در بین القاب شاه عباس واژهی مرد هزار چهره شایستهترین لقب منتسب به وی میباشد و کمتر مورّخی است که به این نکات اشاره نکرده باشد. شخصیّت شاه عباس معجونی از صفات مثبت و منفی است که گاه وی را در بالاترین نقطه نمودار استقرار و تحکیم حکومت صفوی و گاه در کنار خونخوارترین و بی رحمترین افراد تاریخ قرار داده است. او همان گونه که در جایی موجب افتخار و نجات ایران است در جای دیگر مسؤول ترویج خرافات و ریاکاری و اضمحلال و سقوط حکومت صفوی نیز میباشد. بر اساس روایات موجود وی در مقابله با دشمنان و راهزنان و کسانی که مخّل امنیت و آرامش جامعه بودهاند به شدّت برخورد کرده و سختترین روشها را برای ارعاب و شکنجهی آنان به کار برده است. او برای انجام این کارها علاوه بر خودش که به راحتی دست و زبان دیگران را قطع میکرد مجهّز به گروههای مختلف آدمکشی و آدمخواری و میرغضبان و جلادان خاص بود که حتا مطالعهی رفتار آنان نیز غیر قابل تحمّل و تصوّر میباشد. البته لازم به ذکر است که خود شاه عباس نیز با تمام دلیری و شجاعت از توطئهی سران قزلباش میترسید و چندان آسایش نداشت و برای آن که دچار سرنوشت برادرش حمزه میرزا نگردد خوابگاه شبانهی خویش را معیّن نمیکرد و برای وی بسترهای گوناگون آماده میکردند و گاه نیز در میانهی شب بستر خویش را تعویض میکرد. ژرژ تکتاندر فن دریابل معاون اول سفیر آلمان که بعد از فوت سفیر در تبریز به حضور شاه عباس رسیده بود درباره اولین ملاقات خود با وی و تحویل نامهی امپراتور مینویسد: «من به آدابی که قبلاً به من گفته شده بود یعنی پس از تعظیم کردن و بوسیدن دست شاه نامهها را به او دادم. شاه نامهها را با احترام گرفت و همچنین پیشکشهای مرا پذیرفت و دست بر سرم گذاشت و مرا نزدیک خود نشاند. بعد خودش مُهر نامهها را گشود. پس از آن که آنها را باز کرد و پیش از خواندن آنها یک نفر اسیر ترک را به کاخ آوردند که در زنجیرهای گران بسته بود و در برابر اعلیحضرت زانو زد. بعد دو شمشیر برای شاه آوردند که یکی را پس از دیگری آزمایش کرد. شمشیر اولی که دستهاش و غلافش تزئینات طلایی داشت چند روز بعد به عنوان هدیه برای من فرستاده شد؛ اما شمشیر دوم را شاه از غلاف برکشید و از جای خود برخاست و بدون آن که چهرهاش کوچکترین احساس و هیجانی را نشان دهد سر زندانی ترک را که در برابرش عجز و لابه میکرد، قطع کرد.»[1]
محمود حکیمی نیز در مورد تظاهر به دل رحمی و انساندوستی شاه عباس مینویسد: «شاه عباس با همهی قساوت، بی رحمی و سفّاکی سعی داشت که خود را مهربان و انسان دوست و عاشق مردم نشان دهد. گاهی به عنوان این که از مردم شرمسار است سخت به گریه میافتاد. در روزهای عزاداری نیز اشک میریخت و بر سر و سینه میزد. او به ظاهر بسیار ساده و بی پیرایه زندگی میکرد. به امتیازات ظاهری و زینت و زیورهای شاهانه به چشم بی اعتنایی مینگریست. در مجالس بزم و انس مهربان و ملایم و بی تکبر بود و در کوچه و بازار سعی داشت که با گفتگوی با مردم عادی خود را نسبت به مقام سلطنت بی اعتنا نشان دهد. اما علاقهی باطنی شاه عباس به حفظ قدرت و حکومت شخصی به حدی بود که در این راه از کشتن و کور کردن فرزندان و نوادگان عزیزش نیز خودداری نکرد. پسر بزرگ خود صفی میرزا را به اندک بهانه و بدگمانی کشت و دو پسر دیگر را بی هیچ اندیشه و تردید کور کرد.
گاهی که به علتی خشمگین میشد از کشتن مردم بی گناه نیز خودداری نمیکرد. نوشتهاند که وقتی مرد فقیری از کابل به مازندران رفته و برای رفع خستگی بیرون شهر اشرف روی سبزهها خفته بود، اتّفاقاً شاه عباس با جمعی از همراهان به عزم شکار از آن جا میگذشت. اسبش از دیدن مرد خفته رم کرد و شاه از حرکت نا به هنگام او خشمگین شد. پس بی تأمّل تیری در کمان گذاشت و بر قلب آن مرد بیچاره زد و به خنده گفت که نسبت بدان مرد ظلمی نکرده؛ بلکه خوابش را درازتر کرده است! همراهان وی نیز از طریق تملق هر یک تیری بر آن مرد بی گناه زدند. به طوری که در یک لحظه سراپایش از تیر پوشیده شد. شاه عباس جز قدرت فردی وجود قدرت و شخصیت دیگری را در سراسر کشور نمیتوانست تحمل کند. اگر از رجال و سرداران او یکی با ابراز لیاقت و مردانگی بلند نام و انگشت نما میگشت بر او حسد میبرد و با بهانه جویی و یا بدون هیچ بهانهای از میانش بر میداشت و سپس از بیم آن که مبادا بستگان و نزدیکانش با وی از در انتقام درآیند همه آنها را هم با قساوت میکشت. وی در سال 997 هجری مرشد قلی خان استاجلو را که با فداکاری او به پادشاهی رسیده بود، کشت و بیدرنگ بستگان او را هم نابود کرد. از جمله ابراهیم خان استاجلو حکمران مشهد را بدون هیچ گناهی کشت. مهدی خان چاوشلو و فرهاد بیگ قرامانی نیز از سردارانی بودند که به شاه عباس خدمت بسیار کردند اما شاه عباس که فاقد عاطفه و نمک شناسی بود با بی رحمی تمام فرمان قتل آنها را صادر کرد.
