شاردن جهانگرد مشهور فرانسوی است که در طی دو سفر خود به ایران مطالب بسیار با ارزشی را از اوضاع اجتماعی و سیاسی زمان صفویه بیان کردهاند که باید سفرنامهی ایشان را یکی از منابع مهم دوران صفویه شمرد. وی شاهد حکومتهای شاه عباس دوم و شاه صفی دوم یا همان شاه سلیمان بوده است. شاردن ضمن اشاره به کوچکترین زوایای دربار آن پادشاهان فاسد و عیاش در مورد علل عقب ماندگی ایران مینویسد: «زمین ایران در برخی جاها شنی و سنگلاخ و در بعضی نقاط رسی و سخت و سنگین است. به هر روی زمین بیشتر جاها چنان خشک و فاقد رطوبت میباشد که اگر آنها را آبیاری نکنند هیچ گونه محصول نمیدهد؛ حتی گیاهی در آن نمیروید و وجود چنین وضعی نتیجهی نباریدن باران نیست، بلکه کم باریدن حاصل پدید آمدن چنین موقع نا مساعد است. افزون بر این چنان که پیش از این اشارت کردهام کمبود جمعیّت نیز یکی از عوامل مهم بایر ماندن اراضی ایران میباشد و این امپراتوری میتواند بیست برابر سکنهی کنونی خود را غذا بدهد. وقتی انسان نوشتههای مورّخان باستان مخصوصاً آثار آریان و کنت کورس را راجع به ایران میخواند و آنها را با آن چه در این زمان میگذرد برابر مینهد و مقایسه میکند به راستی دچار سرگشتگی و بُهت و حیرت میشود؛ زیرا از مطالعهی نوشتههای آنان چنین استنباط میکند که ایران کشوری است با شکوه، پر تجمّل و سرشار از ثروت و جلال و آبادانی که در آن ارزانی و فراوانی و همه گونه وسایل رفاه و آسایش وجود داشته و در عصر طلایی میزیسته، امّا اکنون وضع به گونه دیگر است. با وجود این میتوان باور کرد آن چه مورّخان دورهی باستان نوشتهاند و تورات مقدّس همهی آنها را تأیید میکند ایران روزگار کهن سرزمینی ثروتمند و با شکوه و پر تجمّل و آبادان بوده، بنابراین این دو وضع متضاد را چگونه میتوان توجیه کرد؟ و من بی هیچ زحمت برای این دگرگونی دو دلیل موجّه و قاطع میآورم. نخست علت آن تغییر یافتن مذهب و سبب دیگر تغییر ماهیت نحوهی حکومت است. مذهب مردم ایران باستان که مبتنی بر احترام گزاری نور و آتش بود پیروان خود را به کار و کوشش و آبادان کردن زمینهای بایر، کندن کاریزها و ایجاد کشتزارها و ترویج کشاورزی، درختکاری و نشاندن درختان میوه و امثال این کارهای سودمند میخواند، امّا اساس دین و بنیان تبلیغات اسلام بر این است که دنیا گذرگاهی بی اعتبار و فاقد ارزش است و نباید به دنیا و آن چه در آن است دل بست و زندگی واقعی و سرمدی در آخرت است و در این دنیا به حداقل معاش باید خرسند بود.
