پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

چگونگی قتل لطفعلی خان زند

چگونگی قتل لطف‌علی‌خان زند

بعد از پیروزی آقامحمّدخان در کرمان لطف‌علی‌خان زند توانست با عدّه‌ی معدودی از یاران و بعد به حالت انفرادی وارد شهر بم شود و به خانه‌ی محمّدعلی‌خان حاکم برود. او نیز به خان زند گفت: به خاطر تعقیب خان قاجار باید از این جا برود؛ ولی سرانجام بدین نتیجه رسید که از ترس حمله‌ی آقامحمّدخان به شهر لطف‌علی‌خان را اسیر و نزد خان قاجار ببرد. سرانجام با درگیری زیاد او را به زنجیر بستند و در ازاء سی هزار تومان او را به فرستاده‌ی خواجه‌ی قاجار،‌ محمّد ولی‌خان تسلیم کردند. موقعی که به ماهان کرمان رسیدند بر اثر ضعفی که به خان زند وارد شده بود او را با تخت روان به کرمان بردند. قبل از آن که او را نزد خان قاجار ببرند. پالهنگ برگردنش بسته و یک زنجیر به وزن 15 کیلو دارای دو قفل که یکی به دست‌ها و دیگری به پاها قفل می‌شد. به دست‌ها و پاهایش بستند و در حالی که بازویش را گرفته بودند او را نزد آقامحمّدخان قاجار بردند. با ضرباتی که محمّدولی ‌خان به سرش کوبید او را بر زمین انداخت و سرش را به خاک مالید و چون در مقابل خان قاجار حاضر به تعظیم خاص نشد خان قاجار گفت: لطف‌علی می‌بینم که هنوز نخوت داری و غرور تو از بین نرفته؟ ولی من هم اکنون کاری می‌کنم که دیگر نتوانی سر بلند کنی و دستور حرکتی بسیار توهین‌آمیز نسبت به لطف‌علی‌خان را داد که می‌تواند تنها ناشی از رذالت نفس و خواجه‌گی وی باشد.

در این حالت لطف‌علی‌خان علاوه بر ناراحتی و خستگی راه و زنجیر از دو شانه نیز زخم داشت وی را با همان وضع در اصطبل جا دادند و روز بعد آقامحمّدخان دستور داد او را به حضورش ببرند. خواجه‌ی قاجار گفت: لطف‌علی بگو بدانم آیا هنوز هم غرور داری یا نه؟ لطف‌علی با توجّه به ضعف فراوان آب دهان به صورتش انداخت و گفت: ای اخته‌ی فرومایه! من از تو نمی‌ترسم. اخته ‌خان با ناراحتی بسیار از این ناسزا دستور داد جلاّد حاضر شود و دستور داد تخم چشم‌های او را بیرون آورد و خود وی نظاره‌گر این عمل ننگین بود. هنگامی که کار جلاّد تمام شد خواجه‌ی قاجار گفت: حالا نوبت من است که آب دهان به صورتت بیندازم، ولی لطف‌علی متوجّه نشد چون از هوش رفته بود. بعد خواجه‌ خان دستور داد که من نمی‌خواهم این مرد بمیرد، می‌خواهم او به دنبال اسب کشیده شود و خوارش کند و چون مداوایش به درازا کشید خود کرمان را به سوی شیراز ترک کرد و لطف‌علی‌خان برای این که آتش درون را تخفیف بدهد اشعار شیخ‌ محمود شبستری را با آهنگی سوزناک می‌خواند.[1] آقامحمّدخان که از کور بودن او نیز می‌ترسید دستور داد که او را به تهران منتقل کنند و هنگامی که او را کَت بسته با محافظین بسیار به تهران آوردند مردم به وی احساس ترحّم و کنجکاوی نسبت به خان زند کردند و آقامحمّدخان دستور داد او را از بین ببرند. در نتیجه او را خفه کردند و وقتی جسد او را برای شستن به غسّالخانه واقع در نزدیک (چهل ‌تن) در تهران بردند به اسکلتی شباهت داشت که پوستی روی آن کشیده باشند و کسی که آن جسد را می‌دید فکر نمی‌کرد کالبد بزرگترین شمشیر زن شرق است و دیگر روزگار شمشیر زنی چون او تربیت نخواهد کرد. سال درگذشت وی 1209 ه.ق بود. تقریباً از قتل آن جوان دو قرن می‌گذرد و هنوز مردم ایران از فجایعی که برآن جوان روا داشتند متأسّف هستند و در جنوب ایران مردم هنوز مرثیه‌هایی مربوط به خان زند را می‌خوانند.[2]



