پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

رفتار نفرت‌انگیز علیقلی خان در دربار شاه سلیمان

رفتار نفرت انگیز علیقلی خان در دربار شاه سلیمان

 

با توجه به رفتار شاه سلیمان که همواره فساد و هرج و مرج در حال گسترش بود، رشد و ترقّی افرادی چون علیقلی خان در هر مقطع از تاریخ قابل توجیه است. علیقلی خان یکی از افراد قلدر و ناهنجاری است که به دلیل همین ویژگی‌ها مورد توجه شاه عباس دوم و پسرش قرار می‌گیرد. البتّه لازم به ذکر است که از دیدگاه او و حاکمانش مردم ابزاری بیش نیستند و هر برخورد با آنان اشکالی ندارد. تاورنیه در سفرنامه‌اش ضمن توصیف بزرگترین آرزوهای شاه سلیمان مبنی بر تجّمل اصطبل اسب‌هایش و همچنین انتقاد بریکی از هم وطنان خود در مورد همکاری و اعمال ننگین علیقلی خان می‌نویسد: «علیقلی خان در سلطنت شاه عباس ثانی تقرّب بسیار حاصل کرده بود، امّا با وجود کمال التفات شاه، سه چهار مرتبه از دربار مغضوب و رانده شد. به واسطه‌ی این که خیلی جسور بود و اختیار زبانش را نداشت و به همین جهت اسم خود را شیرِ پادشاه نهاده بود زیرا می‌گفت هر وقت مرا لازم ندارند زنجیرم می‌کنند و هر وقت به وجودم محتاج می‌شوند زنجیرم را بر می‌دارند. چنان چه رسم سلاطین ایران است که در شکارگاه شیر را به کار می‌گیرند. آخرین بار که او را تبعید کردند چهار پنج سال در قلعه‌ای محبوس ماند بدون این که هیچ وقت از آن جا بیرون بیاید و چون مرد حرّاف زرنگی بود روزی بالاخره حاکم قلعه را راضی کرد که به او اجازه‌ی رفتن به شکار بدهد. پس از آن که از شکار مراجعت کرد حاکم به ملاقات او رفت. علیقلی خان با دو سه نفر از نوکرهایی که برای او گذارده بودند خود را به روی حاکم انداخته به قدری کتکش زدند که نزدیک به هلاکت رسید و بعد به او گفت این کار را محض تنبیه تو کردم که دیگر محبوسی را که شاه به حراست تو می‌سپارد اجازت بیرون رفتن ندهی شاید اگر میل داشته باشد دیگر مراجعت نکند.

شاه صفی دوم که خیلی جوان بود و مکرر شرح احوال علیقلی خان را شنیده بود میل داشت او را ملاقات نماید. امّا بزرگان دربار که از لیاقت او وحشت داشتند و می‌ترسیدند دوباره تقرّب حاصل نماید پیوسته شاه را از این خیال منصرف می‌کردند. وقتی که آخرین جسارت علیقلی خان به سمع شاه رسید خیلی خوشش آمد و امر کرد او را مرخص کنند و بر توسعه معاش او بیفزایند. بعد از دو سه ماه روزی که شاه در مجلس شورای دولتی نشسته بود یک مرتبه علیقلی خان وارد شد کرنشی کرد و گفت شهریارا شیرت باز شده، آمده است پایت را ببوسد. شاه خنده‌ی بسیاری کرد. او را نوازش نمود و گفت شیر من کار خیلی خوبی کرد. این اظهارِ لطفِ شاه او را امیدوار ساخت و یقین حاصل نمود که به زودی همان تقرّب و اعتمادی را که نزد پدر دارا شده بود پیش پسر هم دارا خواهد شد و در این امیدواری به خطا نرفته بود چون به زودی در دل شاه جای گرفت و از مقرّبان خاص شد و شاه صفی او را سپهسالار تمام قشون خود نامید، همان طور که در عهد شاه عباس ثانی بود. وقتی که علیقلی خان مراجعت کرد و رجال دوباره مرحمت شاه را نسبت به او مشاهده کردند، دانستند عنقریب به مقامات سابق خود خواهد رسید، لذا همه نسبت به او بنای تملّق را گذاردند. راست یا دروغ از مراجعت او اظهار مسرّت نمودند. تعارف و هدایایی برای او می‌فرستادند که خانه و زندگی خود را از نو ترتیب بدهد. اسب و قاطر و شتر برایش می‌فرستادند. قالی‌های اعلی و کلیّه اسباب‌هایی که برای مبل کردن یک خانه لازم است به او دادند. خلاصه هر قدر که او در دل شاه بیشتر جایگیر می‌شد بزرگان هم می‌کوشیدند تا در دل او جای باز کنند. اگرچه به این ترتیب تمام اسباب زندگی و تجمّل او از فرش و مبل و اسب و شتر و قاطر فراهم شده بود امّا پول نیز برای او لازم بود و بزرگان ایرانی پول نقد نداشتند که به او کمک کنند؛ زیرا رشته‌ی تجارت در دست آن‌ها نیست. بنابراین به ارامنه رجوع کرد و خواست پانصد ششصد تومان از آن‌ها قرض کند و دستگاه خود را راه بیندازد. با آن که کلانتر ارامنه به آن‌ها نصیحت کرد که از دادن قرض خودداری نکنند امّا تجّار ارامنه مضایقه کردند و از دادن این وجه به این شخص مقرّب و بزرگ امتناع نمودند. او هم از آن وقت کینه‌ی ارامنه را به دل گرفت و مصمّم شد که هر وقت موقع به دست بیاورد به آن‌ها صدمه بزند و انتقام این مضایقه را بکشد. روزی که شاه برای تفرّج به جلفا رفته بود علیقلی خان او را تحریک کرد که به تماشای کلیسای بزرگ ارامنه برود. همین که شاه وارد کلیسا شد آرشوک و اوک‌ها و رهبانان به استقبال او شتافتند. شاه که تا آن وقت این قسم لباس ندیده بود "زیرا تمام عمرش را در حرمخانه گذرانده بود" از دیدن آن لباس‌ها تعجّب کرد و از علیقلی خان پرسید این اشخاص با این لباس‌های غریب کیستند؟ علیقلی خان گفت آن‌ها شیاطین‌اند. شاه مضطربانه گفت: پس چرا مرا به خانه‌ی شیاطین آوردی؟ و با کمال وحشت از آن‌ جا بیرون رفت. این شخص محض انتقام از ارامنه آن‌ها را طوری در نظر شاه منفور ساخت که شاه مصمم شد همه‌ی آن‌ها را مجبور به قبول دین اسلام نماید؛ امّا علیقلی خان که اصلاً گرجی نژاد بود وجداناً ندامت حاصل کرد که عداوت و کینه‌ی شاه را نسبت به این جماعت به آخرین حد رسانیده و بعلاوه فکر کرد اگر همه‌ی ارامنه هم مسلمان بشوند برای او فایده نخواهد داشت پس به ترسانیدن آن‌ها اکتفا کرد و همین هم کافی بود. برای این که آن‌ها خود را به پای او انداخته عفو و بخشایش طلبند و استدعا و التماس کنند که اعتبار خود را در پیش شاه به کار انداخته و اعلیحضرت را از این خیال منصرف نماید، برای اصلاح این کار ده هزار تومان به شاه و پنج هزار تومان به علیقلی خان پیشکش دادند تا آسوده شدند.

