بر اساس اکثر روایات موجود شاه تهماسب قریب به دو دهه از اواخر عمر خود را در دربار و فضایی آکنده از اختلافات زنانه و رقابت شدید سران قزلباش و جاسوسهای عثمانی گذرانیده است. در چنین محیطی است که پادشاه به علت مسمومیت پوستی که ناشی از مصرف داروی نظافت در حمام بوده است فوت میکند. در چگونگی مرگ شاه تهماسب شگفتی و تعجبّی وجود ندارد، زیرا این شیوهی فوت کردن در پادشاهان دیگر صفوی نیز دیده میشود و کمتر حاکمی از این سلسله را میتوان نام برد که به مرگ طبیعی از دنیا رفته و ارتباطی با مسائل جنسی و توطئههای حرمسرا نداشته باشد. همان گونه که ذکر شد بسیاری روایت مسمومیّت را پذیرفتهاند. این نکته درست است، ولی از این که چه کسانی مسبّب این کار بودهاند مهّمتر میباشد. آن چه که بیشتر منطقی به نظر میرسد دستور این امر به خاطر اختلافات داخلی و برای جانشینی بوده است که برای اثبات این مدّعا باید به فعالیّتهای پری خان خانم بر سر جانشینی هم توجّه داشت. در مسمومیّت شاه تهماسب آن چه که بیشتر به واقعیّت نزدیک است همان دستور صادره از جانب مادر حیدر میرزا میباشد، زیرا در این رابطه بلافاصله بعد از فوت پادشاه حکیم ابو نصر گیلانی طبیب شاه را متّهم به قتل معرّفی کرده و بعد از آن که به حرمسرا پناه برده بود وی را بیدرنگ به قتل رساندند تا حقایق در خفا و کتمان باقی بماند. بنابراین علت و منشاء مسموم کردن شاه تهماسب را باید در دربار و ماجرای پشت پردهی قدرت و زنان حرمسرا جستجو کرد. دکتر نصرالله فلسفی با همین مضمون مینویسد: « درباره مرگ او دو روایت است، دستهای از مورّخان نوشتهاند که به سبب استعمال نوره در حمّام قسمتی از اسافل اعضای او مجروح شد و این جراحت شدّت یافت و مایهی ضعف و مرگ وی گردید. دسته دیگر معتقدند که یکی از پزشکان خاص شاه به نام حکیم ابو نصر گیلانی به اشارهی مادر حیدر میرزا و هواخواهان وی سمّی با نوره مخلوط کرد و بدان وسیله شاه را مسموم یا مجروح ساخت. به همین سبب نیز طرفداران اسماعیل میرزا پس از کشتن حیدر میرزا این طبیب را نیز هلاک کردند. یکی از مورّخان گرجی نیز نوشته است که او را ملازمانش در حمام خفه کردند.»[1]
در بارهی چگونگی مرگ شاه تهماسب همه بر مسمومیّت نقل قول کردهاند و دکتر پارسا دوست نیز با توجه به مجموع روایات چنین نتیجه میگیرد: «اسکندر بیک مینویسد در آن سال اندک عارضه، عارض ذات مبارک گردید و آن را نیز بدان سبب دانست که در حمام، نوره بعضی از اسافل بدن را سوزانیده و مجروح ساخت. والهی اصفهانی سلامت شاه تهماسب را روشنتر بیان میدارد. او مینویسد بدن آن که عارضهای عارض مزاج صحّت امتزاج آن حضرت شده باشد، شاه تهماسب طبق معمول به حمّام رفت و چون در حمام نوره استعمال کرد اندک عارضهای عارض ذات همایون گردید. حسن بیک روملو بدون آن که به حمّام رفتن شاه تهماسب و استفاده از نوره که عامل مرگ او گردیده، اشاره کند، مینویسد در آن سال عرض