شاه عباس در تمام سفرهای خود حتی سفرهای جنگی بیشتر زنان حرم را همراه میبرد. اساساً در لشکرکشیهای قدیم زنان هم با شوهران خود به میدان جنگ میرفتند و مانند ایشان در تمام مصائب لشکرکشی شرکت میجستند و گاه نیز مانند مردان با دشمن میجنگیدند. البتّه به نظر نمیرسد که در این سفرهای جنگی زنان شاه عباس به خاطر شرکت در پیکار و نبرد همراه او رفته باشند. در این گونه مسافرتها زنان شاه همیشه هنگام شب حرکت میکردند تا کسی ایشان را نبیند. شاه نیز غالباً با زنان خویش همراه میشد و در این صورت به جز عدّهای از قراولان و خواجگان مخصوص کسی را با خود نمیبرد. سایر همراهان شاه و سپاهیان یا دورا دور از دنبال میرفتند و یا از راه دیگر به سوی مقصد رهسپار میشدند.[1]
هر وقت که شاه همراه حرم بود زنان بر اسب مینشستند و روبند خود را بالا میزدند و به آزادی با روی گشاده حرکت میکردند. شاه نیز در میان زنان و خواجگان اسب میراند و میگفت و میخندید و شکارکنان سفر میکرد. امّا اگر شاه خود همراه حرم نبود زنان را در کجاوههایی که بر پشت استر گذاشته میشد جای میدادند و در این صورت چون کجاوهها به کلی بسته و پوشیده بود تنها چیزی که ایشان را از مسافران دیگر مشخّص میساخت وجود خواجگان و قراولان مخصوص حرم بود. کجاوهها جفت از دو پهلوی شتر و چیزی هم وزن در آنها قرار میگرفتند و گاه کجاوهای بر یک پهلوی شتر و چیزی هم وزن آن مانند صندوق بر پهلوی دیگر میبستند و در این صورت یک زن تنها در کجاوه بود. کجاوهها را شتربانان خالی بر پشت شتر استوار میکردند و دور میشدند و سپس خواجه سرایان بانوان حرم را روی دست برمیداشتند و در کجاوه جای میدادند. در سالهای اول سلطنت شاه عباس سوار کردن بانوان نیز به عهدهی ساربانان بود اما اتفاق نامطلوبی سبب شد که شاه این کار را قدغن کرد و دستور داد که دیگر ساربانان به زنان حرم نزدیک نشوند. شرح واقعه این است که شبی شاه در سفر چنان که عادت او بود ناشناخته و تنها حرکت میکرد، ناگاه متوجّه شد که در قطار شتران بانوان حرم کجاوهای به یک سو خم گشته و نزدیک به افتادن است. هرچه ساربان را برای جابجا کردن کجاوه صدا زد از او اثری پیدا نشد. پس از اسب فرود آمد و پیش رفت و شانه زیر کجاوه نهاد تا آن را به حال تعادل باز گرداند. ناگهان احساس کرد که کجاوه از حدّ عادی سنگینتر است و چون سر به درون آن برد معلوم شد که خانم در کجاوه تنها نیست و ساربانی با اوست. شاه از مشاهدهی این حال به قدری خشمگین شد که بیدرنگ خود را معرّفی کرد و چند تن از سرداران را پیش خواند و فرمان داد تا سر زن و ساربان را در همان جا بریدند. رئیس ساربانان را نیز به سختی مجازات کرد تا دیگر کسانی را که طرف اطمینان و اعتماد نیستند همراه قافله حرم نکند و از همان شب دستور داد که تنها خواجه سرایان همراه زنان حرکت کنند و ساربانان به قافله حرم نزدیک نشوند. البته وقتی پادشاهی آن قدر زن در حرمسرایش جای میدهد که بعضیها در عمرشان فقط یک بار میتوانستند نوبت همبستری با مردی را پیدا کنند بعید نیست که زنان نیز برای اطفاء شهوت غریزی خود دست به چنین اعمالی بزنند و با نخستین مردی که در فرصتی مناسب به خود نزدیک دیدند هرچند ساربان باشد خلوت کنند.