روزی علیقلی خان دو پسر جوان را به حضور شاه آورد که یکی پانزده و دیگری هفده سال داشت. هر دو خوش سیما و به خصوص هر دو بسیار خوش آواز بودند. شاه از شنیدن آواز آن‌ها بسیار محظوظ شد و میل کرد که در خدمت خود نگاهشان بدارد، امّا به علیقلی خان اظهار افسوس کرد از این که نمی‌تواند آن‌ها را با خود به حرمخانه ببرد. چه سن آن‌ها مقتضی نبود که زن‌ها را بی پرده ملاقات کنند. ناچار خانم سلطان‌ها بایستی از آن‌ها رو بگیرند و این موضوع مانع بود از این که شاه بتواند از وجود آن‌ها به طور دلخواه استفاده نماید. علیقلی خان برای این که اسباب خوشنودی شاه را فراهم نماید و از جیب آن دو طفل بیچاره بخشش کند مصمّم شد که به زودی علامتی از تملّق خود به منصه‌ی ظهور برساند. شنیده بود که یک جراح فرانسوی به اصفهان آمده که سابقاً در تبریز بوده و در آن جا شش نفر بچه گرجی را برای میرزا ابراهیم وزیر مالیه آذربایجان خنثی و خواجه کرده بود. فوراً فرستاد او را حاضر کردند و از او پرسید که آیا می‌تواند این دو جوان را نیز عمل نماید؟ برای تشویق او قبل از وقت یک دست لباس با کلاه و کمر به او خلعت داد که یکصد اکو ارزش داشت و وعده داد که اگر به خوبی از عهده‌ی کار برآید مبلغ گزافی از خود و شاه در حق او انعام داده خواهد شد. آن جراح طمّاع بد فطرت دو پسر بیچاره را خواهی نخواهی عمل کرد و اتفاقاً هر دو بی خطر از زیر عمل درآمده به کلّی سالم شدند. پس از آن علیقلی خان آن‌ها را به شاه عرضه داشت. اگرچه شاه خیلی متعجّب شد، امّا بدش نیامد زیرا از این دو طفل بسیار خوشش آمده بود و آن‌ها می‌توانستند در حرمخانه خیلی به کار او بخورند امّا از آن جا که خداوند از این گونه ظلم و بی اعتدالی نفرت دارد چهار پنج روز بعد از این واقعه علیقلی خان وفات کرد و آن جرّاح ظالم به انعامی که به او وعده شده بود، نرسید و نمی‌دانست به که شکایت نماید و از که حق جنایت خود را مطالبه نماید. آخر به خیالش رسید که عریضه‌‌ای توسط مهتر فرخ رئیس خواجه سرایان و جامه دار خانه به شاه بدهد. همین که عریضه را نزد او برد مهتر اوّل از او پرسید که آیا مسلمان می‌شوی؟ او جواب گفت هرگز نخواهم شد. مهتر با کمال تشدّد او را از پیش خود راند و به او گفت ما هرگز تصوّر نمی‌کردیم که مذهب عیسوی اجازه بدهد پیروان او این گونه اعمال زشتی را مرتکب بشوند و حقیقتاً از آن وقت تا به حال همه‌ی فرنگی‌ها و عیسوی‌ها در نظر مسلمانان و ایرانیان خوار و خفیف شده‌اند زیرا این موضوع در اصفهان شهرت کرده است. آن دو طفل از اهل کاشان بودند و هر دو پدر و مادر و نامزد داشتند، بایستی با کمال حسرت و آرزو آن‌ها را عروسی بکنند. به محض این که پدر و مادر آن‌ها از قضیّه آگاه شدند به عجله خود را به اصفهان رسانیدند در حالی که هنوز اطفال آن‌ها از صدمات عمل به کلّی سالم نشده بودند و هنوز در بستر و تخت مداوا و معالجه بودند. بیچاره‌ها چه اشک‌ها که ریختند و چه ناله‌ها که کردند. پس از آن که اطفال خوب شدند و آن‌ها را به شاه عرضه داشتند. شاه برای تسکین خاطر پدران آن‌ها مستمری دایمی به آن‌ها داد که مادام العمر دریافت دارند. امّا آن جرّاح پست فطرت و وحشی از طرف میرزا ابراهیم که به پاداش موعود نایل نیامد، زیرا میرزا ابراهیم برای اخته کردن شش بچّه‌ی گرجی بیچاره که همه عیسوی بودند هزار پیاستر به او وعده داده بود و اتفاقاً هر شش نفر هم خوب شدند و هیچ کدام نمردند. میرزا ابراهیم آن‌ها را برای شاه هدیه فرستاد که جزو خواجه سرایان حرمخانه باشند و این وحشیگری جراح فرانسوی در تمام مملکت همهمه‌ای برپا کرده بود و بالاخره بعد از آن که کار خود را بی خطر به انجام رسانید میرزا ابراهیم نصف آن چه قرار داده بود به او پرداخت، ولی نصف دیگر را هرگز دریافت نکرد و آرزوی تمام فرنگی‌ها این بود که کاش دیناری از این راه عاید او نشده بود.»[1]


 



[1] - سفرنامه تاورنیه، ترجمه ابوتراب نوری، تجدید دکترحمید شیرانی، چاپ چهارم، انتشارات سنایی، 1369، صص 563 تا 566

2- آینه عیب نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور،انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 831

نقش منجمان در توسعه خرافه پرستی شاه سلیمان صفوی

 

منجمان و خرافه پرستی شاه سلیمان

 

