پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

ارتباط شاه عباس دوم با مردم

شاه عباس دوم و مردم

 

در آخرین طبقات اجتماعی هر کشور توده‌های عظیم مردم مظلوم و ستمدیده‌ای قرار دارند که هیچ گاه جایگاه آنان در تاریخ تغییر نیافته و همواره مورد بهره کشی دست اندرکاران رأس هرم قدرت بوده‌اند. در طول تاریخ کمتر پادشاهی را می‌توان یافت که پس از کسب قدرت به وعده و شعارهای خود عمل کرده و جز تعیین حدود و تکالیف برای مردم دستوری دیگر صادر کرده باشد. در کدام قسمت از تاریخ می‌توان از ابراز رضایت و رفاه و آسایش را این قشر خاموش و بی نام اثری پیدا کرد؟ در آن حجم عظیم از تحقیقات تاریخی که مملّو از شرح جنگ‌ها و سرکوب دیگران به بهانه‌های گوناگون می‌باشد، چه مطلبی می‌توان از مظلومیت و حقانیّت این طبقه پیدا کرد؟ همواره نوع نگرش حاکمان رأس هرم قدرت نسبت به این قشر بزرگ جامعه تغییری نیافته و از دید ابزاری فراتر نرفته است. آنان توده‌های مردم را چون منبعی بارور و پایدار پنداشته‌اند که تنها باید وسایل آسایش و رضایت حاکمان را تأمین کنند. پادشاهان برای تسلّط و سوار شدن بر احساسات طبقه‌ی محروم از دو نیروی قدرتمند زور و تزویر حداکثر استفاده را برده‌اند و اگر در هنگام ظلم و ستم امرا اعتراضی صورت گرفته است، بلافاصله به شدیدترین وجه به سرکوب و کشتار آنان اقدام کرده و سپس افتخار آن خونریزی‌ها تحت عنوان غازی و جهادگر به نام پادشاهان ثبت گردیده است. سرنوشت و وظیفه‌ی اصلی این قشر از جامعه همواره تابعی از اهداف نهفته‌ی حاکمان بوده که امتناع از اوامر ملوکانه جرمی نابخشودنی تلقی شده است. لازم به ذکر است که در مقابل این همه گستاخی و تحقیرها تنها خواسته و انتظار پائین‌ترین طبقه‌ی اجتماعی تنها محدود به ایجاد امنیت و حداقل امکانات بوده است. اگر در آن اوضاع آشفته افرادی چون شاه عباس و شاه اسماعیل دوم به عنوان عدالت پیشه و مردم دوست مطرح شده‌اند تنها به خاطر مقایسه با دروان قبل و بعد از آن‌ها می‌باشد؛ وگرنه آنان نیز در کشتار شاهزادگان و افراد لایق ید طولایی داشته‌اند.

بر اساس روایات موجود شاه عباس دوم نسبت به ظلم و اجحاف به توده‌های مردم بی تفاوت نبوده و همواره سعی بر آن داشته است که در ایّام هفته دو تا سه روز را برای رسیدگی به دعاوی مردم اختصاص دهد و با بخشیدن مالیات‌ها و جلوگیری از اخذ رشوه گیری تا حدودی زمینه‌ی آسایش آنان را فراهم سازد. در این رابطه به روایاتی از احمد فاضل اشاره می‌گردد و ایشان چنین می‌نویسد: «مردم از ناظر کل (رئیس کل ادارات دربار ) شکایت می‌کردند. این شخص از طبقات خیلی پست برخاسته بود و مدّت کوتاهی صاحب ترقیّات عظیمی شده بود و در اثر غرور و تکبّر هیچ کاری را بدون رشوه انجام نمی‌داد. مردم از دست او به جان آمده، نمی‌دانستند چگونه به شاه شکایت کنند. سرانجام متوسّل به دو نفر از خواجه سرایان شدند که شب‌ها مراقب شاه بودند. یکی به نام آغا سارو و دیگری به نام آغا کافور که خزانه دار بودند. این دو نفر شبی که شاه سر حال بود صحبت از ناظر کل به میان آورده، معایب او را به شاه گفتند. در آن هنگام شاه به شکار رفته بود و رجال مملکت در اطراف او چادر زده بودند. صبح که شاه خواست به شکار برود و ناظر کلّ به درب چادر شاه آمد. وقتی که چشم شاه به او افتاد، چنین حکم کرد. کلاه از سر این سگ بردارید و سه روز در همین نقطه زیر آفتاب او را نگه دارید تا دیگر از رعایای من رشوه نگیرد. سپس دستور داد زنجیری به گردن و بازوانش بسته او را به زندان انداخته که تا ابد در حبس بماند و روزی یک محمودی ( سکّه نقره) برای خرجش به او بدهند؛ امّا او پس از هشت روز از غصّه مرد.