هنگام حرکت بانوان حرم همیشه دستهای از خواجگان شاه یک فرسنگ جلوتر میرفتند تا مردان را از اطراف راه قافله دور کنند. هرگاه اتّفاقاً این قافله هنگام روز به دهی میرسید تمام مردان ده را از آن جا میراندند یا در اتاقهای دربسته پنهان میداشتند زیرا فرمان شاه این بود که چشم نامحرم نبایستی به روی زنان حرم افتد و اگر مردی بر سر راه ایشان دیده شود باید او را بیدرنگ بکشند. دنبال حرم نیز دستهای از قراولان خاص شاه به نام یسقچی حرکت میکردند و به هیچ کس حتی بزرگترین سرداران و اعیان دولت اجازه نمیدادند که از ایشان بگذرد و به قافلهی حرم نزدیک گردد. افراد این دسته همگی تاج مخصوص قزلباش بر سر داشتند و علامت مخصوص ایشان تیری بود که بر عمّامهی خویش فرو میبردند به طوری که سر آن عمّامه و دمش به سوی بالا قرار داشت. یسقچیان از سایر افراد سپاه مقتدرتر و با نفوذتر بودند و رئیس آنان که به یسقچی باشی معروف بود از میان سرداران بزرگ ایران انتخاب میشد و بر عمامهی خود تیری زرّین فرو میبرد. در سفرهای جنگی خواجه سرایان دستور داشتند که اگر دشمن غالب و شکست سپاه مایهی فرار شد سر زنان حرم را ببرند تا به دست دشمن اسیر نشوند. شاه در سفرهای غیر جنگی نیز زنان را به خاطر شرکت در شکار و تفریح همراه خود میبرد و در عمارتهای بسیار زیبا که در برخی شهرها به خاطر سکونت خود و زنان حرم ساخته بود اقامت میکرد. پیترو دلاواله در سفر خود به ایران در یکی از این سفرها همراه شاه بوده و از کاخ سلطنتی و اقامتگاه زنان وی در اشرف دیدن کرده است. او مینویسد ایوانهای زیادی عمارت را احاطه کرده که با حصیر و پرده پوشیده و اتاقها دارای دربهای متعدّدی هستند. در یکی از اتاقها روی هر یک از دیوارهای چهارگانهی آن دو آینهی بزرگ در طرفین درب ورودی و پنجره به نحوی روبروی یکدیگر قرار گرفتهاند که تصاویر یکدیگر را منعکس میسازند و انسان تصوّر میکند در پس آنها اتاقهای بی شماری واقع شده. اتاقهای نسبتاً مخفی دیگری که به آنها خلوت خانه میگویند وجود دارد که کف تمام آنها را دوشکهای قلمکار گران قیمتی گستردهاند زیرا طبق رسوم و عادات این مملکت همه روی زمین مینشینند و حتی اگر بخواهند راحتتر باشند در همانجا دراز میکشند. در همین اتاقهاست که شاه میخورد و میخوابد و هر وقت بخواهد آنان را در آن جا به نزد خود میطلبد.»[2]
[1] - شرکت زنان در لشکرکشیها مرسوم و ناشی از اهداف متفاوت بوده است و به عنوان مثال در قرون بعد نیز کریم خان زند برای عدم تعرض سربازان دستور داده بود که همیشه گروهی از زنان همراه لشکرها باشند. در مورد استفاده از زنان در لشکرکشیهای شاه عباس سیاح اروپائی پیترو دلاواله در صفحه 94 سفرنامه خود مینویسد: «علاوه بر ارضای نفس و طلب شهرت باید بگویم مطلب دیگری هم هست که مرا به این مسافرت تشویق کند و آن عبارت از این است که طبق عادت قدیم ایرانیان امروز نیز همسران شاه به معیت او در لشکرکشیهای او شرکت میکنند و نه تنها همسران و اقوام زن، بسیاری از کنیزان او در خدمت دربار هستند در جنگها همراهند؛ بلکه در مورد سرداران لشکر و سایر رجالی که با شاه همراه هستند و همچنین سربازانی که از خود شایستگی نشان دادهاند وضع به همین منوال است و در نتیجه من نیز میتوانم زنان خانه را با خود ببرم.» ایشان به این نکته نیز اشاره دارند که علت به وجود آمدن نقاب زنان تنها ناشی از فروتنی یا حسادت شوهر و یا منع مذهبی نبوده است بلکه به علت تفاخر و خودپسندی است تا چنین وانمود سازند که هر کسی لیاقت دیدن صورت آنان را ندارد.
[2] - پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، صص 294 تا 296
3- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401
«هر وقت که شاه مغموم و دلتنگ به حرمسرا میرفت هیچ یک از زنانش جرأت این که به او نزدیک شوند و سخنی بگویند، نداشتند. تنها زنی که شهامت پیش قدم شدن در صحبت با شاه را در این موارد پیدا میکرد یکی از زنان اصلی او که گرجی و مسیحی است، بود و دیگر زنان درین مواقع خود را کنار میکشیدند. این بانوی گرجی که ظاهراً همان دختر عبدالغفّار گرجی است که شاه در سال 1005 او را به زنی گرفت بر روح شاه عباس تسلّط فوقالعاده داشت و میتوانست آهسته آهسته با تدبیر او را مشغول کند و فکرش را از غمی که داشت منحرف سازد. امّا اگر شاه خوشحال و خندان بود و یا آرام آرام از حالت غم بیرون میآمد و نشاطی مییافت آن گاه همهی زنان به دور او حلقه میزدند و به شوخی و تفریح میپرداختند و به بازیهای گوناگون و خوردن و آشامیدن مشغولش میکردند تا به او در میان زنان و کنیزان حرم خوش بگذرد. در این مواقع یکی او را قلقلک میدهد و دیگری او را به سمتی میکشاند. بعضی اوقات سر و پای او را میگیرند و به هوا پرتابش میکنند یا به همین نحو در اتاقها میچرخانند و سپس به روی قالیها رها میسازند. وی فریاد میزند قحبهها، دیوانهها مرا رها کنید و سپس از خنده بی حال میشود و میگذارد آنان هرچه