شاه عباس بر مبنای اعتقاد شخصی و یا ریاکاری و فریب مردم و یا سرگرمی به مناسبتهای مختلف مراسم عزاداری و سوگواری برای شهادت امام حسین و امام علی (ع) را ترتیب میداد. اجرای برنامههای او چنان در جامعهی صفوی نهادینه شد که حتی حکومتهای بعدی را نیز تحت تأثیر خود قرار داد که هنوز هم ادامه دارد. برای آشنایی و تطبیق آن مراسم با دوران بعدی به برخی اظهارات مورّخان داخلی و سیاحان اروپایی استناد میگردد. محمود حکیمی با دیدی انتقادی از برگزاری مراسم عزاداری و تفریح توسط شاه عباس مینویسد: «شاه عباس پس از هر نماز نام پیغمبر و حضرت علی و دوازده امام و شیخ صفیالدّین را مکرّر بر زبان میراند و از ایشان در کار سلطنت و ملکداری کمک میطلبید. روز ولادت آنان را جشن میگرفت و در روز مرگ یا شهادت آنان مجالس عزاداری بر پا میکرد. همه ساله از روز نوزدهم تا روز بیست و هفتم ماه رمضان به مناسبت واقعهی شهادت علی (ع) و در ده روز اول ماه محرّم، از طرف شاه و بزرگان و اعیان کشور در پایتخت و شهرهای دیگر مجالس روضه خوانی دایر میشد و در شب و روز عاشورا و روز بیست و یکم رمضان دستههای سینه زن و سنگ زن و زنجیر زن و امثال آنها با مراسم و تشریفاتی که هنوز هم در بسیاری از شهرهای ایران متداول است به راه میافتادند. البّته شاه عباس شرکت در مراسم عزاداری و سوگواری را وسیلهای برای فریب خلق ساخته بود و گاهی نیز از جهت سرگرمی از آن مراسم استفاده میکرد. پییترو دلاواله یکی از جهانگردان اروپایی که خود شاهد مراسم سوگواری و سینه زنی بوده است پس از آن که با دقّت فراوان در باره چگونگی حرکت دستههای عزاداری شرح مفصّلی میدهد، مینویسد دستهها معمولاً میدان اصفهان را دور میزنند و در برابر کاخ شاه عالی قاپو و مسجد بزرگ که روبهروی خانهی شاه است اندکی توقف میکنند و بعد از آن که کار عزاداری و دعا پایان یافت، پراکنده میشوند. وزیر اصفهان و خزانه دار شاه با گروهی سوار در دو سوی میدان جلوی انبوه تماشاگران قرار میگیرند تا راه برای گذشتن دستهها آزاد بماند. ضمناً مراقبت میکنند که در مدخل کویها میان دستههای مختلف زد و خورد در نگیرد و چنان که مکرر اتفاق افتاده است مردم بی گناه کشته و زخمی نشوند، ولی شاه عباس گاه به قصد تفریح در برخورد دو دسته مداخله میکند و بعد از آن که به میل خویش آن دو را به جان هم انداخت، به چابکی از میدان بیرون میرود و در کنار پنجره خانهای به تماشای زد وخورد دو دسته و نتیجهی شوم آن مینشیند. شاه عباس در سفرهای جنگی و حتی پشت قلعهی دشمن نیز مراسم عزاداری عاشورا را فراموش نمیکرد و در اردوی خود مجالس روضه و سوگواری بر پا میساخت.»[1]
دکتر نصرالله فلسفی نیز به نقل از سفرنامه پیترو دلاواله در توصیفی مفصّلتر مینویسد: «در روز عاشورا که روز کشته شدن امام حسین فرزند علی و فاطمه یگانه دختر محمّد پیغمبر است، مردم ایران با تشریفات و مراسم خاص عزاداری میکنند. در دهی روز اوّل ماه محرّم همهی مردم غمگین و ملول به نظر میرسند و رفتار و کردار و لباسشان چنان است که گویی به مصیبتی تسلّی ناپذیر گرفتار شدهاند. بسیاری از مردم که هرگز لباس سیاه در بر نمیکنند در این ده روز به نشانهی سوگواری سیاه میپوشند. هیچ کس سر و ریش نمیتراشد و به گرمابه نمیرود. گذشته از این کارهایی که از جمله گناهان و به موجب قانون شرع ممنوع است از هرگونه خوشگذرانی و شهوترانی و تفریحِ مجاز نیز دست میکشند. در این ایّام گروهی از گدایان در کویهای پر آمد و شد شهر خود را تا دهان در خاک میکنند و باقی سر را نیز در ظرفهایی که برای همین کار از گل پخته ساختهاند فرو میبرند. اطراف این ظرفها بسیار فراخ، ولی دهانهی آن سخت تنگ و فقط به اندازه سر آدمی است. این بیچارگان چنان در خاک نهان میشوند که با مردهی مدفون فرقی ندارند. تمام روز گاه قسمتی از شب را نیز بدین صورت میمانند و در کنار ایشان فقیری دیگر دعا میخواند و از رهگذران گدایی میکند. جمعی دیگر در میدان شهر سراپا برهنه حرکت میکنند و تنها قسمتهای شرم انگیز بدن را با پارچهی سیاه یا کیسهی بزرگ تیره رنگی میپوشانند. این دسته تمام بدن خود را سیاه میکنند و این رنگ سیاه نشانهی سوگواری و اندوه ایشان در عزای حسین است. گروه دیگری نیز همچنان برهنه دیده میشوند که تن را به رنگ سرخ درآوردهاند و منظورشان از این کار ظاهراً نشان دادن خونی است که در روز عاشورا به سبب قتل امام حسین و یاران او ریخته شد. این دو دسته در کوی و بازار با هم نوحه میخوانند و با لحن بسیار غم انگیزی واقعهی فجیع شهادت امام شیعیان را نقل میکنند. در همان حال دو قطعه چوب یا دو استخوان کوتاه از دندهی حیوانی را که در دست دارند به هم میکوبند و با این کار در حلقهی تماشاگران نوای محزون و اندوه زایی بر میآورند که با جست و خیز و حرکات خاص دست و پا و بدن همراه است.