دژخیمان او در مجازات اشخاص شیوههای کور کردن، گوش و بینی و زبان بریدن، زنده پوست کندن، در آب جوش سوزاندن، دست و پا بریدن و قطعه قطعه کردن، شکم دریدن و گردن زدن، کباب کردن و به حلق آویختن و سرب گداخته در گلوی مقصّران ریختن را به کار میبردند. به دستور شاه عباس دژخیمان در سال 1020 هجری قمری چشمان جلالالدین محمّد منجم مخصوصش را در آوردند و گوش و زبانش را بریدند. و در سال 1021 هجری پوستِ کرم اسوار را در میدان لاهیجان کندند و آن را با کاه پر کرده و در ولایت بگرداندند. در ربیعالاول 999 هجری یکی از مخالفان را در قزوین در دیگ کرده و جوشاندند. شاه عباس گاهی اوقات نانوایان و کاسبهای دیگر را به جرم کم فروشی به سیخ میکشید. بنا به نوشته تاورنیه زمانی فرمان داد تا در میدان اصفهان شبانه تنوری ساختند و سیخی بلند فراهم کردند. بامداد روز دیگر نانوا و کبابی را به دستور وی گرفتند و گرد شهر گرداندند. کسی پیشاپیش ایشان جار میزد که این نانوا و کبابی امروز به جرم کم فروشی در میدان شهر پخته و کباب خواهند شد. پس از آن خباز را در تنور افکندند و کبابی را به سیخ کشیدند. شاه عباس هروقت که میخواست دژخیمانش کسی را بکشند با تبسّم و مهربانی به زبان ترکی میگفت یخشی سخله یعنی از او خوب نگهداری کنید. ادای این عبارت به منزله حکم اعدام بود و جلادان بیدرنگ محکوم را سر میبریدند. شاه عباس گاهی اوقات محکومان را مجبور میساخت که قطعاتی از گوشت تن خود را بخورند. هولناکترین مجازات مقصران در عصر شاه عباس آن بود که محکومان را طعمه سگهای درنده و وحشی میساختند که برای همین کار تربیت شده بودند. پیترو دلاواله در باره این سگهای وحشی مینویسد این گونه سگان قوی جثّه را مخصوصاً برای دریدن و خوردن محکومان تربیت میکنند و بر طبق قوانین و رسوم کشور با رعایت نوع جنایات و مقام اجتماعی جنایتکاران در اعدام مقصران به کار میبردند.
شاه عباس با این خوی درندگی به دینداری سخت تظاهر میکرد به طوری که منشی مخصوص وی اسکندر بیگ ترکمان در باره حالات روحانی این پادشاه سفّاک و خونریز مینویسد هیچ وقت از توجّه و استغراق به درگاه الهی غافل نبوده در هنگام توجّه و عرض حاجات چنان مستغرق بحر وصول درگاه احدیت میگردند که گوئیا از بدن خلع گشتهاند و در جمع امور دولت به تفأل و استخاره عمل نموده، بی مشورت الهی مرتکب امری از امور دولت و سلطنت و انتظام مملکت نمیگردید و آن چه نص قرآن مجید نهی نماید گرچه عاجلاً به حسب ظاهر محظورات لازم آید مصلحت الهی را منظور داشته و پیرامون آن نمیگردد. شاه عباس در هنگام جنگ برای فریب دادن سربازان با ایمان وضو میساخت و نماز میگزارد و از درگاه باری تعالی درخواست پیروزی و نصرت میکرد. او در میدان جنگ پیراهن خاصی میپوشید که بر روی آن ادعیهی و آیاتی از قرآن نوشته شده بود!!»[2]
این گونه اقدامات در مورد پادشاهان دیگر نیز روایت شده است؛ ولی از آن جا که تودههای مردم بدترین قانونها را از بی قانونی بهتر میدانند به همین دلیل شاه عباس و شاه اسماعیل دوم را بر پادشاهان دیگر که دست صاحبان قدرت را برای ظلم و ستم باز گذاشته بودند ترجیح دادهاند. علاوه بر مؤلّف عالم آرای عباسی که برخی اقدات شاه عباس را حکمت الهی دانسته، دکتر نصرالله فلسفی نیز تا حدودی آن اقدامات را برای کنترل اوضاع آشفته دربار لازم دانسته است و مینویسد: «در طریق پیشرفت کار سلطنت و برای مرعوب ساختن مدّعیان خویش بی