میخواهند بکنند. شاه به این ترتیب مشغول خنده و تفریح میشود و افکار سیاه خود را لااقل برای مدتی فراموش میکند. در این زمان زنان حرم شاه سعی دارند هر کدام خود را بیشتر به او نزدیک سازند و موجبات شادیش را فراهم کنند، ولی از حسادتهای زنان در آن جا خبری نیست و یا لااقل در ظاهر سعی میکنند آن را پنهان سازند. پیترو دلاواله در مورد فحشهایی که هنگام شوخی و تفریح با زنان بر زبان شاه جاری میشود توضیح میدهد که نباید تصوّر کرد شاه با زنهایش با خشونت رفتار میکند زیرا در زبان ترکی که امروزه به مناسبت وجود تعداد زیادی از زنان گرجی مصطلح حرم شاه ایران است همه به کلمهی قحبه یعنی روسپی آشنایی دارند گرچه این کلمه در موقع نزاع و عصبانیّت فحش بزرگی است، ولی باید توجّه داشت که اگر به یک زن مورد توجّه با لحن خاصّی گفته شود علامت محبّت و شوخی است و بسیاری از نجبا و خانوادههای بزرگ نیز این کلمه را بدون این که موجبات خشم زنهایشان را فراهم سازند بر زبان میآورند و این تقریباً همان رسمی است که نزد مردم ناپل نیز رایج است. این سیّاح اضافه میکند به نظر من علت این که وی همیشه حتی در جنگها زنان خود را همراه میبرد وجود همین شوخیها و تفریحهاست تا به کمک آنها تلخی زندگی را از یاد ببرد. در صورتی که اشخاص ناوارد این عمل را نتیجهی میل سیر نشدنی او به زنان تلقی میکنند. البتّه باید گفت که هم نظر پیترو دلاواله صحیح است و هم نظر آن افرادی که ایشان آنان را ناوارد خطاب کردهاند چون بعد از همین شوخیها و قلقلک دادنهاست که نوبت آن کار دیگر هم میرسد.»[1]
[1] - پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، صص 292 تا 294
2- آینه عیب نما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401
« با سیل دختران و زنان زیباروی که از هر جانب به حرمسرای شاه عباس اول سرازیر بود، بدون تردید طولی نمیکشید که اندرون پادشاه با تورّم جنس لطیف روبهرو میشد و میبایست تعدادی از زنان قدیم جای خود را به زنان جوانتر و بهتر و شادابتر بدهند. به همین خاطر هر وقت که عدد زنان و کنیزکان حرم زیاد میشد و یا آزاد میکرد و برای هر یک به میل خود شوهری برمیگزید. چنان که در سال 1027 هجری سی تن از زنان و همخوابگان خود را طلاق گفت و به عقد سرداران و درباریانی که خود انتخاب کرده بود، درآورد. اگر شاه یکی از زنان حرم خود را به کسی میداد این کار دلیل کمال توجّه و علاقهی وی به آن کس بود و او در میان اقران سرافراز و مفتخر میشد. زنانی را که بدین صورت از حرم خارج میشدند به فرمان شاه در کجاوهای بر شتر مینشاندند و با اسباب و اثاثیهاش به خانهی شوهر تازه میبردند.
شاه گاهی نیز زنان سوگلی و محترم خود را بنا به دلایلی رها میکرد و به سرداران بزرگ میداد. چنان که پس از یاغی شدن تهمورس خان امیر کاختی، خواهر او مارتا را طلاق گفت و به خان گنجه داد و تیناتین یا لیلی خانم خواهر لوارساب خان امیر کارتلی را نیز پس از کشتن این امیر در شیراز به پیکرخان که از سال 1029 هجری به حکومت کاختی منصوب شده بود، بخشید. در حالی که قبلاً دیدیم شاه عباس برای تصاحب این زنان چگونه با همسر یا برادران آنان در افتاده و با ایشان به جنگ و ستیز میپرداخت. در حقیقت آن گونه با زور و ظلم میگرفت و در اثر ناملایمات این چنین اسارت بار، این زنان را به دیگران میبخشید. در این بذل و بخششهای شاهانه در مطالعهی وضع حرمسرای شاه عباس به نکتههای جالبی نیز برمیخوریم و آن هدیهی زن حاملهی حرمسرا به برخی از امرا میباشد. چنان که زمانی شاه یکی از زنان حرم را به امامقلی خان امیرالامرای فارس داد. این زن هنگامی که به خانهی خان فارس رفت سه ماهه آبستن بود و پس از شش ماه پسری آورد که فرزند امامقلی خان معرّفی شد ولی در حقیقت پسر شاه بود و وجود او در آغاز سلطنت شاه صفی موجب کشته شدن امامقلی خان و فرزندان و بستگان وی گردید. این پسر صفی قلی خان نام داشت.
شاه عباس یکی از زنان حرم خود را نیز به محمّد خان شمسالدّین لو از امیران قراباغ معروف به دلو محمّد خان بخشیده بود. پیترو دلاواله جهانگرد ایتالیایی که در سال 1027 هجری در یکی از مجالس شرابخواری شاه حاضر بوده و شوخیهای شاه را با دلو محمّد خان که شاه به شوخی دلی محمّد دیوانهاش میخواند، دربارهی این زن شنیده مینویسد سپس دلی محمّد خان از شاه خواست که به او شراب دیگری بدهد و گفت که چون دیر شده است، میخواهد به خانه رود. شاه برای او جامی از شراب پر کرد و به خنده گفت: لابد میخواهی بروی و به آن خانم خدمتی کنی؟ مقصودش یکی از بانوان حرم خود بود که به عقد دلی محمّد خان درآورد، و این رسم اوست که زنان زاید حرم خویش را به بزرگان کشور میدهد. خان محمّد در جواب گفت: آری دربارهی او هیچ چیز کوتاهی نمیکنم و او بهانهای برای شکایت ندارد. البتّه زنی را که شاه به ما داده است باید خوب راضی کنیم. شاه باز خندید و پرسید وقت را با او چگونه میگذرانی؟ خان جواب داد بسیار خوب و خوش.
