شاه عباس دوم فرزند سام میرزا یا همان شاه صفی اول و از مادری چرکسی به نام آنّا است. در تاریخ تولد وی اختلاف نظر وجود دارد؛ امّا اکثر مورّخان تولد او را در هیجدهم جمادی الثّانی 1042 ه. ق. مطابق اول ژانویه 1633میلادی در کاشان ثبت کردهاند. نام او در ابتدا محمّد میرزا بوده و سپس به شاه عباس دوم تغییر یافته است. درباره دوران کودکی و شیوهی تربیت شاهزاده سلطان محمّد اطلاعات اندکی در دسترس است ولی آن چه که مسلم میباشد او به همراه چهار برادر و دو خواهر خود در میان زنان و خواجگان بزرگ شده و از اخبار دنیای خارج و رفتار ظالمانهی پدر خود اطّلاعات کمی داشته است. از آن جا که در عصر صفوی رسم نبوده که ولیعهدها در جریان امور کشور قرار گیرند در نتیجه محمّد میرزا نیز همانند بقیّه مدام در حالت بیم و هراس دوران کودکی را در حرمسرا گذرانیده و همواره با نا امیدی در انتظار کور شدن و یا مرگ بوده است. با توجه به این سیاست پادشاهان مستبد صفوی دیگر سخن از تربیت و آینده سازی ولیعهدها برای امور فرمانروایی امری بیهوده است. روایتی است که محمّد میرزا نیز طبق دستور پدرش باید از نعمت بینایی محروم میگردید ولی در اثر عکسالعمل خواجه سرایی از کور شدن نجات یافته و در ظاهر به عنوان فردی نابینا به زندگی خود ادامه داده است. با توجه به چنین فضای نفرت انگیز آیا مادرش حق نداشته است که گفتار مأموران را برای ابلاغ خبر پادشاهی او باور نکند و بیشتر در انتظار مأموران مرگ و نابودی فرزندش باشد؟ تمام رفتار حاکمان صفوی معلولِ پرورش یافتگانِ چنین محیطی است که به یک باره از فرش به عرش رفته و صاحب اختیار همه چیز و جان مال مردم شده بودند. آنان تحت تأثیر همین محیط ناز پرورده و مسموم از توطئهها بود که بعد استقرار بر اریکهی تخت پادشاهی تمام امور دولتی را درد سر ساز و مزاحم تلقی کرده و حاضر به تحمّل هیچ رقیبی حتی فرزندان خود هم نبودهاند. بر اساس روایات موجود شاه عباس دوم در ایام کودکی تنها طرّاحی و خرّاطی را آموخته و از آموزشهای دیگر بی بهره بوده است.
هنگامی که شاه صفی در اثر افراط در فساد و عیاشی و شرابخواری دچار مرگ زود هنگام گردید امیران قزلباش و شورای دولتی به رهبری میرزا تقی (معروف به ساروتقی) وزیر اعظمِ دربار که مردی توانمند و از حمایت همسر پادشاه نیز برخوردار بود، تشکیل جلسه دادند و از میان پنج فرزند پسر به جا ماندهی پادشاه و سپس با تأکید آغا مبارک خواجه سرا، محمّد میرزا را به عنوان جانشین انتخاب کردند. محمّد میرزا در 16 صفر سال 1052 که کمتر از ده سال داشت با نام شاه عباس دوم در کاشان تاجگذاری کرد[1] و با القاب حضرت خلافت پناهی و صاحبقرانی و نوّاب کامیاب صاحبقرانی سلطنت کرد.[2] پس از آغاز پادشاهی شاه عباس دوم به دلیل صغر سن اختیار کارها به دست امرا افتاد و میرزا تقی اعتمادالدوله به عنوان نیابت سلطنت زمام امور را به دست گرفت و در سه سال بعد بر اثر مخالفت امرای دیگر به دستور شاه جوان کشته شد. او پس از چندی به خاطر گرمای آب و هوا یا به مصلحت امرا عازم قزوین گردید. محمّد معصوم در باره چگونگی سفر شاه عباس نوجوان به قزوین مینویسد: «چون کار دولت به سامان رسید بعد از چند روز توقّف در خطّه کاشان به تاریخ روز جمعه بیست و پنجم شهر صفر به دولت و سعادت به عزم سفر روانهی دارالسّلطنه قزوین شدند. چون منزل خلد مثال دارالمؤمنین قم محل نزول گردید به عزم طواف مشهد مقدسّهی معصومه علیها السلام و مضجع پر انوار والد بزرگوار مصمّم گشته و آداب زیارت به جای آوردند و بر سر مقبرهی والد مغفور قریب به دو ساعت توقّف نموده به تلاوت قرآن مجید حافظان را مأمور ساختند و در آن زمان رقّت بسیار نموده، تأثّر و تأسّف بسیار به طبع همایون راه یافت و از ملأ اعلی این صدا به گوش عالمیان میرسید "چندان که ورا خاک بود عمر تو بادا"
القصّه بعد از فراغ از آن مقدّمه دو روز که در بلدهی مذکور مسکن داشتند به اطعام و ادرارات و انعام دست گشاده، مستحقّین را از بذل بیکران شادمان ساختند و از آن بلدهی طیّبه کوچ نموده، منزل به منزل به دولت و اقبال طی نموده به تاریخ شهر ربیعالاول داخل دارالسّلطنه قزوین شده در حوالی باغ صفی آباد به جهت ساعت، چند روزه توقّف نموده بعد از آن به دولتخانهی همایون تشریف آورده در دلجویی عجزهی آن دیار نهایت سعی مینمودند و بساط شادکامی روز به روز میساختند و از اطراف اخبار مسرّت آثار هر روز به پایهی سریر خلافت مصیر میآمد.»[3]
ایشان بعد از تعیین ساعت سعد وارد شهر قزوین شد و در این مکان است که برای ورود به اصفهان و حکمرانی آماده و تحت تعلیم قرار میگیرد. همان گونه که اشاره گردید شاه عباس دوم در سن نه سالگی به پادشاهی رسید و این امر یکی از دلایل موفقیّت و امتیاز در پادشاهی او نیز مطرح میباشد زیرا وی به زودی از زندان حرمسرا نجات یافت و هنوز وابستگی زیاد به آن محیط نیافته بود و جای تأسف است که بعداً با آلوده شدن به شراب و افراط در عیاشی عمری طولانی نکرد و تودههای مردم عادی را از وجود برخی رفتار خود محروم ساخت. او پس از ورود به قزوین فنون نظامی را توأم با تیراندازی و قپق اندازی یاد گرفت و شاید تحت تأثیر همین عوامل بوده است که در اوایل نسبت به ارتش توجّهای خاص پیدا کرد ولی بعد از آن در اثر آرمش نسبی و طولانی که بین دشمنان خارجی به وجود آمد به مرور زمان آثار منفی را خود را آشکار ساخت و باعث ضعف نظامیان گردید. عدم توجه به ارتش و ترویج فساد و خرج مالیاتهای اخذ شده برای چاه بی انتهای دربار موجب نابودی کشور و تصرّف ایران به دست افاغنه در زمان شاه سلطان حسین شد. هنگامی که شاه عباس جوان در قزوین اقامت داشت علاوه بر آموزش نظامی تحت تعلیم و یادگیری سواد نیز قرار گرفت.[4] احمد فاضل در این مورد به نقل قول مینویسد «پس از تاجگذاری در کاشان و ورود به قزوین طی شش ماه علمی که صاحب شعوران را به مدّتهای بیرون اندازه به هم رسد آن حضرت را به حصول پیوست و از تعلیم میر مرتضی مستغنی گشت. آن گاه حق نظر بیک که به زیور دانش و فهمیدگی، آراستگی داشت طرف گفتگوی علوم گردید و پس از چهار سال که از ایّام تحصیل گذشت در شیوهی نسخ تعلیق که از مشکلترین خطوط است کارآمد شد. علامه دهخدا در لغت نامه خود چنین آورده است شاه عباس ثانی خواندن و نوشتن را بعد از رسیدن به سلطنت در شهر قزوین نزد میرمرتضی اصفهانی فرا گرفت و سفری به مشهد و مکه کرد»[5]
شاه عباس پس از آموزش و فراگیریهای لازم عازم اصفهان گردید و تاورنیه در سفرنامه خود در مورد چگونگی ورود وی به شهر توصیفی کامل نوشتهاند که در جای دیگر به آن اشاره خواهد شد. از زاویای مختلف میتوان به دوران 25 ساله حکومت شاه عباس نگریست. قسمتی از آن شامل حذف رقیبان و شاهزاده کشی است که روش برخورد وی با کور کردن شاهزادگان وحشتناکتر از بقیّه میباشد؛ زیرا علاوه بر کشتن آنان در روش کور کردن نیز پا را فراتر گذاشته است و دستور داده بود که جای هیچ شک و شبههای را از میان بردارند و به جای میل کشیدن برچشمها تمام چشم را از حدقه بیرون آورند و آن را در صورت جلسهای ثبت کنند تا علاوه بر اطمینان دیگر قابل مداوا نیز نباشد.