در جمع صدها زنانی که از نواحی مختلف در حرمسرای شاه سلیمان گرد آمده بودند همه صیغه و یا همسر پادشاه نبودند بلکه شامل شاهزاده خانمها و خادمان آنان نیز میشد. از نظر سلسله مراتب مادر پادشاه با عنوان نوّاب علیّه از جایگاه خاصی برخوردار بوده و حتی بر زنان سوگلی نیز برتری داشته است. از آن جا که همواره بر جمع زنان صیغهای اضافه میگردید و دل آزار پادشاه میشدند لاجرم وی تعدادی از آنان را بعد از مطلقه کردن به امرا و اعیان میبخشید. بر اساس روایات موجود زنان حرمسرا به غیر از قوانین و تحکّم خواجه سرایان نسبت به شاهزادگان از آزادیهای بیشتری برخوردار بودهاند زیرا سانسون اشاره به این نکته دارد که آنان از حق سواد و تمرینهای نظامی و آموختن هنرهای دیگر بهره مند بودند در صورتی شاهزادهای که پادشاهی آینده در انتظارش بود به جای اسب سواری از الاغ استفاده میکرد. سانسون در مورد توانایی زنان حرمسرا مینویسد: « آن بانوان مرد آسا، نیرومند و بسیار ورزیده هستند و در اسب تازی همچون سوارکاران آزموده و چالاک به اسب مهمیز میزنند و چهار نعل به تاخت میتازند. سباع درندهی بزرگ را تعقیب میکنند و با ناوک دلدوز خود با مهارت و چالاکی به سوی آنها تیر میاندازند. قوش و باز در دست در عقب پادشاه حرکت میکنند و چون وی فرمان شکار صادر کند آنها را به پرواز میدهند و اگر قوشها از راه خود منحرف شوند چهار نعل در عقب آنها میتازند و چون بخواهند آنها را به سوی خویش فرا خوانند، طبل کوچکی را که معمولاً بر قربوس زین آویخته دارند با دسته دهانهی اسب میکوبند. اگر باز صیدی را شکار کند بیدرنگ آن را شتابان نزد پادشاه میآورند و بدو نشان میدهند.»[1]
در توصیف مراسم شکار که پادشاه و زنان حرمسرا در اجرای آن شرکت داشتند روایات متعدد و تقریباً مشابه وجود دارد و هر یک از گزارشگران با دیدگاه خود صحنهای را ثبت کردهاند. مؤلف کتاب پشت پردههای حرمسرا به نقل از سفرنامه کارری و سانسون که شاهد مراسم شکار و حواشی آن بودهاند چنین مینویسد: «زمانی که زنان شاه همراه وی قصد حرکت دارند، موضوع دو روز قبل به اطلاع مردم میرسد و چون زنان شاه سواره و رویشان باز و بی پرده خواهد بود؛ لذا مردم مجبورند مسیر موکب شاه و حرم را ترک و قرق کنند. البتّه سزای کسی که سر از این امر بپیچد، اعدام است. اعدامی که بدون استثنا و عذر و بهانه قابل اجرا میباشد. کارری داستان جالبی را در همین زمینه در سفرنامهی خود آورده است روزی شاه سلیمان همراه زنان حرم از چهار باغ میگذشت. روستایی بیچارهای بی خبر از همه جا در حالی که سبدی پر از هلو بر پشت داشت وارد میدان میشود و تا شاه و زنان وی را میبیند از بیم جان پاهایش میلرزد. بر زمین میافتد. پیشانی بر خاک مینهد و به انتظار اعدام دقیقه شماری میکند. شاه سلیمان که متوجّه حالت مضحک و ترس روستایی میشود دستور میدهد او را بلند کنند. آن گاه شاه همراهان را فرمان میدهد هر یک هلویی بردارند و در عوض سکّه طلایی به مرد روستایی بدهند. فرمان شاه اجرا و سکّهی طلا در سبد هلو انباشته میشود. شاه سپس از روستایی میخواهد که یکی از پردگیان حرم را به زنی برگزیند و با خود ببرد. روستایی نیز امر شاه را امتثال میکند و به سلامت با زنی زیبا و ثروتی سرشار به منزل بر میگردد. البتّه این چنین بخششی جنبهی کاملاً استثنایی دارد و چه بسا که در آن ساعت شاه سلیمان حالتی خوش داشته و سرحال بودن وی آن چنان وضعی پیش آورده است و گرنه آن روستایی بر اثر این بی احتیاطی جان خود را از دست میداد.
علاوه بر چنین مراقبتهایی ترتیبات دیگری نیز در شکار رفتن شاه با زنان حرم وجود داشت که سانسون در سفرنامه خود مطالبی در این زمینه آورده است. قبل از عزیمت شاه به شکار همیشه یک دسته از مستخدمین دربار با تمام وسایل و تدارکات حرکت میکنند و خود را به محلی که شاه به آن جا نزول اجلال میفرمایند، میرسانند. و وسایل پذیرایی شاه را فراهم میکنند تا وقتی شاه میرسد همه چیز آماده باشد و شاه در صورت لزوم بتواند لباس و سایر وسایل سفر را عوض کند. خیمههایی را که برای شاه و خانمها برپا میکنند بسیار گرانبها و بزرگ و روشن است و از ماهوت و ابریشم خوش رنگ و زیبا درست کردهاند. اطراف خیمهها را با طلا و نقره حاشیه دوزی کرده و زینت دادهاند. این خیمهها به قدری وسیع است که در داخل آنها حمام و حوضهای آب وجود دارد. علاوه بر این درین خیمهها باغچههای بسیار زیبا و پر گل یافت میشود. این باغچهها را با گلهایی که با خود همراه میبرند، میآرایند. در تمام مدت اقامت خواجگان حرم در خیمههای خانمها مراقبت و پاسداری را در نهایت دقت انجام میدهند. خانمها در این گونه تفریحات و شکارها در حقیقت مردان جنگی کار آزمودهای هستند و بسیار خوب سوار کاری میکنند و بر اسبها مهمیز میزنند و چهار نعل میتازند. این خانمها با کمال شجاعت حیوانات درنده را تعقیب مینمایند و با مهارتی شگفت انگیز تیر و کمان رها میکنند و با وضعی تحسین آمیز حیوانات درنده را شکار میکنند، در حالی که باز شکاری را روی دست نگه میدارند به دنبال شاه اسب میتازند و هر وقت شاه فرمان صادر میکند بازها را رها میکنند . وقتی باز به پرواز در میآید با نهایت سرعت به تاخت به دنبال آن میرود و برای صدا کردن باز در همان حالی که چهار نعل میتازند طبل کوچکی را که روی زین با خود دارند به صدا در میآورند. اگر باز صیدی را شکار کرده باشد، آن را میآورند و به شاه نشان میدهند. اگر شکار مرغ کلنگ باشد شاه امر میکند پرهای او را میکنند و بین خانمها تقسیم میکند. خانمها پرها را به صورت زیبایی در میآورند و کلاه و موهایشان را با پرها میآرایند. وقتی که شاه به اتّفاق زنهایش به شکار میرود و به تفریح میپردازد گاهی امرا و بزرگان دربار نیز دور شاه جمع میشوند. به این ترتیب که امرا دور از محلی که زنها در آن جا هستند و در نقطهای که دیده نشوند مستقر میگردند. غیر از مواقع شکار و تفریح و گردش خارج از قصر اگر زنان