«شاه صفی در جنگها شور و نشاط خاصی داشت و در آغاز سلطنت پیروزیهایی هم به دست آورد از جمله بر طغیان شورش غریب شاه در گیلان فائق آمد. بغداد را از محاصرهی ترکها خارج کرد و ایروان را پس از جنگ خونین و شدیدی تصرّف کرد، ولی این پیروزیها را باید بیشتر به حساب دلاوری و شجاعت فوقالعادهی سرداران ایران و شانس و تصادف گذاشت و ارتباطی با هوش و درایت خود او ندارد. مثلاً در طی محاصرهی ایروان شاه صفی بی صبرانه و از روی عجله خودش شخصاً به قلعه و حصار مستحکم شهر حمله ور گردید و حال آن که این اقدام کاملاً جنون آمیز و غیر عاقلانه بود. ماجرای محاصرهی ایروان از این قرار بود که شاه صفی با اردوی خود مدت چهار ماه تمام آن شهر را محاصره کرد، ولی سردارانش حمله به حصار و برج و باروی بسیار مستحکم شهر را صلاح نمیدانستند. پس از این مدّت شاه همهی سرداران خود را احضار کرد و به آنها گفت دست خالی از ایروان باز نخواهد گشت و باید حصار آن شهر درهم شکسته شود. سرداران ایران با این امر مخالفت کردند، ولی شاه در تصمیم خود باقی ماند. سرداران با مادر شاه که در اردو بود ملاقات کرده و از او خواستند که شاه را از این حملهی خطرناک باز دارد. شاه صفی وقتی این سخنان را از مادر خود شنید یک سیلی به گوش او نواخت و بلافاصله خودش تبری در دست گرفته و با عدهای از نیروهای زبده عازم حمله به حصار شهر شد. سرداران که جان شاه را با این اقدام در خطر میدیدند به پای او افتاده و تقاضا کردند که فقط یک روز مهلت بدهد تا آنها ترتیب حمله به شهر را بدهند. شاه صفی موافقت کرد و روز بعد قوای ایران به حصار ایروان حمله ور شدند و بالاخره شهر را تصرّف کردند، ولی با این اقدام عجولانه و جنون آمیز در حدود 50 هزار نفر از سربازان ایران کشته شدند. چند سال بعد از این واقعه پس از آن که شاه صفی سرداران و بزرگان لایق ایران را کشت، ترکها به بغداد حمله کرده و آن شهر را که 26 سال در تصرّف ایرانیها بود تسخیر کردند.
تنها کار قابل تمجیدی که شاه صفی در دوران سلطنت خود کرد این بود که دستور داد تا عدّهای از کارگران گرجی، ایروانی و نخجوانی را که شاه عباس کوچ داده و برای ساختن شهر و قصر فرح آباد به مازندران آورده بود دوباره به زادگاهشان برگردانند. این عدّه در حدود هفت هزار نفر میشدند که عدّهای از آنها بر اثر ناسازگاری آب و هوای مازندران و عدّهای دیگر هم در بین راه بازگشت به وطن خود تلف شدند و تنها سیصد نفر از آنها به اوطان خود رسیدند. شاه صفی به مشروب علاقه زیادی داشت و در نوشیدن آن افراط میکرد. بیشتر اوقات مست بود و کسانی که مانند خود او باده گساری میکردند مورد توجهش بودند. بعد از مشروب به مصاحبت با زنان و شکار هم علاقه زیادی نشان میداد و بیشتر اوقات خود را یا در شکار و یا در حرمسرا میگذرانید و به ادارهی مملکت و مردم توجهی نداشت. دارای سه زن عقدی بود. اولی دختر یکی از مین باشی یعنی سرهنگهای او بود. پدر زن شاه در آغاز یک خرکچی بود که مشکهای آب را بار الاغ خود کرده و به این طرف و آن طرف میبرد و در طی یکی از شکارهایی که شاه عباس رفته و تشنه شده بود این خرکچی جام آب خنکی به دست شاه رساند و مورد توجه او واقع شد. شاه یکی از دهات خالصه اطراف نخجوان را که زادگاه آن مرد بود به وی بخشید. به این ترتیب خرکچی مرد ثروتمندی گردید، به خدمت شاه درآمد و چون در چند جنگ شرکت کرد شاه به او درجه مین باشی داد و دختر او را که فوقالعاده زیبا بود به بیوه پسر خود صفی میرزا سپرد تا به عقد سام میرزا پسرش درآورد و سام میرزا که بعدها شاه صفی شد با این دختر ازدواج کرد. زن عقدی دوم شاه صفی مسیحی و دختر تامراس خان شاهزاده گرجستان بود. این دختر را شاه صفی پس از امضای پیمان صلح با تامراس خان به عقد ازدواج خود درآورد. زن سوم او یک شاهزاده چرکسی و تاتار یعنی خواهر "موسال" بود. این زن، تازه وارد حرمسرای شاه صفی شده بود و مادرش او را تا رودخانه مرزی ایران همراهی کرده و در آن جا به حضور شاه رسیده و گفته بود دخترش را به شاه میدهد به شرط آن که به او به چشم یک کنیز نگاه نکرده و وسیلهای برای شهوترانی خود نداند، بلکه وی را زن عقدی خود کرده و در مقابل صمیمیت و وفاداری از او انتظار داشته باشد. علاوه بر این سه زن عقدی شاه صفی در حرمسرای خود سیصد زن صیغه و یا کنیز و به عبارت دیگر همخوابه داشت که به تدریج وارد حرمسرای او شده بودند. به این ترتیب که حکّام و خانها هر جا که دختر زیبایی را مییافتند خریداری کرده و تقدیم شاه میکردند. خانها غالباً برای آن که مورد توجه و عنایت شاه قرار گیرند دختران خود یا خویشانشان را نیز تقدیم شاه میکردند. در زمان اقامت ما در ایران کلانتر شماخی این کار را کرد و مقداری پول هم برای ساروتقی خواجه، صدر اعظم ایران فرستاد و بدین ترتیب مورد لطف و عنایت شاه واقع شده و در سمت خود ابقاء گردید. دخترانی که به حرمسرای شاه تقدیم میشدند، نمیبایستی سنشان از 18 سال تجاوز کند. شاه صفی هرچند وقت یک بار کسانی را به ارامنه میفرستد تا اگر دختران در حدود 12 سال و زیبایی را یافتند روانهی حرمسرا نمایند. دختران را مخصوصاً در سن 12 سال انتخاب میکنند که باکره باشند و ارامنه برای آن که از این کار جلوگیری نمایند دختران خود را اگر زیبا باشند در سنین کمتر از 12 سال شوهر میدهند و به خانهی شوهر میفرستند. چون حرمسرای شاه مملوّ از زنان و کنیزکان زیاد است زنان بسیاری در آن وجود دارند که فقط یک بار مفتخر به همخوابگی شاه شدهاند! و این قبیل زنان را که شاه زیاد دوست ندارد به سرداران و بزرگان دربار خود که بخواهد آنها را مورد لطف قرار دهد، میبخشد تا با آن زن ازدواج نمایند و البته این زنان در حرمسرای آن رجال همیشه باید مقام اول را داشته باشند. تعجب نکنید از این که چگونه شاه صفی این همه زن در حرمسرای خود داشته است. این در حقیقت یکی از رسوم متداول در مشرق زمین است که از زمانهای قدیم مردان میتوانستهاند عدّه زیادی زن داشته باشند. مثلاً در بارهی یکی از شاهان نوشته شده است که در حدود 700 زن عقدی و صیغه و 300 کنیز در حرمسرای خود داشته است. شاه عباس نیز در حرمسرای خود در همین حدود زن و کنیز داشته و این تعدّد زوجات بیشتر به علت طبایع مشرق زمینی هاست که بیش از مردم مغرب زمین به زنان علاقه و حرص شهوت دارند. امّا موقعی که پادشاهی بمیرد زنان متعدّد او وضع ناگوار و بسیار بدی پیدا میکنند.