[6] برخورد دیگر او با اطرافیان است که در حالت طبیعی و همچنین در زمان مستی و عیاشی دو چهرهی متفاوت را از وی نشان میدهد و در این جا لازم به ذکر است که اقدامات او را باید در زمان و موقعیت خودش مورد ارزیابی قرار داد. شاه عباس دوم در آغاز سلطنتش خود را از قید و بند مردان فاسد و نا فرمان و سرکش دربار آزاد ساخت و به کسب محبّت مردم پرداخت و در این راستا با بخشیدن بقایای مالیاتی که بالغ بر 500 هزار تومان بود، دل مردم ایران و خشنودی آنها را به دست آورد و بار سنگینی را از دوش رعیّت برداشت. اقدامات او در جهت رفاه و امنیت تودههای مردم از اهمیّت خاصی برخوردار است که در دیگر پاشاهان صفوی کمتر میتوان دید. پادشاه جوان صفوی در آباد کردن کشور تلاش کرد و با گردشهای شبانه و بار عام دادن به تودهها و اقشار مختلف با مشکلات آنان از نزدیک آشنا شد و در رفع آنها کوشید. وی در نظر داشت که ظلم و جور حاکمان را با برپایی مجالس عدل و داد در طول هفته کاهش دهد. او به قصد پاکسازی جامعه از مفاسد مختلف اجتماعی دستور داد خانههای فساد و میکدهها و شیره کش خانهها را تماماً ببندند و با علما و فضلا همنشین شد و پشت سر ملا محسن فیض کاشانی نماز خواند و علمای بزرگی چون ملا محمّد تقی مجلسی و ملّا خلیل قزوینی را به شرح کتابهای حدیثی تشویق کرد. این پادشاه سران سپاه قزلباش را تشویق به فداکاری در راه کشور کرد و ایجاد اصلاحات و آبادانی را در ایران مدّ نظر خود قرار داد. از جمله آثار باقی مانده از دوران شاه عباس دوّم میتوان از باغ و ساختمان سعادت آباد، عمارت چهل ستون، مسجد جامع، سد و پل روی زاینده رود، عمارت طاووس خانه، خلوتخانه و مهمتر از همه عمارت عالی قاپو نام برد.[7] از جمله خدمات دیگر شاه جوان میتوان به بهبود وضع معیشتی سپاهیان، خارج کردن داغستان از تصرّف روسها، دفع تجاوز سپاهیان روسیه به مازندران، پایان دادن به تحریکات دشمنان در گرجستان و کوتاه کردن دست امرای متجاوز به حقوق رعیّت و سرکوب و مجازات سرکشان و خائنان به مملکت اشاره کرد. در اثر این اقدامات است که اغلب مورخان او را ادامه دهندهی راه شاه عباس اول دانسته و برطرف کنندهی ضعفهای پدرش قلمداد کردهاند و به خاطر همین رفتار است که به قول تاورنیه بعد از مرگش مردم در حسرت او سخن میگفتند.[8]
دکتر غلام سرور در مورد آن پادشاهی که جانش را فدای خوشگذرانی کرد، مینویسد: «شاه عباس دوم همچون بسیاری از افراد دودمان خود به کرّات تسلیم هوای نفس و عیاشی میگردید، ولیک با این همه هرگز فرصت نمیداد که زمام امور از کَفَش خارج گردد. سرجان ملکم دربارهی وی چنین میگوید: علت کلیّه مفاسد سلطنت وی عشق بی حد و حصر او به باده گساری بود. بوالهوسی و ستمگری و بیدادگری تنها در مواقع مستی بر وی چیره میشد؛ لیکن خطر ناشی از این بی اعتدالیها تا اندازهای محدود به حوزهی دربار بود. مردم به طور کلی فقط او را بخشندهترین و عادلترین فرمانروایی که تا آن زمان در ایران سلطنت کرده بود، میشناختند. او نسبت به مأموران دولت سخت گیر بود و در برابر درماندگان رفق و مدارا داشت. جان و مال و رعایای وی چنان که باید در امان بود. او همچون جدّ کبیرش نسبت به کلیّهی ادیان با وسعت نظر مینگریست و به راستی در مورد عیسویان همیشه کمال لطف و عنایت را مبذول میداشت. جان کلام آن که میتوان دوره سلطنت شاه عباس دوم را بهار عمر عهد صفویه دانست. چنان چه او بیش از این میانه روی پیشه میساخت بی شک عمری درازتر نصیبش میشد و شاید در آن صورت میتوانست از انحطاط این سلسله که از ایّام سلطنت وحشتزای پدرش آغاز شده بود جلوگیری کرده باشد.»[9]
از مهمترین حوادث دوران حکومت شاه عباس دوم و در رابطه با همسایگان باید گفت که در اوایل سلطنت خود برای استقرار مناسبات دوستانه با دربار عثمانی به ارسال مراسلات و اعزام فرستادگان مخصوص مبادرت ورزید و روابط دوستانهی قدیم را یاد آور و خواستار ادامهی آن شد که سلطان عثمانی نیز آن را تأیید کرد. در سال اوّل جلوس او بود که جهانگیر (شاه جهان) پادشاه هند مصمّم شد قندهار را به قلمرو خود ضمیمه سازد و برای این منظور پسر خود را به آن سمت فرستاد و در این امر نیز موفقیّت حاصل کرد. هنگامی که شاه جهان پس از فتح قندهار متوجّه ترکستان شد ندر محمّد خان به دلیل اختلافات داخلی به خراسان فرار کرد و از شاه عباس دوّم استمداد جست. شاه صفوی بلافاصله دستور داد که با احترام کامل از او پذیرایی کنند و به همین منظور محمّد علی بیک را مأمور این کارکرد. شاه ایران سپاهی به همراهی او به ترکستان فرستاد. شاه جهان وقتی از این امر مطّلع گردید عقب نشینی کرد و سفیری به دربار اصفهان فرستاد که با شاه عباس دوم از در دوستی درآید. در سال 1057 شاه عباس دوّم، مرتضی قلی خان سپهسالار خود را مأمور پس گرفتن قندهار کرد و در نتیجه قتدهار مجدّداً به تصرّف قشون ایران درآمد و تا حملهی افغانها در تصرّف ایران باقی ماند.
شاه عباس دوم در کنار برخی رفتار مثبتش، به خاطر افراط در مصرف شراب و عشرت طلبی جان خود را در 25 ربیعالاول سال 1077 به سن 34 سالگی از دست داد و سپس جنازهاش را به قم منتقل و در جوار مرقد حضرت معصومه (ع) مدفون کردند. مورخان زمان او سعی داشتند که علت مرگش را توسط یک بیماری و یا حتی در حین شکار در اطراف دامغان نشان دهند؛ ولی از آن جا که پنهان داشتن ننگ اغنیا همیشه موفقیت آمیز نبوده است، در این رابطه نیز تلاش درباریان سودی نبخشید و واقعیّت مرگ را که در اثر یک بیماری مقاربتی به وقوع پیوسته بود از پرده برون افتاد.
در مورد فرزندان او اطلاع کمی وجود دارد و شاردن نیز که تقریباً در همان سالها شاهد سلطنت فرزندش بوده است، مینویسد: «توضیح این که شاه عباس دوم به هنگام مرگ دو پسر از خود به جا گذاشت، امّا در مورد عدّهی دخترانش اظهار نظر نمیتوانم کرد؛ زیرا این رازی است سر به مُهر، و نه تنها من بلکه همهی وزیران و بزرگان دربار شمار دختران شاه را نمیدانند و هیچ کس واقف نیست که در حرمسرای شاه چه میگذرد و اگر در این مورد خبری سربسته و مبهم به دست آورند تصادفی و اتّفاقی است.»[10]
[1] - مؤلف تاریخ خلد برین در صفحه 369 کتاب خود درباره تاریخ جلوس شاه عباس دوم مینویسد «در شب جمعه شانزدهم شهر صفر مطابق یونت ئیل ترکی و موافق سنه اثنی و خمسین و الف هجری این آفتاب صاحبقرانی به ساعتی که رصد بند فلک دقیقه شناسی مولانا محمّد شفیع منجم خراسانی اختیار نموده بود بر تخت فیروز بخت جهانبانی و اورنگ بلند پایهی سلطنت و کشورستانی جلوس فرمودند.» ماده تاریخ جلوس وی را ظل معبود ثبت کردهاند و شاعری در این رابطه میگوید:
شکر الله که از عنایت حق نایب صاحب زمان آمد
بر سر تخت پادشاهی باز شاه عباس نوجوان آمد
عقل، تاریخ شاهیاش میجست ظل معبود بر زبان آمد
[2] - -محمّد بن خواجگی اصفهانی در صفحه 304 کتاب خلاصة السیر در مورد تغییر نام محمّد میرزا به شاه عباس دوم مینویسد: «القصّه چون قضیّهی ناگزیر حضرت ظلالهی روی نمود امرا و وزراء و اعیان ملک و ملّت که سایهی مثال در عتبه اقبال و آستانهی اجلال متمکن بودند علاج زخم ناسور خود را به مرهم جلوس سعادت مأنوس مداوا کرده؛ در شب جمعه شانزدهم صفر سنهی اثنی و خمسین و الف که پنج ساعت و بیست دقیقه از شب مذکور گذشته بود در دارالمؤمنین کاشان به اورنگ سلطنت و مسند سعادت برآورده. اسم سامی آن مظهر کمال را به اسم جد بزرگوار موسوم ساخته، به تهیّه عیش اشتغال نمودند و این مصرع تاریخ شد: «مسند کی شد مزیّن باز از عباس شاه»
[3] - خلاصهالسّیر، تاریخ روزگار شاه صفی صفوی، محمّد معصوم بن خواجگی اصفهانی، چاپ اول، انتشارات علمی، 1368، ص 306
[4] - محمّد یوسف واله قزوینی اصفهانی در صفحه 377 کتاب خلد برین در رابطه با آموزش و یادگیری شاه عباس مینویسد: «زبدة السّادات والنّجبا میر مرتضی اصفهانی را که به زیور علم و دانش و ورع و تقوی و زهد و پرهیزکاری درخور ادراک سعادت قرب خدمت بود به معلّمی ذات اقدس ممتاز و سرافراز فرمودند و چنان چه در گنجنامهی جواهر واقعات زمان آن حضرت رقم زدهی کلک گوهر بار گرامی برادر و خداوندگار و مربّی و معلم و آموزگار گلدسته نگار این گلزار است در کم زمانی و اندک مدتی معلّم و متعلّم و دانش آموز و دانش اندوز گردیده، در قلمرو حسن خط و سواد اعظم روشنی سواد خط نسخ بر رقم شهرت پیشینیان کشید.»