[1] - اشعار دیگری نیز به او نسبت داده‌اند. ص 169 چهره‌ی‌ حیله‌گر تاریخ احمد پناهی:

یا رب ستدی مملکت از هم چو منی                 دادی به مخنّثـی، نـه مردی نــه زنی

از گـــردش روزگــار معلومـم شـد                   پیش تو، چه دف زنی چه شمشیر زنی

[2] - خلاصه‌ی صص 265 تا 270 جلد دوم خواجه‌ی قاجار

3 - آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 65

لطفعلی خان زند

لطف‌علی‌خان زند

هنگامی که نام سلسله‌ی زندیه برده می‌شود ناخودآگاه نام لطفعلی‌خان مترادف با نام وکیل‌الرّعایا که همان کریم‌خان زند باشد در اذهان تداعی می‌گردد. از آن جا که پایداری و بقای خاطره‌ی اشخاص بستگی به شدّت عمل خیر و شرّ آن‌ها دارد افراد خاندان زند نیز از این قاعده مستثنی نبوده‌اند. بعد از مرگ کریم‌خان چنان جنایت و برادرکشی خانوادگی در بین آن‌ها به راه افتاد که در اثر آن جسد کریم‌خان به مدّت سه روز بر زمین ماند و دوباره همان تکرار جنگ و خونریزی و دور بسته‌ی ‌تاریخ ایران در وجود آن‌ها نیز مشاهده ‌گردید. مسبّبان این گونه عوامل آن قدر سختی و مشقّت بر ما تحمیل کرده‌اند که اگر فردی در گذر زمان پیدا شود و لُطفی ناچیز به مردم داشته باشد ما او را چون گلی در مرداب تمجید و توصیف می‌کنیم. بر همین اساس لطفعلی‌خان زند نیز یکی از همین عوامل می‌باشد. گذشته از فرهنگ ما ایرانیان که به زودی اعمال ناهنجار افراد فوت شده را به فراموشی می‌سپاریم ایشان نیز شامل این تفکر گردیده است و باید گفت که چون خان زند در مقابل دشمن خارج از خانواده و خونخواری همانند آقامحمّدخان قرار گرفته بود در اکثر روایات بیشتر به جبّاری آقامحمّدخان پرداخته‌ و از آن طرف مظلومیّت لطفعلی‌خان را برجسته‌ ساخته‌‌اند. بدون شک در وجود لطفعلی‌خان صفات ویژه و خاصّی نسبت به دیگران بوده است و از خصوصیات مهم وی به هنر نظامیش می‌توان اشاره کرد که حتّی دشمن او نیز بدان اقرار دارد. آقامحمد خان در مقابل مقاومت‌های خان زند به حالت رعشه و تشنّج درآمده و به شکرانه‌ی پیروزی بر نواده زند گنبد کربلا را زر می‌گیرد و دیگر جاهای مقدّس را آذین می‌بندد. در جواب خبری که به آقامحمدخان می‌دهند که چند فرزند ذکور از بابا خان به دنیا آمده‌اند، می‌گوید ای‌کاش یکی از آنان چون لطفعلی‌خان زند می‌بود! با تمام این اوصاف باید گفت که اگر لطفعلی‌خان نیز به حکومت می‌رسید طبق روال تاریخ ایران کار خارق‌العاده‌ای انجام نمی‌داد و مسیر دیگران را می‌پیمود. به عنوان مثال می‌توان گفت مردم کرمان که جان و مال و همه چیز خود را در اختیار او قرار داده و به حمایت از او برخاسته بودند به هنگام محاصره‌ی شهر و زمانی که وی در تنگنای شدید قرار گرفت دست به اقدامی‌ عجیب زد و بقای خاندانش را مهمتر از جان مظلومان و ستمدیدگان دانست. در این باره می‌نویسند: «چون فشار و قحطی شدّت گرفت. لطفعلی‌خان بر آن شد که به کار وحشتناک اخراج افراد بی‌فایده از شهر دست بزند.گویند 9 هزار نفر بد‌بخت را از حصار شهر بیرون راندند و آنان را بر سرِ دو راهی رحم و شفقت سربازان آقامحمّدخان با بیابانی که زمستان سخت آسیای مرکزی در آن بیداد می‌کند رها کردند؛ ولی چیزی از قحطی نکاست.»[1] جوان زند با این عمل نشان داد که ارزش مردم برای او نیز همانند دیگران در حدّ یک ابزار و وسیله است و پس از استفاده از آن‌ها باید کنار گذاشته شوند و حتیّ باید از بین بروند.

