پیامی از تاریخ (سقوط ساسانیان)
با توجه به موقعیت زمان، عوامل متعددی در نابودی هر سلسله نقش داشتهاند. یکی از عوامل مهم تضعیف ساسانیان مربوط به آثار منفی عیاشی و زنبارگی خسروپرویز و عملکرد مریم و شیرین از نفوذیهای امپراتوری روم میباشد. گذشته از چگونگی به سلطنت رسیدن خسروپرویز، سرانجام حکومت وی نیز بعد از 38 سال سلطنت با آمیختهای از فساد، خرافهی منجمان و غیبگویان و فالگیران، قدرت نامحدود سرداران و موبدان به پایان رسید. برای آشنایی بیشتر لازم به ذکر است که بعد از قتل خسروپرویز پسرش قباد دوم (شیرویه) به حکومت رسید، اما اوضاع دربار چنان آشفته بود که در عرض چهار سال یازده تن بر تخت نشستند. از جملهی این افراد باید از دو تن دختران خسروپرویز به نامهای بوراندخت (بوراندخت به معنی دختری با چهره گلگون) و آزرمیدخت (آذر به معنی آتش در صورتی که آزر به معنی پیر نشدنی یا دختر همیشه جوان است.) نام برد. دوران سلطنت یک سال و چهار ماه بوراندخت مصادف با خلافت ابوبکر و اوایل عمر بود. دوران سلطنت آزرمیدخت کمتر از چهار ماه طول کشید، زیرا در شروع سلطنت با درخواست ازدواج یکی از سرداران بزرگ به نام فرخ هرمزد قرار گرفت. از آن جا که این درخواست را به منزلهی توهین مقام سلطنت و خود میدانست با عملی ناجوانمردانه او را به قتل رسایند. سپس رستم پسر فرخ هرمزد به انتقام خون پدر بر آزرمیدخت شورید و در ابتدا چشمانش را میل کشید و او را کشت. بنابراین سقوط اصلی سلسلهی ساسانیان در زمان یزگرد سوم نبوده است و باید در دوران حاکمان مستعجل و زمامداری ثروتمندان و سرداران و موبدان قدرتمند جستجو کرد.
برای آن که تا حدودی با موقعیت اعراب آشنا شویم به این نکته میتوان اشاره کرد که در ورای اوضاع آشفتهی حیره لازم به ذکر است که با ظهور اسلام و تحکیم اعراب، منطقهی یمن در دست زنی به نام آزاد بود. (آزاد همسر پسر امیر باذن بود که بعد از باذن جانشین وی در یمن شد.) در شرح وی و تأیید حکومتش از جانب پیامیر اسلام چنین آمده است: «پس از تصرف دوبارهی یمن به دست ایرانیان باذن در آن جا به نایبالسلطنگی نشست و این تاریخ درست مقارن با خبر بعثت رسول اکرم در سراسر دنیا بود. اندیشهی تازهای که میرفت تا آن منطقه را تکان داده و در آن دگرگونیای به وجود بیاورد. «آزاد» از آن زمان در پیرامون کیش جدید به کاوش و پژوهش پرداخت و در هنگامی که حضرت محمد «ص» نخستین دعوت نامهی خود را برای خسروپرویز فرستاد. آزاد که مجذوب اصول دین اسلام شده بود با شوق بسیار به این دین گروید و مسلمان شد. در هنگام سقوط امپراتوری ایران چون خاک یمن به دست مسلمانان فتح شد باذن نایبالسلطنه ایرانی تبار یمن نیز با زندگی بدرود گفت و بدینسان آزاد که دیگر یک بانوی مسلمان به شمار میآمد به ادره امور یمن نشست و به سبب تدبیر و درایتی که در اداره امور ملک و مردم از خود نشان داد همه جا مورد احترام و ستایش اهالی یمن قرار داشت. او در واقع مؤسس قوم بنو احرار یا آزادگان یمن است که همه جا به تقوا و پرهیزکاری شهره بودند. در تاریخ نامهها آمده است به سبب خدمات انسانی و ارزندهی ملکهی «آزاد» نخستین بانوی مسلمان ایرانی حضرت محمد «ص» برای او دعای خیر کرد و او را به نیکی و بزرگواری مورد ستایش قرار داد. از پایان زندگانی و تاریخ دقیق تولد و مرگ این بانو آگاهی دقیقی در دست نیست. تنها میدانیم که پس از نشستن به حکمروایی در فتنهای که یکی از سران قبایل به نام اسود عنسی که به سبب نقابی که پیوسته بر چهره میانداخت او را ذوالخمار یا پرده پوش مینامیدند، مدت کوتاهی به اسارت درآمد و به زندان رفت، اما سرانجام با یاری پسر عمویش فیروز دیلمی از زندان آزاد شده آن فتنه را فروخواباند و بار دیگر به حکومت نشاند.»1
1- زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد اول، ص 68
شاه تهماسب با آن که یک فرد متعصّب مذهبی بود گاهی برای تأثیر بر افکار جامعه و قزلباشان متوسّل به رؤیا و خواب دیدن امام زمان (عج) میشود و حتی در نامههایی که به حاکمان ارسال میدارد خود را مقرّب خاص درگاه خداوند معرّفی میکند. در مورد اعتقادات و بهره برداری وی از مذهب شاید برخی نکات آن خرافاتی و غیر معمول به نظر آید، ولی با توجّه به موقعیّت آن زمان، شاه تهماسب نیز کاری خارج از عرف اکثریت حاکمان انجام نداده و هنوز هم افکارش ادامه دارد. این پادشاه نیز با همکاری علما برای تغییر و تحول در وصول مالیاتها به توجیه مذهبی میپردازد تا از نارضایتیها در امان بماند و مردم هر دستوری را جزو اعمال مذهبی خود قلمداد کنند. دکتر پارسا دوست در توجیه اخذ مالیاتها در زمان وی مینویسد: «شاه تهماسب با مطالعهی قواعد اسلامی و مصاحبت با عالمان مذهبی شیعه با احکام اسلامی آشنایی کامل داشت و میدانست که اخذ مالیات تمغا از مردم مجوز شرعی ندارد. او برای برانداختن آن مالیات به رؤیای صادقانه متوسّل شد. او در فرمانی که در 13 شوّال 927 ه برای لغو مالیات تمغا صادر کرد، اعلام داشت در شب گذشته پنجشنبه 12 شوّال 972 ه حضرت امام زمان (ع) را در خواب دید. او برای اثبات رؤیای صادقانه و جلب توجّه شیعیان ایران به گونهای دقیق به توصیف قامت و شمایل آن حضرت پرداخت و اظهار داشت قامت اشرف آن حضرت بلند و روی کشیده و محاسن شریف یک قبضه و موی محاسن و شارب خرمایی و چشم و ابروی آن حضرت سیاه و ضعفی در بشرهی مقدّس آن حضرت ظاهر بود. چنان چه ریاضت کشیده و تاج سقرلاط قرمز بی دستار بر سر اشرف داشتند و جامهی قلمی آجیده که ظاهراً رنگ آن نخودی بود و بالاپوش قلمی آجیده که غالباً سفید بود و چاقشور نیم تاج زر در پای مبارک داشتند و هیچ کس آن حضرت را نمیدید و آواز مبارک با این که بلند سخن میفرمودند غیر من کسی نمیشنید و بعد از ظهور آن حضرت فیالحال من فریاد کردم و کسی نشنید و آن حضرت بعد از بیرون آمدن در ایوان طاق هندی که تخمیناً ده ذرع طول آن بوده باشد و روی آن ایوان به قبله بود، به وجهی که پشت مبارک آن حضرت به جانب میان مغرب و قبله بود. منحرف نشستند و کف پاها را نزدیک یکدیگر رو به رو بر وجهی که کف به کف نرسیده بود، نهادند. پس رفتم و پای راست آن حضرت را میان بند پای مبارک وی و بند چاقشور بوسیدم. بعد از آن، آن حضرت برخاستند و فرمودند که این تمغاها را بخشیدهای بسیار خوب کردی و اظهار خوشنودی فرمودند و فرمودند که تتمّه را هم ببخش. شاه تهماسب که در ذکر جزئیات شمایل آن حضرت وضع لباس و حتی طرز نشستن ایشان خود را صاحب حافظه دقیق و قوی معرّفی کرده بود با تردید ادامه میدهد که فرمودند ما از تو راضیایم یا از تو راضی میشویم و به یاد نمانده که از این دو عبارت کدام را فرمودند. او سپس اضافه کرد بعد از آن فرمودند که روز به روز عمرت زیاد میشود و دولتت زیاده میگردد.