شاه عباس، زبیده بیگم دختر خود را نیز به یکی از نزدیکانش به نام عیسی خان قورچی باشی بخشیده بود و آن دختر چون به حکم پدرش تن به چنین ازدواجی داده بود به قورچی باشی نگاه نمیکرد. عاقبت آن سردار به شاه شکایت برد که به جای زن، ماده ببری به او داده است و گفت که دخترت تا کنون دو بار به روی من خنجر کشیده است. شاه بسیار خندید و پرسید در خانه چند کنیز سفید داری؟ جواب داد نزدیک چهل و پنج کنیز. شاه گفت از امشب مرتّب با کنیزان خود بخواب و زن را با بی اعتنایی تنها بگذار. سردار دستور شاه را به کار بست. دو روزی نگذشت که شاهزاده خانم با خشم فراوان نزد شاه شِکوه برد که شوهرم همهی خدمتکاران و کنیزان خود را از من عزیزتر میدارد. شاه جواب داد که حق با شوهر تست و آن چه کرده به دستور من بوده و به دختر نصیحت کرد که همان شب شوهر را به خوابگاه خویش خوانده و با او مهربان باشد. دختر نیز چنین کرد و از آن پس زندگانی ایشان با عشق و سرور آمیخته شد.»[1]
[1] - پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، صص 290 تا 292
2- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401
« شاه عباس همچنان که در کار سیاست و مملکت داری مهارت و استعداد فوقالعاده داشت در کار عشق و محبت نیز پرشور و در زن دوستی بی اختیار و در ادارهی حرمخانهی شاهی سخت متعصّب و دقیق بود. شاه عباس زمانی که شانزده سال بیش نداشت و هنوز به تخت سلطنت ننشسته بود و به سرپرستی مرشد قلی خان استاجلو در خراسان خود را شاه نامیده بود، نخستین همسر خود را که زنی چرکس بود اختیار کرد که از این زن در سال 995 هجری پسر بزرگش محمّد باقر میرزا که بعدها به صفی میرزا معروف شد به دنیا آمد. شاه عباس زمانی که در اواخر ذی الحجّه سال 996 هجری قمری به سلطنت رسید، در حالی که هنوز هیجده ساله بود دو زن را در یک شب رسماً به عقد خود درآورد. این دو زن از شاهزاده خانمهای بزرگ صفوی بودند. از این زنان یکی اغلان پاشا خانم دختر سلطان حسین میرزا پسر بهرام میرزا برادر شاه تهماسب اول بود. اغلان پاشا خانم نخست زن سلطان حمزه میرزا برادر بزرگ شاه عباس بود و از زمانی که آن شاهزاده در سال 994 هجری به دست دلاک خود کشته شد شوهری اختیار نکرده بود تا این که در این سال به عقد شاه عباس درآمد. عروس دیگر مهدعلیا خانم دختر بزرگ سلطان مصطفی میرزا پسر شاه تهماسب اول، یعنی دختر عمّ شاه عباس بود. این خانم و دوشیزه را در یک مجلس و در بهترین ساعت به عقد دایمی کلب آستان علی درآوردند. و در باغ سعادت آباد یا باغ جنّت قزوین جشنی شاهانه برپا ساختند و سه شب چراغان و آتشبازی کردند و مبلغ هفتصد تومان که به پول آن زمان ثروتی بود فقط صرف آتش بازی شد. پس از آن هم شاه عباس زنان بسیار دیگر ایرانی و گرجی و ارمنی و چرکس و تاتار گرفت. وی با گرفتن خواهر شاهوردی خان عبّاسی حکمران لرستان، یکی از شاهزاده خانمهای صفوی را به شاهوردی خان داد تا بدین وسیله حکمران لرستان را که غالباً با دولت عثمانی میساخت و گاه به خودسری و یغماگری میپرداخت، مطیع سازد. در سال 1005 هجری نیز چون شنید که عبدالغفار نام ازناوران ( اشراف و بزرگ زادگان گرجی) گرجستان دختری زیبا دارد یکی از شاهزادگان گرجی به نام بکرات میرزا را که در دربار ایران به سر میبرد با فرهاد خان قرامانلو از سرداران بزرگ قزلباش برای آوردن دختر به گرجستان روانه کرد. شاهزادهی گرجی پیش از سرداران قزلباش به گرجستان رفت و دختر را خواستگاری کرد. سپس فرهاد خان که در حدود گنجه توقف کرده بود پانصد سوار قزلباش به استقبال وی فرستاد و آن دختر را در ماه ذیقعده آن سال به قزوین آوردند و به حرمخانه شاهی سپردند.
نامزد کردن دختران از بدو تولد برای پسران در زمان صفویه نیز مرسوم بوده است، چنان که دختر خان احمد گیلانی را زمانی که صفی میرزا پسر شاه عباس هنوز بیش از سه سال نداشت برای وی نامزد کرده بودند. وقتی که این دختر به سن نوجوانی رسید و گل زیباییاش شکفته شد شاه عباس به این بهانه که پسرش آن دختر را دوست نمیدارد در سال 1011 هجری برای خود عقد کرد و بدین ترتیب دختری را نیز که قرار بود در آینده عروس او شود به داخل حرمسرای خویش برد. در مورد این ازدواج گفتهاند که شاه عباس در سال 999هجری قمری دختر خان احمد گیلانی حکمران مستقل گیلان را برای شاهزاده صفی میرزا که در آن تاریخ چهار سال بیشتر نداشت خواستار شد. خان احمد به ملاحظات سیاسی به این وصلت مایل نبود ولی چون شاه عباس اصرار و پافشاری کرد جز اطاعت چارهای ندید و دختر خود را به قزوین فرستاد. دختر خان احمد در حرمسرای شاهی به عنوان نامزد صفی میرزا تربیت شد و مدّتها با وی همبازی و مصاحب بود ولی همیشه بر شاهزاده تسلّط داشت و بر سر اندک اختلافی او را میزد. در سال 1010 هجری چون صفی میرزا به سن