مورد دیگر جعفرخان حاکم استرآباد به خاطر رشوه گیری و بد رفتاری با مردم از دست او شکایت کردند. شاه عباس دوّم روزی که مشغول باده نوشی بود از مطرب باشی در مورد جعفرخان سؤال کرد و مطرب باشی در جواب گفت وی آدم بسیار خوبی است و مردم بی خود شکایت کرده‌اند. شاه از منوچهرخان همان سؤال را کرد و همان جواب را شنید. شاه که واقعه را تحقیق کرده بود و صحّت آن را برایش روشن شده بود دستور داد دو دندان از دهان مطرب باشی بکنند و به منوچهرخان بکوبند و جعفرخان را هم با روزی یک محمودی تبعید نمود.

درباره‌ی شکایتِ مردمِ ادیان دیگر چنین بود که هرگاه اهل ذمّه را با یکدیگر گفتگو باشد و طرفین مسلمان نباشند مختارند که دعوی و گفتگوی خود را نزد قضات اسلام رفع نمایند که موافق شریعت ایشان حکم شرع اطهر جاری سازد یا نزد خلیفه و کشیش خود ببرند که مطابق دین و مذهب خود دعوی ایشان را فیصل دهند. به جماعت ارامنه معروض شد که هرگاه ایشان را میان یک دیگر دعوی باشد و نزد خلیفه و کشیش خود بروند احدی مزاحم ایشان نشود. تحریراً فی شهر ربیع‌الاوّل 1060 ه.»[1]


 



[1] - ایران در دوران شاه عباس دوم، مؤلّف احمد فاضل، 1389، اصفهان، هنرهای زیبا، صص 92 تا 96

2- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 773

چگونه شاه عباس دوم از مجازات کور شدن نجات یافت؟

 

 

چرا شاه عباس دوم کور نشد؟

 

تاورنیه در قسمتی از سفرنامه خود که راجع به روش حکومت در ایران می‌باشد در باره کور نشدن شاه عباس دوم و نقش خواجه سرایی که به بهانه‌ای از دستور شاه سرپیچی کرده است، اشاره کوتاهی دارد. وی می‌نویسد: «روش حکومت در ایران مطلقاً استبدادی است و پادشاه مالک جان و مال رعایا است. بدون هیچ مشاوره یا ترتیب و آدابی که در اروپای ما معمول است او می‌تواند بزرگترین رجال مملکت را به هر قسمی که میلش تقاضا کند به قتل برساند بدون این که هیأت دولت حق چون و چرا یا احدی قدرت و جرأت داشته باشد که سبب و علت آن را سؤال نماید. می‌توان گفت در تمام دنیا هیچ پادشاهی مستقل‌تر از پادشاه ایران نیست. همین که پادشاه فوت می‌شود اولاد ارشد او را به تخت می‌نشانند و او نیز برای حفظ جان و مقام خود برادرانش را در حرمخانه محبوس و چشم‌های آن‌ها را کور می‌کند و اگر اندک سوء ظنّی از ایشان حاصل کند که در باره‌ی او سوء قصدی دارند بدون تحقیق آن‌ها را به قتل می‌رساند. تنها درباره‌ی برادرانش این رفتار را معمول می‌دارد. در خاطر دارم در سفرهای اوّلم به ایران به این سختی در باره‌ی شاهزاده‌ها رفتار نمی‌کردند فقط به این که میل داغی آهسته روی مردمک چشم آن‌ها بکشند که قدری از قوّه باصره باقی بماند اکتفا می‌کردند؛ امّا حالا با نوک کارد چشم‌ها را به کلّی از حدقه بیرون می‌آورند. مثل این که مغز گردوی تازه را از پوست به در آورند. این رسم را شاه صفی بعد از آن که فهمید از کشیدن میل به واسطه‌ی رعایتی که مأموران اجرا نسبت به این شاهزاده‌های بیچاره به عمل می‌آورند و به کلّی کور نمی‌شوند معمول کرده است.