شاه صفی در سال 1642 میلادی پس از آن که دوازده سال با خشونت و سفّاکی زیاد سلطنت کرد چشم از جهان فرو بست. عدّهای عقیده دارند که پادشاهی ظالم و خونخوار بوده و به هیچ طبقهای اعم از بالا و پائین، فقیر و غنی، مشاوران، درباریان، زن و مرد و حتی دوستان و خویشان نزدیکش رحم نکرده و آنها را دستور میداده است چون سگ بکشند، حتی یک نفر دوست و غمخوار نداشته همه از وی متنفّر بوده و به همین جهت مسمومش کردهاند. معروف است که خونخواری و سفّاکی را از چشمان و چهرهی هر کسی میتوان تشخیص داد، ولی این امر درباره شاه صفی صدق نمیکرد، زیرا بر خلاف سفّاکی و بی رحمی چهرهای آرام و خندان داشت. همیشه لبخندی بر لب داشت و مهربان و صمیمی به نظر میرسید. ریش خود را بر خلاف دیگر ایرانیها بلند نمیکرد و میتراشید. قدی متوسط داشت و هیچ کس تصور نمیکرد در پس این قیافهی آرام و صمیمی مردی تندخو و بی رحم پنهان باشد که به هیچ کس رحم نکند.»[1]
[1] - سفرنامه آدام اولئاریوس، ترجمه مهندس حسین کرد بچّه، انتشارات هیرمند، 1379، جلد دوم، صص 735 تا 738
2- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401 ، ص 697
شاه صفی پسر صفی میرزا پسر شاه عباس اول بود که در 1021 ه.ق در ولایت گیلان تولد یافت و به فرمان شاه عباس نام او را سام میرزا گذاشتند. او دوران تکامل خود را در محیط حرمسرا گذرانیده و اولین محصول سیاست پدر بزرگش در پرورش و تربیت شاهزادگان میباشد. پس از آن که شاه عباس در مازندران بیمار شد و در معرض فوت قرار گرفت سام میرزا را نامزد سلطنت معرّفی کردند.[1] برخی علت این انتخاب را به دلیل شدّت پشیمانی از قتل صفی میرزا دانستهاند، در صورتی که این توجیه با رفتارهای بعدی شاه عباس هیچ تطبیقی ندارد و شاهد تداوم همان مسیر فرزند کشی و سیاست جانشین ضعیف در سالهای بعد هستیم. شاه عباس در سال 1030 پسر بزرگ خود صفی میرزا را به قتل رسانید و سپس امامقلی میرزا را نابینا کرد و اگر او به سام میرزا علاقه داشتهاند، چرا دستور پرورش وی را در حرمسرا صادر کرده و حتی میگوید هر روز مقداری تریاک به او بدهند تا بی حس و کودن بار آید تا همانند پدرش مورد توجه دیگران قرار نگیرد. میگویند مادرش برای آن که تأثیر تریاک را بر فرزندش کاهش دهد داروی ضد سم به او میداده است. در هر صورت دست آورد شاه عباس نتیجه داد و سام میرزا چنان سست و بی حس و خمار بار آمد که پزشکان مجبور شدند برای جان گرفتن و پیدا کردن حرارتی در وی شُرب شراب را تجویز کنند. سام میرزا در چهارم جمادیالثانی 1038 هجری قمری بر تخت سلطنت نشست و میر محمّد باقر مشهور به داماد در مسجد جامع اصفهان به نام او خطبهی پادشاهی خواند و پس از آن سام میرزا نام خود را به نام پدرش شاه صفی تغییر داد. از آن جا که دستگاه اداری و مدّاحی حکومت کاری به خیر و شرّ حاکمان ندارد شاه صفی را با القاب نوّاب خاقان سکندر شأن، نوّاب خاقانی (صاحبقران)، نوّاب کامیاب اشرف، حضرت ظلالهی توصیف کردهاند و سکّهی او به جمله بنده شاه ولایت مزیّن گردیده است.
سید حسین بن مرتضی حسینی استرآبادی مؤلّف تاریخ سلطانی در مورد سیمای حضرت ظلالهی مینویسد: «حلیهی مبارکش کشیده روی که مُهر آبله داشته، میش چشم، ابرو کشیده، بلند بینی، کشیده قد، باریک قامت، صاحب تدبیر و در امور سلطنت ساعی و با سادات و علما و صلحا و زیردستان و رعایا و خلق الله در نهایت حسن خلق و نیکویی سلوک میفرمودهاند و در تعمیر عمارات و ابنیه مساعی جمیله به ظهور رسانیده.»[2] تاورنیه نیز که شاهد دیدار حضوری آن پادشاه بودهاند در باره قیافه او مینویسد: «....در صدر این تالار و به فاصلهی کمی از حوض روی تشکچهای ابریشمی شاه صفی نشسته و پاهای خود را روی هم انداخته بود. شاه مردی 27 ساله، خوشرو و خوش قیافه و سفید رو به نظر میرسید. مانند همه ایرانیها بینی عقابی شکل، سبیل و ریش کوتاه سیاه رنگ داشت. لباس او از پارچهی زربفت، ولی عادی و معمولی بوده و اختلافی که با لباس دیگران داشت آن بود که روی مندیل و دستار سر شاه یک جواهر و یک پَر دیده میشد. شمشیر شاه با جلد طلا و جواهر نشان چشم را خیره میکرد. عقب سر شاه نیز تیر و کمان مخصوص شاه را روی زمین گذاشته بودند. طرف راست شاه بیست پسر بچّهی زیبا و خوش قیافه که غالب آنها از پسران خانها و حکّام شهرها به شمار میرفتند و عدّهای را خواجه کرده بودند، ایستاده و یکی از زیباترین آنها بادبزنی را از پَر که از هندوستان وارد شده بود در دست داشت و با آن آهسته شاه را باد میزد. در کنار این غلام بچهها مهتر یا پیشخدمت مخصوص شاه دیده میشد. جلو و روبروی شاه ایشیک آقاسی باشی یا به اصطلاح رئیس کل تشریفات سلطنتی ایستاده و عصایی طلایی با دستهی کروی شکل در دست داشت.»[3]
شاه صفی در حدود هیجده سالگی به حکومت رسید. او در مدت سیزده و نیم سال سلطنت خود بیشتر شاهزادگان صفوی و بستگان نزدیک آنان را به قتل رساند و با اعمال منفی خود نامش را در کنار پادشاهان نالایق صفوی ثبت کرد. از جمله مقتولان وی سلطان محمّد میرزا پسر شاه عباس اول، امامقلی میرزا برادر سلطان محمّد میرزا، نجفقلی میرزا پسر امامقلی میرزا و سلطان سلیمان میرزا پسر صفی میرزا پسر شاه عباس اول که در قلعه الموت بودند و در زمان شاه عباس و به فرمان او نابینا شده بودند و نیز تعدادی دیگر از شاهزادگان را کور کرد. احتمالاً انگیزهی او در این جنایات به خصوص کشتن اولاد و نوادگان دختری و پسری شاه عباس کینهای بوده است که به جدّش داشت، زیرا او به قتل پدرش یعنی شاهزاده صفی میرزا فرمان داده بود. شاه صفی به این موارد قتل بسنده نکرد و حتی سرداران نامی مانند زینل بیگ شاملو و امامقلی خان و عیسی خان را با خانوادههایشان از بین برد و ایران را از وجود آنان محروم ساخت.
