پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

آثار و ابنیه زمان شاه عباس دوم صفوی

 

 

آثار و ابنیه شاه عباس دوم

 

«اعقاب شاه عباس اوّل و در بین آن‌ها مخصوصاً شاه عباس دوّم اقدامات بسیار در زمینه‌ی زیبا سازی اصفهان کردند، بی آن که در ساختار و بافت شهر تغییرات اساسی بدهند باز هم با حفظ هماهنگی کاخ‌ها و باغ‌هایی در اراضی بایر تعبیه کردند و این تأسیسات را تا ساحل دیگر رود گستردند. صادق‌ترین شاهد برای فعالیّت‌های ساختمانی شاه عباس دوّم در اصفهان کاخ چهل ستون است در باغی به همین نام. الگوی این کاخ وسیع که رو به بیرون دارد احتمالاً ساختمانی مشابه در قزوین است مربوط به زمان شاه تهماسب که شاه جوان در آغاز پادشاهی خود در آن اقامت داشته است، می‌شود پنداشت که در زمان سلطنت او طرحی برای برپا کردن کاخی چنین وجود داشته است. کمی پیش از آغاز لشکرکشی قندهار در سال 1058ه /1648م کارهای ساخت و ساز آن به آخر رسیده بود. مقارن سال 1060/ 1650م سه پل در اصفهان طرفین زاینده رود را به هم پیوند می‌داد: پل مارنان، پل الله وردیخان که سردار معروف شاه عباس اول که آن را با سی و سه چشمه تعبیه کرده بود و رابطه‌ی اصلی محلّه‌ی ارمنی نشین با مرکز شهر را که در سمت چپ ساحل قرار داشت تأمین می‌کرد و دیگر پل شهرستان که به دوران پیش از صفویه مربوط می‌شد. در ابتدای دهه‌ی پنجاه میلادی شاه عباس دوّم دستور به ساختن پلی داد که به پل خواجو شهرت دارد بر پایه‌های پلی که در آن اوقات سخت رو به ویرانی گذارده بود. در سال 1069/ 1658 سدّی و یا آب بندی تعبیه کردند. این تأسیسات تا روزگار ما هم برجا مانده است.

شاهد دیگری بر فعالیّت‌های خستگی ناپذیر ساختمانی شاه عباس دوّم کاخ‌های وسیع و گسترده در باغ سعادت آباد است. ناحیه‌ای که پیش از آن مسکن زردشتیان بود و در حوالی پل نوساخته‌ی خواجو قرار داشت. این باغ در طرفین دریاچه‌ای واقع بود که آب آن از زاینده رود تأمین می‌شد. حداکثر در تاریخ 1069ه/ 1659م اهالی غیر مسلمان را که بیشتر آنان زردشتی بودند در خارج اصفهان تا جایی که با ارمنیان تماس پیدا می‌کرد به طرف جلفا اسکان دادند. امیران بزرگ و درباریان نزدیک به شاه در این ناحیه ساکن شدند و خانه‌ها و کاخ‌های خود را در این جا بنا کردند و این نمونه‌ای از رفتار تساهل آمیز شاه است که دستور داد زمین‌های ساختمانی آزاد شده را به قیمت واقعی بخرند. برای تأمین ارتباط دو قسمت باغ شاه عباس دوّم دستور داد پل کوچکی بر رود بزنند که احتمالاً باید همان پل چوبی باشد. این کاخ‌ها که اصولاً بیشتر برای جشن‌ها و اجرای مراسم خصوصی ساخته و پرداخته شده بود تا برای نشان دادن به عموم مردم در اثر حمله‌ی افغانی‌ها در سال 1135ه/ 1723م و کارهای تسطیع و تخریبی که به دست یکی از شاهزادگان قاجاری در اواخر قرن نوزدهم انجام گرفت، ویران شد.[1] به صورتی که ما فقط به کمک طرح‌های کوست سیّاح فرانسوی و شرح و توصیف‌های شاردن می‌خوانیم تصویری تقریبی از آن در ذهن خود مجسّم کنیم. شاه عباس دوّمِ زنده دل که خواهان جشن و سرور بود به پیروی از جدّ اعلای خود که کاخ‌ها و باغ‌های بزرگ در پس قصر سلطنتی تعبیه کرده بود صحنه‌ی دل انگیزی برای جشن‌ها و چراغانی‌ها در میان ساختمان‌های متوازن و کاملا‍ً یک دست، آب نماها فوّاره‌ها و مناظر باغ و بستان ایجاد کرده بود. تعدادی بازار، گرمابه و مسجد نیز از متعلّقات این محلّه بود که در ادوار طوفانی بعد مانند کاخ‌های اعیان و بزرگان همه از بین رفته است. در بین این‌ها سه کاخ و قصر هفت دست از همه برجسته‌تر است. قصر آیینه «آیینه خانه» که از طرف ویلبر «دیوانخانه» هم نامیده می‌شده از لحاظ ستون‌های قدامی با کاخ چهل ستون شباهت‌هایی دارد. درست در کنار رودخانه عمارتی هشت گوشه در طبقه دوم به نام نمکدان برپا بود که به علت شکل خاص خود گاه به آن کلاه فرنگی هم اطلاق می‌شد. عظمت آن کاخ با ساختمان شاد و شنگول و جادارِ خود شاردن و سیّاح فرانسوی را وادار کرد که با کمال اعجاب بنویسند هنگامی که فوّاره‌ها در این کاخ دل انگیز جلوه گری می‌کنند گویی در محیطی سحرآمیز سیر می‌کنی.»[2]


 



[1] - برای آشنایی به قسمتی از زندگی ظل‌السلطان و اقدامات منفی او به صفحه 232 کتاب آینه عیب‌نما نگاهی به دوران قاجاریه مراجعه شود.

[2] - ایران در عهد شاه عباس دوم، نوشته پاول لوفت، ترجمه کیکاووس جهانداری، مرکز چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، 1380، صص 135 و 136

3- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی،علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 795

روایات موجود در باره مرگ شاه عباس دوم صفوی

 

مرگ شاه عباس دوم

 

همان گونه که گفته شد در مورد پنج سال آخر زندگی شاه عباس دوم اطلاعات کمی وجود داد و گویا برنامه‌ی شکار و تفریح و خوشگذرانی او بر هر چیز غلبه داشته است. در باره سال فوت و همچنین سن او نیز اختلاف نظرهای اندکی وجود دارد که صحّت این مسأله در مقابل علت فوت وی امری مهّم نمی‌باشد. گذشته از منابع داخلی که علت مرگ را تنها بر اثر بیماری و یا حین شکار ذکر کرده‌اند به سفرنامه‌های شاردن و کِمپفر می‌توان اشاره کرد که چگونگی فوت پادشاه جوان را با دقّت و به شکلی دیگر نوشته‌اند که مورد استناد بسیاری از مورخان هم قرار گرفته است. در شرح مرگ شاه عباس دوّم که افراط در عیاشی حرف اول را می‌زند، سخن از مسموم کردن وی نیز مطرح گردیده که دیدگاهی منطقی به نظر نمی‌رسد و بیشتر باید برای پنهان داشتن ننگ پادشاه و انحراف افکار مطرح کرده باشند. شاردن در این رابطه می‌نویسد: «در پایان شرح حال این پادشاهِ نیک نام به علت مرگ پیش هنگام وی اشاره می‌کنم، می‌گویند این پادشاه به سبب آمیزش با زنان روسپی به بیماری زشت و رسواگری که آوردن نامش نیز شرم آور است، گرفتار آمد. درباریان سعی بسیار کردند نام بیماری شاه پنهان بماند و از پرده بیرون نیفتد امّا چنین نشد و سرانجام شاه عباس دوم بر اثر شدّت یافتن این بیماری در قصری واقع در طبرستان دو منزلی دامغان که شادی‌کده‌اش بود جان سپرد.»[1]