اندک ملاحظه و ترحّم و تردید، هر کس را که به حقیقت یا به گمان، مانع فرمانروایی مطلق و مخالف ارادهی شخصی خود دید از میان برداشت. چون خودرأیی و اقتدار و نفوذ فوقالعادهی سرداران قزلباش را با کار سلطنت سازگار نمییافت به بهانههای گوناگون افراد صاحب نفوذ ایشان را گناهکار و بی گناه میکشت و اختیارات موروثی آنان را محدود کرد. در سیاست مجرمان و دزدان هم بسیار بی رحم و سختگیر بود. غالباً تقصیر کوچکی را بهانهی کشتن مقصران میساخت و شهری را به جزای گناه چند تن قتل عام میکرد. با اسیران دشمن نیز کمتر مهربان بود و معمولاً ایشان را به دست دژخیمان میسپرد. برای کشتن گناهکاران و کسانی که به حق یا به نا حق گرفتار آتش خشمش میشدند دژخیمان و مأموران گوناگون داشت و سر بریدن و پوست کندن و در آتش سوختن و دست و پا و گوش بریدن و چشم کندن و در پوست گاو کشیدن و امثال آنها از جمله سیاستهای معمول وی به شمار میرفت. البتّه کتمان نمیتوان کرد که به دستیاری همین سیاست سخت و قساوت آمیز موفّق شد در اندک زمانی بنیان سلطنت صفوی را که پس از مرگ شاه تهماسب اول به راه انقراض و نیستی میرفت از نو استقرار سازد و قدرت حکومت مرکزی را بر سراسر ایران مستقر گردانده و دست حکّام ستمکار و دزدان و راهزنان را از مال رعایا کوتاه کند. اگر اوضاع آشفته و حالت ملوکالطوایفی و بی سر و سامانی ایران و نیز طرز فکر و روحیّه مردم زمان و روش حکومتهای گذشته کشور را مخصوصاً از حملهی مغول به بعد در نظر آوریم به حکم انصاف معتقد خواهیم شد که شاه عباس در اختیار حکومت استبدادی تا حدّی مجبور بوده و درین سیاست روش چنگیزی و تیموری و حتی سیاست جد خود شاه اسماعیل را سرمشق ساخته است.»[3]
[1] - ایترپرسیکوم (گزارش سفارتی به دربار شاه عباس اول)، از ژرژ تکتاندر فن دریابل، ترجمه محمود تفضّلی، 1351 انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، ص 53
[2] - تاریخ تمدن جهان، داستان زندگی انسان، تألیف محمود حکیمی، جلد هفتم، 1380، صص 45 تا 47
[3] - زندگی شاه عباس اول، جلد اول، نصرالله فلسفی، ص 121
4- آینه عیب نما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401
از میان سران قزلباش نام علی قلی خان به این دلیل بیشتر مطرح میباشد که در بخشی از زندگی شاه عباس اول نقش اساسی ایفا کرده است. به احتمال زیاد یکی از دلایل نفوذ و اهمیّت وی در امور سیاسی وابسته به دایه بودن مادرش خانی خان خانم برای فرزندان شاه محمّد خدابنده میباشد. هنگامی که شاه اسماعیل دوم در اجرای سیاست خود تصمیم به نابودی شاهزادگان گرفت وی را با وعدهی حکمرانی خراسان و افتخار همسری خواهرش به هرات فرستاد تا عباس میرزا را به قتل برساند. هنگامی که سرنوشت مسیر او را تغییر داد و در نهایت به یکی از حامیان اصلی عباس میرزا تبدیل گردید، از آن پس در مقابل کسانی که خواهان تسلّط بر شاهزاده بودند ایستادگی کرد. اوّلین کسانی که خواهان اعزام عباس میرزا به پایتخت شدند پدر و مادر وی بودند که علی قلی خان و مرشد قلی خان به مخالف برخاستند و سرانجام کار آنان به منازعه کشید؛ ولی پیروزی از آن علی قلی خان شد و در نهایت مرشد قلی خان با تثبیت سلطنت عباس میرزا در قزوین به فرد بلامنازع تبدیل گردید. مرشد قلی خان بعد از تحکیم قدرت خود حاضر به حمایت علی قلی خان در مقابل ازبکان نبود و موانع ایجاد میکرد تا این که علی قلی خان به دست آنان اسیر و مقتول گردید.
