پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

علت تغییر نام شاه صفی دوم صفوی به شاه سلیمان

 

 

علت تغییر نام شاه صفی دوم

 

صفی میرزا پس از آن که در هیاهوی حرمسرا و نا باوری مادرش بر تخت سلطنت نشست و به یک باره از کنج عزلت صاحب جان و مال همگان گردید اقدام به تخلیه‌ی عقده‌های خود نمود. بسیاری از اعمال شاه صفی بر اثر عدم آگاهی وی از امور کشور می‌باشد زیرا او در ایّام رشد و نموّ در حرمسرا جز ارتباط با خواجگان حرم و زنان کسی را ندیده بود تا تجربه‌ای بیندوزد. لازم به ذکر است که مادرش نیز چون او فکر می‌کرد و مشوّق رفتار پسرش در خوشگذرانی و باده نوشی و آمیزش وی با زنان بود. بر اثر افراط در این موارد است که به زودی علائم ضعف و بیماری در وی ظاهر گردید. اطبّا و منجّمان در جهت بهبود و سلامتی پادشاه عیّاش کوشیدند، ولی کمتر به نتیجه‌ای دست یافتند. در این وضعیت است که اختلاف نظرها در مورد علت بیماری شاه افزایش یافت و تداوم بیماری شاه بر شدّت آن‌ها ‌افزود. مادر پادشاه مقصّر اصلی را حکیم باشی می‌دانست و معتقد بود که نادانی و جهل او باعث این وضعیت شده و همواره با تلخ کامی حکیم باشی را مؤاخذه می‌کرد. سرانجام حکیم باشی تنها راه نجات خود را در شراکت و اتّهام دیگران می‌اندیشد. او در آن جوّ خرافاتی بهترین تصمیم را در اعلام نحس بودن زمان تاجگذاری پادشاه را توسط منجمان اعلام می‌کند. علاوه بر این نکته افرادی نیز یهودیان را مقصر دانستند که با سحر و جادو پادشاه را به این روز انداخته‌اند. در آن اوضاع دربار که هر یک به فکر منافع خویش بودند این شایعه‌ی حکیم باشی مورد استقبال برخی خواجه سرایان نیز قرار گرفت و سرانجام منجّمان نیز مجبور به قبول آن سخنان بی پایه شدند و در نهایت تصمیم به تغییر نام پادشاه و تاجگذاری در زمان سعد گرفتند. برنامه ریزی و اجرای این اقدامات که مربوط به سال‌های اولیّه‌ی سلطنت شاه صفی می‌باشد به شکل‌های تقریباً مشابه روایت شده است. در هر صورت اکثریت راویان مبدع این تفکّر را حکیم باشی دربار می‌دانند و سانسون با توجه به شنیده‌های خود در این باره می‌نویسد: « شاه فعلی هنگامی که به پادشاهی رسید صفی نام داشت، ولی به قراری که می‌گویند یهودیان در مورد شخص او بعضی سحر و جادو به کار برده و او را به چنان ضعف و نقاهتی انداخته بودند که هر لحظه ممکن بود به سان مرده‌ای نقش زمین گردد ولی چون شیخ علی خان اعتمادالدوله صدر اعظم او بدین شیطنت آگاهی یافت بدو نصیحت کرد که نامش را عوض نماید تا دیگر سحر و جادو در او کارگر نیفتد. از این رو او نام سلیمان را انتخاب کرد و نام صفی را که اسم جدّش بود فرو گذاشت.»[1]