در سنه‌ی 1644م دو نفر از این شاهزاده‌ها را در منزل هلاندی‌ها که مهمان شده بودند، دیدم. بعد از آن که شب چراغ‌ها را روشن کردند به خوبی ملتفت شدم که آن‌ها قدری می‌بینند و اشیاء را تمیز می‌دهند و به کلی قوّه باصره از ایشان سلب نشده است، البتّه همان طور که من ملتفت شدم دیگران هم ملتفت شدند و به شاه خبر دادند. از آن وقت حکم کرد دیگر چشم شاهزاده‌ها را میل نکشند، بلکه به کلی بیرون بیاورند. شاه صفی پایه‌ی ظلم و بی رحمی را خیلی بالاتر از این هم گذارد و نخواست اولاد ارشد خود شاه عباس (اول) را هم مستثنی بدارد. روزی به یکی از خواجه سرایان حکم کرد، و معلوم هم نشد چه علت داشت که چشم شاه عباس (دوم) را میل بکشد، امّا نامی از میل سرخ کرده نبرده بود و حال آن که مقصودش همین بود. به هر حال از روی عجله لفظ میل را تنها ادا کرده بود. خواجه هم به حال این شاهزاده‌ی جوان رقّت آورده ترحّم کرد و عوض میل سرخ کرده میل سردی به چشم‌های او کشید که آسیبی به دیدگانش نرسانید و به شاه گفت امر شاهانه را اجرا کرده و آن شاهزاده به دستورالعمل آن خواجه همیشه خود را کور وانمود می‌کرد. تا این که شاه صفی به بستر مرگ افتاد. آن وقت متأسّف شد از این که اولاد ارشد و وارث حقیقی تاج و تخت خود را کور کرده است. آن خواجه سرا همین که دید شاه مردنی است و از مسأله‌ی کور کردن پسر غمگین است او را مطمئن ساخت که روشنی را به دیدگان فرزندش عودت خواهد داد و برای آسایش خاطر شاه رفت و شاهزاده را آورده به او نشان داد. مشاهده‌ی این حال به شاه قوّتی داد که تا روز دیگر زنده ماند و فرصت یافت که بزرگان دربار و رجال دولت را حاضر ساخته و به آن‌ها وصیّت کرد که بعد او شاه عباس ثانی را به سلطنت مشروع بشناسند.»[1]



[1] - سفرنامه تاورنیه، ترجمه ابوتراب نوری، تجدید دکترحمید شیرانی، چاپ چهارم، انتشارات سنایی، 1369، ص 569

2- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص771

خصوصیات اخلاقی شاه عباس دوم صفوی

خصوصیات اخلاقی شاه عباس دوم

 

«شاه عباس دوم بنا به قول اکثر مورّخان از لحاظ روحی و ذوقی پیرو و تالی شاه عباس اوّل است. اکثراً متّفق القولند که وی ادامه دهنده‌ی راه او بوده و در این راه توانسته وقفه و سکونی را که پس از شاه عباس اول به علّت ضعف شاه صفی و کشتارهای بی منطق او عاید ایران شده بود تبدیل به یک دوره‌ی سازنده و خلّاق کند. از جمله این مورّخان مستشرق انگلیسی ادوارد براون است که می‌گوید شاه عباس دوّم اگر در باده نوشی افراط نمی‌کرد پادشاه خوبی بود. در زمان سلطنتش نشان داد که لایق تاج و تخت است؛ زیرا هر قدر در کار سلطنت پیش می‌رفت رعایایش بیشتر او را دوست می‌داشتند. روحی بزرگ و شریف داشت و نسبت به بیگانگان مهربان بود و اجازه نمی‌داد کسی به آن‌ها بی حرمتی کند.