مرض بر جوهر ذات شاه دین پناه مستولی گشت. هر چند حکمایی مسیحادم مثل مولانا غیاثالدین علی کاشانی و ابونصر ولد صدرالشّریعه گیلانی در معالجه کوشیدند فایده بر آن مترتّب نشد مرض یوماً فیوماً زیاده میگشت و قوّت روز به روز سمت تناقض میپذیرفت. احمد قمی تصریح میکند شاه تهماسب در 984ه بیمار گردید و 50 روز نتوانست به حمام رود. در مدّت بیماری ضعف و ناتوانی شاه از حدّ گذشته بود و موی سر مبارک به مثابهای رسیده که شانه فرمودند. اتفاقاً میل به حمام کرده نوره کشید.»[2] با توجّه بدین موارد به صورت قطعی علت مرگ استعمال نوره نبوده و شاید فرصت طلبان درباری به دنبال سوژهای میگشتند تا برای دستیابی به اهداف خود از آن استفاده کنند. بر این اساس مؤلّف روضةالصّفویه نیز به نتیجه نرسیده و معلوم نبودن وقوع امر را به دریای بیکران خداوند بهتر میداند وصل میکند. وی بعد از توصیف بیماری و عدم توانایی در معالجه مینویسد: «روایتی که از بعضی واردات در السنه و افواه عوام جاری است، بر این نهج است که سمّی قاتل در نوره داخل نمودهاند و به سبب فساد آن سمّ فسادی عارض اعضای تناسل همایونش گشته به آن درگذشت. صحّت آن به ثبوت نپیوسته العلم عندالله تعالی.»[3]
در هر صورت شاه تهماسبی که قداست او همچون بت ارتقا یافته و به گفتار خودش با ائمّه ارتباطی نزدیک داشت بدون این که در خواب به او الهامی گردد به دیار باقی شتافت. شاه تهماسب هنگامی که فوت کرد و به دلیل آن که جانشینی برای خود تعیین نکرده بود اختلاف نظرها شدّت یافت و طرفداران حیدر میرزا و اسماعیل میرزا به تلاش و تکاپو افتادند. شدّت اختلافات به حدّی بود که فرصت دفن جسد وجود نداشت و جسد حیدر میرزای مدّعی پادشاهی نیز در کنار جسد پدر قرار گرفت. شاه اسماعیل دوم نیز بعد از ورود به قزوین چنان در اندیشهی حفظ قدرت باد آورده بود که تنها به از میان بردن مخالفان و رقیبان میاندیشید. او پیش از تاجگذاری و پس از کشتن برخی مخالفان و دو برادر خویش در صدد برآمد که نعش پدرش را که همچنان در یورت شیروانی به امانت بود به خاک بسپارد. او جسد را با تشریفات خاص در چهارشنبه 27 شعبان 984ه در شاهزاده حسین قزوین به طور موقّت دفن نمود و به مرتضی قلی سلطان پرناک مأموریت داد که بعداً جسد را به مشهد برده و در کنار آرامگاه امام هشتم شیعیان به خاک سپارند. شاه اسماعیل به مناسبت درگذشت پدرش دستور داد که آش نذری به هزاران نفر از مردم و سپاهیانش داده شود. در حین مراسم بین دو تن از سران قزلباش درگیری به وجود آمد و به طور کلی برنامه از هم پاشید و اینها نشانهی آن بود که همچنان اختلافات وجود دارد و احترامی برای مرشد کامل قائل نیستند. سرانجام جسد شاه تهماسب را در رجب 985ه توسط مرتضی قلی پرناک در مشهد به خاک سپرده شد، ولی نکته جالب آنجاست که دو روز پیش از آن که جسد شاه تهماسب را در مشهد به خاک بسپارند، جسد شاه اسماعیل دوّم به گور سپرده شده بود.