همه روزه یکی از ملّایان و بیشتر کسانی که از خاندان پیغمبر اسلام هستند و به سیّد معروفند هنگام ظهر در میدان اصفهان در همان محل که دستهها نوحه خوانی و جست و خیز کردهاند به منبر میروند و برای زن و مرد بسیار که ایستاده یا نشسته گرد منبر حلقه زدهاند، روضه میخوانند یعنی در ستایش امام حسین و بیان صفات پسندیده و فضایل و تقوا و شهامت و واقعهی شهادت وی سخن پردازی میکنند. گاه گاه نیز به تناسب مطالبی که میگویند پردهها و تصاویری به شنوندگان نشان میدهند و سرانجام با نقل روایات غم انگیز مستعمعان را به گریستن بر میانگیزند. از این گونه واعظان همه روزه در تمام مسجدها نیز دیده میشوند. حتی شب هنگام هم در کویهای بزرگ و چهارسوقها که با چراغهای بسیار روشن گشته و با پارچههای سیاه به صورتی غم انگیز درآمده است روضه میخوانند. در این قبیل مجالس همهی شنوندگان خاصه بانوان با فریاد و فغان و شیون گریه میکنند و بر سر و سینه میکوبندند و با حرکاتی که نشان کامل حزن و اندوه است فریاد واه حسین بر میآورند. در روز دهم محرّم که معروف به روز عاشورا است باز دستههای بزرگ از آن گونه که در روز کشته شدن علی وصف کردم به راه میافتد و همان بیرقها و علمها و کتلها و اسبان حامل سلاح و دستار باز دیده میشود ولی بر دستههای روز عاشورا چند شتر هم میافزایند که بر پشت هر یک کجاوهای است و در هر کجاوه چند کودک خردسال نشستهاند و این کودکان نشانهای از بازماندگان امام حسین و اسیران کربلا هستند. تابوتهایی که در مخمل سیاه پوشیده شده و روی هر یک عمامه سبز یا به اصطلاح ایرانیان «تاجی» قرار دارد و نیز همچنان بر دوشها دیده میشود و همچنان جماعتی از مردم دنبال تابوتها به صدای طبل و نای و سنج میچرخند و جست و خیز میکنند و فریاد میکشند. گروه دیگر نیز از دو جانب دسته با چماقهای بزرگ مراقبند تا اگر با دستهای دیگر رو به رو گشتند و جنگی در گرفت از دسته خود پشتیبانی کنند. همه معتقدند که هرگاه کسی در راه امام حسین کشته شود یکسر به بهشت خواهد رفت. میگویند در روز عاشورا درهای بهشت باز است و هر مسلمانی که درین روز مقدس بمیرد بی چون و چرا در خلد برین جای خواهد یافت.[2]
باری تشریفات و مراسم سوگواری امام حسین نیز با آن چه در بارهی علی انجام میدهند فرقی ندارد، جز آن که مراسم عاشورا مفصلتر، دستههای عظیمتر، حرارت و شور مردم بیشتر و میل و اشتیاق به جنگ و جدال و چوب و چماق زیادتر است.[3] در روز عاشورا (1027) که من در میدان اصفهان سواره ناظر این مراسم بودم، زد و خوردی جلو کاخ شاهی درگرفت که سربازان نتوانستند از آن جلوگیری کنند. شنیدم که در نقاط دیگر شهر نیز زد و خوردهایی شده و گروهی سر شکسته به خانه برگشتهاند. وقتی که در میدان میان دو دسته آتش جنگ زبانه کشید دستهای که به کاخ شاهی نزدیکتر بود علمها و کتلهای خود را درون کاخ برد تا به چنگ حریف نیفتد؛ زیرا اگر علمها یا بیرقهای دستهای به چنگ دسته دیگر افتد مایهی سرشکستگی و شرمساری آن خواهد گشت. شنیدهام که در شب عاشورا پیکرهایی از عمر و قاتلان امام حسین را در میانهی میدان اتش میزنند ولی چون این کار به چشم ندیدهام از وصف آن نیز چشم میپوشم.»[4]
برای آشنایی و برداشت بیشتر از برگزاری مراسم تاسوعا و عاشورا از زمان صفویه به خاطرات یکی از مبلغان مذهبی اروپا به نام کشیش آنتونیو دوگوهآ که در سال 1011 هجری به ایران آمده است اشاره میگردد. وی از مراسم عزاداری در شهر شیراز مینویسد: «ایرانیان مراسمی دارند که به مراسم عاشورا یا شاه حسین معروف است و مربوط به حسین پسر علی است. دوران این مراسم ده روز است و در این ده روز به هیچ کاری دست نمیزنند ولی بر من درست معلوم نیست که این ده روز عید است یا عزا، زیرا دستهای از مردم میخندند و میرقصند و میخوانند. برخی دیگر گریه و ناله میکنند. روزها نیز همچنان فریاد زنان در کویها میگردند و با نوای موزیک نوحه میخوانند. بعضی مسلّحاند و برخی بی سلاح و قسمت بزرگی از مردم چماقهایی به رنگهای مختلف به بلندی پنج یا شش قدم در دست دارند. غالباً دو دسته میشوند و با آن چماقها به جان یکدیگر میافتند و چنان به سختی میزنند که معمولاً چند نفر میمیرند. شاه عبّاس این زد و خورد را ممنوع ساخته و باقی تشریفات ده روزه را نگه داشته است؛ زیرا اگر بخواهد تمام عادات قدیم ملّی را منسوخ کند، کار دشواری است و ممکن است مسبّب خطراتی گردد. پیشاپیش دسته شترانی دیده میشد که بر پشت هر یک پارچهای آبی رنگ افکنده و زنان و کودکانی را سوار کرده بودند. سر و روی زنان و کودکان زخمی و تیرخورده بود و گریان و نالان به نظر میرسیدند. سپس جمعی مردان مسلّح گذشتندکه با تفنگ بر هوا تیر میانداختند و بعد از آنها چند تابوت گذشت. حاکم شهر و سایر بزرگان دولت هم از دنبال ایشان میرفتند و همگی به مسجد بزرگ شیراز داخل شدند. در آن جا ملایی به منبر رفت و روضه خواند و همه گریستند.»[5]
[1] - تاریخ تمدن جهان، داستان زندگی انسان، تألیف محمود حکیمی، جلد هفتم، 1380، ص 48
[2] - یکی از زوایای سیاست داخلی شاه عباس اول نسبت به مردم روش تفرقه افکنی بوده است؛ زیرا وی از جنبشهای مردمی بیش از مقابله با دشمنان خارجی احساس خطر میکرد. ایشان برای آن که دچار شورهای داخلی نگردد مردم را در گروها و عقاید مختلف رو در روی هم قرار میداد تا مشغول این مبارزات باشند و حتی از جانب حاکمان محلی نیز به این سیاستها دامن زده میشد؛ چنان که پس از خاموش ساختن ظاهری اختلافات از هر دوی آنها جرایم سنگینی میگرفتند و اوج این درگیریها در زمان تاسوعا و عاشورا میباشد که مردم برای اعتقاد رسیده بودند که کشتن در این ایام راهی برای رسیده به بهشت است. ژان آنتوان دو سرسو در صفحه 49 کتاب سقوط شاه سلطان حسین این مورد مینویسد: « شاه عباس بزرگ که این آیین را برپا داشته بود مطمئن بود که برای حفظ تاج و تخت بهترین وسیله همان برپا کردن دو دستگی و دشمنی میان شهروندان است و باید اقرار کرد که با همهی شگفتی که سیاست او در بر داشت همیشه همان نتایج پیش بینی شده را به بار میآورد. ساکنین هیچ یک از شهرها دسته جمعی بر علیه او قیام نکردند. این سیاست بسیار زیرکانه انجام میشد در همهی شهرها هر دو گروه نیروی برابر داشتند و کینه آنها پیوسته نگهداری میشد. مردم از همان کودکی ترس و کینهی همدیگر را در دل داشتند. اجرای مراقبت پیوسته در جلوگیری از رفت و آمد و خرید و فروش میان دو گروه کوچکترین نزدیکی میان آنها را ناممکن میساخت و آن را به عادت تبدیل میساخت. این دیوار جدایی که در سراسر کشور به دست شاه عباس برپا شده بود و با زیرکی و نظارت زیاد همیشه به کار میرفت بیش از هر وسیله دیگری برای برقراری و نگهداری نظم و آرامش در شهرا و استانها مؤثر بود. این چنین آرامش داخلی را حتی یک لشکر نیرومند هم نمیتوانست ایجاد کند. از زمان شاه عباس تا فتنه افغان در هیچ یک از شهرها در همه این زمان دراز حتی کوچکترین نشانهای از آشوب و شورش دیده نشده بود.»