پانزده سالگی رسیده بود شاه عباس مصمّم شد که دختر خان احمد را رسماً به عقد وی درآورد و مقدّمات عروسی را فراهم سازد، امّا شاهزاده نامزد خود را به علّت بد رفتاریهای او دوست نمیداشت. ملا جلالالدّین محمّد منجّم نیز در تاریخ عباسی در این خصوص مینویسد چون دختر خان احمد والی گیلان نامزد صفی میرزا بود نوّاب کلب آستان علی اراده نمودند که صیغهی عقد گفته عروسی بفرمایند، امّا نواب صفی میرزا راضی نشد. به سبب آن که در صغر سن از این دختر کتک بسیار خورده بود. هرچند کلب آستان علی مبالغه بیشتر کرد، اثر کمتر داد. شاه عباس ناچار در اواخر جمادیالاول آن سال دختر بزرگ شاه اسماعیل دوم را به عقد دایمی وی درآورد و پس از دو ماه به عنوان این که نمیتوان دختر خان احمد را در حرمسرا همچنان بی شوهر نگه داشت، حسبالصلاح اکابر و اعیان در روز دوشنبه 14 ربیعالاول 1011 خود به زنی اختیار کرد و بر خیل همخوابگان خویش افزود. شاه عباس در میان زنان مختلف به زنان گرجی و چرکس به سبب زیبایی ایشان عشق مخصوص داشت زیرا به قول شاردن خون گرجی بهترین خونهای مشرق بلکه همهی جهان است. من در این کشور میان مرد و زن یک صورت زشت ندیدم و صورتهای فرشته آسا فراوان بود. زنان گرجی لطف و زیبایی مخصوصی دارند که در هیچ کشور دیگر دیده نمیشود. بلند قد و خوش اندام و کمر باریکند و یگانه عیبی که از ایشان میتوان گرفت آرایش زیاده از اندازهای است که همه از زیبا و زشت گرفتار و پای بند آنند. بدین ترتیب شاه عباس حق داشت که حریصانه در پی گرد آوردن زنان گرجی در حرمسرای خود باشد. چنان که وجود زنان دیگر ملل باعث شده بود تا زنان ایرانی در حرم شاه نسبت به دیگران کمتر باشند. پیترو دلاواله نیز تأیید میکند که در حرم شاه زن ایرانی کم بود و بیشتر زنان او شاهزاده خانمان یا کنیزکان گرجی و چرکسی و حتی روسی بودند.
همان گونه که در بیان تشکیل حرمسرای بسیاری از پادشاهان نوشتهایم سلاطین علاوه بر این که علاقهی وافر به زن داشتند و بسیاری از آنان را برای لذّت جویی میخواستند، در این زن خواهیها در اغلب موارد مسایل سیاسی را نیز فرموش نمیکردند و شاه عباس نیز تعدادی از ازدواجهایش این چنین بود. او که در سال 1012 برای بازگرفتن آذربایجان از ترکان عثمانی به آن سرزمین تاخت و قلعههای تبریز و نخجوان و ایروان را گرفت و الکساندر خان امیر گرجستان کاختی و گرگین خان امیر گرجستان کارتلی را به اطاعت خود درآورد، برای اثبات دوستی خود بعد از آن که گرگین خان به دیار دیگر شتافت دختر او را که تیناتین نام داشت به حرم خود داخل کرد. این زن صیغهای پس از وصلت با شاه عباس به نامهای لیلی و فاطمه سلطان موسوم شد و برای این که آلکساندر خان، دیگر متحد شاه صفوی نیز آزرده خاطر نشود یکی از نوادههای وی به نام کتایون را هم خواستگاری کرد. موّرخان عموماً این زن را به نام دیدی پال و تیتی فال میشناسند که از جملهی زنان صیغهای شاه بود. در اواسط ماه ربیعالاول سال 1016 هجری نیز دختران رستم خان داغستانی و معصوم خان والی طبرستان را صیغه کرد و در شب سه شنبه چهاردهم ربیعالآخر سال 1019 خواهر قباد خان از سرداران کرد مکری را گرفت و چهار روز پس از این وصلت شاه عباس، قباد خان را با نود و چهار تن از بزرگان به جرم خیانت کشت. در این مورد میبینیم که قصد شاه و منظور اصلی او ازدواج با خواهر قباد خان جلب دوستی و محبت نبوده بلکه این وصلت حیلهای سیاسی بوده تا قباد خان و اطرافیان مقتدر وی را به دام اندازد و به هلاکت رساند.
عدّهی زنان حرم شاه عباس را از چهار صد تا پانصد نفر نوشتهاند.[1] بیشتر این زنان زیبارویانی بودند که از امیران و حکام گرجستان و ارمنستان و ولایات دیگر برای شاه هدیه میفرستادند. از این عدّه سه یا چهار تن از شاهزاده خانمان، زنان عقدی و رسمی شاه بودند و دیگران به عنوان صیغه و کنیز در حرمخانه به سر میبردند. امیران گرجستان و حکّام ایرانی ارمنستان و شروان همه ساله عدّهای دختر و پسر گرجی و ارمنی و چرکس برای شاه میفرستادند و او زیباترین ایشان را به حرمخانه ی شاهی میفرستاد و باقی را میان سرداران خود قسمت میکرد. بیشتر این امرا و حکام نیز برای به دست آوردن شغل بهتر و مقام بالاتری دختران خود رابه شاه هدیه میکردند و همراه خود به دربار میبردند و با گرفتن پست و مقامی باز میگشتند و گاه نیز حکام ولایات فرزندان رعایا را به عنوان غلام و کنیز به دربار گسیل میداشتند و هرچه بیشتر بدین وسیله خود را به شاه نزدیک میساختند. پیترو دلاواله در سفرنامهی خود اشاره دارد به این که شاه عباس به خاطر تصاحب زنی که همسر تهمورث خان گرجی بود با وی جنگید و او را از کشورش بیرون کرد و با آن که خواهر این زن قبلاً به ازدواج شاه درآمده و از جمله زنان سوگلی حرم بود خواهر دیگر را نیز بدین وسیله تصاحب کرد.