دکتر احمد تاجبخش تمام آن اقدامات را علاوه بر بیماری شاه ناشی از آشفتگی وضع حکومت و دربار می‌داند و می‌نویسد: «ایران در این دوره گرفتار هرج و مرج و در حال سقوط بود. رجال درباری و منجّمان اظهار نظر می‌کردند که نام صفی نام شومی است؛ زیرا در زمان شاه صفی اول نیز مملکت دچار نا امنی و هرج و مرج بود و مردم از قساوت و خونریزی او بسیار ناراضی بودند بنابراین منجّمان در نظر دارند که شاه باید نام خود را عوض کند و مجدّداً تاجگذاری نماید؛ زیرا خطر مرگ برای شاه وجود دارد. جشن‌هایی برپا گردید و نام شاه صفی ثانی به شاه سلیمان تغییر پیدا کرد.»[2]  شاردن نیز که بعد از شش سال دوباره به ایران آمده بود وضع حکومت را آشفته توصیف می‌کند و می‌گوید همه چیز تغییر یافته بود. افراد مهم و سرشناس، مرده و یا مغضوب و از دربار رانده شده بودند و امور دربار به جوانانی بی تجربه و نالایق سپرده شده بود. دیدگاه شاردن نسبت به دیگران بسیار جالبتر است و در رابطه با تاجگذاری مجدّد شاه صفی دوّم که مسبّب و ابداع کننده‌اش را حکیم باشی می‌داند، می‌گوید اوست که برای نجات خود متوسّل به این برنامه گردید و در آن فضای آکنده از خرافات به راحتی نیز پذیرفته شد. شاردن در مورد بیماری و عیّاشی شاه سلیمان می‌نویسد: «باری بیشتر اوقات شاه به شهوت پرستی و زن بارگی و باده نوشی و انواع عیش و عشرت سپری می‌شد و چنین می‌نمود که جز این کارها وظیفه‌ی دیگر ندارد. بر اثر مداومت در خُفت و خیز با زنان و شهوترانی و افراط در میخواری روز به روز نیروی فکری و جسمی‌اش کاهیده‌تر می‌شد و نصیحت گیری طبیبان در اندازه نگهداری با آمیزش زنان و باده نوشی هیچ اثر نداشت و اگر روزی چند بر اثر سفارش مؤکّد پزشکان از شراب خوردن امساک و توبه می‌کرد پیش از ترمیم یافتن قوا توبه را می‌شکست و از نو به باده نوشی می‌نشست. از این رو همیشه ناساز و بیمار و پریده رنگ بود و ضعف نیروی جسمی و فکری چنان بر او طاری شده بود که حوصله‌ی کشور داری نداشت. بدین سبب اوضاع کلی مملکت بسیار آشفته و نا به سامان بود. با توجه با تلاش حکیم باشی ترک شراب نیز در بهبود حال شاه اثر نکرد. تنش روز به روز فسرده‌تر، کاهیده‌تر و رنگش زردتر می‌شد. بی میلیش نسبت به غذا نشان این بود که سلامتش مختل شده است. حکیم باشی از علاج کردنش درمانده بود. همه‌ی خلاقیّت و مهارتش را در درمان کردنش به کار گرفته بود و همه بی فایده مانده بود. از این رو بر جان خود و جان او بیمناک بود؛ زیرا چنان که در جای دیگر به مناسب آورده‌ام جان او به جان شاه بستگی داشت و اگر پادشاه بر اثر بیماری در می‌گذشت حکیم باشی را به سبب عدم مهارت در مداوای بیمار می‌کشتند یا دست کم کلیّه‌ی دارایی‌اش را مصادره و خودش را تبعید می‌کردند چنان که بر هر دو طبیب شاه عباس ثانی همین ماجرا رفت و سرنوشت تمام طبیبان پادشاهان آسیا نیز همین بوده است. منجّمان نیز وقتی سلامت پادشاه را در خطر دیدند، جسته گریخته به راز داران و محرمان خود می‌گفتند عمر این پادشاه شش سال پس از تاجگذاری به پایان می‌رسد. یک سوم آن سپری شده و باقی عمرش نیز در قرین ملال خواهد بود. مادر شاه نیز که کورکورانه پسرش را دوست می‌داشت و از غایت خاطر خواهی علّت واقعی دردمندی او را که زیاده روی در باده نوشی و آمیزش با زنان بود، در نمی‌یافت حکیم باشی را به نادانی و عدم حذاقت متّهم و از او به تلخ رویی مؤاخذه می‌کرد که چرا پسرش درمان نمی‌یابد. طبیب برای بهبود شاه و نجات خود هر دارویی را که مفید می‌دانست به وی خوراند و هیچ کدام سودمند نیفتاد و چون از علاج کردن پادشاه درمانده و نا امید شد برای خلاصی خود عذری اندیشید که طبیبان هوشمند اروپا با همه‌ی ظرافت طبع و نیروی ابتکار، آفریدن چنان دستاویزی را نمی‌توانند و در کتاب‌های بقراط و جالینوس نیز مشاهده چنین دستوری درج نشده است حکیم باشی گناه را به گردن منجّم باشی انداخت و گفت مقصّر حقیقی منجّم باشی است که برای تاجگذاری ساعت سعد انتخاب نکرده است. گفته‌ی حکیم باشی مورد تأیید طبیبان دیگر قرار گرفت. میرزا منجّم یکی دیگر از اختر گران دیگر که با منجّم باشی سابقه‌ی دشمنی داشت یا نسبت به او حسادت می‌ورزید به حمایت از حکیم باشی برخاست و به امید این که منجّم باشی از دربار طرد و او به جانشینی وی انتخاب گردد نظر او را تأیید کرد. اندک اندک این توهّم چنان شهرت یافت و قوّت گرفت که همه‌ی درباریان و بزرگان بر این عقیده شدند که چون منجّم باشی در انتخاب ساعت سعد برای تاجگذاری دقّت و همه‌ی جوانب را رعایت نکرده، لاجرم بر اثر نحوست ساعت نامساعد پادشاه بیمار شده و بیماریش پر دوام مانده است. پادشاه و مادرش از جمله نخستین کسان بودند که زودتر از همه این خرافات و اباطیل را باور کردند. سپس زنان منسوب به شاه نیز متّفقاً اظهار نظر کردند اگر منجّم باشی در تعیین ساعت سعد راه خطا نمی‌رفت هر آینه چنین نحوست‌ها و مشکلات جبران ناپذیر روی نمی‌نمود. خواجه‌های حرم نیز بر این داستان شدند و افراد مربوط به دربار نیز نظر دیگران را پذیرفتند. در نتیجه حکیم باشی بر اثر اتّخاذ این تدبیر مزوّرانه اعتبار و جان و مال خویش را نجات داد؛ امّا منجّم باشی چندان که با اقامه‌ی براهین متقن و منطقی در بطلان گفته‌های حکیم باشی و صحّت نظر خود در انتخاب ساعت سعد کوشید مورد قبول نیفتاد؛ لاجرم از سر ناچاری محکومیت را پذیرفت و در صدد چاره‌گری برآمد، سرانجام این اندیشه در سرش راه یافت که بهترین راه جبران، تجدید مراسم تاجگذاری شاه می‌باشد و چون این پیشنهاد را در میان نهاد، نه تنها مورد تأیید و قبول همگان قرار گرفت، بلکه جملگی مصلحت آن دیدند پادشاه نام دیگری برای خود انتخاب کند تا همه‌ی آثار ناشی از شآمت تاجگذاری در ساعت نامبارک از میان برود و برای جلب رضای شاه و وادار کردن وی به قبول این پیشنهاد گفتند در آغاز پادشاهی جدّش شاه صفی اول چنین واقعه‌ای روی نمود. بدین تفصیل که از یک سو قحطی سختی در اصفهان اتّفاق افتاد و از دگر سو پادشاه عثمانی به ایران اعلان جنگ داد و سلامت پادشاه نیز مختل شد. باری پس از این که تجدید تاجگذاری شاه و تغییر نام وی قطعی و مسلّم شد تعیین تاریخ این مراسم مورد شور و تحقیق قرار گرفت و مدتی در این کار صرف وقت شد. سرانجام پس از این که اختر گران دربار مدتی نسبتاً دراز حرکت روشنان فلکی و اقتران و افتراق آن‌ها و گردش ماه و خورشید را مورد مطالعه قرار دادند بنا به صلاح اندیشی آن مقرّر شد هنگامی این مراسم به عمل آید که آفتاب داخل برج حمل گردد و این زمان مقارن با ساعت نه صبح روز شنبه بیستم ماه مارس ما اروپاییان بود.»[3]