در هنگام مراسم بزرگداشت فوت شاه تهماسب به علت بحثی کوچک درگیری به وجود آمده و تعدادی کشته میشوند و در حین مبارزه تاج پادشاه جدید سرنگون میگردد که این واقعه را بد یمن قلمداد کردند و چنین نیز شد و بعد از یک سال پادشاه کشته شد. مؤلّف نقاوةالآثار در توصیف این مراسم مینویسد: «سلطان ابراهیم میرزا با یعضی دیگر از یک جهتانِ هواخواه و معتمدان درگاه جهان پناه، عنان انصراف پادشاه سکندر اوصاف را به صوب دولتخانهی همایون انعطاف دادند و آن مجمع را به همان وضع به جا گذاشتند و آن همه طعام و شربت و حلوا پایمال آن جهّال خسارت مآل گشته تا یک هفته هر که به آن صحرا میرفت از آن اطعمه و حلویات کاسههای شکسته و درست پر میکردند و میبردند و تا مدّتها طعمهی وحوش و طیور و گدایان از نزدیک و دور مدار از آن جا میگذرانیدند و بعد از چند گاه پادشاه فریدون جاه فرمان فرمود که مرتضی قلی پرناک جسد مطهر شاه دین پناه را از آن خاک پاک بیرون آورده و نقل مشهد مقدّس رضیّهی رضویّه نموده و در پائین پای مرقد حضرت امام الانس والجن شافع یومالجزا ابوالحسن علی بن موسیالرّضا علیهالتحیّه والثّنا به طریقهی سنّت سنیّه حضرت سیّدالمرسلین علیه منآل صلوات زکیّها و منالسّلام اسناها دفن نمایند.»[4]
[1] - زندگانی شاه عباس اوّل، جلد اول، نصرالله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1347، پاورقی صفحه 16
[2] - شاه تهماسب اوّل، دکتر منوچهر پارسا دوست، چاپ سوم، 1391، شرکت سهامی انتشار، ص 779
[3] - روضةالصفویه، تألیف میرزا بیگ جُنابدی، به کوشش غلامرضا طباطبایی مجد، تهران، 1378، ص 571
[4] - نقاوةالآثار فی ذکرالاخبار در تاریخ صفویه، تألیف محمود بن هدایتالله افوشتهای نطنزی، به اهتمام دکتر احسان اشراقی، چاپ دوم، 1373، ص 36
5- آینه عیبنما، نگاهی به فریاد کاخهای صفوی، علی جلالپور، 1400، ص 375
جایگاه و موقعیت زن بعد از اسلام
سخن از جایگاه و موقعیت زنان در تاریخ مذکر و مردسالار کاری دشوار است. برمبنای آثار و شواهد تاریخ ایران میتوان چنین برداشت کرد که سیر تغییر و تحولات مقام زن بیشتر تحت تأثیر فرهنگ و تمدن بینالنهرین بوده است. چکیده و اندوخته آن عقاید را در قوانین حمورابی میتوان یافت. اولین اقوامی که تحت تأثیر چالشهای فرهنگی بینالنهرین در ارتباط با روابط زن و مرد قرار گرفتند به ایلامیها و مادها باید اشاره کرد. در نتیجه حکومتهایی که بعداً تأسیس شدند وامدار و میراثدار این دو تمدن از غرب ایران بودهاند. یکی از عواملی که در جایگاه و موقعیت زنان در جامعه و به خصوص دربار حاکمان نقش اساسی ایفا کرده است در نوع نگرش اعتقادات مذاهب نهفته است. اصولاً دین زردشتی بر مبنای زمان و موقعیت اجتماعی عصر مادها شکل گرفته و میدانیم که هدف اصلی در ابتدا اصلاح و گرایش به سوی جنبههای مثبت اخلاقی بوده است، اما نقش و نفوذ خودمحوری جامعهی مردسالار را نمیتوان نادیده گرفت. ساختار حرمسراها و انواع ازدواجها از دوران هخامنشیان به وجود آمدهاند، ولی پذیرش دین رسمی در زمان ساسانیان بر بسیاری از هنجارها سایه افکنده است. بعد از فروپاشی حکومت ساسانیان توسط اعراب مسلمان تغییراتی در جایگاه زنان به وجود آمد، هرچند که دوران تسلط ترکها و مغولان را نباید از نظر دور داشت. در این رابطه سید احمد حسینیا در تحلیل خود مینویسد: «دین اسلام تحولاتی در زندگی فردی و اجتماعی زنان به وجود آورد. پس از به قدرت رسیدن خلفای بنی امیه و بنی عباس و حاکمان دست نشاندهی آنان در سرزمینهای