباره شاه چنین گفته است وی در برابر زن طوری از خود بی خود است که حدّی برای عمل نا پسند خویش نمی‌شناسد. او به کلی از خیر و صلاح مملکت چشم پوشیده و وجود شریرش موجب شده است که عدالت در امپراطوری بزرگ وی که فسق و هرزگی در آن جا حکمفرماست و شرارت و تبهکاری بدون کیفر مانده است، ناقص اجرا گردد و بدین سبب جاده‌هایی که روزگارانی آن طور از امنیّت کامل برخوردار بودند اکنون مملو از راهزنان است. کرنلیبوس دوبرون پس از توصیف چگونگی تسلط خواجه سرایان و ملّاها بر شاه و ذکر چند مورد از معایب وی می‌گوید او طوری خود را در معرض نکوهش رعایای خویش قرار داده که آنان علناً می‌گویند از شاه جز نام چیزی برای ما باقی نمانده است.»[4]

در مورد این مقطع از تاریخ که تمام کشور را آشفتگی و هرج و مرج فرا گرفته بود تمام مورخان و سیاحان به بخش‌هایی از آن اشاره داشته‌اند ولی نکته عجیب آن جاست که تمام دست اندرکاران حکومت توجهی به این مشکلات نداشته و حتی حمایتی مؤثر از دولت مرکزی به هنگام محاصره اصفهان نکرده‌اند. اعمال ناهنجار شاه سلطان حسین به همین امور محدود نبود و در کنار کاخ سازی‌ها و توسعه‌ی حرمسرا تمایل خود را برای زیارت و مسافرت‌‌ها نشان می‌داد تا با جمع عظیم همراهان خود عوامل بدبختی را به رخ مردم نگون بخت نشان دهد و اعلام کند که وی با تمام مشکلات موجود قادر تخریب اموال و غارت مردم در مسیر حرکت می‌باشد. یکی از کاخ‌های در حال تأسیس و پر هزینه‌ای که شاه سلطان حسین آرزویش را به گور برد احداث کاخ فرح آباد در اصفهان بود که به هنگام تهاجم افاغنه و محاصره‌ی شهر به عنوان پایگاه و محل سکونت مهاجمان مورد استفاده قرار گرفت. کروسینسکی که خود شاهد این وقایع و بی خبری اطرافیان پادشاه می‌باشد در باره یکی از علل سقوط دولت صفوی می‌نویسد: «شاه علیم و کریم و فاضل بود. چون بر تخت شاهی نشست چند مدّتی طریق زهد و تقوی سپرد و بالکلیّه از منهیات اجتناب کرد. پس از چندی مزاج دولت صفوی معلول و عقد نظام جمهور محلول شد و اتّفاق و اتّحاد به شقاق و نفاق مبدّل گردید و مشرف به خرابی آمد. خلق بر تقوی و زهد شاه موافقت کرده. شاه و رجال دولت و عوام و خواص به عیش و عشرت مشغول و چنان به خراب غفلت رفتند که از وقایع لیل و نهار بی خبر ماندند. کسی بر درگاه شاه نبود که امور دولت و مصالح مملکت و ملت را برایش عرضه دارد و شاه را از خواب غفلت بیدار سازد.»[5]



[1] - اولئاریوس در صفحه 659 سفرنامه خود درباره چگونگی تاجگذاری شاه صفی (اول) اشاره کوتاهی دارند. این شیوه را به دیگر شاهان نیز می‌توان تعمیم داد. وی می‌نویسد: «تخت مرصعی را به ارتفاع در حدود 70 سانتی متر در بالای تالار بزرگ قصر سلطنتی گذاشته و روی این تخت قالیچه‌های نفیسی را که از سلاطین قبلی این سلسله در موقع تاجگذاری روی آن نشسته‌اند، پهن می‌کنند. در موقع تاجگذاری شاه صفی هفت قالیچه در تخت او روی هم انداخته بودند. این قالیچه‌ها متعلق به هفت پادشاه صفوی قبل از او و یک قالیچه هم مخصوص خود وی بودند؛ زیرا قبل از شاه صفی هفت پادشاه صفوی از شاه اسماعیل به بعد بر تخت سلطنت ایران قرار داشتند. در هر حال شاه روی تخت جلوس می‌کند و خان‌ها و رجال درجه اول دربار تاج سلطنتی را به دست گرفته و به طرف شاه آورده و مقابل او زانو می‌زنند. شاه این تاج را سه بار به نام خدا، محمّد و علی بوسیده و پیشانی خود را به آن می‌مالد؛ آن گاه وزیر دربار تاج را گرفته و بر سر شاه می‌گذارد. فریاد شادی از کلیّه حضار بلند شده و همه سعادت و خوشبختی شاه جدید را آرزو می‌نمایند و از خدا مسألت می‌نمایند که یک سال عمر و سلطنت او را هزار سال کند. بعد یک به یک جلو آمده پای شاه را بوسیده و هدایایی تقدیم می‌نمایند و آن روز را تا غروب جشن گرفته و به شادی و پایکوبی می‌پردازند. در ایران رسم نیست که مانند اروپا شاه سوگند یاد کند که نسبت به مملکت خود و مردم آن وفادار باشد.»

[2] - تاریخ صفوی، تألیف دکتر احمد تاجبخش، انتشارات نوید شیراز، 1373، برگزیده صفحات 286 و 385

[3] - فوایدالصفویه، تألیف ابوالحسن قزوینی، تصحیح و مقدمه دکتر مریم میراحمدی، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1367، صص 78 و 79

[4] - انقراض سلسله صفویه و ایام استیلای افاغنه در ایران، تألیف لارنس لکهارت، ترجمه مصطفی قلی عماد، انتشارات مروارید، چاپ سوم، 1368، ص 54

[5] - سفرنامه کروسینسکی، ترجمه عبدالرّزاق دنبلی (مفتون)، با مقدمه و تصحیح و حواشی دکتر مریم میر احمدی، انتشارات توس، چاپ اول، ص 22

6- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 882

عشق بدفرجام مریم بیگم در زمان شاه سلیمان صفوی

 

عشق بدفرجام مریم بیگم عمّه شاه سلیمان

 