سیّاحان خارجی نیز از تیزهوشی و واقع بینی او حکایاتی نقل کرده‌اند که در این جا به نمونه‌هایی از آن‌ها اشاره می‌کنیم: شاردن طی یک داستان کوتاه از هوشیاری این پادشاه خاطره‌ای را به این شرح نقل می‌کند. این پادشاه هوشیار یک رأس خرس سپیدی که از مسکو برایش هدیه آورده بودند به تفنگچی باشی سپرده به خیال این که مشارالیه بیشتر از آن که در باغ وحش مقدور است از این حیوان محافظت کند. معهذا مدّتی نگذشت و خرس از بین رفت. شاه که از این موضوع آگاه شد، خواست کیفیّت مرگ حیوان را بداند؛ لذا از سردار پرسید خرس سپید من چه شد؟ تفنگچی باشی در پاسخ گفت قربان! عمرش را به شما داده. شاه خنده کنان گفت: خود شما خرس هستید که می‌خواهید بقیّه‌ی عمر حیوانی به زندگی من افزوده شود. همین سیّاح خاطره‌ای دیگر به شرح زیر نقل می‌کند که دال بر واقع بینی شاه است. شاه در خارج اصفهان در طول کوه صوفی (صفّه) گردش می‌کرده، ناگهان تکّه ابری بزرگ بر سر تخته سنگی فرود می‌آید و شاه با دیدن این منظره به تفنگچی باشی می‌گوید ابر تیره را بنگرید که مانند کلاه فرنگیان است. سردار در پاسخ می‌گوید قربان! صحیح است. انشاء الله که فرنگستان را تسخیر خواهید کرد. شاه خنده کنان در جواب می‌گوید چگونه می‌توانم فرنگیان را مقهور سازم. اینان دو هزار فرسنگ از من فاصله دارند در صورتی که من قادر نیستم کشور ترکان را که نزدیکترین همسایه‌ی من است تسخیر کنم. شاه عباس دوم تحت تأثیر تحوّلات زمانش یعنی تهاجم غرب به ایران در قرن هفدهم میلادی (یازده هجری) می‌خواست غرب را بشناسد و در این راه ذوق و علاقه‌ی خاصّی نشان می‌داد. تاورنیه ضمن بیان برخوردهایش با شاه عباس دوّم در یکی از ملاقات‌ها می‌گوید: شاه از من پرسید در اروپا چند شاه هست و کدام یک از همه مقتدرترند؟ من گفتم: مسلّم است که شاه فرانسه از تمام سلاطین اروپا مقتدرتر است. پرسید چند سال دارد؟ گفتم 26 سال از سنّش می‌گذرد و پسری سه ساله دارد که در فرانسه دوفن، یعنی ولیعهد می‌باشند. پس از آن که از قوای نظامی فرانسه شرحی بیان کردم. شاه صحبت را به پادشاه معطوف ساخت و از معادن طلا و نقره صحبت کرد و می‌خواست که من عقیده‌ی خود را درباره او بگویم. من هم اقرار کردم که پادشاه اسپانیا صاحب چندین مملکت و امارت است و هیچ یک از سلاطین اروپا به اندازه او خاک ندارند. بعداً شاه پرسید: از قراری که ونیزی‌ها برای من حکایت کرده‌اند شما در اروپا ایالت‌هایی دارید که نجبا در آن جا سلطنت می‌کنند و در هلند مردمان مختلف از هر طبقه بر مردم حکومت می‌کنند. عقیده‌ی تو درباره این حکومت‌ها چیست؟ و تو چه سبک حکومتی را بهتر می‌دانی؟ من از سخن شاه فهمیدم که او از جمهموری خوشش نمی‌آید لذا سلطنت مطلقه‌ی موروثی در اولاد ذکور، مثل فرانسه خوب است. سپس صحبت ما در مورد انواع حکومت در وضع کلّی اروپا و رابطه آن‌ها با ایران به درازا کشید و شاه زیرکانه به جواب‌های من گوش می‌داد.

شاه عباس دوّم واجد صفات سنجیده و قابل تحسین بود و شکّی نیست که روی هم رفته مملکت خود را با عدالت اداره می‌کرد. از طرفی می‌توان گفت که وی تا حدّی قسی‌القلب بود و این جنبه‌های ضعف اخلاقی هنگامی بروز کرد که وی به حال مستی می‌افتاد. افراط در میگساری موجب شد که وی در 1077 ه.ق هنگامی که بیش از سی و سه سال نداشت زندگی را بدرود گوید. هرگاه او پرهیزگار می‌بود بدون شک عمری طولانی‌تر می‌داشت و در نتیجه بهتر می‌توانست از انحطاط صفویه که از زمان پدرش شروع شده بود جلوگیری کند. افراط او در میگساری باعث شده بود که تمام کارهای مثبت این پادشاه به بوته‌ی فراموشی سپرده شود و این چیزی است که اکثر مورخان داخلی و خارجی بر آن تأکید دارند. کروسینسکی می‌گوید هر چند مانند پدر و نیاکان خود در نوشیدن شراب افراط می‌کرد، امّا در زمان حکومتش نشان داد که لایق سلطنت است. او عاشق عدالت بود و رعایایش را دوست می‌داشت. روحی بزرگ و شریف داشت و نسبت به بیگانگان مهربان بود و بر حکّام و عمّالی که از قدرت خود سوء استفاده می‌کردند رحم نمی‌کرد.»[1]


 



[1] - ایران در دوران شاه عباس دوم، مؤلّف احمد فاضل، 1389، اصفهان، هنرهای زیبا، صص 51 تا 53

2- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 930

تشریفات ورود شاه عباس دوم صفوی به اصفهان

تشریفات ورود شاه عباس دوم به اصفهان

 