از بین گروه‌های قدرتمند صفوی که در پشت پرده از نفوذ زیادی برخوردار بوده‌اند باید از منجّمان نام برد. درباره تأثیر کلام و عقیده‌ی آنان حتی می‌توان ادّعا کرد که بیش از شواری حرمسرا و روحانیون بر حاکمان کاربرد داشته است زیرا پادشاه هیچ گاه بدون نظر آنان کاری انجام نمی‌داد. با توجه به این نفوذ است که می‌توان دوران صفوی را دوران حکمرانی منجّمان قلمداد کرد. البته لازم به ذکر است که آنان نیز به دلیل اشتباهات خود گاهی در معرض خطر قرار داشته‌اند و خطای آنان برای همیشه قابل گذشت نبود. شاردن به نقل از فرد ستاره شناسی می‌نویسد: «به یاد دارم از زبان ستاره شناسی شنیدم که گفت روش عمل ما اخترگران در درمان کردن با بیماران با شیوه‌ی کار پزشکان کاملاً مغایرت دارد و حاصل و نتیجه‌ی آن چنان است که اگر ما در عمل خویش به راه خطا رویم گردش آسمان آن را نمایان می‌کند، امّا اگر پزشکان در کار خود اشتباه کنند خاک آن را می‌پوشاند.»[1] در هر صورت وجود منجمان را چون سایه در سراسر دوران پادشاهان صفوی می‌توان یافت. شاه سلیمان نیز فردی جدا از دیگران در رابطه با منجمان نیست و همانند بقیّه به غیر از عیاشی و فرمان‌های قتل و ظلم و ستم از آنان اطاعت می‌کرده است. در مورد میزان قدرت و تأثیر این قشر بر شاه سلیمان و آثار منفی آن کِمپفر در توصیفی کامل و جالب می‌نویسد: «مانند اطّباء، منجّم باشی نیز با دو منجّم دیگر همکاری دارد که به نام منجّم بزرگ و منجّم کوچک نامیده می‌شدند. ستایش خرافه آمیز ایرانیان از علم نجوم با مقام و منزلتی که منجّمین در دربار دارند، تطبیق می‌کند. منجّمین معمولاً در ملازمت شاه هستند. آن‌ها همواره لوحه‌ای و فهرستی از ستارگان با خود دارند تا ساعات سعد و نحس را بتوانند در هر لحظه‌ای خبر بدهند. بدون کسب اطّلاع از منجّم باشی، شاه نه می‌نشیند و نه بر می‌خیزد، نه بر اسب می‌نشیند و نه اصولاً به کار دیگری دست می‌زند. تعداد منجّمینی که از شاه مزد می‌گیرند فوق‌العاده زیاد است. پرداخت‌های سالانه خزانه‌ی دربار به اطباء و منجّمین در همین اواخر به بیست هزار تومان برآورد شد که با سیصد و چهل هزار تالر برابر است. پس از مرگ یکی از منجّمین اغلب پسران متعدّد وی جانشین می‌گردند و آن طور که ظریفی به حق می‌گفت تعداد منجّمین علی‌الدّوام رو به افزایش است. در حالی که شماره ستارگان همچنان ثابت مانده است. امروز عنایت به ستاره شناسی کم‌کم رو به زوال است زیرا نه فقط وزیر اعظم با آن میانه‌ی خوبی ندارد بلکه به کرّات منجّمین در کار خود دچار اشتباهاتی شده‌اند و پیش بینی‌های نادرستی کرده‌اند.

میزان اعتقادی که شاه به پیشگویی‌های ستاره شناسان نشان می‌دهد حیرت آور است. جنگیدن با دشمن، پذیرفتن سفرا، ترتیب دادن میهمانی‌ها، شکارها و بر اسب نشستن و به تفریح رفتن همه متعلّق است به این که قبلاً در این مورد از ستاره شناسان کسب تکلیف شده باشد. با وجود این که به کرّات حوادث خلاف گفته‌ی ستاره شناسان را ثابت کرده باز شاه از این خرافه پرستی خود دست برنمی‌دارد. می‌خواهم در این مورد حقیقتی واقع را که در عین حال مضحک نیز هست بازگو کنم. ستنکا رازین رهبر نا فرمان گروهی از قزّاق‌ها در سال 1667 نواحی ساحلی گیلان را ویران کرد. لشکری عظیم به جنگ دشمن فرستاده شد و در این حیص و بیص ستاره شناسان می‌بایست روز و ساعت سعد را برای درگیر شدن با دشمن معیّن سازند. هنگامی که جنگاوران چشم به راه ساعت سعد نشسته بودند فرصت پیروزی بر دشمن از دست رفت. وقتی که لحظه‌ی مورد انتظار فرا رسید طالع بینان گفتند که اکنون هنگام حمله به دشمن فرا رسیده است زیرا ستارگان خود تا اندازه‌ای با او بر سر بی مهری هستند. قزّاقان در این فاصله در جزیره‌ای واقع در ساحل نزدیک لنکران مستقر شده بودند و از آن جا با حساب درست این که ایرانیان چه اندازه پایبند خرافات و اوهام هستند با دو تا از بزرگترین کشتی‌های خود چنین وانمود کردند که در حال فرار هستند. قوای ایران با دیدن این منظره که کشتی‌های ظاهراً بدون سکّان به این طرف و آن طرف می‌رفتند اغوا و بی جهت به پیروزی موهوم احتمالی خود غرّه شدند و بدون حزم و احتیاط بین کشتی‌های دشمن که در کمین بودند و قزّاق‌هایی که در طول ساحل پنهانی کشیک می‌کشیدند، راندند و تا آخرین نفر کشته شدند؛ چنان که فقط کسانی که از خشکی ناظر این صحنه بودند انهدام آن‌ها را به چشم دیدند. از این‌ها گذشته ایرانی‌ها کشتی‌های خود را به هم متّصل و زنجیر کرده بودند تا در صورت بروز طوفان از هم متفرّق نشوند یا برای این که بتوانند دشمن در حال هزیمت را بدون تحمّل زحمت و مرارت بسیار محاصره کنند امّا ابتکار باعث انهدام خودشان شد؛ زیرا چون قزّاقان همه‌ی تیرهای خود را منحصراً متوجه آن کشتی ایرانیان که در پیشاپیش همه بود، می‌کردند. این کشتی که در حال غرق شدن بود کشتی بعد را نیز با خود به اعماق آب کشیده، در حالی که سرنشینان این کشتی که زیر باران تیر قرار گرفته بودند، نمی‌توانستند با آن شتاب و عجله‌ای که داشتند کشتی‌ها را از هم جدا کنند. بدین ترتیب ده هزار ایرانی و طبق بعضی گزارش‌ها حتی بیش از این‌ها قربانی دیوانگی ستاره شناسان شدند امّا در قبال این‌ها تعداد فاتحین اندک بود. کسانی که شاهد این صحنه بودند به من اطمینان دادند که شماره‌ی قزّاقان به هزار تن نیز نمی‌رسیده است. یک نمونه‌ی دیگر همین اواخر ستاره شناسان روزی را برای استراحت شاه معیّن کردند که ظاهراً در آن نمی‌بایست از انقلابات جوّی اثری باشد. هنگامی که آن روز فرا رسید شاهنشاه به دشت رفت تا با معتمدین خود از لذایذی که در چنان روز خوشی متصوّر بود بهره مند شود؛ امّا ستاره‌ها یا بهتر بگوییم عالم نمایان ایرانی به قول خود وفادار نماندند زیرا تازه به موضع مقرّر برای استراحت رسیده بودند که ناگهان طوفان و گردباد برخاست و چون در آن اطراف پناگاهی نبود با مشکلات بسیار به اضطرار به پایتخت باز گشتند و شاه در آن جا طوفان خشم خود را بر سر هواشناسان نالایق خالی کرد. کمی پس از واقعه چنین اتّفاق افتاد که شاه ساعت چهار صبح در حین نماز در مسجد جمعه در حالی که هوا صاف بود در آسمان صدای رعد آسایی شنید. همه‌ی سکنه شهر نیز این غرّش مهیب را شنیدند و دیگر درست خوابشان نبرد. شاه ستاره شناسان خود را احضار کرد و ضمن پرسیدن علت این غرّش‌ها از آن‌ها جویا شد که بگویند این صدای مهیب بر چه دلالت دارد. امّا چون آن‌ها به تازگی به اندازه کافی مورد عتاب شاه واقع شده بودند این بار بهتر دیدند به جهل خود اقرار کنند تا این که بار دیگر با گفتن مطلبی نادرست طوفان خشم پادشاه را بر انگیزند.