[5] - ایران در دوران شاه عباس دوم، مؤلّف احمد فاضل، 1389، اصفهان، هنرهای زیبا، ص 46
[6] - رفتار شاه عباس دوم شامل فرزندان نسوان نزدیک خود نیز بوده است. مؤلّف کتاب ایران در دوران شاه عباس دوم در صفحه 71 در مورد برخورد وی با فرزندان خواهرش مینویسد: «شاه عباس دوّم دو خواهر داشت که به دو نفر از مردان متموّل خود شوهر داده بود، ولی دامادهای او هر دو از نژاد پست بودند. پس از مدّتی شنید که خواهرانش آبستن هستند. پس دستور داد که به آنانها دوایی بخورانند تا اطفال آنان سقط شود. پس از یک سال باز به شاه خبر دادند که خواهران آبستن هستند و شاه گفت بگذارید به موقع وضع حمل نمایند و پس از آن که هر دو پسری زائیدند دستور داد به آنها شیر و غذا ندهند تا هر دو هلاک شوند.»
[7] - باب همایون یا عالی قاپو معادل توپ قاپی دروازه ورودی کاخ سلاطین عثمانی در استانبول است و اصطلاحاً به تمامی آن کاخ نیز اطلاق میشده است. در صفحه 46 مجله رشد تاریخ (سال سوم، 1380) در مورد ساخت این کاخ آمده است که «در واقع کاخ تابستانی که در کنار دریا و روی تپّه سارابیرنا ساخته شده بود توپ قاپی نام گرفت. بعد از ساخته شدن این کاخ در سال 1892م کاخ جدید به طور کلی به عنوان کاخ توپکاپی شناخته شد. انتقال از قصر قدیم به قصر جدید طی مراحلی روی داد. ابتدا دولت و مقامات ارتشی و سپس حرمسرای سلطان نقل مکان کردند. گفته میشود خرم سلطان یکی از زنان سلطان سلیمان (سلیمان با شکوه) اولین زنی بود که به حرمسرای جدید نقل مکان کرد. هنگامی که حرمسرای سلطان کاملاً به کاخ جدید منتقل شد، کاخ قدیم به محل سکونت زنها و کنیزان سلطانهای مرده تبدیل شد.»
[8] - در صفحه 11 کتاب طب در دوره صفویه به نقل قول از کروزینسکی که در حدود سال 1111 ه.ق وارد اصفهان شده است درباره شهرت و اعتبار شاه عباس دوّم مینویسد: «پس از شاه اسماعیل اوّل و شاه عباس کبیر ایران هرگز پادشاهی بهتر از او در سلسله صفویه نداشته است. او با وجود آن که مثل پدر و اسلاف خود شرابخوار بود و خشونتهایی از خود نشان میداد و دست به اعمالی میزد که قابل سرزنش هستند؛ معذالک در تمام طول سلطنت خویش نشان داد که شایسته مقامی است که آن را احراز کرده است.»
[9] - تاریخ شاه اسماعیل صفوی، تألیف دکترغلام سرور، ترجمه محمّد باقر آرام، عباسقلی غفاری فرد، چاپ اول، 1374، ص 33
[10] - سفرنامه شوالیه شاردن، ترجمه اقبال یغمایی، چاپ اول، انتشارات توس، جلد چهارم، 1372، ص 1607
11- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 920
یکی از اصول ثابت و پایدار زندگی پادشاهان صفوی برپا ساختن مجالس بزم و جشن و سرور و تشکیل حرمسراها بوده است و اکثر آنان در این مسیر چنان راه افراط پیمودهاند که جانشان را فدای این اعمال کرده و در نتیجه جسدشان را از حرمسرا بیرون آوردهاند. شاه صفی نیز همانند سلف خود در حدود سن 30 سالگی جان خود را در اثر شرابخواری و فعالیّت طولانی در حرمسرا از دست داد. اصولاً شاه صفی در چنین محیطی بزرگ شده بود و نمیتوانست از آن جدا شود. با توجه به این رفتار خدشه ناپذیر حاکمان، جای سؤال است که چرا بعضی مورّخان دست از چاپلوسی او برنداشته و همواره سعی بر آن دارند که چهرهای پاک و منزّه از وی نشان دهند. محمّد معصوم بن خواجگی اصفهانی در کتاب خلاصةالسّیر بدون توجّه به سابقهی طولانی مجالس بزم شاه صفی و آثار آن که از همان ابتدای سال سلطنت 1038 هجری قمری شروع شده است در توصیف شاه صفی بی همتا و بی نظیر مینویسد: «حضرت ظلاللهی را از استماع این خبر انبساط در طبع شریف به هم رسیده، کوچ نموده و در هر منزلی که نزول واقع میشد خس و خاشاک آن سرزمین از شادابی بساط همایون روی افسردگی در خواب نمیدید و به هر وادی که رحل اقامت میانداخت از خاک آن مرحله به جای سبزه و گیاه مهر گیاهی رویید و از هر چشمه که روی میشست سنگش طعنه بر مروارید میزد و بر هر کوهی که شکار میافکند از فرّ دولتش کان بدخشان میشد.»[1]
در شرح زندگی شاه صفی هیچ کس به اندازهی اولئاریوس با دقّت در وصف حال او نپرداخته است و برای نشان دادن بخشی کوتاه از مجالس بزم و تفریح وی به دو مطلب از گزارش ایشان اشاره میگردد. در توصیف شکارگاه هزار جریب که همراه شاه بوده است مینویسد: «روز بعد شاه صفی برای شکار حیوانات چهارپا انتخاب کرد و اجازه داد سفیران با کلیّه همراهان خود در این شکار شرکت نمایند. چندین باز شکاری، سه پلنگ تربیت شدهی اهلی و چندین سگ شکاری را نیز همراه آورده بود. پس از آن که مدتی در دشت و صحرا اسب رانده و به هیچ حیوانی برخورد نکردیم، شاه ما را با خود به باغ بزرگ حیوانات که در وسط آن دشت ساخته و محیط آن بیش از یک فرسخ طول داشت، هدایت کرد. این باغ را هزار جریب مینامند یعنی وسعت آن به اندازهی هزار جریب گندم کاری است. دیوارهای بلندی آن را احاطه نموده و به سه قسمت تقسیم میشد. قسمت اول مخصوص گوزنها، خرگوشها و روباهها، قسمت دوم مخصوص آهوها بود و قسمت سوم اختصاص به گورخرها داشت. شاه صفی نخست دستور داد که پلنگها را وسط آهوها رها نمایند تا عقب آنها دویده و سه آهو را صید کنند. وقتی به قسمت گورخرها رفتیم یکی از آن حیوانات ایستاده و ما را نگاه میکرد. شاه به "بروگمان" سفیر ما گفت با تپانچه خود این گورخر را بزند. چون تیر بروگمان به خطا رفت شاه خندهای کرد و تیر و کمان خود را به دست گرفت و گورخری را که در حال دویدن بود هدف قرار داده و تیر را رها کرد. تیر او به بدن گورخر اصابت کرد و شاه تیر دیگری انداخت که درست در وسط پیشانی حیوان فرود آمد.»[2]
و یکی از مجالس بزم شاه صفی چنین بوده است: «روز 19 نوامبر اعتمادالدوله صدر اعظم ضیافت مجلّلی به افتخار ما داده، این ضیافت در تالار قصری با شکوه متعلّق به صدر اعظم برپا شده بود. جلوی تالار محوّطهی سرپوشیده و ایوانی قرار داشت که حوض بزرگی وسط آن ساخته بودند و از چهار فوّارهی آن آب به ارتفاع قد یک انسان جستن میکرد. تالار پذیرایی خیلی مجلّل و تماشایی بود. قسمتهای بالای دیوارهای تالار با تابلوهای نقاشی از زنان اقوام مختلف اروپایی در لباسهای محلی تزیین شده بود و قسمت پائین دیوارها تمام آینه کاری بود به طوری که انسان وقتی وسط تالار میایستد تصویر خود را در چهار طرف منعکس میدیدید. نظیر این تالار آینه را به نحو زیباتر و جالبتری در قصر سلطنتی و نزدیک حرمسرا ساختهاند که مجالس خصوصی بزم شاه با زنان حرمسرا در آن جا منعقد میشود. میوه و شیرینی و غذا را در ظروف نقرهای و طلایی آوردند و هنگام صرف غذا دسته مطربهای مخصوص شاه نواخته و رقاصههایی که در حضور شاه میرقصیدند نیز به رقص درآمدند[3]. رقص آنها توأم با هنرمندی و چشم بندی بود بدین معنی که کوزههایی کوچک و درازی را وسط تالار گذاشته و دور آن کوزهها به رقص پرداختند و بعد از مدتی رقص روی کوزهها مینشستند و موقعی که بلند میشدند کوزهها را در وسط پاها و رانهای خود جا داده و با خود میبردند. به طوری که انسان اثری از کوزهها مشاهده نمیکرد و دقایقی در حالی که کوزهها در وسط پاهای آنها قرار داشت میرقصیدند و بعد به جای اول باز گذاشته و در حالی که مینشستند کوزهها را زمین گذاشته و بلند میشدند. این رقاصهها که آنها را «قحبه» مینامند غیر از رقص و سرگرم کردن میهمانان سایر تمایلات آنها را هم برمیآوردند. معمولاً در همهی ضیافتها این قبیل قحبهها وجود دارند و موقعی که در حال رقص شراب آورده و به میهمانان تعارف میکنند میزبان از میهمانان میپرسد که آیا خواهان آن رقّاصه هستند و اگر جواب مثبت بود به اتّفاق به اطاقی رفته و پس از مدتی بدون خجالت باز میگردند. میهمان جای خود مینشیند و رقّاصه هم دوباره به رقص ادامه میدهد و اگر میهمان تمایلی نداشت در جواب میزبان سری فرود آورده و اظهار تشکر میکند. این رسم در همهی شهرهای ایران جز اردبیل متداول است و در اردبیل چون شهر مقدّسی به شمار میرود از زمان شاه عباس فحشاء منع شده است.»[4]