همچنین در جریان شورش‌ها و مبارزات وی با آقامحمّدخان، میرزا حسین وفا که یکی از دوستان صمیمی‌ خان زند می‌باشد به وی گفته بود که حاجی ‌ابراهیم کلانتر در اجرای چه نقشه‌هایی بر علیه او می‌باشد،اما لطفعلی‌خان اعتنایی نمی‌کند و در نهایت منجر به دوران آوارگی او و نابودی خاندانش می‌گردد. زمانی که او توانست با حمایت‌های حاکم طبس، کرمان را تصرّف کند و سکّه به نام خود زند؛ آقامحمّدخان نیز چون دشمن خود را قدرتمند یافت به شدّت دچار ناراحتی شد که در اثر شدت خشم فرزند خرد سال لطفعلی خان را مقطوع‌النّسل کرد و گروهی از اسرای زندیه را به قتل رسانید و تصمیم قاطع در جهت نابودی او گرفت و مقاومت‌هایی که علیه او می‌شد هرچه بیشتر بر کینه‌‌اش افزوده می‌گردید. به همین دلیل پس از دستگیری لطفعلی‌خان و برای یاد بود این خاطره از سوی خان قاجار می‌نویسند: «برای آن که آقامحمّدخان سقوط نهایی خاندان زند را جشن گرفته باشد فرمان داد مناری از کلّه‌ی انسان در نقطه‌ای که لطفعلی‌خان دستگیر شده



[1] - ص 199 - چهره‌ی‌ حیله‌گر تاریخ - امینه‌ی پاکروان - ترجمه‌ی‌ جهانگیر افکاری 

2 - آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 63

                           

آثار جنایات زکی خان زند

آثار جنایات زکی‌خان

آقامحمّدخان پس از مرگ کریم ‌خان به سمت شمال حرکت کرد و مردم مازندران نیز از او حمایت کردند. یکی از دلایلی که اکثر مورّخان بدان اذعان داشته‌اند جنایات بی‌شمار و ظلم و ستم زکی‌خان زند می‌باشد[1]. بدین جهت لازم است فردی را که در اضمحلال و نابودی خاندان زند نقش اساسی داشته است بهتر بشناسیم. این مرد برادر مادری و پسر عموی کریم‌ خان و کسی بود که هر روز به نماز جماعت حاضر می‌شد و همیشه نماز شب می‌خواند. از شراب ‌خواری و غلام ‌بارگی، شنیدن آواز خوش و موسیقی پرهیز می‌کرد، امّا فطرتاً مردی سَبع و خون ‌آشام بود. وی در مازندران زیاد نماند، زیرا از بس به قتل مردم مازندران و هتک پرده‌ی ناموس پرداخت که کریم‌ خان او را معزول ساخت و به سرداران سپاه وی نامه‌ای محرمانه نوشت و آنان را مرخّص کرد که به اوطان خود باز گردند و زکی‌ خان هم به ناچار با کاروانی از اسرای بی‌گناه به شیراز بر گشت. شاید یکی از علل مهّم گرایش مازندرانیان به آقامحمّدخان و  نفرت آنان از زندیه همین کشتارهای بی‌جهت زکی‌خان بوده باشد. پناهی سمنانی در این باره به نقل قول می‌نویسد: «هشتاد نفر از مازندرانیان را به عنوان هواخواهان حسینقلی‌خان دست بسته نزد او آورده بودند. وی به میرغضب دستور داد تا سرهای آن‌ها را با شمشیر قطع کند. میرغضب همین که چهار نفر را گردن زد دستش لرزید و خان خون‌ آشام از روی غیظ از جا برخاست و شمشیر را از او گرفته، هفتاد و شش نفر دیگر را با دست خود گردن زد و چون وقت نماز شد بلافاصله با دقّت تمام وضو گرفته به نماز ایستاد و نوافل و تعقیبات را هم به جای آورد و سپس به احضار اهل و عیال مقتولین فرمان داد و به اقسام فضایح در مجلس در ملاء عام پرده‌ی ناموس ایشان را پاره کرد و باز نماز شب را به جای آورد.