مؤلف کتاب طب در دوران صفویه نیز با تعجّب ذکر می‌کند که بعد از این اقدامات حال جسمی شاه سلیمان رو به بهبودی نهاد، ولی به دلیل رفتار پادشاه وضع مردم روز به روز بدتر شد و شورش کردند. مردم خواجه سرای حرم را متّهم به جادوگری و عامل این بدبختی‌ها دانستند و خواهان قتل وی شدند ولی از آن جا که شاه سلیمان خواجه سرا را دوست می‌داشت و مدیون وی بود سرانجام اتّهام را به گردن شش نفر یهودی بی گناه انداختند. با این توجیه ناجوانمردانه و کشتن آن مظلومان مردم را موقتاً آرام ساختند. سیریل الگود در توصیف این وقایع که آمیخته با ابهاماتی می‌باشد، می‌نویسد: «شاه صفی دوم بلافاصله پس از مستقر شدن بر اریکه‌ی سلطنت دست به آن چنان تجاوزات، عیّاشی‌ها و ضبط اموال دیگران زد که نظیر آن هرگز مشاهده نشده بود. امّا این روش خیلی زود پایه‌های قدرت او را متزلزل ساخت. از نظر پزشکی هرچه حکیم باشی تجویز می‌کرده می‌خورد، امّا کار به همین جا ختم نمی‌شد. پزشکان درباری از وی خواستند که دست از شرابخواری مفرط بردارد و او دو سه روزی این پیشنهاد را قبول کرد امّا بعد با شدّت به مراتب بیشتری به میگساری پرداخت و در نتیجه دیری نگذشت که به کم خونی مبتلا شد و رنگش زرد گردید و ضعف بدنی به مغز و فکر او نیز سرایت کرد. رفته رفته هر وقت برای سواری می‌رفت شال گردنی را به دور گردن خود می‌پیچید و این کار نشانه‌‌ای از بیماری شخص بود. سرانجام کار به جایی کشیده شد که دیگر نمی‌توانست سوار بر اسب بشود. به هنگام سفر مثل زن‌ها از تخت روان که روی شتر قرار می‌دادند استفاده می‌کرد. وقتی کار به این جا کشیده شد مردم از بزرگان و دولتیان شروع به نذر پول کردند. این پول را در کیسه‌ای ریخته، هفت شب روی سر شاه آویزان می‌کردند و به هنگام انجام این کار نیّت می‌کردند که این پول فدای سلامت شاه می‌گردد. حتی ارامنه نیز مجبور به نذر چنین پولی شدند و این کار دو بار تکرار شد، امّا وقتی مشاهده گردید که نذر و نیاز نیز تغییری در وضع شاه ندارد پزشکان مخصوص به قصور در کار خود متّهم گردیدند و پزشکان نیز برای تبرئه خود مدّعی شدند که گناهکاران اصلی منجّمین هستند که نتوانسته‌اند ساعت مناسبی را برای تاجگذاری شاه معیّن کنند. به این ترتیب قرار بر این شد که اشتباهات گذشته تصحیح بشود و با انجام کاری مشابه آن چه که شاه عباس اول انجام داده بود تقدیر و سرنوشت را عوض کنند. منجّمین کشف کردند که پس از یک روز بدشانسی یک روز نیک بختی فرا می‌رسد و برای روز بدشانسی یک نفر زردشتی را بر تخت نشاندند و لباس شاهی بر تن وی نمودند و تمام آن روز را بزرگان و نجبا در مقابل این شخص تعظیم و تکریم کردند و صبح روز بعد سر او را بریده، دوباره لباس شاهی را به تن شاه صفی دوم پوشاندند و دوّمین مراسم تاجگذاری او را بر پا داشتند و برای آن که مسیر سرنوشت شاه واقعاً تغییر کند نام جدیدی نیز برای وی انتخاب کردند و از آن پس او را شاه سلیمان نامیدند. آن چه عجیب به نظر می‌رسد این است که پس از انجام این اعمال حال شاه واقعاً رو به بهبودی گذاشت امّا این بهبودی خیر و برکتی برای کشور به همراه نیاورد. بی کفایتی شاه در اداره امور مملکتی موجب گردید که مردم روز به روز فقیرتر و درمانده‌تر بشوند. نان کمیاب و بسیار گران شد و با وجود این شاه با ولخرجی فوق‌العاده پول‌ها را صرف ساختن بناهای متعدّد و تفریح خود می‌کرد. سرانجام شورشی برپا شد و اوّلین کسی که مورد خشم مردم قرا گرفت خواجه سرای حرم بود که متّهم به جادو کردن شاه و طلسم گردید، امّا شاه او را مورد عفو مخصوص قرار داد و مردم را با گردن زدن شش نفر یهودی که اعلام گردید همدستان خواجه سرا بوده‌اند، آرام ساختند. شاه سلیمان به رغم بیمار بودن و افراط در مشروب خواری تقریباً سی سال سلطنت کرد و به مرگ طبیعی درگذشت.»[4]