از آن جا که اعمال حاکمان الگویی برای دیگران میباشد شکل گیری قشر گستردهای از زنان فاسد و یا قحبه در اصفهان و شهرهای دیگر میباشد که در دوران شاه صفی نیز همانند زمان پدر بزرگش و همچنین بعد از وی در جامعه به وجود آمده بود. علاوه بر اولئاریوس، شاردن نیز در زمان شاه سلیمان به وجود هزاران نوع از این زنان در شهر اصفهان اشاره کرده است که رسماً مالیات میپرداختهاند. اولئاریوس در مورد وجود زنانی که در شهر اصفهان به کار تن فروشی مشغول بودند، مینویسد: «بعد از غروب آفتاب در قسمت شرقی میدان افراد تازههای کالای خود را به معرض فروش میگذارند و آنها زنان خود فروشی هستند که آنها را قحبه مینامند. این زنان در صف طولانی ایستاده و خود را در معرض فروش مردان میگذارند. عقب سر هر یک از این زنان یک پیرزن یا دلال ایستاده است که یک لحاف و بالش روی دوش انداخته و یک شمع خاموش هم در دست دارد. وقتی مشتری جلو آمد و برای قیمت زن قحبه، چانه زدن شروع شد پیرزن دلّال شمع را روشن میکند تا مشتری صورت زن مورد معامله را ببیند و اگر پسندید و در قیمت توافق شد مشتری عقب زن خود فروش و دلّال راه میافتد.»[5]
[1] - خلاصهالسّیر، تاریخ روزگار شاه صفی صفوی، محمّد معصوم بن خواجگی اصفهانی، چاپ اول، انتشارات علمی، 1368، ص 114
[2] - سفرنامه آدام اولئاریوس، ترجمه مهندس حسین کرد بچّه، انتشارات هیرمند، 1379، جلد دوم، ص 569
[3]- دکتر نصرالله فلسفی در پاورقی صفحه یازده جلد چهارم کتاب زندگی شاه عباس اول در مورد سفره پذیرایی شاه صفی مینویسد: «سفیر دیگری هم که در زمان شاه صفی جانشین شاه عباس به ایران آمده است، میگوید هنگامی که هدایای ما را از نظر شاه میگذرانیدند سفرهای از پارچهی نخی بر زمین گستردند و روی آن هرگونه میوه و مربا و شیرینی گذاشتند که جملگی در ظرفهای طلا بود. عدّهی ظروف طلا به قدری بود که جا برای سیصد تنگ زریّن که میان سفره این جا و آن جا قرار داده بودند به آسانی پیدا نمیشد. تمام این ظروف و تنگها فقط برای زینت و نمایش بود. به طوری که از هر طرف مینگریستیم جز طلا چیزی نمیدیدیم. صُراحی و پیالهی شاه نیز زرّین و به یاقوت و فیروزه بی شمار آراسته بود.» و همچنین اولئاریوس در صفحه 745 سفرنامه خود راجع به میزان ظروف طلای شاه صفی مینویسد: «شاه صفی در خزانه خود مقدار زیادی ظروف مختلف طلا دارد که تعدادی از آنها را شخصاً در نخستین شرفیابی به حضور شاه مشاهده کردم. ظروف طلایی که شاه عباس داشت طبق دفتر خزانه بالغ بر 3600 پوند یعنی متجاوز از یک تن وزن داشت و این ظروف که با آن مشروب مینوشند و سلاطین ایران به طوری که مورخین می گویند هر اندازه تعداد جامها و تنگهای مشروب آنها زیادتر باشد خود را برتر از سلاطین دیگر میدانند و تعداد جامها یکی از معیارهای شکوه و جلال آنها است.»
[4] - سفرنامه آدام اولئاریوس، ترجمه مهندس حسین کرد بچّه، انتشارات هیرمند، 1379، جلد دوم، ، صص576 و 577
[5] - همان، ص 516
6- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر،1401، ص 912
براساس روایات موجود در گفتار و رفتار شاه صفی اول صفاتی چون عیاشی و شرابخوارگی، خودخواهی و غرور، بی خردی و عدم توجه به دیگران بر هر چیز غلبه دارد. تاورنیه در قسمتی از خاطرات خود به سرگذشت غم انگیز حاکم قم که توسط شاه صفی انجام گرفته است، اشاره کوتاهی دارد. ایشان در گزارش خود میگوید به نظر من حاکم قم مردی نیک اندیش و نجیب بود و در اثر حکم ناروای پادشاه مقتول گردیده است. رویداد این حادثه در مقابل اعمال ناهنجار و احمقانهی دیگر شاه صفی که درباره شاهزادگان و مادر و همسر و نزدیکان خود به کار برده است امری معمول تلقی گردیده و چیز عجیبی نیست. در اجرای این عمل او هم خبری از عدالت و تداوم آن برای رفاه مردم به چشم نمیخورد و بخششهای اولیّهی وی نیز بدون دلیل و تفکر انجام گرفته و همانند عمل راهزنانی است که به غارت اموال پرداخته باشند. در مورد اجرای عدالت و رسیدگی او به فریاد مظلومان به غیر از چاپلوسی مورخان داخلی سخنی مطرح نشده است.
ماجرای قتل حاکم قم نیز همانند موارد دیگر بوده و از آن فجیعتر نقش پسر حاکم قم در کشتن پدرش در اصفهان میباشد که همانند رفتار پادشاهش برای کسب قدرت انجام داده است. در این رابطه تاورنیه به هنگام عبور از شهر قم مینویسد: «این حاکم به قدری به نظر من، مرد نجیب با فتوّت خوبی آمد و به حدّی در بارهی من انسانیّت کرد که مرا بی اختیار قرین غم و مصیبت نمود. وقتی شنیدم شاه با او بی التفات شده است، بی التفاتی که بالاخره ظالمانه سبب هلاک و مرگ او شد. چند سال بعد از رفتن من از قم این خان برای تعمیرات قلعهی قم که همه از خاک و گل است و مرمّت پل رودخانه و بعضی مخارج دیگر از همین، بدون این که به شاه بنویسد و اجازه بخواهد به حکم شخص خود مالیات خیلی مختصری به سبدهای میوهای که وارد شهر میشد بسته بود. در همهی شهرهای ایران اشخاصی از طرف شاه موظف هستند که مراقب باشند هر روز نرخ ارزاق چه حال دارد و حکم بدهند که چیزی علاوه بر قیمتی که میان خودشان برای هر جنسی معین کردهاند زیادتر فروخته نشود و برای خبر عامّه در هر هفته قیمت هر چیزی را جار میکشند. آن وقت در سلطنت شاه صفی بود و این حکایتی را که نقل میکنم در اواخر سنهی 1632 میلادی واقع شد. به توسط همین اشخاص به زودی به شاه خبر رسید که حاکم بدون اجازه شاه مالیاتی به میوهها بسته است. شاه به قدری متغیّر شد که حکم کرد حاکم با زنجیر به اصفهان بردند و تشدّد فوقالعاده نسبت به او به عمل آورند. پسر آن خان که جوان متشخصّی بود و از مقرّبین پادشاه و همیشه در حضور بود و چپق و توتون شاه را بایستی با دست خود به او بدهد و این از مشاغل خیلی محترم و مهم دربار ایران است، همین که خان را وارد اصفهان کردند شاه او را آورد به درب عمارت سلطنتی و با حضور تمام مردم به پسرش حکم کرد که اول سبیلهای پدرش را بکند و بعد بینی و گوشهایش را ببرد. پس از آن چشمهایش را بترکاند و بالاخره سرش را از تن جدا کند. همهی این احکام که اجرا شد شاه پسر را به جای پدر حاکم قم کرد و پیر عاقلی را به نیابت او مقرّر داشت و او را با حکمی به این مضمون به قم فرستاد؛ اگر تو از آن سگی که به درک رفت بهتر حکومت نکنی تو را به سختترین قسمی از اقسام به قتل خواهم رسانید.»[1]
[1] - سفرنامه تاورنیه، ترجمه ابوتراب نوری، تجدید دکتر حمید شیرانی، جلد دوم، چاپ چهارم، انتشارات سنایی، 1369، ص 525ص 86
2- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 910
شاهزاده کشی و حذف رقیبان در زمان شاه صفی چیزی تازه نبوده و این امر از گذشتههای دور تا به امروز با بهانه و تهمتهای گوناگون رواج داشته و دارد. از آن جا که حاکمان به ظنّ خود هرگز دچار اشتباه و لغزشی نمیباشند و ارتکاب هیچ عمل خطا و جرمی را هم قبول ندارند، در نتیجه باید گفت که تمام بدبختی و فساد و عقب ماندگی کشور از سوی افراد مظلوم جامعه صورت گرفته است؛ زیرا آنان به وظیفهی خود عمل نکردهاند و این قشر باید پاسخگوی بسیاری از موانع و مشکلات موجود باشند و به جای حاکمان در دادگاه تاریخ محاکمه گردند؟؟!! اقدام و رفتار شاه اسماعیل دوم و شاه عباس اول و نوهاش شاه صفی نیز در شاهزاده کشی همانند پادشاهان مستبد دیگر بوده و در نابودی دشمنان داخلی به همان روش گذشتگان عمل کردهاند؛ ولی جای شکر است که آن پاکسازی و نسل کشیهای افراطی را شامل تودههای مردم ندانستهاند. برای احساس همدردی و درک وضع مردم مظلوم در مواقع بحرانی لازم نیست که حتماً تحقیق و تفسیری ویژه صورت گیرد زیرا در ماهیّت کلمهی درد و ناراحتی و تحمّل مردم در مقابل اعمال خلاف و کشتن و قطع اعضای بدن تابع شرایط زمان نیست. اگر با دقّت به حوادث هر دورهای از حکومتها نگریسته شود ما شاهد زندهای از تکرار وقایع تاریخ خواهیم بود. پادشاهان مستبد صفوی در اثر غرور و خودخواهی چنان مست قدرت مادی و مقام مرشدی شده بودند که دیگر تاب و تحمل هر رقیبی را نداشته و برای تحکیم و تعمیق افکار و ظلالهی خود تفاوتی بین دوست و دشمن و فرزند خود قائل نبودهاند. آنان در این مسیر چنان راه افراط را پیمودند که بعد از فوتشان دستگاه حرمسرا و خواجه سرایان و قزلباشان قادر به انتخاب جانشینی مناسب برای مقام سلطنت نبودند. به راستی میتوان گفت که از تیغهی شمشیر عدالت برنخواهد خاست و همان گونه که ذکر شد دست آورد شاه اسماعیل دوم از کشتار شاهزادگان جز ویرانی کشور و سرانجام نابودی خود و فرزند خردسالش چیزی به دنبال نداشت امّا نتیجه و دست آورد شاه عباس اول از نابودی فرزندان و پرورش آنان در حرمسراها بسیار وسیعتر و مخربتر از شاه اسماعیل دوم بود و سلسلهی صفوی را از زیربنا تهی و از وجود پادشاهانی لایق محروم ساخت و میدان سیاست را به فرصت طلبان مذهبی و نظامی و خواجهها سپرد. بعد از فوت شاه عباس چون فرزند ذکوری از وی باقی نماند و یا از نعمت بینایی محروم شده بودند به اجبار فرزند صفی میرزا را به پادشاهی برگزیدند.