همچنین شاردن روایتی را قبل از فوت شاه عباس دوم ذکر می‌کند که ایشان در ساعات پایانی عمر به اطرافیان خود گفته است که مرا مسموم ساخته‌اند؛ ولی باید بدانند که بعد از خود پسری تربیت کرده‌ام که همه را به سزای اعمال خود می‌رساند. گذشته از درست بودن یا نبودن چنین روایتی پیش بینی شاه به وقوع پیوست و جانشین او شاه صفی (شاه سلیمان ) ایران را چنان به سمت فساد و اضمحلال سوق داد که در زمان شاه سلطان حسین نتایج آن آشکار گردید. بعد از فوت شاه عباس دوم شورای امرا در تلاش بودند که پسر کوچکترش حمزه میرزا را به پادشاهی برسانند؛ زیرا صفی میرزا را فردی نالایق می‌دانستند و می‌پنداشتند که وی به دستور پدر از نعمت بینایی محروم شده است. به هنگام تشکیل جلسه همه موافق انتخاب حمزه میرزا بودند که آغا مبارک خواجه سرا به اعتراض برخاست و با سخنان مستدل عنوان کرد که شما به دلایل شخصی پسر بزرگتر را از سلطنت محروم می‌سازید. سرانجام سخنان آغا مبارک مؤثّر افتاد و در نتیجه صفی میرزا را به جانشینی برگزیدند.[2]

همان گونه که اشاره شد شاردن علت فوت را ناشی از بیماری مقاربتی می‌داند و جهت رفع شبهه می‌نویسد: « چون بارها سخن از مسموم کردن شاه در میان آمده و من در آغاز این کتاب سبب مرگ وی را بیماری دیگر دانسته‌ام و بر خود روا نمی‌دارم که خوانندگان مرا به دو گونه گویی متّهم کنند، اینک به نقل و شرح کلیّه‌ی گفته‌ها و گمان‌ها درباره مرگ شاه فقید می‌پردازم و به صراحت تمام می‌گویم آن چه من در آغاز این کتاب آورده‌ام حقیقت محض است و شاه بر اثر پیشرفت ضایعات بیماری بدی که آوردن نامش هم زشت و شرم آور است، بینی و بالای دهان حتی قسمت بیشتر گلویش فاسد و مسدود شد. چنان که نفس کشیدن بر وی دشوار گردید. امّا آنان که خود را به آن چه در این باره گذشته بود آگاه می‌دانستند و آهسته در نهادن به گوش جویندگان که من نیز از جمله آنان بودم فرو می‌خواندند این بود که برخی از بزرگان دربار که در ماجراهای کاخ سلطنت دخالت داشتند با بعضی خواجگان داخل حرمسرا همدل و همداستان شدند که خود را از بند مظالم پادشاه برهانند و برای رسیدن به مراد خود زهری به کار گرفتند که تأثیرش تدریجی اما قطعی بود. طبع خشم آگین و تندروی‌های شاه آنان را به اتّخاذ این تصمیم هولناک برانگیخت. آنان در آن روزگاران هر روز شاهد یکی از کارهای جنون آمیز و وحشت انگیز پادشاه بودند. چنان که روزی در حال بی خودی و مستی یکی از زنان زیبای عقدی خویش را که بسیار دوست می‌داشت گناه ناکرده هلاک ساخت و چون هر روز بر یکی از خدمتگران یا بزرگان دربار خود بدین سان ستم می‌راند آنان به انجام دادن این کار وحشت انگیز مصمّم شدند و زهری به کار بردند که تأثیر تدریجی داشت و آن کس که می‌خورد پیش از فرار رسیدن لحظات مرگ از مسمومیّت خویش آگاه نمی‌شد. برخی نیز بر این اعتقاد بودند که گرچه پادشاه در حال مستی مرتکب کارهای وحشت انگیز می‌شد و خون‌ها می‌ریخت، امّا هرگز کسی یا کسانی او را مسموم نکردند و آن چه در نهان قلبش را می‌فشرد و درونش را جریحه دار می‌ساخت پشیمانی او از تلخ کامی‌هایی بود که پس از سپری شدن مستی و بازگشتن به حال طبیعی از ارتکاب چنان تبهکاری‌ها و خونریزی‌ها بر او عارض می‌شد. باری شایعه‌ی مسموم کردن پادشاه حقیقت نداشت و بیهوده و ناروا بر سر زبان‌ها افتاده بود.»[3]

کمپفر جهانگرد آلمانی نیز که در زمان شاه سلیمان به ایران آمده است راجع به بیمار و مرگ شاه عباس ثانی می‌نویسد: «.....یک ماه بعد در شرمگاه شاه آثار درد و تاول ظاهر شد ولی شاه از معالجه‌ی خود غافل ماند تا این که علائم بیماری مقاربتی که کاملاً پیشرفته بود نمودار گردید، امّا چون باز نمی‌توانست امساک کند و بر خود سخت بگیرد و از طرف دیگر اطّباء خواه به علت جهل و خواه به دلیل این که جرأت تجویز دارویی را که در خور بیماری پیشرفته شاه بود، نداشتند به طور سطحی و غیر اساسی به معالجه‌ی وی پرداختند. بیماری به نوعی خوره‌ی سرطان مانند تبدیل شد و لثه‌ها و استخوان بینی وی را به صورتی خورد و از بین برد که دود قلیان از بینی او بیرون می‌زد. دیگر جلو این بیماری مهلک را نمی‌شد، گرفت. درست در حینی که شاه به هیچ وجه در اندیشه مرگ نبود شبی هنگامی که به تقاضای زنانش مقداری شیرینی خورده بود دچار درد شدیدی شد و در نتیجه شب بعد را تا صبح به طرز وحشتناکی تا حد جنون رنج کشید و در حالی که از خود بی خود بود اطّباء صالح خود را به باد فحش و ناسزا گرفت. در ساعت چهار صبح بیست و ششم ربیع الاول سال 1077 هجری که برابر است با بیست و ششم اکتبر 1666 مسیحی مرگ وی در رسید. وی به هنگام مرگ 36 ساله بود.»[4]