پادشاهان قدیم بیش از سلاطین این روزگار دادگر و در بند آسایش خلق و خاطر نگه دار مردمان بودند. رعیّت را غارت نمیکردند. به گناه کوچک کسی را نمیکشتند و اموال مردم را به مصادره نمیگرفتند؛ امّا اکنون حکومت استبدادی برقرار است و پادشاه بر جان و مال و ناموس مردم مسلّط است و آن چه مرا به باور کردن و پذیرفتن آن چه مورّخان قدیم درباره آبادانی ایران باستان و جمعیت زیاد آن آوردهاند و خواندهام، بر میانگیزد.»[1]
[1] - سفرنامه شوالیه شاردن، ترجمه اقبال یغمایی، چاپ اول، انتشارات توس، جلد دوم، 1372، ص 700
2- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 860
گذری کوتاه از تاریخ اصفهان
اصفهان تا سال 633ه.ق از حملات ویرانگر مغولان مصون مانده بود. در این سال به دلیل دشمنی خانوادگی که بین دو خاندان معروف صاعدی و خجندی در این شهر برقرار بود به سوی ویرانی سوق داده شد. در این میان آل صاعد حنفی بودند و آل خجند مذهب شافعی داشتند. اختلافات و زد و خوردهای این دو خانواده از مردم شهر سلب آسایش و آرامش کرده بود. در این وضعیت کاسهی صبر شاعر معروف کمالالدین اسماعیل به سر آمد و این ابیات را سرود:
تا که در دشت هست و جوباره نبست از کوشش و کشش چاره
ای خداوند هفت سیاره پادشاهی فرست خونخواره
تا که دردشت را چو دشت کند جوی خون آورد ز جوباره
عدد خلق را بیفزاید هر یکی را کند دو صد پاره
متأسفانه آن چه را که شاعر میخواست به وقوع پیوست و به سال 633 و مقارن حکومت اوگتای قاآن نزاع شافعیها و حنفیها بالا گرفت. شافعیها با مغولان درباره تصرف اصفهان قرار گذاشتند که دروازهای شهر را به روی آنان بگشایند به شرط آن که حنفیها را قتل عام کنند. مغولان که اعتقادی به این مسائل نداشتند و هدفشان جهانگشایی و غارت اموال بود پس از ورود به شهر از شافعی و حنفی به طور مساوی کشتند، به طوری که کمال اسماعیل دربارهی عمق این واقعه میگوید:
کس نیست که تا بر وطن خود گریه کند بر حال تباه مردم بد گرید
دی بر سر مردهای دو صد شیون بود امروز یکی نیست که بر صد گرید
کمال اسماعیل نیز بعد از قتل عام اصفهان در خانقاهی منزوی شد و دو سال بعد از آن به دست مغولی به قتل رسید و محل دفن وی در محلهی قدیمی جوباره قرار دارد.
مجتهدی که حکم صادر میکند
کاسا کوفسکی رئیس بریگاد قزّاق برابر با دوران مظفرالدین شاه قاجار در ایران بوده و مدّت 9 سال در این سمت کار میکرده است. از آن جا که نیروهای قزّاق از قدرت و نفوذ زیادی در دستگاه حکومت برخوردار بودهاند، میتوان به وسعت اطّلاعات و میدان فعالیّت و نفوذ کاساکوفسکی پی برد. ایشان در خاطرات خود مطالبی از ابعاد اجتماعی و دربار زمان مظفّرالدّین شاه ذکر میکند که به روایت صفحهی 254 و به تاریخ 21/6/1276 هجری اشاره میگردد:
- حاج آقا محسن، مجتهد سلطان آباد در عالم خود نیمه پادشاهی است. در شهرستان عراق بیش از یکصد و ده قشون مسلّح دارد. علاوه بر سیصد- چهار صد نفر مستحفظ دایمی در آن قادر است از دهات بیشمار خود چریکی بسیج کند. با وجود تنفّر شدیدی که از او دارند معذالک همگی به دعوت وی حاضر خواهند گردید. حاج آقا محسن مجتهد به قدری مقتدر است که اگر از فرماندار محل ناراضی باشد و فرماندار تملّقگرا و متواضع نباشد شش ماه هم در عراق دوام نیاورده و با افتضاح اخراج و شخص دیگری به جایش خواهد آمد. اگر در دوران سلطنت ناصرالدین شاه قدرتش چنین بوده در زمان مظفّرالدّینشاه ضعیفالنّفس دیگر خود سری او حد و حصر نخواه داشت. این برجستهترین نمایندهی روحانیت قسمت اعظم املاک خود را با استفاده از قوانین کشدار تملّک در ایران، از راه ناحق به دست آورده است. در ایران هر خانه و هر ملک به طور کلّی هر مال غیر منقول به شش دانگ قسمت میشود. در حین معامله در قبالهها باید حتماً ذکر شود که تمام شش دانگ مورد معامله قرار گرفته است و الاّ فروشنده اگر منصف نباشد در هر آنی میتواند بر قسمتی از مال سابق خود ادّعا کند. با این اوضاع حاج آقا محسن همیشه کوشش میکند:
ا- در دهِ مورد نظر یک دانگ، دو دانگ را به دست آورده و مابقی دیگر به نحو معجزه آسا خود به خود به چنگال وی در میآید.
2- یا این که سعی میکند اراضی یک در میان به دست آورد و این یک در میانی هم به نحو معجزه آسا از بین میرود.
1- بالاخره اراضی و املاک متنازع فیه به طور کلّی همهی دعویها و اختلافات در پایان به نفع او حل میشوند.