همان گونه که قبلاً نیز گفته شد در شیوهی تربیت شاه اسماعیل دوم و شاه عباس اول و شاه صفی تفاوت بسیاری وجود دارد. شاه اسماعیل دوم بهترین ایّام عمر را به دستور پدر در زندان یا قلعهی قهقهه با حقارت سپری کرد و پس از آن که توسط خواهرش پری خان خانم به سلطنت رسید با احساسی سرشار از حقارت و کینه توزی به حکومت پرداخت و برای امنیت و آیندهی خود و فرزندش مسیر نابودی تمام شاهزادگان صفوی را در پیش گرفت. شاه عباس نیز که به طور معجزه آسا از اجرای فرمان شاه اسماعیل نجات یافته بود دوران رشد و نمو را در رقابتهای طولانی قزلباشان در خراسان گذرانید، ولی او نیز پس از آن که به کمک مرشد قلی خان به حکومت رسید برای اهداف و امیال جاه طلبانهی خود که البته تا حدودی نیازمند اوضاع نا بسامان کشور بود حتا به فرزندانش هم رحم نکرد امّا دوران رشد و نمو شاه صفی با بقیّه تفاوت اساسی دارد. او دستپخت افکار شاه عباسی میباشد که وی را در حرمسرایی پرورش داده بود که هر لحظه در انتظار مرگ به سر میبرد و علاوه بر این حالت روایت است که هر روز مقداری تریاک به او میدادند تا احمق و کودن بار آید.[1] اگر به راستی هر فردی که در چنین محیطی تربیت شود و شاهد اضطراب و نابودی اطرافیان و قتل ناجوانمردانه پدرش باشد و سپس صاحب جان و مال مردم گردد، چه انتظاری میتوان داشت و آیا هر اقدام او قابل توجیه نمیباشد؟ شاه صفی علاوه بر توطئههای درباری و قدرت زنان حرمسرا همواره شاهد کورکردنهای بی رویّه و تبعید شاهزادگان بوده است. او از دنیای بیرون خبری نداشته و با کسب اطلاعات محدود حرمسرا و خواجهها تکامل یافته است. با توجه به این موارد میتوان گفت که اگر شاه صفی آیندهی خود را در کشتن شاهزادگان میپنداشته است چیز عجیبی نیست و بسیاری از اعمال او را باید ادامهی سیاست و مدیریت شاه عباس اول دانست که تا پایان عمر صفوی ادامه یافت. شاه صفی همانند شاه اسماعیل دوم در شاهزاده کشی و برانداختن نسل صفویان تخصص داشت؛ ولی ایشان پا را فراتر گذاشته و سرداران لایق و وفادار را نیز به کشتن داد و کشور را دچار بحرانی ساخت که نگاه تهاجمی عثمانیان را به ایران بیشتر برانگیخت.[2] برخی روایات حاکی از ابعاد گستردهی سفاکی و خونخواری شاه صفی در قتل مادر و همسر و دیگران میباشد و اگر وی تنها به کشتار شاهزادگان بسنده کرده بود تا حدودی میتوانستیم اعمال او را در حسّ جاه طلبی و آینده نگری او توجیه کنیم؛ ولی او با بعضی رفتارش نشان میدهد که ذاتاً مریض بوده و برای جان دیگران ارزشی قائل نبوده است. تاورنیه در مورد یکی از رفتار خودخواهی او مینویسد: «روزی در شکارگاه رعیّت بیچارهای از پشت سنگی بیرون آمد و عریضه به شاه داد که رعایای ولایتی از تعدّیات حاکم خود شکایت کرده بودند. این مرد چند ماه در دربار معطّل شده بود که شاید بتواند عریضه را به شاه برساند، نگذارده بودند. به هر یک از رجال دربار که اظهار میکرد اعتنایی نمیکردند. ناچار این موقع را انتخاب کرده بود، امّا به محض این که بیچاره از پشت سنگ بیرون آمد و فریاد کشید که ای پادشاه به عرض من برس، شاه صفی با تیر و کمان خود دو تیر به طرف او انداخت بیچاره رعیت فوراً هلاک شد.
در ایران رسم است وقتی شاه از معبری میگذرد اگر کسی با انگشت شاه را نشان بدهد دستش بریده میشود و آن کسی که از همراهان شاه اول این حرکت او را دیده است باید دست او را ببرد. روزی که شاه صفی از بیابان میگذشت دو نفر تاجر اسلامبولی در سر راه رسیدند یکی از آنها شاه را مکرر دیده بود و میشناخت و دیگری شاه را ندیده بود و چون پادشاه در میان جمعی از رجال دربار احاطه شده بود تاجر اسلامبولی از رفیقش پرسید شاه کدامیک از آنهاست؟ آن دیگری بدون خیال با دست اشاره کرد و گفت آن که جقّه به روی کلاهش میباشد فوراً چند نفر سوار نزدیک دو نفر اسلامبولی تاخته، دست آن یکی را با ضربت شمشیر بریدند.»[3]
شاه صفی در سال 1038 هجری قمری به حکومت رسید و از همان ابتدای سالهای اولیّه کارِ کشتن شاهزادگان صفوی و افراد دیگر را که شامل اقوام و غیره بودند با آمیختهای از نیرنگ و ریا در سرلوحه برنامهی خود قرار داد. در توصیف و شرح این اعمال شاهد دو روایت متفاوت میباشیم که یکی مربوطه به مورخان داخلی است که تنها به توصیف اوامر ملوکانه پرداخته و در لفافهای از الفاظ به تأیید و تمجید شاهکار شاه صفی پرداخته و در صورت کم آوردن مطلب در علت و اجرای اوامر متوسل به سعایت دیگران و یا الهام غیبی شدهاند تا از سفّاکی و بی رحمی شاه صفی کاسته باشند. در طرف مقابل گزارش اروپائیانی چون اولئاریوس وجود دارد که بسیاری از واقعیّتها را به رشتهی تحریر کشیدهاند که در مبحث اصفهان خونین به قسمتی از آن اشاره شد. مؤلفان کتب خلاصةالسیر و تاریخ سلطانی و خلد برین از جمله کسانی هستند که به شرح و تمجید شاه صفی اقدام کردهاند که برای نمونه به روایت و سرانجام محبوسان قلعه الموت اشاره میگردد. محمّد معصوم بن خواجگی اصفهانی در کتاب خلاصةالسّیر در باره دستور کشتن محبوسان قلعه الموت مینویسد: «.... و در شب چهارشنبه و صفر سال 1041 حکم اشرف شرف نفاذ یافت که جمعی از بی سعادتان که در قلعهی الموت محبوس بودند و از وجود ایشان باروی ملک رخنه دار میشد، مقتول سازند و اسکندر سلطان که داخل غلامان بود به آن امر مأمور شده تمامی را از حصار قلعه به زیر انداختند. چون خاطر فیض مظاهر از رهگذر خشهایی که در راه دولت جمع شده بود فراغت یافت بساط عیش و کامرانی گسترده در انجاح (برآوردن حاجت) مهام و اسعاف مرام کافهی برایا ساعی گشتند.»[4]
سید حسین بن مرتضی حسینی استرآبادی در قسمت حوادث سال 1041 که برابر سال چهارم سلطنت شاه صفی است، مینویسد: «نوروز روز شنبه بیست و پنجم شعبان به سبب افساد مفسدان، چهار نفر از شاهزادگان عباسی که در قلعهی الموت مکحول البصر به سر میبردند حسب الفرمان وجودشان از صفحهی روزگار محو گردید. سلطان محمّد میرزا و سلطان سلیمان میرزا ابن شاهزادهی سعید شهید صفی میرزا و بعضی دیگر که مصدر اثری نبودند مکحول البصر گردیدند. سنجر میرزا دختر زادهی نوّاب خاقان جنّت مکان و نوادهی شاه نعمتالله یزدی و یک پسر شاه ظهیرالدّین علی ولد شاه خلیل الله برادر شاه نعمت الله مذکور که صفیّه سلطان بیگم صبیّهی شاه اسماعیل ثانی متولد شده بود و سلطان حسین خان ولد علیقلی میرزا شاملو که والدهی او از فخر جهان بیگم صبیّهی شاه اسماعیل ثانی متولد شده بود که بعد از وفات او به حباله شاهزاده سعید شهید صفی میرزا درآمده، والدهی سلطان سلیمان میرزا بود به سبب سخنان معاندین، چراغ خان قورچی باشی را امر به قتل فرموده منصب او را به امیر خان ولد رستم سلطان سرکلن ذوالقدر مُهردار شفقت فرمودند.»[5]