در هر صورت جسد شاه عباس دوم را بعد از فوت به قم منتقل و در جوار بارگاه حضرت معصومه دفن کردند. شاردن ضمن محل دفن وی به نکات جالبی در مورد دفن پادشاهان صفوی ذکر می‌کند که گویای بسیاری از ابهامات است. ایشان می‌نویسد: «دیگر این که جسد شاه فقید را که روان پاکش غریق رحمت خداوند باد وسیله‌ی میرزا معصوم به قم بفرستند تا در آن جا به خاک سپرده شود و در همان هنگام سه تابوت دیگر با مراسم و تشریفات مشابه به مشهد و اردبیل و کاشان بفرستند. برای این که سبب دستور اخیر شاه تاریک و مبهم نباشد باید بگویم ایرانیان بر اطلاق در باره‌ی جسد و آرامگاه پادشاهان خود به اوهام و خرافات عجیبی پایبندند و بر این باورند که چون ممکن است ارواح خبیثه با افسون و جادو در آن نفوذ کنند و عزایم و طلسماتشان مایه‌ی شوربختی و پراکندگی و آشفته حالی فرزندان و بستگانشان گردد، گور آنان را مخفی می‌دارند. بدین سان که چندین تابوت مشابه درست می‌کنند و هر یک را به شهری می‌فرستند و همه را با تشریفات یکسان به خاک می‌سپارند تا آرامگاه واقعی بر همگان معلوم نگردد، امّا راست این است که اگر کسی بخواهد بر محل واقعی دفن جسد آگاه گردد با اندک پیگیری و خرجی نه بسیار زیاد به مقصود می‌رسد.

در احوال شهریار بزرگ شاه عباس کبیر نوشته‌اند که دوازده تابوت به دوازده مکان مقدّس فرستادند و معلوم مردمان نشد که جسدش در کدام تابوت بوده و کجا دفن شده است. به جا آوردن این مراسم نه به خاطر تجلیل از مراسم خاکسپاری او بود، بلکه بدین منظور و بدین سان معمول گردید که مدفنش پوشیده ماند. درباره‌ی تدفین شاه صفی اول نیز به همین شیوه عمل شد، امّا بسی نگذشت که معلوم همگان گشت که او را در قم به خاک سپرده‌اند. همین شهر که شاه صفی دوّم دستور داده جسد پدرش شاه عباس ثانی را در آن جا به خاک کنند.»[5]

تمام روایات مربوط به علت مرگ شاه عباس دوم مشابه و برداشتی از مطلب شاردن می‌باشد و برای نمونه به نوشتاری از احمد فاضل اشاره می‌گردد: «مرض او نا خوشی مشهورِ رسوایی بوده که لوزتین و گلوی او را خورده و تمام بدن او را مجروح ساخته بود. در طول مدّت بیماری شاه عباس دوّم به هیچ وجه از مرگ خود و تعیین جانشین سخن نگفته و تنها دو ساعت پیش از مرگ به خواجه سرایان گفته بود مرا مسموم کردید، امّا بعد از من پسری است که دل‌های شما را خواهد خورد. سپس ادامه می‌دهد او در 1665م برای استراحت و تجدید قوا با تمام درباریان به مازندران رفته، کلیّه‌ی اهل حرم به استثنای یک همسر شرعی و چند همخوابه که بعدها به عقد وی درآوردند در اصفهان به جا گذاشت. در آن هنگام در قصر اشرف به خوشگذرانی مشغول بود و شبی در حال مستی به رقّاصه‌ای میل شدید پیدا می‌کند. زن رقّاصه از شاه خواست که از او بگذرد چون به یک بیماری مبتلاست، ولی شاه نپذیرفته و پس از یک ماه در شرمگاه شاه آثار درد و تاول ظاهر گشته، بیماری به تدریج به صورت خوره و سرطان گشت. شاه در آن حال تصمیم می‌گیرد دیگر شراب ننوشد و عیّاشی نکند و از این جهت تصمیم گرفت محل اقامت خود را عوض کند؛ لذا دستور داد او را به خسرو آباد دامغان ببرند و در آن جا به زندگی آرام بپردازد. امّا بیماری شاه شدّت یافت و سرانجام در بیست و ششم ربیع‌الثّانی 1077ه /26 اکتبر 1666و در سن 36 سالگی بدرود حیات گفت.»[6] و [7]


 



[1] - سفرنامه شوالیه شاردن، ترجمه اقبال یغمایی، چاپ اول، انتشارات توس، جلد چهارم، 1372، ص 1604

[2] - رودی مَتی در باره تعداد و قدرت خواجگان در اواخر دوران شاه عباس دوم می‌نویسد که روز به روز بر قدرت آنان افزوده شده بود و در دهه‌ی 1670 در حدود 3000 نفر خواجه، شامل 500 نفر سیاه پوست در زمره‌ی ملازمان شاه بودند.

[3] - سفرنامه شوالیه شاردن، ترجمه اقبال یغمایی، چاپ اول، انتشارات توس، جلد چهارم، 1372، ص 1612

[4] - سفرنامه کِمپفر، نوشته انگلبرت کِمپفر، ترجمه کیکاووس جهانداری، انتشارات خوارزمی، چاپ دوم، 1360، ص 41

[5] - سفرنامه شوالیه شاردن، ترجمه اقبال یغمایی، چاپ اول، انتشارات توس، جلد پنجم، صص 1163 و 1164

[6] - ایران در دوران شاه عباس دوم، مؤلّف احمد فاضل، 1389، اصفهان، هنرهای زیبا، ص 291

[7] برای توضیح مطلب به متن صفحه 12 کتاب طب در دوره صفوی نیز اشاه می‌گردد: «علت مرگ او را در آن موقع سفلیس و یا زخمی که در گلو داشت و یا زیاده روی در شرابخواری دانستند. به هر حال از آن جا که لازم تشخیص داده شد تا مرگ ناگهانی این پادشاه تا سرحدّ امکان مخفی نگه داشته شود. خواجگان حرم خواستند تا کاری نکنند که این خبر به بیرون درز کند. سحرگاه روز بعد خبر فوت شاه به وزیر اعظم داده شد. متأسفانه یکی از کسانی که در آخرین ساعات در کنار بستر شاه بود، شنیده بود که شاه می‌گوید من می‌دانم که مرا مسموم کرده‌اند، امّا این شرنگی است که در حلق ایشان نیز ریخته خواهد شد، زیرا من از خود پسری به جا گذاشته‌ام که جگر آن‌ها را از حلقشان بیرون خواهد کشید.»

8- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 795

 

محمد بیک ناظر و شاه عباس دوم صفوی

محمّد بیک ناظر و شاه عباس دوم

 

در شرح حال و مراحل رشد و ترقّی محمّد بیک در سفرنامه تاورنیه چنین آمده است: «محمّد بیک از اهالی تبریز و پسر خیاطی بود که پدرش او را به تحصیل تشویق فراوان کرده بود. عقل تند و تیزی داشت، می‌خواست در دنیا مصدر کارهای بزرگ بشود و ترقّی حاصل نماید. اقبال نیز با وی مساعدت کرد و به منصب معیر باشی نایل شد که ریاست ضرابخانه‌های مملکت با او بود. اگرچه صاحب این شغل و منصب حق عضویت دارالشورای پادشاهی را ندارد امّا محمّد بیک به علّت صفات حسنه و اخلاق پسندیده در مجامع مختلف راه داشت و همه او را دوست می‌داشتند. به همین جهت به زودی دارای مناصب عالی مملکتی شد. اوّل با الله وردی بیک میر شکار باشی آشنایی پیدا کرد و او وی را به شاه معرّفی نمود. شاه از دیدار او خشوقت شد و از میر شکار باشی اظهار رضایت نمود. محمّد علی بیکِ ناظرِ کبیر تازه مرده بود. شاه منصب او را به محمّد بیک داد. او به زودی در دل شاه جای گرفت و خود را محبوب‌القلوب همه‌ی رجال دربار ساخت. به همه‌ی آن‌ها فوق‌العاده احترام می‌کرد و به کارهای آن‌ها مداخله نمی‌نمود. اگر نسبت به کسی کینه و عداوتی هم پیدا می‌کرد ظاهر نمی‌ساخت و فکر انتقام را در خاطر خود پنهان می‌نمود. تا این که خلیفه‌ی سلطان اعتمادالدوله که صدر اعظم بود در حوالی مازندران وفات کرد. شاه منصب او را به محمّد بیک داد و او اعتمادالدوله شد. در این منصب هم به طوری رفتار کرد که همه کس از او راضی بود. محمّد بیک میل مفرطی به کشف معادن داشت . چند سالی بود که در میان مردم شهرت داشت که اگر جبال جنوب غربی اصفهان را تا شهر هشت - نه لیو مسافت دارد کاوش نمایند طلا و نقره و مس پیدا خواهند کرد. مقارن آن موقع یک فرانسوی از اهل نرماندی موسوم به لاشاپل دوهان وارد اصفهان شد و این شخص ادّعا می‌کرد که در علم معدن شناسی و شیمی مهارت دارد و بعلاوه در مکانیک و جراثقال به قدری عالم است که اسراری را در این فن کشف کرده است. چون شنیده بود که اعتمادالدوله می‌خواهد در معدن کار بکند لاشاپل پیش حاکم اصفهان رفت و به او گفت من در خصوص معادن می‌توانم خدمات بزرگ به اعتمادالدوله بکنم. حاکم اصفهان هم خوشوقت شد از این که موقعی به دست آورده است که به صدر اعظم حسن خدمتی بنماید. لاشاپل را با مکتوبی به او معرفی کرد، نزد اعتمادالدوله که با شاه به قزوین رفته بود، فرستاد. لاشاپل که به ملاقات اعتمادالدوله نایل شد. در مجلس اول به طوری او را شیفته‌ی بیانات و مواعید خود ساخت که فوراً حکمی به حاکم اصفهان نوشت که لازمه‌ی کار او را فراهم نموده، بفرستد در آن معادن مشغول کار بشود و او را به اصفهان معاودت داد. خلاصه لاشاپل مدت ده سال اعتمادالدوله را مشغول کرد و در این مدت مواجب خوبی می‌گرفت. حتی شاه نیز به او اهمیّت می‌داد زیرا وعده می‌داد توپ بریزد. با نیرو آب را از طبقات پایین به بالای عمارت و قصر سلطنتی ببرد. قالب برای سکّه کردن پول بسازد و به همه‌ی این کارها هم اقدام کرد اما از عهده‌ی هیچ کدام نتوانست خوب برآید. فقط نقشه‌ای برای قالب پول کشید که صنعتگران دربار ساختند و خیلی خوب از عهده برآمدند، امّا آن هم در اولین امتحان با ضربت سیم پیچش شکست و بی مصرف شد. خلاصه در این ده سال لاشاپل کاری نتوانست انجام دهد که پسند شاه باشد، جز شراب سیبی که در این اواخر برای شاه انداخت. در نرماندی رسم است از سیب شرابی می‌اندازند و سیدر می‌گویند. چون لاشاپل اهل آن جا بود این شراب را خوب می‌انداخت. بالاخره چون دید در ایران مشتش باز شد و دیگر فنی نمی‌داند که شاه و اعتمادالدوله را مشغول کند مصمّم شد که به هندوستان برود؛ ولی در هرمز عمرش به آخر رسید و فوت شد.

محمّد بیک همان طور که صفات خوب داشت چنانچه واقعیت آن را بیان داشتم صفات بدی هم داشت. طبعاً جاه طلب و کینه ورز بود. در خصومت نسبت به اشخاصی که از آن‌ها کدورت و رنجشی حاصل می‌کرد از حد و اندازه خارج می‌شد و از شدّت شهوت انتقام چندین نفر از حکّام ولایات را از حکومت معزول و اموالشان را ضبط کرد و به منتهای درجه‌ی فلاکت و احتیاجشان انداخت و اگر بخواهم همه وقایع را شرح دهم باید بر حجم کتاب خود خیلی بیفزایم که یکی از آن‌ها راجع به خان ایروان است و حال آن که بیچاره هیچ حرکتی نکرده بود که مستحق عداوت محمّد بیک اعتمادالدوله باشد. علت خصومت اعتمادالدوله به این صورت بود که خان ایروان پسری در دربار داشت که به صورت بسیار زیبا و به قامت خیلی خوش اندام بود و همیشه در پیش شاه به خدمتگزاری مشغول بود. روزی که شاه با چند تن از بزرگان دربار مشغول باده نوشی بود به پسر خان ایروان گفت یک جام طلا شراب پر کرده برای اعتمادالدوله ببرد. همین که جام را نزد او برد چون شراب زیاد خورده بود سر خود را سنگین یافت و با چشم اشاره کرد که جام شراب را پس ببرد. جوان دوباره از جلوی شاه گذشت به شاه حالی کرد که اعتمادالدوله شراب را رد نمود. شاه امر کرد که جام شراب را ببرد و در پیراهن اعتمادالدوله بریزد و فرمان شاه را بایستی فوراً اطاعت نمود. اعتمادالدوله از این که مجبور شد بند قبایش را بگشاید و شراب را به امر شاه در پیراهنش بریزند فوق العاده خشمگین شد، امّا به روی خود نیاورد و غیظ خود را پنهان نمود ولی مصمّم شد که انتقام این کار را از خان ایروان، پدر آن جوان بکشد.

وضع انتقام کشیدن محمّد بیک اعتمادالدوله از میر قاسم بیک داروغه نیز خیلی شنیدنی و قابل ملاحظه است و ثابت می‌کند که مشرق زمینی‌ها هم مثل اروپائیان احتیاطِ کار خود را دارند و موقع را می‌توانند خوب مغتنم شمارند و حیله‌ها و فنون جنگی را به موقع به کار برند و آتش شهوت خود را در هر کاری به دلخواه فرو نشانند. وقتی که محمّد بیک معیرباشی بود بعضی از ظروف طلای مطبخ شاه به سرقت رفته بود. داروغه فرستاد تمام زرگرهای اصفهان را دستگیر کردند بدون این که آن‌ها از آن سرقت اطلاع یا تقصیری داشته باشند و همه را حبس کرد و به آن‌ها فهماند تا یک مبلغ گزافی به او ندهند مرخّص نخواهند شد. چون ریاست صنف زرگر هم با معیرباشی است به مناسبت این که طلا و نقره می‌سازند. محمّد بیک یکی از کسان خود را نزد داروغه فرستاد و بی تقصیری زرگرها و ریاست خود را به آن‌ها متذکّر شد و خواهش کرد آن‌ها را مرخّص نماید. داروغه که پول را خیلی دوست می‌داشت، دید با پیغام معیرباشی وجهی همراه نیست به فرستاده‌ی محمّد بیک گفت من تکلیف شغل و منصب خود را خوب می‌دانم به آن خیاط زاده بگو به کارهای خود مداخله نماید و در امور مربوط به من داخل نشود. اگر میل دارد شلیته‌ی خواهرش را نشانش بدهم. این هم راست است که چندی قبل خواهر محمّد بیک در باغی با چند مرد جوان مشغول عیش بودند. داروغه خبر شده همه‌ی آن‌ها را گرفته بود و آن‌ها محض حفظ آبروی خود مبلغ گزافی به او داده خلاص شده بودند.