[3] - در پاورقی صفحه هفت همین جلد سوم آمده است که «در برگزاری مراسم روز بیست و یکم ماه رمضان پیشاپیش هر دسته چند اسب حرکت میدهند که جملگی چنان که در ایران مرسوم است به زینت و زیور گرانبها آراستهاند. روی زین این اسبان چیزهایی مانند تیر و کمان و شمشیر و سپر و بر قرپوس زین عمامهای که نشان سلاح و دستار علی است، میگذارند. دنبال اسبان نیز بیرقهای متعدّد و علمهای بلند و بزرگی را که با نوارهای گوناگون زینت شده است پیادگانی چند به زحمت بر دوش میکشند. تیغهی این علمها چندان بلند است که از سنگینی مانند کمان خم میشود. پس از آن یک یا چند تابوت را بر دوش میبرند که ظاهراً نشانی از تابوت علی است. بر این تابوتها روپوشی از مخمل سیاه کشیده و روی آنها سلاحهای گرانبها و پرهای رنگارنگ و چیزهایی ازین گونه نهادهاند. از پی تابوتها چند تن نوحه میخوانند و گروهی با نوای طبل و سنج و نی گوش فلک را کر میکنند. نوحه گران پیوسته در جست و خیزند و فریادهای خارقالعاده از دل بر میآورند. آنها که منصب و مقامی دارند سوار بر اسب با دسته همراه میشوند و دیگران که تعدادشان از حدّ شمار بیرون است، پیاده میروند.»
[4] - زندگی شاه عباس اول، جلد سوم، نصرالله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1347، صص 7 و 8 و 9
[5] - همان ، ص 11
6- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401
به راستی شاه عباس اول در بالاترین نقطهی نمودار حکومت صفویان قرار دارد و یکی از مهمترین علل کسب این موفقیّت را باید در سیستم مدیریت داخلی وی جستجو کرد. در زمان او دولت مرکزی شکل گرفت و نیروهای تولیدی و صنایع و تجارت رونق یافت. ایجاد امنیت و تأسیس کاروانسراها موجب و باعث توسعهی روابط سیاسی با دولتهای دیگر شد. شاه عباس در کنار استبداد فردی و موروثی زمان در محیطی پرورش یافته بود که دیگر پادشاهان صفوی از آن محروم بودند؛ زیرا وی دست آورد و تراوش فکری حرمسراها نبود و در محیط آمیخته از زد و بندهای سیاسی بزرگ شده و پرورش یافته بود. او از دوران کودکی شاهد جدال و اختلافات و بحث و جنگهای متعدّد بوده و این ویژگی در زندگی هیچ کدام از پادشاهان بعد از وی که محصول حرمسراها میباشند، وجود ندارد. شاه عباس پس از آن که به حکومت رسید سعی بر آن داشت که با استبداد حکومت کند و تمام قدرتهای پراکندهی سیاسی و مذهبی را در دست گیرد و سر و سامانی به وضع آشفتهی ایران دهد و در این راه موفّق نیز گردید. او با تشکیل ارتش شاهسون و استفاده از جوانان جویای نام و با وعده به تملّک و تصرّف اموال مخالفان مبارزات خود را شروع کرد و حتی به مرشد قلی خانی که او را به قدرت رسانیده بود رحم نکرد و وی را با نیرنگ از میان برداشت.[1] نصرالله فلسفی در مورد شکل گیری شخصیّت شاه عباس یکم مینویسد: «شاه عباس مدتها پیش از آن که بر جای پدر بنشیند، شاید بر اثر تعلیمات و تلقینات ممتد علی قلی خان شاملو سرپرست و مربّی دوران کودکی و جوانی خویش و در نتیجهی تجاربی که از حوادث تلخ و نامطلوب پادشاهی شاه اسماعیل دوم و پدر خود شاه محمّد داشت نقشهی سلطنت خویش را بر این اصل قطعی طرح کرده بود که با استبداد کامل حکومت کند و تمام مناصب و مقامات و اختیارات موروثی سرداران قزلباش را منسوخ سازد. مصمّم بود کسانی را که داعیهی قدرت و مداخله در امور سلطنتی و کشوری و جرأت اظهار رأی در تصمیمات شاه دارند یا در وجودشان احتمال ایجاد کوچکترین خطری برای قدرت فردی شاه یا گمان اندک دورویی و بد دلی و ناخرسندی نسبت به شخص شاه رود بی دریغ بکشند و قوای پراکنده و موروثی سران قزلباش را به صورت سپاهی منظم و آزموده و نیرومند درآورد. شاه عباس این سیاست را تا پایان پادشاهی خود دنبال کرد و در راه اجرای این سیاست از کشتن و کور کردن پسران خود نیز مضایقه ننمود. به نیروی همین سیاست پولادین که مکرّر با قساوت و بی رحمی بوده است، توانست نزدیک چهل و دو سال در کمال قدرت و استبداد بر ایران حکومت کند و با تصرّف ولایات از دست رفته و ممالک تازه شکستهای پدر را جبران نماید و در آسیا دولتی به وجود آورد که در دنیای قرون جدید از لحاظ قدرت و امنیت و ثروت و رواج تجارت و نظم تشکیلات اداری و سیاسی کم نظیر و در سراسر اروپا زبان زد و مورد رشک و تحسین و احترام بود.»[2]