محمّد یوسف واله قزوینی اصفهانی در توجیه دستور قتل محبوسان قلعه الموت میگوید کسانی به شاه صفی گوشزد کردند که قوام دولت او وابسته به کشتن شاهزادگان میباشد و سپس به یاد فرزندان دختری شاه عباس میافتند که آنان را هم کور و نابود کند. ایشان درباره قتل شاهزادگان محبوس قلعه الموت مینویسد: «چون جمعی از مقرّبان نفاق سرشت که پیوسته در لباس اخلاص و دولتخواهی پاسِ افشای عیبهای نهان میداشتند راه به خلوتخانهی ضمیرِ خورشید نظیرِ خاقانِ گردن سریر بوده، خاطر نشانِ آن حضرت کرده بودند که استحکام قوایم تاجداری و استقرار مبانی سلطنت و شهریاری در تخریب و انهدام حیات جمعی است که خود را از اولاد و احفاد خاقان گیتی ستانِ فردوس مکان شمرده، در فضای هوای شاهزادگی بال بلند پروازی میگستردهاند، لاجرم در این بهار تا مرآت ضمیر قدس نژادِ خاقانِ والا نژاد از رنگ تفرقه و تشویشِ فتنه و فساد آزاد باشد. به گوشهی ابروی تیغ کلفت زدای اشاره فرمود که چهار نفر از شاهزادگانِ مکفوفالبصر که در قلعهی الموت به سر میبردند چشم از حیات چند روزی پوشیده، رخت زندگانی به جهان جاودانی کشند. اول سلطان محمّد میرزای - خلف نوّاب گیتی ستانِ فردوس مکان، دوم امامقلی میرزای برادر او، سوم نجفقلی میرزای ولد امامقلی میرزا، چهارم سلطان سلیمان میرزای ولد شاهزادهی شهادت لوا صفی میرزا و بنا بر آن که جمعی از ابنای مکرّمات این والا دودمان در پناه بی وجودی به سر میبردند و در سال گذشته از این راه کسی به فکر ایشان نیفتاده بود، در این وقت چون خیرخواهان علت را مشترک دیدند، جهان بین آن بی گناهان را نیز از حیلهی نور عاطل و باطل گردانیدند. اول سنجر میرزای نبیرهی دختری شاه جنّت مکان پسر شاه نعمت الله یزدی، دوم مظفر میرزای ولد سنجر میرزای مشارالیه، سوم پسر شاه ظهیرالدّین علی ولد شاه خلیل الله برادر شاه نعمت الله مذکور که از صفیّه سلطان بیگم صبیّهی شاهزاده بی پروا اسماعیل میرزا به وجود آمده بود. چهارم سلطان حسین خان ولد علیقلی میرزای شاملو که میرزای مشارالیه از فخر جهان بیگم صبیّهی دیگر اسماعیل میرزا متولد شده بود و چون بعد از ارتحال میرزای مذکور به حبالهی شاهزادهی مبرور صفی میرزا درآمده و سلطان میرزا از او به وجود آمده بود آن کم خرد نادان خود را برادر شهریار بلند افسر شمرده به همین نسبت مفاخرت و مباهات مینمود.»[6]
در قسمت قصص الخاقانی کتاب خلد برین که دکتر محمّد رضا نصیری توضیحاتی بر آن نوشتهاند در مورد آثار منفی کشتار شاه صفی اول که باعث ناراحتی شدید خان احمد خان و سرانجام موجب تسلط و نفوذ عثمانیان بر نواحی غربی گردید، مینویسد: «شاه صفی نیز با خان احمد خان همان رسم و روش شاه عباس را مرعی داشته او را به عواطف صمیمانه و نوازش کریمانه همواره مینواخته است. خان احمد خان را از زرّین کلاه خواهر شاه عباس پسری بوده سرخاب نام. در ابتدای جوانی شاه عباس او را به دربار خود برده، خاطر همایونی را به تربیت و تعلیم آن متوجه ساخته که در نتیجهی توجّهات ملوکانه سرخاب بیگ به زیور علم و فضل آراسته و به وصف شجاعت و دلیری پیراسته گشته است. سلیمان خان اردلان که ذکر او ذیلاً میآید شاه را از آن جوان بی آلایش به شبهه انداخته که گویا مشارالیه خیال سلطنت را در دماغ خود میپروراند. شاه صفی برای حفظ تاج و تخت خود بدون تعمق و تحقیق در سنهی 1039 امر میدهد که دیدهی آن نور دیدهی اردلان را از حدقه بیرون میآروند. خان احمد خان به محض شنیدن این خبر عقل از دماغ او پرواز نموده، دیوانه میشود. روز به روز مرض مالیخولیای او شدّت به هم رسانیده شروع به حرکات هولناک مینماید. بالاخره به تصویب امرا و رؤسای کردستان آن شیر بیشهی غیرت و شجاعت زنجیر میشود و اسماعیل بیک اعلی جدّ عنایت الله بیگ که در آن هنگام سمت وزارت داشته مملکت را در مدّت یک سال به حسن تدبیر نگاهداری نموده، نگذاشته خللی به ارکان حکومت کردستان وارد شود. پس از یک سال مرض خان احمد خان مبدّل به صحّت گشته، دوباره زمام مملکت را به دست خود گرفته است. خان احمد خان پس از حصول بهبودی از مرض بدون درنگ اظهار اطاعت به سلطان مرادخان عثمانی نموده و از اطراف قشون خود را جمع آوری کرده در سنهی 1041 ه.ق شروع به تاخت و تاز در خاک ایران مینماید و در قلیل مدتی کرمانشاه و سنقر و همدان و گروس و خوی و ارومیه را جزو متصرفات خود ساخته و در آن جا حکّام گذاشته و به نام خود سکّه زده است و در منابر و مساجد نیز خطبه به نام او خوانده شده و مدت پنج سال رسماً سلطنت کرده است.»[7]
دکتر محمّد رضا نصیری در مقدمه کتاب ایران در زمان شاه صفی و شاه عباس دوم در ارزیابی از این پادشاه نالایق و آثار آن بر کشور مینویسد: «اقدامات اولیّه شاه صفی در تخفیف مالیات و پرداخت حقوق عقب افتاده سپاه، رفع تعدّی محصلان، آزاد کردن تجارت ابریشم، منع استعمال تنباکو که حیات بسیاری از مردم آن روزگار را به باد فنا داده بود چندان اثری در بهبود وضع اقتصادی و اجتماعی مردم آن روزگار نگذاشت. به زودی خشونت، فساد، توطئه، نا امنی چهرهی کریه خود را نمایان ساخت. وضع اقتصاد ایران پریشان شد و اوضاع اجتماعی درهم ریخت و امنیت از جامعهی ایران رخت بربست.[8]
قتل سردارانی چون امامقلی خان پسر الله وردیخان سردار معروف شاه عباس و فاتح هرمز با جمیع فرزندانش، زینل خان شاملو سپهسالار کل سپاه ایران، میرزا طالب اردوبادی وزیر اعظم، اوغورلوخان شاملو ایشیک آغاسی باشی، عیسی خان قورچی باشی، زنده به گور کردن مادر خود به همراه تعدادی از زنان حرم، کشتن همسرش در حالت مستی و کشتار بی رحمانه هر کسی که منتسب به خاندان صفوی بود عرصه را بر همگان تنگ نمود. به عبارت دیگر عصر شاه صفی، عصر نسل کشی و حکومت ترور و وحشت، توطئه و نا امنی و بی اعتمادی تودهی مردم به دستگاه حاکمه بود.»[9]
[1] - این روایت معتاد کردن سام میرزا باید صحیح باشد، زیرا همان گونه که مؤلف خلد برین در مورد زمان یادگیری و سواد سام میرزا توضیح مختصری دارد، در ضمن به این نکته اشاره دارد که شاه عباس اجازه نداده بود که وی سواد خواندن و نوشتن نیز یاد بگیرد، سپس درباره آموزش سام میرزا که مطابق با سال پنجم سلطنت یعنی به سال 1043 هجری قمری بوده است، در صفحه 168 کتاب خود مینویسد:«این یگانه گوهر بحر سلطنت و جلال در اواخر شهر شوّال این سال فرخ فال ابواب حصول این متمنّی را بر روی ذهن وقاد و فطرت خداداد گشوده به معلمی جالینوس عهد و اوان حکیم احمد خلف حکیم سلمان شیرازی طبیب خاصّهی شریفه شروع در خواندن و نوشتن نمودند و در اندک زمانی که کمتر از شش ماه باشد معلم متعلّم و مفید مستفیذ گردیده، سواد اعظم اقلیم خط و سواد را مسخّر گردانیدند و به میانجی تحصیل سواد مطالعهی کتب سیر و اخبار باستان را پیشنهاد ذهن وقاد فرموده، رسم و آئین سنجیده و قواعد و قوانین پسندیدهی سلاطین عدالت آیین را پیشنهاد خاطر مبارک والا و قرارداد نیت علیا نمودند و سواد اعظم اقلیم خط را که قلمرو کلک بدایع سلک نادره کاران این فن بود به کم مدتی به تیره خطی قلم گشوده بر ممالک محروسهی دانش و فرهنگ افزودند.»
[2] - یکی از وقایع مهم عهد شاه صفی انعقاد عهدنامه زهاب بین ایران و عثمانی است. انعقاد این عهدنامه موجب گردید که سالهای طولانی بین دو کشور صلح برقرار باشد و این آرامش برای درباریان فاسد موقعیتی را فراهم آورد که پادشاهان صفوی به عیاشی خود ادامه دهند و زمینه را برای زوال حکومت مساعد ساخت. در سال 1049 ه.ق مقدمات انعقاد عهدنامه قصر شیرین (زهاب) فراهم آمد. از سوی ایران ساروتقی تالش (اعتمادالدوله) و از جانب عثمانی مصطفی پاشا صدر اعظم عثمانی این عهدنامه را امضاء کردند. به موجب معاهدهی مذکور بغداد و بصره و بخشی از غرب کردستان به عثمانی و در مقابل آذربایجان شرقی و رواندوز و ارمنستان و گرجستان به ایران واگذار شد و تا پایان دوره صفویه ادامه یافت.