ما خودمان در سال 1684 به اصفهان وارد شدیم بلافاصله به تن خویش دریافتیم که شاه سلیمان تا چه پایه اسیر اوهام و خرافات است. مطلب به اختصار بدین قرار بود شاه با اهل حرم خود به تفرّجگاهی که در خارج شهر قرار داشت رفته بود. ناگهان از سر شوخی و مزاح با خنجری آخته به یکی از متعه‌های خود که سخت مورد علاقه‌اش بود حمله کرد. در حالی که فولاد نوک خنجر را متوجّه پستان‌های او کرده بود، چنان که گفتی می‌خواهد پوست او را بخراشد. از وی پرسید کدام را ترجیح می‌دهد سر خنجر یا ته آن را؟ دختر در پاسخ گفت: من کنیز شما هستم و هرچه شما بپسندید من هم آن را می‌پسندم! و در حین ادای این جمله پستان‌های خود را با دست برهنه کرده بود عرضه‌ی ضربات خنجر شاه کرد و در این حیص و بیص در اثر عدم دقّت از ناحیه‌ی شکم جراحتی برداشت. خراش مختصری بود که به زحمت دیده می‌شد؛ ولی معهذا دختر ناگهان در حالی که روح از بدنش پرواز کرده بود به زمین افتاد و گویا بر اثر شدّت هیجان بود که مرد. این اتّفاق غیر مترقّب شاه را دچار حال جنون ساخت و با همان سلاح گاه این و گاه آن متعه و گاه خواجگان را مورد حمله قرار داد. گفتی آن‌ها به علّت جلوگیری نکردن از آن واقعه گناهی مرتکب شده بودند. چیزی نمانده بود که شاه به روی مادر خود نیز دست بلند کند، امّا مادرش با خشم به وی یادآور شد که بر سر عقل بیاید. ستاره شناسانی که احضار شدند همگی گفتند که با هیچ قدرت بشری نمی‌شده است از این حادثه‌ی اسفناک جلوگیری کرد زیرا سیر کواکب قصد جان شاه را داشته است. خوشبختانه فقط معشوق شاه پیشمرگ وی گردید و بلا را بگردانید و باید خدا را در این باره شکر گزارد. ناسازگاری کواکب به این زودی‌ها بر طرف نخواهد شد پس باید به شاه توصیه کرد که چند ماهی کاملاً از کار کناره بگیرد. البتّه به محض این که اوضاع مساعد شود بلافاصله موضوع را به عرض خواهند رساند. در این فاصله نه باید او در ملاء عام ظاهر شود و نه باید میهمان بدهد و اصولاً به هیچ کاری مخصوصِ جالب توجهی نباید دست بزند. بدین ترتیب بود که خرافات شاه سلیمان باعث شد که او را از پذیرفتن میهمانان داخلی و خارجی در دربار امتناع کند و سبب شد که آن‌ها از ابتدای بهار تا سی‌ام ژوئیه دست‌ها روی هم بگذارند و بیکار بنشینند.»[2]


 



[1] - سفرنامه شوالیه شاردن، ترجمه اقبال یغمایی، چاپ اول، انتشارات توس، جلد سوم، 1372، ص 1006

[2] - سفرنامه کِمپفر، نوشته انگلبرت کِمپفر، ترجمه کیکاووس جهانداری، انتشارات خوارزمی، چاپ دوم، 1360، صص 70 تا 73

3- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 827

رفتار شاه سلیمان صفوی با خارجی‌ها

 

 

 

رفتار شاه سلیمان با خارجی‌ها

 

«شاه سلیمان تعداد زیادی از سلاطین و شاهزادگان خارجی را در دربارش نگهداری می‌کند و از آن‌ها پذیرایی می‌نماید و این بر شکوه و جلال دربار ایران بیشتر می‌افزاید. در این ایام پسر «مغول» با چندین شاهزاده خانم گرجی و چند شاهزاده ازبک با همراهانشان که دربارهای متعددی را تشکیل می‌دهند به خرج شاه ایران در دربار ایران زندگی می‌کنند. علاوه بر این‌ها تمام سفرا و نمایندگان خارجی که از ممالک مختلف اروپا و آسیا به ایران آمده‌اند و همچنین تمام کسانی که از طرف شاهان اروپا و آسیا برای شاه ایران حامل نامه‌هایی بوده‌اند و همه مهمانان شاه نامیده می‌شوند در منازلی که مجهزّ به تمام وسایل زندگی می‌باشد به خرج شاه ایران نگهداری می‌شوند و از آن‌ها پذیرایی می‌شود و شاه ایران با کمال مردانگی و جوانمردی تمام مخارج آن‌ها را می‌پردازد و علاوه بر این شاه ایران تا به هر یک از آن‌ها مقدار زیادی پول و مقدار زیادی پارچه‌های زربفت و پارچه‌های ابریشمی زر دوزی شده که در کارگاه‌های سلطنتی تهیّه می‌شود، هدیه نکند اجازه‌ی مرخصی به آن‌ها نمی‌دهد.

رفتار جوانمردانه شاه ایران نسبت به مأموران خارجی که به ایران می‌آیند از همه جالب‌تر است و موجب سپاسگزاری است. به محض این که مأموران خارجی به سرحدّات ایران می‌رسند و ورود خود را به اوّلین حاکم نقاط سرحدّی اطلاع می‌دهند و اظهار می‌دارند که از طرف سلاطین خارجی حامل پیام یا نامه‌ای برای شاه ایران می‌باشند حاکم محل با کمال مهربانی آن‌ها را می‌پذیرد و به آن‌ها تعداد زیادی اسب می‌دهد تا کلیّه همراهان خود را سوار کنند و همچنین برای حمل کردن اسباب و لوازم سفرشان به هر تعدادی قاطر و شتر احتیاج داشته باشند به آن‌ها می‌دهد و عدّه‌ای از صاحب منصبان حکومتی خانه‌ی خویش را با آن‌ها همراه می‌کند تا در همه جا آن‌ها را هدایت کنند و به آن‌ها کمک نمایند و دستور می‌دهد تا رسیدن به پایتخت تمام وسایل زندگی را در همه جا برای آن‌ها فراهم کنند و مخارج تغذیه‌ی آن‌ها را روز به روز بپردازند. وقتی این مأموران خارجی به پایتخت می‌رسند همان صاحب منصبانی که آن‌ها را به ترتیبی که مذکور شد و تا آن جا راهنمایی کرده‌اند خانه‌ای در خارج شهر برای آن‌ها تهیه می‌نمایند و پس از آن که در آن جا مستقر شدند و استراحت کردند ورود آن‌ها را به شاه خبر می‌دهند. شاه آن‌ها را در عداد مهمانان خود می‌شمارد و به کسی که مأمور معرّفی سفرا و نمایندگان خارجی می‌باشد دستور می‌دهد، برود از طرف شاه به آن‌ها خوش آمد بگوید و برایشان منزلی متناسب با مقام و جمعیت و همراهانشان باشد تهیه کند و تمام مایحتاج و وسایل زندگی را در اختیارشان بگذارد و بعد آن‌ها را با کمال احترام به حضور بیاورد و معرّفی نماید.