در حرمسرا بیکار مینشستند محصور بودن در یک مکان برایشان تلخ و غیر قابل تحمّل میشد. به این سبب زنها در این گونه فرصتها که بسیار هم بود با پرداختن به انواع تمرینهای سرگرم کننده بیکاری را از خود دور میکردند و خود را مشغول میساختند تا بدین وسیله زندگی داخل حرم را شیرین نمایند. به نوشتهی سانسون در این مواقع خانمها اسب سواری میآموزند و خانمها اسب سواری میکنند. زنهای شاه در حرمسرا تیراندازی با تیر و کمان و با تفنگ را یاد میگیرند و به آنها شکار کردن و به دنبال گوزن دویدن و اسب تاختن را میآموزند. علاوه بر این خانمها به نقاشی کردن، آواز خواندن، رقصیدن و ساز زدن میپردازند و نواختن آلات مختلف موسیقی را نیز یاد میگیرند. همچنین به آنها ادبیات و تاریخ و ریاضیات را درس میدهند. خلاصه تمام وسایل را به کار میبرند تا در روزگاری که خانمها ایام جوانی را پشت سر گذاشتهاند به آنها بد نگذرد و روزگار مطبوع و سرگرم کنندهای را داشته باشند. یکی دیگر از تفریحات زنان حرمسرا قایق سواری ایشان به همراه شاه در اطراف کاخ سعادت آباد بوده است. سانسون که خود این محل را دیده است، مینویسد باغ سعادت آباد در جنوب شرقی شهر اصفهان قرار دارد و در کنار رودخانه حرمسرای زیبایی از سنگ مرمر ساخته اند و بر روی رودخانه نیز پلی از سنگ بنا نهادهاند. پل روبروی باغ دیگری قرار دارد که برای ورود به آن باغ باید از پل عبور کرد. پل هفده دهنه دارد. در نزدیکی حرمسرا بنای مرتفع دیگری نیز وجود داشته است که در حضور شاه آتش گرفته و از میان رفته است. جلوی حرمسرا تالار بسیار زیبایی وجود دارد که 42 قدم طول و 36 قدم عرض آن است. شاه وزراء و نمایندگان خارجی را در آن جا به حضور میپذیرد. جلوی تالار دو پلهی مرمر قرار دارد و در وسط، حوض مرمر زیبایی است که 8 قدم طول و 6 قدم عرض آن است. بین تالار و ساختمان حرمسرا حوض مرمر دیگری وجود دارد. روی دیوار تالار تابلوی بزرگی ترسیم شده است و تصویر چهار مرد که اسپانیایی پوشیدهاند و چهار زن که هر کدام جامی شراب به دست دارند دیده میشود. در دو طرف دیوار دو زن زیبا که یکی لباس قدیم ایرانیان را به تن دارد و دیگری اسپانیایی پوشیده است مشاهده میگردد. تمام تالار طلایی رنگ است و با بوتههای گل و شاخ و برگ و اشکال حیوانات آن را تزیین کردهاند. تالار بیست ستون دارد که به همین ترتیب طلایی رنگ است و روی ستونها علاوه بر طلا کاری خطوط آبی و قرمز کشیدهاند که بسیار زیباست. وقتی شاه به این حرمسرا و تالار میآید آب رودخانه را در دهانههای پل حسن آباد به وسیلهی تختههای چوبی میبندند. آب تا جلوی تالار بالا میآید و شاه در یکی از سه چهار قایق زیبایی که برای گردش بر روی آب در آن جا گذاشتهاند با زنان حرم سوار میشود و به پارو زدن و تفریح میپردازد.»[2]
همان گونه که ذکر شد در حرمسراها قوانین خشک و ثابتی اعمال میشد که جز پادشاه هیچ حیوان نرینهای حق ورود به آن جا را نداشته است. در آن چهار دیواریهای بزرگ تنها فرمانروای مطلق، پادشاه و امیال پایان ناپذیرش بود که همه چیز را ابزاری پنداشته و برای عیش و عشرت خود میخواست. زنان ساکن در آن محل به منزلهی پرندگانی در قفس بودند که به هیچ وجه به امیال آنان توجهی نمیگردید. زنان چون عروسکان متحرّکی بودند که تحت قوانین و نظارت سخت خواجه سرایان ایّام را سپری کرده تا این که زمانی مورد توجه شاه قرار گیرند. در آن فضای پر از حسادت و رقابت تمام متعهها از داشتن فرزندان ذکور محروم بودند. حسن آزاد در این رابطه مینویسد: «در حرمسرای شاه سلیمان هیچ شاهزاده خانمی نمیتواند اگر اولاد پسر به دنیا آورد او را برای خود نگاه دارد. و اگر زنان در موقع وضع حمل خواجگان حرمسرا را برای خفه کردن نوزادان ذکوری که به دنیا میآورند، احضار نکنند خودشان از مجازات مرگ رهایی نمییابند. در این مورد هیچ کس نمیتواند از فرمان صادر شده سرباز زند و هیچ کدام از زنان و یا نزدیکان شاه نیز از این قانون مستثنی نیستند و سانسون میگوید صدر خاصه در ایران به قدری مورد احترام است که سلاطین، دختران او را به عقد ازدواج خود درمیآورند. آخرین صدر خاصه در زمان سلیمان صفوی خواهر شاه را خواستگاری و به ازدواج خود درآورد. و شاه نیز با خواهر وی عقد زناشویی بست امّا عظمت مقام صدر که بالاترین مقام روحانی کشور میباشد مانع آن نبود که شاه تمام اطفال ذکوری را که از ازدواج با خواهر صدر به وجود میآید به قتل نرساند. این دستور وحشیانه نسبت به تمام کسانی که شاه دختران یا خواهران و یا خواهرزادگان آنها را به عقد ازدواج خود درمیآورد به قدری با خشونت و قاطعیّت عمل میشود که اگر زنان شاه قصوری در خبر کردن خواجگان برای خفه کردن فرزندانشان داشته باشند خود جان را در این سهل انگاری از دست میدهند.»[1]
کمپفر در توصیف حرمسراها و قوانین حاکم بر آن تحقیقات جالبی دارند که پاسخگوی بسیاری از ابهامات خواهد بود. ایشان در مورد تقسیم بندی و شکل حرمسراها مینویسد: «قسمت مخصوص اقامت زنان که به عربی و فارسی آن را حرم مینامند تشکیل میشود از ساختمانی که با کاخ مربوط است و با دیواری به ارتفاع تقریبی بیست متر یا حتی بیش از آن محصور است. در طول شب محافظان و نگهبانان چون زندانی از این ساختمان مراقبت میکنند و اجازهی ورود به احدی نمیدهند. در کنار درِ ورودی حرمسرا قوای محافظی مرکب از چند واحد مستقر است که نزدیک شدن به ساختمان را غیر ممکن میسازد و هر عابری را که در برابر آن عمارت پا سست کند به زودی میرانند و متواری میسازند. در هشتی سرپوشیدهی حرمسرا کارمندان و خدمتگزاران متعدّد و گوناگون گرد آمدهاند که از همه شاخصتر یساولان یا پادوها هستند. اینها قبلاً محافظین مخصوص شاه اسماعیل اول بودهاند و وی آنها را از قبایل ترک وفادار به خود انتخاب میکرد امّا امروز این شغل موروثی است و آنها درست مانند اسلافشان که طبق آیین شیعه خود را صوفی نامیده بودند باز از این لقب دست بردار نیستند.