[3] - سفرنامه تاورنیه، ترجمه ابوتراب نوری، تجدید دکتر حمید شیرانی، چاپ چهارم، انتشارات سنایی، 1369، ص 525
[4] - خلاصهالسّیر، تاریخ روزگار شاه صفی صفوی، محمّد معصوم بن خواجگی اصفهانی، چاپ اول، انتشارات علمی، 1368، ص 141
[5] - تاریخ سلطانی، از شیخ صفی تا شاه صفی، 1364،تألیف سید حسین بن مرتضی حسینی استرآبادی، به کوشش دکتر احسان اشراقی، ص 244
[6] - ایران در زمان شاه صفی و شاه عباس دوم ( خلد برین)، محمّد یوسف واله قزوینی اصفهانی، تصحیح و تعلیق و توضیح و اضافات دکتر محمّد رضا نصیری، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1380، صص 115و 116
[7] - همان ص 667
[8] - در صفحه 523 سفرنامه تاورنیه مطلبی تأثر انگیز از زمان قدغن شدن تنباکو آمده است که به این صورت میباشد: «ایرانیها از زن و مرد به طوری به کشیدن تنباکو عادت دارند که قطع تنباکو از آنها با قطع حیات برابر است. اغلب آنها از نان میتوانند بگذرند، ولی از تنباکو نمیتوانند. عملهها به محض این که دخلی میکنند یا مزدشان را میگیرند اول قسمی برای تنباکو، باقی را به جهت نان و میوه کنار میگذارند؛ زیرا مردمان طبقات پائین خیلی کم گوشت میخورند. خاصه در فصل خربزه گاهی اتفاق میافتد که شاه هوس میکند کشیدن تنباکو را قدغن نماید. چنان چه گاهی هم شراب را منع میکند، اما مدت قدغن تنباکو ممکن نیست به طول بینجامد خاصّه این که از عایدات و دخل شاه خیلی کم میشود؛ زیرا تنها شهر اصفهان هر سال چهل هزار تومان مالیات تنباکو به او میدهد و تبریز بیست هزار تومان، شیراز دوازده هزار تومان و سایر شهرها هر یک به تناسب بزرگی و جمعیت خود مالیات تنباکو را ادا مینمایند. موقعی که شاه صفی تنباکو را قدغن کرده بود علتش هم معلوم نشد که چیست؟ جاسوسها در شهر میگشتند که ببینند کسی تنباکو استعمال میکند یا نه؟ در کاروانسرای هندیها دیدند دو نفر تاجر معتبر هندی تنباکو استعمال مینمایند فوراً آنها را گرفته دست بسته به دربار بردند. شاه حکم کرد آنها را در میدان بردند و سرب گداخته به حلقشان ریختند و با آن عذاب جان دادند. مردم اول تصور میکردند که شاه میخواهد آنها را بترساند همین که به میدان رسیدند حکم عفو خواهد داد. چند نفر از بانیانیها که هندی هستند پیش اعتمادالدوله رفتند و گفتند اگر اعلیحضرت این دو نفر تاجر هندی را به بخشد دو هزار تومان به خزانه تقدیم میکنند. اعتمادالدوله به شاه عرض کرد. شاه متغیّر شد و گفت این سگهای هندی تصور میکنند که پادشاه ایران عدالت را میفروشد و امر کرد بروند زودتر آن دو نفر را به قتل برسانند.»
[9] - ایران در زمان شاه صفی و شاه عباس دوم ( خلد برین)، محمّد یوسف واله قزوینی اصفهانی، تصحیح و تعلیق و توضیح و اضافات دکتر محمّد رضا نصیری، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1380، مقدمه ص 22
10- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 900
امامقلی خان فرزند الله وردی خان سردار مشهور شاه عباس میباشد. الله وردی خان در اصل ارمنی و از مردم گرجستان بوده و در ایّام جوانی است که وی را به غلامی میفروشند. او پس از آن که به جمع غلامان شاه تهماسب اول پیوست دین اسلام را پذیرفت و مسلمان شد. از آن جا که الله وردی فردی صادق و فداکار بود به منصب قوللر آقاسی شاه انتخاب گردید. شاه عباس در سال 1004 هجری قمری مقامش را ترقّی داد و به سمت امیرالاامرایی فارس انتخاب کرد و در آن جا نیز به خوبی از وظایف محوّله پیروز برآمد. شاه عباس وی را به سبب سن و سال و احترامی که برای او قائل بود بابا خطاب میکرد و حتی در هنگام مرگش نیز با حضور تمام امرا و اعیان دولت جنازهی سردار خود را تشییع کرد و در مراسم غسل و کفن او شرکت نمود و دستور داد جسدش را در جوار آستانهی رضا (ع) به خاک سپارند. الله وردی خان دارای دو پسر به نامهای امامقلی خان و داوود خان است. داوود خان در زمان شاه صفی حاکم گنجه بود و به دلیل آن که دچار سرنوشت مقتولان دیگر شاه صفوی نگردد دعوت وی را در تجمّع قزوین نپذیرفت و سرانجام از ترس به استانبول گریخت. امامقلی خان نیز که حاکم فارس و قهرمانی مبارزه با پرتغالیها را در سابقهی خود داشت مورد سوء ظن پادشاه قرار گرفت و در نهایت وی را با حیله به اصفهان کشاند و سپس در قزوین او را با پسرانش به قتل رسانید و بعد دستور صادر کرد که از بازماندگانش در شیراز اثری باقی نگذارند.[1] امامقلی خان همانند پدرش بسیار مورد اعتماد شاه عباس بود و روایت میکنند که وی از ثروت زیادی برخوردار بوده و میزان ثروت و مخارجش با شاه برابری میکرده است. روزی شاه عباس به شوخی به او میگوید دلم میخواهد تو روزی یک عباسی کمتر از من خرج کنی تا میان پادشاه و خان شیراز تفاوتی باشد. نابودی امامقلی خان با این درجهی اعتبار اجتماعی کاری آسان نبود، ولی شاه صفی با حیله و نیرنگ او را به قزوین آورد و در نهایت با حیله گری و ریاکارانه او و پسرانش را به قتل رسانید. در مورد این اقدام و تصمیم شاه صفی دلایلی چند مطرح گردیده است؛ ولی در بین آنها سخنی جز خودخواهی و غرور پادشاه نمیتوان یافت. مورّخان درباری به جای آن که علتی موجّه برای آن عمل احمقانهی شاه صفی مطرح سازند بیشتر در توجیه و توصیف دستور ظلالهی پرداخته و کار او را جزو خدمات شایسته و الهام غیبی او قلمداد کردهاند. خوشبختانه در مقابل این چاپلوسیها گزارشی از سفرنامهی اروپائیان موجود است که مطالب آنها به حقیقت نزدیکتر و آشکار کنندهی بسیاری از دروغگوییها میباشد. آنان به درستی تمام آن رفتار شاه صفی را ناشی از افکار احمقانه و خودخواهی او ثبت کردهاند. شاه صفی در مدت چهارده سال حکومتش علاوه بر کشتار شاهزادگان اکثر وزرا و مشاوران دوران شاه عباس را از میان برد و از برجستهترین آنها به قتل امامقلی خان فاتح هرمز میتوان اشاره کرد. شاه صفی همواره از قدرت فوقالعاده امامقلی خان و نفوذش در فارس نگران بود؛ ولی وجود یکی از فرزندانش به نام صفی قلی خان که به پسر شاه عباس مشهور بود بر شدّت این نگرانیها افزوده بود. شاه صفی از ترس آن که مبادا صفی قلی خان به کمک پدرش ادعای سلطنت کند تصمیم گرفت که همهی افراد این خاندان را به قتل برساند. او برای کشتن آنها به دنبال بهانه میگشت و مهمترین بهانهای که شاه صفی به دست آورد مربوط به اطاعت نکردن برادرش در اجتماع قزوین میباشد که تلافی مجازات آن را بر حاکم فارس و خاندانش اعمال کرد.[2]
دکتر نصرالله فلسفی در مورد قتل امامقلی خان مینویسد: «یکی از مردان بزرگی که به فرمان شاه صفی کشته شد امامقلی خان امیرالاامرا و خاندان بزرگ فارس بود و علت دستور آن بود که مردم یکی از پسران او را پسر شاه عباس بزرگ میدانستند؛ زیرا شاه عباس یکی از زنان حرم خود را به امامقلی خان بخشیده بود و آن زن هنگامی که به خانهی خان فارس رفت آبستن بود و پس از شش ماه پسری آورد که فرزند وی معرّفی شد. این پسر صفی قلی خان نام داشت و پس از مرگ شاه عباس، چون شاه صفی همهی فرزندان و نوادگان او را کشت، از وجود وی نیز آرام نداشت و از بیم آن که مبادا روزی امامقلی خان او را در فارس به سلطنت بردارد و با قوای آماده و مجهزّ خود به اصفهان تازد مصمم شد که خان فارس را با همهی فرزندان و نزدیکانش نابود کند. بدخواهان و دشمنان امامقلی خان و مخصوصاً مادر شاه صفی نیز او را به این کار تحریض میکردند و از اعتبار و قدرت و محبوبیتی که خان فارس در میان مردم ایران داشت برحذر میداشتند. شاه صفی از آغاز سلطنت برای برانداختن خاندان امامقلی خان بهانهای میجست، ولی چون خان فارس هرگز به کاری که نشانهی اندک خودسری و نفاقی باشد دست نمیزد و همواره فرمانبردار و آماده خدمت بود. شاه نیز جز صبوری چارهای نداشت. سرانجام امامقلی خان را با حیله به اصفهان فراخواند. امامقلی خان از رفتن به اصفهان عذر خواست، ولی چون شاه صفی در آن باره اصرار کرد ناچار اول صفی قلی خان را به دربار فرستاد و سپس خود با دو پسر دیگر از دنبال او به سوی پایتخت حرکت کرد. یکی از معاصران شاه صفی مینویسد که چون امامقلی خان آمادهی حرکت شد پسرش صفی قلی خان به او گفت پدر ما به پای خود به قتلگاه میرویم. خان جواب داد شاید حق