در بخشی از حوادث زندگی علی قلی خان به این نکته میتوان اشاره کرد که پس از مرگ مهد علیا، علی قلی خان که ریاست امرای خراسان را عهده دار بود تصمیم گرفت مخالفان را از خراسان بیرون کند. برای مقابله با رقیب نیرومند خود مرتضی قلی خان پرناک عازم مشهد شد و چون از مصالحه با وی نا امید شد کار آنها به جنگ کشیده شد و مرتضی قلی خان شکست خورد. در این وضعیت مرشد قلی خان و علی قلی خان فرستادگان شاه محمّد خدابنده را نیز به خراسان راه ندادند. چون این اخبار به تبریز رسید سرداران ترکمان و تکّلو از موقعیّت سود جسته و طوایف استاجلو و شاملو را به خیانت متّهم ساختند و تصمیم گرفتند تمام مقامات کشوری را در دست خود بگیرند. در گام اوّل مادر علی قلی خان را که در حرمسرای شاهی به سر میبرد و از حمزه میرزا نگهداری میکرد به قتل رساندند و سپس دایی علی قلی خان یعنی حسین بیگ را کشتند و سرانجام پدرش سلطان حسین خان را نیز که در مقبرهی شیخ صفیالدین متحصّن شده بود، کشتند. علی قلی خان چون این اخبار را شنید آشکارا به مخالفت برخاست و تصمیم گرفت که عباس میرزا را به سلطنت برساند. او با یاری مرشد قلی خان در ربیعالاول 989 عباس میرزای یازده ساله را رسماً به پادشاهی برداشتند و در خراسان به نام او سکّه و خطبه به نام او کردند. میرزا سلمان وزیر که پدر زن حمزه میرزای ولیعهد بود و نمیخواست که دامادش رقیبی داشته باشد با این امر مخالفت کرد و پادشاه را برای لشکرکشی به خراسان تشویق کرد. شاه محمّد و لشکریانش به خراسان حمله کردند. در این ایّام که جنگ بین نیروهای شاه و سران خراسان به بن بست رسید به اجبار با علی قلی خان مصالحه کردند و مقرّر گردید که علی قلی خان پسر دوازده سالهاش، ولی خان میرزا را با هدایای شایسته به حضور شاه بفرستد و عذر خواهی کند و شاه نیز حکومت خراسان را همچنان به عباس میرزا واگذار کند و مرتضی قلی خان را از حکمرانی مشهد معزول و سلمان خان استاجلو را به جای او منصوب کند. مرشد قلی خان با این امر مخالفت کرد و سلمان خان را از حکومت مشهد برکنار ساخت. سرانجام علی قلی خان و عباس میرزا به قصد برانداختن مرشد قلی خان عازم مشهد شدند. در جنگی که بین آنها در گرفت عباس میرزا به اسارت مرشد قلی خان درآمد. علی قلی خان از این امر بسیار متأثّر شد و جمعی از سواران را مأمور باز گرداندن و یا کشتن عباس میرزا کرد؛ امّا موفق بدین کار نشد. بعد از کشته شدن حمزه میرزا، شاه محمّد خدابنده میخواست خود امور کشور را اداره کند، امّا امرای دربار با او مخالفت کردند و میخواستند ابوطالب میرزا را به سلطنت برسانند. بعد از این واقعه بسیاری از سرداران قزلباش مرشد قلی خان را تحریک کردند که با شاه عباس به قزوین بیاید. در این هنگام شاه محمّد مشغول سرکوبی گروههای سرکش کاشان و اصفهان بود که عبدالله خان ازبک نیز به هرات حمله کرد. با این حال مرشد قلی خان تصمیم گرفت که به همراه جمعی دیگر که به او پیوسته بودند به جانب قزوین حرکت کند. آنها شهر قزوین را بدون جنگ تصرّف کردند و عباس میرزا را به سلطنت رسمی رساندند. شاه محمّد نیز کاری نتوانست انجام دهد و در نهایت با حالت مسالمت آمیز پادشاهی عباس میرزا را پذیرفت.
لویی بلان در مورد سرانجام علی قلی خان مینویسد: «محاصرهی وی توسط ازبکان در آغاز تابستان سال 997ه.ق/1588م پیش آمد. هرات یازده ماه در محاصرهی ازبکان بود و به رغم قحطی شدید و شیوع بیماریهای واگیر که لشکریان و مردم هرات را مبتلا کرده بود علی قلی خان دفاع جانانهای برای جلوگیری از سقوط شهر نشان داد. اما نُه ماه پس از آغاز محاصرهی هرات بر اثر خیانت یکی از کسانی که یکی از برجهای شهر را به دشمن سپرده بود و بدان جهت که علی قلی خان از کمک رسانی دربار نا امید شده بود ناگزیر به گفتگو با ازبکها تن داد. اتّخاذ این تصمیم توسط علی قلی خان کاملاً بی نتیجه بود؛ زیرا عبدالله خان در کمال سنگدلی نمایندگان علی قلی خان را قطعه قطعه کرد و هر قطعه از اندام آنان را درون لوله توپ گذاشت و با شلیک توپ به درون شهر پرتاب کرد. دو ماه پس از این واقعهی دلخراش ازبکها حملهی گستردهی دیگری را آغاز کردند. محاصره شدگان که دیگر