آینه عیبنما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 402
علاقه و ارتباط کشورهای اروپایی با ایران از همان ابتدای تشکیل دولت صفوی وجود داشته و در زمان شاه عباس اول به اوج خود رسید. از آن جا که هر کشوری به دنبال منافع خویش است و نقش دیگران را تنها در حفظ منافع خود جستجو میکند، کشورهای اروپایی نیز گذشته از جنبهی تجارت و کشف مناطق جدید خواهان رقیبی بر علیه حملات و موانع امپراتوری عثمانی بودند و اکثر فعالیّت آنان در این زمینه دور میزند. شاردن در سفرنامه خود از چگونگی حضور سفرا در پیشگاه شاه سلیمان و فضای محیط چنین مینویسد: «از همان روز سراسر میدان را جارو و آب پاشی کردند. همهی راههایی را که به میدان میپیوست، بستند. نخست وزیر به وسیلهی میهماندار باشی یا رئیس تشریفات که مسؤولیت راهنمایی سفیران و فرستادگان خارجی را داشت به همهی سفیران خبر داد که با هدایای خود برای تشرّف به حضور شاه آماده شوند. از آن به بعد برای این که کدام یک از سفیران یا نماینده کمپانی در ابتدا نزد شاه بروند اختلاف نظر به وجود آمده بود و همه در تدارک انتقال هدایا بودند و سفارشهای لازم داده میشد. نحوهی انتقال هدایا به گونهای بود که هرچه بیشتر بزرگی آنها به نمایش گذارده شود. تزئینات و ظاهر برگزاری مراسم چنین بود که روز شانزدهم ساعت هشت صبح سراسر میدان شاه جارو و آب پاشی شده بود و بدین گونه تزئین یافته بود. در فاصلهی بیست قدمی درِ بزرگِ ورود به کاخ شاه نزدیک آن دوازده رأس بهترین و اصیل ترین اسبهای شاه، شش رأس این طرفِ در و شش رأس آن سوی در بر پا داشته بودند. زین و برگ این اسبها به زیباترین گونه آراسته بود. زین و برگ چهار اسب مرصّع به زمرّد، زین و برگ دو تا یاقوت نشان، زین و برگ دو تا مرصّع به سنگهای رنگین گرانبها بود که در میانشان دانههای الماس نشانده بودند. زین و برگ دو تا طلای مینا نشان، و زین و برگ دو تای آخر زرِ سره بی غش صاف و صیقلی بود که از غایت صفا میدرخشید. افزون بر دهنهی اسبها که بدین شکل تزئین بود، رکاب، قاچ و جلو و دنبالهی زین همهی اسبها گوهر نشان و به کمال زیبایی بود. غاشیهی آنها که بعضی با تارهای زرّین قلاب دوزی و به دانههای مروارید تزئین شده بود و بعضی زربفت و ضخیم بود، همه پهن و دراز بودند تا پایین کشیده میشد و حاشیهی همه آنها را با گلولههای زرین گوهر نشان آراسته بودند. اسبها را با ریسمانهایی که همه از ابریشم و تارهای طلا بود به میخ طویلههایی که آنها نیز از زر بود، بسته بودند. هر یک این میخ طویلهها قریب پانزده شست (برابر 27 میلیمتر) درازا و به همان نسبت ضخامت داشت. هر یک از میخها دارای حلقهای بود که افسار را از آن میگذراندند. دوازده زین پوششِ مخملِ تابدارِ زربفت که برای پوشاندن سراسر اندام اسبان به کار رفته بود نیز از جمله گرانبها و دیدنی بود. اسبهای موصوف غرق در تزئینات خیره کنندهای که به شرح آمد در آن سوی نردهای که در تمام طول روبروی کاخ شاه کشیده شده بود برپای ایستاده بودند. این تجمّلات هم از نظر هنر و چیره دستی که در ساختن و یافتن آنها به کار رفته بود و هم از نظر ارزش مادی به راستی حیرت انگیز و دیدنی مینمود.»[1]