با توجّه به تقدّس امام زمان (ع) و احترام و علاقهی عمیق شیعیان به آن حضرت نیاز به توضیح ندارد که شاه تهماسب با اعلام خواب بالا و ادّعای عنایت خاصّی که آن حضرت نسبت به او مبذول داشت تا چه حدّ خود را مقرّب درگاه آن حضرت معرّفی مینمود. وقتی که ایرانیان، به ویژه قزلباشان آگاه شوند که حضرت مهدی (ع) اعلام داشته است «روز به روز» عمر شاه تهماسب و دولت او زیاد میشود الزاماً در مییابند که سرکشی و مخالفت با چنین پادشاهی که مورد لطف صاحبالزّمان (ع) است سرانجام تیره و مرارت زیادی خواهد داشت.»[1]
شاه تهماسب برای توجیه لشکرکشی و یا در شیوهی مبارزات خود نیز که همیشه شهرهای سوخته را تحویل دشمن میدهد؛ متوسّل به خواب دیدن و احادیثی به تفسیر میشود. ایشان برای تأیید و صحّت نظراتش بر قزلباشان و دیگران از خواب دیدن و ملاقات با ائمّه سخن میگوید و اغلب خوابهای وی با توجّه به اهداف و اخباری که به او رسیده تنظیم گردیده است. در توصیف این خوابها احتمال اشتباه نیز وجود داشته است؛ زیرا در این متن اشارهای به ابراهیم پاشا دارد که در خواب پرسیده است که ابراهیم همراه وی است یا خیر. جواب میشنود که نه. در صورتی که در این هنگام ابراهیم پاشا تبریز را فتح کرده بود و به دروغ از پادشاه تقاضای هدیه میکند تا برای حاکم عثمانی بفرستد که او به این دیار نیاید. از آن گذشته شاه تهماسب برای انتخاب نبرد و محل و چگونگی جنگ با ازبکان از تجمّع دشمن نیز از امام خود اطلاعات نظامی کسب میکند و در تذکرهاش مینویسد: «اعتقاد بندهی ضعیف تهماسب الصفوی الموسوی الحسینی این است که هر کسی که حضرت امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را در خواب ببیند، آن چه ایشان فرمایند همان میشود و درین شک نیست که در شب چهاردهم شهر ذی حجّهی مذکور که از هری سه منزل بیرون آمده بودیم، تب کردم و چند روز مریض بودم. شب در واقعه دیدم که حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام در خانهی زینل خان که در قزوین است و در آن محل دولتخانه بود، نشستهاند و جوانِ محاسن سیاهی که تخمیناً بیست و پنج ساله بوده باشد در عقب سر آن حضرت بر سر پای ایستاده بود. من پیش آن حضرت رفتم، زمین بوسیدم و به دو زانوی ادب نشستم و سؤال کردم که یا حضرت، قربانت شوم. آیا مرا با جماعهی اوزبک جنگ میشود یا نه؟ حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند که ای تهماسب تا غایت کدام مهّم تو به جنگ ساخته شده که دیگر باره شود؟ مرتبهی دیگر سؤال کردم که قربانت شوم، به فرمای که حال ما در آن طرف آب چون خواهد بود؟ جواب فرمودند که در آن طرف آب هیچ نیست و هرچه هست در این طرف آب است. سه مرتبه تکرار این سخن کردم؛ همین جواب فرمودند، بعد از آن، حضرت علی علیهالسلام مرا پیشتر طلبیده میفرمود که سه چیز به تو میفرمایم. نظر کن که در آن جهد نمایی! اول: نهر علقمی از یادت نرود. دویم: آن که بعد از فتح سمرقند، گنبد مرا تو یا اولاد تو مثل گنبد امام ثامن ضامن امام رضا علیهالسلام بسازند. سیم: سفارش فتحی بیگ که پروانچی حضرت شاه بابام بود، کرده. فرمودند که او را متولّی آستانهی مقدّسه گردان که او از ماست. علیالصّباح بیدار گردیده، خوشحال بعد از نماز صبح او را و یاران را جمع نموده. خواب را شرح کردم و گفتم که در این طرف آب ما را به اوزبک جنگ خواهد شد. بعد از بیست و یک روز احمد بیگ وزیر آمد پریشان و آزرده خاطر. از او پرسیدم که تو شراب نمیخوری که خمار باشی؟ چرا مکدّری؟ گفت: کاشکی میمردم که این روز را نمیدیدم. اولمهی نمک به حرام (برادرش القاص میرزا )به تبریز آمده، تمامی اهل و عیال قزلباش را اسیر کرده. پرسیدم که ابراهیم پاشا همراه اوست؟ گفت نه. خواندگار پرسیدم. گفت: در استانبول است. گفتم که حضرت پروردگار جلّ شانه جزای اولمه و ابراهیم پاشا را بدهد و خواهد داد.»[2]
از زمان شاه اسماعیل اول که جنبهی سیاسی بر عقاید معنوی غلبه یافت برای تداوم حکومت متوجّه اهمیّت و تأثیر مذهب بر احساسات و افکار مردم شدند و همیاری مذهب و سیاست یکی از ویژگیهای دوران سلسله صفویان گردید. در رأس برنامههای حامیان صفوی احیای مذهب شیعه اثنی عشری مدّ نظر قرار گرفت. مردم ایران از ظهور اسلام تا تشکیل دولت صفوی اکثراً پیرو مذهب تسنن بودند و بعد از حملهی مغولان که به مذهب توجّه خاصی نداشتند زمینه برای رشد مذهب شیعه بیشتر فراهم گردید. سابقه نهضتهای شیعی در ایران بسیار طولانی میباشد و ایرانیان برای مخالفت با حکّام از نهضتهایی تحت عنوان کیسانیه و زیدیه و اسماعیلیه و غیره استفاده کرده بودند امّا بعد از تأسیس حکومت صفوی که موفق به تمرکز وحدت مذهبی شدند در جهت اشاعه و ترویج افکار شیعی در تنگنای منابع و وجود عالمان قرار گرفتند. برای رفع این کمبود از عالمان خارج از مرزهای ایران استمداد جستند. یکی از این افراد شیخ علی بن عبدالعالی کرکی از جبل عامل لبنان میباشد. {کَرَک نوح از شهرهای منطقهی بقاع لبنان به شمار میآید.} کرکی از آن جا که در افکار مذهبی و مسألهی نیابت امام زمان در عصر غیبت قادر به اجرای نمایندگان او نبود به ناچار و با استفاده از نظر دیگران، سهمی ویژه برای پادشاهان وقت قائل شد و در به رسمیت شناختن و مشروعیت دادن به حکومت سلطان کوشید. هنگامی که شاه تهماسب به حکومت رسید از وی در جهت تبلیغ افکار شیعه استفادهی بسیار برد. دکتر مریم میر احمدی در باره نقش محقق کرکی در تثبیت عقاید شیعی مینویسد: «ورود علمای جبل عامل به ویژه عبدالعال کرکی به ایران در سیاست مذهبی صفوی دگرگونیهایی به وجود آورد. وی علمای مخالف خود مانند میر نعمتالله حلی را از صحنهی سیاسی کشور دور ساخت و مقام معنوی و سیاسی خود را به حدّی رساند که کلیّه شؤون مملکتی را در دست گرفت و حتی تهماسب یکم را نایب خود شمرد و دست به نوآوریهایی در مذهب تشیّع زد تا جایی که به وی لقب «مخترع مذهبالشّیعه» دادند.»[1] و [2]
دکتر منوچهر پارسا دوست نیز در همین رابطه و علت رواج زبان عربی در دوران صفویه مینویسد: «تا زمان شاه تهماسب فقه شیعه به جهت نیاز زمان توجه چندانی به امور مالیات و کشورداری نداشت. پس از به قدرت رسیدن دودمان صفویان و در دوران شاه تهماسب که حکومت عملاً بر پایه مذهب قرار گرفت، لزوم تنظیم قواعدی برای امور بالا ضرور گردید. محقّق کرکی اولین فقیه شیعه است که دستورالعمل خراج و تدبیر در امور رعیّت را تدوین کرد و شاه تهماسب آن را برای کلیّهی حاکمان ولایتها ارسال داشت. او قواعد مربوط به نماز جمعه را نیز تدوین کرد و نماز جمعه را برقرار نمود. شاه تهماسب اولین پادشاهی است که یک مجتهد را نایب امام خواند. او برتری محقّق کرکی را نسبت به خود نیز اعلام داشت. شاه تهماسب سالی 700 تومان به عنوان سیورغال در شهرهای میان رودان و همچنین موقوفاتی برای محقق کرکی و فرزندانش تعیین کرد. در دوران پادشاهی شاه تهماسب و سایر شاهان صفوی بسیاری از عالمان مذهبی عرب که از توجّه آنان به رعایت فقیهان و تخصیص سیورغال و مواجب آگاه بودند به میل خود به ایران آمدند و مورد حمایت قرار گرفتند.[3] شیخ محمّدبن حسن معروف به «الحرّالعاملی» در کتاب خود به نام املالامل نام بیش از 1100 نفر از عالمان مذهبی که کلیّه از کشورهای عربی به ویژه از ناحیههای الحساء، بحرین، جبل عامل و حلّه به ایران آمده بودند، ذکر کرده است. شاه تهماسب در نامهای که در صفر 961 ه پس از چهارمین حملهی سلطان سلیمان به نخجوان به او نوشت در باره تعداد کثیر عالمان مذهبی در ایران اظهار داشت الحمدالله که در زمان دولت همایون ما به عدد نجوم افلاک از علما و فقها حالا هستند که به براهین قاطع و دلایل ساطعه در میدان مناظره و دیوان محاوره گوی مسابقت از اکثر علمای عالم بربایند و مشکلات مسائل منطق و معانی و بیان و کلام و تفسیر و فقه و حدیث و تواریخ و اخبار چنان حل نمایند که ملایک بر فلک آوای تحسین بر علیّین رسانند.