یکی از زنان مقتدر و با نفوذی که در جمع حرمسرای شاه سلیمان زندگی می‌کرد مریم بیگم بود. ایشان در زمان شاه عباس دوم نیز روی آرامش به خود ندید، زیرا برادر اجازه‌ی زندگی به فرزندانش را نداده و دستور صادر کرده بود که چندان به اطفال ذکورش شیر ندهند تا بمیرند. مؤلف کتاب پشت پرده‌های حرمسرا به نقل از سانسون به قدرت فوق‌العاده و بی بند و بار شاه سلیمان اشاره دارد و می‌گوید که اختیار همه چیز در دستان اوست و به دلیل آن که عمّه‌‌ی بی شوهرش با یکی از سرداران رابطه عاشقانه برقرار کرده بود دستور قتل آن مرد بی گناه را صادر می‌کند. پادشاه اقدام آنان را توهین به مقام سلطنت دانسته و با توجه به آن که عمّه‌اش اقرار به تمایل کرده بود فرمان قطع سر فرمانده را صادر کرد و سپس آن را نزد مریم بیگم فرستاد. وی در باره این واقعه حزن انگیز می‌نویسد: «یکی از زنان حرمسرای شاه سلیمان عمّه‌ی وی بود که مریم خانم نام داشت و پس از مرگ شوهرش همچنان بیوه باقی مانده بود و در اندرون زندگی می‌کرد. سانسون می‌نویسد این خانم محترم به عشق فرمانده‌ی کل گرفتار شد. فرمانده‌ی کل نتوانست جانب احتیاط را رعایت کند و پیش بینی نماید که روابط نا مشروع و جنایتکارانه‌ی او با شاهزاده خانمی که همخون شاه می‌باشد چه عواقب خطرناکی را دربر دارد و او را به چه بدبختی گرفتار می‌سازد. فرمانده‌ی کل به عشق تسلیم شد و عشق مریم خانم او را به دام انداخت. آن‌ها توانستند خواجگان حرم را که شاه برای محافظت شاهزاده خانم معیّن کرده بود و در قصر آن خانم به پاسداری مشغول بودند، بفریبند و خواجگان محافظ را از مراقبت باز دارند ولی حسّ کنجکاوی و حسادتِ زنان فرمانده‌ی کل از مراقبت خواجگان حرم دقیق‌تر بود. زنان فرمانده‌ی کل روابط عاشقانه‌ی آن دو را کشف کردند و از آن پرده برداشتند و خواجگان حرم را در جریان ماجرا گذاشتند. خواجگان حرم که از علاقه و مرحمت شاه نسبت به فرمانده‌ی کل با اطّلاع بودند جرأت نمی‌کردند از آن ماجرا چیزی به شاه عرض کنند؛ ولی وقتی مشاهده کردند پس از جلسه‌ی مذاکرات شاه با عبدالله سلطان اوضاع دگرگون شده است از موقعیّت استفاده کرده، مام قضایا را به عرض شاه رسانیدند. شاه که بسیار رند و زرنگ می‌باشد، توانست بر خشم و غضب خود غلبه کند و خود را نگه دارد. شاه می‌خواست به تحقیق بیشتری بپردازد و از زبان خود شاهزاده خانم بشنود که فرمانده کل قوا را دوست می‌دارد. اعلیحضرت شاه، شاهزاده خانم را احضار کرد و مثل معمول با او خودمانی رفتار کرد و درباره‌ی موضوعات با او صحبت کرد. پس از آن که به شاهزاده خانم نشان داد که مثل همیشه نسبت به او مهربان است و به او احترام می‌گذارد، گفت که تصمیم گرفته است او را شوهر دهد. شاه از عدّه زیادی از درباریان که مورد احترام او بودند نام برد و آن‌ها را برای ازدواج به شاهزاده خانم پیشنهاد کرد ولی شاهزاده خانم به هیچ یک از آن‌ها اظهار تمایل نکرد و به همه‌ی آن‌ها به نظر تحقیر نگریست. سپس شاه افزود که ابتدا در نظر داشته است فرمانده کل را برای این امر پیشنهاد کند؛ ولی پیش خود فکر کرده است که ازدواج شاهزاده خانم با فرمانده کل متناسب نیست و شاهزاده خانم او را نخواهد پسندید زیرا فرمانده کل پیر است . شاهزاده خانم نتوانست عشق خود را پنهان نماید و آن را ابراز نکند، لذا به شاه عرض کرد که سن او متناسب با سن فرمانده کل می‌باشد و به قدری از فرمانده کل پیش شاه تعریف و تمجید کرد که شاه در صحّت آن چه در باره‌ی آنان شنیده بود تردیدی برایش باقی نماند و دانست که بین آنان رابطه‌ای وجود دارد.

شاه، شاهزاده خانم را مرخص کرد و به او گفت شب به قصر بیاید و به او وعده داد که تا شب تمام وسایل جشن عروسی او را با فرمانده‌ی کل آماده سازد. شاهزاده خانم نیز پای شاه را بوسید و از قصر بیرون رفت. خیانتی که به وسیله‌ی عبدالله سلطان افشا شده بود و تجاوز و هتک ناموس نسبت به خانمی که همخون شاه است به قدری اهمیّت داشت که کشتن فرمانده‌ی کل حتمی بود زیرا جنایاتی کوچکتر و کم اهمیّت‌تر از آن چه که فرمانده کل مرتکب شده بود برای نابود شدن او کفایت می‌کرد. شاه دوباره خواجگان حرم را احضار کرد. خواجگان حرم بر خشم و غضب شاه افزودند زیرا به شاه افشا کردند که رابطه‌ی نامشروع فرمانده کل با عمّه‌اش به برکنار شدن شاه از تخت سلطنت منتهی می‌شده است زیرا آن‌ها مصمّم بوده‌اند پسر ارشد شاه را که جوانی بیست و دو ساله است به تخت سلطنت بنشانند. وقتی در نیمه شب به تمام امرا و بزرگان دربار ابلاغ شد که به فرمان شاه فوراً حاضر شوند و به قصر بیایند همگی متعجّب شدند و بر جان خود لرزیدند. اعتمادالدوله، فرمانده‌ی کل قوا، دیوان بگی، رئیس غلامان شاه که مهمترین صاحب منصبان دربار می‌باشند و چهار رکن اساسی دربار به شمار می‌آیند اوّلین امرایی بودند که وارد قصر شدند و به حضور شاه رسیدند. شاه به فرمانده کل اعتنا نکرد و روی خود را از او برگردانید. فرمانده کل از رفتار شاه بدبختی خود را احساس و پیش بینی کرد. فرمانده کل وقتی مشاهده نمود مستحفظین شاه تقویت شده‌اند او را رعب و هراس فراوانی فرا گرفت. فرمانده کل بر سر جای معمولش کنار اعتمادالدوله بر زمین نشست. شاه به اعتمادالدوله و دو امیر دیگر شراب خورانید ولی به فرمانده‌ی کل همچنان اعتنایی نکرد و به او شراب نداد. رئیس غلامان شاه که دوست نزدیک فرمانده‌ی کل بود و شاه به او علاقه داشت و به او احترام می‌گذاشت با نگاه شگفت انگیزی تعجّب خود را از عمل شاه نشان داد. شاه که متوجّه نگاه شگفت انگیز او شده بود فریاد کشید از این که من به این غدّار خیانت کار اعتنا نمی‌کنم تعجب کرده‌ای؟ برخیز و او را گردن بزن. آن امیر که هرگز چنین انتظاری نداشت و از صدور چنین فرمانی سخت به وحشت افتاده بود خود را به پای شاه انداخت ولی به جای این که رحم و شفقت شاه را برانگیزد و برای دوستش طلب عفو کند خود را در محکومیت او شریک ساخت. دیوان بگی (بیگی) خود را به پای شاه انداخت و در حالی که به پای شاه بوسه می‌داد و با فصاحتی که همیشه و در همه حال در بیان گفتارش بود به شاه عرض کرد، فرمانده کل باید جنایت بزرگی را مرتکب شده باشد که شاهنشاه را که مهربانترین و بخشنده‌ترین پادشاه جهان است به این درجه خشمگین ساخته است ولی در مورد رئیس غلامان اجازه می‌خواهد به عرض برساند که اگر او از فرمانده‌ی کل قوا شفاعت کرده است در احترامی که باید به فرمان شاه بگذارد قصور نورزیده است و بر خلاف قاعده عملی انجام نداده است زیرا بنا بر سنّت و قانونی که تمام سلاطین قبل از اعلیحضرت شاه آن را تأیید نموده و به آن عمل کرده‌اند اجازه داده شده است که در مورد فرامینی نظیر این فرمان، تا آن که فرمان سه دفعه تکرار نشود در برابر خشم و غضب شدید شاه به شفاعت برخاستن حائز کمال اهمیّت است و به همین مناسبت شاهان پیشین از این که کسی خود را به پای شاه بیفکند و برای متّهمی تقاضای عفو و بخشش کند بر خشم خویش نمی‌افزوده‌اند. شاه گفت بسیار خوب من رئیس غلامان را می‌بخشم، ولی دیوان بگی به شما می‌گویم دیوان بگی به شما فرمان می‌دهم و برای سومین بار دیوان بگی به شما امر می‌کنم برخیزید و این غدّار خیانت کار را گردن بزنید. دیوان بگی فوراً از جا برخاست و گریبان فرمانده‌ی کل را گرفت و عمّامه‌اش را از سرش برداشت و بر زمین افکند و او را از اتاق بیرون کشید. دیوان بگی کمربند فرمانده‌ی کل را باز کرد و دست‌های او را از پشت بر هم بست. فرمانده کل از سرنوشت شوم خود شکایتی بر زبان نیاورد و شاه را ثنا گفت و برای شاه عمر دراز آرزو کرد و برای ابراز اطاعت به فرمان شاه گوشه‌ی لباس دیوان بگی را بوسه داد و به او التماس کرد که از شاه تقاضا کند به جای این که او وقتی قرض‌های شاه را پرداخته است شاه خشم و غضب خود را بر افراد خانواده‌ی او نگستراند زیرا تنها او مقصّر بوده است و هیچ کس در گناه و جنایت با او شرکت نداشته است. سپس فرمانده کل گفت برای او قرآنی بیاورند تا در صورتی که آخرین لحظه‌ی عمر فرا رسیده است دعایی بخواند و همچنان امیدوار بود که شاید در این لحظات خشم و غضب شاه فرو نشیند، ولی دیوان بگی با نواختن ضربه شمشیری که به گردن او فرود آورد به او فهمانید که آخرین لحظه‌ی عمرش فرا رسیده است. دیوان بگی از این که می‌دید دوست عزیزش، امیری به آن عظمت به چنین حالی درافتاده است سخت متألم و متأثر گردیده بود. به طوری که دستش به لرزه درآمد و از قدرتش کاسته شد. در نتیجه‌ی ضربه‌ی شمشیرش فقط پوست گردن فرمانده کل را خراش داد و زخم کرد. فرمانده کل به نام دوستی قدیمی‌اش با دیوان بگی از او تقاضا کرد که او را زجر ندهد و زودتر خلاص کند. دیوان بگی افسر جوانی را که در خدمتش بود صدا کرد و او با سه ضربه متوالی سر فرمانده کل را از تن جدا کرد. سر فرمانده کل را به حضور شاه بردند. به محض این که چشم شاه به سر بریده‌ی افتاد فریاد کشید بسیار خوب خیانت کار. من در خوابم. من در سستی و رخوتم، چنان که تو به دشمنان من نوشتی.