مدخل بعدی حرمسرا را گروهی از خواجگان ایرانی حراست میکنند. در داخل حرمسرا کنیزان، متعهها و همسران پادشاه سکنی دارند. اینها غالباً از نژادهای ایرانی، ارمنی، گرجی و چرکسی هستند. اضافه بر اینها تعداد کثیری از خواجگان زنگی را میتوان یاد کرد که چهرهی چین دار و شکل و شمایل زشت و کریه آنها با پوشاک زیبایشان سخت تعارض دارد. وظیفه و تکلیف این خواجهها هم انجام دادن کارهای مشکل و سخت خانه است و هم مراقبت در گفتار و کردار متعهها. اینها سخت مراقبت دارند که دامن عفّت هیچ یک از متعهها لکّه دار نشود و به کشف اسرار آنها کوشا هستند. هر گاه متعهای مرتکب خطایی شود وی را تأدیب میکنند و هر گاه خطا بزرگ باشد از تنبیه بدنی نیز ابا ندارند. حال آیا جای شگفت است که کسانی که خود بر اثر اخته شدنِ دشمن و خصم آشتی ناپذیر هر نوع لذّت جسمی شدهاند در این گونه امور تبدیل به جاسوسانی سخت گیر بشوند؟ این خواجهها نه ریشی دارند و نه از قدرت جنسی برخوردارند. صدایشان، رفتارشان و قوای دماغیشان همه و همه حاکی از این است که به زن تبدیل شدهاند. به سهولت میتوان فهمید که امید آیندهی مملکت در دایرهی تنگ این افراد نادان و ناتوان به چه صورت رشد میکند و میبالد و دیگر این که این محیط با وظایف سخت مملکتداری که در انتظار اوست تا چه پایه مباین است؛ زیرا جز پدر احدی حق ندارد پا به حرمسرا بگذارد. هر چند که بر داشتن افکار بدیع یا خصال برجسته از دیگران ممتاز باشد و بتواند سرمشق و نمونهی خوبی به ولیعهد ارائه دهد و وی را به فضیلت علم بیاراید؛ زیرا تنگی فضا مانع آن است که بتواند اسبی در آن جا نگاه دارند و نگاهداری سگ نیز بر خلاف دین آنهاست. حد اکثر وجود الاغ را تحمّل میکنند و کودک آن قدر در سواری تمرین پیدا میکند که بعدها که شاه شد بتواند بر اسب بنشیند.»[2]
یکی از برنامههای ثابت حرمسراها که نارضایتی و عذاب مردم را فراهم میساخت مربوط به هنگام مسافرت و یا گردش و تفریح پادشاه با زنان خود بود که طول مسیر را قرق اعلام میکردند. اعلام قرق تنها برای حرم شاه نبود؛ بلکه شامل حرکت و یا به گرمابه رفتن اعیان و صاحب منصبان نیز با حرمسرای خود میگردید. اجرای قرق گاه در روز حرکت و گاهی به دلیل بُعد مسافت از قبل توسط قرقچیها به اطلاع مردم میرسید و با شنیدن صدای قرق باید تمام افراد ذکور از هفت سال تا کهنسال از مسیر دور شوند. سانسون که خود شاهد این مراسم بودهاند در خاطراتش مینویسد: «وقتی شاه با بانوان حرم عزیمتِ شکار میکند به همهی ساکنان محلات بیرون شهر و راهی که پادشاه و بانوان او از آن جا میگذرند اخطار میکنند که خانههای خود را رها کرده و از محل عبور حاشیهی سلطنتی دور شوند. تفنگداران محافظ در طول نیم فرسنگ در جلو آنها به نگهبانی مشغول میشوند و عدّهای از خواجگان زیر دست حرمسرا مواظب تفنگداران هستند که مبادا حسّ کنجکاوی آنان را وادار سازد نگاهی به حرم سلطنتی بیفکنند و خواجگان معتبرتر به مواظبت زنان حرم که همگی سوار بر اسب منظّم جلو میروند، اشتغال دارند. اینان ممکن نیست در راههایی که به این نحو نگهبانی شده است مرد یا پسر بچّهای که سنّش زیاده از 7 سال باشد تلاقی نمایند و بر وی رحمت و شفقت آورند. اگر اتفاقاً کسی را غافلگیر کنند چنان او را به سختی مجازات میکنند که پنداری خائنی را کیفر میدهند.»[3]
[1] - پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، ص 320
[2] - سفرنامه کِمپفر، نوشته انگلبرت کِمپفر، ترجمه کیکاووس جهانداری، انتشارات خوارزمی، چاپ دوم، 1360، صص 27 و 27
[3] - سفرنامه سانسون، ترجمه محمّد مهریار، انتشارات گلها، چاپ اول، 1377، ص 73
4- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص847