شاه عباس در اجرای برنامهی سیاست داخلی خود که متمرکز بر تغییر نهادهای سیاسی و مذهبی موجود بود از هر روشی استفاده میکرد و پایبند به وعده و سوگند خود نبود. پناهی سمنانی در قسمتی از کتاب مرد هزار چهره در باره چگونگی نابودی برخی سران قزلباش مینویسد: «سران قزلباش یکی یکی و با بهانههای گوناگونی که همواره وجود داشت به دست نیروهای نوخاسته و مقام طلب نابود شدند. منصب و مکنت آنها جایزهی قتلشان قرار گرفت. در کوتاه زمانی امیرالامراها، بیگلربیگیها، خانها و سلطانها که هر کدام حکومتی مستقل داشتند بی هیچ گذشت و اغماضی از صحنهی قدرت حذف شدند. شاه جدید در نظر داشت قدرت مطلق و یگانه و منحصر باشد و چنین هم شد. در این راه به کوچکترین مبادی اخلاقی و انسانی اعتنا نکرد و زور را با حیله و نیرنگ توأم ساخت. در حالی که دلش در التهاب توطئه و دسیسه میطپید چهرهاش را بشّاش و مهربان نشان داد. وعده و نوید دروغ داد و قول شرف داد، ولی آن را شکست. امان نامه نوشت و به مدد آن حریف را به قتلگاه کشاند. برای مثال یعقوب خان ذوالقدر این گونه در دام قرار میگیرد. وی از شاه چنین درخواست میکند امری که مستوجب خاطر اشرف گشته باشد به عمل نیامده؛ ولی از غضب شاهی اندیشناکم و تا از غضب خسروانه به سوگند اطمینان نیابم که جانم در امان خواهد بود و امیرالامرایی فارس را از من دریغ نخواهند فرمود، جرأت آمدن ندارم. شاه عباس سوگند نامهای به مُهر خویش توسط شیخ بهاءالدّین آملی ( شیخ بهایی) نزد وی فرستاد و رقعهای نیز به خط خویش نوشت که خان باید با کمال امیدواری به درگاه ما آید. تا از دیدار وی خرسند نگشتهایم، دست از باده گساری باز نخواهیم داشت. خان ذوالقدر به شیراز آمد. شاه تا محل الله اکبر به استقبالش رفت و از دیدار او چنان به خرسندی و سرور تظاهر کرد که یعقوب خان را از کرده پشیمان ساخت. سه روز به باده گساری و عیش و نوش پرداختند. روز چهارم یعقوب خان به حضور شاه رسید. در این هنگام شاه عباس به حسین خان زیاد اغلی قاجار اشارهای کرد و او که ظاهراً از پیش دستور گرفته بود ناگهان یعقوب خان را از زمین برداشت و بر زمین زد. به چابکی هر دو دستش را از پشت بست و بعد او را به وارث کسانی که به امر وی کشته شده بودند، سپردند و ایشان او را پس از چندین روز شکنجه و آزار کشتند و قطعات بدنش را از بلندترین ریسمانهای رسنباز آویختند.»[3]
[1] - همان گونه که بارها تأکید گردید شاه عباس در جهت تضعیف گروهای قزلباش و طوایف قدرتمند دیگر اقدام کرد. پیترو دلاواله که بیش از پنج سال همراه پادشاه بوده است در این باره میگوید شاه عباس نهانی با طوایف شیخاوند و قزلباش کینهی شدید دارد تا بتواند از قدرت این طوایف بکاهد و بسیاری از سرداران بزرگ و متنفّذان ایشان را به بهانههای گوناگون کشته است. باقی را نیز سخت تحقیر میکند و به کارهای پست میگمارد و نمیگذارد صاحب نفوذ و مالدار شوند تا سر به شورش و نافرمانی برندارند. امروز اتکای او بیشتر به تنفگچیانی که از میان تاتها (تاجیکها) انتخاب میکند و مخصوصاً به غلامانی است که روز به روز بر میکشد و به مقامات بزرگ میگمارد. شاه عباس به سران قزلباش چندان بی اعتنایی و سختگیری میکند که امروز فرمانبرداری این طبقه بیشتر به علت ترس است نه از جهت محبت و علاقه به شخص شاه. جاسوسان او در همه جا حضور دارند و مردم حتی در خانه خود نیز از سخن گفتن ابا دارند.
[2] - زندگی شاه عباس اول، جلد اول، نصرالله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1347، ص 135
[3] - شاه عباس کبیر، مرد هزار چهره، تألیف محمّد احمد پناهی سمنانی، 1369، ناشر کتاب نمونه، چاپ اول، ص 97
4- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401
شاه عباس تا زمان مرگش با استبداد کامل حکومت کرد و دولت صفوی را در اثر این سیستم سیاسی به اوج عظمت خود رسانید. در این که رفتار شاه عباس بسیار خشونت آمیز بوده است شکی نیست، ولی براساس آشفتگی اجتماعی که به خصوص در زمان پدرش شکل گرفته بود یک نیاز مبرم تلقی میگردید. وی در اجرای اهداف خود گروههای مختلفی را برای مجازات تشکیل داده بود و آنان با سادهترین گفتارش که از او خوب پذیرایی کنید محکومان را به وضع فجیع به قتل میرساندند. پناهی سمنانی از رفتار افراطی شاه عباس نسبت به کسانی که مورد خشم قرار میگرفتند به نقل از نصرالله فلسفی مینویسد: «یکی دیگر از شیوههای شاه عباس و برخی شاهان صفوی این بود که وقتی به سرداران و اعضای بلند پایهی حکومت خود به هر دلیلی خشم میگرفتند وابستگان و اطرافیان قربانی را نیز قتل عام میکردند. نصرالله فلسفی نام برخی از کسانی که وسیله شاه عباس کشته شدهاند و به دنبال قتل آنها فرزندان یا کسان آنها را نیز به قتل رسانیده است در کتاب خویش آورده است. شاهوردی خان عباسی را که برادرزنش بود، کشت و دو فرزندش را به الموت فرستاد که خبری از آنان نشد. الله قلی بیگ قپانا اغلی قاجار، قورچی باشی مورد اعتماد خود را به دلیل نامعلوم ابتدا کور کرد و سپس در زیر چوب کشت. دو پسرش را نیز به سرنوشت پدر دچار ساخت. پس از کشتن ملک بهمن حکمران لاهیجان و آمل، پسرش ملک کیخسرو را که به خدمت شاه آمده و دفاین پدر را تسلیم او کرده بود با تمامی زنان و فرزندان و خرد و کلان به قتل رساند. وقتی تیمورخان گروسی جلودار شاه، امیرقلی گروسی را که به دستور شاه مقام تازهای یافته بود از راه حسد کشت و خود نیز به دست یکی از فراشان امیرقلی کشته شد. شاه عباس دو پسر تیمورخان را که هیچ گناهی نداشتند به قتل رساند.