جشن عروسی که شاه به شاهزاده خانم عمه‌اش وعده کرده بود و او را به آن امیدوار ساخته و دعوت کرده بود به صحنه‌ای خونین و وحشتناک تبدیل گردید. شاه به یکی از خواجگان حرم فرمان داد که سر فرمانده‌ی کل را برای شاهزاده خانم ببرد و از طرف شاه به او بگوید که این همان شوهری است که شاه برای او انتخاب کرده است. ظاهراً شاه علیه شخص شاهزاده خانم اقدام دیگری نکرد. آیا برای تنبیه و مجازات آن شاهزاده خانم مشاهده سر از تن جدا شده‌ی معشوقش کافی نبود؟ شاهزاده خانم سر خون آلود فرمانده‌ی کل را میان ظرفی مشاهده کرد باید همین درد آن زن را کشته باشد.»[1]


 



[1] - پشت پرده‌های حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، صص 312 تا 316

2- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 877

گذری بر زندگی شاهزادگان در زمان شاه سلیمان صفوی

 

گذری بر زندگی شاهزادگان صفوی

 

زندگی با شکوه پادشاهان صفوی همیشه توأم با خوشی و لذت نبوده است و دارای ابعاد تیره و تار نیز می‌باشد. یکی از آن زوایای تاریک و گاه نفرت انگیزش مربوط به دوران زندگی شاهزادگان و نابودی خانواده و اطرافیان شاهان مستبدی است که با کوچکترین بهانه‌ آنان را به دیار نیتسی فرستاده‌اند. این اعمال دارای سابقه طولانی است و از نظر تاریخی به سرنوشت خاندان‌هایی چون برمکیان و یا در عصر حاضر به قتل عام بازماندگان حاج ابراهیم کلانتر در زمان فتحعلی شاه قاجار می‌توان اشاره کرد. در دوران صفویه حال به تبعیت از رفتار دولت عثمانی و یا علل دیگر شاهزادگان آینده‌ای بد فرجام و تأسّف آور داشته‌اند. اولین اقدامات شاهزاده کشی از زمان به قدرت رسیدن شاه اسماعیل دوم صورت گرفت و سپس در دربار دیگران با کور کردن و قتل‌ها تعمیم یافت. شاه عباس دوم در انجام اعمال خود از بقیّه پا را فراتر گذاشت و در جهت اطمینان از کور بودن شاهزادگان دستور داد که چشم‌های آنان را از حدقه درآورند و در صورتجلسه‌ای ثبت کنند. بخشی دیگر از زندگی نجات یافتگان فرزندان ذکور دربار صفوی مربوط به دوران رشد آنان در حرمسراها و تحت مراقبت شدید خواجه سرایان می‌باشد. در این نوع زندگی تحمیلی شاهزادگان همیشه در معرض خطر و اضطراب بوده‌ و تا آخرین لحظات سرنوشت ساز هیچ امیدی به آینده‌ی خود‌ نداشته‌اند. آن تشویش و نگرانی‌ها تنها شامل شاهزاده‌ها نبود، بلکه امرا و اعیان نیز در این حالت نا آگاهی و بی خبری از اوضاع حکومت به سر می‌بردند. چنان که قبلاً اشار گردید اعضای شورای سلطنت بعد از فوت شاه عباس دوم از وجود و سلامت صفی میرزا اطلاع کافی نداشتند که تصمیمی درست اتّخاذ کنند. ابوالحسن قزوینی در مورد سرگذشت صفی میرزا می‌نویسد: «گویند که آن حضرت را پسری بود موسوم به صفی میرزا، روزی از روزها که از دیوان عالم تشریف فرمای حرم بودند صفی میرزا را به خاطر رسید که هنر و ضرب دست خود را به پدر نموده باشد. در مکتبی که تحصیل خط و سواد می‌کرد و مشق تیراندازی کردی، همین که پادشاه از در مکتب خانه دور شد یک چوبه‌ی تیر در دست راست آورده، پاشنه‌ی کفش ساغری آن حضرت را نشان گاه ساخت، انداخت. تیر از قضا نشانه‌ی راست آورده بر پاشنه‌ی کفش آن پادشاه رسید. پادشاه متغیّر شد که در تفحصّ کسی جرأت بی محابا کرده، درآمد. معلوم شد که صفی میرزا این حرکت بی جا کرده است. در همان دم فرّاشان را طلب داشته، صفی میرزا را در حوض انداخته، شهید ساختند. القصّه در عهد دولت آن حضرت سر از آب برآوردی، چوب خوردی و هرگاه سر ته آب بردی، خفه شدی، آخرالامر از شدّت چوب و رقّت آب شربت شهادت چشید. روزی در حرم به مکان خاله‌ی خویش رفته، در صندوقخانه چرمی که پیش رو بود دست انداخته، خامه از او بیرون کشیدند. اتّفاقاً ملفوفه‌ی عریضه‌ی یکی از سرداران بزرگ به نظر خدیو هفت کشور رسید. بعد از مطالعه دریافت شد که سفارش یکی از فرزندان آن حضرت که در تربیت او ساعی باشند مندرج بود. همان ساعت بر کنیزکان حکم شد که آن ضعیفه‌ی صالحه را مانند صفی میرزا در حوض انداخته، شهید ساختند.»[1]