همان گونه که گفتیم شاه به دختران گرجی و چرکس و ارمنی علاقهی بسیار داشت و کسان شاه نیز مطابق این علاقه به گرد آوردن دختران مطلوب شاه همت میگماشتند و به هر طریق اینان را به چنگ میآوردند و به حرمسرای شاه تقدیم میکردند. ارامنه گاهی دختران صغیر خود را از ترس این که مبادا کسان شاه آنها را برای حرم بربایند از ناچاری خیلی زود شوهر میدادند. آنان طی مراسمی با دو زن مسن و یک کشیش به منزل دختر میرفتند و از طرف پسر حلقه انگشتری در انگشت دختر میکردند و کشیش نیز صیغهی عقد را جاری میکرد تا بدین وسیله دختران از همان سن نوجوانی و حتی کودکی صاحب شوهر باشند تا کسان شاه برای آنان دندان تیز نکنند. پیترو دلاواله که از معاصران شاه عباس است در سفرنامهی خود مطالب جالبی از ترکیب زنان در حرمسرای پادشاه و طرز زندگی آنان به دست میدهد. او مینویسد شاه به زنان ایرانی و حتی به زنان خانوادهی خویش علاقه ندارد. در حرم او از دختران حکّام بزرگ و اشخاص عالی مقام کشور بسیار کم است. او دختران طبقهی پست را خود پسندیده و انتخاب کرده است. زنان او تقریباً همه گرجی و چرکسی و روسی و ارمنی هستند. از این دسته گروهی مسلمان شدهاند زیرا عیسوی بودن گناهی بزرگ و برای ایرانیان نفرت انگیز است. زنان پس از ورود به حرمسرای شاه ناچار باید قوانین اسلام را محترم شمارند و اگر عیسوی ماندهاند دین خود را آشکار نکنند. در حرم شاه، زنان تاتار و ازبک و طوایف مسلمان دیگر هم هست که به رسم هدیه برای او فرستادهاند. شاه حق دارد که زنان گرجی را از دیگران عزیزتر شمارد زیرا مانند زنان کشور ما ایتالیا مهربان و مؤدّب و ملایم و تقریباً همگی از خانوادههای اصیل و نجیباند و بی شک زیباترین موجودات آسیا هستند. زنان سیه چردهی ایران هرگز به پای ایشان نمیرسند. زنان گرجی همه بلند قامتند و تقریباً همگی زلف سیاه و چشمان درشت دلپذیر مشکی و رنگ سفید و سرخ دارند. زنان گرجی هیچ وقت زن عقدی شاه نمیشوند و اساساً زنان عقدی او سه یا چهار و همگی از بستگان وی هستند. به هیمن سبب هرگز زنان گرجی یا چرکس و ارمنی شاه را بیگم خطاب نمیکنند و این عنوان تنها بر خواهران و دختران و عمّهها و خالههای شاه و هر زنی که از خاندان سلطنتی باشد اطلاق میشود. زنان دیگر را خانم مینامند و بزرگترین زن حرم شاه را که به سبب پیرتر بودن یا داشتن نسبی عالیتر و یا نزدیکتر بودن به شاه بر دیگران برتری دارد بیگم مطلق میخوانند و دیگر اسمی بر آن اضافه نمیکنند، در صورتی که شاهزاده خانمان دیگر را فیالمثل زینب بیگم یا مریم بیگم میگویند.
پاسداری از حرمسرای شاه را خواجگان سیاه به عهده داشتند و اینان هیچ گاه از حرمسرا خارج نمیشدند و پیوسته کار مراقبت و خدمت زنان را انجام میدادند. از سوی دیگر مهتر و خواجگان سفید هرگز به درون حرمخانه شاهی داخل نمیشدند، مگر این که شاه خود ایشان را بدان جا میبرد. خواجگان سفید هر وقت که شاه از حرمسرا بیرون میآید از پی او حرکت میکردند. یوزباشی خواجگان سیاه نیز جدا از یوزباشی خواجگان سفید بود. در این میان یکی از خدمتگزاران قدیمی که درستکار و متدیّن و نجیب و به شاه از دیگران نزدیکتر و در نزد او محترمتر بود به مقام ایشیک آقاسی باشی میرسید. ایشیک آقاسی باشی شب و روز بر در حرمخانهی شاهی حاضر بود و تمام قاپوچیان و ایشیک آقاسیان حرم مطیع فرمان او بودند. محافظت قسمت درونی عمارت و خلوت خانهی شاه با قاپوچیان خلوت بود ولی همگی در فرمان ایشیک آقاسی باشی بودند. ضمناً حرمسرای شاهی به دست زنی به نام زینب بیگم که عمّهی شاه بود اداره میشد و شاه در غالب امور با وی مشورت میکرد و دستورهای او را به کار میبست. زینب بیگم از زنان حرمسرای شاهی یگانه زنی بود که در مجالس رسمی حاضر میشد و در میان مردان مینشست. زینب بیگم در سالهای اول سلطنت شاه عباس در شخص او نفوذ فوقالعاده داشت و شاه بی صوابدید وی به کمتر کاری اقدام میکرد. پس از آن تدریجاً از نفوذش کاسته شد، حتا در سال 1022 میان او و شاه اختلاف افتاد و شاه او را ار حرمخانه اصفهان دور کرد و به قزوین فرستاد، ولی در سال 1027 با هم آشتی کردند و زینب بیگم به اصفهان باز آمد و بار دیگر محرم و مشاور شاه و مصلحت گزار امور سلطنتی گردید.[2] زینب بیگم پس از مرگ شاه عباس نیز تا سال 1041 هجری همچنان در حرمخانهی شاهی معزّز و محترم و خاتون حرم بود. در این سال شاه صفی پس از آن که تمام مدّعیان سلطنت را کور کرد یا کشت، زینب بیگم را از حرمخانه بیرون راند و او تا سال 1051 هجری دور از دستگاه سلطنت در انزوا به سر میبرد و در این سال درگذشت.»[3]