اسلامی بار دیگر زن نقش حیاتی خود را از دست داد و باز هم تبدیل به بازیچه و وسیلهای در دست مردان و دولتمردان گردید. در زمان امویان و عباسیان، اعراب در اثر فتوحات خود دارای کنیزانی ایرانی از نژاد رومی، ترک و ایرانی شدند و عملاً نسبت به زنان خود بی رغبت شدند. بنابراین به جای غیرت و تعصّب در روابط زن و شوهران، مکر و حیله و کینه حکمفرما گردید. مردان در حالی که زنان را در خانهها محبوس و رابطهی آنها را با خارج از چهار دیواری خانه قطع کردند خود به عیاشی و خوشگذرانی میپرداختند و در این مسیر برای آن که به راه خود ادامه دهند به بدگویی زنان و توصیف جلوههای گوناگون مکر آنان مبادرت کردند. تقویت و توسعهی چنین اندیشههایی زنان را از ارتباط با اجتماع محروم نمود و شخصیت وی را سرکوب کرد تا همچنان در زندان حرمسراها باقی بماند. زنان طبقات پایین هم جز کار و تلاش برای امرار معاش و فرزند زاییدن و بزرگ کردن هنر دیگری نداشتند. البته منظور از کار زن فعالیت در عرصههای اجتماعی نبود، بلکه محکوم بود تا همچون مردان و در مواردی بیش از او به کارهای طاقت فرسایی مانند کار در مزارع بپردازد و زندگی را به رنج و زحمت ادامه دهد. با این وجود زن نه تنها از طرف مردان معمولی بلکه از جانب بزرگان علم و ادب نیز مورد تحقیر قرار گرفت. آنان همواره به دیگران توصیه میکردند که از مکر و حیلهی زنان بر حذر باشند. مردان سودجو و هوسران محدود کردن تعدد زوجات از جانب اسلام را نادیده گرفتند و حتی آیات قرآن در مورد تعدد زوجات را دست آویزی برای تشکیل حرمسرا قرار دادند.»
راز آشکار، تحلیل روانی - اجتماعی زن، احمد حسینیا، ناشر مؤسسه فرهنگی انتشاراتی، 1380، ص 26
«تا پایان عهد شاه تهماسب سازمانی که اسماعیل از برای دولتخانهی خویش پی افکنده بود به طرز بارز و مشخص رو به تکمیل و توسعه بود. نوشتههای دالساندری که در این باره ظاهراً اطلاعات دقیقی داشته از همه جهت شایان ملاحظه است. وی دربار شاه تهماسب را متشکّل از دو بخش متمایز و جدا از هم میشمرد که یکی را دربار خصوصی و خلوت شاه و دومی را شورای دولتی میخواند. دربار خصوصی، خود به سه بخش میشد. بخش نخست را حرم تشکیل میداد که اقامتگاه زنان شاه تهماسب بود. برخی از این خواتین دختران گرجی و چرکس بودند که شاه بخشی از اوقات شبانه روزی خود را در کنار ایشان میگذرانید. دومین بخش اختصاص به غلامان شاه داشت که این گروه موظف به ادای خدمتهای گوناگونی بودند از آن جمله کمک کردن به شخص شاه در هنگام لباس پوشیدن و یا لباس از تن بیرون کردن[1] و نظم خیمه و خرگاه شاهی و آشپزخانه و عدّهی این غلامان به چهل تا پنجاه نفر بالغ میگردید. عده این گونه غلامان عادی در دوران پادشاهی شاه عباس بزرگ به گفته ژان شاردن به هزار یا هزار و دویست نفر میرسیده است که آنان را بر حسب زیرکی و استعدادشان در سنین بعدی به مقامهای مهم مملکتی میگماشتند و این رویّه در دوران پادشاهی شاه عباس بزرگ به شکل بنیاد مهم و مرتّبی درآمد. سومین بخش ویژهی طبقهی ممتازی از غلامان بود. معمولاً افراد این طبقه را امیرزادگان و فرزندان نامور کشور تشکیل میدادند که قاعدتاً در کاخ شاهی نمیزیستند، امّا تمام روز را در دربار به خدمت شاه آماده بودند. وظایف این دسته از غلامان نیز گوناگون بود و از آن جمله هنگام گرمابه رفتن یا تفریح به ملازمت شاه مفتخر بودند. دربارهی این طبقه از غلامان دالساندری مینویسد این گروه از ملتزمین رکاب شاه معمولاً پانزده تا بیست و پنج سالهاند