بالجمله محمّد بیک که هنوز اقتداری نداشت تا بتواند انتقام این جسارت داروغه را که خیلی مقتدر بود، بکشد. کینه‌ی او را در دل گرفته منتظر موقع شد. بعد از مدتی که به مقام اول مملکت و منصب صدارت نایل آمد و در پیش شاه اعتبار فوق‌العاده‌ای حاصل نمود به خیال فنای داروغه افتاد. در آن بین موقع مساعدی هم پیش آمد. چنان چه جای دیگر هم گفته‌ام قندهار یکی از شهرهای سرحدی ایران به طرف هندوستان است و اغلب میان پادشاه ایران و مغول کبیر بر سر این شهر جنگ و نزاع برپا می‌شود. همان اوقات شهرت یافته بود که باز یک دسته قشون از آن سوی پیدا شده به خاک ایران آمده‌اند. اعتمادالدوله به شاه گفت باید از میان دهقانان اطراف اصفهان یک دسته قشون جوان گرفت و به زیر سلاح آورد زیرا دهقانان قوی بنیه و ورزش کرده هستند و بهتر از شهری‌ها به کار خدمت و سلحشوری و جنگ آوری می‌آیند. شاه که آراء اعتمادالدوله را صائب می‌دانست به او امر کرد که فوراً مأموری معین نموده به این کار اقدام نماید. محمّد بیک گفت برای این مأموریت باید شخص بصیری معین کرد که به دهات اطراف شهر آشنایی داشته باشد و مردم را خوب بشناسد. به عقیده‌ی من میرقاسم بیک که سال‌ها است به واسطه شغل داروغگی به حال اهالی شهر و دهات شناسایی پیدا کرده است برای این خدمت از همه کس مناسب‌تر باشد. شاه این انتخاب را تصدیق کرد و این مأموریت به داروغه داده شد. داروغه به علت طمع فوق‌العاده که جبلی او بود به زودی مقصود محمّد بیک را حاصل کرد. چون حکم شاه این بود که در میان دهقانان اشخاصی را که داوطلب هستند و میل رفتن جنگ دارند انتخاب کنند. داروغه برای جلب منفعت همه کس را مجبور می‌کرد خصوصاً پسر دهقانان متموّل که پدرشان مبالغی پول می‌دادند که اولادشان را از رفتن به جنگ معاف نمایند. میرقاسم بیک هم غفلت نمی‌ورزید و تند تند پول می‌گرفت و معاف می‌کرد. از آن طرف نیز محمّد بیک نخوابیده بود. جاسوسان دائماً برای او خبر صحیح می‌آوردند که چه مبلغ گرفته و چند نفر را معاف کرده است. پس از آن که حالا موقع کار شد به دهقانانی که پول داده بودند از طرف اعتمادالدوله خبر رسید که شاه حکم کرده است که کسی را به رفتن جنگ مجبور نکنند؛ آن‌ها بی جهت پول به داروغه داده‌اند بیایند شکایت کنند تا پولشان را مسترد نمایند.

همین که رعایای اطراف و بلوکات حول و حوش اصفهان از این مسأله آگاه شدند از هر قریه و آبادی نماینده‌هایی چند به شهر فرستادند. محمّد بیک آن‌ها را به خوبی پذیرفت و به حضور شاه برد که اعلیحضرت عرایض و تظلّم آن‌ها را به گوش خود شنید. محمّد بیک هم از آن‌ها طرفداری کرد و حق را به آن‌ها داد. شاه فوراً امر کرد صورتی ریز از پول دریافتی داروغه بنویسند و تمام رعایایی که پول داده‌اند شخصاً حاضر شوند و تظلّم نمایند. محمّد بیک نیز همین را می‌خواست فوراً مأمورینی به دهات فرستاد که رعایا را به قید التزام جریمه و سیاست مجبور کنند که تا یک شاهی که به گماشتگان داروغه داده‌اند صورت بدهند و قلمداد کنند و التزام آن‌ها در روی کاغذ و کتبی بود و نویسنده‌ی آن ذیلش را امضاء نموده و عبارت از این قرار بود: سر من از شاه و اموال من ضبط دیوان باشد اگر امر شاه را اطاعت نکنم. پس از آن صورت تمام دریافتی داروغه را نوشته و حاضر کردند. اعتمادالدوله آن را به حضور شاه برد و در باره‌ی تعدّیات داروغه اغراق گویی فراوان کرد و گفت سی سال است که این شخص اصفهان و اطرافش را چاپیده و می‌چاپد؛ امّا آن دو معاون داروغه را که جاسوس محمّد بیک بودند با زیرکی تمام بیگناه جلوه داد و تمام تقصیر را بر گردن شخص داروغه انداخت، به طوری که طوفان غضب شاه تنها میرقاسم بیک را فرا گرفت. شاه آن وقت در اصفهان نبود، فرمان شاهانه صادر شد که داروغه را به میدان بزرگ برده در چندین جمعه‌ی متوالی پایش را به چوب ببندند و بعد پی‌های او را ببرند. اگرچه اعتمادالدوله صلاح چنین دیده بود که اموالش را هم ضبط کنند امّا شاه این قسمت را به داروغه بخشید و به همان تنبیه بدنی اکتفا نمود. پس از آن که فرمان به مُهر شاه رسید اعتمادالدوله همان نجف قلی بیک را که برای خان ایروان مأمور کرده بود برای اجرای این فرمان نیز انتخاب نمود زیرا به او کمال اعتماد را داشت و با فرمان به اصفهان فرستاد. نجف قلی بیک بعد از ورود به اصفهان حاکم شهر و پیشکار و رؤسای دوایر دولتی و داروغه که چنین انتظاری را نداشت و رؤسای اصناف، همه را خبر کرد که برای اصغای فرمان اعلیحضرت در جلوی درب عمارت سلطنتی حاضر شوند و قبل از آن که مُهر از سر فرمان برگیرند به اجماع دعایی برای طول عمر و سلطنت شاه خوانده، آن گاه سر فرمان را گشودند و رئیس شهر شروع به قرائت نمود. پس از اتمام قرائت نجف قلی بیک همان طور که سواره پهلوی داروغه ایستاده بود مشتی به گردن او زد و او را از اسب به زیر انداخت و بر حسب معمول دستش را از پشت بست و او را به وسط میدان بردند و با چوب آن قدر زدند که همه ناخن‌های پاهایش را ریختند. روز جمعه دیگر او را باز به همان محل برده همان عذاب را تجدید نمودند. پس از آن پی‌های او را سوراخ کردند. چون داروغه پیر بود به حالی افتاد که نجف قلی بیک هم دل بر او بسوخت و فوری عریضه به شاه نوشت که اگر یک مرتبه‌ی دیگر داروغه چوب بخورد قطعاً خواهد مرد. شاه امر کرد دیگر مزاحمش نشوند از منصب معزول و برود و در خانه خود پهلوی زنانش بنشیند و بیرون نیاید امّا معترض اموالش نشدند و به خودش وا گذاشتند.