سرانجام پس از آن که با کاروان اسرا به شیراز رسید و کریم ‌خان از او بازجویی کرد که چرا بدین گونه عمل کرده است؟ پاسخ داد: من در خونریزی بی‌احتیاطم. تو که مرا می‌شناسی چرا بدین کار فرستادی؟ وکیل روی از او بگردانید و گفت خدا جزای تو را بدهد که می‌ترسم عاقبت خاندان مرا براندازی و چنین شد که او پیش‌بینی کرده بود و مؤلّف جامع جعفری نیز ماجرای عجیبی را از زکی‌خان نقل می‌کند و روایت می‌کند که: ... نزدیک مقتل کشتگان سجاده گسترده، ادای فریضه‌ی ظهر را تکبیره‌الاحرام گفت و به قرائت حمد اشتغال داشت که یکی از نیم بسملانِ تیغ بیداد او که هنوز حشاشّه در بدن باقی داشت ... به آواز ضعیف آیت استغاثت می‌خواند. در دَم، نماز قطع کرده گفت: سر او را نزد من آورید که چون آواز او نارسا است. از نزدیک دریابم تا چه گوید و مسلک کدام مدّعا می‌پوید؟ پس به دستیاری تیغ میان سر و پیکر تفریق کرده و سرش را به پیشگاه حضور آن شقاوت دستور آوردند.»[2]



[1] - جهت اطّلاع بیشتر به ص 45 - شرح حال رجال ایران - جلد دوم از مهدی بامداد مراجعه شود.

[2] - صص 87 و 88 - آغامحمّدخان قاجار - چهره‌ی‌ حیله‌گر تاریخ - محمّداحمد پناهی

3 - آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 62

منطق و ادله عجیب آقامحمدخان

منطق و ادلّه‌ی عجیب

«در یکی از لشکرکشی‌های آقامحمّدخان به اصفهان و شیراز او یکّه و تنها در بیابان اطراف اصفهان سواره گردش می‌کرد و به فکر جنگ‌های آتیه بود. در اطراف یکی دهات چاه مستراح بزرگی را برای آن که کود جهت زراعت تهیّه کنند خالی کرده و در گودال عمیق و وسیعی ریخته بودند. آقامحمّدخان در تاریکی شب با اسبش در آن گودال فرو رفت. نجاست و پلیدی تا حلقوم سوار و اسبش را فرا گرفت و نزدیک بود آن دو را یک باره طعمه‌ی خود کرده خفه کند. آغامحمّد‌شاه فریاد و استمداد بلند کرد و کمک طلبید و زراعی این ناله‌ی متضرّعانه را شنید و طناب به دست برای نجات او پیش رفت. اسب در آن گودال متعفّن غرق شد، ولی سوار در آخرین مراحل نفس کشیدن از میان توده‌ی پلیدی نجات یافت. در آن تاریکی شب و آن بیابان بی‌سکنه هیچ کس نبود. زراع، آغامحمّدخان را راهنمایی کرد که در نهر بزرگی که در گوشه‌ای از بیابان جاری بود خودش را شست و نزدیکی‌های صبح به اردوگاه بازگشت و ضمن بازگشت به زراع گفت که بعد‌ها نسبت به او محبّت خواهد کرد.