مأمور شاه به خارج شهر می‌رود و از طرف شاه به آن‌ها خوش آمد می‌گوید و تعداد کلیّه مأموران و همراهانشان را معیّن می‌کند و برمی‌گردد به شاه گزارش می‌دهد. شاه ایران به نسبت همراهان آن‌ها و مستخدمینی که در خدمت آن‌ها می‌باشد برای آن‌ها حقوق و مقرّری تعیین می‌کند. سپس مأمور شاه دوباره پیش آن‌ها می‌رود و آن‌ها را به خانه‌ی آبرومندی که برایشان آماده کرده است، می‌برد و تعدادی از مستحفظین خاص شاه را به آن‌ها می‌سپارد تا در جلوی منزلشان به پاسداری بپردازند و نگذارند کسی بدون اجازه وارد شود و وسایل مزاحمت آنان را که مهمان شاه می‌باشند فراهم نماید یا به مستخدمین آن‌ها توهین کند. سپس مأمور شاه مخارج یک ماهه‌ی آن‌ها را به ایشان می‌پردازد و در اول هر ماه مأمور شاه منظماً مقرّری آن‌ها را پرداخت می‌کند علاوه بر این مأمور شاه مکرّر به دیدن آن‌ها می‌رود تا از سلامتی آنان مستحضر شود و از احتیاجات آن‌ها اطّلاع پیدا کند و به عرض شاه برساند. مأمور شاه این نمایندگان و مأموران خارجی را در تمام جلسات دربار و مهمانی‌های عمومی به حضور شاه می‌برد و آن‌ها را با کمال احترام در محل معیّنی که مخصوص آن‌ها است و جای ممتازی است، می‌نشاند. نسبت به مأموران خارجی با کمال ادب و مهربانی رفتار می‌شود. آن‌ها در همه جا مورد احترام همه می‌باشند و همه به دیده‌ی احترام و افتخار به آن‌ها می‌نگرند زیرا اگر کوچکترین ناراحتی و غصّه‌ای برای آنان که مهمان شاه می‌باشند فراهم شود با اصطلاح ایرانیان به مردمک چشم شاه برمی‌خورد و شاه آزرده می‌شود. شاه به مهمانان خارجی کمال عنایت و مرحمت را مبذول می‌دارد و هنگامی که آن‌ها را مرخّص می‌کند تمام مخارج آن‌ها را مثل راه آمدن می‌پردازد.»[1]



[1] - سفرنامه سانسون، به اهتمام و ترجمه دکتر تقی تفضلی، 1345، صص 90 تا 93

2- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 825

رفتار شرم‌آور شاه سلیمان نسبت به شیخعلی خان صدر اعظم

 

 

 

رفتار شاه سلیمان با شیخعلی خان صدر اعظم

 

بر اساس روایات موجود شاید تصویری که از رفتار شاه سلیمان در مجالس بزم در اذهان شکل بگیرد فضایی آکنده از بزم و عیش می‌باشد، در صورتی که این گونه نیست و در همین مجالس فجایعی به دستور پادشاه بی منطق اتّفاق افتاده است که تنها بیانگر رفتار بیمارگونه‌ و دیوانگی شاه سلیمان می‌باشد و هیچ توجیهی برای آن‌ها نمی‌توان یافت. یکی از رفتار شرمگین شاه سلیمان در برخورد با شیخعلی خان صدر اعظم و یا کنیزان خود در همین مجالس صورت گرفته است. سانسون در سفرنامه‌ی خود ضمن اشاره به برگزاری این مجالس درباره اهداف واهی شاه سلیمان می‌نویسد: «از آن چه گذشت به خوبی واضح می‌شود که ایرانیان شکوه و عظمت دربار داریوش را در جشن‌ها مورد تقلید قرار می‌دهند ولی از آن خوی و خصلت میانه روی و خویشتن داری که او می‌خواست در مجالسش رعایت شود خبری نیست. امروز بزرگان و سالاران را مجبور می‌کنند در مجلس شاه به حدّ افراط شراب بنوشند و این امر اغلب موجب بروز آثار ناگواری می‌گردد. با این همه سیاست پادشاه بر ادامه‌ی آن است، چه شراب حقایقی را از دهان آن‌ها بیرون می‌کشد که در حال هوشیاری از او پنهان می‌دارند. دیگر این که برای تفریح و سرگرمی و مشغول کردن خود به این کار می‌پردازد؛ چه یکی از تفریحات بزرگ او این است که مشاهده کند بزرگان دربار را مست و لایعقل چون مردگان از مجلس بیرون می‌کشند. از این رو به زودی آن‌ها را به حالتی می‌اندازد که خود برای تفریح خویش می‌خواهد چون که آن‌ها را وادار می‌سازد از قدحی بزرگ که به شکل قاشق افشره خوری یا ملعقه ساخته شده است و به خوبی برابر یک رطل یا «پیمانه پاریس» است باده پیمایی کنند. به زبان خودشان این نوع جام را «هزار پیشه» می‌نامند که به معنی هزار و یک من یا شغل است و می‌گویند هر که بتواند دو یا سه مرتبه آن را خالی کند به آسانی می‌تواند درباره‌ی هزار و یک فن صحبت کند و به هزار و یک صنعت دست یازد. چیزی نیز که بتواند شراب را چاره کند و از مستی جلوگیری نماید به آن‌ها داده نمی‌شود، چه همواره در مجالس پذیرایی که به باده نوشی دست می‌زنند چیزی جز میوه و شیرینی وجود ندارد.»[1]

با توجه به متن بالا روایت شاردن از برخورد با شیخعلی خان بیشتر قابل درک خواهد بود. شاردن از رفتار و کردار شیخعلی خان تعریف و تمجید بسیار می‌کند و می‌گوید وی چندین بار در مجالس بزم شاه سلیمان به خاطر حفظ و حیثیت مقام و اعتبار صدارت و حرمت داری زیارت مکه و کهولت سن از آشامیدن شراب در حضور پادشاه خودداری کرده بود امّا در مقابل این نافرمانی بارها مورد تحقیر قرار گرفت که واکنش شاه سلیمان بسیار اعجاب آور می‌باشد. شاردن بعد از سفر دوم خود به ایران و پس از حدود بیست روز که از ورودش به اصفهان گذشته بود درباره رفتار و برخورد ننگین شاه سلیمان نسبت به شیخعلی خان می‌نویسد: «مقارن این احوال از خبری آگاه شدم که روز پیش، پادشاه در حالی که بنا به عادت چند ساله بر اثر میخواری مست و بی خویشتن شده بود بر چنگ زنش به بهانه‌ی این که خوب چنگ ننواخته، متغیّر شده و به نصرعلی بیک پسر فرماندار ایروان دستور داده که دست‌های چنگ نواز را قطع کند. شاه پس از صدور این فرمان از غایت مستی و بی حالی خود را روی چند نازبالش انداخته و به خواب شده است. پسر فرماندار چون می‌دانست چنگ نواز جرمی که مستحق قطع شدن دست‌هایش باشد مرتکب نشده و به گمان این که شاه از فرط مستی چنین گفته از اجرای فرمانش خودداری ورزید و به توبیخ و تهدید چنگ زن بسنده کرد؛ امّا شاه پس از ساعتی وقتی از خواب بیدار شد و چنگ نواز را همچنان به نواختن چنگ سرگرم دید سخت خشمگین گشت و به یکی از بزرگان فرمان داد دست و پای هر دو را جدا کند. آن بزرگ خود را در پای شاه انداخت و عفو پسر فرماندار را طلب کرد. شاه سخت‌تر از بار اول و دوم در غضب شد و به چند تن از خواجه سرایان و نگهبانان دستور داد که دست و پای هر سه را قطع کنند. شیخعلی خان در آن هنگام آن جا حضور داشت با این که هنوز منصب صدارت عظمی به او تفویض نشده بود، چون جان آن سه را در خطر دید درنگ را جایز نشمرد و به فور خود را در پای شاه انداخت. زانوانش را در بغل گرفت و عفو مغضوبان را طلب کرد. پادشاه دمی درنگ کرد و گفت تو آنی که به اجابت مستدعیات خود در حضور من کاملاً امیدواری، اکنون از نو مقام بلند صدارت عظمی را به تو می‌سپارم آن چه را می‌طلبی اجابت می‌کنم. شیخعلی خان عرض کرد شاه، من یکی از چاکران درگاه توام و پیوسته گوش به فرمانم تا آن چه تو گویی، بکنم.