بدون شک صفات حسنه‌ی محمّد بیک را این شهوت انتقام قدری ملوّث کرده بود تا درجه‌ای می‌شود به او نسبت ظلم و بی عدالتی داد و الّا عقل و هوش و لیاقت او در امور مملکت داری بسیار قابل تمجید است. در مراسلاتی که در این اواخر برای من رسید یعنی در سنه‌ی 1674 نوشته بودند که شاه سلیمان که پادشاه حالیه ایران است محمّد بیک را دوباره اعتمادالدوله کرده و به منصب صدرارت عظمی نایل ساخته است و فعلاً سر کار خود برقرار است؛ زیرا در تمام مملکت بهتر از او کسی را برای اداره‌ی امور دولت پیدا نکرده است.»[1]


 



[1] - سفرنامه تاورنیه، ترجمه ابوتراب نوری، تجدید دکترحمید شیرانی، چاپ چهارم، انتشارات سنایی، 1369، گزیده‌ای از صفحات 541 تا 558

2- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401،ص 784

شاه عباس دوم صفوی و مذهب

شاه عباس دوم و مذهب

 

پادشاهان صفوی دارای مقام مرشد کامل بوده و در نظر قزلباشان و مردم انسان‌هایی ماورایی مطرح و مقدّس شمرده می‌شدند. این دیدگاه سابقه‌ای طولانی داشت و تمام پادشاهان صفوی قبل از شاه عباس دوم نیز از این موقعیت استفاده برده و در جهت تعمیم این عقاید می‌کوشیدند و برای نمونه به رفتار مذهبی شاه تهماسب و شاه عباس اول می‌توان اشاره کرد. در زمان شاه عباس دوم علمای بزرگی چون ملا محسن فیض کاشانی، محمّد تقی مجلسی و پسرش محمّد باقر مجلسی، محقق خراسانی، محقق سبزواری زندگی می‌کردند و از وجود ایشان بهره می‌برد. احمد فاضل در مورد این روابط می‌نویسد: «موضوع دینداری شاهان صفوی یکی از مسائل مهم تاریخ سیاسی و اجتماعی این دوره است، زیرا آنان هر کدام چه در آغاز سلطنت یا حتّی در طول سلطنت، خود را در لباس مذهب درآورده و بدین وسیله اقتدار خود را در میان مردم حفظ می‌نمودند. از جمله آنان شاه عباس دوّم است که همچون سلفش و شاه عباس اول با مذهبی نشان دادن خود توانست مدت 25 سال دولت صفوی را از اضمحلال نجات دهد و این تظاهر و عوام فریبی درست در همان سالی صورت گرفت که در انگلیس شارل دوم (چارلز دوم ) به سلطنت منصوب شد و مردم استخوان‌های کرامول را از قبر بیرون آورده و به دار کشیدند.

نمونه‌ای از تظاهر مذهبی او آن که زمانی در قمصر کاشان به دیدار ملا حسین فیض کاشانی رفت و چند بار با علماء افطار کرده و پشت سر ملا محسن فیض نماز جماعت خواند. در اکثر مواقع به زیارت ائمّه می‌رفت. از جمله در آغاز سلطنت پس از تاجگذاری در کاشان زمانی که قصد عزیمت به قزوین داشت در مسیر راه به زیارت حضرت معصومه (س) رفت و پس از آن عازم قزوین شد. نمونه‌های مختلفی از کارهای مذهبی شاه عباس دوم را مورّخان آن عهد ذکر کرده‌اند، چنان چه یک نمونه از آن صاحب قصص‌الخاقانی این طور بیان می‌کند. بعد از سپری شدن این ایّام (آمدن نور محمّد خان پادشاه ازبک به ایران) نوّاب کامیاب، اداره‌ی زیارت حضرت طوسی خلف امام موسی کاظم (ع) که مکانی است در ولایت رودشت اصفهان فرموده به شرف زیارت آن امامزاده واجب‌التعظیم جایز شدند و یا چنان که در فصل پیش به آن اشاره شد به هنگام مسافرت به سرچشمه‌ی زاینده رود که در ماه رمضان صورت گرفته بود از علمای دربار در باب روزه گرفتن یا نگرفتن استفسار می‌نمود. تعصّب مذهبی شاه عباس دوّم به حدّی افراطی شده بود که در مورد خوراک و پوشاک و غیره فرمان داده بود که از راه غیر حلال و برای او غذا و لباس تهیه نکنند. چنان که مؤلف عباس نامه به این نکته اشاره کرد و می‌گوید چون آن سلاله‌ی طیّبین و طاهرین پیوسته در لباس سلطنت جویای رضای جناب کبریا و فرمانبرداری خالق بودند؛ لذا منتهای نیّت آنان مصروف این بود که مطعومات شبهه ناک و ملبوسات از لوث دغدغه پاک باشد. به همین نیّت دستور دادند که شیلان خاصّه‌ی شریفه را از وجد حق‌التولیّه که به شاه تعلّق دارد و سایر وجوهات که خاطر از حلیّت آن جمع بوده باشد بهتر نمایند. در این امر نهایت دقّت و احتیاط به کار برده شود تا در حین خریدن اجناس رضای فروشنده حاصل شود.»[1]

همچنین دکتر احمد تاجبخش در باره گرایش شاه عباس دوم نسبت به عیسویان می‌نویسد: «شاه عباس دوم مثل شاه عباس اول نسبت به عیسویان توجّه خاص داشت و فرمان‌هایی در خصوص آزادی انجام مراسم مذهبی آن‌ها صادر کرده و توصیه نموده است که فرمانداران و کارگزاران نسبت به آن‌ها با احترام رفتار نمایند و مراقبت کنند که از طرف هیچ کس ضرر و زیانی به آن‌ها وارد نیاید و همان طور که از طرف شاه عباس اوّل فرمانی در خصوص وضع سکونت سفرا صادر شده بود در این دوره نیز دستور داده شده است که برای سکونت سفرا و نمایندگان خانه‌هایی که آب روان داشته باشد، تهیّه نمایند و به مسیحیان اجازه دهند که مردگان خود را در زمین‌هایی نزدیک قبرستان ارامنه دفن کنند و درخواست‌های آن‌ها را در صورتی که خلاف اصول شرع و قوانین مملکتی نباشد بدون توقّع و چشم داشت انجام دهند.»[2]