«تاورنیه در سفرنامه خود درباره‌ی تشریفات ورود شاه عباس ثانی به اصفهان به نکات جالبی اشاره می‌کند، می‌نویسد شاه عباس ثانی پسر شاه صفی را در اواخر همان سال در قزوین با تشریفات معمول سلطنت جلوس دادند و در ابتدای سال بعد یعنی 1643م به اصفهان ورود کرد. در روز ورودش به تمام اصناف و کسبه‌ی اصفهان حکم شد که سلاح پوشیده از شهر خارج شده، هر صنفی جداگانه به صف به ایستند و از اطراف و جوانب مملکت پیاده و سواره بسیاری خبر کرده در اصفهان حاضر نموده بودند به طوری که در امتداد پنج لیو مسافت دو طرف جاده صف بسته شده بود و از دو لیو بیرون شهر تمام راه را زری و پارچه‌های ابریشمی و فرش‌های قیمتی گسترده بودند و قیمت این پارچه‌ها از خزانه‌ی شاه نبود. شاه بندر که به منزله‌ی ملک‌التّجار ماست در میان تجّار و اصناف قیمت آن را سرشکن می‌کند. اعتمادالدّوله به تمام ملل خارجه خصوصاً انگلیسی‌ها و هلاندی‌ها خبر کرد که در آن روز حاضر بشوند و چون آن وقت دو نفر فرانسوی بیشتر در اصفهان نبود، ما نتوانستیم دسته‌ی جداگانه بشویم. ناچار من هم جزو دسته هلاندی‌ها شدم و برای استقبال تا سه لیو از اصفهان دورتر رفتیم. شاه هنوز نرسیده و مشغول شکار اردک بود. به محض این که سردار سوارها ما را از دور دید نزدیک آمد و گفت از عقب من بیایید تا شما را به حضور ببرم و به اعلیحضرت بگویم که شما به استقبال او آمده‌اید. شاه به کنار مردابی رسید که اردک زیاد داشت. باز خود را به سوی اردک پرانید. این قسم شکار مفرح‌ترین اقسام شکار است. چون در تمام اراضی ایران مرداب‌ها و گودال‌های پر از آب بسیار است. وقتی شاه به شکار می‌رود همیشه سه نفر از خواجه سرایان پیشاپیش او می‌دوند که ببینند از آن آب‌ها می‌توان عبور کرد. یکی از آن‌ها که خیلی جلد و چابک بود بی محابا با اسب به میان راند که آب تا بالای زین او را فرا گرفت. بنابراین شاه عقب کشید و ایستاد. در آن هنگام جانی خان سردار سوار موقع یافته نزدیک رفت و گفت فرنگی‌های هلاندی به استقبال آمده‌اند که به اعلیحضرت، سلطنتِ پر سعادتی را تهنیت بگویند. در آن اثناها همگی از اسب‌ها پیاده شدیم. شاه پای خود را از رکاب بیرون کشید. نیکلا ابرکت رئیس هلندی‌ها نزدیک رفته چکمه را بوسید. باستیان نامی هم که شخص دوّم تجارتخانه هلاندی‌ها بود و مکرّر برای تجارت ابریشم به ایران آمده و زبان فارسی را خوب حرف می‌زد و لباس ایرانی می‌پوشید بعد از نیکلا رفت چکمه شاه را ببوسد، شاه به علّت لباس تصوّر کرد که ایرانی است و از حدّ خود تجاوز کرده است پای خود را به عقب کشید و پرسید این شخص کیست؟ جانی خان به او گفت این شخص هم هلاندی است و همیشه لباس ایرانی می‌پوشد. شاه دوباره پای خود را دراز کرد و او هم بوسید و من هم رفتم همین کار را کردم. پس از آن شاه به راه افتاد و ما هم از عقب او روان شدیم. وقتی که به ابتدای جاده مفروش رسیدیم مفتی بزرگ و قاضی بزرگ و جمعی از ملّاها آن جا ایستاده بودند و به عادت خودشان شروع به دعا خواندن می‌کردند. در مدتی که آن‌ها مشغول دعا بودند شاه ایستاده بود. بعداً باز به راه افتاد. اعتمادالدّوله طرف دست چپ که در ایران محترم‌ترین جوانب است و سردار سوارها طرف دست راست، ولی در پشت سر شاه حرکت می‌کردند. به طوری که سر اسب‌های آن‌ها محاذی کفل اسب شاه بود. فقط شاه از روی فرش‌های زرّین و ابریشمی حرکت می‌کرد، زیرا این افتخار و شرافت تنها به او اختصاص دارد و بعد از عبور شاه مردم می‌ریزند و آن پارچه‌ها را غارت می‌کنند و هر کس به قدر توانست از آن‌ها می‌رباید.

نیم لیو به شهر اصفهان مانده باغی است و تالاری در سردر دارد. شاه در آن جا توقف نموده. نیم ساعت استراحت کرد که بعد حرکت کند و وارد شهر شود. در آن اثنا منجم باشی رسید و به شاه گفت ساعت سعد گذشت و تا سه روز دیگر برای ورود به شهر خوب نیست. چون ایرانی‌ها اعتقاد کاملی به این گونه اشخاص دارند، هرچه بگویند باور می‌کنند. بنابراین شاه این سه روز را در باغ هزار جریب توقف نموده و هر روز صبح تمام رجال دربار به آن جا رفته غروب به شهر مراجعت می‌کردند. من هم با هلاندی‌ها برای تملّق هر روز همین کار را می‌کردیم. صبح‌ها برای ما میوه می‌آوردند و عصر بر حسب معمول پلو و خورش و گوشت می‌دادند. برای ما در کنار این حوض هشت ترک بزرگ سفره می‌انداختند و شاه هم رو به روی ما آن طرف حوض نشسته و مجموعه‌های میوه در پیش او چیده بودند و چون جوان بود دائماً تفریح می‌کرد. به این که یک نارنج روی فوّاره بگذارند و آب آن را بالا ببرد و چون آب فوّاره ضعیف بود اغلب نارنج به میان حوض می‌افتاد. آن وقت شیر فوّاره را می‌بستند که نارنج دیگری رویش بگذارند. در آن سه روز هیچ شراب حذف نشد. مشروب ما هم شراب آب انار بود که دفعه‌ی اول رنگش ما را متشبّه کرد. من و هلاندی‌ها تصوّر کردیم شراب شیراز است بعد از چشیدن اشتباه ما رفع شد.