بعد از چند سال که آغامحمّدخان بر تخت سلطنت نشست و لطف‌علی‌خان زند مقهور گردید. اتّفاقاً یکی از سربازانی که به قشون آغامحمّدخان پیوسته و از اصفهان به تهران آمده بود همان مرد زراعی بود که آن شب آغامحمّدخان را از گنداب نجات داده بود و روزی که شاه شخصاً افواج لشکریان را سان می‌داد چشمش به زراع افتاد و او را شناخت. مرد زراع نیز آغامحمّدخان را شناخت، ولی سخن از این بابت بر زبان نراند. آغامحمّدخان از این که نجات‌ دهنده‌ی خود را یافت بسیار خوشحال شد و به خیال وفای عهد افتاد تا به او محبت کند. سرباز را احضار کرد وقتی از او واقعه‌ی آن شب و چگونگی نجات خودش را پرسید زراع پیشین و سرباز جدید کاملاً شرح موضوع را داد و هرگونه تردیدی بر طرف شد.

آغامحمّد‌شاه برای این که ولیعهد را از رموز سلطنت آگاه کند غالب دستورات مهم سلطنتی را در حضور او می‌داد و علّت را هم برایش تشریح می‌کرد. در این جلسه نیز بابا خان حاضر بود. آغامحمّد‌شاه که تفصیل آن شب را برای ولیعهد نقل کرد و دستور داد به آن سرباز انعام خوبی بدهند. وقتی سرباز خشنود و خندان می‌خواست از حضور شاه مرخّص بشود شاه امر کرد چشم آن بیچاره را از حدقه درآورند و زبانش را هم ببرند و علّت این عمل را برای ولیعهد این طور توضیح داد. من مطابق عهدی که کرده و قولی که داده بودم به این شخص که حقّ حیات به گردنم دارد اظهار محبت کردم، ولی در آیین سلطنت داری چشمی‌که سلطان را آلوده به نجاست ببیند کور و زبانی که این موضوع را برای کسی بیان کند باید بریده شود تا شؤون سلطنت حفظ گردد.»[1]



[1] - ص 80 - قصّه‌های قاجار - خسرو معتضد 1384

2 - آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 61

بریدن گوش پیش خدمت توسط آقامحمدخان

بریدن گوش پیش‌خدمت

در مورد آقا محمد خان داستان‌های زیادی نقل شده است که درک و قبول برخی از آن‌ها تا حدی مشکل می‌باشد. از جمله می‌نویسند: «یکی از کسانی که جورکش همیشگی او بود پیش‌خدمتی بود که هر بار او دستوری را بد می‌فهمید و یا اجرای آن دیر می‌شد آقامحمّدخان به دژخیمی‌ که پیوسته دَم دست داشت فرمان می‌داد تکّه‌ی کوچکی از گوش بیچاره را ببرد. این نوعی شوخی و نیز گوشمالی و زهر چشم گرفتن بود که رفته رفته عادت نوکر شده بود تا آن که روزی شاه به جای تنبیه، نوکر را شایسته‌ی پاداش دید و به گمان آن که قربانی هوس خود را به افتخاری می‌رساند شب‌کلاه فرسوده و کثیف خود را به وی هدیه داد. خسّت آقامحمّدخان مشهور بود، امّا پیش‌خدمت بد‌بخت که درگذشته ستم‌ها را با خونسردی تحمّل کرده بود چنان از این عطیّه‌ی بی‌مقدار برآشفت که رفت و شب‌کلاه را به مستراح انداخت. چون اهانت کشف شد یک بار دیگر دژخیم را فراخواندند تا باز چیره ‌دستی خود را به روی یکی از گوش‌های خواجه‌ی حرمسرا بیازماید. مرد کلاهی را که تا بناگوش فرو برده بود؛ برداشت و دو گلوله گوشت بی‌قواره را که باقی‌مانده‌ی لاله‌ی گوش بود نشان داد و گفت باز هم دست از سرِ این برنمی‌دارید؟ ببینید که آیا چیزی هم برای بریدن باقی مانده است؟ این صحنه چنان به نظر آقامحمّدخان فرح‌انگیز و با مزه آمد که دیوانگی خدمت‌کار خویش را بخشید و امر کرد به جبران از دست رفتن گوش‌هایش اندک وجهی به او بپردازند.»[1]



[1] - ص 226 - چهره‌ی‌ حیله‌گرتاریخ - امینه‌ی پاکروان - ترجمه‌ی‌ جهانگیر افکاری

2 - آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 60