و ندرتاً به اشخاصی بر میخوریم که سی سال از عمرشان گذشته باشد. این گروه تا هنگامی که موی بر صورت نداشته باشند به دریافت گونهای مقرری نائل میشوند. شاه تهماسب به نسبت اهمیّت خدمتی که این غلامان انجام میدهند به بعضی بیست و پنج هزار و به برخی پنجاه هزار سکّه اسکودی با بهره بیست درصد وام میدهد که مدت این وام در مورد بعضی ده سال و در مورد برخی دیگر بیست سال است. خود شاه همه ساله مرتباً بهرهی این وامها را از غلامان خود میستاند. ایشان نیز آن چه را به وام گرفتهاند در مقابل وثیقه مناسبی با بهره شصت تا هشتاد درصد به اعیان و بزرگان درباری که چشمداشت مناصب و مقامات مهمتری را از شهریار مملکت دارند وام میدهند. اگر وام گیرنده در پایان مدت نتواند اصل و فرع هر دو با یک جا تحویل دهد در آن صورت ناگزیر است برای پرداخت بدهی تمامی دارایی خود را بفروشد و در آن حال هیچ گونه غرامتی نیز در میان نیست.
اگر شاه در ازای خدمت، به پاداش لیاقت و کاردانی این گونه سران لشکر و اعیان و درباریان، آنان را به مقامهایی چون قورچی باشی گری یا فرماندهی پاسداران سلطنتی و یا حکومت ایالتهای مختلف مملکتی میگماشت در آن صورت پرداخت این گونه وامها آسان بود و الّا کسانی که به چشمداشت رسیدن به مقامهای بزرگ تن به چنین خطر بزرگی داده بودند به کلی خانه خراب میشدند. گاهی بالارفتن از پلکان ترقّی و رسیدن به مناصب بالاتر بستگی به این موضوع داشت که شخص علاقهمند تا چه اندازه طرف اعتماد پادشاه باشد و یا تا چه اندازه موجبات رضایت خاطر و تلذّذ وی را فراهم آورده باشد. بیشتر کسانی که به عشق جاه و مقام وام میگرفتند، میدانستند که گاهی شخص فرمایهای چون تهماسب در ازای خدمت و جانفشانی ممکن بود به جای منصب مثلاً به ایشان غلامانی خوبرو و یا کنیزکانی زیبا و خوش اندام ببخشد. در واقع از آن جا که این امر متضمّن هزینهای از خزانهی وی نبود کراراً به چنین تدبیری مبادرت میورزید.»[2]
[1] - روایت شده است که شاه تهماسب روزی پنج بار لباسهای خود را عوض میکرد و بعداً هر یک دست لباس را به ده برابر قیمت به رعیت میفروختند و البته هیچ کس جرأت نداشت از قبول آن امتناع کند، زیرا خرید لباسهای مرشد کامل یا خدای مجسم برای خریدار موهبتی بزرگ محسوب میشد و هر کس مشمول چنین عنایتی میگردید، میبایست از صمیم قلب سپاسگزار باشد. چانه زدن در قیمت و یا اکراه در قبول جامههای پادشاه گناهی نابخشودنی به شمار میرفت. این تفکر و توجه به خرافات در زمانهای بعد نیز ادامه داشته و هنوز هم ادامه دارد. جملی کارری که در زمان شاه سلیمان به ایران سفر میکند در صفحه 35 سفرنامه خود در ادامه این روند از تبریز مینویسد «روز پنجشنبه از میدانی که چوبه دار مجازات و اعدام در آن نصب شده است، میگذشتم. عدّهای از زنان با چادر را دیدم که از زیر جسد آویزانی رد میشدند. معلوم شد که این زنهای خرافی برای آن که بچّهدار شوند به این کار اقدام میکنند. البته پولی هم برای این کار به شاگرد میرغضب که در پای چوبه دار ایستاده، میدهند. اگر به چشم خود این موضوع را ندیده بودم هرگز باور نمیکردم که زنهایی پیدا شوند که عقیده داشته باشند جسد مرده میتواند آنها را باردار کند. عقیده راسخ دیگری که در میان این زنها متداول است این است که اگر از روی جوی فاضلاب حمام مردانه چند مرتبه به این سو و آن سو بپرند باز حامله شدن آنها به سرعت صورت میگیرد. ممکن است این زنها در حمام آبستن شوند؛ ولی زیر جسد مرده گذشتن در این کار بی اثر است.»