[1] - سفرنامه سانسون، ترجمه محمّد مهریار، انتشارات گل‌ها، چاپ اول، 1377، ص 12

[2] - تاریخ صفوی، تألیف دکتر احمد تاجبخش، انتشارات نوید شیراز، 1373، ص 347

[3] - سفرنامه شوالیه شاردن، ترجمه اقبال یغمایی، چاپ اول، انتشارات توس، جلد پنجم، 1372، برگزیده‌ای از صفحات 1679 و 1718 تا 1720

[4] - طب در دوره صفویه، تألیف سیریل الگود، ترجمه محسن جاویدان، انتشارات دانشگاه تهران، 1357، صص 13 و 14

5- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 810

نقش آغا مبارک خواجه در تعیین پادشاهی شاه سلیمان

آغا مبارک خواجه و سلطنت شاه سلیمان

 

شاه عباس دوم در حوالی دامغان در سن 36 سالگی و به سال 1076 هجری یا 1666 میلادی بر اثر بیماری مقاربتی فوت کرد. طبق معمول امرا در صدد انتخاب جانشینی از بین پسران او برآمدند که دارای شرایط شایسته و تضمین کننده‌ی امیالشان باشد. آنان بر اثر نا آگاهی از سلامت صفی میرزا و یا عوامل دیگر در صدد انتخاب حمزه میرزای هشت ساله کوشیدند. در آن جمعِ امرا وجود آغا مبارک خواجه و نقش شورای حرمسرا را در ارکان حکومت فراموش کرده بودند. حرمسرا و خواجگان پر نفوذش در بالاترین رده‌ی قانونگذاری‌های کشور قرار داشتند و گاه تصمیماتی در آن جا گرفته می‌شد که صدر اعظم از آن بی خبر بود. در رأس خواجگان سیاه و سفید حرمسرا دو نفر به اسامی آغا مبارک و آغا کافور مشغول به کار بودند که پاول لوفت در مورد آنان می‌نویسد: «آغا مبارک یکی از پیش خدمت‌های سیاه پوست مخصوص شاهزاده صفی که بعدها شاه سلیمان شد، می‌باشد که از احترام بسیار برخوردار بود و شاه سلیمان مقام نظارت بر امور مربوط به علیا حضرت مادر را به او محوّل کرده بود و آغا کافور یکی از متنفّذان خواجگان دربار صفوی در دوران شاه عباس دوم بود و در زمان شاه سلیمان مقام پیش خدمت مخصوص به او تعلّق داشت. شاردن در باره او می‌نویسد خشن ترین، زمخت ترین و زشت ترین آدمی که ممکن است یافته شود. آدمی که همواره می‌غرّد و خشمگین است.»[1]

پس از فوت شاه عباس دوم شورای امرا و اعتمادالدّوله در مورد جانشینی حمزه میرزا به توافق رسیده بودند که آغا مبارک خواجه و رئیس مجمع ویژه‌ی خواجه سرایان به مخالفت برخاست. در مجمعِ حرمسرا مهمترین مسائل مملکتی مورد بررسی قرار می‌گرفت و حتی قدرت تأیید و یا رد صلاحیت‌ها و عقیده و نظر دیگران را دارا بود. در آن هنگام که همه برای حفظ منافع و آینده‌ی خود برنامه ریزی کرده بودند آغا مبارک برخلاف انتظار شورای امرا اعلام کرد که شما صفی میرزا را از حق قانونی خود محروم ساخته‌اید در صورتی که صفی میرزا در حال حاضر زنده و از هر نظر سالم می‌باشند و تهدید کرد که اگر صفی میرزا به پادشاهی انتخاب نشود حمزه میرزا را در حرم خواهد کشت. در توصیف این وقایع کمپفر می‌نویسد: «بعد از مرگ شاه عباس دوم برای جانشنی وی اختلاف به وجود آمد و کسانی که در هنگام فوت شاه در کنارش بودند به اتّفاق حمزه میرزا را که از زنی چرکسی بود و در کنارش حضور داشت به عنوان جانشین انتخاب کردند. در این حال حادثه‌ای که قدرت بیش از حدّ خواجه‌های حرمسرا را نشان می‌دهد آغا مبارک خواجه که ریاست خواجگان را داشت آن مجمع را چنین مورد خطاب قرار داد: در حالی که در اثر طرفداری از حق و عدالت دچار هیجان شده بود مستمعین را از اجرای تصمیمی که داشتند بر حذر داشت و گفت که وی به هیچ وجه با چنین نقشه‌ای نمی‌تواند موافقت کند و بزرگان فقط به این دلیل می‌خواهند کودک هفت ساله‌ای را در رأس مملکت بنشانند تا خود بهتر بتوانند سالیان دراز رشته‌ی امور را در دست داشته باشند و آن‌ها فقط با بر کنار کردن وارث قانونی تاج و تخت به مطلوب خود می‌توانند، برسند و بس. آخر مسلمانان، چگونه ممکن است بر خلاف گفته‌ی خدا، پیغمبر و نوامیس شرع و احکام قرآن دست به چنین گناه بزرگی بیالایند؟ بزرگان و اعیان که از شنیدن این ملامت‌های غیر منتظره سخت غافلگیر شده بودند بدواً یارای جواب دادن نداشتند. چه کسی تصوّر می‌کرد که خواجه‌ای در دیوان عالی جسارت سخن گفتن پیدا کند و از آن گذشته ضد کودک تحت سرپرستی خود اقدام کند؟ با تحیّر به یکدیگر نگاه می‌کردند زیرا هیچ کس جرأت مخالفت با آن مطالب را نداشت، تا آن که سرانجام وزیر اعظم اضطراراً رشته‌ی سخن را به دست گرفت و به آن‌ها گفت اگر شاهزاده صفی آن طور که آغا مبارک می‌گوید و واقعاً زنده و سالم است پس طبیعی است که او باید پادشاه بشود. در نتیجه ما فقط باید مشورت کنیم تا بدانیم چه کسی را برای اعلام این خبر باید فرستاد.»[2]