لکهارت درباره آن شاه صفی سست عنصر که باید وی را شروع کنندهی اضمحلال دولت صفوی دانست، مینویسد: «شاه صفی فوراً نشان داد که از خصایل جدّش به کلی بی بهره است. او اندکی پس از جلوس قربانی مفاسد رایج و شایع دورهی اخیر صفویه شد، یعنی نظیر ایّام توقّف در حرم به عیاشی و خوشگذرانی پرداخت و خود را بدون بند و بار تسلیم هوای نفس و ارضای شهوات ساخت. او هرچه ایّام سپری میگردید به امور مملکت و ملت کاملاً بی اعتنا میشد تا آن جا که بیش از بیش کارها را به دست وزیران سپرد. او نیز سختگیر و بی رحم و خون آشام بود. امامقلی خان مشهور، حکمران فارس از جمله اشخاص عالیقدر بسیاری بود که او را به قتل رسانید. عدّهای دیگر از مشاهیر نظامی نیز به دست وی جان سپردند. فقدان فرماندهان لایق و کار آزموده یکی از دلایلی بود که چرا وقتی جنگ با ترکیه آغاز گردید نائره آن بالا کشید و منجر به از دست رفتن بغداد گردید و سال قبل نیز قندهار به دست شاه جهان امپراتور مغول افتاده بود.»[4]
آقای ستار عودی نیز در مقدمه کتاب شاه عباس دوم اثر میرزا طاهر وحید قزوینی به ارزیابی شاه صفی پرداخته و او را فردی فاسد و نالایق معرفی کرده و مینویسد: «او به دلیل نا آشنایی و عدم اطلاع از امور مملکت داری و سرگرم بودن به شب نشینیها و عیش و عشرت و میگساری و مجالس فسق و فجور، نالایقترین فرد برای جانشین شاه عباس اول محسوب میشد. دوران پادشاهی شاه صفی به ارتکاب زشتترین و فجیعترین کشتارها و ننگینترین قتلها و نابودی امیران شایسته معروف بود. در اثر سیاست خشن و ستمگرانهی شاه صفی و کشتن ناجوانمردانهی بزرگان و امیران و صاحب منصبان درباری همانند میرزا عیسی قورچی و پسرانش و همچنین امامقلی خان فاتح هرمز و خاندانش، دربار صفوی از افراد لایق و کارآمد و امیران خبره تهی گردید. در چنین شرایط وحشتناکی امیران و حاکمان ولایات مختلف ایران از بیم قتل و شکنجه به دربار نمیآمدند. برخی از این امیران از جمله حاکم قندهار ترجیح دادند که ایالت تحت فرمان را به بیگانگان تسلیم و در پناه آنان زندگی کنند و تعدادی نیز همانند امیران جاسک و مشایخ عرب سر به شورش و سرکشی برداشتند.
در نتیجهی چنین اوضاع وخیمی فرمانروایان کشورهای همسایه چشم طمع به ایران دوختند به نحوی که خانوادهی تزاری روس در اندیشه طرح دولت دست نشاندهای در شمال ایران بودند و سلطان مراد عثمانی به مرزهای ایران تعرّض و لشکرکشی کرد و تا حدود کردستان و آذربایجان شرقی پیش رفت و بغداد را در سال 1048 ه.ق به تصرف خود درآورد و در صلح نامهی سال بعد میان دو کشور بخشی از عراق عرب به مرکزیت بغداد جزو قلمروی عثمانی محسوب گردید. اوضاع ایران در عصر شاه صفی چنین بود که خاندانهای اصیل و نجیب و خدمتگزاران راستین همگی از دربار صفوی گریزان و نسبت به آن بدبین بودند. امیران قزلباش هر کدام داعیه استقلال و حکومت در سر میپروراندند و دشمنان خارجی از هر طرف چشم طمع به ایران دوخته بودند.»[5]
شاه صفی نیز همانند اکثر پادشاهان صفوی به مرگ طبیعی فوت نکرد و در اثر افراط در شرابخواری و عیّاشی به سال 1051 هجری قمری در کاشان فوت کرد. مؤلف تاریخ سلطانی در مورد چگونگی فوت و فرزندان وی مینویسد: «نوّاب خاقان تدارک سفر خراسان نموده، در بیست و ششم شهر محرم، ده ساعت از روز گذشته داخل باغ قوشخانهی اصفهان شدند و از آن جا به دولت و اقبال حرکت فرموده از راه عباس آباد نطنز به تاریخ بیست و یکم شهر مذکور داخل دارالمؤمنین کاشان شده، بعد از چند روزی عارضهی مرض دگرباره بر وجود شریفش راه یافته، حرارت تب ظاهر گردیده، روز به روز در تزاید بوده تا به تاریخ روز دوشنبه دوازدهم شهر صفر یک ساعت از روز گذشته از عالم فانی به دار بقا شتافت و نعش شریفش را به دارالمؤمنین قم برده و در جوار مشهد معصومه علیه التحیة والثّنا مدفون ساختند.[6] اولاد گرامی آن اعلیحضرت نوّاب خاقان صاحبقرانی خلد آشیانی شاه عباس ثانی، سلطان محمّد میرزا که به تاریخ روز دوشنبه 25 شهر جمادیالاول 1041 در دارالسلطنه قزوین متولد شده و بهرام میرزا و سلطان حیدر و اسماعیل میرزا و تهماسب میرزا و فخرالنساء بیگم مشهور به شاهزاده بیگم که در حبالهی ازدواج نوّاب میرزا ابوطالب صدر خاصه و مریم بیگم که در حبالهی نوّاب میرزا ابوصالح رضوی صدرالممالک بوده.»[7]
همان گونه که ذکر شد سعی مورّخان چاپلوس بر آن بوده که چگونگی مرگ حاکمان نیز جزو اسرار مگو باقی بماند تا مبادا بعد از مرگ نیز ننگ و انحرافی بر مرشد کامل و حضرت ظلاللهی وارد آید. کتاب طب در دوره صفوی در مورد زندگی و فوت شاه صفی به نکات جالبی اشاره دارد و مینویسد: «.... در آن موقع شاه صفی اول نوزده سال داشت. صورتش آبله رو بود و میگفتند که ختنه نشده است، لذا اطرافیان اصرار کردند که این کار باید صورت بگیرد امّا او به بهانهی این که دیگر خیلی بزرگ شده و نمیتواند این درد عظیم را تحمّل کند از انجام این کار امتناع ورزید. در ابتدای سلطنت این شخص پزشکان به او توصیه کردند که برای مقابله با مزاج سردش که مصرف تریاک آن را تشدید کرده است مقدار زیادی شراب بنوشد. اما مصرف مشروب و تریاک فراوان سلامت شاه را سریعاً مختل ساخت و موجب مرگ ناگهانی او در سن سی و دو سالگی (2 صفر 1052) به هنگامی که در یک لشکرکشی نظامی شرکت کرده بود، شد. در آن موقع شرکت هند شرقی نمایندگی در ایران تأسیس کرده بود و ما در دفتر یادداشتهای روزانه این نمایندگی که به تاریخ 17 ژانویه 1643 میباشد چنین میخوانیم، به ما اطلاع رسید که پادشاه ایران که برای سرکوبی شورش قندهار حرکت کرده بود در کاشان به علت صرف مشروب فراوان و سایر مواد مضر جوان مرگ شد.