روزی که شاه وارد شهر می‌شد از باغ هزار جریب تا عمارت سلطنتی تمام راه را باز از پارچه‌های قیمتی زری و ابریشم فرش کردند. در کاروانسراهای تجارتی، تجّار همه جلو حجرات خود را آیین بسته زینت داده بودند و مقدار کثیری مربّا و حلویات گذارده به واردین می‌خورانیدند. روز بعد از ورود شاه رئیس تجارتخانه هلاندی‌ها که مرد عالی طبعی بود یک کاروانسرا را تماماً با پارچه‌های قیمتی زینت داده و چندین طاق نصرت برپا نموده و عصرانه‌ی خیلی مفصّل و عالی ترتیب داد و شاه به او افتخار داده در این مجلس حاضر شد و در بین صرف عصرانه چندین تیر توپ از طرف هلاندی‌ها شلیک کردند. مخارج این جشن و پیش کشی که هلاندی‌ به شاه دادند هشتصد تومان می‌شد.»[1]


 



[1] - سفرنامه تاورنیه، ترجمه ابوتراب نوری، تجدید دکتر حمید شیرانی، چاپ چهارم، انتشارات سنایی، 1369، صص 702 و703

2- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 925

شاه عباس دوم از نظر پاول لوفت

شرح شاه عباس دوم از نظر پاول لوفت

 

«درباره دوران کودکی و شیوه‌ی تربیت شاهزاده سلطان محمّد میرزا فقط اخبار اندکی در دست است. تاریخ تولد وی هم به روشنی معلوم نیست، ولی ظاهراً وی در اوّل 1633م / 1042ه در قزوین به دنیا آمده است. محتملاً شاه عباس دوّم حاصل پیوند شاه صفی با یک زن گرجی است. زیرا زنان قفقازی در آن عهد و روزگار به علت شهرت فراگیر زیبایی خود به ازدواج شاهان صفوی و بزرگان درمی‌آمدند. تقریباً می‌توان گفت که شاه عباس دوّم محصور در بین زنان و خواجگان سیاه پوست، همراه با خواهران و برادران خود بدون ارتباط با دنیای خارج بزرگ شد و به خود بالید. غیر از دو خواهر دارای چهار برادر نیز بود که شاه مطابق رسم زمانه به هنگام رسیدن به سلطنت دستور داد آنان را نابینا کنند تا امکان اعمال نفوذ در امور حکومتی را از آن‌ها سلب کرده باشد. در اوایل کار صفویان اغلب شاهزادگان را به عنوان حاکم در ایالات بزرگ می‌گماشتند و هرگاه شاهزاده‌ای صغیر بود یک نفر مربّی (لـله) را همراه وی می‌کردند که به عنوان نایب‌السّلطنه (والی) در آن ایالت کارها را تمشیت می‌داد؛ امّا شاه اسماعیل دوم از این رسم عدول کرد و دستور داد قسمت اعظم اعضای مذکّر خاندان سلطنتی را کور کنند. در حالی که شاه صفی به تیره کردن قرنیه‌ی چشم خواهران و برادران بینوای خود رضایت می‌داد، ظاهراً شاه عباس دوم به بیرون کشیدن تخم چشم فرمان می‌داده است. گویا هیچ یک از چهار برادر از این تدبیر ستمکارانه‌ی شاه برای حفظ مقام خویش برکنار نمانده باشند، چرا که از این‌ها، بعدها نه در صحنه‌ی زندگی سیاسی و نه در حیات فرهنگی به هیچ وجه نشانی نیست و اصولاً به هیچ نحو سخنی از آنان به میان نمی‌آید. فرزندان هر دو خواهر او در همان سال‌های کودکی به قتل رسیدند؛ اما اعضای مؤنّث خاندان سلطنتی از نابینا شدن مصون بودند. شاه عباس دوّم همان طور که در بین اسلاف او رسم بود خواهران خود را با روحانیون عالی مقام تزویج می‌کرد. شاه از ازدواج آنان با امیران متنفّذ درباری و کشوری پرهیز داشت، زیرا نمی‌خواست از جانب شاخه‌های فرعی خانواده با کسانی که بالقوّه خواهان و مدّعی سلطنت باشند خطری متوجه او گردد.