تاب مقاومت نداشتند با رها کردن دیوار شهر به قلعهی اختیارالدین که آن را غوریان ساخته بودند و در مرکز شهر قرار داشت، پناهنده شدند. پایداری محاصره شدگان در قلعه سه روز به طول انجامید. عبدالله خان به آنان وعدهی امان داد. آنان که به وعده اعتماد کرده بودند تسلیم شدند؛ امّا عبدالله خان تمامی آنان را بی هیچ درنگی به هلاکت رساند. عبدالله خان پس از آن که هرات را به تسخیر خود درآورد به رسم نیای خود چنگیزخان با اهالی شهر رفتار کرد. تمام قزلباشهای اسیر را بی رحمانه کشت. بسیاری از تاجیکها نیز به سرنوشت شومی مبتلا شدند. بهانهی ازبکها برای قتل عام مردم ایمان آنها به مذهب تشیّع بود. همسران قزلباشها تحت شکنجه قرار گرفتند تا محل اختفای ثروت شوهران خود را نشان دهند. سپس تمامی آنان را با فرزندانشان به ماوراءالنّهر به بردگی بردند و با هرات و مردمش همانند شهر تسخیر شدهی دیگر رفتار کردند. به ناموس مردم تجاوز کردند و تا آن جا که میتوانستند مردان شهر را کشتند. انگیزهی بیشتر چپاولگران در انجام کشتار و جنایت بر اثر تشویق قاضیهای ازبک که کشتار شیعیان را موجب ثواب و آن را جهاد در راه خدا میدانستند، فزونی یافت.»[1]
[1] - زندگی شاه عباس، نوشته لوسین لویی بلان، ترجمه دکتر ولیالله شادان، جلد اول، انتشارات اساطیر، 1375، ص 69
2- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401
شاه عباس از نظر این که فردی خرافاتی بوده است تردیدی نیست. او نیز همانند دیگر پادشاهان بدون تعیین ساعت سعد و نحس دست به اقدام مهمی نمیزد. بنابراین نقش و تأثیر افکار منجّمان و روحانیان و حرمسرایان را بر اعمال پادشاه نمیتوان نادیده گرفت. البته این ارتباط تنگاتنگ عوامل قدرت در پشت پردهی تاریخ ایران در دربار حاکمان از سابقهای طولانی برخوردار بوده و هنوز هم وجود دارد. یکی از وقایع نادر در زمان زمامداری شاه عباس اول انتخاب یوسفی ترکش دوز و بر تخت سلطنت نشاندن وی به مدّت سه روز میباشد که پس از آن وی را به قتل میرسانند. در ظاهر امر هدف از انجام این عمل به خاطر رفع بلا و نحوست سلطنت بوده است؛ ولی از آن جا که عملکرد این اقشار در تحولات اجتماعی و سیاسی از اهمیّت زیادی برخوردار است، در رابطه با این اقدام نیز باید به نقش آنان توجّهی خاص گردد. در این باره جای سؤال است که چرا یوسفی ترکش دوز و پیرو یکی از گروههای مخالف بر علیه حکومت صفوی را انتخاب کردهاند؟ او یکی از رهبران پر قدرت فرقهی نقطویه بود. فرقهی نقطویان یا پسیخانیان از جمله گروههایی بودند که بر ضد دولت صفوی برخاسته و مبارزه میکردند و شاه عباس در همین سال موفّق به برانداختن آنان شد. مؤلّف تاریخ سلطانی هم به این نکته اشاره دارد که بعد از آن که سه روز از نمایش گذشت شاه عباس بر مسند کامرانی جلوس فرموده، علما و صلحا و امرا حاضر شده، مجلس داد و عدل آراستند و مولانا سلیمان ساوجی نیز که به الحاد مشهور بود و امیر سید احمد کاشی و درویش کمال اقلیدی و چند نفر دیگر از درویشان ملاحده که در کاشان و اصفهان بودند به قتل رسیدند.[1] در این مورد ملّا جلالالدین محمّد منجم یزدی از بین وقایع سال 1001 هجری در تاریخ عباسی یا روزنامه ملا جلال به این حادثه اشاره دارد و مینویسد: «ستارهای در این ایّام پدید آمد که منتج تغییر و تبدیل پادشاه عصر بود. مقارن این حال یوسفی ترکش دوز و برادرش در الحاد تصانیف داشتند، آوردند. رأی این پیر غلام جلال منجّم در علاج آن ستاره بر این قرار گرفت که شخصی را پادشاه میباید کرد و چون چند روزی پادشاه باشد او را باید کشت تا اثر آن ستاره ظاهر شده باشد و کار خود را کرده باشد. بناء علیه یوسفی را در پنجشنبه هفتم ذیقعده پادشاه ساخته و کلب آستان علی را از پادشاهی معزول گردانیدند و در یکشنبه دهم همین ماه یوسفی ترکش دوز را به طالعی که مقتضی بود به قتل آوردیم و شاه دین پناه به طالع مسعود به تخت سلطنت نشست و منبعد هر چند تفحصّ و تجسّس این ستاره کردند به نظر نیامد.»[2]