اکثر اروپائیان از شیوه برخورد پادشاه با شاهزادگان ابراز تأسف کرده و وضع آنان را دلخراش توصیف می‌کنند. کمپفر در این باره می‌نویسد: « بهتر است راجع به شاهزادگان بلافصل خاندان شاهی چیزی نگویم، چه در ایران وضع این گونه شاهزادگان بیش از آن حزن انگیز و دلخراش است که بتوان به شرح و وصف درآورد. پسران پادشاه جز در میان دربندان سختِ حرمخانه روشنایی به چشمشان نمی‌خورد و تا پادشاه نیز زنده است از آن جا قدم به خارج نمی‌گذارند و هیچ یک از آن‌ها نیز به جز جانشین او پس از مرگ شاه چشم بر جهان نمی‌گشاید، چه به مجرّدی که ولیعهد به سلطنت می‌رسد سایر برادران را از حلیه‌ی بصر عاری می‌سازد و ترتیب آن این است که آهنی تفته را به آرامی از جلو چشم عبور می‌دهند. این رفتار ناپسند را که در باره‌ی برادران خود، شاهان این خاندان به کار می‌برند به این جهت است که در سر آن‌ها هوای سلطنت پدیدار نشود و آن قدر آن را عاقلانه و سودمند می‌دانند که اغلب پادشاهان مغولی هندوستان و سلاطین عثمانی را که مدت‌هاست این رسم را فراموش کرده‌اند مورد طعنه و ریشخند قرار می‌دهند. دلیلشان هم این است که می‌گویند اورنگ زیب می‌توانست از طغیان و سرکشی فرزندانش جلوگیری نماید و سلطان محمّد چهارم همچنان قدرت داشت که از خلع خود به دست افواج یاغی ممانعت به عمل آورد به شرطی که پادشاه، نخستین فرزندان خود را در دوران سلطنت در حصار حرمخانه نگه می‌داشت و دوّمین نیز به مجرّد رسیدن به سلطنت برادران را از نعمت بینایی محروم می‌ساخت.

این رفتار وحشیانه شامل فرزندان ذکور دختران خویشاوندان پادشاه نیز می‌شده است. دومین روحانی کشور صدر خاصه می‌باشد. او در عین حال اول شخص مملکت هم محسوب می‌شود و جای او در پایین صفّه (تخت گاه سلطنتی) در سمت راست پادشاه است. صدور خاصه آن قدر در ایران اهمیّت و اعتبار دارند که اغلب پادشاهان دختران ایشان را به زوجیّت می‌گیرند و آنان نیز به مصاهَرَت (داماد شدن) خاندان سلطنتی مفتخر می‌شوند، چنان که صدر خاصه‌ی پیشین با خواهر پادشاه ازدواج نموده بود، ولی مع هذا همه‌ی اعتبار و احترامش موجب نشد که پادشاه فرزندان ذکور او را هلاک نسازد. این عادت وحشیانه تا آن جا با کمال شدّت و عدم ملاحظه و ارفاق در مورد کسانی که پادشاه دختران، خواهران و نوادگان خود را به حباله‌ی نکاح آنان درمی‌آورد، مورد اجرا قرار می‌گیرد که اگر این زنان بدبخت، خود به هنگام زایمان خواجگان حرمسرا را برای خفه کردن فرزندان ذکوری که به دنیا آورده‌اند احضار نکنند خودشان را به دست آن دژخیمان خواهند سپرد. گویا این قانون را تازه وضع کرده و به معرض اجرا گذارده‌اند، چه در زمان شاه عباس کبیر پادشاه معروف ایران و معاصر هانری چهارم چنین تربیتی معمول نبوده است.»[2]


 



[1] - فوایدالصفویه، تألیف ابوالحسن قزوینی، تصحیح و مقدمه دکتر مریم میراحمدی، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1367، ص 76

[2] - سفرنامه کِمپفر، نوشته انگلبرت کِمپفر، ترجمه کیکاووس جهانداری، انتشارات خوارزمی، چاپ دوم، 1360، ص 19

3- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 874

مجالس بزم و نقش زنان روسپی در زمان شاه سلیمان صفوی

 

 

مجالس بزم و نقش زنان روسپی در زمان شاه سلیمان

 

بدون تردید رفتار پادشاهان تأثیر بسیار شگرفی در تحوّلات هر کشور خواهد گذاشت. یکی از اعمال و رفتار حاکمان که خیلی مؤثر بوده و در طول زمان و به هنگام صلح و آرامش تغییر ماهیت داده است مربوط به تشکیل حرمسراها و عیاشی و توسعه‌ی فساد آنان در جامعه می‌باشد. گرایش پادشاهان صفوی نسبت به تشکیل حرمسراها از همان زمان شاه اسماعیل اول پایه گذاری گردید و در زمان شاه تهماسب اول تثبیت و سپس توسعه یافت. شاه تهماسب بیش از یک دهه از عمر خود را در حرمسرا گذرانید و توجّهی به حوادث پیرامونش نداشت و زمام امور را به اشخاص خودسر سپرد و زمینه‌ی فروپاشی و اضمحلال دولت صفوی را با عدم تدبیر خود مهیّا ساخت. همان گونه که قبلاً اشاره گردید حرمسراها علاوه بر نقش ارضای امیال و خوشگذرانی شاهان به عنوان کانون فعالیّت‌های سیاسی نیز مطرح بوده‌اند و سرنوشت و حیات و ممات اغلب پادشاهان صفوی در این اماکن رقم خورده است. بعد از فوت شاه تهماسب اول تمام توطئه و برنامه ریزی امور حکومت در حرمسرا شکل گرفت و با طرّاحی پری خان خانم؛ شاهزاده‌ی زندانی قلعه‌ی قهقهه به پادشاهی رسید. شاه اسماعیل ثانی بعد از استقرار دوام و تحکیم حکومت خود را در کشتار شاهزادگان و عیاشی با امردی چون حسن بیک حلواچی یافت و سپس شاه عباس اول نیز علاوه بر قتل رقیبان و فرزندان، محصور ساختن شاهزادگان و پرورش آنان را در حرمسرا به اجرا گزارد که نتیجه‌اش به اضمحلال و نابودی حکومت صفوی انجامید. اعمال و رفتار پادشاهانی چون شاه سلیمان و شاه سلطان حسین نسبت به توسعه‌ی حرمسراها دور از انتظار نیست؛ زیرا محصولات چنان محیطی هرگز قادر به جدایی و رهایی از آفات حرمسرا و چاپلوسان نخواهند بود. در تکمیل و توسعه‌ی حرمسراها تنها شخص پادشاه نقش نداشته بلکه حاکمان محلی نیز با آگاهی از نقطه ضعف حاکم بزرگ و اعطای خدمات جنسی در اقدامات او شریک بوده‌اند. سفیر پرتقال به نام فیدالگو که در سال 1697 وارد اصفهان گردید در باره تعداد زنان شاه سلطان حسین می‌نویسد: «.... مهماندار با اطمینان به من گفت که همراه پادشاه در شکارگاه بیش از پانصد زن بوده است و تعداد بسیاری از زنان دربار در حرم در قصر شهری مانده‌اند.»[1]

با توجه به گستردگی حرمسراها و حوادث جنبی آن با اطمینان می‌توان گفت که تأثیر اعمال و رفتار پادشاهان در نواحی مختلف کشور و به خصوص در پایتخت انکار ناپذیر خواهد بود و یکی از عوامل گسترش روسپیگری و مراکز فساد در جامعه را باید ناشی از وجود حرمسراها و قوانین حاکم بر آن دانست. پادشاهان صفوی وجود روسپیان و مراکز فساد را به منزله‌ی یکی از منابع دولت و اخذ مالیات می‌نگریستند؛ هرچند که در توجیه اعمال خود آن پول‌های کثیف را برای پاک شدن در مراسم آتش بازی و یا مخارج دیگر هزینه می‌کردند.[2]

شاهان صفوی برای آن که تغییر مزاج داده و همچنین فضای جایگزینی برای ورودی‌های جدید باز شده باشد بعضی زنان خود را به عنوان هدیه و پاداش به دیگران می‌بخشیدند. مؤلف پشت پرده‌های حرمسرا به نقل قول در این رابطه می‌نویسد: «پادشاه می‌تواند کنیزکان مورد علاقه خود را به میل خویش به اشخاص بسیار پست ببخشد. شاه سلیمان یکی از زن‌های خود را از سر خشم به گازری بخشیده بود. چند روز بعد نادم شد. عشق زن بر سرش زد، احضارش کرد و حسودانه پرسید، شوهر تازه را بیشتر دوست داری یا مرا؟ زن پاسخ داد شوهر شرعی و قانونی‌ام را. بعد دستور داد او را زنده زنده بسوزانند. خوشبختانه این بار هم زیر فرمان خود زد. اکنون آن زن در حرمسرای شاهی است.»[3]