در حرمسرا نیز عباس جوان را برای احراز مقامی که در آینده منتظر او بود آماده نمی‌کردند. هیچ رسم نبود که ولیعهدهای جوان را در جریان تجربیات و سیاست کشور بگذارند، چه رسد به آن که او را با تکالیف و وظایف آینده‌ی پادشاه آشنا سازند. شاردن فرانسوی به همین جهت این امر را بزرگترین نقیصه‌ی تربیت شاهزاده می‌شمارند و بدین ترتیب عباس دوّم بلافاصله از بی نام و نشانی دنیای حرمسرا در رأس درباریان قرار گرفت که علی‌الدّوام تملّق او را می‌گفتند؛ چرب زبانی می‌کردند و در بین یک دیگر به رقابت برمی‌خاستند. هرگاه پادشاهی به عنوان یک مرد به فرمانروایی می‌رسید چون هرگز با مسؤولیّت‌های جدّی آشنا نشده بود به کارهای سلطنت و امور دولتی به چشم اموری مزاحم و مصدّع می‌نگریست و در نتیجه حکومت و اداره‌ی امور را به معتمدترین اطرافیان خود می‌سپرد که طبعاً چنین وضعی سرانجامی نکبت بار به دنبال داشت. در محیط سراسر توطئه و چشم و همچشمی حرمسرا برای تربیت معنوی و شکل دادن به منش شاهزادگان جای چندانی باقی نمی‌مانده است. این‌ها را خیلی زود با مواد مخدّر مانند الکل و تریاک آشنا می‌کردند و اگر آن‌ها مانند عباس در سن کودکی به سلطنت نمی‌رسیدند در هر حال با این کار سلامت و قدرت اراده‌ی خود را از دست می‌دادند. در نتیجه این که در نهاد تنی چند از شاهان صفوی و یا شاهزادگان از همان دوران کودکی احتمالاً لذّت جویی و عیّاشی ریشه می‌گرفت، جای شگفتی ندارد به همین ترتیب هم خیلی زود شاهزادگان را با یک یا چند تن از زنان مربوط می‌کردند.

عباس دوّم زیر نظر لـله‌ی خواجه‌ی خود طرّاحی و خرّاطی آموخت و بعدها هم که به پادشاهی رسید گاهی به این کارها می‌پرداخت. غیر از آن در کار سواری، تیراندازی و کمانداری نیز تمرین و مهارت داشت و در آن به مرحله‌ی استادی رسید و این در ضمن مسابقه‌ی کمانداری که در سال 2-1051 / 1642م در قزوین برپا شده بود به ثبوت رسید. درسِ واقعی خواندن و نوشتن را تازه پس از جلوس خود بر تخت از میرزا محمّد اصفهانی فرا گرفت. بنا به گفته‌ی مانوچی که با او در سن 22 سالگی آشنا شده بود وی خوش قامت، کمر باریک، فراخ شانه، سواری ممتاز، بسیار مؤدّب در برابر هر کس و در تصمیم‌های خود قاطع و می پرست بود و سایر سیّاحان به وصف شکل و شمایل او نپرداخته‌اند. تصویرهایی که تا کنون از او شناخته شده مردی با اعضا و جوارح ظریف با قد و قامت متوسط 20 تا 25 ساله را نشان می‌دهند. در پرده‌ای که به قلم یک نقّاش اروپایی کشیده شده، در چهره‌ی کشیده و خوش برشِ شاهِ جوان سبیلی تاب دار و به خصوص چشمانی گرد و درشت جلب نظر می‌کند که این تصویر مرد قاطع قدرتمندی نیست و بیشتر به شاهی حسّاس با طبعی متمایل به هنر شباهت دارد.