شب هنگام، در ساعتی که شاه از بسیار آشامیدنِ شراب کاملاً مست شده بود جامی لبریز از باده به شیخعلی خان صدر اعظم تعارف و او را به خوردن آن دعوت کرد. صدر اعظم با این که سرپیچی از فرمان شاه ممکن بود به بهای مصادره‌ی دارایی یا جان باختنش منجر شود از گرفتن جام و آشامیدن شراب خودداری ورزید. شاه که کاملاً مست بود به ساقی فرمان داد جام شراب را در بینی صدر اعظم بریزد و او چنین کرد. آن گاه شاه از جای برخاست، نزدیک شیخعلی خان شد و به حال تمسخر گفت: جناب نخست وزیر بر خود نمی‌پسندم و روا نمی‌دارم در حالی که من از بسیاری باده پیمودن هوش و خِردم را از دست داده‌ام و مست و بی حال افتاده‌ام تو همچنان هوشیار و بر سر عقل باشی. تو خود می‌دانی که همنشینی و هم صحبتی با کسی که از بسیاری شراب خوردن عقل و هوشش را از دست داده با کسی که شراب نیاشامیده، خردش را پاسداری کرده و به سوی پستی گام ننهاده، بسیار دشوار است. اگر می‌خواهی و سر آن داری که با ما جلیس و انیس باشی باید تو هم سرِ خود را با نوشیدن باده گرم کنی. شیخعلی خان که شراب خوردن را گناهی بزرگ و خطایی فاحش می‌دانست به امید خلاص خود از گردن نهادن بدین فرمان ناهنجار خویش را در پای شاه افکند. شاه چون می‌دانست که صدر اعظم به عذر منع مذهب از آشامیدن شراب خودداری می‌کند به او گفت حالا که شراب خوردن را گناه می‌شماری ناچارت نمی‌کنم. جای آن کوکنار بنوش. جوشانده عصاره‌ی کوکنار زودتر و بیشتر از شراب عقل و هوش را می‌زداید. صدر اعظم به ناچار فرمان برد و از آن شربت چند گیلاس پیاپی آشامید. دیری نپایید که عقل و هوشش رفت و از بی خودی روی فرش کف تالار دراز کشید. شاه از آن حال که بر صدر اعظم عارض شده بود به خنده افتاد و مدّت دو ساعت او نزدیکانش که همه همانند وی مست و بی خویشتن شده بودند بر مدهوشی و خرابی حال شیخعلی خان می‌خندیدند و مسخره می‌کردند. سپس شاه به یکی از آنان فرمان داد وی را بلند کند و جامی از شراب به لبش نزدیک سازد تا بنوشد و بر این گمان بود که صدراعظم از غایت بی خودی و سستی هوش می‌آشامد؛ امّا نیمه جانی برای وی بیش نمانده بود. شاه از سر مستی به حال او می‌خندید و به مسخره گفت: صدر اعظم، دیدی به چه بلایی گرفتارت کردم! روز بعد وقتی شیخعلی خان به حال خود باز آمد و به یاد آورد بر اثر تیره رأیی و سبک سری شاه چگونه در معرض توهین و بی حرمتی قرار گرفته، درِ خانه‌اش را تمام مدت آن روز به روی همگان بست تا هیچ کس شاهد اندوه و تأثّر وی نباشد. شاه که نگران حالش شده بود خلعتی فاخر برایش فرستاد و او را به حضور در دربار دعوت کرد.

در روز بیست و هشتم شنیدم که دگربار صدر اعظم هنگامی که در دربار حضور داشته بدتر از بار پیش مورد بی حرمتی و تمسخر شاه قرار گرفته. این دفعه هم زیاده روی وی در نوشیدن شراب سبب بروز این واقعه شده بود. چنان که بارها به مناسبت بیان کرده‌ام شیخعلی خان شخصیّتی بی گناه، با صفا و درخور احترام است. او سبیل کوتاه و ریش بلند دارد و به اصول معتقدات دینی کاملاً پایبند است امّا ایرانیانی که نژاد از گرجیان دارند خاصّه درباریان و سران سپاه ریششان کوتاه و سبیل‌هایشان چندان بلند است که به بناگوششان می‌رسد. در ساعتی که شاه از بسیاری میخوارگی کاملاً مست و سست شده بود به صورت صدر اعظمش نگاه کرد و آرایش ریش و سبیل او را مخالف وضع ریش و سبیل درباریان یافت. از این رو به آرایشگر خاص خود دستور داد ریش شیخعلی خان را نیز مانند ریش دیگران کوتاه کند. به وقتی که آرایشگر به اجرای این فرمان عجیب پرداخت، صدر اعظم در گوشش گفت ریشش را چندان کوتاه نکند که پوست صورتش نمایان گردد. توجه به درخواست شیخعلی خان منجر به نتیجه‌ی سخت و بی رحمانه‌ی آرایشگر شد زیرا شاه همین که دریافت آرایشگر رعایت حال صدر اعظم را بر اجرای کامل دستور او مقدّم شمرده دستور داد دست‌هایش را از مچ ببرند حتی بر این اعتقاد بود گناه وی سزاوار اعدام بوده است. صدر اعظم از چنین بی حرمتی عظیم که در باره‌ی وی رفته بود چنان دل شکسته و بی آرام گشت که خویشتنداری نتوانست. برخلاف معمول بی اجازه از دربار بیرون رفت و به خانه‌ی خود رفت و چنان که بعدها به دوستان خود گفته بود هرگز اندوهی گرانتر و دردناکتر و طاقت سوزتر از آن بر وی ننموده است. روز بعد وقتی شاه از مستی به حال خویش باز آمد و جای صدر اعظم را در دربار خالی دید از آن خطای عظیم و جفای منکر که در باره‌ی وی روا داشته بود شرمگین گشت و کسی را در طلبش فرستاد. شیخعلی خان که از آن واقعه همچنان مشوّش بود و تلخی آن وهن و بی‌ حرمتی جانش را زهرآگین می‌دانست به فرستاده‌ی شاه که شخصیّتی عالی مقام بود، گفت اگر شاه دستور دهد سر مرا به دربارش ببرند بر من آسانتر است این گونه بی حرمتی‌ها که به فرمان شاه بر من و امثال من می‌رود مقام سلطنت را در انظار می‌شکند و به همین سبب از وهنی که بر من وارد آمده آذرها به دل دارم چنان که گفتم نهایت آمال و آرزوهایم دوام عظمت و بلند نامی مقام سلطنت است و چون وجود حقیرِ من غالباً مورد توهین و تحقیر قرار می‌گیرد و بی گمان پادشاهان و بزرگان خارجی و همسایه وقتی این واقعیّات افتضاح آمیز را بشنوند به مسخره و بی اعتنایی به دربار ایران می‌نگرند. از وجود خودم که مایه‌ی ظهور این رسوایی‌ها و فضاحت‌هاست متنفّر و بیزار می‌شوم. این نگرانی‌ها و دردهای جان سوز دلم را چنان می‌فشارد که زندگی بر من ملال آور و غیر قابل تحمّل شده و اگر شاهنشاه به کشتنم فرمان دهد بزرگ احساس در حقّم روا داشته است. فرستاده‌ی شاه جواب صدر اعظم را کلمه به کلمه به عرض شاهنشاه رساند. وی به سمع رضا شنید و به حُسن نیّت و صمیمیّت نخست وزیر اعتراف کرد. دگر باره کسی را به احضار وی فرستاد و چون آمد دستش را به گرمی فشرد و پیمان سپرد که از آن پس حرمت وی و مقامش را به سر نگه دارد و به جبران بکوشد. شیخعلی خان نیز فرصت را برای ایراد بعضی نکات مناسب شمرد. خود را به پای شاه افکند و به طریق موعظت و دولت خواهی گفت: من کوچکترین بندگان پادشاهم و چندان به تندرستی و دوام عظمت و شوکت آن اعلیحضرت آرزومندم که هر زمان در می‌یابم شاهنشاه بنا بر عادت در شرب شراب زیاده روی می‌کند که بسا ممکن است صحّت و سلامت وجود مقدّسش در معرض خطر افتد چنان گرفتار درد و وحشت می‌گردم که مرگ بر من از تحمّل آن آسانتر است. گفته‌های صدر اعظم چنان پر صلابت و بیانگر صمیمیّت و دولت خواهی بود که در دل پادشاه نشست و پیمان سپرد از آن پس در پیمودن شراب اندازه نگه دارد.»[2]