از مهمترین منابعی که در توصیف آن وقایع ناهنجار می‌توان یافت مربوط به منابع خارجی است و اگر ذکری از منابع داخلی چون رستم‌التواریخ مطرح می‌گردد به یقین اطلاعات آن دستخوش تغییر گردیده است زیرا گردآوری آن مربوط به قرون بعد می‌باشد. بنابراین گزارش سیاحان و سفرا و مبلغان مذهبی چون سانسون و کمپفر و شاردن که خود از شاهدان عینی عصر شاه سلیمان بوده‌اند با واقعیت نزدیکتر می‌باشد. همان گونه که اشاره گردید اکثر اروپائیان در مورد حرمسرای شاه سلیمان مطلبی نوشته‌اند ولی شاردن به جزئیات بیشتری پرداخته است. وی در مرحله‌ی دوم سفر خود به ایران که به سال 1666 می‌باشد در باره مجالس بزم و محتوای آن و توجیه اعتقادات مذهبیون می‌نویسد: «مجلس بزم با نوا خوانی زنان آواز خوان آغاز می‌گردد. موضوع اشعار غالباً شرح سوزان عاشق حسرت رسیده و بیان آرزومندی و اشتیاق او به دیدار و وصل معشوق است. در این مرحله‌ سوز و گداز عاشق در هجران معشوق به نمایش گذاشته می‌شود، امّا در مرحله دوم نمایش رقاّصان و آوازخوانان و نوازندگان به دو دسته تقسیم می‌شوند، یک عدّه در چهره‌ی عاشقان دل شده در برابر معشوق خیالی زانو بر زمین می‌زنند ناله و زاری می‌کنند و چهره به آب دیده می‌شویند. دسته‌ی دیگر در سیمای معشوق به عاشق بی‌قرار و نا امید و به جان رسیده پرخاش و ستم می‌کنند و با سخنان تلخ و زهر آلودِ خویش دلشان را می‌شکنند. مرحله سوم نمایش بیانگر سازگاری و همدلی و همزبانی عاشق و معشوق می‌باشد. در این مرحله خوانندگان و نوازدگان نهایت هنرمندی و مهارت خویش را به معرض نمایش می‌گذارند و رقّاصان با چرخش‌ها و خم و پیچ‌هایی که به اندام لطیف خود می‌دهند و با اشاراتی که با چشم و ابروی خود می‌کنند چنان بینندگان را بر سر هوس می‌آورند که از شرم و حیا سر به زیر می‌افکنند تا اطوار شهوت انگیز و فتنه خیز آنان را نبینند. با وجود این می‌توان باور کرد که مشاهده‌ی این صحنه‌های طرب آفرین و نشاط افزا به ارکان معتقدات مذهبی ایرانیان لطمه و آسیبی وارد نمی‌کند؛ زیرا به اعتقاد ایرانیان رهبانیّت و تجرّد نه تنها زشت و عیب است بلکه گناه و خطاست.»[4]

شاردن در قسمتی از سفرنامه خود به وضع روسپیان پایتخت پرداخته است که نسبت آنان را در مقایسه با نقاط دیگر بسیار می‌داند و یکی از عوامل اصلی آن را باید در عملکرد پادشاه و درباریان وی جستجو کرد. ایشان در باره وضع ظاهری روسپیان می‌نویسد: «در ایران با این که روسپی‌ها مانند دیگر زنان در حجابند و همانند آنان لباس می‌پوشند زودتر از فواحش کشورهای دیگر شناخته می‌شوند زیرا اطوار و حرکات آن‌ها که به نوعی دلبری و جفت جویی قرین است حالت و هدفشان را هویدا می‌کند. از این‌ها گذشته چادرشان که اندکی از چادر زنان دیگر کوتاهتر و بازتر است معرّف حالشان می‌باشد. در ولایات عدّه‌ی روسپی‌ها زیاد نیست، ولی در اصفهان که پایتخت است شمارشان بسیار می‌باشد. در سال 1666 که در آن جا مقیم بودم به من گفتند نام چهارده هزار زن روسپی در دفاتر مربوط به ثبت رسیده است. این گروه دارای سازمانی منظم و وسیع است. مدیر کلّ و رئیس دارند و طبق قوانین موضوعه هر سال معادل دویست هزار اکو مالیات می‌دهند. بعضی از ثِقات (شخص مورد اعتماد) به من گفتند یک بار عدّه‌ی روسپیان آن قدر زیاد شد که دسته‌هایی از آنان راضی نبودند نامشان در دفاتر ثبت شود تا شناخته نشوند و صاحب منصبان و مأموران نیز بدین کار رضایت کامل داشتند زیرا درآمدشان بیشتر می‌شد. با این که عدّه‌ی روسپیان این شهر بسیار زیاد است برای تمتّع گرفتن از آنان باید پول زیاد پرداخت زیرا روسپیانی که تازه بدین کار ننگین و شرم آور و فضاحت آمیز پرداخته‌اند برای یک شب همخوابگی پانزده تا بیست پیستول طلب می‌کنند و به گمان من در هیچ کشوری بهای همخوابگی با زن روسپی بدین گرانی نیست و برای من علت این مسأله همچنان مجهول ماند؛ زیرا در مذهب اسلام هر مرد می‌تواند چندین دختر بخرد و با آن‌ها به عشرت بنشیند و کام دل بگیرد. همچنین هر مرد مجاز است هرچه می‌خواهد صیغه بگیرد. از روی دیگر جوانان زود متأهل می‌شوند و این عوامل باید موجب کسادی بازار روسپیان شود و حال آن که مشتریانشان دائم در تزاید و بازارشان گرم و پر رونق است. من بر این اعتقادم که محرّک مردان به آمیزش با روسپیان بیشتر بر اثر هوای گرم این مناطق است. دو دیگر این که این موجودات زیبا و دلفریب چنان در جلب و جذب مردان جادوگری می‌کنند که تا آنان به خود آیند به دام افتاده‌اند و جز تمکین و تسلیم و دل به هوس سپردن چاره ندارند و آنان که می‌گویند سقوط بعضی وزیران و از پا افتادگی بسیاری از بزرگان و جوانان شاداب و برومند بر اثر افسونگری این زنان بد کار مردم فریب است، سخنان پخته و سنجیده است. روش استفاده از روسپیان بدین شکل بود که برای دعوت کردن این گروه زنان باید پول فرستاد. اگر مراد از دعوت فقط رقصیدن رقّاصه باشد به خانم رئیس مراجعه می‌کنند و برای هنرنمایی هر رقّاصه دو پیستول می‌پردازند. چنان چه شش یا هفت یا هشت تن آنان را بخوانند باید دوازده، چهارده، شانزده پیستول بدهند و اگر هنرنمایی رقاصه‌ها در نظر دعوت کننده خوش آمد تحفه و هدیه‌ای نیز به آن‌ها می‌بخشد؛ امّا اگر مراد دلخواه دعوت کننده کار آن چنانی باشد باید قبلاً مزد او را بفرستد. آن گاه زن روسپی بر اسب سوار می‌شود و در حالی که یک یا دو تن زن خدمتگر و یک مرد خدمتکار وی را همراهی می‌کند به سوی مقصد راه می‌افتد و رسم چنان است که هنگام برگشتن هرچه بخواهد، می‌تواند از آن خانه بردارد.