شاه عباس از آوردن سرهای بریده جایزه میداد. این رفتار باعث شده بود که چه بسا افراد بی گناه نیز جان خود را از دست بدهند. او در جنگها به سرداران و سربازانی که سرهای بیشتری از دشمنان بیاورند جایزه میداد. این رسم ناپسند سبب شده بود که گاه برخی از افراد بدسرشت برای گرفتن جایزه از بریدن سر هموطنان بیچاره خود یا اقوام و طوایفی که مطیع رعیّت ایران بودهاند نیز مضایقه نمیکردهاند. این رسم بد گاه مشکلات بزرگ ایجاد میکرد زیرا سربازان به طمع جایزهی احتمالی شاه از ریختن خون هموطنان خود نیز خودداری نمیکردند و سر مردم بی گناه و بی خبر را میبریدند. شنیدم یکی از خانهای جنایتکار بد نهاد، جمعی از رعایای ارمنی خود را که مانند ترکان عثمانی ریش بلند داشتهاند سر بردیده و به جای سربازان ترک به شاه تحویل داده است. به همین دلیل این روزها دور شدن از اردو مخصوصاً هنگام شب کار خطرناکی است. برخی شکنجههای رایج در زمان شاه عباس به این شکل بوده است:
ـــــ سه شنبه دهم ربیعالآخر 1020 حسبالحکم به سبب تصرفات دیوانی، زبان و گوش و بینی خواجه محب علی مستوفی اصفهانی بریده، چشمش کندند.
ــــ حکم فرمود که کرم اسوار گیلانی را در میدان لاهیجان پوست کنده و پوست او را به کاه پر کردند و در ولایت بیه پیش و بیه پس بگردانند.
ــــ زهر مار سلطان را در ربیعالاول سال 999 در قزوین در دیگ کرده جوشاندند.
ـــ علی خان کرایلی (از سرداران قزلباش که در خراسان از فرمان شاه سرپیچیده بود) در قزوین از نعمت دیدن عاطل ساختند و قطع بعضی از اعضاء و جوارح کردند. عبرت للناظرین، بدان هیأت و سان در آن بیابان انداختند و اردو کوچ کرد و از بیم سخط و غضب پادشاهی احدی از رعیّت و سپاهی را قدرت آن نشد که به قصد ثواب آخرت به محافظت او پردازد.
ـــ غازی سلطان مقدّم را (گروهی از امرای عثمانی را با اخذ رشوه آزاد کرده بود) به پوست خام گاو کشید و سه روز در آن پوست محبوس بود و آزار بسیار کشید.
ـــ راهدار قمی را به سبب بی اعتدالی و راهزنی شکم دریدند و سرازیر از کوچهها آویختند.
نباید تصور کرد که فقط سرکشان و مخالفان و یا امیران حکمرانی بودند که به این گونه مجازات میشدند. تاورنیه از قصّابی که به سیخ کشیده شد و نانوایی که در تنور انداخته شد روایت میکند شبی شاه عباس به لباس روستائیان از دیوانخانه خارج شد و به بازار رفت. از یک دکّان نانوایی نانی خرید و از دکّان کبابی گوشت کباب شدهای گرفت و به کاخ باز گشت. امر کرد ترازو آوردند و نان و گوشت را در حضور وی کشیدند. از نان پنجاه و هفت درهم و از گوشت چهل و سه درهم کم بود. به چند تن از مسؤلان نظم شهر و نرخ اجناس و داروغه خشم گرفت و میخواست شکمهای ایشان را پاره کند، اما به شفاعت جمعی از بزرگان از گناه ایشان چشم پوشید. سپس فرمان داد تا در میدان اصفهان شبانه تنوری ساختند و سیخی بلند فراهم کردند. نانوا و کبابی را به دستور وی گرفتند و گرد شهر گرداندند. کسی پیشاپیش ایشان جار میزد که این نانوا و کبابی امروز به جرم کم فروشی در میدان شهر پخته و کباب خواهند شد. پس از آن خبّاز را در تنور افکندند و کبابی را به سیخ کشیدند. و پیترو دلاواله جهانگرد ایتالیایی از دهقان بیچارهای روایت میکند که روز دوشنبه 25 اوت 1618 / رمضان 1027ه در راه ناگهان پیش دویده عریضهای به شاه تقدیم کرده بود او را به آویختن از پا به درخت محکوم کردند.»[1]
محمود حکیمی نیز به گوشهای دیگر از رفتار مأموران پادشاه نسبت به مردم گیلان پرداخته و مینویسد: «شاه عباس در سال 1003 هجری که چند تن از امرای گیلان بر ضد او قیام کردند شیخ احمد آقای میرغضب را مأمور کرد که به گیلان رود و با کمک چند تن از حکّام محلی مقصّران را به چنگ آورد، ولی چون پس از یک ماه جستجوی ایشان به جایی نرسید و از یاغیان اثری پیدا نشد شاه بر مردم گیلان خشم گرفت و به میرغضب فرمان قتل عام فرستاد. محمود بن هدایت الله که خود از مورّخین عصر صفوی است در کتاب نقاوة الآثار فی ذکرالاخبار در این باره مینویسد شیخ احمد آقا آن چه مقتضای غضب و قهر جهانسوز شهریار بود، کرد و شیوهای که نفس بد آموزش تقاضا داشت بر آن افزود و کار سفّاکی در آن ولایت بدانجا رسید که زنان را که این حال متوقّع نشد شکم ایشان را شکافت و بچّه را به درآورد و بر سر نیزه کرد.