تنها مکانی که در دربار تمام پادشاهان دارای نظم و انضباط بوده است از محیط حرامسراها میتوان نام برد. حرمسرا و صاحبان قدرتش در حد یک حکومت واقعی عمل کرده و از نفوذ بسیار زیادی برخوردار بودهاند. حرمسراها علاوه بر محل پرورش و تربیت شاهزادگان در زد و بندهای سیاسی و جاسوسی نیز نقش اساسی ایفا کردهاند. در مورد اوضاع داخلی حرمسراها اطلاعات دقیقی وجود ندارد و بیشتر روایات مربوط به اجرای قوانین و رعایت آنها از سوی مردم و برخی خواجگان توصیف شده است. اغلب زنان و اعضای حرمسرا از هدایای حاکمان محلی به خصوص گرجی و چرکس تشکیل شده بود. در باره تعداد زنان حرمسراها اختلاف نظر وجود دارد و افرادی چون شاردن و سانسون و کمپفر تنها بر اساس شواهد دیگران از تعداد آنان سخن میگویند. سانسون تعداد زنان را 800 نفر اعلام میکند؛ ولی کمپفر با آن که نسبت به دیگران به توصیف دقیقتری از حرمسراها پرداخته است، میگوید من با وجود آن که به عنوان طبیب و یا در هنگام ساختن حوض آبی به عنوان متخصّص به آن جا میرفتم قادر به کسب خبر از تعداد زنان نبودم و تنها براساس اتّفاقی کوچک در مورد تعداد زنان حرمسرا مینویسد: «روزی شاه سواره از جلفا میگذشت و عدّهای از زنان حرم پای پیاده در التزام رکاب وی بودند. در این موقع یک دختر ارمنی خواست که این دسته را تماشا کند و به همین دلیل به شتاب از خانه به خیابان دوید؛ امّا دیگر وقت گذشته بود، او فقط آخرین صف زنان را دید. یکی از زنان روی برگرداند و ناسزا گویان او را چنین مخاطب قرار داد، تو هم دویدی، آمدی تا این آلت را که ما چهارصد نفر به خاطرش توی سر و کول هم میزنیم از چنگ ما در بیاوری؟»[1]
در این جا نکتهی قابل توجه آن است که چرا شاه سلیمان و دیگران به آن تعداد کثیر زنان بسنده نکرده و همواره سعی داشتهاند که بر تعداد اسرای خود بیفزایند که بیشتر مربوط به تنوع طلبی شاهان و همچنین هدایای مداوم امیران و جوانی سن زنان حرمسرا میباشد. کمپفر در این مورد و شهوترانی شاه سلیمان مینویسد: «از دورهی جوانی او چنین میگویم که توسط مادر چرکسی و دایهی متشخصّ ایرانی خود که همسر یکی از مستوفی الممالکها بود به آزادگی و به نحوی درخشان تربیت شد. در سایر موارد تعلیم و تربیت او طبق آیین عمومی پرورش شاهزادگان بود که در فوق به آن اشاره شد. پس از جلوس بر تخت سلطنت بر اثر افراط در عیش و عشرت سخت بیمار شد، تا این که پس از دو سال راه اعتدال پیش گرفت و از بیماری مهلک نجات یافت. در حال حاضر روی هم رفته میتوان وی را سالم دانست امّا وی بدین لحاظ به هیچ وجه از شهوترانی چشم نپوشیده است، حتی میتوان گفت که او همواره مباشر و ملازم حرمسرای خویش است. هنگامی که شاه سلیمان با زنان خویش از تفرجّگاهی به تفرجّگاه دیگری میرود با قرقهای مکرّر و اکید بیش از پیشینیان خود رعایا و مردم فرو دست را دچار زحمت و ناراحتی میکند. فقط در طول سه سال اول سلطنت، وی بیش از صد بار دستور قرق صادر کرد. بیش از همه به روستای مرتفع کوچکی در دامنهی کوه صفّه دل بسته است که در آن سوی حومهی ارمنی نشین جلفا قرار دارد. چون او خود این گردشگاه را احداث کرده به آن نام «تخت سلیمان» را داده است. هربار که او به این مکان میرود و همچنین هنگامی که از آن جا باز میگردد قرقهایش نه تنها ارامنهی جلفا بلکه تمام سکنهی خیابان بزرگ چهار باغ اصفهان را دچار مشکلات غیر قابل تحملی میسازد. در هنگام قرق شاه اجازه میدهد که زنانش بدون نقاب و حجاب از منزل خارج شوند. منتهی قبلاً باید تمام موجودات ذکور از هفت سالگی تا سن کهولت و از پا افتادگی از میدان دید خارج شده باشند. به این دستور منع حضور معمولاً قرق میگویند.
علاقه به لذّات شهوی که در این مملکت شیوع دارد در شاه سلیمان به شدّت و حدّت بیشتری گرفته است. وی به هرچه به قامت زنان شباهت داشته باشد بی اندازه دلبستگی دارد. عطش وی به گرد آوری طلا را زودتر میتوان اطفاء کرد تا هوس او را به اندام دلربای زنان. حکّام اطراف و اکناف کشور برای وی رکابهای نقره، پارچههای گرانبها، اسبهای اصیل، قاطر و شتر میفرستند. با وجود این همه متّفقالقولند که هدایای سالانهی نایب شاه در شیروان که در مشرق قفقاز واقع است بیش از همهی اینها مطبوع شاه قرار میگیرد. این نایب به جای سایر هدایا زیباترین دختران و پسران را که جاسوسهایش در سرزمین چرکسها، داغستان و گرجستان کشف و جمع آوری میکنند برای شاه میفرستد! این نایب در پیشهی خود سخت کار کشته است و در کارِ یافتن زیباترین مخلوق خدا از هیچ مجاهدتی دریغ نمیورزد. او خواجگان خود را به همه جا میفرستد که هر جا به آدمی زادهی خوش اندامی برخوردند به نرمی یا به تطمیع یا به زور وی را جلب کنند و تقدیم ارباب خود دارند. بدیهی است که چنین اقدامی با سنّتها و آداب این مملکت مغایرتی ندارد.