با توجه به همین روایت تقریباً مشابه است که شاه سلیمان به جانشینی انتخاب می‌گردد و گروهی را جهت اعلام خبر به اصفهان اعزام می‌دارند. مؤلف کتاب طب در دوران صفویه در اشاره‌ای کوتاه به چگونگی انتخاب صفی میرزا و اهداف شورای سلطنتی می‌نویسد: «از شاه عباس دوم دو پسر باقی ماند. پسر بزرگتر که صفی میرزا نام داشت در آن موقع بیست و یک ساله بود و اگر به سلطنت می‌رسید امکان داشت انتقام مرگ پدر خود را بگیرد و پسر کوچکتر هم حمزه میرزا نام داشت و در آن موقع هشت ساله بود که اگر بر تخت می‌نشست، می‌شد به نحوی او را تحت کنترل گرفت. به این ترتیب به نفع وزرای اعظم و پزشکان متوفّی بود که به پشتیبانی از این پسر بپردازند و مانع به سلطنت رسیدن صفی میرزا بشوند. اگر این کار انجام می‌گرفت جان ایشان در امان می‌ماند و تا وقتی که پادشاه جوان به حد بلوغ می‌رسید آن‌ها می‌توانستند موقعیّت خود را نزد وی محکم کنند و به کار خود ادامه بدهند. در آن موقع پسر بزرگتر در اصفهان و پسر کوچکتر با سرا پرده‌ی شاهی در دامغان به سر می‌برد و این امر رسیدن وزراء و پزشکان را به هدفی که داشتند تسهیل می‌کرد و آن‌ها می‌توانستند حمزه میرزا را جانشین پدر خود اعلام کنند و وی را شاه جدید ایران بدانند؛ امّا این نقشه‌ای بود که هرگز به موقع اجرا درنیامد. فردای آن روز انجمنی از بزرگان تشکیل شد تا در باره‌ی جانشینی پادشاه متوفّی تصمیم گرفته بشود. در این جلسه گفتگوهای تندی صورت گرفت و اظهار نظرهای یکی از خواجگان مانع از آن گردید که تاج شاهی بدون مخالفت به حمزه میرزا واگذار گردد. پس از آن که تصمیم نهایی اخذ گردید فوراً عدّه‌ای انتخاب شدند تا خود را به اصفهان رسانده و خبر فوت شاه عباس دوم را به فرزندش صفی میرزا بدهند. این عدّه که عبارت بودند از نه نفر از بزرگان مملکتی و دو نفر منجّم باشی دربار توانستند با کوشش فراوان و اسب تازی‌های شبانه روزی در روز هفتم وفات شاه عباس دوم خود را به اصفهان برسانند؛ امّا صفی میرزا ابتدا از پذیرفتن ایشان ابا داشت؛ زیرا تصوّر می‌کرد که آن‌ها برای در آوردن چشم‌هایش آمده‌اند، ولی سرانجام به ایشان اجازه داد تا به وی نزدیک بشوند و به این ترتیب بود که خبر حیرت انگیز فوت پدر خود را شنید و ناگهان از حالت یک فرد نیمه زندانی به فرمانروایی مطلق کشور تبدیل گردید. برای جلوگیری از بروز هر نوع هرج و مرج تصمیم بر این گرفته شد که مراسم تاجگذاری در اسرع وقت انجام گیرد لذا از منجّمینی که به همین منظور همراه با هیأت به اصفهان آمده بودند خواسته شد تا ساعت مناسب برای این کار را تعیین کنند و آن‌ها بیست دقیقه از ساعت ده گذشته همان شب را بهترین موقع اعلام کردند. بلافاصله مقدمات امر فراهم شد تا شاه جوان در ساعت موعود تاجگذاری کند و به این ترتیب با انجام گرفتن مراسم رسمی تاجگذاری صفی میرزا به نام شاه صفی دوّم بر تخت نشست.»[3]


 



[1] - ایران در عهد شاه عباس دوم، نوشته پاول لوفت، ترجمه کیکاووس جهانداری، مرکز چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، 1380، ص 156

[2] - سفرنامه کِمپفر، نوشته انگلبرت کِمپفر، ترجمه کیکاووس جهانداری، انتشارات خوارزمی، چاپ دوم، 1360، ص 44

[3] - طب در دوره صفویه، تألیف سیریل الگود، ترجمه محسن جاویدان، انتشارات دانشگاه تهران، 1357، ص 13

4- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 807

چگونگی تشییع جنازه شاه سلیمان صفوی

 

 

 

چگونگی مراسم تشییع شاه سلیمان

 