مورخان عصر حاضر و گذشته نیز با استناد به همین روایت ملّا جلال به توصیف نمایش قتل یوسفی ترکش دوز پرداختهاند و به عنوان مثال در متن کتاب فوایدالصفویه چنین آمده است: «غرایب وقایع که در زمان دولت او جلوهی ظهور نمود به سلطنت برداشتن یوسفی ملحد و قتل او بود. آن سانحه به طریق اجمال آن که مولانا جلالالدین محمّد منجم یزدی در سنه هزار و دو به خاقان ظلالله عرض داشت نمود که از آثار کواکب و قرانات علوی و سفلی، دلالت بر فناء پادشاهی ایران میکند. صلاح وقت در این است که سه چهار روز خود را از سلطنت خلع و کناره نموده، شخصی را که شرعاً قتل او روا باشد به پادشاهی اختیار کنند و بعد از دو سه روز به نفس اکبر قرآن به جلاد حادثهی دوران سپارند که دمار از روزگارش برآرند. بنا بر آن استاد یوسفی ترکش دوز ملحد را که از مریدان درویش خسرو قزوینی مکّار نابکار بود برای این کار اختیار نموده، تاج شاهی بر سرش نهاده و اسباب سلطنت برای وی آماده و مهیّا کرد. بعد از دو سه روز استاد یوسفی ملحد را به جلّاد حادثات سپرده به قتلش رسانیده و به صحبت پیوست که در آن زمان ظریفی به مولانا منجّم مذکور به طریق ظرافت گفت که چون یوسفی را پادشاه نافذ فرمان قرار دادهاند و او باعث این همهی مشقّت و مهربانی، شما را میداند اگر پیش از عزل و قتل خود حکم به قتل شما کند علاجش چه به خاطر آوردهاید و دفع آن را چه اندیشه کردهاید؟ مولانا از استماع این سخن در بحر حیرت فرو رفته، سیلی خور امواج تفکّر گردید و قریب بود که از وفور توهّم و توحّش پرواز نماید. بنا بر این مصلحت، دو سه روز که حکم یوسفی نفاذ داشت در کنجی خزیده خود را به هیچ کس ننمود، چون خلق جهان در آن سه روز مأمور به سجده و پابوس استاد یوسفی تیره روز بودند. او نیز به مصداق مصرع: سلطنت گر به همه لحظه بود مغتنم است؛ آن ملحد دلی به آن پادشاهی خوش کرده، داد عشرت و تنعّم میداد و شکمی از عزای خود بیرون میآورد. حکیم رکنالدّین مسعود کاشی که سرآمد شعرای زمان بوده این قطعه را مناسب آن در رشتهی بیان کشیده:
شها تویی که در اسلام تیغ خونخوارت هزار ملحد چون یوسفی مسلمان کرد
فتاد در دلم از یوسفی و سلطنتش دو بیت قطعه مثالی که شرح نتوان کرد
جهانبان همه رفتند پیش او به سجود دی که حکم تو اش پادشاه ایران کرد
نکرد سجده آدم به حکم حق شیطان ولی به حکم تو آدم سجود شیطان کرد»[3]
همان گونه که ملاحظه میگردد اکثر منابع از همان روایت ملّا جلال استفاده کردهاند و عقیدهی بسیاری را بر آن است که مورد یوسفی ترکش دوز یکی از بازیهای ملا جلال منجم بوده است. شاه عباس نیز به دلیل آن که در فکر سرکوب نهضت نقطویان بود از این مسأله استفاده و با آن موافقت کرد. در پایان سومین روز پادشاهی یوسفی ترکش دوز وی را به دار آویخته و تیربارانش کردند. پادشاه نیز پس از بازگشت از لرستان علما را در یک محکمه جمع کرد و در آن جا درویش خسرو را محکوم ساختند. ریش درازش را کندند و وارونه بر خری نشاندند و در کوچه و بازار قزوین گرداندند و روز دیگر از جهاز شتری حلقآویزش کردند و به دنبال آن کشتار هولناک نقطویان آغاز گردید.
[1] - پناهی سمنانی نیز بدین نکته اشاره دارد و در صفحه 255 کتاب مرد هزار چهره مینویسد: «شاه عباس هنگام دستگیری یوسفی ترکش دوز از او پرسید که ظهور ستاره دنباله دار چه تأثیری در احوال جهان دارد؟ یوسفی گفت: در اساس سلطنت تغییری روی میدهد و یکی از درویشان سلسله ما به سلطنت میرسد. شاه گفت: در سلسله شما برای پادشاهی از تو کسی لایقتر نیست. تو را پادشاه میکنیم تا اثر این ستاره مطابق حکم تو باشد.»
[2] - تاریخ عباسی یا روزنامه ملّا جلال، تألیف ملّا جلالالدّین منجّم، به کوشش سیف الله وحید نیا، انتشارات وحید، چاپ اول، 1366، ص 122
[3] - فوایدالصفویه، تألیف ابوالحسن قزوینی، تصحیح و مقدمه دکترمریم میراحمدی، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1367، صص 39 و 40
4- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401
دسپینا خاتون (کورا کاترینا)