من در این جا بی مناسبت نمیدانم که به ذکر مثال دیگری بپردازم. در سال 1683م شاه سلیمان برای نخستین بار به ارامنهی مسیحی نیز دست درازی کرد و در یک نوبت بیست و یک تن از زیباترین دختران جلفا را ربود. در این مورد کلانتر جلفا علی رغم اسم مسیحی خود مردی از خدا بی خبر بود. مقدّمات کار را فراهم کرد و به شاه توصیه نمود که در جشن «خاج شویان» که درخشانترین جشن کلیسای شرقی است از موقع برای پیش بردن نقشهی خود استفاده کند. برای این که هیچ جلب توجهی نشود شاه نمیبایست شخصاً در کنار رودخانه که محل برگزاری جشن بود حاضر شود. به همین دلیل وی، راهبههای ارمنی را با کلیّهی دخترانی که در معیّت آنها بودند به حرمسرا خواند. به این بهانه که زنان حرمسرا میخواهند بین متجاوز از یکصد شرکت کننده که همه به طلا و جواهر مزیّن بودند بیست و یک تن دختر مذکور را برگزید و به زور و جبر از خروج آنها از حرمسرا جلوگیری کرد. به توصیهی همان کلانتر بی آبرو شاه سلیمان دو سال بعد (1685م) عمل خود را تکرار کرد و این بار از محلهی فرنگی نشین اصفهان هشت دختر ربود. شاه این هشت دختر را به این بهانه به حرمسرا کشید که زنانش میخواهند لباسهای فرنگی را از نزدیک ببینند. سفرای خارجی مقیم اصفهان به این اقدام سخت اعتراض کردند و از پای ننشستند تا این دختران معصوم را از این دوزخ نجات دادند. این دختران یک هفته تمام را در پناه مادر شاه در حرمسرا به سر برده بودند و بدانها تجاوز نشده بود و این مطلبی است که خود آنها پس از نجات اعلام کردند.[2] من در این جا باید غیرت و همّت آقای فابریتیوس سفیر سوئد را به تأکید تمام یاد کنم و بگویم که با اقدامات مهم و کوششهای ایشان بود که این لکّهی ننگ به نحوی از دامن دنیا زدوده شد.»[3]
[1] - سفرنامه کِمپفر، نوشته انگلبرت کِمپفر، ترجمه کیکاووس جهانداری، انتشارات خوارزمی، چاپ دوم، 1360، ص 225
[2] - مؤلف کتاب پشت پردههای حرمسرا نیز درباره تجاوز و تصرف دختران ارمنی در صفحه 309 مینویسد: « دختران زیبای ارمنی مقیم جلفا که همیشه مورد توجه برخی از شاهان صفوی بودند از شهوت شاه سلیمان نیز در امان نماندند. در مراسم جشن خاج شویان که به سال 1095 هجری برگزار شده بود شاه صفوی بیست و یک تن از زیبا رویان ارمنی را به حرمسرا برد و دیگر آنان را پس نداد. البته بعدها در زمان محمود افغان نیز چنین اتفاقی روی داد و وی 62 تن از دختران ارمنی را تصاحب کرد؛ اما پس از مدتی 50 تن را باز آوردند و دوازده تن به عنوان زنان محمود در حرمسرایش باقی ماندند، ولی شاه سلیمان از 21 تن دختر هیچ کدام را به صاحبان آنان باز نگرداند. آن چنان که قبلاً نیز آمد میان پادشاهان صفوی سنتی ناپسند وجود داشت و آن بخشیدن زنان حرم به این و آن بود که به چند منظور صورت میگرفت. یکی این که از تعداد زنان قدیمی و از کار افتاده حرمسرا بکاهند و دیگر برای جلب دوستی امیران و بزرگان زنهایی را از حرمسرا به ایشان میبخشیدند؛ اما شاه سلیمان گاه برای تنبیه برخی از زنان حرم و تحقیر آنان برای بخشش مردانی در سطح پایین اجتماع برای این کار مییافت.»
[3] - سفرنامه کِمپفر، نوشته انگلبرت کِمپفر، ترجمه کیکاووس جهانداری، انتشارات خوارزمی، چاپ دوم، 1360،صص 61 و 62
4- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 843
دوران صفویه یکی از مهمترین مقاطع تاریخ ایران است که پاسخگوی بسیاری از موانع و معضلات پیشرفت کشور و همچنین در مورد علل تکرار تاریخ برای ادوار قبل و قرون معاصر خواهد بود. در این سیستم حکومتی همانند بقیّه تغییری مهم در ارکان هرم قدرت دیده نمیشود ولی نقش و عوامل پشت پرده در اهداف و راهبردهای سیاسی آن برجستهتر میباشد. در هر تحقیق تاریخی اگر به این عوامل توجه کافی نداشته باشیم دستیابی به اکثر تغییر و تحولات و علل انحراف از اهداف اولیّهی قیامها کاری ناقص خواهد بود زیرا این عوامل به خاطر حفظ منافع شخصی و طبقاتی خود متوسل به هر ترفند و ریاکاری در افکار حاکم بر دربار و یا حرکتهای اجتماعی و احساسات مردم شدهاند. یکی از ویژگیهای اصلی و فعّال دوران صفوی وجود همان قدرتهای در سایه، یعنی نقش و نفوذ حرمسراها و مبشّران خرافات و افکار بی پایه در تعیین وقایع کشور میباشد که برای مثال به عملکرد شورای حرمسرا و منجّمان میتوان اشاره کرد. پناهی سمنانی درباره نفوذ خواجه سرایان به نقل از ژان اوتر مینویسد: «این نفوذ به حدّی رسید که احراز دولت و مقامهای مملکتی دیگر به ارزش و لیاقت افراد بستگی نداشت. هر که بیشتر هدیه و پول میداد مقام به او سپرده میشد و برای حفظ مقام میبایستی هر چند یک بار هدیهای تقدیم داشت. با وجود این باز هم اطمینان خاطر به حفظ مقام خریداری شده در میان نبود. خواجه سرایان هم مانند وزراء به اندازهای در نفاق و تفرقه به سر میبردند که حکم دو گروه رقیب را داشتند و همّتشان این بود که مقامات گروه مقابل را واژگون کنند. سخن رایجِ روز در دربار و استانها، گسترش خرافات و نفوذ رمّالهای ملّا نما، تحریکات و راهزنیها و ستمگریها بود.»[1] باید به این نکته توجه داشت که آن قدرت بی همتای حرمسرایان به یکباره شکل نگرفته و با کمک افراد متملق و همراهی پادشاهان فرصت طلب و بی لیاقت که حکومت خود را ابدی میپنداشتند تکمیل و نواقص آن بر طرف شده است. از آن جا که هر یک از پادشاهان بعدی تربیت یافته و منتخب چنین محیطی بودند دست اندرکاران حرمسرا برای آن که خللی در اجرای برنامههایشان صورت نگیرد و پادشاه جدید امکان اندیشیدن را از دست دهد در اولین فرصت وی را به برگزاری مجالس عیاشی و شراب هدایت میساختند. کمپفر در باره تعلیم و تربیت پادشاه آینده مینویسد: «تربیت پسر به عهدهی مادر، مادر بزرگ و بعضی زنان سالخورده است که به علت حرمت و احترامی که یافتهاند از سایرین متمایزاند. حتی معلّم ولیعهد را که غلامی است اخته شده به پیشنهاد زنان انتخاب میکنند. این معلّم که به هیچ وجه توانایی ندارد شاه آینده را به رموز شایستهی مقام سلطنت آشنا سازد، یکّه و تنها وی را درس دین میآموزد و از آن گذشته به او انواع و اقسام رسوم و آداب خرافی را تعلیم میدهد.»[2]