یکی از آداب و رسوم دولتها به هنگام ارتباط و اعزام و معرّفی سفرا تقدیم و اهدای کالاهای ارزشمند به عنوان احترام میباشد. کمپفر در سفرنامه خود ضمن اشاره به حرص و آز شاه سلیمان به امور دنیوی روایتی از تقدیم هدیهی سفیر فرانسه ذکر میکند که علاوه بر جهل و نا آگاهی شاه سلیمان بیانگر چاپلوسی اطرافیانش میباشد، مینویسد: «هرگاه شاه سلیمان در آخرین لحظات متوجّه وضع رقّت بار خزانهی خالی مملکت و عدم تعادلِ غیر سالم بین پرداختها و دریافتها نمیشد؛ قطعاً و حتماً اسراف و تبذیر در املاک سلطنتی و اموال دولت کار را به افلاس میکشاند. او از دریافت این حقیقتِ سخت متوحّش شد امّا به جای این که زندگی معتدلی در پیش گیرد از افراط به تفریط گرایید و مردی ممسک و مال دوست شد و حتی بدون توجّه به صلاح و صرفهی شخص خودش به انباشتن مال و گرد آوردن درهم و دینار پرداخت. هر چند که او را سوای مال دوستی بی اندازه باید به دینداری، مهربانی و دادگستری ستود؟! مثلاً زن بیوهای را از خاندان سلطنتی میشناسم که همسر صدر بوده است و به دستور شاه عباس مستمری دریافت میداشته است هنگامی که این زن فرتوت برای دریافت اضافهای شرفیاب شد شاه از اسراف کاری در اموال دولتی به خشم آمد و مستمری وی را به حدّ خنده آوری، یعنی یک عبّاسی برای معاش روزانه تقلیل داد و یاد آور شد که وی باید درست همان طور که درخور پیر زنان است زندگی را به قناعت بگذراند. امّا وضع یک بیوهی نجیب زاده دیگر از آن هم بدتر شد زیرا که به امید دست یافتن به معیشتی بهتر به شاه روی آورد کلیّه مالی را هم که قبلاً میگرفت از دست داد. شاه سلیمان مقامات درباری را که آزاد میشدند حتیالمقدور تا مدّتی دراز بی متصدّی نگاه میداشت و انجام دادن آن وظایف را در این فاصله به عهدهی کارمندان شاغل دیگر میگذاشت و حقوق صرفه جویی شده را برای خود نگاه میداشت. بدین طریق مدتی طولانی سمتهای شیخ الاسلام، مهتر و ایشیک آقاسی باشی که دارای حقوق و مقرّری گزافی است بدون متصدّی مانده بود. مشاغل کوچکتر که دیگر گفتن ندارد. از نحوهی تخمین و تقدیم هدایای نادری که در حین اقامت من در دربار از طرف امرا و شاهزادگان مختلف ارسال میشد، دریافتیم که داستان مال دوستی شاه سلیمان تهمت محض نیست و حقیقت دارد. تا وقتی که سفرای خارجی حضور داشتند شاه بدون استثناء هرچه را که به حضورش میآوردند با چهرهای متبسّم تحسین و تمجید میکرد؛ اما پس از پایان یافتن مجلس هنگامی که فرصت بیشتر برای معاینهی هدایا داشت، درست است که مهارت و دقّت ساخت آن اشیا را میستود ولی فقط اشیایی را که از طلا ساخته شده بود به علت قیمت فلز گرانبهای آن جدا میکرد و برای خود نگاه میداشت.
فرانسوا پیکه سفیر فرانسه که در عین حال اسقف ناپل و مأمور پاپ نیز بود هدیهای استثنایی را که با هنرمندی خاص تهیّه شده بود به همراه آورده بود. این شیئی وضع و حرکت ستارهها را طبق نظریهی هیأت کپرنیکی که در آن موقع در مشرق زمین از آن اطلاعی در دست نبود نشان میداد. شاه نه تازگی مطلب را مورد تحسین قرار داد و نه استادی را که در ساخت آن اسباب به کار رفته بود؛ فقط قبل از هر چیز پرسید آیا آن اسباب را از طلا ساختهاند یا نه؟ گفتی که تنها معیار تقدیم و تخمین نزد او طلاست و بس. هنگامی که دریافت این شیئی را از فلز عادی ساختهاند عقیدهی ستاره شناس خود را دربارهی این نظریهی تازه علم هیأت جویا شد. اینها در پاسخ گفتند که هر کس میتواند هر روز شاهد بالا و پایین رفتن خورشید باشد در حالی که زمین بر جای خود به طور ثابت ایستاده است و از این مطلب به خوبی برمیآید که کپرنیک غرق در سهو و اشتباه است. پس از این پاسخ شاه دستور داد این شاهکار هنری را که قیمتش غیر قابل تخمین بود از پیشش ببرند. دیری نگذشت که آن را به اطاق یکی از قلاع اصفهان که در آن جا اسلحهی کهنه و سایر اشیاء بی فایدهی مستعمل را نگهداری میکنند منتقل کردند. از یک قرن پیش تمام هدایای سفرای خارجی را به این جا میآوردند که در بین آنها اشیاء نادر و فوقالعاده فروان یافته میشود. این اشیاء در این جا به روی هم افتادهاند