در مورد خصال این پادشاه اقوال مختلفی وجود دارد. در دهمین دورهی دایرةالمعارف بریتانیکا از او در نهایت بدی یاد شده و چنین نوشته شده است. سلطنت او مملو از وحشیگریهایی بود که فقط میتوان آنها را حمل بر شیطان صفتیهای وی کرد. شیطان صفتیهایی که مبتنی بر تعالیم فاقد هر نوع ظرافت خلاقه بود و هیچ نوع تمدن و انسانیّتی در آن مشاهده نمیشد. او به رغم آن که خواندن و نوشتن میدانست بزرگترین سرگرمیاش تیراندازی با تیر و کمان و خرسواری بود. در همان موقع شایع بود که پدرش برای آن که قدرت سرکشی احتمالی را از وی سلب کند مقرّر داشته بود تا هر روز مقداری تریاک به وی خورانده شود و وقتی خود او به سلطنت رسید تبدیل به یک جانی دائمالخمر گردید و متهم است که مادر، خواهر و سوگلی خود را هم به قتل رسانده است.»[8]
[1] - در صفحه 34 کتاب خلاصةالسیر به تألیف محمّد معصوم بن خواجگی اصفهانی در مورد انتخاب سام میرزا به پادشاهی چنین آمده است:«القصه آن واقعه (فوت شاه عباس) که اخفای آن از محالات بود از زبان خواص به دهان عوام افتاد و روز شنبه بیست و پنجم ماه مذکور آن سرّ عالم سوز در جهان فاش گشت. چون دیگر بر پرده داری آن امر فایدهای مرتب نبود امرا و ارکان دولت و وزراء و اعیان حضرت خصوصاً زینل خان ایشیک آقاسی باشی به صلاح دید ناموس العالمین زینب بیگم بنا بر وصیت شاه غفران پناه و موافقت استخاره در ساعت سعد اتفاق بر پادشاهی آن ظلالهی نموده و محضری درست کرده به مهر جمیع امرا و وزراء و یوزباشیان و عساکر منصوره که در بلدهی اشرف حاضر بودند، رسانید.»
[2] - تاریخ سلطانی، از شیخ صفی تا شاه صفی، 1364، تألیف سید حسین بن مرتضی حسینی استرآبادی، به کوشش دکتر احسان اشراقی، ص 236
[3] - سفرنامه آدام اولئاریوس، ترجمه مهندس حسین کرد بچّه، انتشارات هیرمند، 1379، جلد دوم، ص 551
[4] - انقراض سلسله صفویه و ایّام استیلای افاغنه در ایران، تألیف لارنس لکهارت، ترجمه مصطفی قلی عماد، انتشارات مروارید، چاپ سوم، 1368، ص 32
[5] - سرگذشت شاه عباس دوم، بازنویسی و تلخیص کتاب عبّاس نامه، اثر میرزا محمّد طاهر وحید قزوینی، به کوشش ستار عودی، 1384، مؤسسه فرهنگی اهل قلم، مقدمه صص 5 و 6
[6] - مؤلف تاریخ خلاصةالسیر در صفحه 299 درباره مرگ شاه صفی مینویسد:«شیر بیشهی شجاعت به زحمت تب گرفتار آمد و آفتاب اوج بسالت در تاب حرارت افتاد و حذّاق اطباء در معالجهی آن عاجز شدند و معالجان ماهر در تدبیر آن به ستوه آمدند و هر روز کوفت به مدارج ازدیاد بالا میگرفت و به مرتبهی وقوف نمیرسید و مرض هر زمان اشتداد بر میرفت و به سوی انحطاط میل نمیکرد . هر چند در ازالهی آن مرض سعی نمودند فایده مترتب نمیشد.»
[7] - تاریخ سلطانی، از شیخ صفی تا شاه صفی، 1364، تألیف سید حسین بن مرتضی حسینی استرآبادی، به کوشش دکتر احسان اشراقی، ص 236
[8] - طب در دوره صفویه، تألیف سیریل الگود، ترجمه محسن جاویدان، انتشارات دانشگاه تهران، 1357ص 11
9- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 691
ـــ «روزی شاه عباس صفوی در تالار نشسته و جمعی در اطراف به خدمت بودند. شیخ بهایی به مجلس وارد شد و در کنار شاه نشست. شاه عباس به شیخ چنین گفت: شنیدهایم که گروهی از روحانیون در معابر عمومی و میادین شهر در جمع سفلهگان ظاهر میشوند و حتی به تماشای معرکه گیران میشتابند. جناب شیخ اینان را به حرمت لباس روحانیت خویش واقف نمایند. شیخ بهایی با لحنی آرام و اطمینان بخش چنان که همهی حاضرین در تالار بشنوند خطاب به شاه صفوی گفت مرشد اکمل، خیال مبارک آسوده باشد که هرگز این چنین واقعهای صورت نیافته است و روحانیون به وظایف و مسؤولیت خویش واقفند. کما این که من خود در تمام مراسم و معرکهها حضور دارم و هیچ شخص روحانی ندیدهام.
افسانههای فراوان دیگری نیز در مورد شیخ بهایی در افواه عمومی مذکور است که همه حکایت از کرامات و احاطه وسیع او به علوم و تدیّن و صفا و اخلاص عمیق وی دارد و این سیر افسانه سرایی و افسانه پردازی برای شیخ تا عصر حاضر نیز ادامه دارد؛ کما این که در تاریخ بیداری ایرانیان چنین مذکور است، پسر آقا سید محمّد باقر عراقی مدّعی است که پیراهنی از شاه عباس دارد که خط شیخ بهایی و میرداماد بر آن بعضی ادعیه و طلسمات نقش کردهاند و گلوله بر آن پیراهن کار نمیکند و گویا سی هزار تومان از او می خرند و نداده است. میگوید امتحان او را در خودم کنند که پوشیده و کسی که اطّلاع ندارد تفنگ به دست بگیرد و بر من بزند. آن وقت ملاحظه کند که گلوله بر بدنم کارگر نمیافتد. مقصودش این است که بنده فرمانفرما را ملاقات کنم و مذاکره این صحبت را بنمایم. اگر در صد هزار تومان میخرند که معامله را راه اندازیم.»[1]
__ در حوالی روستای چوپانان از توابع شهرستان نایین، قریهای به نام عباس آباد وجود دارد. این منطقهی کوچک دارای پیشینه تاریخی زیاد میباشد و علت اهمیت آن قرار داشتن در تقاطع مسیر کاروانهای غرب به شرق و یا جنوب ایران برای عبور از نواحی کویر مرکزی به سمت خراسان بوده است. در این آبادی یک چشمه آب قنات محدود و کاروانسرایی از قدیم وجود دارد و درباره قدمت و تأسیس این آبادی اطلاع دقیقی نیست. یکی از بازماندگان خانوادهای که بیش از یک قرن در آن جا ساکن بودهاند (ناصر)، اظهار داشت که از پدرم حاج حسین نصرالله شنیدهام که اولین حفر چاه آب آن مربوط به دوران صفویه میباشد و میگویند که شاه عباس به هنگام عبور از اصفهان به مشهد در این مکان اسکان یافته بود که در آن منطقهی کویری از آب و هوا و کوهستانی بودن ناحیه لذت میبرد و دستور حفر چاه آبی را صادر میکند. (به احتمال زیاد این روایت مربوط به سال 1009 ه.ق است که برای ادای دین به صورت پیاده به مشهد رفته است، میباشد.)؛ سپس شاه عباس اعلام میدارد که من باید محصول به دست آمده ناشی از آب این چاه را استفاده کنم و بعد آمادهی حرکت شویم. تنی چند از کسانی که با فنون کشاورزی آشنا بودند به مشورت میپردازند که چه محصولی سریع بارور خواهد شد. پیشنهاد میکنند که شلغم بکارند که بعد از سه تا چهار روز بذرهای آن جوانه خواهند زد. آنان شلغم میکارند و سپس برگهای جوانه زده را به عنوان نمادین به او ارائه میدهند. این رویداد باعث به وجود آمدن این آبادی و توسعه آن میگردد. احداث کاروانسرا را مربوط به زمان قاجاریه میدانند که نیمی از آن به دلیل ترک و فوت سازندهی آن تکمیل نشده است. این روایت قرین به صحّت است زیرا اگر از قدمت دوران صفوی برخوردار بود به دلیل تحولات سیاسی بعد از فروپاشی حکومت صفویان و اهمیت آب و نیاز استراحت کاروانها در منطقه کویری تکمیل شده بود.