جملی کارِری در سفرنامه خود درباره چگونگی اعلام فوت شاه سلیمان و مراسم تشییع جنازه او که شاهد آن بوده‌اند، می‌نویسد «روز پنجشنبه حوالی ظهر خبر درگذشت شاه در شهر پیچید. بلافاصله قوللر آغاسی با وضعی پریشان و لباسی پاره پاره در گذرها نمایان شد و خبر مرگ شاه را به اطلاع عموم رسانید. به محض شیوع این خبر سپهسالار به کاخ شتافت و چنان به سرعت می‌رفت که با اسب به زمین خورد و پایش شکست. جسد شاه را به باغ چهل ستون منتقل ساختند و زیر فوّاره‌ای از مرمر سفید قرار دادند. غسّال باشی که کارش منحصر به غسل درباریان است، جسد را غسل داد. مزد این کار تمام لباس‌های متوفّی و محتویات جیب‌های وی و جواهراتی است که لباس‌های او را زینت داده‌اند. حتی روپوشی که جسد را در آن پیچیده‌اند نیز به انضمام پنجاه تومان به غسّال باشی تعلّق می‌گیرد. پس از پایان غسل، جسد را در یکی از اطاق‌ها گذاشتند تا برای دفن در مقبره شاهان صفوی به شهر قم حمل کنند. بعد طبق معمول خاندان سلطنتی، طبیب معالج شاه متوفی فوراً توقیف شد. معمولاً در این قبیل موارد طبیب را یا محکوم به مرگ می‌کنند یا حبس ابد و یا نفی بلد. شنیدم وی را به حبس ابد محکوم ساختند. می‌گفتند در آخرین ساعات حیات که شاه خود نیز نزدیکی مرگ را احساس می‌کرد نواب و آخوندها را جمع کرد و خواست پارچه‌ی سفیدی به عنوان کفن به او هدیه کنند تا تبرکاً آن را با خود ببرد. تا پایان ایّام عزاداری یعنی تا روز تاجگذاری شاه جدید برای آمرزش روح شاه درگذشته هر روز از مطبخ شاهی هزار کنگری (بشقاب بزرگ) پلو به ملازمان و فقرا داده می‌شد.

روز جمعه مراسم تشییع شاه در میدان برگزار شد. عدّه بی شماری از فقرا و مساکین در میدان گرد آمده بودند و پلوی را که از باب احسان شاه درگذشته بر ایشان رسیده بود با ولع می‌بلعیدند. روز یکشنبه اول اوت تشریفات و حمل جنازه به عمل آمد. نخست قریب صد شتر و قاطر حامل حلوا و اغذیه دیگر پیشاپیش جنازه به راه افتادند؛ سپس جنازه در تخت روانی پوشیده از حریر سیاه زربفت که به چهار شتر بسته بودند به حرکت درآمد و در دنبال آن نیز نظر آغا وزیر دربار و پشت سر وی دو سرکرده‌ی عالی رتبه هر یک عطرسوزی زرین در دست گرفته و در تمام طول راه چوب‌های معطر می‌سوزاندند. در دنبال آن‌ها جمعی از نوّاب آخوندها با آوازی نا خوشایند نوحه و زاری می‌کردند. در آخر نیز یک تخت روان پوشیده از حریر سبز و قرمز برای استفاده در پیش آمدهای غیر مترقبه کشیده می‌شد.

تمام اینان با پای پیاده به راه ادامه می‌دادند و با سر و صدای زیاد در حالی که لباس‌های پاره پاره بر تن داشتند جنازه را دنبال می‌کردند. فقط اعتمادالدوله  به علت کهولت سن و کبر سن اجازه سواری داشت. در سر راه جمع کثیری به تماشا ایستاده بودند و از درگذشت شاه تأسف و ناله و زاری می‌نمودند. عده‌ای نیز به جمع مشایعین پیوستند و در اندک مدتی تعداد تشییع کنندگان به قریب ده هزار نفر رسید. در یک میلی شهر باغ باصفایی هست به نام باغ صفی میرزا، من اغلب برای زیارت صاحب آن بدان جا می‌رفتم. چون جماعت به باغ رسیدند توقف کردند جنازه نیز زیر گنبد بلندی قرار گرفت چند تن ملا دور آن نشستند، قوللر آغاسی آمد. بشقاب‌های پلو در جلو حاضران گذاشته شد. همه سیر شدند و دوباره راه قم را پیش گرفتند. تا پاسی از شب گذشته راهروی ادامه داشت از نظم نشانی نبود حتی دزدی‌هایی رخ داده بود. گفتند تزیینات شترها و استرها و اسب‌ها به کلی از میان رفته بود. سر راه روستائیان به استقبال می‌آمدند و برای نشان دادن حدّ اعلای تأثر خود گاهی تن خود را نیز زخمی می‌زدند.»[1]



[1] - سفرنامه کارری، جملی کارری، ترجمه دکتر عباس نخجوانی و عبدالعلی مارنگ، 1348، صص 88 و 93

2- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی،علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 805

شرحی بر زندگی شاه سلیمان یا شاه صفی دوم صفوی

 

 

 

شاه سلیمان یا شاه صفی دوم

 