با توجه به این سلسله مراتب است که عوامل حکومتِ در سایه که در خارج از حرمسرا نیز زندگی میکردند با یکدیگر متحد گردیده تا هرچه بیشتر در غارت مردم توفیق یابند. در آن ایّام امرا و خانهای هر منطقه به هیچ وجه اجازه نمیدادند که اخبار مظلومیت افراد به پادشاه وقت برسد. آنان به راحتی شیخ الاسلام و منجّم باشیها را میخریدند و حتی به نگهبان و یا جلوداران مسیر حرکت پادشاه رشوه میدادند تا مبادا شاکیان بتوانند از تنها وسیلهای که برای ابراز نارضایتی خود در اختیار داشتند جلوگیری به عمل آورند. البته مشابه این رفتار در تاریخ ایران بسیار است و کمتر موردی میتوان یافت که امیر و مسؤولی تنها به خاطر ظلم و اجحاف بر مردم محاکمه شده باشد. در مورد حکومت خواجه سرایان و شواری پر نفوذ آنان سانسون مینویسد: «دربارهی هر موضوعی که در شورای پادشاهی بحث و گفتگو به عمل آید هیچ وقت تصمیمی اتّخاذ نخواهد گردید و فقط وسایل و طرق آن مورد مطالعه قرار خواهد گرفت؛ ولی اجرا و عمل آن را به شواری خاصی که از خواجگان معتبر تشکیل میشود مرجوع میدارند. در این شورا است که مهمترین امور کشور مورد حل و فصل قرار میگیرد. اعتمادالدوله و سایر رجال دولت نیز از آن چه در این شورا میگذرد اطّلاعی حاصل نمیدارند.[3]
تربیت کار و لـلهی شاهزادگان یک نفر خواجه است. معلمان و مربّیان این شاهزادگان نیز همه از خواجگان حرمسرا هستند. امروز قلمرو و مملکت فقط به دست یکی از این خواجگان سپرده شده است و اوست که پادشاه آینده را که باید به جای شاه فعلی بر تخت بنشیند انتخاب میکند و هم اوست که پس از مرگ پادشاه با تدابیری که اتّخاذ میکند او را به دیگران میشناساند و بر تخت سلطنت مستقر میسازد. سرانجام این خواجگان حرمسرا هستند که زمام امور دربار پادشاه را در دست دارند. خزانهی پادشاه به یک نفر خواجه سپرده شده است، همچنین یک نفر خواجهی حرمسرا صندوقدار پادشاه است و تمام اشیای نفیس و نادر که به پادشاه پیشکش میشود به او سپرده است. حق دارند که این همه به خواجگان اعتماد و اطمینان نمایند، چه آنها را به هنگام طفولیّت از هند (کذا) خریداری میکنند و از پدر مادر و کشور خود هیچ خبر و اطّلاعی ندارند. نه دشواریهای مالی دارند و نه خانوادهای که به تعهد احوال آن پردازند. بیم خیانت و عدم وفاداری از آنها نسبت به زنان حرم نمیرود و همچنین این سوء ظن در میان نیست که از خزانهی پادشاه چیزی به نفع خود برداشت نمایند. این مقامات پر سود را از این جهت به آنها میدهند که پادشاه به حکم این که آنان غلام و زر خرید او هستند وارث آنها به شمار میرود و هرچه هم اموالی را جمع آوری نمایند سرانجام به خزانهی شاهی باز خواهد گشت. در شوراهای مالی بدون شرکت خواجه سرایی که نگهبان خزانهی پادشاهی است پادشاه هیچ مسألهای را فیصله نمیبخشد. اعتمادالدّوله و منشی باشی پادشاه هر ماه ریز درآمد و مخارج و همچنین بخششها و انعامهای پادشاه را در تمام مملکت به انضمام حساب پولهایی که آنها برای مخارج از خزانه برداشت نمودهاند به خواجهی حرم که حافظ خزانه است، میدهند. ناظر نیز که سرپرست بیوتات شاهی است صورت مخارج دربار پادشاه را تحویل او میدهد و این خواجه صورت آنها را مورد تحقیق و دقّت قرار میدهد و قبول یا رد مینماید.»[4]
آقای حسن آزاد مؤلف کتاب پشت پردههای حرمسرا در یک جمعبندی کلی به نقش این گروه در دربار شاه سلیمان پرداخته است که هر چند بعضی مطالب آن شاید تکراری باشد ولی یادآوری آن خالی از لطف نیست. «در زمان شاه سلیمان دخالت عوامل حرمسرا را در امور مختلف مملکتی به وضوح میبینیم. گرچه در هیأت دولت دربارهی امور کشوری مذاکره و بحث بسیاری میشد امّا در مورد هیچ کدام تضمینی اتّخاذ نمیگردید زیرا در این گونه شور و مشورتها فقط طرق مختلفی که برای انجام آن امور ضروری به نظر میرسید پیش بینی میشد و اجرای آن نظریهها و تصمیمات به شورای خاص دیگری اختصاص مییافت. این شورا از خواجگان مهم و سرشناس حرمسرا تشکیل میشد و در همین شورای اختصاصی بود که در مورد مهمترین امور مملکت تصمیماتی گرفته میشد. نکتهی جالب این است که رئیس الوزراء و سایر امرا و بزرگان کشور از آن چه که در این شورا میگذشت هیچ گونه اطلاعی نداشتند. خواجگان حرم مردمانی بسیار زیرک و خویشتن دار بودند و شاه به وفاداری آنها اعتماد کامل داشت. همیشه معلمان و مربیان شاهزادگان را از خواجگان حرم انتخاب میکردند و اداره و تربیت شاهزادگان را یک خواجهی حرمسرا به عهده داشت. چنان که خود شاه سلیمان هم دست پروردهی خواجگان حرمسرا بود. گذشته از رسیدگی به کارهای شاهزادگان ادارهی امور مملکت را نیز یکی از خواجگان حرمسرا به عهده داشت و این خواجه بسیار مورد احترام بود و میتوانست شاهزادهای را که باید جانشین در شود از میان شاهزادگان انتخاب کند و او را به تخت سلطنت بنشاند و باز هم همین خواجهی حرمسرا پس از مرگ شاه وسایلی فراهم میآورد تا آن شاهزاده را به عنوان شاه به دیگران بشناساند. به طور کلی ادارهی همهی امور