[2] - تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران از مرگ تیمور تا مرگ شاه عباس، ابوالقاسم طاهری، شرکت سهامی کتابهای جیبی، 1349، ص 219
3- آینه عیبنما، نگاهی به فریاد کاخهای صفوی، علی جلالپور، 1400، ص 370
علاوه بر ابهّت و حکومت ظاهری پادشاهان شاهد یک سری قدرتهای دیگر در زندگی پشت پردهی آنها میباشیم که در رفتار و اعمالشان تأثیر به سزایی داشته است. آن قدرتهای پشت پرده میتواند از مجموعه عواملی چون خارجی، مذهبی، امراء و اشخاص با نفوذ و یا زنان و سوگلیهای پادشاه و خواجههای درون حرمسرا تشکیل شده باشد. شاه تهماسب نیز در حیطهی چنین اقشاری قرار داشته و او را تحت تأثیر خود قرار دادهاند. همان گونه که بررسی اوضاع اجتماعی هر دوره نمایشگر وضع زندگی نامطلوب و ظلم و ستمهای وارده بر مردم جامعه و یکی از ارکان ثابت آن مقطع تاریخی میباشند، خوشگذرانی و فساد درباری و بی توجهی به تودهها و استفادهی ابزاری از آنها نیز روی دیگر سکّه را نشان خواهد داد. بررسی این قسمت از تاریخ و شناخت عواملی که نقش راهبردی در هدایت سیاسی حکومتها داشته است، میتواند پاسخگوی بسیاری از معمّاهای زندگی حاکمان وقت و آثار آن بر جامعه باشد. از بین موارد حکومتِ در سایه که در زمان شاه تهماسب وجود داشت تنها به نقش زنان بر افکار وی اشارهی کوتاهی میگردد. بر اساس روایات موجود شاه تهماسب تحت تأثیر و نفوذ دو زن از جمله خواهرش شاهزاده سلطانم و دیگری دخترش پری خان خانم بوده است که در جای خود به نقش کلیدی پری خان خانم در مسألهی جانشینی اشاره خواهد شد، امّا با قدرت یافتن زنان، روز به روز بر نفوذ خواجه سرایان نیز که تنها رابط بین زنان حرمسرا و سران قزلباش و بزرگان دولتی محسوب میشدند، افزوده گردید. قدرت و نفوذ خواجه سرایان تنها مربوط به شاه تهماسب نیست و یکی از ارکان دولتخانه و دربار شاهان دیگر نیز بوده است. شاه تهماسب بعد از انعقاد صلح آماسیه با عثمانی مدّت 20 سال را در قزوین گذرانید و حتی به روایتی مدّت 11 یا 14 سال از کاخ خود بیرون نیامده است و تنها سرگرم معاشرت با زنان میباشد. دکتر پارسا دوست در این رابطه و به نقل قول مینویسد: «آن چه بیش از همه مایهی لذّت تهماسب است زن و زر است. زنان در مزاج او چنان تأثیری دارند که وی مدّتها نزد ایشان میماند و با آنان در مصالح مملکت گفتگو و مصلحت اندیشی میکند و با این که این پادشاه طبعاً بسیار خسیس و ممسک است، میتوان گفت در مورد زنان اسراف کار است و به ایشان پول و جواهر و از هر چیز به مقدار فراوان میبخشد. خصلت زنبارگی و توجّه افراط گونهی شاه تهماسب به زنان موجب گردید حرمسرای شاهی در اتّخاذ تصمیمها صاحب نقش شود و پیوسته بر اهمیّت و نفوذ آنان در اداره امور کشور، انتصابها و برکناریها افزوده گردد. زنان زیبای گرجی و چرکسی که توجّه شاه تهماسب را بیشتر به خود جلب مینمودند با داشتن فرزندان پسر که للگی آنان عموماً به یکی از سران برجستهی قزلباش داده میشد از قدرت شایسته برخوردار گردیدند. شاه تهماسب 12 پسر داشت که 3 نفر آنان در زمان حیات او درگذشتند. از نه پسر باقیمانده، مادران هفت پسر گرجی و یا چرکسی بودند. افزون بر همسران شاه تهماسب، سایر زنان حرمسرا نیز مورد مشورت او قرار میگرفتند.»[1]