شاه سلیمان یا شاه صفی دوم فرزند شاه عباس دوم و به روایتی از مادری چرکسی بوده است و می‌گویند که پادشاه این کنیز را به دلیل زیبایی خیره کننده‌اش بسیار دوست می‌داشت و همیشه او را نکهت خانم می‌نامید.[1] تولد وی را به سال 1057 ه.ق ثبت کرده‌اند. از آن جا که نام صفی در خاندان صفوی جنبه‌ی تبرّک داشت نامش را صفی میرزا گذاردند که بعد از سه سال پادشاهی و در مرحله دوم تاجگذاری تحت تأثیر خرافات و رقابت‌های درباری به نام شاه سلیمان تغییر یافت. شاه عباس ثانی دو پسر داشت یکی به نام صفی میرزا و دیگری حمزه میرزا. شاه عباس دوم، صفی میرزا را با این که پسر بزرگش بود زیاد دوست نمی‌داشت و دستور داد که او را به دور از چشم وی و همانند رسم دیرینه‌ی دربار در حرمخانه تحت نظر داشته باشند. این فرزند همانند اسرا در حرمسرا زیر نظر مادر و چند تن از خواجگان و دایه‌اش که زن مستوفی الممالک بود تربیت گردید و حتی هرگز اجازه نیافت در قسمتی که مردان رفت و آمد دارند حضور یابد. شاردن در مورد این مرحله از زندگی او می‌نویسد: «به فرمان پادشاه شاهزاده را در دورترین قسمت حرمسرا جای داده بودند و او با مادرش و همسرانش که خود همه‌ی آن‌ها را انتخاب کرده بود به سر می‌برد. افزون بر این پادشاه برای این که هیچ عمل ناروا و خطرمندی از شاهزاده سر نزند یکی از خواجگان مورد اطمینانش را که آقا نظرِ ناظر نامیده می‌شد به مواظبت اعمال و رفتار وی مأمور کرده بود.»[2] صفی میرزا در این دوران چون بقیّه‌ی شاهزادگان صفوی زیر نظر خواجگان حرم تعلیم یافت و از امور خارج حرم و فضای سیاسی به دور بود. پدر وی به سال 1077 ه.ق در حوالی دامغان بر اثر افراط در عیاشی و بیماری مقاربتی فوت کرد. در ابتدا شورای امرا سعی بر آن داشتند که حمزه میرزا را به پادشاهی برسانند زیرا علاوه بر حفظ منافع شخصی از وضع زندگی صفی میرزا نیز اطلاع چندانی نداشتند و حتی او را نابینا می‌پنداشتند. پس از اعلام نتیجه آغا مبارک خواجه به مخالفت برخاست و قدرت و نفوذ شورای خواجه سرایان حرمسرا را به نمایش گزارد. سرانجام امرا تسلیم نظر وی شدند و صفی میرزا در حدود بیست سالگی و در میان بُهت و ناباوری مادرش به جانشینی انتخاب گردید. از همان ابتدا شاه صفی نیز چون اسلاف خود تمام تلاش را بر عیاشی و حذف و کشتار اطرافیان متمرکز ساخت. لارنس لکهارت در باره علت این رفتارش می‌نویسد: «شاه صفی (شاه سلیمان) که به جای پدر نشست چون از کودکی در حرم بار آمده و مدتی مدید در انزوای مطلق به سر برده بود بالطّبع به کلّی عاری از فن مملکتداری بود. او خُلق و خویی ملایم داشت و یک سره از کفایت بی بهره بود لیکن همان طور که انتظار می‌رفت در ایّام توقّف در حرم فوق‌العاده زیر نفوذ خواجه سرایان دربار قرار گرفته بود و آن اندازه سرشت توانا نداشت که بتواند پس از جلوس خود را از چنگال سلطه‌ی آنان برهاند. عدم موفقیّت وی از این لحاظ بیشتر معلول آن بود که او نیز فوراً به متابعت از رسم ناپسند اجدادش راه باده گساری و عیّاشی پیش گرفت. وی به گاه مستی برخلاف پدرش (چه او غالباً مست بود.) خشم و غضب خود را فقط به اطرافیان خویش فرو ننشانده، بلکه دست به یک سلسله کشتارهای به کلی در میان اعیان و رجال و دربار و سران نظامی گذاشت. بالنّتیجه خواجه سرایان دربار توانستند از خلاء موجود استفاده کرده کارها را یک سره به دست گیرند. مایه‌ی تأسّف است که شاه هرگز قدرت مطلقه‌ی خود را در مواقع هوشیاری کوتاه خویش مورد استفاده قرار نداد. او همچون شاه صفی به کار دولت بی اعتنا بود و به قرار گرفتن امور در دست خواجه سرایان اکتفا می‌نمود. بخت با سلیمان و مملکتش یار بود که ترک‌ها در آن ایّام سخت سرگرم جنگ با دول اروپایی بوده، فرصت نداشتند به ایران حمله کنند.»[3]