[1]- همان گونه که خصلت اشخاص خود محور و خودخواه میباشد شاه عباس نیز تمایل با زنان را تنها برای خود میخواسته و با گرایش دیگران به شدت برخورد میکرده است. در صفحه 82 سفرنامه برادران شرلی در مورد غیرت شاهانه آمده است که «بعد از ختم جشن چون من از نشستن روی زمین خسته شده بودم برخاسته و از رفقا دور رفتم و به سمت درب عمارت پیش رفته، دفعتاً دیدم که زن خوشکلی دویده به سمت من آمد و چنان فریادی کرد که من مات ماندم و بعد نزد من آمده از بازوی من گرفت. پرسیدم چه شده است، گفت: یک نفر از آدمهای شاه خیال بد در حق من داشت. در وقتی که من با او راه میرفتم پادشاه تک و تنها بر حسب رسم معمولهی خود به سمت ما آمد. فیالحقیقه شاه عباس این عادت را دارد که دفعتاً از مجلس بیرون آمده، تنها میرود و امر میکند که کسی از عقب او نرود. خلاصه از این زن پرسید که چرا فریاد کردی؟ زن جواب داد که یکی از نوکرهای شما دست اندازی به من کرد و یکی دیگر با او ایستاده و به داد من نمیرسید. پادشاه پرسید که کجا هستند؟ زن جواب داد که در دربار هستند. بعد پادشاه از دست او گرفت و به سمت درب عمارت رفت . در این اثنا دو نفر از در بیرون آمدند. همین که زن آنها را دید گفت این یکی آن است که به من دست اندازی میکرد و آن دیگری شخصی است که با او همراه بود. پادشاه صدا زد. فوراً جمعی از ارکان و خدم و حشم دویده آمدند؛ ولی سر آنتوان قبل از همه کس پیش شاه رسید، زیرا که همگی ترسیده بودند که مباد اتفاقی روی داده باشد. وقتی همهی اینها جمع شدند پادشاه دفعهی دیگر از آن زن پرسید که جهت فریاد کردن تو چه بود؟ زن تفصیل را تکرار نمود. پادشاه امر کرد که دو انگشت آن شخصی را که ایستاده و به داد زن نرسیده بود، ببرند. بعد او پای شاه را بوسیده رفت؛ ولی در حق شخص دیگر جزاهای سخت امر کرد. اول زبان و بعد مژگان چشمها را بعد لبها و دماغ او را بریدند. بعد از این پس پاهای او را بریدند و بعد از همه این تفصیلات شاه به او نگاه کرده، گفت فلان فلان شده باید تو برای دیگران سر مشق باشی. آیا دیده شده است که من بگذارم در مملکت من شخصی به پول زنی را بفریبد. مگر خانه مرا فاحشه خانه فرض کرده ای؟ بعد از آن پدر آن شخص آمده و از پادشاه خواهش کرد که پسر خود را ببرد. پادشاه گفت بگذارید همین جا بماند تا از گرسنگی بمیرد. هر کس پیش او بیاید او هم به همین سیاست گرفتار خواهد بود.»
[2] - زینب بیگم همان فردی است که در زمان شاه اسماعیل دوم وعدهی ازدواجش را به علیقلی خان داده بودند تا در قبال آن عباس میرزا را در هرات به قتل برساند.
[3] - پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، صص 284 تا 290
4- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401
«یکی از هولناکترین حوادث زمان شاه عباس حادثهی قتل عام خونین مردم گرجستان است. شاه عباس این جنایت فراموش نشدنی را تنها به خاطر عشق یک زن نادیده انجام داد و آگاهی یافتن شما نیز از این ماجرا جهت شناختن میزان قساوت و سفّاکی شاه عباس لازم است. شاه عباس در سال 1013ه خواهران لوارساب و تهمورس خان، شاهزادگان ولایات کارتلی و کاختی گرجستان را به زنی گرفته بود. پس از آن جمعی از سران گرجستان، کنستانتین خان امیر کاختی را به تحریک وی کشتند و حکومت یا امیری آن ولایت را به برادر زن خود تهمورس خان داد. در سال 1015ه نیز پس از مرگ گرگین خان امیر ولایت کارتلی، برادر زن دیگر خود لوارساب خان را به امیری کارتلی منصوب و یکی از سرداران قزلباش را به عنوان کوتوالی (قلعه بانی) قلعهی تفلیس همراه وی کرد، ولی در سال 1019ه این سردار را هم به ایران خواست. لوارساب خان از این تاریخ در سلطنت کارتلی مستقل گردید.
امیران گرجستان تا سال 1022 هجری فرمانبردار و خراجگذار شاه عباس بودند و هرچند یک بار یا خود با هدایای فراوان و عدّهای کنیز و غلام گرجی به خدمت او میآمدند و یا یکی از بستگان نزدیک خویش را با هدیه و پیشکش به دربار پادشاه صفوی میفرستادند. در سال 1019ه (1610م) یکی از سرداران لوارساب خان که با وی اختلاف پیدا کرده بود به ایران نزد شاه عباس گریخت.[1] شاه عباس که تصمیم داشت ولایات گرجستان را ضمیمهی قلمرو متصرّفات خویش کند او را از جمله ندیمان خویش ساخت تا در زمان حمله به گرجستان از اطّلاعات او استفاده کند. این سردار چون قصد داشت که از لوارساب خان انتقام بکشد بارها در نزد شاه عباس از زیبایی خواهر دیگر امیر کارتلی که خوراشان نام داشت، سخن گفت و کمکم آتش عشق او را در دل شاه هوسباز شعلهور ساخت. سرانجام شاه عباس سفیری به تفلیس فرستاد و خواستار خوراشان شد. لوارساب خان از خواستهی شاه تعجّب کرد و گفت که خواهرش نامزد تهمورس خان امیر کاختی شده است. شاه از شنیدن این پاسخ در خشم شد و چون در آن زمان در حال جنگ با عثمانی بود به ظاهر عکسالعمل تندی از خود نشان نداد و فقط از سلاطین گرجستان خواست که در جنگ ایران و عثمانی به سود ترکان عثمانی و زیان ایرانیان وارد عمل نشوند. آنها نیز فرمان او را گردن نهادند.