در شهر خور و بیابانک نیز که در 80 کیلومتری قریهی عباس آباد قرار دارد روایاتی مربوط به عبور شاه عباس از این منطقه و دستور ساختن آب انباری وجود دارد. همچنین طوقهی عَلَمی به سال 974 هجری قمری از زمان شاه تهماسب اول دیده میشود که نشان از نفوذ فرهنگ صفوی و عبور کاروانها از این منطقه کویری به سمت خراسان بوده است.
__ شاه عباس اول صفوی برای انجام ادای دین و نذر یا اهداف دیگر به قصد زیارت حرم امام هشتم شیعیان با پای پیاده از اصفهان عازم خراسان میشوند. از آن جا که در انتخاب مسیر ایشان به اطلاع موثّقی دست نیافتم، لذا به شواهدی از زادگاه خود در منطقه کویر مرکزی خور و بیابانک متوسّل شدم. در این رابطه چند روایت کوتاه وجود دارد: یکی مربوط به اقامت در محل روستای عباس آباد نزدیک چوپانان از توابع شهرستان نایین میباشد و دیگری دستور احداث آب انباری در خور و بیابانک است. در روستای اردیب نیز بنایی وجود دارد که قدمت آن را به دوره تیموری میدانند. مالک این بنای تاریخی - فرهنگی فردی به نام آقای جلال ثابتی است که در صفحه 74 یکی از تألیفات خود به نام چشمانداز دیروز به امروز به روایت مینویسد: «شاه عباس کبیر مدت چهار روز در این خانه اقامت داشته است و نیز روایت است که محمد شاه قاجار و صدر اعظم وی جناب حاجی میرزا آقاسی نیز مدت یک ماه در این خانه اقامت داشتهاند.» ایشان محل اسکان موقت شاه عباس را به هنگام سفر زیارتی به مشهد در اشعاری به تاریخ 1397 شمسی این چنین توصیف میکنند:
این بنا آکنده از لطف و صفاست نقشهایش شاهد این مدعاست
قرنها مأوای نیکان بوده است جایگاه اهل ایمان بوده است
نیک اندیشان در این جا زیستند پیش آنان، دیگران کو کیستند
شاه شاهان شاه عباس کبیر در عزیمت سوی مشهد از کویر
این سرا بهر اقامت برگزید زین عمل شد حرمت اینجا مزید
از مکین، قدر مکان پیدا شود قطره بر دریا رسد دریا شود
خود دریغ آمد مرا کین جایگاه بد سگالان را شود روزی پناه
زین سبب گنجینه کردم از کتاب جای گل بگذاشتم ظرف گلاب
سعدی و فردوسی و حافظ ببین جای دارم بر سریر شهنشین
هم مکین والا و هم والا مکان اینچنین کمیاب باشد در جهان
کار بس شایسته و پربار بود درخور این جایگه، این کار بود
گرچه تنها بودم و بی دستیار در عمل شد یاورم پروردگار
__ «در مسیر بنای قصر بهرام گور (این بنا بین سمنان، گرمسار، ورامین، دریاچه قم، کاشان، اردستان، انارک، چوپانان، جندق و معلمان قرار دارد.) جادهای به نام جادهی فرش مشاهده میشود که از سنگفرش پوشیده شده و در زمان شاه عباس کبیر با مهندسی و معماری و نظارت شیخ بهایی احداث شده است. این قسمت جادهی فرش در مسیر اصفهان – مشهد واقع شده که از حوالی گرمسار میگذرد و از سمت شمال به مشهد مقدس منتهی میشود.
حاضران در بازدید سال 1335 شمسی بر این عقیده بودند که احتمال میرود که تعمیر و مرمت قصر بهرام گور در زمان ساخت این جاده جهت اقامت موقت موکب شاهی انجام گرفته باشد. بعضی از اشخاص این بنا را به نام کاروانسرای شاه عباسی نیز ذکر میکنند؛ ولی باید توجه داشت که کاروانسراهای شاه عباسی عموماً، دارای نقشه و ساخت و ساز و مصالح یکسان و یکنواختی هستند و نقشهی آنها با نقشهی این بنای معظم تا حدی متفاوت است. البته این گمان و حدس نیز میتواند درست باشد که در نقشهی کاروانسراهای شاه عباسی با تغییراتی از نقشهی این بنا اقتباس شده است. به هر حال چنان چه این بنای باشکوه مربوط به دوره بهرام باشد و یا از مصالح تخریب شده قصر بهرام در زمان شاه عباس ساخته و یا ترمیم و تعمیر شده باشد، اثر موجود نشانگر دنیایی از شکوه و عظمت و همّت و حمیّت و غیرت و خلاقیت هنر و نبوغ خاص و تمدن و فرهنگ ایرانی است و در منظر دید هر بینندهی هوشیار و آگاه و دانا نماد و نشانی است از خواستن، توانستن است.
باری، طول قسمت سنگفرش این جاده به اندازه قسمت باتلاقی و کویری آن است و از حوالی قصر، به سمت گرمسار پیش میرود. تکنیکی که در احداث این قسمت سنگفرش جادهی مزبور به کار رفته قابل توجه و در زمان خود منحصر به فرد بوده است. پوشش داخلی این جاده از چند لایه شن و سنگ ریز و درشت و در بعضی قسمتها دو لایهی ذغال به قطر 10 سانتی متر ساخته شده و پوشش رویی از سنگ است. چه قدر به جا بود اگر قسمتهای سالم و باقیماندهی این جاده را جهت ارائه و نشان دادن هنر و بینش و دانش و فرهنگ کشور کهن ایران به ملل دیگر حفظ و نگهداری میکردند.»[2]
ـــ «شاه عباس طبق عادت همیشگی از بازار قیصریه رد میشده با لباسی مبدّل و وضعیتی عادی به دکّانی میرسد که دم آن را چراغانی کرده بودند. شاه به صاحب دکّان میگوید، میتوانم با شما صحبت کنم. دکّاندار میگوید، بفرمایید داخل. شاه به داخل دکّان میرود و بعد متوجّه میشود که این مرد شبها چراغانی میکند و دوستانش میآیند و مهمانی برپا میکنند. مرد پینه دوز بود و با درآمد روزانهاش شب را به عیش و نوش سپری میکرد و شاه آن شب در ضیافت شرکت کرد و آخر شب که مهمانها میروند شاه از دکّاندار میخواهد که شب را در دکّان او بخوابد. شاه به مرد میگوید تو خانه نداری؟ جواب میدهد نه ندارم. شاه دوباره میپرسد اگر پنبه دوزی موقوف شود چه کار میکنی؟ میگوید خدا میرساند. فردای آن روز شاه به دربار میرود و اعلام میکند که جارچیها بگویند که پینه دوزی موقوف شده است. پینه دوز مشکی داشت و به خاطر موقوف شدن پینه دوزی آن را تعمیر میکند و به آب فروشی مشغول میشود. شب دوباره شاه به مغازهی او میآید و باز پینه دوز بساط عیش و عشرت را گسترانده بود. به او میگوید انگار شاه عباس امروز پینه دوزی را قدغن کرد و تو پول داشتی، چه کار کردی؟ مرد میگوید مشکی داشتم تعمیر کردم و به آب فروشی پرداختم. نگفتم خدا میرساند. شاه دوباره در جشن آن شب شرکت میکند و شب را میخوابد و صبح به دربار میرود و سقّا بودن را قدغن میکند. مرد آب مشک را خالی میکند و آن را از ترسش پنهان میکند و به راه میافتد. در راه به پشت مطبخ شاه میرسد. میبیند مردی دارد به دیوار ادرار میکند. به او میگوید مگر نمیدانی که این جا آشپزخانهی شاهی است؟ من باید تو را به دربار ببرم. مرد به التماس میافتد و میگوید اگر مرا به دربار ببری شلاقم میزنند. او مبلغی که معادل درآمد یک روزش بوده است را از مرد میگیرد و رهایش میکند. دوباره شب سور و سات را آماده میکند و شاه هم سر شب میآید و میبیند که بساط برپاست. به محض این که پینه دوز او را میبیند، میگوید تو را به خدا میشود تو مهمان ما نباشی؟ انگار تو برای ما قدم نداری. شاه میگوید من آمدهام، ببینم امروز که سقّایی قدغن شد چه کار کردی. پینه دوز میگوید تو حرف نزن؛ بگذار من کار خودم را بکنم. امروز هم خدا رساند و سور و سات جور شد. شاه در مهمانی شرکت میکند و بعد شب را در دکان پینه دوز میخوابد و صبح کمی زودتر به دربار باز میگردد و چند نفر را مأمور میکند تا پینه دوز را تعقیب کنند. پینه دوز که دوباره به پشت مطبخ شاه سر زده بود منتظر بود تا آن مرد بیاید و ادرار کند و او مخارج شبش را از او بگیرد؛ امّا قدری منتظر ماند. کسی نیامد. مأموران شاه سر میرسند و او را دستگیر میکنند و به دربار میبرند. شاه با پینه دوز رو به رو میشود و او را بازخواست میکند. به او میگوید شغلت چیست؟ میگوید: پینه دوز بودم قدغن شد؛ سقّایی کردم. قدغن شد و حالا گرفتار مأموران شما شدهام و شاه به او میگوید همین جا بمان و در دربار کار کن و حقوق پینه دوزیت را بگیر. پینه دوز نمیپذیرد و شاه مبلغی به او میدهد. پینه دوز به مغازهاش باز میگردد. شب دوباره شاه به مغازهی او میرود. با دیدن او پینه دوز او را به داخل دعوت میکند و این بار خیلی تحویلش میگیرد و تمام ماجرا را برای او شرح میدهد و به او میگوید العظمه لله چه قدر تو شبیه شاهی! واقعاً شاه با تو مو نمیزند. وقتی که کار به این جا رسید. شاه عباس خودش را به او معرّفی میکند و میگوید: راست گفتی که خدا میرساند. حالا بیا و از فردا در دربار کار کن و به او منصب خوبی میدهد.»[1]