عالمان مذهبی عرب با ورود به ایران به مذهب شیعه غنای بیشتری دادند. آنان به تألیف کتابها و تدریس در حوزههای دینی که بر تعداد آنها پیوسته افزوده میشد، پرداختند. آنها چون عرب بودند و زبان فارسی نمیدانستند و یا به آن تسلّط نداشتند کتابهای خود را به زبان عربی نوشتند و تدریس در حوزهها را به زبان عربی انجام دادند. بدین ترتیب با آن که به کوشش امیران سامانی نوشتن کتابهای مذهبی، حتی تفسیر قرآن به زبان فارسی ممکن گردیده بود از زمان صفویان به ویژه از زمان شاه تهماسب که فقیهان عرب موفقیّت شامخی به دست آوردند، زبان عربی دوباره زبان دین شد. طالبان علوم دینی که در حوزههای درس شرکت میکردند، میبایست زبان عربی را به خوبی فرا گیرند تا از محضر استادان عرب رسالهها و کتابهای آنان استفاده کنند. نفوذ زبان عربی در حوزههای دینی چنان استوار و عمیق گشت که بسیاری از فقیهان ایرانی نیز رسالهها و کتابهای خود را به زبان عربی نوشتند. چون قرآن به زبان عربی است این نظر تقویت شد که زبان عربی، زبان دین است. گسترش زبان عربی در قلمرو دین به جایی رسید که حتّی زیارت نامههای آرامگاههای مقدسان در خاک ایران و دعاها نیز به زبان عربی نوشته و در اختیار مردم ایران گذاشته شد. بدین ترتیب زبان عربی که در زمان مغولان و ایلخانان و سپس تیموریان رواج و اهمیّت خود را از دست داده بود دوباره مورد توجّه خاص قرار گرفت. ذبیحالله صفا استاد ممتاز ادب ایران تصریح میکند از ویژگیهای عهد صفوی که نمیتوان ناگفته گذاشت یکی تجدید نفوذ فرهنگ و زبان عربی در ایران است. شاه تهماسب به ترویج زبان عربی حتی در امور غیر دینی نیز کمک نمود. او بی صیغهی عربییه، داد و ستد و بیع و شرایی انجام نمیداد.»[4]
با توجه به آن که صفویان از موقعیّت به دست آمدهی مذهبی توانستند یک ایران منسجم و با مرزهای مشخص سیاسی را به وجود آورند، امّا از نظر فرهنگی پایه گذار تحوّلاتی در افکار و عقاید مردم شدند که اثرات آن بسیار پایدار بود و حتی نادرشاه افشار نیز توانایی آن را نداشت که تغییرات بنیانی در آن به وجود آورد. دکتر ذبیحالله صفا درباره اثرات منفی این حکومت بر شعر و ادبیات مینویسد: «با برتری یافتن شمشیرزنانِ بیفرهنگِ سرخ کلاه و با چیرگی عالمانِ قشری ظاهربین دوران جدیدی از تنزّل فکری و عقلی و ادبی در ایران پیریزی شد که نه تنها با سقوط دولت صفوی از میان نرفت، بلکه هنوز و شاید تا دیرگاه هم برقرار خواهد ماند. شاه اسماعیل زمانی سیاست تعصّب آمیز مذهبی را در پیش گرفت که اروپا رستاخیز علمی و ادبی خود «رنسانس» را آغاز کرده بود و علم از زیر تسلّط کلیسا و دوران اسکولاستیک سر بیرون میکشید. در همان زمان ایران به تقویت جنبههای مذهبی پرداخت و اندیشوران ایرانی قدرت تفکر خود را در باره بررسی احکام به کار انداختند و شخصیّتهای برجستهای به گنجینه بزرگان اسلامی افزودند، ولی ایران در جهان دانش ناتوان ماند و قادر به برداشتن گامی کوچک نگردید.
دختر شاه صفی جانشن شاه عباس اوّل مدرسهای در اصفهان بنا کرد. او در وقف نامهی مدرسه منع اکید کرد که در آن مدرسه «حکمت و علوم عقیله» و کتابهایی چون شفا و حکمتالعین و شرح هدایا و امثال ذالک - به شبهه دخول در علوم دینی نخوانند. این منع نشان میدهد که سیاست تعصّب آمیز مذهبی شاه اسماعیل و جانشینانش تا چه حدّ محیط اجتماعی را برای شریعت مداران قشری مساعد ساخته و با توجه به نفوذ آنان در میان مردم تا چه حد از پیشرفت دانش در ایران جلوگیری کرده است. شریعتمداران قشری که عموماً از دانش مذهبی نیز کم بهره بودند مذهب را در مقابل علم قرار دادند و با آن به مبارزه برخاستند. در دوران صفویان و بعد ایران شخصیّتهای بلند آوازهای چون زکریا رازی، ابوریحان بیرونی و شیخالرّئیس ابن سینا نتوانسته است به جهان دانش معرّفی کند و با سیاست استعماری دولتهای بیگانه همچنان در فقر علمی و عقب ماندگی باقی مانده است. مهاجرت دانشمندان و ادیبان به کشورهای بیگانه که در اصطلاح امروز فرار مغزها نامیده میشود از سنگینترین ضربههایی است که شاه اسماعیل با تندرویهای مذهبی خود و مسلّط کردن مردم بیدانش قزلباشان بر کلّ جامعه ایران، بر کشور و آیندهی آن وارد آورد و اثر زیانبار آن، حرکتِ جامعه ایران را به جلو کند نمود. تعصّب مذهبی باعث مهاجرت میلیونها نفر از ایران شد و تعداد زردشتیان که بعد از حمله اعراب یک میلیون نفر بود، به کمتر از 50 هزار رسید.»[5]
[1] - دین و مذهب در عصر صفوی، مریم میراحمدی، چاپ اول 1363، انتشارات امیرکبیر، ص 55
[2] - درباره نقش و خدمات کرکی در دولت صفوی به صفحه 104 کتاب رسول جعفریان تحت عنوان صفویه از ظهور تا زوال مراجعه شود.
[3] - سیورغال زمینی است که شاه برای معیشت به افراد میبخشد. گاه عواید زمین را نیز سیورغال میگویند.
[4] - شاه تهماسب اول، دکتر منوچهر پارسا دوست، تهران شرکت سهامی انتشار، 1391، چاپ چهارم، برگزیده از صفحات 620 تا 625
[5] - شاه اسماعیل اول، پادشاهی با اثرهای دیرپای در ایران و ایرانی، دکتر منوچهر پارسا دوست، 1375، برگرفته از صفحات 741 تا 748
6- آینه عیب نما، نگاهی به فریاد کاخهای صفوی، علی جلالپور، 1400، ص 358
در توصیف رفتار شاه تهماسب کمتر مورّخی را میتوان یافت که در مورد عقاید مذهبی وی سخن نگفته باشد. در زمینه و شکلگیری افکار مذهبی تهماسب باید آثار و عواقب محیط زندگی و رشد نموّ وی را در کنار شاه اسماعیل و آن عقاید تبلیغی مرشدان صفوی و شیخ حیدر و شیخ جنید در نظر گرفت که در جای خود بدان اشاره گردید. در چنین جوّ و فضایی که سرداران تازه به قدرت رسیده از حمایت روحانیون نیز برخوردار شده بودند و پادشاه وقت هم از سن و سال و تجربهی کافی بی بهره بود، در نتیجه بسیاری از گرایشها و رفتار مذهبی شاه تهماسب را از این دیدگاه باید نگریست. در آن زمان نقش روحانیون در امور سیاسی بدان حدّ رسیده بود که شاه اسماعیل دوم به دنبال تعقیب عقاید خود عالمان مذهبی را شیّاد و سالوس خوانده و میگوید من اجازه نمیدهم که همانند پدرم با من رفتار کنید و فریب شما را نخواهم خورد ولی او نیز با آن همه خونریزیها کاری از پیش نبرد و به قتل رسید. شاه تهماسب تحت تسلط چنین علما و قزلباشانی است که پرورش یافته و شاید هم علت طولانی بودن سلطنتش را مدیون همین مماشات و عدم خروج وی نزدیک به دو دهه از کاخ میباشد. در این ایّام شاه تهماسب تحت تسلّط علمایی «از جمله شیخ بن عبدالصّمد حارثی (پدر شیخ بهایی)، زینالدّین عاملی معروف به شهید ثانی، خاندان حلّی و برادران کرکی که معروفترین آنها علی بن عبدالعال کرکی عاملی خاتمالمجتهدین محقّق ثانی است که موقعیّت بسیار مهمی در دربار صفویه پیدا کرد و در کلیّهی امور مملکتی نظارت داشت»[1]، بوده است که حتی کرکی دستور اخراج علما و روحانیون مخالف را صادر و علمایی را که در جبل عامل سوریه اقامت داشتند به ایران دعوت میکند.