قصر شاه در دست خواجگان حرمسرا بود. خزانهی سلطنتی نیز به یک خواجه حرمسرا سپرده میشد و صندوق خانه شاه و تمام اشیاء قیمتی و نادری که به شاه تقدیم میشد در دست یک خواجه حرمسرا بود. دلیل این که محافظت اشیاء قیمتی را به خواجگان حرمسرا میسپردند این بود که خواجگان یاد شده از همه جهت مورد اعتماد بودند زیرا آنها از کودکی خریداری میشدند و در حرمسرا به کار میپرداختند و نه پدر و نه مادرشان هیچ کدام را نمیشناختند و از کشور یا ولایاتی که آنها را از آن جا آورده بودند نیز خبر نداشتند. اینان چون نه خانواده داشتند که به فکر آنها باشند و نه فرزندانی که آینده آنان را در نظر بگیرند. به همین لحاظ نسبت به دزدی و منفعت شخصی هیچ اندیشهای نداشتند و همین خصوصیات و این که از نظر جسمانی و علاقه داشتن به تمایلات جنسی و ناتوانی آنان در زن داشتن و تشکیل خانواده موجب میشد تا نه در مورد زنان حرم بتوانند سوء خیالی داشته باشند و نه از خزانه برای خود چیزی بردارند. به همین مناسبت پر منفعتترین مقامات دولتی را به آنها میسپردند. علاوه بر اینها شاه وارث آنها بود یعنی اگر تصادفاً یکی از خواجگان حرم در دورهی زندگی به جمع مال میپرداخت عاقبت اموال او به خزانهی شاه داخل میشد. به همین سبب در شورای امور مالی مملکت هیچ امری بدون شرکت خواجهای که مستحفظ خزانهی شاه است انجام نمیشد. اعتمادالدوله و رئیس دفتر مخصوص و منشی مخصوص شاه صورت مخارج مملکت و صورت انعامها و املاکی را که شاه میبخشید، ریز مبالغی را که اعتمادالدوله و منشی شاه از مالیاتها برداشت میکردند و به طور کلّی صورت جزئیات هزینههای مملکت را به خواجهی حرمسرا که مستحفظ خزانه بود میدادند. خوانسالار بزرگ یا ناظر نیز صورت مخارج دربار و منزل شاه را به خواجهی مستحفظ خزانه میداد و حساب تمام اشخاص مذکور به وسیلهی همین خواجه حرمسرا مورد رسیدگی قرار میگرفت و همین شخص در صورت لزوم حساب این اشخاص را متوقّف میکرد و جلوی مخارجشان را میگرفت.»[5]
[1] - شاه سلطان حسین صفوی، تراژدی ناتوانی حکومت، تألیف محمّد احمد پناهی سمنانی، ناشر کتاب نمونه، چاپ اول، ص 94
[2] - سفرنامه کِمپفر، نوشته انگلبرت کِمپفر، ترجمه کیکاووس جهانداری، انتشارات خوارزمی، چاپ دوم، 1360، ص 26
[3] - شاردن نیز درباره قدرت شورای حرمسرا تأکید دارند و در صفحه 1159 جلد سوم سفرنامهاش مینویسد: «موضوعی که سخت مایهی نگرانی و ناراحتی وزیران است مجلس مشاوره و فرماندهی حرمسرا است. این مجلس گرچه رسمی نیست، امّا تصمیماتی که در آن گرفته میشود از مذاکرات و تصمیمات مجلس وزیران اعتبار بیشتر دارد. اعضای اصلی مجلس مشاورهی حرمسرا مادر شاه، خواجه سرایان مهّم و معشوقههای مورد توجه شاه میباشند و اگر وزیران نتوانند تصمیمات خود را با هوسها و منافع اعضای مجلس مشاورهی حرمسرا هماهنگ کنند، نه تنها حاصل مذاکرات و زحماتشان به هدر میرود، بلکه بسا ممکن است جان خودشان در معرض تلف افتد؛ زیرا شاه بیشتر ساعت عمرش را در حرمسرا میگذراند. لاجرم معشوقان زیبا و مادرش بر او نفوذ کامل دارند و در حقیقت مالک وی میباشند.»
[4] - سفرنامه سانسون، ترجمه محمّد مهریار، انتشارات گلها، چاپ اول، 1377، صص 113 و 114
[5] - پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، ص 312
6- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 838
پس از آن که دولت صفوی توسط شاه اسماعیل استقرار یافت، در جهت تحکیم عقاید مذهبی و اهداف سیاسی خود از دیگران استمداد طلبیدند زیرا در ایران از نظر منابع عقیدتی که مورد خواست آنان بود در مضیقه قرار داشتند. همان گونه که قبلاً نیز اشاره گردید بعد از ورود افرادی از منطقهی جبل عامل و تأیید و تشویق آنان از سوی حکومت، پایه گذار مبانی فقهی شدند که در آینده تأمین کنندهی آمال حاکمان و روحانیون گردید. در مورد آثار و نتایج آن تحولات فرهنگی تحقیقی ویژه لازم است و تنها از توان پژوهشگران خاص خود برخواهد آمد. تأثیر و نفوذ آن عقاید چنان در افکار و آداب و رسوم مردم عجین شد که تغییر و یا زدودن بعضی از انحرافات آن از توان نادر شاه که هیچ، حتی در قرون بعد نیز قادر به اصلاح آن نشدند. آن چه که از اجرا و برخورد علما و روحانیون در اواخر دوران صفوی شاهد هستیم محصول و عصارهی سیستم اطاعت و قبول محض از مرشد بزرگ و حذف وی از اجرای برخی قوانین شرعی میباشد. شاه اسماعیل دوم در زمان خود خواهان تغییر برخی دیدگاههای مذهبی بود که در نهایت با مخالفت علمای مذهبی روبرو گردید و سر تسلیم فرود آورد امّا شاه عباس اول با قبول و پذیرش عقاید تدوین شدهی تشیّع سیاست خود را بر آن پایه گذاری کرد و حتی بر خرافات و ریاکاریها افزود. دوران شاه سلیمان و پسرش را از نظر مذهبی باید دوران تسلط مجلسیها و تحمیل افکار آنان بر جامعه قلمداد کرد و روش برخورد با اقلیّتهای مذهبی را باید تحت تأثیر بینش آنها نگریست. البته نوع برخوردها نیز ثابت نبوده و در طول زمان تغییر یافته است، چنان که محمّد تقی مجلسی نسبت به صوفیان علاقه نشان داد؛ ولی بعد از او محمّد باقر با آنان ابراز مخالفت کرد و حتی با اهل تسنّ عناد شدید میورزید. ملا محمّد باقر مجلسی علاوه بر افکار خارج از دایرهی تشیّع نسبت به عقاید مشاهیر و فیلسوفان نیز روی خوش نداشت و عمل آنان را به منزلهی اطاعت از نظر کافران میپنداشت. نتایج افراطیون مذهبی بر اقوام کشور بسیار ناگوار بود و به امواج نارضایتیها افزود و حتی در زمان شاه سلطان حسین کاربرد تهمت و افترا هم یافت تا به آن بهانهها مخالفان را از میان بردارند.