ـــ «یکی از ندیمان شاه عباس اول، ملا طاهری نائینی بود که در خوش طبعی و بذله گویی شهرت داشت، امّا وقتی به یکی از ملازمان جوان و خوب روی شاه دل باخت و او را نهانی به خانه خویش برد. بدین سبب شاه عباس بر او خشم گرفت و روزی که در کنار بخاری سوزان نشسته بود با او سرزنش و عتاب آغاز کرد و آتشکش گداخته را از درون بخاری بیرون کشید و بر لب و دهان وی گذاشت که چون او را بوسیدهای به تلافی آن بوسهها این را نیز ببوس و با این کار قسمتی از سر و روی و دست و بدن شاعر بیچاره را سوزانیده و سرانجام به پایمردی یکی از خواص از تقصیرش گذشت. طاهری در این باره غزلی ساخت که این شعر معروف مطلع آن غزل است:
آن که دائم هوس سوختن ما میکرد کاش میآمد و از دور تماشا میکرد»[2]
ـــ «در سال 1001 که شاه عباس از اصفهان مراجعت و به طرف پایتخت یعنی قزوین میرفت و شکارکنان به حدود اردستان و بعد به نطنز آمد یکی از بازهای شکاری که مورد علاقه وی بود پس از شکار نمودن چند کبک یکی از آنها را تعقیب کرد. آن کبک از ترس جان به چاهی فرو رفت باز هم در عقب وی به چاه درون شد و کبک را بر روی آب گرفت، امّا چون بال و پر باز تر شد، نتوانست به بالا پرواز کند. ناچار شخصی به چاه رفته باز را نجات داد. امّا بر اثر سردی هوا که در آن سال به حد اعلی رسیده بود باز تلف شد و شاه از این پیش آمد متأثر گردید و به طرف کاشان عزیمت نمود و به نجمالدین محمود بیک که در آن ایّام به حکومت نطنز منصوب شده بود امر داد که باز را در محل بلندی دفن و عمارتی بر مدفن وی بسازد حاکم مزبور گنبدی عالی بر مدفن باز ساخت و این گنبد هنوز در نطنز باقی است.»[3]
ـــ «ملایی بر فراز کوهی پلی ساخت که برای احدی سودمند نبود و چون مردم علت ساختن این پل را پرسیدند، گفت: میدانم که شاه عباس به تبریز خواهد آمد و از سبب ساختن این پل خواهد پرسید. آن وقت من خود را معرفی خواهم کرد. اتفاقاً چنین شد، وقتی که شاه عباس به تبریز آمد روحانی موصوف جزو مستقبلین بود. چون شاه پل را بر فراز قله دید، پرسید که این راه را که ساخته و مقصودش چه بوده است؟ ملا گفت: شهریارا من بانی این پل هستم و مقصودم فقط این بود که آن اعلیحضرت وقتی که تشریف فرمای تبریز میشوند اسم بانی آن را سؤال بفرمایند. از این جا معلوم میشود که آن ملا از فرط جاه طلبی و حبّ قرب سلطان، این مخارج بی مورد را متحمل شده بود.»[4]
ـــ «در روز جمعه پنجم ژویه (22 رجب) مراسم عید آب پاشان یا آب ریزان انجام گرفت. من تا آن روز مراسم این عید را ندیده بودم، چه ظاهراً در غیاب شاه موقوف میشود. در روز این عید تمام مردم از هر طبقه و حتی شخص شاه نیز بی هیچ ملاحظه به سبک اهالی مازندران لباس کوتاه در بر میکنند و برای این که عمامههایشان از ریزش آب و گل آلوده نشود به جای آن شبکلاهی به سر میگذارند و دستها را تا آرنج بالا میزنند و در کنار رودخانه یا محل دیگری که آب زیاد در دسترس باشد، در حضور شاه حاضر میشوند و به محض این که اجازه داد، با ظروفی که در دست دارند، در ضمن رقص و خنده و مزاح و هزار گونه تفریحات دیگر بر سر و روی هم آب میپاشند. گاه کار این آب پاشی به جایی میرسد که برخی از مردم یا به سبب خشم و غضب یا به علل دیگر ظروف را به سویی میافکنند و با دست به آب ریختن میپردازند و حریفان خود را به میان رود یا استخر میاندازند. چنان که غالباً این عید با خفه شدن جمعی از مردم به پایان میرسد. در اصفهان مراسم عید آب ریزان را در کنار زاینده رود در انتهای چهارباغ مقابل پل زیبای الله وردی خان به جای میآورند. به همین سبب شاه آن روز بامداد بدانجا رفت و تمام روز را در یکی از غرفههای زیر پل به تماشا مشغول بود. اندکی پیش از آن که مراسم عید به پایان رسد و مردم دست از آب پاشی به یک دیگر بردارند شاه سفیران را به زیر پل برد و چون وقت تنگ بود، زمانی پس از آمدن ایشان مردم را مرخص کرد و خود در صحبت سفیران به باده نوشی مشغول شد.»[5] و [6]
ـــ «مبالغ هنگفتی به عنوان مالیات از اماکن فسق و فجور و عشرت وصول میگردد. شاه عباس که میترسیده است پولی را که از روابط نامشروع در اماکن فساد فراهم میشود داخل خزانهاش کند و در نتیجه خزانهاش را نجس و ملوث گرداند راه حلی به نظرش رسیده بود. وی دستور داده بود که این پولها را به مصارفی برسانند که از آتش بگذرد تا پاک شود! به همین مناسبت مخارج روشن کردن مشعلها و چراغانی و آتش بازیهایی که در حضور شاه انجام میگیرند از این پول برداشته و مصرف میکردند. شاید به همین دلیل باشد که سرپرستی قمارخانهها و روسپی خانهها به عهدهی مشعلداری باشی بوده است.»[7]
ـــ «شاه عباس در ماه رمضان سال 1024 هجری قمری مالیات و خراج و اجاره مستغلات دیوانی را در آن ماه نیز به شیعیان ایران بخشید و مقرّر شد که از آن پس در ماه رمضان مردم ایران از مطالبات دیوانی معاف باشند. این پادشاه ظاهراً عواید مالیاتها و عوارض دیوانی را حلال نمیدانست، زیرا همیشه پولی را که میخواست در راه خدا خرج کند یا به فقیران و مستمندان دهد از عواید اوقاف برمیداشت و میگفت که اگر این گونه مخارج از محل عواید مالیاتهای دیوانی صورت گیرد در پیشگاه خداوند مقبول نخواهد بود.»[8]
[1] - همان ص 400
[2] - شاهان شاعر، تألیف ابوالقاسم حالت، 1346، ص 249
[3] - همان ص 259
[4] - تاریخ اجتماعی ایران، تألیف مرتضی راوندی،جلد سوم، چاپ سوم 1357، ص 487
[5] - زندگانی شاه عباس اوّل، جلد، اول، نصرالله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1347، ص 114
[6] - یعقوب آژند، مؤلف کتاب نمایش در دوره صفوی در صفحه 142 کتاب خود درباره سابقه جشن آب ریزان مینویسد: «جشن آب پاشان یا آب ریزان سیزدهم تیرماه انجام میگرفت و جشنی بود باستانی و ریشه در زمان فیروز، جد انوشیروان داشت. جشن آب پاشان به این دلیل برپا شد که در آن خشک سالی و قحطی پدید آمد و شاه و مردم در این روز دست به دعا شدند و باران خواستند و باران نازل شد و مردم به شادی آب بر یکدیگر پاشیدند و این مراسم و آیین از آن روز برجای ماند، چنان که مردم ایران در این روز آب و گلاب بر یکدیگر میپاشیدند و آن را آب ریزان، آب پاشان . آب تیرگان نیز میگفتند.