روسپی‌هایی که مالیات می‌پردازند در کاروانسراهایی که مخصوص سکونت آن‌هاست زندگی می‌کنند و هیچ کس بر خود نمی‌پسندد که در چنان مکان‌ها خانه بگیرد، اما آنان که مالیات نمی‌دهند در خانه‌های خود به سر می‌برند زیرا در ایران اجاره نشینی و در اختیار نهادن منازل مجهّز به همه‌ی وسایل زندگی به دیگران به هیچ روی معمول نیست. در اصفهان کوی دیگری به نام محلّه‌ی برهنگان یا بی چادران وجود دارد. در زمان‌های گذشته در پایتخت رسم چنان بود همین که آفتاب غروب می‌کرد خیل فواحش همانند دسته‌ی کلاغان در سراسر شهر مخصوصاً در کاروانسراهای آن چنانی پراکنده می‌شدند و دنبال مشتری می‌گشتند و آن چه قبیح‌تر و زننده‌تر و نفرت انگیزتر بود وجود پسران جوان تازه رو و زیبایی بود که به همین منظور آرام آرام در خیابان‌ها می‌گشتند. ساروتقی صدر اعظم اوایل سلطنت شاه عباس دوم که خواجه پیری بود، کوشید با اجرای قوانین سخت این کار ننگین و شرم آور را از میان بردارد و پس از او جانشین خلیفه سلطان قوانین سختی برای جلوگیری از روسپیگری وضع کرد و از ظاهر شدن زنان بدکار در خیابان‌ها و کوی‌ها و برزن‌ها ممانعت به عمل آورد و دستور داد تا کسی در طلب آنان نیاید در خیابان‌ها نگردند و چون به فراست دریافت که گرمی بازار روسپیگری بر اثر میخوارگی است شراب سازی و شراب فروشی را سخت قدغن کرد و برای کسانی که بر خلاف دستور وی عمل می‌کردند مجازات‌های سنگینی معیّن کرد، چنان که دستور داد به مقعد مردی که تن به لواط داده بود میخ فرو کنند و زنی را که دخترانش را به روسپیگری وادار کرده بود از بالای برجی به زیر اندازند و گوشتش را به سگان خورانند. امید مردمان بر این بود که اجرای مجازات‌های سخت سراسر کشور را از تیرگی و سیاهی این فضایح بزداید، امّا معلوم شد که مجازات چاره‌گر شیوع این اعمال حیوانی نیست و تدبیری دیگر باید. در دین اسلام زنا گناهی بزرگ و نابخشودنی است و همبستری با روسپیان عملی ننگین و فضاحت بار است و اگر عامّه از آن عمل قبیح و شنیع نمی‌پرهیزند لااقل زنانی که در بند نام و ننگ‌اند از آن دوری جویند امّا انکار نمی‌توان کرد که در شهر روسپی فراوان است و شگفت این که بسیاری از متظاهرین به دین و آنان که ظاهر آراسته دارند و دعوی زهد می‌کنند از زنا نمی‌پرهیزند. اگر به هنگام غروب آفتاب اندکی نزدیک مدارس طلبه نشین یا مساجد بزرگ درنگ کنید، می‌بینید که زنان روسپی چادر به سر، تنها یا با کلفتشان وارد حجره‌های مدرّسین یا طلبه‌ها می‌شوند و از این حجره به آن حجره می‌روند. پس از وردشان در حجره بسته می‌شود و سپیده دم خارج می‌گردند. حتی بعضی چنان بی پروا مرتکب این فضایح می‌شوند که تا پاسی از روز بر آمده زن روسپی را رها نمی‌کنند. این اعمال ننگین و شنیع حتی در کاروانسراهای تجاری نیز رواج کامل دارد و بازرگانان بیگانه از ارتکاب آن شرم و بیم نمی‌کنند. این رویدادها و تظاهرات متضاد را چگونه می‌توان تعبیر و به هم نزدیک کرد. ایرانیان برای توجیه این مسائل می‌گویند زنان روسپی گنهکارند و جز از طریق توبه و پرهیز از عمل شنیع خود راه خلاصی و رستگاری ندارند و به همین قصد و نیّت مالیات نمی‌دهند، بنابراین آنان در شمار افراد غیر مؤمن به حساب می‌آیند. همچنین مؤمنان معتقدند که داد و ستد با زنان روسپی حرام است امّا اگر کسی آنان را به زنی بگیرد معامله با آنان حلال می‌گردد. متفکّران این مشکل را چنان چاره گری می‌کنند که مردان باید زن روسپی را برای مدّت یک ساعت، یک شب، یک روز، یک هفته یا برای هر مدت که بخواهند به صورت متعه یا عقد غیر دائم به ازدواج شرعی و قانونی خود درآورند. در ایران چنین ازدواج‌های موقتی فراوان انجام می‌پذیرد و بدین گونه دقایق و مراتب دینی کاملاً رعایت می‌شود و به محض این که صیغه‌ی عقد جاری شد زنِ روسپی بر مرد حلال می‌گردد.

یکی از کاروانسراهای برهنگان در اصفهان پشت کاخ و مدرسه صفویه است. این مدرسه در مدخل بد نام ترین و ننگین ترین محلات پایتخت واقع است. در این سه کوچه و هفت کاروانسرای بزرگ آن، زنان روسپی سکونت دارند. از این رو این کاروانسراها را کاروانسرای برهنگان می‌نامند. به طور کلی به زنان خود فروش برهنه می‌گویند. سراسر این محلّه‌ها جایگاه سکونت کثیف ترین و فاسدترین روسپیان است و کسانی که به صیانت آبروی خود پایبندند هرگز از کوچه‌های این کوی نمی‌گذرند. چون زنان خود فروش آنان را به خویش می‌خوانند و اگر دعوتشان را نپذیرند در معرض شوخی‌های زننده و آزار دهنده قرار می‌گیرند.»[5]

مؤلف کتاب پشت پرده‌های حرمسرا نیز با استفاده از روایات شاردن و برداشت خود در مورد حرمسرای شاه سلیمان می‌نویسد: «شاردن در موضوع وجود فساد در عهد صفوی توضیح می‌دهد که دختران روسپی خانه‌ها بیشتر از اسیران گرجی و سخت زیبا و خوش قد و قامت بودند. محلّه‌ی روسپی‌ها از سه کوچه و هفت باب کاروانسرای بزرگ به نام کاروانسرای لختی‌ها به وجود آمده و مرکز زنان بدکاره است و دوازده هزار زن روسپی رسمی یعنی پرداخت کننده‌ی مالیات وجود دارد و این‌ها غیر از پنهانی‌ها و معاف شدگان از مالیات هستند. روسپی‌ها هشت هزار تومان مالیات می‌پرداختند. علاوه بر محلّه‌ی یاد شده شاردن از کوچه‌ی دو برادران نیز که محل روسپیان بوده است، نام می‌برد. در این سیاحت شاردن از خانه‌ی یک زن معروفه نام می‌برد که در آن روزگار شهره‌ی شهر بوده و پولداران و رجال در آن روزگار دوازده تومان برای آشنایی با او می‌بایست، بپردازند. در سفر اول من در سال 1078 هجری در زمان شاه سلیمان، این زن هم به جهت زیبایی و هم از لحاظ ثروتی که داشت سخت معروف بود. کلیّه سقف‌های کاخ او به طرح‌های گوناگون ساخته شده، قسمت‌هایی از آن زراندود و لاجورد نشان و آراسته به صورت‌های محرک احساسات عاشقانه می‌باشد. این زن ظاهراً مثل بسیاری از این گونه زنان زیبا، آخر عمر سرنوشت غم‌ انگیز و وحشتناک داشته است. شاردن می‌گوید پس از آن که یک شب چند تن مست درِ خانه‌ی دوازده تومانی را آتش زدند، توبه کرد و زندگی خود را تغییر داد و به زیارت مکّه رفت. بعد از بازگشت دوباره مشتریان قدیم او را وادار ساختند که به کار خود ادامه دهد. او جمعی زنان و دختران را در خانه خود به کار گماشت، ولی خودش چون توبه کرده و قسم خورده بود از تسلیم شدن به مردان خودداری می‌کرد. یک شب جمعی که مست بودند، خواستند به عنف با او درآمیزند. او برای مقابله با مست‌ها کاردی به دست گرفت و نخستین جوان حمله کننده را کارد زد، امّا رفقای جوان به زن بینوا پریدند و او را پاره پاره کردند.