و در جای دیگر باز در بارهی همین قتل عام نوشته است شیخ احمد آقا و متابعان بعد از کوشش بسیار و اقامت در آن دیارِ دیّآر به نیروی اقبال بی زوال بر آن جماعت استیلا یافتند و بر هیچ یک از آن قوم ابقا ننمودند، حتی اطفال و اناث و شیخ و شاب آن جماعت را به تیغ بیدریغ گذرانیدند. اطفال را همچنان در مهد دوپاره میکرد و چون علی بیگ (رهبر مخالفان) را در آن بیشهها گرفتند با متابعانش بدین صورت به قتل رسانید که دو درخت نونهال را که قریب به یک دیگر بود یافته، به زور به یک دیگر نزدیک میکردند و بر یکی از آن دو درخت یک پای و بر دیگری پای دیگر فردی از آن جماعت را میبستند و رها میکردند.»[2]
گزارش کشتار و بی رحمی شاه عباس تنها به مورّخان داخلی نیست و سیّاحان اروپایی نیز بدان اشاره کردهاند؛ چنان که در سفرنامه برادران شرلی و زمانی که در شهر قزوین منتظر ورد وی بودند، مینویسد: «همین که به قدر نیم فرسنگ از شهر دور شدیم یک تماشایی دیدیم که ندرتاً دیده میشود و از ده هزار نفر سرباز، دوازده هزار سر بریده بر روی نیزههای خود زده و بعضیها گوشهای آدم را به ریسمان بسته از سینهی خود آویخته بودند. بلافاصله متعاقب آنها کُرناچیان میآمدند و صدای غریب با وحشتی در میآوردند. این کُرناها به کلّی ورای شیپورهای انگلیسی است، به قدر دو یارد و نیم طول دارد و طرف پهنش به اندازهی یک کلاه بزرگی است. بعد از آنها طبّالان میآمدند. طبلهای آنها از برنج ساخته شده بود و بر روی شتر قرار داده بودند. بعد شش نفر بیرق دار میآمدند. بعد دوازده نفر غلام بچّهها هر کدام نیزهای به دست داشتند. بعد از آنها به فاصلهی زیاد خود پادشاه تنها سوار شده، نیزهای در دست و تیر و کمان به دوش، شمشیر بر میان بسته و خنجری در کمر میآمد. شخصی بود کوتاه قد، ولی با قوت و رنگش گندمگون بود. هنگامی که در معیّت پادشاه به نزدیک اصفهان میرسند، نقل میکند در این جا مکث نمودیم و پادشاه به سردار کل (الله وردیخان) امر کرد که سربازهای خود را به ترتیب جنگ درآورد. بعضی از آدمهای پادشاه نتوانستند به طوری که رضایت شاه بود رفتار کنند. همچنین از وضع سربازها هم به قدری که مترقّب بود راضی نشد و شمشیر خود را کشیده، میان آنها داخل شد. دقیقاً چهار نفر از آنها را زخم منکری زد و رفته رفته غضبش بیشتر شد و کتفهای چند نفر را برید و یک نفر از بزرگان که همیشه کاری جز تبسّم نداشت برای استعانت از ما به میان ما آمد. پادشاه ملتفت شده چنان ضربتی به او زد که دو نصف شد. در ادامهی خاطرات خود ذکر میکند که یکی از کشته شدگان نوکر سر آنتوان بود. پادشاه بعد از شنیدن قتل وی به سر آنتوان میگوید از این کار متأسّفم امّا بعد از آن که متوجّه میشود آن فرد ایرانی بوده است بسیار خوشحال میشود و میگوید الان هیچ غصه ندارم و حتی شش نفر ایرانی در مقابل یک خارجی ارزش ندارند.»[1]
دکتر نصرالله فلسفی نیز در مورد میرغضبان وی مینویسد: «شاه عباس برای کشتن و شکنجه کردن و کیفر دادن مقصّران و گناهکاران دژخیمان خاص داشت. عدد جلّادانش که همه را از مردان درشت استخوان قوی هیکل و بلند قامت و بد روی برگزیده بود به پانصد تن میرسید. افراد این دسته کلاههای بزرگی که دستاری سرخ گرد آن پیچیده میشد بر سر مینهادند و ریش تراشیده و سبلتهای بلند خنجر آسا داشتند. رئیس ایشان یا میرغضب باشی مردی زشت خوی و خونخوار و بی رحم به نام شیخ احمد آقا از طایفه شرف لوی استاجلو بود که از آغاز سلطنت شاه عباس به خدمت او درآمده و به دربانی دولتخانه ی شاهی گماشته شده بود و پس از آن داروغهی شهر قزوین شد.[2] نوشتهاند که درین منصب دکّانی در آن شهر برای بریان پزی و کباب فروشی گشوده بود و هر کس را که به تهمت دزدی و راهزنی میگرفت در آن دکان به تنور گداخته میانداخت یا به سیخ میکشید. چون به کار میرغضبی گماشته شد در خونخواری نیز ترقّی کرد و کار قساوت و بی رحمی را بدانجا رسانید که منفور خاص و عام گشت. این مرد و دستیارانش همیشه در آستانهی بارگاه شاهی منتظر فرمان بودند تا به یک اشارهی شاه گناهکاران را به سزا رسانند. گردن زدن و چشم کندن و زیر لگد کشتن و زبان و گوش و بینی بریدن از کارهای عادی و معمول ایشان بود. گاه نیز شاه عباس چون بر مردم شهر یا ولایتی خشم میگرفت، شیخ احمد آقا و یارانش را بر سر ایشان میفرستاد و این گروه که به خون ریزی و مردم کشی خو گرفته بودند آن مأموریت را به دلخواه شاه و بلکه شدیدتر از آن چه او اشاره کرده بود انجام میدادند. از آن جمله در سال 1003 هجری که چند تن از امرای گیلان بر شاه عباس یاغی گشته، سپهسالار لاهیجان را کشته بودند شاه عباس، شیخ احمد آقای میرغضب را مأمور کرد که به گیلان رود و با کمک چند تن از حکام محلی مقصران را به چنگ آورد ولی چون پس از یک ماه جستجوی ایشان به جایی نرسید و از یاغیان اثری پیدا نشد شاه بر مردم گیلان خشم گرفت و به میرغضب فرمان قتل عام فرستاد. نویسنده تاریخ نقاوةالآثار در این باره مینویسد شیخ احمد آقا آن چه مقتضای غضب و قهر جهانسوز شهریار بوده، کرد و شیوهای که نفس بد آموزش تقاضا داشت بر آن افزود و کار سفّاکی را در آن ولایت بدانجا رسانید که زنان از ترس او بچّه افکندند و بعضی زنان را که این حالت واقع نشد، شکم ایشان شکافت و بچّه را به در آورد و بر سر نیزه کرد. اطفال را همچنان در مهد دو پاره میکردند و چون علی بیگ را در آن بیشهها گرفتند با متابعانش بدین صورت به قتل رسانیدند که دو درخت نونهال را که قریب به یک دیگر بود، یافته به زور به یک دیگر نزدیک میکردند و بر یکی از آن دو درخت یک پای و بر دیگری پای دیگر فردی از آن جماعت را میبستند و رها میکردند. به فرمان شاه، شیخ احمد آقا یک سال در گیلان ماند و از مردم گیلان احیاناً کسی گزلکی یا زهگیری با خود برمیداشت به همان گزلک و زهگیر او را میکشت.»[3] و [4]
[1] - سفرنامه برادران شرلی در زمان شاه عباس کبیر، ترجمه آوانس با مقدمه دکتر محبت آئین، چاپ دوم، 1357، صص 68 و85 و 86
[2] - میرزا بیگ جنابدی مؤلف روضهالصفویه در صفحه 724 ضمن توصیف مفصل این روایت به این نکته اشاره دارد که علاوه بر شیخ احمد آقا، ملک بیگ اصفهانی چارچی باشی تحت فرمان شاه بود که با یاران خود مسمّی به چیگ یین یعنی گوشت خام خور بودند. آن فرقه نیز آلت سیاست و غضب بودند که گناهکاران را از یکدیگر میربودند و بینی و گوش ایشان را به دندان قطع نموده، بلع میفرمودند.