منبعی دیگر نیز در تأیید مطلب بالا و همچنین نفوذ زنان در تفسیر خواب دیدنهای پادشاه مینویسد: «شاه تهماسب شیوهای را در سلطنت پیش گرفت که متأسّفانه توسّط اغلب کسانی که بعد از او در این سلسله به سلطنت رسیدند نیز مورد پیروی قرار گرفتند. آن چه که بیش از همه مورد توجّه او قرار داشت زن و پول بود. وینچنز دگل دالساندری سفیر ونیز در بارهی این پادشاه چنین مینویسد زنان چنان بر کردار، رأی و عقیدهی این پادشاه تسلّط پیدا کردهاند که مینماید وی را جادو و روحش را تسخیر کردهاند. شاه تهماسب اغلب اوقات خود را با ایشان میگذراند و چه بسا که در امور مهمّه مملکتی نیز با ایشان مشاوره میکند. او برای اخذ تصمیم به رمل و اسطرلاب متوسّل میشود و اگر شبی خواب ببیند شرح آن را مینویسند و چنان چه روزی واقعهای منطبق با یکی از این خوابها رخ بدهد زنها آن را به خاطرش میآورند و او را همپایهی ائمّه قرار میدهند و شاه از این مداهنه گوییها حداکثر رضایت خاطر را پیدا میکند. او زنان را دوست میدارد و بی دریغ به ایشان جواهر و پول میدهد امّا این زنها مجاز نیستند بدون اجازهی شاه از حرم بیرون بروند. از بین این زنان آنهایی که دارای پسر هستند گاهی اوقات به بهانهی دیدن پسر خود از حرمسرا خارج میشوند و من خود، مادر سلطان مصطفی میرزا را که زنی کوچک جثّه بود و کمتر از اندرون خارج میشد، دیدم که در حالی که مثل مردها بر اسب سوار بود. اندکی از ظهر گذشته از کاخ خارج شد و چهار غلام و شش نوکر پیاده همراهش بودند.»[2]
اعمالی چون شرابخواری و فسق و فجور در تمام دوران صفوی امری معمول بوده و تنها در زمان معدودی از پادشاهان سخن از منع و مبارزه با آنها مشاهده میگردد، البتّه باید گفت که باز هم درباریان و پادشاه با مجوز شرعی از معافیّتهایی برخوردار بودهاند. شاه تهماسب اوّل در سن 20 سالگی و گذشت حدود ده سال از پادشاهی تصمیم به توبه و منع شرابخواری میگیرد. نکتهی جالب آن است که وی در موردی که خلاف شرع بودن آن بر همگان مسلّم میباشد طبق روال خود متوسّل به خواب دیدن و کسب اجازه از ائمّه میشود تا جای هر نوع ابهام را از دیگران گرفته و هم خود را در ارتباط نزدیک با امامان نشان دهد. شاه تهماسب در توصیف خواب دیدنهایش دقّت زیاد به کار میبرد و حتا بدان نیّت مخصوص سر بالین میگذارد تا جوابی مناسب را دریافت دارد. وی در مورد چگونگی توبه و نخوردن شراب در تذکرهاش میگوید: « والحمدالله والمنّه که لشکر قلمرو