برای آشنایی با وضعیت دربار شاه تهماسب و برنامهی لعن خلفا به خاطرات میکله مِمبره سیّاح اروپایی که خود شاهد آن دوران بوده است اشاره میگردد. وی در باره مراسم هرروزهی دربار مینویسد: «صبحها هنگامی که شاه از خوابگاهش به قصر بار عام میرود، دو مرد او را همراهی میکنند که هر کدام از آنها یک طبل فولادی در دستان خود دارند و شروع میکنند به فریاد زدن، ستایش خدا و لعن عمر، عثمان و ابوبکر و میگویند «صد هزار لعنت بر عمر، عثمان و ابوبکر» آنها فریاد زنان دنبال شاه میروند تا او بیاید و جلوس کند.[2] سپس همگی ساکت میشوند. هنگامی که شاه میخواهد به تالارش برگردد آنها به همین شیوه فریاد میزنند تا او وارد آن جا شود. برادرش هم یکی از این افراد دارد که تبرّاییها نامیده میشوند. آنها نیز هنگام ورود و جلوس او به همین شیوه فریاد میزنند. او برادر دیگری دارد که نامش القاص میرزا است و شاه او را پادشاه شیروان کرد که به تازگی تصرّف شده است. شاه یک خواهر در خانهاش دارد که نمیخواهد ازدواج کند زیرا میگوید او را نگه میدارد تا زن مهدی بشود. این مهدی نوادهی علی (ع) و محمّد (ص) است. شاه میگوید که از خواهرش در روی زمین که جایگاه راستین محمّد (ص) است مراقبت میکند. او یک اسب سفید هم دارد که برای مهدی (عج) نگه داشته است. این اسب که پالان مخملی سرخ رنگ و نعلهای نقره و بعضی اوقات طلای ناب دارد. هیچ کس سوار این اسب نمیشود و همیشه آن را در جلوی بقیّهی اسبهای شاه قرار میدهند.
در همان زمان یک ترک از آناتولی را دیدم که به دربار شاه آمد و خواستار یکی از دستارهای شاه شد که شاه عادت دارد با قیمت بالا بدهد. برای آن پارچه یک اسب به عنوان هدیه به شاه میدهند. این مبادله مخفیانه صورت میگیرد. من این را میدانم زیرا یک نفر از آناتولی از آدانا نزد آن امیری آمد که من در خانهاش بودم، یعنی شاهقلی خلیفه آن ترک یک کیسهی انجیر خشکِ خیلی مرغوب به عنوان هدیه برای امیر آورد و از او تقاضا کرد با شاه صحبت کند تا یکی از شال گردنهایش را به او بدهد و او نیز یک اسب دارد که به عنوان هدیه به شاه بدهد. شاهقلی با مشکلات خیلی زیاد توانست آن پارچه را بگیرد. او بود که اسب را هدیه کرد. هنگامی که آن تُرک پارچه را دید دستانش را به آسمان بلند کرد خدا را ستایش کرد و سپس سرش را خم کرد و گفت: شاه، شاه. او خیلی خوشحال شد. پارچه را گرفت و رفت. من از او پرسیدم این پارچه برای چه خوب است. او به من گفت که این تبرّک است یعنی یک چیزی که اثر مفیدی دارد. او یک پدر بیچاره در خانه دارد که شاه را در خواب دیده بود و به این دلیل آن پارچه را برای خشنودی پدرش میخواست زیرا او شفا مییابد. هر سال بسیاری از این مردم مخفیانه میآیند و هیچ کس نمیداند مگر وابستگان به دربار. من مرد دیگری را دیدم که از خراسان آمد و با اصرار زیاد خواستار یکی از کفشهایی شد که شاه میپوشید. از این رو به خانه شاهقلی خلیفه آمد. یک ماه ماند تا توانست آن کفش را بگیرد. او در حضور من آن را در کتان قرار داد. صد بار آن را بوسید. بر روی چشمهایش گذاشت و خیلی خوشحال بود. در آن زمان عالیجناب (شاهقلی خلیفه) به من گفت که آن مرد با کفشهای شاه زندگیاش را تأمین میکند؛ زیرا آن را به ترکمنها نشان میدهد و آنها از روی اخلاص به او پول میدهند. کسانی که مریض هستند دنبال آن کفش میگردند و به او پول میدهند. آن مرد خراسانی کفش را گرفت و رفت. پسر ارشد خلیفه در حضور من مریض شد. قرا خلیفه کسی را به دربار شاه فرستاد و خواستار مقداری از آبی شد که شاه با آن دستهایش را میشوید. بعد از این که دستهای شاه شسته میشود آبِ به جای مانده که ما آن را دور میریزیم را نگه میدارند.[3] مقدار کمی آب در یک تنگ نقرهای به آن پسر مریض دادند. او آب را نوشید تا او را درمان کند، زیرا آنها میگویند این آب مقدّس است. بنابراین آن آب را فقط به بزرگان میدهند. هنگامی که صوفیها میخواهند سوگند بخورند، میگویند «شاه باشی سی» یعنی به سر شاه قسم و هنگامی که کسی میخواهد از دیگری تشکّر کند، میگوید شاه مرادین ورسین. یعنی شاه آرزویش را برآورده کند. هنگامی که میخواهند سوار شوند میگویند «شاه» آنها در هنگام پیاده شدن میگویند این شاه. آنها میگویند شاه تهماسب پسر علی (ع) است. اگرچه علی نهصد سال پیش به شهادت رسیده است. همهی امرایی که میخواهند از شاه تشکّر کنند خواه در حضور و خواه در غیاب او سرشان را به سمت زمین خم میکنند و میگویند شاه مرتضی علی.