و گویا غبار و بید و زنگ زدگی به جان آنها افتاده است. سرنوشت ساعتی هم که ما آن را جزو هدایای پادشاه سوئد تقدیم کردیم و روزگاری از طرف شهر نورمبرگ به گوستاو آدولف پیروز هدیه شده بود به همین منوال بود. این ساعت شکلی مانند هرم داشت و به ارتفاع چهار پا و شاهکار تمام عیاری بود از صنعت ساعت سازی و با حرکت دو گلوله سیر همهی سیارات و مقیاسهای کاملاً مختلف اندازه گیری زمان را نشان میداد و سر ساعت از آن نوای دلکش موسیقی طنین انداز میگردید؛ امّا چون این ساعت را از چینی ساخته بوذند نه از طلا، نه ظرافت ساختمان، نه استادی که در داخل آن به کار رفته بود، نه لطافت و پاکی غیر عادی صدای آن، هیچ کدام نتوانست مانع تبعید شدن این ساعت به اطاق قلعهی مذکور بشود هر چند که این ساعت را با زحمت فراوان از کشورهای مختلف گذرانده و صحیح و سالم به این جا رسانده بودند. بعدها دیدم که این ساعت در یک گوشهی تاریک بر روی زمین افتاده است در حالی که تزیینات دلربا و مجسمههای برگزیدهی آن را طلا پنداشته بودند غارت کرده بودند.»[2]
[1] - سفرنامه شوالیه شاردن، ترجمه اقبال یغمایی، چاپ اول، انتشارات توس، جلد دوم، 1372، صص 636 و 637
[2] - سفرنامه کِمپفر، نوشته انگلبرت کِمپفر، ترجمه کیکاووس جهانداری، انتشارات خوارزمی، چاپ دوم، 1360، صص 59 تا 61
3- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 856
سانسون که خود شاهد این ایّام بوده است در این مورد مینویسد: «در دربار ایران چهارده هزار مرد جنگی نگهداری میشوند که به پنج دستهی مختلف تقسیم میگردند. دستهی اول صوفیها میباشند اگرچه همان طوری که قبلاً متذکر شدهام صوفیها عزّت و اعتبار خود را از دست دادهاند و به قدر سابق مورد احترام نمیباشند، معهذا محافظتِ جلوترین قسمت قصر یعنی درِ ورودی داخل قصر به عهدهی آنهاست. این دسته از دو هزار مرد تشکیل میشود و فرمانده آنها ایشیک آقاسی میباشد که همان فرماندهی کل «گارد» باشد. دستهی دوم «جزایرچی»ها یا جزایری اندازها میباشند. این دسته حیاط داخل قصر را محافظت میکنند و از چهار هزار مرد تشکیل میشود و فرماندهی آنها توپچی باشی میباشد که همان فرماندهی کل توپخانه است. دستهی سوّم دستهی «قول»ها یا غلامان شاه میباشد که رواق یا چهار طاقی بزرگی که مابین در اول و در دوم قصر وجود دارد محافظت میکنند. این دسته از چهار هزار نفر تشکیل میشود و قوللر آقاسی فرماندهی آنها میباشد. دستهی چهارم تفنگداران شاه میباشند که مدخل یا در ورودی قصر را محافظت میکنند. دسته آنها از دو هزار نفر تشکیل میشود و تفنگ چی آقاسی فرمانده آنها میباشد. دستهی پنجم دسته «قورسی یساول» میباشد که در حقیقت فرّاشان سوار میباشند. عدّه آنها دو هزار نفر است و فرمانده کل ارتش شاهنشاه فرماندهی آنها را به عهده دارد در صورتی که فرماندهی کل به میدان جنگ رفته باشد صاحب منصب رئیس پاسداران شاه فرماندهی آنها را به عهده میگیرد. این عدّه شبها در اطراف قصر شاه به پاسداری میپردازند و هنگامی که شاه سوار بر اسب به جایی میرود در جلوی شاه حرکت میکنند و مردم را دور و متفرق میسازند و در جلساتی که شخص دیوان بگی به محاکمه میپردازد این فرّاشان مردم را به سکوت دعوت میکنند و همچنین اینها مأموران توقیف و اعدام میباشند و همین فرّاشان هستند که هر وقت یکی از حکّام و خوانین مورد بی مهری و غضب شاه قرار میگیرد به دستور شاه، خان حاکم را توقیف میکنند و در مورد لزوم او را گردن میزنند.»[1]
[1] - سفرنامه سانسون، به اهتمام و ترجمه دکتر تقی تفضلی، 1345، صص 137 تا 140
2- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 854