لارنس لکهارت با توجه به میزان قدرت و نفوذ محمّد باقر مجلسی است که در مورد برخورد با اقلیّتهای مذهبی چنین برداشت میکند: «از قضای روزگار وقایعی نظیر آن چه صورت گرفت در زمانی وقوع یافت که احیای طریقهی تشیّع در ایران بر اثر قدرت و نفوذ محمّد باقر مجلسی یکی از مجتهدان فوقالعاده سختگیر و متعصّب، امّا ملّا در حال رشد بود. پس محتمل به نظر میرسد که همین پیشوای متعصّب مذهبی بنا به انگیزههای دینی و نه حرص و آزِ محض موجبات تشدید زجر و تعذیب را فراهم آورده باشد. بسط و توسعهی مبارزه مذهبی و تعمیم آن نسبت به پیروان تسنّن از لحاظ خیر و سعادت جامعه و آن دودمان موضوعی به مراتب مهمتر از اعمال ستم و آزار علیه اقلیّتهای دیگر مذهبی آن مملکت یا تعدّی نسبت به مبلّغان کاتولیک بود.»[1]
با توجه به موارد فوق دکتر احمد تاجبخش علاوه بر ظلم بر اقلیّتهای مذهبی در زمان شاه سلیمان به نکات جالب دیگری نیز اشاره دارند که آثار منفی آن را در حمایت بلوچها و زردشتیان کرمان از محمود افغان باید جستجو کرد، ایشان مینویسند: «در زمان شاه سلیمان آزار و اذیّت اقلیّتهای مذهبی فزونی یافت. یکی از کشیشان فرقهی کارملی که در اصفهان بوده است، مینویسد در ابتدای سلطنت این پادشاه عیسویان گرفتار ظلم و ستم شدهاند. ای کاش این عمل به علت دشمنی با آئین مسیحیت باشد ولی بیشتر به علت حرص و طمع آنان و همچنین به عقیده آنها علیه نا پاکی ماست، بی آن که تحقیق کنند که چرا ما نا پاکیم. رؤسای مذهبی ارامنه به زندان افکنده شدهاند و غل و زنجیر بر پای دارند. کلیساهای جلفا مجبورند هر ساله چهارصد تومان بپردازند. در ماه مه 1678 عدّهای از مسلمانان متعصّب به بهانهی این که ارامنه و یهودیان به دین اسلام لطمه زدهاند از شاه در حال مستی فرمانی گرفتند که عدّهای از آنها را اعدام کنند. در نتیجه عدّهای از خاخامهای یهودی را کشتند و عدّهای نیز با پرداخت پول زیاد نجات یافتند.
در این دوره مردم نسبت به زردشتیان رفتار خشونت آمیزی داشتند به خصوص در زمان شاه سلطان حسین این سوء رفتار تشدید گردید. شاه سلطان حسین فرمانی صادر کرد که همه زردشتیان باید مسلمان شوند. زردشتیان حسن آباد اصفهان به خصوص مجبور گردیدند که ظاهراً اسلام آورند در نتیجه آتشکدهی آنها ویران گردید و به جای آن مدرسه و مسجد ساخته شد. زردشتیان مجبور شدند محرمانه آتش مقدّس را به کرمان که مردم آن کمتر نسبت به زردشتیان خشونت داشتند منتقل نمایند. وقتی هم که افاغنه کرمان را متصرّف شدند زردشتیان آنها را ناجیان خود دانستند. یهودیان نیز در دوران حکومت سلاطین صفویه از طرف مردم مورد زجر و آزار بودند و آنها را مجبور میکردند که مسلمان شوند. این عدّه متّهم به جادوگری نیز بودند. بنا بر این مردم ار برخورد با آنها احتراز مینمودند و هیچ کس با یهودیان معامله و معاشرت نمیکرد. در زمان شاه عباس فرمانی صادر شد که هر یهودی که مسلمان شود میتواند اموال خویشان خود را ضبط نماید. پس از انقراض صفویه و آمدن افغانها و بعد دوران افشاریه یهودیان از رنج و فشار دوران صفویه تا حدودی رهایی یافتند. در زمان صفویه عدّه زیادی از مسیحیان در اصفهان و تبریز و همدان به کارهای مختلف به خصوص تجارت مشغول بودند. قبل از دوران حکومت شاه عباس آنها وضع زیاد خوبی نداشتند، اما در زمان شاه عباس به علت عدم تعصّب مذهبی او و توجه به توسعه تجارت آنها مورد توجه خاص بودند و طبق فرمانهایی که صادر شده بود هیچ کس جرأت نمیکرد که آنها را مورد اذیّت و آزار قرار دهد.»[2]
[1] - انقراض سلسله صفویه و ایّام استیلای افاغنه در ایران، تألیف لارنس لکهارت، ترجمه مصطفی قلی عماد، انتشارات مروارید، چاپ سوم، 1368، ص 38
[2] - تاریخ صفوی، تألیف دکتر احمد تاجبخش، انتشارات نوید شیراز، 1373، ص 387
3- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 835