شاردن در جای دیگر گوید تعداد زنان ولگردی که اسمشان ثبت شده یازده هزار است، ولی مشعلدار باشی عایدی بزرگ خود را از کسانی دریافت می‌کند که اسمشان ثبت نشده است. البتّه چون دامنه‌ی فساد بسیار بالا گرفته بود. به سال 940 هجری شاه تهماسب که خود نیز نمونه‌ی بارز یکی از عیّاشان و مفسدان بود ناگهان توبه نمود و فرمان داد تا مردم را نیز از لهو و لعب منع سازند، اما گویا فرمان شاهانه چندان اثر نداشته و باز کار بر همان روال بوده، چرا که در زمان شاه سلیمان بار دیگر منع کار فاحشه‌ها و بدکاران مطرح شده است. جالب آن که در زمان همان شاه تهماسبِ توبه کار رقّاصه‌هایی که وی همراه حرم خویش به ییلاق برده بود حاضر می‌شدند برای همراهان پادشاه با فروختن تن خود در طول یک شب  دو تا سه تومان دریافت کنند و ما در جای خود از هرزگی شاهان این دوره و افراط آن‌ها در مجامعت با زنان باز خواهیم کرد. از مانند پادشاهانی چون شاه عباس دوم که زنان حرم او را کفایت نمی‌کرد و برای اطفاء شهوت با زنان فاحشه نیز آمیزش داشت که به علت همین کار و ابتلا به بیماری آمیزشی در اثر اختلاط با فواحش جان سپرد. علاوه بر زنبارگی، غلامبارگی و امرد بازی نیز در دوران صفویه به شدّت رواج داشت که مختصری از آن در گذشته اشاره شد.»[6] و [7]



[1] - گزارش سفیر کشور پرتغال در دربار شاه سلطان حسین صفوی، ترجمه از زبان پرتغالی و حواشی از ژان اوبن، ترجمه پروین حکمت، انتشارات دانشگاه تهران، 1357، ص 53

[2] - سانسون و کمپفر میزان اخذ مالیات‌ها از روسپیان را در رتبه پنجم درآمدهای دولت می‌دانند و کمپفر در صفحه 118 سفرنامه خود می‌نویسد: «از بیت‌اللطف‌ها، مالیات این خانه‌ها در سال حدود ده هزار تومان یا یکصد و هفتاد هزار تالو است و از این مبلغ در حدود شش هزار تومان فقط در اصفهان جمع آوری می‌شود. طبق دفاتر و فهرست‌های رسمی اداری این مبلغ مالیات در اصفهان بین پانزده هزار روسپی سرشکن می‌شود.»

[3] - پشت پرده‌های حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، ص 274

[4] - سفرنامه شوالیه شاردن، ترجمه اقبال یغمایی، چاپ اول، انتشارات توس، جلد اول، 1372، ص 427

[5] - سفرنامه شوالیه شاردن، ترجمه اقبال یغمایی، چاپ اول، انتشارات توس، جلد اول صفحات 430 تا 436 و جلد چهارم، ص 1471

[6] - پشت پرده‌های حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، صص 271 و 272

[7] - شاردن ضمن توصیف قهوه خانه‌های زمان صفوی اشاره کوتاهی به وجود پسر بچه‌های زیبا دارد و در صفحه 845 جلد دوم سفرنامه خود می‌نویسد: ««در زمان‌های گذشته قهوه خانه‌ها از جمله مراکز فساد بود؛ زیرا خدمتگزاران آ‌ن‌ها جمله بچّه‌های ده تا شانزده ساله‌ی تازه رو و زیبای گرجی بودند که موهای خود را همانند گیسوان دختران جوان می‌بافتند و برای جلب توجه بیشتر و تحریک آن‌ها شلوار تنگ و بدن نما می‌پوشیدند. آن‌ها ضمن کار می‌رقصیدند و با اطوار تحریک انگیز خود حکایت‌های شهوت بار می‌گفتند و چنان عقل و هوش بعضی مشتریان را می‌ربودند که بی اختیار از جا بر می‌خاستند و هر کدام دست یکی از آن بچّه‌های زیبا و کام بخش را می‌گرفت و به خلوتگهی می‌برد. به عبارت دیگر قهوه خانه‌ها در آن زمان جایگاه تجمّع بچّه خوشکل‌ها و اهل حال بود و هر قهوه خانه‌ای که بچّه خوشکل زیباتر داشت مشتری‌هایش فراوانتر بودند و ادامه‌ی این وضع مایه‌ی تأسّف و نگرانی افراد متّقی و با فضیلت بود. سرانجام خلیفه سلطانِ صدر اعظمِ شاه عباس ثانی در پنجاهمین سال سده‌ی گذشته به لطایف الحیل شاه را که خود پیوسته مستغرق این ملاهی و مناهی بود با بستن این مراکز فساد موافقت کرد و از آن پس وضع قهوه خانه‌ها کاملاً بهبود یافت و چنین فضایح و رسوایی‌ها در آن مشهود نمی‌شد.»

8- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 866

شکنجه‌های رایج در زمان شاه سلیمان صفوی

 

 

شکنجه‌های رایج زمان شاه سلیمان

 

«در ایران نیز مثل اروپا دو نوع شکنجه معمول است، یکی عادی و دیگری فوق‌العاده. شکنجه‌ی معمولی عبارت است از به چوب بستن متّهم که اغلب در جلسه‌ی علنی محاکمه انجام می‌گیرد و هیأت حاکمه را قرین وحشت و نفرت می‌کند. شکنجه‌های فوق‌العاده انواع و اقسام مختلف دارد که از آن جمله است باز هم به چوب بستن متّهم، منتهی با وضعی بسیار شدیدتر و بی رحمانه‌تر. و ترتیب آن چنین است که پاشنه‌ی پا را با تیغ شکاف می‌دهند و روی آن زخم نمک می‌پاشند و آن وقت متّهم را به چوب می‌بندند. پاهای متّهمی که بدین صورت به چوب بسته می‌شود وضعی بسیار دلخراش و رقّت بار پیدا می‌کند. گاهی نیز ناخن متّهمین را با گاز انبر بیرون می‌کشند. گاهی دست و پای متّهمین را به چهار چوب می‌بندند و سپس گوشت دارترین قسمت بدن را با آهن سرخ سوزان داغ می‌کنند و حتی گاهی کاملاً گوشت آن‌ها را با گاز انبر و منقاش می‌کنند. اگر این بیچارگان بدبخت که به جنایت متّهم شده‌اند به گناه خود معترف شوند از شکنجه‌ی آن‌ها دست بر می‌دارند. آن وقت مجازاتشان را تعیین می‌کنند. قوانین ایران در مورد زنان بدکاره و نا پاک خیلی شدید است. زنی را که به شوهرش خیانت نماید از فراز مناره یا گلدسته‌ی مساجد به پایین می‌اندازند. دختری که به نا پاکی و بدکاری متّهم شود ابتدا سرش را می‌تراشند و به صورت او گل می‌مالند و وارونه بر خری سوار می‌کنند و در کوچه و بازار می‌گردانند و در عقب او دژخیم فریاد می‌کند وای بر حال دختری که عفّت و عصمت خود را نگاه ندارد.