اوزون حسن فرمانروای مقتدر آق قویونلو از وجود زنان برای مأموریتهای سیاسی استفاده میکرد، چنان که چندین بار سارا خاتون مادرش را برای مذاکره با عثمانیها به دربار سلطان محمد فرستاده بود. یکی دیگر از همسران وی، سلجوق شاه بیگم میباشد که نقش فعالی در امور سیاسی داشت و چه در دوره فرمانروایی شوهرش و چه در دوره فرمانروایی پسرش سلطان یعقوب در امور مملکتی نفوذی تام داشت و از اعتبار بسیاری برخوردار بود. ازدواج خواهر حاکم آق قویونلو با سلطان حیدر و سپس ازدواج اوزون حسن با دسپینا خاتون نیز در تدوام همین اهداف سیاسی انجام گرفته است. نام دسپینا خاتون تنها در ارتباط با حاکم آق قویونلو نیست و نقش مارتا همسر سلطان حیدر و مادر شاه اسماعیل اول صفوی از جایگاه خاص برخوردار میباشد. در باره وی چنین آمده است:
«دسپینا خاتون دختر کالویوآنس (پسر الکسیس) سلطان طرابوزان بود. در آن عهد در سراسر مشرق زمین چنین اعتقاد داشتند که او از نظر زیبایی بر همه افراد خاندان خود برتری دارد. آوازهی این زیبایی در آن هنگام به دربار ترکمن «آمِد» رسیده و سراسر ایران را نیز فرا گرفته بود. کالویوآنس که در برابر خطر عثمانی که هر لحظه شدیدتر و تهدید آمیزتر میشد به دنبال متحدی بود تا در برابر این قدرت ایستادگی کند سفیری به دربار اوزون حسن برای مذاکره فرستاد. وقتی سفیر سلطان طرابوزان در دیاربکر مذاکره خود را آغاز کرد اوزون حسن این شاهزاده خانم را به زنی خواست و ایالت آناتولی کاپادوکیه را به عنوان جهیزیه مطالبه نمود. در عوض متعهد شد که برای دفع حملات احتمالی عثمانیها نه تنها لشکر بفرستد، بلکه از بذل و حتی جان خود در دفاع طرابوزان دریغ نورزد. سفیر با این پاسخ به حضور کالویوآنس باز گشت. کالویوآنس چون دید که به تنهایی قادر به درآویختن با سلطان محمد فاتح نیست پیشنهادهای این امیر ترکمن را پذیرفت، ولی این حق را نیز برای خود محفوظ داشت که کاترینا بتواند در دربار مسلمان آمِد همچنان مسیحی بماند و به آداب آن دین عمل کند و همچنین مجاز باشد که جمعی از کشیشان، راهبان و ندیمان هم کیش خود را به بینالنهرین ببرد. اوزون حسن با این پیشنهادها ابراز موافقت کرد و قرارداد در سال 3-862 ه.ق به طور رسمی منعقد گردید.
چون کالویوآنس در همان سال مرد برادر او داوید کومننوس، کاترینا را درست بعد از مرگ پدرش به دربار دیاربکر فرستاد و او که از این پس به لقب یونانی – ترکیاش یعنی دسپینا خاتون شهرت بیشتری پیدا کرد در آن دیار سهمی اساسی به عهده گرفت. در سرحد دولت طرابوزان جمع زیادی از شاهزادگان و نجیب زادگان ترکمن به فرمان اوزون حسن به استقبال شاهزاده خانم رفتند. وی نیز تعداد بسیاری از دختران باکره و نجیبزادگان یونانی را در التزام رکاب خود آورده بود که همواره در معیت او باقی ماندند. به خصوص او بسیاری از راهبان و روحانیون را با خود همراه داشت تا بتواند در آمِد به صورتی صحیح به عبادتهای مرسوم در دین مسیح عمل کند زیرا همچنان که کاترینو زنو سفیر ونیز اظهار میکند او یک مسیحی متدین و مؤمن بود که هرگز از شرکت در مراسم عشای ربانی غافل نمیشد. کاترینو زنو که برای ایجاد روابط بین جمهوری ونیز و اوزون حسن راهی دربار او شده بود و ضمناً با دسپینا خاتون خویشاوندی داشت (خواهرزاده دسپینا بود) در همین احوال به حضور حسن بیک رسید و توانست با دسپینا ملاقات نماید. دسپینا به او وعده داد که همهی نفوذ خود را در این راه به کار برد و مراتب دوستی خود را به جمهوری ونیز اعلام کرد. در واقع کاترینو زنو، ملکه را وسیلهای ساخت تا اوزون حسن را به جنگ با ترکان برانگیزد. کاترینو زنو پس از دیدار با دسپینا خاتون، وی را برانگیخت تا شوهر خود را به جنگی پیگیر با ترکان عثمانی تشجیع کند. زیرا آنان دشمن سرسخت همهی مسیحیان و به خصوص با او و نژادش مخالف بودند. خاتون چندان تلاش کرد تا شوهر را برانگیخت و او به خط خود به فرمانروای گرجستان نوشت که جنگ را در آن سامان با ترکان آغاز کند. دسپینا هنگامی که شوهرش طرح جنگ در میانداخت و سپاه گرد میکرد به شتاب کشیشی را که همراه کاترینو بود به ونیز فرستاد با نامههایی به خط خود به عنوان دولت قوی شوکت ونیز و همهی خویشاوندان خود. هنوز جشنها و سور و سرورهای مربوط به این ازدواج در آمِد درست به پایان نرسیده بود که نتایج اتفاق آق قویونلو با طرابوزان آشکار شد و اوزون حسن که تا آن زمان در کار سیاستهای بزرگ جهانی دخالتی نداشت پایش به روابط دیپلماتیک پیچیدهی بین شرق و غرب کشیده شد.