با تو باشد اما من تا امروز هرگز بر پادشاه خود یاغی نشده و از اطاعت فرمانی سرپیچی نکردهام تا دم مرگ نیز مطیع فرمان او خواهم بود. امامقلی خان و پسرانش در ماه جمادیالاول سال 1042 در قزوین به اردوی وی رسیدند. شاه صفی او و پسرانش را با مهربانی پذیرفت و چون سپاهیانی که از اطراف احضار کرده بود در آن شهر گرد آمدند روزی سان سپاه دید و پس از آن سه شب به جشن و شادکامی و چراغانی شهر پرداخت. در آخرین شب هنگامی که جمعی از سران دولت با صفی قلی خان و فتحعلی بیگ و علیقلی بیگ، پسران خان فارس در خدمت او به باده گساری مشغول بودند ناگهان از جای برخاست و به اطاقی دیگر رفت و پس از اندک مدتی حسین خان بیگ ناظر را با سه تن از جلادان به مجلس درآمدند و پسران خان را سر بریدند و سرهای ایشان را در طبق زریّنی نزد شاه بردند. شاه صفی دستور داد که سرها را به خانهی امامقلی خان ببرند تا ببیند. سپس سر او را نیز ببرند و پیش وی آورند. برای کشتن خان فارس نیز مخصوصاً دو تن از نزدیکان وی داوود بیگ و علیقلی بیگ میردیوان را که هر دو داماد امامقلی خان بودند مأمور کرد. آن دو با کلبعلی بیگ ایشیک آقاسی به خانهی خان فارس رفتند و سرهای پسرانش را پیش او نهادند. خان چون پیر بود از مجلس شاه زودتر برخاسته و به خانه رفته بود و چون مأموران به آن جا رفتند به قولی در کار برهنه شدن و خفتن و به قولی مشغول نماز بود. ایشیک آقاسی باشی و دامادانش او را از فرمان شاه آگاه کردند. خان بی آن که آثار وحشتی در چهرهاش پیدا شود خواهش کرد، بگذارند نمازش را تمام کند و چون از نماز فارغ شد به مرگ تن داد. سر او را نیز با سرهای دیگر پیش شاه بردند و شاه آنها را به حرم خانه نزد مادرشان فرستاد.»[3]
تاورنیه نیز علت قتل امامقلی خان را ناشی از ترس شاه صفی و وجود صفی قلی خان پسر خواندهی شاه عباس و اعتبار و قدرت حاکم فارس ذکر کردهاند، ولی اولئاریوس علت قتل را بیشتر مربوط به تمرّد داود خان دانسته است. مورخان درباری چون سید حسین بن مرتضی حسینی استرآبادی مؤلف تاریخ سلطانی و دیگری محمّد یوسف واله قزوینی اصفهانی است که در کتاب خلد برین در مورد چگونگی قتل امامقلی و فرزندانش مینویسد: «در شب شنبه غرهی شهر جمادیالاول به پرتوِ امتثال فرمانِ چراغِ چشم جهانیان به تماشای جشن چراغان میدان دارالسّلطنه قزوین روشن و عمارت واقعه در میدان مذکور به گلهای آتشی شمع و چراغ گلشن و بزم عشرت و میگساری شهریار خصم افکن و خاقان دشمن شکن بود. مکنون خاطر همایون از نهانخانهی کمون قدم به عرصهی ظهور نهاده. بعد از انقضای مجلس به پر کردن ساغر زندگانی امامقلی خان و پسران وی که در آن بزمِ ارم قرین با خسرو روی زمین هم پیاله و هم نشین بودند فرمان داد و حسین خان بیک ناظر بیوتات در حینی که صفی قلی خان و فتح علی بیک و علیقلی بیک، پسران امامقلی خان از آن بزم ارم نشان مستان بیرون میآمدند به تیغ امتثال فرمان، هر سه را از پای درآورده. سرهای ایشان را به نظر کیمیا اثر رسانیده و بنا بر آن که امامقلی خان از راه غلوای سکر و بد مستی بر مجلسیان سبقت گزیده، رخت استراحت به آرامگاه خود کشیده بود علیقلی بیک میردیوان و برادر سپهسالار ایران و داود بیک گرجی غلامان خاصّهی شریفه که هر دو به مصاهرت امامقلی خان محسود امثال و اقران بودند به همدستی کلبعلی بیک اشیک آقاسی به آوردن سر امامقلی خان مأمور گردیده. وقتی به منزل وی رسیدند که آن خون گرفته به درون حرمسرای خود رفته برهنه میشد که به جامهی خواب رود. ناگاه نامبردهها از گرد راه رسیده به بهانه آن که شاه میطلبید، آن مدهوشِ بادهی بی خبری را از حریم حرم و خوابگاه وی بیرون کشیده، سر پر شور و شرش را به پایبوس سمندِ صبا خرام خسرو گردون غلام رسانیدند.»[4]
در ادامهی روش آن دو مورخ مذکور وضع محمّد معصوم بن خواجگی اصفهانی که مؤلف کتاب خلاصهالسّیر در تاریخ شاه صفی میباشند از بقیّه ننگینتر است. او با وقاحت تمام مقتول و معدوم ساختن خانواده و بازماندگان کسی را که عمری در خدمت ایران گذرانیدهاند به خاطر خوشایند شاه سفاکی مانند شاه صفی متهم به خیانت و گرفتار شدن آه مظلومان میداند. وی با توصیف چاپلوسی از خونریز زمان و ارتباط او با عالم غیب در باره قتل حاکم فارس مینویسد: «حضرت ظلالهی که ضمیر منیرش آفتاب درخشانی است که عالمی را در پرتو خود نورانی دارد و ذات با کمالش دَوحَهای (درخت تناور) است که خلقی در ظلّ عاطفتش استراحت مینمایند همیشه منظور نظر و مطمع خاطر عالم آرایش در استکشاف غوامض حالات مظلومان است و دایم صرف اوقاتش در استطلاع احوال مستمندان. چون در این اوقات از وخامت عاقبت نا محمودِ داودِ مردود که شیوهی نمک به حرامی شعار خود ساخته، خدمت و بندگی چندین سالهی خانواده آباء و اجداد خود را به صرصر فنا داده بود اثری به احوال امامقلی خان و سلسلهی او که در آداب طرز دانی و نیکو خدمتی ید بیضا داشتند به جزای اعمال گرفتار شدند. اگرچه کلیّهی مفاسد این قضیّه آن بود؛ امّا آه مظلومان فارس نیز که از ستم و دست درازی منسوبان بی باک آن خان به ایشان رسیده علاوهی آن معنی شد.
تیر ضعیفان چو گشاد از کمان بگذرد از نه سپهر آسمان
آه کسان خرد نباید شمرد آتش سوزان چه بزرگ . چه خرد
حضرت ظلالهی را به الهام غیبی معلوم شد که مرهمی بر دل مظلومان بنهد و انطفای آتش ستم را به آب تیغ دفع نماید. در شب شنبه غرّهی شهر جمادیالاخر سنه 1041 بعد از آن که چند روز در دارالسّلطنه قزوین به عیش و عشرت مشغول بودند آداب عشرت تازه بنیاد نهاده، فرمودند که میدان دارالسّلطنه مذکور را چراغان نموده، هر کس در بزمی به عیش مشغول باشند و در آن شب حکم شد که علیقلی بیک دیوان بیگی به قتل امامقلی خان ساعی بوده حسین خان ناظر، صفی قلی خان و ابوالفتح بیک و علی قلی بیک ولدان او را که به اتّفاق والد در سُدّهی سنیّه بودند مقتول سازند. ایشان به فرموده عمل نموده، در همان ساعت سر مقتولان را به سم ستوران مظهر اقبال انداختند. القصه چون طبع پُر ملال از آن قضیّه فراغت یافت در همان شب ایالت کوه گیلویه را به اغورلوخان ایشیک آقاسی باشی و دارایی ولایت لار نامزد کلبعلی بیک ایشیک آقاسی گردید و به اغورلوخان فرمودند که در وهلهی اول که به فارس رسید باقی اولاد را به قتل رسانیده، ابقای بر احدی نفرمایند و میرزا محسن وزیر نظارت پناه حسین خان را با میرزا معینالدّین محمّد وزیر خان مقتول به ضبط اموال و اسباب تعیین فرمودند که به ولایت فارس رفته در آن دقیقهای فوت و فرو گذاشت، ننمایند.»[5]
[1] - تاورنیه در صفحه 521 سفرنامه خود در مورد بازمانده خانواده امامقلی خان در شیراز مینویسد: «امامقلی خان و خانوادهاش از تمام خانوادههای ایران معتبرتر و زیادتر بودند. پنجاه و دو اولاد داشت. بعد از آن که خود و دو پسرش را در قزوین کشتند شاه فوراً چاپاری به شیراز فرستاد که خبر این واقعه را به نایبالحکومه خان بدهد و به او امر کرد که فوراً تمام اولادهای دیگر امامقلی خان را به قتل برسانند. فوراً نایبالحکومه امر شاهانه را به موقع اجرا گزارد و فقط دو نفر از اطفال او که هنوز شیرخوار و در بغل دایه بودند از این قصّابی خلاص شدند، ولی بعداً هیچ کس نتوانست از این دایهها و آن دو طفل نشانی به دست بیاورد.»
[2] - در صفحه 56 کتاب ایران در بحران زوال صفویه و سقوط اصفهان درباره تعداد مقتولین خانواده امامقلی خان مینویسد:« نابودی امامقلی خان با دو پسرش که شاه جوان در یکی از مجالس باده خواریاش بدان فرمان داد مقدمهی کشتار همهی نسل او شد که عدهی آنها را از 16 تا 52 تن گفتهاند.»
[3] - زندگانی شاه عباس اوّل، جلد دوم، نصرالله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1347، صص 392 و 393
[4] - ایران در زمان شاه صفی و شاه عباس دوم ( خلد برین)، محمّد یوسف واله قزوینی اصفهانی، تصحیح و تعلیق و توضیح و اضافات دکتر محمّد رضا نصیری، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1380، ص 149
[5] - خلاصهالسّیر، تاریخ روزگار شاه صفی صفوی، محمّد معصوم بن خواجگی اصفهانی، چاپ اول، انتشارات علمی، 1368، صص 147 و 148
6- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 733