من بارها در جشنهای عروسی آنها بودهام. در این مواقع اوّلین کاری که پس از گرد هم آمدن انجام میدهند این است که به ردیف در یک اتاق از ابتدا تا انتهای آن بر روی فرشهای نفیس مینشینند و شروع به ستایش خدا و سپس شاه تهماسب. ابتدا خلیفه شروع میکند، سپس همه میگویند لا اله الالله. آنها با آن جملات برای یک ساعت تمام ادامه میدهند. سپس شروع میکنند به خواندن اشعاری در ستایش شاه که به وسیلهی شاه اسماعیل و خود شاه تهماسب سروده شدند و به آنها خطایی میگویند. بعد از انجام آن یک نفر مینشیند و با صدای بلند و دهل شروع میکنند نامهای کسانی که آن جا هستند را یک یک صدا میزند. هر کس که او نامش را صدا میزند، میگوید شاه باش، یعنی شاه سر است. همهی آنها به کسی که اسامی را صدا میزند پول میدهند که مبلغ آن به مقدار نزاکتی بستگی دارد که هر یک از آنها میخواهند نشان بدهند. بعد از انجام آن خلیفه با یک چوب دستی محکم شروع میکند از اول تا آخر یک ضربهی بسیار محکم به پشت تمام کسانی میزند که به عشق شاه به وسط اتاق میآیند و بر روی زمین دراز میکشند. سپس خلیفه سر و پاهای کسی را که به او ضربه زده است را میبوسد. بعداً آن مرد بلند میشود و ترکه را میبوسد. همهی آنها چنین میکنند. چون من آن جا نشسته بودم نوبت من رسید و آن شرور که یک شلوار پوشیده بود به من یک ضربه زد که هنوز هم درد دارد. آنها این کار را انجام میدهند زیرا شاه این چنین فرمان داده است. هیچ یک از قورچیهای شاه نمیتوانند بدون اجازه او ازدواج کنند. او چنین قوانینی را برای ازدواج وضع میکند. گفته میشود آن ضربه دلالت بر نخستین الفبای آنها دارد که الف ب.ت.ث. میباشد. آنها پس از انجام این کار شروع میکنند به نواختن طبل و دیگر آلات موسیقی و همین طور خواندن آوازهایی در تحقیر عثمانیها و این که آنها چگونه به تبریز آمدند و همهی توپخانه خود را از دست دادند و بسیاری از داستانهای دیگر و این که شاه چگونه میخواهد وارد سرزمین عثمانیها شود و چگونه جنگ خواهد کرد و بسیاری چیزهای دوست داشتنی دیگر.»[4]
مشابهی روایات ممبره را دیگر اروپائیان نیز توصیف کردهاند و با اطلاع از این مطالب است که میتوان شاهد سوء استفاده از مذهب در تاریخ بود و علت بسیاری از قیامها و ظهور برخی فرقههای مذهبی را دریافت.[5] با توجه به این موارد است که محمود حکیمی یکی از دلایل اوضاع وخیم اجتماعی آن زمان را که متأسفانه هنوز هم آثار آن دیده میشود چنین تعریف میکند: «واقعیّت مهمّی که در عصر شاه تهماسب، هم قابل توجّه و هم رنج آور است این است که با همهی بیدادگریهایی که در این عصر وجود داشت عدّهای از مردم ایران هنوز این پادشاه خرافی و بیدادگر را دوست میداشتند. این امر حتی دالساندری سفیر ونیز را دچار شگفتی کرده است. سفیر ونیز مدّعی است که رعایای تهماسب او را مانند خدایی ستایش میکردند و علت این امر را در واقع احترام به خاندان علی میداند نه حرمت پادشاه. نزد کسانی که بیمار یا تنگدست بودند اثر شفا بخشِ نام تهماسب زیادتر از کمک خواستن از درگاه خداوند بود. گروهی نذر میکردند که اگر به مراد دل خود برسند ارمغانی پیش وی فرستند و برخی به امید آن که دعایشان به هدف اجابت رسد درهای دولتخانه را در قزوین میبوسیدند. گروهی چنان به کرامتهای آن سیّد بزرگوار امیدوار بودند که آب وضویش را اکسیر تب ریز میشمردند و تکّهای از پارچهی تن پوش یا شالش را برای تبرّک یا ایمنی از چشمِ بد همیشه همراه داشتند. این حقایق دردناک نشان میدهد که پادشاهان صفوی به ویژه شاه تهماسب چگونه دین را وسیلهی فریب تودههای مردم ساخته و با تزویر و ریا زشتیها و پلیدیهای حکومت خویش را میپوشانیدند. شاه تهماسب پیوسته مدّعی بود که حضرت رسالت پناهی محمّد (ص) و ائمّه طاهرین و اجداد نیکو خصال خود را به خواب میبیند و از آنها الهام میگیرد و پیروزیهای او همه از برکت انفاس قدسیّه آنهاست امّا همین پادشاه سال تا سال پا از حرمسرای خود بیرون نمینهاد و اگر نالهی مظلومی به گوش وی میرسید فرمان میداد تا او را با چماق از دولتخانه برانند.»[6]
در چنان محیطی که از شاه تهماسب بت ساخته و از مردم سواری میگرفتند چگونه از پادشاه میتوان انتظار عدالت و ارشاد مردم به سوی اهداف متعالی را داشت؟؟ دکتر منوچهر پارسا دوست با توجه به وضعیت فرهنگی جامعه و دربار مینویسد: «شاه تهماسب با ادّعای این خواب دیدنها و انتساب خود به ائمّه مقام مذهبی خود را بسیار بالا برده بود. شاه تهماسب برای بسیاری از مردم چنان مقدس شده بود که برای رسیدن به حاجتهای خود به او متوسّل میشدند و آب دستشویی او را درمان تب و تکّه لباسهای او را به عنوان تبرک همراه خود میبردند. الساندری در مورد ستایش و علاقه قلبی مردم به وی مینویسد مردم او را نه همچون شاه؛ بلکه مانند خدا میپرستیدند؛ زیرا از سلالهی علی (ع) است که بزرگترین مایه عشق و احترام ایشان است. کسانی که دچار بیماری یا گرفتاری سختی هستند آن قدر که به دعا از شاه یاری میجویند از خدا یاری نمیطلبند. در راه شاه نذر و نیاز میکنند و برخی از مردم به بوسیدن آستان کاخ او میروند. خانوادهای خوشبخت است که بتواند قماش یا شالی از شاه بگیرد یا آبی که وی دستهایش را در آن شسته باشد به دست آورد. آنان چنین آبی را دافع تب میدانند. نه تنها مردم بلکه فرزندان و امرای شاه چنان با وی سخن میگویند که گویی اوصاف و تقوّتی که شایستهی چنان مظهر مجد و عظمت باشد، نمییابند و میگویند تو را میپرستیم که دین حیّ و حاضری. بسیاری از مردم برآنند که شاه نه فقط دارای روح نبوت است، بلکه قدرت زنده کردن مردگان و معجزاتی نظیر آن دارد. و این ایرانیان آن زمان هستند که با وجود آن همه قساوتها، ستمها و تجاوزها، در باره شاه تهماسب چنین نظری داشتهاند.»[7]
در این ایّام علاوه بر سرداران قزلباش سادات نیز به اوج اقتدار رسیدند و در اثر گسترش نفوذ آنان مبحث تقلید جای تعلیم را گرفت. در نتیجهی ریاکاریهای مذهبی شاه تهماسب که همانند بسیاری در خفا آن کار دیگر را انجام میداد، ظلم و ستم و خودمختاری حاکمان محلی افزایش یافت و در حالی که مردم نیز راه نجاتی نداشتند و سرگرم خرافات بودند وی با تبلیغ لعن بر خلفای سه گانه که توسط روضه خوانها گسترش مییافت، موجب ریختن خونهای بسیار گردید.[8] گذشته از این موارد تشدید اختلافات شیعه و سنّی مزید علت شده بود و باعث جنگهای طولانی مدت با عثمانیان و ازبکان گردید که تنها به نفع اروپائیان تمام شد که توجّه عثمانیان را به شرق سوق داد. دکتر پارسا دوست در بارهی برخی آثار سیاست مذهبی شاه تهماسب بر کشور مینویسد: «استقرار حکومت دینی شاه تهماسب، احیای دوباره مکتب اخباری که پیامد فوری آن بود، مداومت طولانی آن مکتب به مدت قریب 200 سال قدرت نیرومند اندیشهی ایرانی را که در زیرساخت تمدّن بشری سهم برجسته داشت به ناتوانی کشاند. تیره بختی ایرانی در آن بود که حکومت دینی شاه تهماسب زمانی اندیشهی پرتوان او را از آفرینندگی باز داشت که اروپا دوران رنسانس و تجدید حیات خود را آغاز کرده بود. صنعت چاپ در نیمهی اوّل قرن پانزدهم اختراع گردید. پایداری شجاعانهی دانشمندان در ارکان حکومت کلیسا بر علم، لرزه انداخته بود. از نیمهی دوم قرن پانزدهم اکتشافات عظیم دریایی آغاز گردید و قاره آمریکا و راههای جدید دریایی از اروپا به آسیا و آمریکا کشف شده بود. اروپا با آهنگ سریع، مسیر تکاملی و پیشرفت را میپیمود و ایران با مردمی که با نفی خرد به سر میبردند به سدههای دور دست گذشته، به زمان ساسانیان که دین پیشگان زردشتی با اختناق مذهبی خود مردم ایران را به ستوه آورده بودند باز گشته بود.
از پیامدهای دیگر حکومت دینی شاه طهماسب، رواج بیشتر خرافات بود. او مانند عموم شاهان صفوی به تأثیر ستارگان در سرنوشت آدمی و تعیین ساعت سعد اعتقاد فراوان داشت و متأسّفانه این نحوهی تفکّر را تا زمان شاه سلطان حسین و بعد از آن مشاهده میکنیم که موارد بسیاری از آنان را در گزارشهای سیّاحان خارجی مشاهده میکنیم که برای معالجه و درمان خود نیز به سحر و جادو و متبرّک شدنها مبادرت مینمایند. شاه تهماسب که پادشاهی زیرک و حسابگر و مانند هر فرمانروایی علاقهمند به حفظ قدرت خود بود، ستون اصلی قدرت خود را نه در مرشدی کامل و نه حتی در پادشاهی، بلکه در انتساب به خاندان امامت شیعه دانست. او که متوجّه علاقه و احترام عمیق جمعیّت کثیر شیعیان ایران و حتی سنّیان به امامان شیعه بود تمام همّت خود را صرف قبولاندن این انتساب به مردم ایران و بیگانگان نمود.»[9]
[1] - تاریخ صفوی، تألیف دکتر احمد تاجبخش، انتشارات نوید شیراز، 1373، ص 140
[2] - دکتر پارسا دوست در مورد بدعت لعن بر خلفا در صفحه 281 کتاب شاه تهماسب اول مینویسد: «لعن به خلفای اسلام از جانب صفویان نبوده است، بلکه در آغاز از جانب سنّیان انجام گرفت. به دستور خلیفههای اموی در مراسم نماز جمعه به علی (ع) امام اول شیعیان دشنام داده میشد. مروان دوّم معروف به مروان حمار پس از آن که در روز دوّم جمادیالآخر سال صد و سی و دوم هجری از سپاهیان ابومسلم خراسانی در کنار رود زاب کوچک شکست یافت ابتدا به موصل و سپس به طرف حرّان که خانه و محل اقامتش بود، رفت. مردم حرّان که خدایشان بکشد؛ وقتی ناسزای ابوتراب یعنی علی ابن ابی طالب رضیالله عنه که در روز جمعه بر منبرها باب بود برداشته شد از ترک آن دریغ کردند و گفتند نماز بی لعنت ابوتراب باطل است.»