من از شراب و فسق، بلکه جمیع مناهی توبه کردهاند و در کلّ مملکت من شراب خانهها و بوزخانها و بیتالّطف و سایر نا مشروعات بر طرف شده و من خود در وقتی که از هرات کوچ کرده به زیارت مشهد مقدّس ملایک آشیان حضرت امام رضا علیهالسّلام میرفتم، میر سیّد محمّد پیش نماز مدینهی مبارک حضرت رسالت پناه محمّد صلیالله علیه و آله و سلّم را در خواب دیدم که به من میفرمایند که از مناهی بگذر که تو را فتوحات خواهد شد. در صبح با حمد بیگِ وزیر و بعضی از امرا که حاضر بودند این خواب را بیان کردم. بعضی از ایشان گفتند که از بعضی منهیات بگذریم و از بعضی دیگر مثل شراب که ضروری سلطنت است، نمیتوان گذشت و هر کس حرفی در این باب میفرمودند. آخر من گفتم که امشب بدین نیّت میخوابم. به هر طریق که مینماید بدان عمل خواهم کرد. باز همان شب در واقعه دیدم که در بیرون پنجرهی پایین پای حضرت امامالضّامن امام رضا علیه الف الفالتحیّه و الثّنا دست سیادت پناهِ میرهادی محتسب را گرفته و از شراب و زنا و جمیع مناهی توبه کردم. صباح این خواب را نیز به جماعه بیان کردم. به قدرت و توفیق حضرت باری جلّ شأنه به همان طریق که در خواب دیده بودم در همان موضع سیّد مذکور حاضر شده، دستش را گرفته از جمیع مناهی توبه کردم و در سن بیست سالگی که این سعادت نصیب شد این رباعی را انشا کردم:
یک چند پی زمرّد سوده شدیم یک چند به یاقوت تر آلوده شدیم
آلودگی بود به هر رنگ که بود شستیم به آب توبه آسوده شدیم
الحمدلله والمنّه از آن تاریخ که سعادت میسّر شده از کلّ مملکت من فسق و فجور بر طرف شده و روز به روز به توفیق الله تعالی فتوحات گوناگون روی نموده به طریقی که هرگز در خاطر ما شمّهای از آن نمیرسید و جمیع عقلا در این مقدّمات حیرانند و من هر چند مردانه باشم در عمر خود از عهدهی شکر شمّهای از مقدّمات بیرون نتوانم آمد.»[1]
مؤلّف تاریخ سلطانی نیز که بیشتر به مدح و توصیف حاکمان اشاره دارد در این رابطه مینویسد: «در سال 939ه نواب خاقان از جمیع امور منهیه و محرمّات توبه فرمودند و در باب منع شراب قدغن فرمودند چنان که شاهقلی وزیر قورچیان که از غلامان قدیم این آستان فلک نشان بوده به واسطه ارتکاب آن مغضوب و مقتول شده، تمامی مال شرابخانهها و قمار و بیتالطف کل ممالک محروسه و آن چه به هر جهت از امور غیر مشروعهی مقرّر و مستمر بود از دفاتر خلود اخراج فرمودند، به نوعی که تا اواخر دولت نوّاب خاقانی برقرار بود.»[2]
[1] - تذکره شاه تهماسب به قلم شاه تهماسب بن اسماعیل بن حیدریالصفوی، با مقدمه و فهرست اعلام امرالله صفری، چاپ دوم، 1363، انتشارات شرق، صص 31 و 32
[2] - تاریخ سلطانی، از شیخ صفی تا شاه صفی، 1364، تألیف سید حسین بن مرتضی حسینی استرآبادی، به کوشش دکتر احسان اشراقی، ص 62
3- آینه عیبنما، نگاهی به فریاد کاخهای صفوی، علی جلالپور، 1400 ، ص 357