[3] - زندگی شاه عباس اول، جلد دوم، نصرالله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1347، ص 124
[4] - در فرهنگ عمید گزلک به معنی کارد کوچک دسته دار و زهگیری به انگشتانه چرمی یا استخوانی که در قدیم هنگام تیراندازی با کمان به سر انگشت میکردند تا زه کمان آسیب به انگشتان نرساند معنی شده است.
5- آینه عیب نما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401
توصیف جنایت و خون ریزی و مظلوم کشی آن قدر در تاریخ قدمت دارد که برای نقطهی شروع آن به جز داستان هابیل و قابیل چیز دیگری نمیتوان یافت و امروزه نیز شاهد تداوم و تکرار آن اعمال در اقصی نقاط جهان به اشکال گوناگون و مدرنش میباشیم. از آن جا که همهی ما دارای احساسات مشترک میباشیم، فریاد درد و ناراحتی گذشتگان در برابر ظلم و جنایت حاکمان خونخوار به راحتی قابل درک است و از دیدگاه و محکمهی تاریخی نیز هیچ تفاوتی بین اعمال نرون، چنگیز، هیتلر و دیگران نخواهد بود. هنگام مطالعهی تاریخ با واژههای کشتار و قتل عام، غارت و چپاول، ظالم و مظلوم، ستمکاری و به آتش کشیدن، استثمار و بردگی و...... بسیار مواجه میباشیم و تکرار این اصطلاحات آن قدر رایج شده است که دیگر وجود آنها را جزئی از تاریخ پذیرفتهایم. حکما و فلاسفه هم برای رهایی و نجات از این بلایای انسانی راهها و آرمانهایی چون مدینهی فاضله، جامعهی بی طبقه و بهشت موعود را وعده دادهاند تا مرهمی بر دردهای مردم ستمدیده باشد. از ابتدای تأسیس حکومت صفوی عملی ناهنجار که از سابقهی تاریخی هم برخوردار بود به کلمات مذکور اضافه گردید و به دستور مرشد کامل، افرادی به خوردن انسانهای دیگر به صورت زنده یا کباب شده پرداختند و از همه مهمتر آن عمل شنیع را جزو عقاید مذهبی خود قلمداد کردند، هرچند که بعضی وقوع آن را بی اساس دانسته و علت انتشار این اخبار را به خاطر ایجاد رعب و وحشت دانستهاند. در بعضی موارد وقوع چنین عملی و آن هم بر اثر شدّت گرسنگی همانند زمانی که شهر اصفهان توسط محمود افغان محاصره شده بود به ثبت رسیده است؛ امّا از این که پادشاهی از روی نخوت و غرور دستور آدمخواری صادر کند، اعجاب آور و بی سابقه بوده و در مقابل آن عمل مخوف و نفرت انگیز چشم درآوردنها و جنایات آقا محمّد خان و دیگران بسیار ناچیز جلوه خواهد کرد.
برای اشاره به عمل آدمخواری در سلسله صفوی باید گفت که «شاه اسماعیل بدعت آدمخواری را با کباب کردن بدن زندهی مراد بیک آققویونلو پسر جهانگیر که به حسین کیای چلاوی پناه برده بود، آغاز کرد و آن را در دودمان صفوی مرسوم ساخت. انسان زندهای را روی آتش گذاشتن، او را کباب کردن و آن گاه گوشت او را خوردن، نشانهی سقوط حقارت بار مقام آدمی تا موجودهای جنگلی است. حتی در سالهای طولانی تفتیش عقاید (انگیزیسیون) دیده نمیشود که متعصّبان مذهبی کاتولیک بعد از سوزاندن پروتستانها گوشت قربانیان خود را بخورند. شاه اسماعیل که خود را صاحب رسالت الهی برای ترویج مذهب شیعه و نجات آدمی میدانست، در مقام رهبر آدمخواران قرار گرفت و مریدانش را که به او اعتقاد تعصّب آمیز داشتند به دد منشی کشاند و آنان را آدمخوار کرد. شاه اسماعیل با کینه توزیها و بی رحمیهای خود لکّههای سیاهِ خون گرفتهای بر چهره تاریخی خود نشاند. او در کشتن سنّیان و ایجاد خفقان مذهبی بیداد کرد. او سایهی شوم وحشت مرگ را در کشوری که اکثریت عظیم مردم آن سنّی بودند در سراسر قلمرو ایران بگسترد. همهی سنّیان را در هراس دایمی از کشته شدن یا آزار نگه داشت.»[1]
شاه اسماعیل این اعمال را تحت موازین اعتقادی صوفیان انجام داد زیرا یکی از قواعد صوفیان آن بود که صوفی باید از مرشد کامل اطاعت بی چون و چرا داشته باشد و اگر یکی از صوفیان به مرشد کامل دروغ میگفت دیگر صوفیان بیدرنگ او را به سزایش میرسانیدند. یکی از سفیران ونیز در بارهی پیروان متعصّب شاه اسماعیل مینویسد: «متابعان این صوفی، خاصّه لشکریانش او را مانند خدایی ستایش میکنند. برخی از ایشان بی سلاح به جنگ میروند و معتقدند که مرشد کامل در میدان نبرد نگاهبان و مراقب ایشان است. در سراسر خاک ایران نام خدا فراموش گشته و هر زمان نام اسماعیل بر زبانها جاری است.»[2]