دسپینا خاتون، اوزون حسن را در کمک به هموطنان خود و نبرد با عثمانیها ترغیب میکرد. سرانجام اوزون حسن در اتحاد مثلث بینالنهرین – گرجستان- طرابوزان وارد نبرد با سلطان محمد فاتح شد که در جنگ ترکان شکست خورد و متحد او داوید نیز در سال 6- 865 طرابوزان را تسلیم عثمانیان نمود. دسپینا خاتون در سالهای بعد سه دختر برای شوهرش به دنیا آورد که یکی از آنها به نام مارتا بعدها با شیخ حیدر ازدواج کرد و مادر شاه اسماعیل بنیان گذار سلسله صفویه شد. دسپینا دارای پسری نیز گردید که در سال 882 ه.ق به دست یکی از برادران ناتنی خود کشته شد. دو دختر دیگر اوزون حسن و دسپینا خاتون با مادر خود زندگی میکردند و از نیروی عظیم برخوردار بودند و پس از مرگ مادر همچنان در دیاربکر میزیستند. دسپینا خاتون بعدها از شوهر خود جدا شد و کنج عزلت گزید. اوزون حسن درآمدی هنگفت برایش مقرر نمود و خرپوت را که در مرز سرزمین دیاربکر است اقامتگاه وی کرد. دسپینا در آن جا روزگاری دراز به سر برد و با دو دخترش که نزد او بودند به آیین نصارا زیست و پس از مرگ در شهر آمِد پایتخت دیاربکر در کلیسای سن جورجو با جرجیس پاک به خاک سپرده شد. در سال 912 یک بازرگان ونیزی که از قبر او بازدید کرده دربارهاش نوشته که زیر طاقی نزدیک در کلیسا قرار دارد و بنایی بدون زر و زیور از خشت خام مشخص آن است.»[1]
[1] - زنان فرمانروا، تألیف دکتر جهانبخش ثواقب، انتشارات نوید شیراز، 1386، صص 227 تا 230
2- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور ، گفتمان اندیشه معاصر، 1401
شاه عباس اول نسبت به یاغیان رفتاری خوشونت آمیز داشت. گذشته از آن که این نوع عکسالعمل در آن موقعیّت درست بوده است یا خیر به یکی از آن برخوردهای ناهنجار موارد اشاره میگردد: «شاه از مُکریهای مراغه به ریاست قباد خان به سبب خطا کاریهای فراوانشان ناراضی بود. قباد خان به درخواست حاتم بیک برای شرکت در نبرد «دُم دُم» پاسخ مثبت نداده بود، امّا توانست این نافرمانی را با شاهی سونی خود در حضور شاه در قراباغ جبران کند. او پس از بازگشت به مراغه دستور غارت «ایلچی شاهی قراچبوق» را به طرفداران خود داد. ضمناً او رابطهی بدی با فرماندار قزلباش مراغه داشت و با گروه کُرد خود جمعیّت کشاورز شیعه مذهب منطقه را به وحشت میانداخت. رفتار او ثابت میکرد که این رئیس قبیلهی کُرد با هم مذهبان سنّی خود در آن سوی مرز در کشور عثمانی در رابطه است.
همراهان شاه مطمئن بودند که مجازات پر نمایشی در انتظار قباد خان است. شاه نیز همواره خشم خود را نشان میداد. امّا خوشبختانه هنگامی که شاه عباس جلوی قلعهی «گاو دول» رسید قباد خان که در قلعهی خود موضع گرفته بود مانند یک خادم وفادار از شاه درخواست شرف حضور کرد. تنها خواهش او حضور یکصدو پنجاه تن از همراهانش بود. شاه نیز آن را پذیرفت. ترتیب کار چنان داده شد که این پذیرایی در خاطرهی کردها به یادگار ماند. ابتدا قباد خان را به چادر راه دادند. سپس او را به غلامان سپردند و آنها او را سر بریدند. دیگر همراهان او یکی پس از دیگری وارد چادر میشدند و در حضور شاه سر بریده میشدند. از آن جا که جسدها را با دقت پنهان میکردند پس از کشتن سی نفر از آنان یکصد و بیست کُرد باقیمانده از غیبت آنها مشکوک شدند و قصد فرار داشتند امّا دیگر دیر شده بود و غلامان، آنان را در اردوی شاهی محاصره کردند و تا آخرین نفرشان را کشتند. شاه عباس سپس به سپاهیان دستور داد به اطراف بروند و هرچه کُرد مکری را یافتند، بکشند. آنانی که در قلعهی «گاو دول» مانده و از موضوع بی خبر بودند بدون مقاومت تسلیم شدند. آنهایی را که در روستاهای اطراف پخش شده بودند اعمم از زن و مرد و کودک، گله وار به اردو آوردند و هزاران مکری بدین ترتیب وارد اردوی شاهی شدند. به دستور شاه گروه مردان به قتل رسیدند. شمار آنان به حدّی زیاد بود که سربازان از عهدهی کشتن همه بر نمیآمدند لذا باغبانها و پیشخدمتها را به این کار واداشتند و آنان را با ضرب چماق و یا بیل کردهای مُکری را میکشتند. معهذا قتل عام کردها سه روز طول کشید. غلامان شاهی برای خوشایند ارباب خود حتّی از دستورات او سرپیچی کردند و کشتار را به دیگر قبایل کُرد از جمله قبیلهی «اوریاد» و «بئی» که به تازگی به مکریها پیوسته بودند گسترش دادند. سرانجام آن روز فرا رسید که قیافهی شاه بشّاش و لبهایش به خنده گشوده شد و دستور پایان کشتار را صادر کرد. شاه به یکی از افراد باقیماندهی مکریها به نام شیر بیک مقام ریاست ایل را داد. زنان و کودکان مکریهای اعدام شده به بردگی فرستاده شدند.»[1]
[1] - زندگی شاه عباس، نوشته لوسین لویی بلان، ترجمه دکتر ولیالله شادان، انتشارات اساطیر، 1375، ص 223
2- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401