[3] - کمپفر در سفرنامه خود درباره علت تقدس پادشاه و اعتقادات مردم در صفحه 15مینویسد: «امّا چون ممکن است این مطلب مورد تردید قرار گیرد و بدون ارائهی سند و مدرک قابل باور کردن نباشد، ایرانیان آن طور که که من از یک روحانی ایرانی شنیدم چنین استدلال میکنند. اعقاب بلافصل حضرت محمّد که امام نامیده میشوند بیماران را تنها با با نفس خود و بدون هیچ دارو و وسیلهای دیگر شفا میبخشیدند. خوب اگر ما این قدرت را در اثر تقدس فطری امام ندانیم پس آن را چگونه توجیه کنیم؟ ولی چون شاه نیز از عهده چنین کاری بر میآید آن هم نه با ادای لفظی و کلمهای؛ بلکه با پرتوی که از بدنش ساطع است . این خود بسی شگفت انگیز است. پس به هیچ وجه نباید دیگر در تقدس شاه تردید و تأملی روا داشت. برای آن که علاج فوری حاصل شود بیمار باید از آبی که به نحوی از این تشعشع نیرو گرفته است، بنوشد خواه این که شاه این آب را برای شستن تن و دستهایش به کار برده باشد خواه این که انگشتهای خود را در آن فرو برده باشد و خواه این که به نحوی با وی تماس یافته باشد. این تصور چنان در مردم رسوخ یافته است که بسیاری از بیماران شفای خود را بیشتر در آب لگن دستشویی شاه میجویند تا در داروی دواخانه و هرگاه ایمان در بیماران چندان قوی است که علاج هم مییابند. دیگر در این مورد چه خوردهای میتوان گرفت؟»
[4] - سفرنامه میکله ممبره، ترجمه دکتر ساسان تهماسبی، انتشارات بهتا پژوهش، چاپ اول 1393، صفحات 18 و 23 و 39 تا 41
[5] - در مورد برخورد شاه تهماسب با اروپائیان که آنان را نجس میدانست مؤلف کتاب ایران صفوی از دیدگاه اروپائیان در صفحه 17 چنین آمده است: «دینداری و اعتقادات مذهبی شاه تهماسب بسیار اغراقآمیز بیان شده است. وقتی مسیحیان را در دربار میپذیرفت آنان میبایستی کفش جدیدی به پا کنند. هنگامی که میخواستند به قصری قدم گذارند قبل از ورود آنها در مسیرشان شن پاشیده میشد و یا زمین را میکندند و پس از خروج آنان مجدّداً شنها پاک و زمین را مسطّح میکردند تا این که پاهای مسیحیان زمین را مقابل شاه را نا پاک نسازند. رفتار او نیز غیر قابل اعتماد بیان شده است آنتونی جنکینسن انگلیسی که قبلاً به شاه تهماسب شالی فروخته بود به علت عدم اطمینان شاه به وی تصمیم گرفته شد که به عنوان هدیه برای سلطان عثمانی فرستاده شود؛ اما بنا بر خواهش یکی از خواتین شاه تهماسب بعداً به ارسال یک شنل افتخاری به دربار عثمانی اکتفا کرد. شاه در میان زیر دستانش به خساست بی حدّی شهرت داشت. دالساندری معتقد است که شاه خواستار عوارض فروش کالا به مبلغ ارزش اصلی کالای مورد نظر بود و این مقدار به علت خواب مذهبی شاه بخشوده شد. علاوه بر این خسّت غربیان او را بسیار راحت طلب به حساب میآوردند. او دو روز در هفته را با حرم خود در حمام به سر میبرد و با وجود دینداری، خود در صدد تحریم شراب نبود.»
[6] - تاریخ تمدن جهان، داستان زندگی انسان، تألیف محمود حکیمی، جلد هفتم، 1380، ص 22
- [7]شاه تهماسب اول، دکتر منوچهر پارسا دوست شرکت سهامی انتشار، چاپ سوم، 1391، ص 706
[8] برای آشنایی با واژه روضه خوانی که از تعالیم کتاب روضةالشهدا نشأت گرفته است به شرح کوتاهی از آن کتاب به نقل از صفحه 42 کتاب نمایش در دوره صفویه نوشته یعقوب آژند اشاره میگردد. «کتاب روضةالشهدا به نوعی کتاب مقاتل به زبان فارسی بود. حسین واعظ کاشفی چنان که از نامش پیداست در سبزوار به کار وعظ میپرداخت و مردم را ارشاد میکرد و بعدها عازم هرات شد و در دربار سلطان حسین بایقرا محل عنایت و اکرام قرار گرفت و مولانا جامی او را وارد طریقت نقشبندیه کرد. کار او همچنان وعظ و تألیف آثار ادبی و اجتماعی و مذهبی بود. کار تألیف و تصنیف او مورد تشویق سلطان حسین بایقرا و مشاور نامدار او امیر علی شیر نوایی قرار گرفت. او کتاب روضةالشهدا را به تشویق مرشدالدین عبدالله معروف به سید میرزا، داماد سلطان حسین بایقرا در سال 908 ق تألیف کرد. کتاب روضةالشهدا که به نثر نوشته شده و گاهی در لابهلای مطالب آن شعر نیز آمده دربردارنده یک مقدمه، ده باب و یک مؤخّره است. هر باب این کتاب به یکی از اهل بلا از انبیا و ائمه و شهدا و احوال آل عبا اختصاص دارد. باب هفتم به بعد آن در بارهی امام حسین (ع) و ولادت و شهادت و مصائب اهل بیت اوست. مطالب کتاب طوری تألیف یافته بود که در دوره ی صفویه شماری از مداحان و مناقب خوانان پیشین به خواندن مطالب آن در محافل مذهبی میپرداختند و این شیوهی آنها بعدها به « روضه خوانی» شهرت یافت و کسانی که آن را میخواندند به روضه خوان معروف شدند. گفتنی است که بعدها خصوصاً از زمان کریم خان زند به بعد مطالب آن را به شکل نمایشی درآوردند و نمایش تعزیه بر پایهی آن شکل گرفت. باز گفتنی است که در دسته جات مذهبی دورهی صفوی بر اساس اطلاعات آمده در این کتاب تمهیداتی برای نشان دادن حال و هوای خیمه و خرگاه صحرای کربلا و به اسارت بردن اهل بیت امام و غیره انجام میگرفت. میتوان اذعان داشت که حسین واعظ کاشفی تمامی سنتهای پیشین مذهبی شیعیان را در این کتاب به طرزی فشرده و مقبول تدوین کرده و اثری پدید آورده که بعدها به مدت چند قرن الگویی برای روایت های مذهبی بوده است.»
[9] - شاه تهماسب اوّل، دکتر منوچهر پارسا دوست، چاپ سوم، 1391، شرکت سهامی انتشار، صص 834 و 847
10 - آینه عیبنما، نگاهی به فریاد کاخهای صفوی، علی جلالپور، 1400، ص 345
شاه تهماسب ادامه دهندهی سیاستهای فرهنگی و اجتماعی نیاکان خود و قزلباشان تازه به قدرت رسیده است و نوع نگرش او نسبت به مردم و سیاست بر مبنای همان فضای اجتماعی عصر خود بوده که بعداً نیز ادامه مییابد. در آن زمان سفرایی چون وین چنتو دالساندری از ونیز و بعضی تجار اروپایی مانند آنتونی جنکین سون از شرکت مسکوی در ایران فعالیّت داشتهاند، ولی به احتمال قوی شاه تهماسب و مریدانش هیچ اطلاعی از دنیای خارج از مرزهای خود چون اروپا نداشتهاند. امروزه در بررسیهای تاریخ باید به مقایسهی حرکت و مسیرهای پیموده شدهی اروپائیان توجه کرد که آنان در طی قرنها چه اهدافی را دنبال کرده و یا به دنبال کسب چه اطلاعاتی بودهاند امّا در کشور ما به جای پیشرفتهای علمی اغلب تحت تأثیر عقاید خرافاتی بوده و سرنوشت خود و آیندگان را به حرکات سماوی وابسته کردهایم و متأسفانه ادامه دهندهی آن تفکّر در ادوار بعد بودهایم. هنگام مطالعهی تاریخ از آن جا حسرت میخوریم که آنان چگونه به دنبال اکتشافات و اختراعات جدید بودهاند و در این جا ایرانی را که سهمی بزرگ در پیشرفت تمدن بشری ایفا کرده بودند تحت تأثیر عقاید واهی و حاکمان نالایق به سوی قهقرا سوق داده شده است. بنابراین دوران طولانی حکومت شاه تهماسب را بدون توجّه به عوامل پشت پردهی داخلی که همواره عامل بدبختی ایران بودهاند هرگز نباید نادیده گرفت و حتی چگونگی مرگ و حوادث بعد از وی را باید از این حیطه نگریست. بزرگترین تأثیر منفی رفتارِ شاه تهماسبِ ترسو و خرافاتی و زنباره آن است که سیاستهای مذهبی قزلباشان را تحکیم بخشید و خود نیز از آن سوء استفاده کرد و ایران را بر عکس کشورهای اروپایی به مکتب اخباری هدایت کرد و توانایی هر نوع تحوّل علمی و اکتشافات جدید را از سوی دانشمندان ایرانی گرفت و رمّالان و منجّمان و خواجه سرایان و حرمسرایان را در رأس امور اجرایی قرار داد.