اسکندر بیک منشی مینویسد رسم مردم گیلان است که در ایام خمسهی مسترفهی هر سال که به حساب اهل تنجیم آن ملک بعد از انقضای سه ماه بهار قرار دادهاند و در میانهی اهل عجم روز آب پاشان است، بزرگ و کوچک و مذکر و مؤنث به کنار دریا آمده در آن پنج روز به سور و سرور میپردازند و همگی از لباس تکلیف عریان گشته، هر جماعت با اهل خود به آب درآمده با یکدیگر آب بازی کرده، بدین طرب و خرّمی میگذرانند و الحق تماشای عجیبی است. او در جای دیگر این آیین را از رسوم ملوک فرس یعنی شاهان ایران بر میشمرد که شاه عباس نیز آن را شگون میگرفت و سرور افزای خلایق میگردید.»
[7] - صفویه در عرصه دین، فرهنگ و سیاست، جلد اول، رسول جعفریان، قم، 1379، پاورقی صفحه 397
[8] - زندگانی شاه عباس اوّل، جلد، سوم، نصرالله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1347، ص 25
9- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 684
ـــ «به عقیده معاصران شاه عباس عنایت خدایی همیشه متوجّه او بود و جان و مالش را از هر گونه آسیبی حفظ میکرد. مثلاً در ماه ذی حجه سال 1015 که در پای قلعهی شماخی اردو زده بود طاق ایوانی که به فرمان او برای پذیرایی و انجام دادن مراسم عید قربان با چوب برپا کرده بودند مقارن ظهر روز عید فرود آمد و جمعی از علما و میهمانان و سران دولت را کشت یا مجروح ساخت. امّا شاه که مقرّر بود پیش از ظهر به ایوان آید تا پس از وقوع حادثه از دیوانخانهی خاص بیرون نیامد. زیرا به قولی چنان که در فصل پیش گفتیم منجّمان به آن خطر پی برده و او را در دیوانخانه سرگرم ساخته بودند و به قولی دیگر او را خواب در ربوده و تا وقوع حادثه بیدار نشده بود. منشی مخصوصش درباره قول دوم مینویسد راقم حروف به واسطه از وحیدالزّمانی مولانا علیرضای خوشنویس که از خواص مقرّبان حضرت اعلی بود، شنیدم که از زبان الهام بیان آن حضرت تقریر میکرد که وقت بیرون آمدن ، خوابی بر آن حضرت غلبه کرده بی اختیار به خواب میروند و هنوز در خواب بودند که این قضیه سانح شد و به سبب تأخیر و تعویق بیرون آمدن، آن خواب بی اختیار بود – و حفظ الهی نگهبانی کرده- و آن را که حفظ الهی نگهبان است از حوادث روزگار ضرر و آن جا که لطف ایزدی است ثوابت و سیّار را چه اثر.»[1]
ـــ «دن گارسیا در سفرنامه خود مینویسد که شاه عباس هر وقت از سفر مراجعت میکرد برای تفریح خاطر جشن میگرفت. گاهی فرمان میداد که جارچیان اعلام کنند که تمام زنان و دختران از مسلمان و مسیحی و دیگران باید جلوی درب بازارهای معیّن حضور یابند تا خواجه سرایان زیباترین آنها را انتخاب کنند و وارد بازار نمایند. او مینویسد در مقابل دربهای بازار چند خواجهی حرمسرا ایستاده بودند و زیبا رویان را از میان زنهای حاضر انتخاب میکردند و به داخل بازار راهنمایی مینمودند. بازرگانان داخل بازار پس از مرتّب کردن کالاها در دکّانهای خود زنان و دختران و خواهران خود را که خواجه سرایان انتخاب کرده بودند بر جای خود میگذاشتند و از بازار خارج میشدند. نزدیک شدن مردان به بازار ممنوع بود و متخلّف سخت مجازات میگردید. پس از اتمام این مقدّمات شاه همراه چند تن از خواجه سرایان وارد بازار شد و بعد درب بازارها را بستند. زنها تا صبح در بازار ماندند و صبح صاحبان آنها برای بردن آنها آمدند و جز چند زن و دختر ارمنی که به حرمسرای شاه فرستاده شدند بقیّه زنها به خانههای خود رفتند. (عجب مسلمانی) »[2]
ـــ «در دربار شاه عباس دلقکهایی بودند که اجازه داشتند که با گفتن لطایفی باعث خنده و سرور شاه شوند، هرچند که از ادب و نزاکت دور باشد. از جمله عاقلی، ملک سلطان رئیس زنده خوران و دلاله قزی که زنی بود شوخ و بذله گو و دیگر کربلایی عنایت. نوشتهاند در یکی از جنگهای ایران و عثمانی شاه عباس از کثرت قشون عثمانی هراسناک و نگران بود از شیخ بهاءالدّین عاملی چاره جویی کرد. او گفت راهی وجود ندارد باید به خدا متوسّل شوی و دو رکعت نماز بخوانی و از خدا بخواهی که تو را پیروز گرداند. کربلایی عنایت که در آن جا حاضر بود، گفت یا شیخ این پادشاه اکنون از ترس در حالتی است که نمیتواند خود را نگاه دارد و اگر وضو بسازد فوراً باطل خواهد شد.»[3]
ـــ «شاه عباس به رعایت عدالت و احقاق حقوق مردم توجّه خاصی داشت و قضاتی را که از طرفین دعوی رشوه میگرفتند به سختی مجازات میکرد. یک بار اطّلاع پیدا کرد قاضی اصفهان در یک دعوای بزرگ از طرفین هر یک 15 تومان رشوه گرفته و بعد آنها را خواسته و نصیحت کرده است که از دعوا دست برداشته و با هم صلح کنند، بلافاصله دستور داد تا آن قاضی را گرفته و وارونه سوار یک الاغ کردند و بعد دل و روده و فضولات گوسفند تازه ذبح شدهای را دور گردن قاضی انداختند و در حالی که دُم الاغ را به دستش داده بودند دور میدان بزرگ شهر او را گرداندند و یک جارچی هم با صدای بلند به مردم میگفت هر قاضی که رشوه بگیرد به این ترتیب مجازات خواهد شد. شاه عباس در دوران سلطنت خود مملکت را چنان که اقتضا میکرد با خشونت اداره کرد، ولی نسبت به مردم عادی و فقرا مهربان بود. به طوری که هنوز چند سال از فوت او میگذرد مردم اصفهان آرزوی بازگشت دوران وی را میکنند و برایش رحمت میفرستند.»[4]