ایرانیان برای هر جرم و جنایتی کیفری به خصوص معیّن نکرده‌اند. به دار آویختن مجرمین نزد آن‌ها معمول است و به وضعی بسیار وحشیانه آن را به کار می‌برند. به این معنی که قلّاب یا چنگک آهنی را در گلوی فرد فرو می‌کنند و او را بدین نحو آویزان می‌گذارند تا تلف شود. مجازات دیگری هم دارند که از این نیز وحشیانه‌تر و هولناکتر است. در این یکی محکوم را از پشت روی شتر می‌بندند و شکم او را همچنان که قصّاب با گوسفند می‌کند، پاره می‌کنند و در حالی که احشاء و امعای او آویزان است او را در کوی و برزن می‌گردانند. محکوم بیچاره به این نحو ممکن است یکی دو روز زنده بماند. برای دزدان مجازات دیگری دارند که آن‌ها را تا نیمه‌ی بدن در گودالی قرار می‌دهند و دور آن‌ها را گچ می‌ریزند و گچ که به تدریج خشک می‌شود دردهای بسیار شدیدی به محکوم وارد می‌کند و سخت او را آزار و شکنجه می‌دهد. به چهار میخ بستن و آتش زدن محکوم هم دیگر معمول نیست. بستن محکومین به چرخ شکنجه که استخوان‌های آن‌ها را خرد می‌کند متداول نیست ولی مجازات دیگری دارند که به غایت وحشیانه‌تر و ظالمانه‌تر است، چون که محکوم بیچاره را روی تخته‌ای می‌خوابانند و تمام اعضای بدن او را قطعه قطعه و تکه تکه می‌کنند. نایب‌الحکومه‌ها حق این که کسی را به اعدام محکوم سازند، ندارند مگر این که به موجب فرمان خاص پادشاه این امتیاز بدان‌ها داده شده باشد. داروغه‌ها می‌توانند به بریدن گوش و بینی و پی در آوردن پای قصّابان و نانوان‌ها که گرانفروشی و یا کم فروشی کرده باشند فرمان دهند. و به مجرّدی که مأمورانِ پاسبانی آن‌ها را قانع کردند که این گونه پیشه وران چنین تخلفّاتی نموده‌اند این مجازات‌ها درباره‌ی آن‌ها اجرا می‌کنند ولی هیچ کس به جز خان‌ها و بعضی سلطان‌ها و عدّه‌ی کمی از داروغه‌های معتبر حق اعدام ندارند. و این امر موجب نهایت پریشانی و بی نظمی در کشور می‌شود، چه دزدان که می‌دانند در آن منطقه کسی حق محکوم ساختن آن‌ها را به اعدام ندارد با خیال راحت به غارت و چپاول دست می‌زنند.»[1]

این موارد شکنجه و قتل شامل محکومان عادی بوده است و شاردن در مورد فرمان قتل حاکمانی که در نواحی دور دست بوده‌اند، می‌نویسد: «سیاست دیگر پادشاه برای کشتن بی مقاومت جاه مندانی که در شهرهای دور از پایتخت به سر می‌برند این است که برای ایشان جامه‌ای شاهانه که خلعت نام دارد همراه با یک قبضه شمشیر و یک دشنه‌ی مرصّع به جواهر می‌فرستند. معمولاً حامل خلعت یکی از بزرگان دربار است. وی شش یا هفت خدمتگزار همراه خود می‌برد و همین که به یک منزلی محل اقامت شخصی که خلعت به وی اختصاص دارد، رسید وسیله‌ی پیک او را آگاه می‌کند یا خلعت را به دست همراهانش می‌سپارد. آنان را در یکی از آبادی‌های نزدیک شهر متوقّف می‌کند و خود به صورت ناشناسی می‌رود تا رسیدن خلعت را به او مژده بدهد. و چون رسم بر این است که خلعت بیرون شهر به صاحب آن تسلیم شود پس از مشورت کردن با منجّمان ساعتی را برای انجام یافتن مراسم تحویل خلعت معیّن می‌کند. آن گاه صاحب مقامی که خلعت برای اوست و ممکن است حاکم یا ناظر و یا شخصّیت دیگری باشد با جمعی از بزرگان شهر از جمله همه‌ی قاضی‌ها برای گرفتن خلعت به بیرون شهر می‌رود و تا پس از پوشیدن خلعت مفتخر و سر افراز و شادمان به شهر باز گردد. وقتی به محل معهود رسید از اسب پیاده می‌شود و با همراهانش به خانه‌ای که قبلاً برای این کار آماده شده وارد می‌شود. جامه از تن دور می‌کند و خلعت شاهانه را زیب تن می‌سازد. در این هنگام فرستاده‌ی شاه فرمان را که مبنی بر کشته شدن آن شخصیّت برگشته بختِ تیره روز است از میان تالار محل اجتماع روی زمین می‌اندازد. بدین علامت همراهانش به وی حمله می‌برند و او را از پا در می‌آورند.»[2]

سانسون نیز در خاطرات خود در مورد چگونگی برخورد با حاکمان محلی به روایتی دیگر اشاره دارد که بدون تحقیق و تنها بر اساس اتّهامی واهی صورت گرفته است، می‌نویسد: «در این باره شاهد صادقی دارم و آن اتّفاقی است که برای عبدالکاظم خان حاکم همدان مرکز ایالت مدیا رخ داد. این سردار که سمت حکومت خود را از طریق شایستگی و لیاقت به دست آورده بود و در طی 9 سال که به سمت دیوان بیگی منصوب بود لیاقت خود را ثابت کرده بود، به ناگاه به مناسبت اتّهامی که یک تاجر عرب که دشمنانش مخصوصاّ برای این کار استخدام نموده بودند بر او وارد آورد، مورد سخط و غضب پادشاه واقع شد. پادشاه فوراً یک یساول کاخ را به سوی او به همدان فرستاد. یساول وقتی به همدان رسید که خان حاکم مشغول حل و فصل دعاوی بود. یساول بی هیچ ملاحظه‌ای با کمال وقاحت و بی شرمی و بی آن که چکمه‌های خود را از پا درآورد در تالار حاکم پیش رفت و فرمان داد که از جای خویش تکان نخورد زیرا از چشم پادشاه افتاده و مورد غضب واقع شده است. خان که تمام افسرانش به دور او ایستاده بودند و بیش از چهارصد سرباز مسلّح در حیاط بارگاه خویش داشت که صف کشیده و آماده فرمان بودند فقط سر بلند کرد و گفت من غلام شاهم و هرچه فرمان باشد فرمانبردار هستم. هرچه بدان مأمور هستی انجام بده. سپس کمربند خویش را باز کرد و به یساول تسلیم داشت. وی نیز با همان وسیله دست‌های او را از پشت سر بست. آن گاه عمّامه از سر فرو افکند و سر پیش آورد تا یساول گردن او را بزند ولی یساول گفت که وی مأمور کشتن او نیست فقط مأمور دستگیری او و توقیف اموال اوست. آن گاه فرمان شاه را به یکی از وزیران بارگاه خان حاکم داد تا قرائت کند. سپس به اندرون خانه‌ی حاکم رفت و هرچه در آن جا یافت به ضبط آورد و با بی شرمی و بی حرمتی بسیار زنان او را از خانه بیرون راند و تمام دارایی خان حاکم را مصادره کرد. به این نحو خانه‌ی او به تاراج رفت و اموالش توقیف شد. خود او هم به نهجی بسیار زشت و خشن و در نهایت فضاحت و به ناپسندترین صورت به دربار بردند.»[3]


 



[1] - سفرنامه سانسون، ترجمه محمّد مهریار، انتشارات گل‌ها، چاپ اول، 1377، برگزیده‌ای از صفحات 134 تا 14

[2] - سفرنامه شوالیه شاردن، ترجمه اقبال یغمایی، چاپ اول، انتشارات توس، جلد سوم، 1372، ص 1172

[3] - سفرنامه سانسون، ترجمه محمّد مهریار، انتشارات گل‌ها، چاپ اول، 1377، ص 94

4- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 861