[1] - سفرنامه سانسون، ترجمه محمّد مهریار، انتشارات گل‌ها، چاپ اول، 1377، ص 60

[2] - سفرنامه شوالیه شاردن، ترجمه اقبال یغمایی، چاپ اول، انتشارات توس، جلد دوم، 1372، برگزیده‌ای از صفحات 550 تا 611

3- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور،انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 820

اخلاق و رفتار شاه سلیمان صفوی

اخلاق و رفتار شاه سلیمان

 

هر یک از پادشاهان صفوی پس از به قدرت رسیدن اولین تلاش خود را علاوه بر شرابخواری و تکمیل حرمسرا در حذف رقیبان و کشتار شاهزادگان متمرکز ساخته‌اند. از بارزترین آنان می‌توان به شاه اسماعیل دوم و شاه عباس اول اشاره کرد. شاه اسماعیل ثانی چنان به نابودی برادران و شاهزادگان اقدام کرد که اگر عباس میرزایی در هرات باقی نمانده بود چه بسا که سلسله صفوی از بین رفته بود. شاه عباس بزرگ نیز علاوه بر فرزندکشی بدعتی ننگین را در تربیت شاهزادگان برقرار کرد که منجر به ظهور پادشاهان سفّاکی چون شاه سلیمان و یا فردی چون شاه سلطان حسین بی اراده شد که تحت تأثیر ملّایان و خواجه سراها تاج شاهی را بر سر محمود افغان نهاد. در ارزیابی اخلاق و رفتار پادشاهان صفوی به هیچ وجه محیط تربیت و پرورش آنان را نمی‌توان نادیده گرفت و شاید بهتر از این محصولات نباید انتظاری دیگر داشت. شاه سلیمان نیز یکی از نجات یافتگان خشونت پدر و تربیت یافته‌ی خواجگان و زنان حرمسرایی است که تنها به منافع خویش فکر می‌کرده‌اند. هنگامی که خبر جانشینی صفی میرزا را به مادرش اعلام کردند به هیچ وجه نمی‌پذیرفت و در فکر آن بود که مأموران قتلش می‌باشند. در چنین فضایی که هر فرد به یک باره از زندانی که سرشار از محدودیت‌ است رهایی یابد و سپس در رأس قدرتی قرار گیرد که همه بله قربان گو و یا سعی در انحراف و سقوط وی در منجلاب فساد و عیّاشی و خرافات دارند، چه توقعی باید داشت؟ تمام افرادی که از نزدیک شاهد اخلاق و رفتار آن پادشاه فاسد و عیّاش بوده‌اند وی را فردی ناهنجار توصیف کرده و رفتارش را در دو بخش هوشیاری و نا هوشیاری تقسیم کرده‌اند. البته جای بسی رضایت است که آن پادشاه چنان سرگرم باده نوشی در جمع زنان خود بود که دیگر فرصتی برای ظلم و ستم بر مردم عادی را نداشته و اجرای این وظیفه‌ی خطیر به نمایندگانش محوّل شده بود. شاه سلیمان پس از استقرار بر اریکه‌ی قدرت چنان راه افراط در عالم مستی پیمود که در معرض مرگ قرار گرفت، ولی جان به در برد تا زمینه ساز گسترش فساد در تمام امور حکومت باشد.[1]