ـــ «رسم و معمول این بود که هر سال انگلیسیها و هلندیها در مراجعت از تجارت هرمز هدیه و پیشکشی برای شاه عباس میآوردند. یک سال در جزو هدایای انگلیسیها ساعتی بود که در قوطی بلوری نصب شده بود و پایهای به ارتفاع پنج شش اصبح (انگشت) داشت، امّا جنس فلز پایهی ساعت مفرغ بود که جدول مطلّا داشت. انگلیسیها آن پایه را به یک زرگر ارلیانی که در اصفهان بوده دادند تا تمامش را مطلّا و مینا کند. بعد از آن که هدایا را از حضور شاه گذراندند به خزانه بردند. خزانه دار برای این که در کتابچه ثبت کند و وزن و عیار طلا را دقیقاً بنویسد پایهی ساعت را محک زد و معلوم شد که اصل از مفرغ است فوراً به شاه اطلاع داد که سبب تغیّر خاطر او شد و آن را نسبت به خود بی ادبی و بی حرمتی دانست. ساعت را نزد انگلیسیها باز فرستاد و امر کرد که بدهند یک پایهای از طلای خالص و مینا برای آن بسازند. آنها هم فوراً اطاعت کرده به توسط همان زرگر پایهای از طلا و مینا ساخته مجدّداً به خزانه فرستادند. و یا در همین زمینه داستان دیگری را نقل میکند که حکایت از توسّل به زور در تبدیل هدایایی که افراد میآوردند، دارد و آن این است که هلندیها که در موقع تقدیم هدایا چیز نفیسی به دست نیاورده بودند دو هزار دوکای طلای ونیزی در سینی مقوای صورتی کار ژاپن ریخته با ادویه و توپهای ماهوت و پارچههای زری برای شاه فرستادند. همین که آنها را به خزانه برده، صرّافی کردند دو عدد از دوکاها قلب بود آنها را به مترجم هلندیها رد کردند که برود عوض کند و بیاورد. مترجم که موسوم به بارتلمی بود دوکاهای قلب را نزد «کماندان» هلندی آورد که عوض آن را بگیرد. کماندان بنای تمسخر را گذارده، نخواست آنها را عوض کند. من آن جا حاضر بودم و به او نصیحت کردم که شما از رسوم این مملکت بی اطلاعید، اگر این دوکای قلب را عوض نکنید شاید دچار زحمت بزرگی شوید، امّا او بر لجاجت خود افزود و دوکاها را عوض نکرد. مترجم به خزانه دار این موضوع را گفت که کماندان دوکاها را عوض نمیکند. دو ساعت طول کشید که یک مرتبه دیدم هفت هشت نفر از مأموران شاه به منزل هلندیها آمدند. مترجم بی چاره را گرفته دم در خانه به چوب بستند و تا دوکاها را عوض نکردند و خدمتانهای نگرفتند، دست برنداشتند.»[5]
ـــ «برای آن که عقیدهی شاه عباس درباره سلطنت و مملکت داری معلوم گردد آن چه را که خود در این خصوص به پیترودلاواله جهانگرد ایتالیایی گفته و او مینویسد: شاه عباس گفته که پادشاه باید زندگانی سربازی داشته باشد و همیشه پیشاپیش سپاه خود حرکت کند تا بتواند بر هر مشکلی فایق آید و در هر کار کامیاب شود. هیچ پادشاهی نباید کاملاً به وزیران و سرداران و امرای خویش متّکی گردد و شاهی که امور سلطنت و کشورداری با به این گونه اشخاص واگذارد بدبخت خواهد شد زیرا این گونه مردم بیشتر در اندیشه منافع خویش و گرد کردن مال و تحصیل قدرت و راحتاند و برای پیشرفت کار ولینعمت دل سوزی نمیکنند. به همین سبب من همهی کارهای مملکت را به میل و اراده و مسؤولیّت شخص خود انجام میدهم و حاضرم که یا جان خود را فدا کنم و یا بر دشمنان خویش فایق آیم و ایشان را به اطاعت اوامر خویش مجبور سازم.»[6]
ـــ «شاه از کوچه پس کوچههای شهر اصفهان میگذشت. تنها بود و با لباس مبدّل، لباس مردم کوچه و بازار را پوشیده بود و کلاه نمدی بر سر داشت. پای پوشش هم مندرس و کهنه بود. به خرابهای رسید که دو نفر در آن روی زمین در یک اتاق نسبتاً خنک در هوای گرم نشسته بودند. شاه وارد خرابه شد و آن آدمها او را به جمع خود راه دادند. شاه میان حرفهای آنان وارد میشد و از هر دری سخن میگفت. آنها پنداشته بودند که مرد سادهای است و باید از رعیّتهای کشاورز باشد. بین آنها صحبتهایی رد و بدل میشد. یکی از آن دو مرد گفت دلم میخواست حوض وسط عالی قاپو پر از حلیم و عدس بود و من همهاش را میخوردم. دومی گفت، میدانی من هم دلم چه میخواهد؟ گفت دلم میخواست زن شاه، زنم میشد. بالاخره زن شاه است. حرفها ادامه یافت و بعد شاه از خرابه خارج شد و صبح فردا فرستاد در آن خرابه تا آن دو مرد را بیاورند؛ وقتی که آن دو را میآورند در حالی که از ترس متحیّر بودند که شاه چه کاری با آنها دارد؟ شاه به نفر اول میگوید تو دلت میخواهد که حوض عالی قاپو را پر از حلیم و عدس کنند و تو همهاش را بخوری؟ مرد میگوید قربانت گردم این آرزوی من است. شاه دستور میدهد که یک دیگ حلیم بیاورند و او با خوردن سه کاسه کاملاً سیر میشود و دیگر نمیتواند بخورد. شاه دستور میدهد بزنندش. به نفر دوّم میگوید تو یکی را میدانم چه میخواهی. صبر کن تا آرزویت را برآورده کنم. شاه دستور میدهد ده عدد تخم مرغ بیاورند و در یک کاسه بجوشانند؛ بعد به مرد میگوید یکی از تخم مرغها را بخور. مرد از ترس شروع به خوردن میکند. شاه میگوید دومی را بخور. تا چند تخم مرغ میخورد. شاه به او میگوید این تخم مرغها چه طعمی میدهد. مرد میگوید همهاش یک طعم میدهد. بعد شاه با عصبانیت به او میگوید مردک زنها هم همهاشان یک جور هستند، زن شاه و زن گدا ندارد.»[7]
[1] - همان، ص 365
[2] - همان ، ص 323
[3] - همان، ص 323
[4] - سفرنامه آدام اولئاریوس، ترجمه مهندس حسین کرد بچّه، انتشارات هیرمند، 1379،جلد دوم، ص 714
[5] - شاه عباس، سردار سپاه شاهسون، محمّد رضا صافیان اصفهانی،1391 ، ص 193
[6] - شاه عباس، سردار سپاه شاهسون، محمّد رضا صافیان اصفهانی، 1391، ص 197
[7] - همان ص 399
8- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه کعاصر، 1401، ص 680