اکثر منابع به خورده شدن جسد شیبک خان ازبک و کباب کردن امیرحسین کیا چلاوی و مراد بیگ جهان شاه لو توسط سربازان شاه اسماعیل اشاره کردهاند و این بدعتی شد که دیگر پادشاهان صفوی نیز از آن تبعیّت کنند؛ چنان که «در زمان شاه محمّد خدابنده، پدر شاه عباس هم زنده خوردن گناهکاران مرسوم بوده است. نویسندهی خلاصةالتّواریخ در این باره مینویسد شاه کامیاب (شاه محمّد) جمعی از ریش سفیدان و صوفیان طوایف و مقامات را در مجلس جمع نمود و بعد از ذکر و ذاکری که در میانهی صوفیه معمول است به ایشان خطاب کرد که هر کس خلاف اراده و سخن مرشد عمل نماید، تنبیه او چیست؟ آن جماعت گفتند که گوشت بدن او را خام خواهیم خورد و بر این نیّت الله الله کشیدند.»[3]
همان گونه که ذکر شد عمل آدمخواری بعد از شاه اسماعیل نیز رواج داشته است و نصرالله فلسفی در باره آدمخواران یا قورچیان شاه عباس اول مینویسد: «این افراد هرگز سبلت خود را کوتاه نمیکردند و مانند سایر افراد قزلباش تاج بر سر میگذاشتند. اسلحهی ایشان شمشیر و خنجر و تبرزینی بود که بر شانه تکیه میدادند. عدّه آنان از دویست یا سیصد نمیگذشت. هر وقت که شاه بر کسی خشم میگرفت و به کشتن او فرمان میداد این کار را غالباً به صوفیان رجوع میکرد. صوفیان او را در حضور شاه با تبرزین یا با شمشیر پاره میکردند یا زیر لگد میکشتند. گاه نیز زنده میخوردند. شاه عباس یک دسته جلّاد نیز داشته است به نام چیگیین یا گوشت خام خور، کار ایشان آن بود که مقصّران را به فرمان شاه زنده میخوردند. این مجازات وحشیانهی نفرت انگیز ظاهراً از دوره حکومت مغول و تیمور به یادگار مانده و به واسطهی شاه اسماعیل اوّل سرسلسله پادشاه صفوی به شاه عباس رسیده بود. زنده خواران شاه را ملک علی سلطان جارچی باشی اداره میکرد. یکی از مورّخان زمان در بارهی این دسته از جلّادان شاه عباس چنین نوشته است که زمرهی دیگر از این قبیل که در فرمان جارچی باشی به سر میبردند، مسمّی به چیگیین یعنی گوشت خام خور و آن فرقه نیز آلت سیاست و غضب بودند که گناهکاران واجبالتّعذیر را از یک دیگر میربودند و انف و اذن ایشان را به دندان قطع نموده، بلع میفرمودند و همچنین لباس مخصوص داشتند، جهت امتیاز. بدین طریق که تاجهایی بی عمامهی ضخیمِ طویل به قدر یک ذرع بر سر میگذاشتند و اطراف آن را به پَرِ کلنگ و بوم میآراستند و اکثر این گروه که خاص به جهت سیاست گناهکاران منصوب بودند، مردان قوی هیکلِ کریهالمنظر و طویلالقامه بودند.
جلالالدین محمّد یزدی منجّم مخصوص شاه عباس در بارهی یکی از این زنده خوریها مینویسد چون نزول باغچه واقع شد (در ماه ذیالحجه 1010 در حوالی بلخ) ملازمان یارمحمّد میرزا شخصی را از قراولان باقی خان( امیر ازبک) آوردند و هرچه از او احوال پرسیدند، سر به زیر انداخت و جواب نداد و حرف نزد. ملازمان ملک علی سلطان جارچی باشی حسبالحکم جهان مطاع او را زنده خوردند. ملک علی سلطان جارچی باشی، رئیس زنده خوران شاه همیشه در بارگاه او حاضر بود و در مجلس اجازهی شوخی و مطایبه و مسخرگی داشت و هر کس را که شاه اشاره میکرد دست میانداخت و هدف تحقیر و تمسخر و آزار میساخت. مثلاً در سال 1016 هجری که شاه عباس قلعهی شماخی را در ولایت شروان پس از مدتی محاصره از ترکان عثمانی گرفت، همین که احمد پاشا بیگلربیگی آن ولایت را با شمسالدّین پاشا از سرداران بزرگ عثمانی و قره شیخ پسر عمّ او به خدمت شاه آوردند، ملک علی سلطان به شمسالدّین پاشا که مرد دراز ریشی بود به تمسخر گفت ریشی شیخانه ساختهای، دعوی کرامت داشتی و به مردم شماخی میگفتی که شاه قزلباش بر آن قلعه دست نخواهد یافت. بهتر است که در ریش شیخانهی خود تخصیصی دهی و آن را کوتاهتر و کمتر کنی. سپس به اشاره شاه عباس دست در ریش پاشا برد و به گفتهی نویسنده عالم آرای عباسی مویها را مشت مشت بر کندن گرفت و یک سر، مو از وقاحت و قباحت نامرعی نگذاشت و آتش خشم شهریاری نسبت به او دم به دم زبانه کشید و جز به آب سیاست و عقوبت گوناگون انطفاء نمیپذیرفت. مجملاً شمسالدین پاشا با برادرش و یک پسر کوچک و دو سه نفر دیگر .... مورد قهر و غضب گشته، به انواع عقوبات معذّب گردیدند و ریسمانی از موی بز بر بینی ایشان کشیدند و به اردو بازار برده، قطعه قطعه کردند.»[4]
[1] شاه اسماعیل اول، پادشاهی با اثرهای دیرپای در ایران و ایرانی، دکترمنوچهر پارسا دوست، تهران شرکت سهامی انتشار، ص 761
[2] - زندگی شاه عباس اول، جلد اول، نصرالله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1347، ص 166
[3] - همان، پاورقی جلد دوم، ص 129
[4] - همان جلد دوم، صص 129 و 130
5- آینه عیب نما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401