در این که رفتار شاه سلیمان خودسرانه بوده شکی نیست و به یقین می‌توان گفت که تمام این موارد در حضور دیگران انجام گرفته است زیرا روایت شده که همیشه بالاترین مقام مذهبی و درباریان در مجالس او شرکت داشته‌اند. از آن جا که وی و اطرافیانش همیشه ناظر این وقایع بوده و هیچ گاه حاضر به از دست دادن منافع خود نبوده‌اند؛ بنابراین تمام آنان را باید مسؤول تداوم این مجالس آمیخته با تملّق و ریا دانست. همین عوامل اگر در اجرای برنامه‌ی خود دچار مشکل شده و یا کم می‌آوردند از نفوذ زنان و خواجگان حرمسرا و یا منجّمان استفاده کرده تا با تعیین و تلقین روزهای سعد و نحس به امیال خود دست یابند. تنها شانس و اقبالی که به پایداری این جمع کمک ‌کرد درگیری عثمانی‌ها با اروپائیان می‌باشد که فرصت توجه به ایران را از آنان گرفته بود. تمام سفرا و سیاحان اروپایی که به نوعی شاهد این ایّام بوده‌اند بر این عقیده هستند که وضع دربار بسیار آشفته بوده و در اثر توسعه‌ی فساد از همکاری ایران بر علیه عثمانی دیگر امیدی نیست و مردان قزلباش اهل جنگ نیستند. شاه صفی دوّم پس از آن که در جمادی‌الثّانی 1077 بر تخت نشست و به دلیل نحس بودن ساعت تاجگذاری در طی مراسمی در کاخ چهلستون نام خود را به شاه سلیمان تغییر داد از کارهای گذشته‌ی خود تجربه‌ای نیندوخت. به طور کلی شاه سلیمان پادشاهی مستبد و بی رحم بوده که به کمترین حرکتی دستور قتل فرزند را صادر کرده است. یکی از فرزندانش که پسر بچّه‌ای بیش نبود به سوی او تیری می‌اندازد که شاه سلیمان فوراً دستور خفه کردن او را در آب می‌دهد. روایت شده که پادشاه چون از قتل پسر اول بسیار ناراحت بود سعی بر آن داشت که با احضار پسر دوم و با مهربانی نظر وی را به سمت خود جلب سازد ولی سرنوشت این پسر نیز بهتر از اوّلی نبود زیرا هنگامی که تلاش کرد با عمل خود پیامی را به شاه ارسال دارد نتیجه‌ی عکس گرفت و به سختی از مرگ حتمی نجات یافت. این پسر روزی وارد باغچه‌ی خاص پدر شد و به بریدن درخت میوه داری مشغول شد تا شاه را متوجّه رفتار نا درستش سازد، ولی شاه متوجّه آن عمل وی نشد و به قورچی باشی دستور داد تا او را نیز به قتل برساند. قورچی باشی با وساطت خود پادشاه را از آن تصمیم باز داشت و زمانی که این خبر به مادر شاهزاده رسید فرزند را تشویق کرد که از دربار متواری گردد چون اعتمادی بر رفتار پدر نیست. سرانجام آن پسر مجبور به ترک دربار شد و گوشه نشینی اختیار ساخت؛ اما شاه سلیمان بعد از اطلاع از فرار وی فرمان قتل مادر و قورچی باشی را صادر کرد. دکتر احمد تاجبخش درباره سفّاکی آن پادشاه می‌نویسد: «یکی از رجال درباری در خاطرات خود نوشته است وقتی از حضور شاه مرخص می‌شدم بی اختیار دست به سرم می‌زدم که ببینم سرم بر جای خود هست یا نیست.»[2]

کمپفر نیز که یکی از شاهدان حضوری شاه سلیمان بوده وی را فردی متزلزل و بی رحم می‌شمارد و می‌نویسد: «بر احدی پوشیده نیست که سلیمان از نظر عطوفت و دادگری از تمام اسلاف خود برتر است. با وجود این وی گاه گاه خونش به جوش می‌آید و در نتیجه تصمیم‌هایی از سر شتاب و پیش از موقع می‌گیرد. دیوان بیگی روزی بدون رعایت آداب و احترام از سر سفره‌ی شاهانه برخاست، بلافاصله سلیمان کس به دنبال وی فرستاد و دستور داد که چشم وی را بیرون بیاورند. هنگامی که این مأمور با ارائه مردمک چشم گناهکار و به انجام رسیدن فرمان را اعلام داشت شاه مقام دیوان بیگی مغضوب را به وی واگذار کرد که هنوز هم بدون معارض به آن شغل اشتغال دارد. بار دیگر شاه سلیمان موقع و محل تفرجگاهی را که در کوهی مقابل اصفهان به نام تخت صفّه بر صخره‌ای پیش آمده تعبیه شده بود، ستود. در این جا یکی از متعه‌های وی به مخالفت برخاست و گفت این جا ناحیه‌ای است بی برگ و بار و باد خیز؛ شاه از این اظهار عقیده چنان به خشم آمد که بدون تأخیر دستور داد او را از آن دامنه به پایین بیندازند با این استدلال که چنین شخصی شایستگی ماندن در آن نقطه را ندارد.»[3]

مؤلّف کتاب پشت پرده‌های حرمسرا به نقل از سفرنامه کارری به این نکته جالب اشاره دارد که حداقل فایده‌ی شرابخواری شاه سلیمان آن بوده که چون او همیشه در حال مستی به سر می‌برده است در نتیجه مردم از شرّ او در امان بوده‌اند زیرا «در نتیجه‌ی زیاده روی در شرابخواری سکته ناقص کرده و حالش رو به وخامت نهاده بود. شاه سلیمان در اواخر عمر زندگی‌اش را صرف نوشیدن شراب و فرو رفتن در آغوش زنان حرم می‌کرد و همیشه او را در حال مستی و بی خبری می‌یافتند. می‌گویند در چنین زمانی که تمام همّ و غمش شرابخواری و زنبارگی بود مردم تا حدّی از شرّ او در امان بودند. در تمام این مدت حکومت واقعی و اختیار مطلق در دست وزیر او میرزا طاهر بود که با حیله و تزویر و چاپلوسی و تملّق اعتماد کامل وی را به خود جلب کرده بود. میرزا طاهر از دزدان بزرگ روی زمین است. هشتاد سال دارد، با زنده دلی تمام به سر می‌برد و هنوز بر سر کار خود است و تا یک سکه طلا رشوه تنزّل می‌کند.»[4]


 



[1] - با توجه به صفات و رفتار ناهنجار شاهان صفوی یکی از مبلغان مذهبی به نام سانسون که خود شاهد رفتار شاه سلیمان بوده است درباره اعتقاد ثابت مردم به شاه در صفحه 169 سفرنامه‌اش می‌نویسد: «ایرانیان به قدری به معصوم بودن شاه معتقدند و برای پذیرفتن این اعتقاد آمادگی دارند و اصرار می‌ورزند که فرامین شاه را در حکم احکام آسمانی می‌دانند و آن را مثل وحی منزل می‌پذیرند. به همین جهت کسی که مورد خشم و غضب شاه قرار می‌گیرد هر قدر بی گناه باشد مردم او را به چشم یک جنایت بزرگ می‌نگرند و او را رسوا و ننگین می‌دانند و معتقدند بر انگیختن خشم و غضب شاه خود بزرگترین جنایات است و به همین مناسبت کسی که خشم شاه را برمی‌انگیزد خائن و نمک به حرام شمرده می‌شود و او را محکوم به مرگ می‌دانند. مردم نمی‌توانند باور کنند که شاه ممکن است کسی را بدون دلیل محکوم نماید و بر او غضب کند. قدرت روحانی شاه از طرز بیان مردم با شاه و تعبیراتی که در خطابه‌ها و در مکالمات با شاه به کار می‌رود کاملاً هویداست. به شاه عرض می‌کنند «قوربان اولوم» قربانت گردم یا آرزو می‌کنم قربانی تو شوم. «دین و ایمانوم پادیشا» ای پادشاه تو دین و ایمان من هستی. «باشونادو نیم» دور سرت بگردم. این طرز بیان و این نوع عبارات از قبیل دور سرت بگردم تازگی ندارد؛ بلکه در ایران از زمان سلاطین قدیم به کار بردن این گونه تعبیرات معمول و متداول بوده است . فعلاً این طرز بیان به صورت خاصی که زیاد جلب نظر نمی‌کند متداول است.»

[2] - تاریخ صفوی، تألیف دکتر احمد تاجبخش، انتشارات نوید شیراز، 1373، ص 347

[3] - سفرنامه کِمپفر، نوشته انگلبرت کِمپفر، ترجمه کیکاووس جهانداری، انتشارات خوارزمی، چاپ دوم، 1360، ص 66

[4] - پشت پرده‌های حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، ص 308

5- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 816