 



[1] - ایران در دوران شاه عباس دوم، مؤلّف احمد فاضل، 1389، اصفهان، هنرهای زیبا، صص 84 و 85

[2] - تاریخ صفوی، تألیف دکتر احمد تاجبخش، انتشارات نوید شیراز، 1373، ص 261

3- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 782

ارتباط شاه عباس دوم و زنان

 

شاه عباس دوم و زن

 

این نکته در تاریخ صفویه قابل توجّه است که چون فرزندان پسر این خاندان عموماً در حرمسرا بزرگ می‌شدند، لذا علاقه‌مندی آن‌ها به زن از همان آغاز جوانی در آن‌ها تقویت می‌شده است و زمانی که پسر ارشد به سلطنت می‌رسیده، مهمترین کاری که ابتدا باید انجام می‌داد این بود که باید کلیسای بزرگ ارامنه را در جلفا که آرشوک نشین بوده و چند اوک و راهب داشته، ببیند. علت عمده‌ی شوق دیدار آن بود که زنان زیبای ارامنه را در آن جا تماشا کنند و اغلب زنانِ شاهان صفوی مشوّق آن‌ها بودند تا به دیدن کلیسا بروند. به این ترتیب در آن روز تمام جلفا را قرق می‌کردند و هیچ مردی را در جلفا باقی نمی‌گذاشتند و همه‌ی آن‌ها را به اصفهان و یا به کاروانسراهای اطراف می‌فرستادند.[1] شاه عباس دوّم به طور مکرّر با زنان خود به همین ترتیب به جلفا می‌رفت. از جمله یک بار چون وصف زیبایی زن خواجه صفر کلانتر، پسر خواجه نظر اولیّن کلانتر را شنیده بود مخصوصاً برای دیدار او رفت. وقتی شاه آن زن را دید خیلی خوشش آمد و او را دعوت کرد که با خانم سلطان‌ها به حرمخانه بیاید. به این ترتیب او را بردند و مدت پانزده روز در حرم نگه داشتند و سپس هنگام مراجعت به خانه، شاه گلوبند مرواریدی به او هدیه کرد. بعد از مردن شوهرش آن زن خواست گلوبند را بفروشد و من تا ششصد تومان آن را خریدم، ولی او نداد.

شاه زن‌هایی دارد که به عبارت بهتر کنیزهای او هستند، امّا جزء حرم پادشاه‌اند که بالغ بر سیصد تا چهارصد نفرند و هر یک از پادشاه حقوق خاص خود را می‌گیرند. هر یک اتاق خاصی دارند و اگر در آن جا بد اخلاقی کنند با ضربات چوب او را گوشمالی می‌دهند؛ زیرا در رأس آنان داروغه‌ای (احتمالاً خواجه حرم) وجود دارد که به فرمان شاه آنان را تنبیه می‌کنند. به این ترتیب که آن‌ها را بر روی شکم روی صندلی می‌خوابانند سپس با ضربات چوب آن‌ها را تنبیه می‌کنند. گاهی اوقات پادشاه زنی رسمی به کابین می‌آورد. مثلاً دختر یک بیگلربیگی، امّا اغلب به این زن کمتر نزدیک می‌شود. از این زنان هر شب شش نفر در نگهبانی هستند و در اتاق مجاور اتاق پادشاه نزدیک او می‌خوابند.

شاه عباس دوم به طور کلی زنان زیباروی را به هر صورت ممکن در اختیار خود می‌گرفت. تاورنیه نقل می‌کند شاه عباس دوم از سه تن زیباروی می‌خواست تا با او سرگرم باشند. آنان متعذّر شده به این که می‌خواهند به مکّه بروند. شاه دستور داد آن‌ها را معاینه کرده و چون فهمید دروغ می‌گویند در اوج مستی فرمان داد تا هر سه را بسوزانند. بار دیگر در حال مستی از یکی از بانوان حرم خواست تا با او شراب بنوشد و چون اطاعت نکرده، شاه خشمگین شده به رئیس خواجه سرایان امر کرد او را مثل سه نفر دیگر بسوزانند. آغا باشی به خاطر گریه و زاری زن به رقّت آمد و با خود گفت: شاه چون این خانم را خیلی دوست دارد صبح که به هوش می‌آید او را عفو خواهد کرد. لذا از اجرای حکم خودداری کرد. صبح که شاه بیدار شد از آغا باشی پرسید فرمان را اجرا کردی؟ آغا باشی جواب داد اجرای حکم را به تعویق انداخته تا شاید اراده‌ی ملوکانه علاقه‌مند به اجرای آن نشوند. شاه فوراً دستور داد آغا باشی را در آتش انداخته و آن زن را عفو کرد. البته علت سوزاندن زنان را توطئه علیه شاه ذکر کرده‌اند که این مسأله با شرایطی که برای آنان فراهم بود، نمی‌توانستند با هم مراوده داشته باشند، صحّت ندارد.[2]

حسن آزاد نیز در کتاب پشت پرده‌های حرمسرا زن سوزی‌های شاه عباس دوم را تأیید می‌کند و در مورد این اعمال نفرت آور وی می‌نویسد «این پادشاه نیز چون گذشتگان خود عمل می‌کرد و راه آنان را می‌رفت. هم زنباره بود و هم شرابخواره. گرچه اطّلاعات بسیاری در مورد اعمال زشت و شنیع او به جای نمانده، اما همان نکات موجود نیز می‌تواند چهره‌ی این پادشاه را برای ما ترسیم کند. وی بعد از شاه صفی در سال 1052 هجری به تخت سلطنت نشست و مدّت 25 یا به روایتی 21 سال پادشاهی کرد. به گفته شاردن در زمان شاه عباس دوّم زنان و دختران حرم بیش از همیشه تحت فشار بودند و به خاطر مظالمی که بر آن‌ها می‌رفت اغلب از همخوابگی سر باز می‌زدند؛ زیرا اگر در اثر این همبستری صاحب فرزندی می‌شدند به خاطر این که در آینده برای سلطنت ایران رقبای زیادی وجود نداشته باشند آنان را بلافاصله بعد از تولد از بین می‌بردند و یا اگر فرزند این زنان به طریقی از چنگ مرگ نجات می‌یافتند پس از مدتی که به این حیلت آگاه می‌شدند فرزندشان را از بینایی محروم می‌ساختند. شاردن می‌نویسد شبی شاه عباس ثانی به دخترکی پیغام داد که به خوابگاه او بیاید و او عذر آورد که دچار علت زنانگی است. به دستور شاه دختر را معاینه کردند و معلوم شد دروغ گفته است. شاه چون چنین خلافی را از آن دختر دید دستور داد او را در یک بخاری دیواری انداختند و اطرافش هیزم ریختند و زنده زنده سوزاندند. گویا در میان مجازات‌های مختلف سوزاندن زنان در عهد شاه عباس دوم معمول بوده و کوره‌های آدم سوزی وی به خوبی کار می‌کرده است. چرا که تاورنیه نیز در بیان یکی از این آدم سوزی‌ها می‌گوید سه زن از زنان حرمسرا نیز که از فرمان شاه سر باز زده بودند وسیله‌ی خواجه سرایان حاضر شدند و چون زمستان بود و آتش بسیاری در پیش شاه افروخته بودند حکم کرد تا آن بیچاره‌ها را در همان جا به آتش انداختند و سوزانیدند. بعد شاه رفت و راحت خوابید. تاورنیه در جایی دیگر نیز از سوختن زنان صحبت می‌کند و می‌نویسد شاه دستور داد خواجه باشی، یکی از زنان مورد علاقه‌اش را بسوزاند. خواجه باشی به حساب این که شاه این زن را خیلی دوست می‌دارد و ممکن است فردا پشیمان شود او را نسوخت. صبح که شاه بیدار شد پرسید چه کردی؟ خواجه باشی گفت اجرای فرمان را به امروز موکول کردم. شاه فوراّ امر کرد خواجه باشی را در آتش انداخته، سوزاندند و آن خانم را عفو کرد.