شاه عباس پس از فراغت از جنگ با دولت عثمانی موضوع عشق خود را به خوراشان تجدید کرد و چون اساساً در اندیشهی گرفتن گرجستان بود آن را بهانهی لشکرکشی ساخت. شاه عباس مدّعی بود که خوراشان او را دوست دارد و پنهانی به نام او نامههای عاشقانه نوشته و بیش از آن که بر خلاف میل خود با تهمورس خان عروسی کند مایل به همسری وی بوده است. شاه عباس با ساختن این داستان ساختگی از حیله گری و ناجوانمردی لوارساب خان و تهمورس خان سخن میگفت و دستور داده بود که نقّالان و درویشان پیوسته از ناجوانمردی آن دو داستانها بسازند و برای مردم باز گویند. طولی نکشید که داستان عشق شاه عباس و خوراشان که در ایران به پری معروف شده بود بر سر زبانها افتاد. شاعران و نوازندگان و نقّالان درباره این عشق خیالی داستانها و شهرها ساخته و در مجالس بزم و سرور میخواندند.
در زمستان سال 1021هجری شاه عباس که برای تفریح به فرح آباد مازندران رفته بود شخصی را به گرجستان فرستاد و به لوارساب خان و تهمورس پیغام داد که به نزد او به مازندران بروند. امیران گرجستان از رفتن به مازندران خودداری کردند. شاه عباس و لوارساب چون از قصد شاه عباس آگاهی یافتند با هم متحد شدند. تهمورس مدتی بعد برای آن که از خشم شاه عباس بکاهد مادرش کتایون و دو پسرش را به نزد شاه فرستاد؛ امّا شاه عباس هوسران به کتایون نیز پیشنهاد ازدواج داد و چون کتایون پیشنهاد او را رد کرد دستور داد دو پسر او را خواجه کردند. شاه عباس همچنان برای تهمورس و لوارساب پیام میفرستاد و اعلام میکرد که آنان چون به نزد او بروند همهی گناهانشان را خواهد بخشید. در سال 1023 لوارساب خان از ترس به نزد شاه عباس رفت، اما بر خلاف پیمان خود ابتدا او را از امیری سرزمین کارتلی خلع کرد و سپس او را به شیراز فرستاد و دستور داد در آن جا وی را به قتل برسانند. این پیمان شکنی آشکار موجب شد که تهمورس خان به مقاومت ادامه دهد. شاه عباس نیز سوگند خورد که به گرجستان لشکر کشی کند و کاری کند که آن قدر زن گرجی اسیر کنند که هر زن اسیر را فقط به یک عباسی ( دویست دینار) خرید و فروش نمایند. او در سال 1025 هجری ( 1616 میلادی) با سپاهی گران به سوی گرجستان تاخت. سپاهیان شاه عباس در گرجستان همچون سپاهیان مغول به کشتار هولناک و غارتگریهای بی شمار دست زدند . آن جا را در مدّت کوتاهی در حدود هفتاد هزار تن از گرجیان را کشتند و نزدیک به صد و سی هزار دختر و پسر را اسیر کردند. نوشتهاند که پس از این فتح یکی از سربازان قزلباش نزد شاه رفت و یک عبّاسی پیش او نهاد و درخواست کرد دختری گرجی را به او بفروشد. شاه نیز چون در این باره سوگند خورده بود فرمان داد که یکی ازدختران خوبروی گرجی را از میان اسیران به او تسلیم کردند. پیترو دلاواله جهانگرد ایتالیایی که اندکی پس از این واقعه به ایران آمد در بارهی این قتل عام هولناک نوشت، گرجستان به دست شاه عباس به ویرانه ای مبدّل شد. بسیاری از رعایا و بستگان تهمورس خان به اسارت درآمدند و به نقاط مختلف ایران فرستاده شدند. شاه عباس هنوز هم خود را عاشق دلخسته آن زن میشمارد و نامههایی را نشان میدهد، اما به گمان من تمام این عشق بازیها بهانهای بوده و شاه عباس خواسته است بدین وسیله ممالک تهمورس خان و سایر امیران گرجستان را تصرّف کند.»[2]
[1] - پناهی سمنانی در صفحه 142 کتاب مرد هزار چهره ضمن توصیف عشق خونین شاه عباس، نام سردار گرجی ناراضی را موراو ذکر میکند و میگوید او مردی با اراده و دلیر و مکّار و دور اندیش و کلانتر شهر تفلیس بود. وی با لوارساب خان دوستی نزدیکی به هم زد و خواهر خود را هم به عقد او درآورد؛ امّا بزرگان گرجستان که با موراو حسد میورزیدند بین امیر و موراو نفاق افکندند تا جایی که لوارساب خان قصد جان او را کرد. موراو از توطئه آگاه شد و از دامی که برایش گسترده بودند، گریخت و به ایران آمد و به شاه عباس پناهنده شد. داستان زیبایی خوراشان را او به شاه ایران تلقین کرد. در واقع آتشی بود که موراو برای دشمن گرجی خود پخت.
[2] - تاریخ تمدن جهان، داستان زندگی انسان، تألیف محمود حکیمی، جلد هفتم، 1380، صص 31 تا 34
3- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401