شاه جوان در دوران نخستین سلطنت خود پس از جلوس بر تخت، همان طور که انتظار می‌رود فقط به تفریح‌های درباری از قبیل شکار و ضیافت رغبت داشت. شکار سرگرمی مطلوب و وقت گذرانی اصلی وی محسوب می‌شد. شکارِ جرگه در دوران اولیّه صفویه نه تنها برای وقت گذرانی، بلکه ضمناً به مناسبت آن که سواری و سوارکاری جنبه‌ی نظامی نیز داشت از نظر ملازمان نظامی و صاحب منصبان به منزله‌ی تمرین نیز بود، ولی در عهد شاه عباس دوم فقط از لحاظ سرگرمی دسته جمعی و وقت گذرانی بدان پرداخته می‌شد. سواری برای شکار و رفتن به اردوی ییلاقی با تشریفات زیاد و همکاری ملتزمین رکاب بسیار عملی می‌گردید. با در نظر گرفتن اشکالی که در تهیّه مواد غذایی و آب به مقدار کافی در کار بود، نیروی نظامی بزرگی را در این مناسبت‌ها همراه نمی‌بردند. برای حفظ و حراست از شاه اغلب واحدی از غلامان سلطنتی و تفنگچی‌ها وی را مشایعت می‌کرد. هرگاه شاه با زنان خود مسافرت می‌کرد برای همه‌ی مردان در مناطق عبور قرق اعلام می‌کردند. بسیاری از جارچی‌ها با چماق‌هایی در دست بدون هیچ ملاحظه‌ای به خانه‌ها داخل می‌شدند. این قرق ظاهراً در دوره‌ی شاه عباس دوم به فروش ماهی، طیور و سایر اقلام نیز تسرّی یافته بود. یعنی این که هیچ کس کالایی را که نسبت به آن‌ها قرق اعلام شده بود، نمی‌بایست در این اوقات بخرد.

غیر از سلاح‌های سنّتی یعنی تیر و کمان در آن ایّام تفنگ را هم در شکار به کار می‌بردند، ولی استفاده از تفنگ منحصر به معدودی از صاحب منصبان بود. در شکار غزال اغلب از حیوانات شکاری هم مانند پلنگ، و شیر سود می‌جستند، به خصوص شاه به سگان شکاری انگلیسی که نمایندگی‌های انگلیسی به مناسبت سال نو آن‌ها را هدیه می‌کردند علاقه‌مند بود. شاه عباس، الله وردیخان را مأمور تدارک و سرپرستی مراسم شکار می‌کرد و وی چندین بار در جنگل‌های انبوه مازندران برای شاه مراسم شکار به کمک شیرِ تعلیم دیده، شکارهای بزرگ مانند گوزن، غزال و گراز وحشی و شاه به خصوص شکار پلنگ را دوست داشت. غیر از شکارگاه‌های اختصاصی پهناور که قسمت اعظم آن توسط شاه عباس اول در ساحل دریای خزر تأسیس شده بود، دربار در ماه‌های گرم تابستان به مناطق مرتفع‌تر بختیاری به گندمان و سمیرم، و به خصوص به حوزه سرچشمه‌ی سفید رود می‌رفت که در آن جا شکار به اندازه کافی وجود داشت. شاه اغلب همراه با سفیران یا در بحبوبه‌ی کارهای اداری و مملکتی به یکی از شکارگاه‌های اختصاصی واقع در حوالی اصفهان یعنی باغ کومه، ورتون، حوض ماهی یا بابا شیخ علی می‌رفت. در چند تا از این مناطق وی قصرهای مجهّز شکار و عمارت دیگری بنا نهاده بود. شاه عباس دوم در سال‌های اخیر سلطنت خود برای شکار به مازندران می‌رفت و در تمام مدت فصل گرمای تابستان در همان جا درنگ می‌کرد.

قبلاً به علاقه شدید شاه به شراب و سایر مسکرات که همه‌ی سیّاحان به ذکر آن پرداخته‌اند اشاره کردیم. وی در ابتدای سلطنت خود به رعایت فرمان منع شرابخواری پایبند بود و مقرّرات مذهب تشیّع را بیش از پیش رعایت می‌کرد. در بین محافل مذهبی در آن روزها ابراز امیدواری می‌شد که در عهد این پادشاه نا بالغ شیوه و طرز فکری پرهیزکارانه‌تر در دربار حکمفرما شود، اما از عبّاس نامه چنین برمی‌آید که این وضع تنها چند سالی دوام داشت، زیرا پس از لشکرکشی موفقیّت آمیز قندهار به قرار نوشته‌ی طاهر وحید ابواب عیش و باده گساری افتتاح شد. روحانیون درست آئین به مخالفت برخاستند، ولی هنگامی که شاه را علناً با فرنگی‌ها به نوشخواری و نشست و برخاست می‌دیدند خشمشان فزونی می‌گرفت. شاه عباس دوم که در میخوارگی مستی ناپذیر بود، ظاهراً در مهمانی‌ها از این لذّت می‌برد که چندان به مهمان‌های خود شراب بنوشاند تا مست مست بشوند. علی رغم رغبتی که در او به افراط کاری بود به ندرت در هنگام سرخوشی به ستمکاری و تعدّی دست می‌زد و آن هم اغلب موقعی بود که مهمان حریم مست سلطان را نگاه نمی‌داشت. در چنین مواردی به هر حال طرف مقابل شاه باید حساب این را می‌کرد که او را ممکن است طعمه‌ی سگان کنند.»[1]


 



[1] - ایران در عهد شاه عباس دوم، نوشته پاول لوفت، ترجمه کیکاووس جهانداری، مرکز چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، 1380، صص 126 تا 130

2- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 925