همان گونه که اشاره شد شاه عباس دوّم به شرابخواری نیز علاقه مفرط داشت و در نتیجه‌ی شرابخواری گاهی کارهای غیر انسانی هم از او سر می‌زد. مثلاً روزی فرمان داد سه تن از زن‌های حرم را زنده زنده در آتش بیفکنند. جرم این سه زن این بود که شاه به آنان شراب تعارف کرده و آنان از خوردن شراب امتناع نموده بودند! علت مرگ شاه عباس دوّم را متفاوت ذکر کرده‌اند یکی این که وی به خاطر شرابخواری بسیار و عوارضی که این گونه شراب نوشیدن داشت، بیمار شد و درگذشت. دیگر این که گویند وی چون علاوه بر زنان خویش به همخوابگی با فاحشه‌ها نیز علاقه داشت به علت ابتلاء به بیماری مقاربتی که در اثر این آمیزش‌ها پیدا کرده بود جان سپرد. شاید که هر دوی این علت‌ها نیز درست باشد.»[3]


 



[1] - تاورنیه نیز در صفحه 540 سفرنامه خود در باره رفتن شاه عباس دوم به جلفا می‌نویسد: « علت عمده این شوق دیدار این است که زن‌های زیبای ارامنه را در آن جا تماشا کنند و اغلب زنِ شاهان آن‌ها را محرک می‌شوند که به دیدن کلیسا بروند و آن‌ها را نیز با خود ببرند. آن وقت تمام جلفا را قرق می‌کنند. باید همه‌ی مردها به اصفهان یا به کاروانسراهای حول و حوش و خانه‌های دوستانشان بروند. شاه عباس خیلی وصف حُسن و جمال زن خواجه نظر کلانتر پسر خواجه نظر اولین کلانتر را شنیده بود. مخصوصاً برای دیدن او رفتند. وقتی که شاه آن زن را دید از او خیلی خوشش آمد و او را دعوت کرد که با خانم سلطان‌ها به حرمخانه بیاید و او را بردند و پانزده روز در حرم نگاه داشتند و بعد به خانه‌ی خود با گلوبند مرواریدی که شاه به او داده بود مراجعت کرد.»

[2] - خونریزی و کشتار تحت هر شرایطی محکوم و نفرت انگیز می‌باشد. انجام این امور در نزد پادشاهان امری معمول بوده است و در پناه قدرتی که داشتند دست به هر کاری می‌زدند. برای آن که نشان داده شود مردم عادی نیز دست کمی از پادشاهان نداشته‌اند و اگر موقعیت می‌یافتند همان گونه عمل می‌کردند به این روایت از صفحه 607 سفرنامه تاورنیه اشاره می‌گردد. « زمانی رعایای اطراف شیراز به خان شکایت کردند که دیگران آب را از نهر آن‌ها برگردانیده و بدون حق برده‌اند. خان یکی از امردهای محبوب خود را مأمور کرد که در این باره تحقیقات به عمل بیاورد که تا چه حد آب از مجرا باز گشته است. آن امرد خوشگل با دستگاه و تجمّل سوار شده از شهر شیراز خارج شد و شراب زیاد و آذوقه‌ی کافی نیز همراه برداشت. نزدیک غروب به نجیب زاده‌ای که از شکار مراجعت می‌کرد، برخورد. آن نجیب زاده او را دعوت نمود که شب را با هم بگذرانند و با گوشت شکار او شریک شود. نجیب زاده هم اتفاقاً خوشگل و تازه داماد بود و سیمای دلربایی داشت. امرد سوگلی خان مفتون او شد. شب مدتی با هم مشغول شراب خوردن و عیش و تفریح شدند. چادر و دستگاه امرد خان را نزدیک قریه برپا کرده بودند. آن دو جوان تا پاسی از شب با هم بودند. بعد از صرف شام جوان نجیب زاده چون چادری نداشت اطاقی در میان ده گرفته برای خواب به آن جا رفت. هنوز خوابش نبرده بود که از دیدار آشنای خود متعجّب شد که از چادر برخاسته به عشق او به منزل وی آمده بود و بنای عجز و لابه، بالاخره اصرار و ابرام را گزارد تا با او مرتکب عمل قبیحی بشود. هرچه آن جوان ممانعت کرد و او را به زبان خوش نصیحت نمود که تو معشوق خان هستی این حرکاتت سبب کسالت مزاجت می‌شود، برخیز و برو بخواب. فایده‌ای نبخشید و بر اصرار او می‌افزود. تا بالاخره امرد خان مأیوس و متغیّر شده خنجر خود را کشید و آن جوان نجیب زاده را بی رحمانه به قتل رسانید و پس از آن فرار کرده به کوهستان پناه برد. همین که خبر قتل جوان شهرت یافت زن تازه عروسش با مادر و خواهرش اشک ریزان نزد خان رفته احقاق حق خود را درخواست کردند. هرچه خان سعی کرد که خون بست کند راضی نشدند و گفتند باید قاتل را بدهید که به انواع شکنجه و عذاب مکافات او را بدهیم تا شفی قلب حاصل کنیم. خان چون آن پسر را خیلی دوست می‌داشت، گفت حکم این کار از صلاحیت من خارج است باید شاه حکم آن را بکند. ناچار فرستاد پسر را پیدا کردند و به اصفهان فرستاد. زن‌های مصیبت زده نیز به اصفهان رفتند و آه و ناله کنان از شاه اجرای عدالت را خواستند. شاه هم برای رعایت جانب خان شیراز اصرار کرد که از کشتن آن پسر صرف نظر نمایند و مبلغ گزافی پول نقد به آن‌ها پیشنهاد نمود؛ ولی آن‌ها راضی نشدند. بالاخره شاه امر کرد قاتل را به دست آن‌ها دادند تا هرچه می‌خواهند، بکنند. جوان را به میدان سیاست گاه بردند. اول زن مقتول با خنجر ضربتی به قلب او زد بعد مادر و بعد خواهرش ضربت‌ها را تکرار نمودند. آن گاه خون او را در جامی کرده و هر سه از شدّت میل به انتقام آن را نوشیدند.»

[3] - پشت پرده‌های حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، ص 307

4- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 776