برای آن که تا حدودی به اوضاع آشفتهی سیاسی آن زمان آشنا شده و بپذیریم که شاه تهماسب نیز یکی از همین مسافران کشتی فرهنگی بوده و طبق معمول راه اکثریت را پیموده است به قسمتی از رقابتهای سیاسی اوایل پادشاهی وی در داخل و شرق ایران اشاره میگردد. او طبق وصیّت شاه اسماعیل و تلاش مادرش در روز دوشنبه نوزدهم رجب 930ه به سلطنت منصوب شد. از آن جا که پادشاه در سن کمی قرار داشت نیابت سلطنت و للگی او را به دیو سلطان سپرده بودند. در این میان امرای استاجلو و سایر طوایف ترک از جایگاه مهّم دیو سلطان ناراحت بودند و او را قبول نداشتند. دیو سلطان به بهانهی آن که امرا و سپاه اطراف خراسان متفرّق و پریشان میباشند برای بهبود وضع خراسان از تبریز خارج میگردد. هنگامی که به نواحی فیروزکوه رسید از امرای استاجلو و امتناع کردن آنها از وصیّت پادشاه متوفی شکایت کرد و از آنان استمداد و کمک خواست. سرانجام موقعی که امرای روملو و تکلو مثل اخی سلطان و برون سلطان توشمال و چوهه سلطان به وی ملحق شدند، درمیش خان حاکم هرات نیز ارادت خود را به دیو سلطان نشان داد و جمعی دیگر نیز از او حمایت کردند. دیو سلطان چون از حمایت دیگران برخوردار شد به جانب دارالسلطنهی تبریز برگشت. در آن جا عدّهای دیگر نیز بر حسب وصیّت پادشاه از دیو سلطان حمایت کردند و به اتفاق تصمیم گرفتند که در این موقعیّت طبق وصیت شاه حرکت کنند و اجازهی تفرقه را به دشمنان ندهند. چون این خبر به امیران استاجلو رسید آنان نیز اتابکی حضرت شاه خلافت پناه را به دیو سلطان قبول کردند و ظاهراً مخالفان کوتاه آمدند، ولی چنین برنامهای تداوم نیافت و در جنگی که بین آنها رخ داد در ابتدا دیو سلطان به پیروزی رسید و از سرهای دشمن منارها ساخت، امّا در بین اطرافیانش نزاعی درگرفت که در آن حادثه دیو سلطان کشته شد و باید گفت که در این ایّام تهماسب پادشاهی بود که به جز نام چیزی از او باقی نمانده بود.
در سال 933ه ازبکان به نواحی خراسان حمله کرده و چپاول و کشتار زیادی به راه انداختند. عبید خان ازبک نواحی استراباد و دامغان را به تصرف خود درآورد و سپس به سمت هرات رفت. در سال 934ه بود که خبرهای تأسّفبار تسلط ازبکان به شاه تهماسب نوجوان رسید، در مجموع همه تصمیم بر آن گرفتند که با جمع کردن نیرو به دفع ازبکان پرداخته و آمادهی نبرد شوند. آنان در حالت غافلگیری توانستند خود را به دامغان رسانده و به حمله بپردازند. ازبکان در این جنگ به سختی شکست خوردند. هنگامی که خبر شکست ازبکان به عبید خان رسید او سراسیمه لشکر بسیاری را فراهم آورد و آمادهی نبرد شد. هنگامی که نیروهای فراوان عبید خان به مروِ شاه جهان رسیدند لشکریان شاه تهماسب نیز در مشهد بودند. سام میرزا و حسین خان با لشکر هرات به اردوی پادشاه پیوستند. هنگامی که مقابل نیروهای دشمن قرار گرفتند شاه تهماسب در قلب سپاه و چوهه سلطان در سمت راست و سمت چپ به حسین خان سپرده شد. بعضی روایت میکنند که نیروهای شاه سی هزار و تعداد مخالفان یکصد هزار نفر بوده است. در هنگام درگیری به سبب فراوانی نیروهای دشمن حتی چوهه سلطان از معرکه فرار کرد و ازبکان به تصوّر آن که پیروز شدهاند شروع به غارت اموال کردند و با اسب و شتری که به غنیمت گرفته بودند به سمت ماوراءالنهر در حال حرکت بودند. شاه تهماسب با آن که در سن 16 سالگی قرار داشت فرصت را غنیمت شمرد و از تفرقهی دشمن استفاده کرده و به نیروهای عبید خان حمله برد و عبید خان به سختی توانست جان خود را نجات دهد و بدین شکل پیروزی از آن شاه تهماسب شد و حکومت نوپای صفوی را از اضمحلال نجات داد. شاه بعد از این پیروزی فتح نامه به نقاط دیگر فرستاد و برادر خود سام میرزا را به خلافت خراسان و حسین خان را به اتابکی او تعیین کرد و خود به قم باز گشت. شاه تهماسب در سال 935ه به سمت بغداد حرکت کرد. بغداد نیز در اثر خیانتی که به ذوالفقار خان حاکم آن جا شده بود به راحتی به تصرف شاه تهماسب درآمد. پادشاه ایالت بغداد را به محمّد خان شرفالدّین اغلی که از طایفهی تکلو بود، سپرد.
در سال 937ه بار دیگر عبید خان از جانب ازبکان بر نواحی بسیاری از خراسان تسلّط یافت. در این موقع چوهه سلطان که در کنار شاه بود به دلیل رقابت تمایلی به مقابله نداشت و این مسأله برای سام میرزا و حسین خان که ولایت خراسان را داشتند بسیار مشکل ساز بود. هنگامی که در تابستان سال 937ه پادشاه شخصاً تصمیم گرفت که به سمت خراسان حرکت کند خبر خروج سام میرزا و حسین خان را از هرات و صلح با عبید خان را به سمع پادشاه رسانیدند. یکی از علل مهم اقدام آنها و تمایل صلح با عبید خان آن بود که از جانب چوهه سلطان نظری مساعد و کمک به خراسان ندیده و نظرشان این بود که چوهه سلطان میخواهد آنها را توسط عبید خان از بین ببرد. پادشاه از این خبر ناراحت شدند، ولی به سمت خراسان حرکت کرد. چون این خبر به عبید خان رسید از محاصرهی هرات به سمت رود جیحون عقب نشینی کرد و شاه تهماسب نیز به سمت هرات رفت. در این زمان سام میرزا و حسین خان در شیراز بودند و شاه تهماسب ولایت هرات را به برادر اعیانی خود ابوالفتح بهرام میرزا سپرد و غازی خان تکلو را به اتابکی او گمارد، سپس از طریق طبس و یزد به اصفهان بازگشت. سرانجام سام میرزا و حسین خان از شیراز به اردوی پادشاه آمدند و در آن جا چون چوهه سلطان قصد کشتن حسین خان را داشت وی از ماجرا زودتر با خبر شد و به او حمله و وی را کشت و از آن محوطه فرار کرد. بعد از کشته شدن چوهه سلطان باز عبید خان قصد حمله به خراسان داشت که در سال 939ه مجدّداً پادشاه به قصد جنگ حرکت کرد و چون این خبر به عبید خان رسید دوباره عقب نشینی و فرار کرد زیرا از مقابله هراس داشت، ولی این مرتبه شاه تهماسب تصمیم گرفت که خود به سمت ماوراءالنهر حمله برد و دشمن را گوشمالی دهد که در نتیجهی تفرقهی موجود بین سپاهیان خود موفق به انجام آن نشد.[1]
همان گونه که ذکر شد دوران اولیّهی حکومت شاه تهماسب همزمان با هرج و مرج و اختلافات داخلی مصادف بوده و علاوه بر حملات ازبکان در شرق با حملات عثمانی نیز در غرب مواجه میگردد و تنها شانسی که با او همراهی کرده است عدم توجّهی سلطان سلیمان در این ایّام به جانب ایران میباشد وگرنه به شکلی دیگر برگی از تاریخ ورق خورده بود. در چنین اوضاع سیاسی و بعد از آن که صلحی نیز برقرار گردید شاه تهماسب زندگی و عدم خروج از دربار را بر وضعیت خارج ترجیح داد زیرا تنها چیزی که مطرح نبود زندگی و آرامش تودههای مردم میباشد که از هر طرف مورد ظلم و ستم قرار گرفته بودند. شاه تهماسب علاوه بر نارضایتی مردم دچار سرکشیهای داخلی نیز گردید که در مجموع بر مشکلات عدیده افزود.[2] از جمله شورش و سرکشیهای این دوران میتوان به این موارد اشاره کرد: ا- سرکشی سام میرزا که پس از تسلیم شدن به ریاضت و دعا در اردبیل و مشهد مشغول شده بود؛ ولی شاه تهماسب بدون ذکر دلیلی او و پسرانش را زندانی و آنها را در قلعهی قهقهه به قتل رسانید. 2- سرکشی خواجه کلان خوافی که پس از دستگیری او را از منارهی مسجد نصریه تبریز از خصیهاش آویخت تا به مشقّت تمام بمیرد. 3- سرکشی محمّد صالح بتکچی که بعد از دستگیری او را در خمرهای نهادند و از بالای مسجد نصریه تبریز به پائین انداختند. 4- سرکشی حاکم شوشتر 5- سرکشی ملک جهانگیر رستمدار. 6- شورش ابای ترکمان 7- سرکشی حکمران دزفول 8 - سرکشی حاکم خراسان 9- سرکشی کردان مخالف شاه تهماسب 10- زندانی شدن اسماعیل میرزا در قلعهی قهقهه به مدّت بیست سال.
در مورد بدبختی و ظلم و ستم روا شده بر مردم اطلاعات کمی وجود دارد و محمود حکیمی در این رابطه و به نقل قول از سفیر ونیز به بخشی از نارضایتیها اشاره کرده و مینویسد: « سفیر ونیز وینچنتزو دالساندری که در زمان شاه تهماسب برای بستن پیمان اتّحادی به ایران آمده بود در مورد بیدادگری مأموران شاه تهماسب مینویسد دادخواهان روز و شب در برابر دولتخانه برای احقاق حقّ خویش فریاد و فغان برمیدارند و گاهی کما بیش شمارهی آنان به هزار میرسد و چون شهریار ایران صدای رعایای خویش را میشنود معمولاً دستور میدهد تا آنان را پراکنده کنند. میگوید در قلمروش قاضیان را برای اجرای عدالت مأمور و موظّف فرموده است و احقاق حقّ مظلومان و سیاست گناهکاران با آنان است و ملاحظه نمیفرماید که این ضجّه و فغان مردم از دست قاضیان و سلاطین بیدادگر است که معمولاً در رهگذر به انتظار میایستند و من به چشم خود دیدهام و بسیاری از مردم نیز گواهند که چگونه این گروه، مردم را به قتل میرسانند. شنیدهام که در دفتر دعاوی حقوقی و شکایات چنین درج است که در اثنای هشت سالهی گذشته بالغ بر ده هزار نفر بدین سان کشته شدهاند. این مفاسد اصولاً از ناحیهی قاضیان ناشی میشود چه این گروه مستمری ویژهای ندارند و از این رو ناگزیرند رشوت بستانند و چون میبینند که شهریار مملکت هیچ توجّه یا اعتنایی به مرافعات و مسائل قضایی ندارد بر میزان رشوتی که میخواهند، میافزایند. به همین سبب در سراسر کشور جادهها نا امن است و حتی مردم در خانههای خود در معرض مخاطرات عظیماند و تقریباً همگی قاضیان به عشق مال فاسد گردیدهاند.»[3]
دکتر احمد تاجبخش نیز با استفاده از گزارش همین سفیر مینویسد: «تهماسب صاحب مزاجی مالیخولیایی است که قرائنی بسیار دلالت بر این موضوع وجود دارد. از جمله آن که وی مدّت یازده سال از دربار خود بیرون نیامد، به کار مردم رسیدگی نمیکرد. این امر موجب نارضایتی مردم گردید. چون شهریار ایران صدای رعایای خود را که برای دادخواهی آمده بودند، میشنود، دستور میدهد تا آنان را پراکنده کنند بعد میگوید قاضیان موظّف به اجرای عدالت هستند و احقاق حق مظلومان به دست آنان است. در صورتی که همین مردم از دست قاضیان مجری عدالت شکوه دارند. او نمیداند که به دستور قاضیها بالغ بر ده هزار نفر کشته شدهاند. این همه مفاسد از ناحیهی قضات که مستمری ویژهای ندارند، میباشد. چون میبینند که شهریار مملکت هیچ توجه و اعتنایی به مرافعات مسایل قضایی ندارد. در نتیجه بر میزان رشوتی که میخواهند، میافزایند. به همین جهت در سراسر کشور حتی در خانههای مردم نا امنی وجود داشت و جان و مال مردم در معرض خطر بود. دالساندری در سفرنامهی خود اشاره میکند که در شهر نخجوان جمعی را به اتّهام دزدیدن اموال بازرگانان دستگیر کرده بودند. به حکم قاضی اموال دزدیده شده را پیدا کرده به دادگاه بردند. قاضی شاکیان را پی کاری فرستاد و دزدان را آزاد و بخشی از اموال را خود تصاحب نمود و بخش دیگر را بر سبیل تحفه نزد بعضی از صاحب منصبان و امرای درباری به قزوین فرستاد. بعد مینویسد من همه روزه آنها را میدیدم که جامههای خود را میدرند و خود را از دیوارهای دیوانخانه میآویزند و فریاد میآورند که چرا احقاق حق مظلومان نمیشود. دیدم که به کیفر این کار آنان را به شدّت تنبیه میکردند؛ ولی بعد اضافه میکند که با وجود این همه خلافکاریها، هنوز مردم ایران شاه تهماسب را دوست میداشتند و به خاندان صفوی حرمت میگذاشتند و این دوستی به حدی بود که تهماسب را مانند خدایی پرستش میکردند و آستانهی او را به عنوان تبرّک میبوسیدند و آب وضویش را برای خود شفابخش میدانستند. سفیر ونیز در دربار شاه تهماسب مینویسد که اکثر قضات رشوه گیر بودند و حقوق شاکیان را رعایت نمیکردند. او مینویسد که عدّهای از دزدان مسلّح شبانه از بازار بزرگ شهر از حجرهی احمد چلبی معادل سیصد تومان جنس و مقدار زیادی شمش نقره به سرقت بردند. تجّار شکایت خود را به عرض شاه رسانیدند. به دستور شاه دزدان را دستگیر کردند؛ ولی به دستور قاضی دزدان را آزاد نمودند و قسمتی از اموال مسروقه را خود قاضی تصاحب کرد و بقیّه را به عنوان تحفه برای امرا و بزرگان دربار قزوین فرستاد. دالساندری سفیر ونیز مینویسد که از انبار یک تاجر ارمنی چهار هزار بسته ابریشم به سرقت بردند. آن تاجر قسم یاد میکرد که ابریشم مسروقه را در خانهی حاکم دیده است.»[4]
[1] - مطالب این قسمت با استفاده و برداشت از کتاب تاریخ ایلچی نظام شاه، تألیف خورشاه بن قبادالحسینی تنظیم شده است.
[2] - «درباره قیافه و ویژگیهای اخلاقی تهماسب و اوضاع اجتماعی عهد وی حاصل پژوهشهای ما در میان نوشتههای مورخان خودی بسیار نا چیز است. همگی تاریخ نویسان این عهد جز یک نفر که فراری بوده است در ستایش تهماسب سخنان گفتهاند و کرامتهای شگرفی را به وی نسبت دادهاند، اما وضع پر آشوب و تیره روزی دانشمندان عهد را میتوان از خلال جملههای آن تاریخ نویس آواره قیاس گرفت که مینویسد؛ لکن در نظر وی (تهماسب) جُهلا را به صورت فضلا در میآورند و فضلا را به دست جهلا موسوم میدارند. بنابراین اکثر ممالکش از اهل فضل و علم مخلوع گشته و از اهل جهل مملو شده . جز قلیلی از فضلا در تمام ممالک ایران نمانده. ص 209 تاریخ سیاسی و اجتماعی صفویه ، ابوالقاسم طاهری »
[3] - تاریخ تمدن جهان، داستان زندگی انسان، تألیف محمود حکیمی، جلد هفتم، 1380، ص 22
[4] - تاریخ صفوی، تألیف دکتر احمد تاجبخش، انتشارات نوید شیراز، 1373، صص 140 تا 142
5- آینه عیبنما، نگاهی به فریاد کاخهای صفوی، علی جلالپور، ص 340