اصولاً دوران زندگی نکبت بار شاه سلیمان را باید به دو بخش هوشیاری و غیر آن تقسیم کرد؛ زیرا همیشه دائم الخمر و در مستی قدرت و شراب غوطه ور بوده است. آن چه که از زندگی سراسر فساد او می‌توان یافت بیشتر مربوطه به گزارش اروپائیان است، وگرنه مورخانی چون مؤلّف فواید‌الصّفویه از وی به تملّق یاد کرده‌ و در شرح زندگی او می‌نویسد «در سنه‌ی فوت پدر در سن 19 سالگی بر تخت سلطنت موروثی جلوس فرمود. دستِ داد و دهش را به امرا و اعیان دراز کرد. چون قاعده‌ی کلیّه است که اکثر سلاطین به تمنّا و تبرّکاً فرزندان خویش را به نام جد امجد بزرگوار خود صفی میرزا موسوم می‌کنند آن حضرت نیز در طفولیت موسوم به صفی میرزا بود. به استصواب وزرا مخاطب به شاه سلیمان گردید. در عهد دولتش نظر به سیاست آن حضرت امنیّت به نوعی بود که گرگ با میش در یک چشمه آب می‌نوشیدند، وجاهت صدری به حدّ کمال داشت و با وجود وجاهت، مهابت چنان داشت که احدی از مقرّبان صورت او را درست نمی‌توانست، دید.»[4] هر یک از سیاحان و سفیران اروپایی و غیره نیز بر اساس دیدگاه و نوع مأموریت خود به به بخشی از شخصیّت و شاه صفی پرداخته‌اند. افرادی چون سانسون از دید مذهبی و ارادتی که پادشاه نسبت به ارامنه داشته است همواره سعی بر آن دارد که شاه سلیمان یا همان شاه صفی دوم را فردی بسیار ملایم و کریم نشان دهد و حتی بر خلاف نظر دیگران بدین نکته اشاره دارد که او به طور نا شناس در میان مردم می‌رفت تا به دیگران ظلمی صورت نگیرد. ذکر این موارد در هنگامی توصیف شده است که دیگر اقلیّت‌های مذهبی تحت تأثیر و نفوذ علمایی مانند مجلسی در امان نبوده‌اند. دکتر مریم میر احمدی در این رابطه می‌نویسد: «شاه سلیمان که دوبار تاجگذاری کرد (ابتدای سلطنت و سه سال بعد) کفایت لازم را در امر کشورداری از خود نشان نمی‌داد و نظارت بر امور مملکت در دست اطرافیان وی بود و او اسماً در رأس نهادهای سیاسی و مذهبی قرار داشت. وزیر وی ریاست شورای سلطنتی یعنی امر نظارت بر رؤسای کشوری، لشکری و بالاخره مذهبی را در اختیار داشت. امور مذهبی ابتدا در دست صدر بود که سلیمان آن را به دو صدر عامّه و صدر خاصّه تقسیم کرده بود؛ امّا عملاً مقام صدر و وظایف وی را مقام بعدی روحانی، یعنی صدرالممالک به عهده نداشت؛ بلکه محمّد باقر مجلسی مقام روحانی قدرتمند بود. در مورد سیاست مذهبی وی اغلب آزار و تعقیب اقلیّت‌های مذهبی در عهد وی را اگرچه شخص شاه چندان تعقیب مذهبی نداشت، یادآور شده‌اند تعقیب اقلیت‌ها در اواخر عهد صفوی به حدّی شدت یافت که حتی رؤسای مذهبی ارامنه به زندان افتادند و کلیسای جلفا مجبور شد که سالیانه مبلغی به دولت پرداخت کند. نه تنها عیسویان، بلکه یهودیان نیز تحت تعقیب قرار گرفتند. در سال 1089/ 1678 طبق فرمانی که سلیمان در حال مستی امضاء کرده بود رؤسای مذهبی یهودیان در اصفهان به قتل رسیدند و برخی نیز با پرداخت مبالغ زیادی از اعدام رهایی یافتند. در واقع تعقیب و کشتار سنّیان که در آغاز دوره صفویه شدّت داشت در اواخر این دوره و به ویژه در عهد سلیمان به آزار اقلیّت‌های مذهبی تبدیل شده بود. سلیمان در چند سال آخر سلطنتش به علت بیماری از خانه بیرون نیامد و رکود سیاسی و اجتماعی عهد وی، انحطاط دولت صفوی را شدّت بخشید.»[5]

اغلب گزارشگران خارجی شاه سلیمان را فردی مستبد، عیّاش، بدخلق و خوی و فاسد توصیف کرده‌اند. جملی کارری در سفرنامه خود می‌نویسد: «پادشاه کنونی صفوی که حالی مقرون به جنون دارد همیشه در حال مستی و حیرت است و در میان درباریان هر صبح هنوز خماری شب را از سر باز نگرفته با شراب شیراز تا شب به سرمستی می‌افتد. مستی این پادشاه به حدّی است که خود قادر به گرفتن شراب نیست و دائماً ساقی زیبایی پیاله‌ای لبریز جلوی لبان وی می‌گیرد. معمولاً سه پیاله از دست ساقی می‌خورد و اگر حالی یافت سه پیاله‌ی دیگر نیز به یاد آن‌ها می‌زند. پس از صرف اندک غذایی دوباره جام‌ها به گردش در می‌آید. پادشاه حتی هنگام گردش نیز دست از شرابخواری بر نمی‌دارد و آن قدر در این کار افراط می‌کند که همواره بین خواب و بیداری به سر می‌برد.»[6] این گفتار تنها شامل کارری نیست و دیگران نیز بر آن تأکید دارند. کروسینسکی که یکی از مبلغان مذهب کاتولیک است و مدت 18 سال از زمان شاه سلطان حسین تا به هنگام سقوط اصفهان به دست افاغنه در ایران بوده است در باره شاه سلیمان و علل سقوط دولت صفوی می‌نویسد: «پادشاه بد خوی و بد سرشت و عجول و غضوب و بی رحم و بی شفقت و خود بین و ناهموار بوده است و سه پسر داشت و کوچکتر از همه شاه سلطان حسین بود. روزی، حرکتی که مرضی طبع ضمامتش نبود از فرزند بزرگش سر زد؛ آتش غضبش اشتعال یافت؛ نه شفقت پدرانه طبعش را مانع، و نه شفاعت مشفقین جوش غضبش را دافع گشته، به اندک جرمی به قتل پسر بیچاره فرمان داد. فرزند دیگرش چون از پدر این حالت دیده، تشویش و خوف و هراس به وی غالب گردید، از پدر نفرت نمود و عزلت نشینی زاویه‌ی تجرّد شد. شاه سلیمان از قتل پسر بی گناه پشیمان گشته، امر به حضور فرزند وسطی نمود و او را از قتل برادر پریشان خاطر بود. خوف بر مزاجش طاری و از بیم جان پدرِ بی مروّت متواری و پیشگاه حضور پدر نیافت و شاه می‌خواست که دل فرزند به اظهار شفقت پدرانه به دست آورده باشد. مقارن این حالات فرزندش روزی به باغچه‌ی خاص پدر داخل شده، به جهت الزام شاه که چرا قصد فرزند بی گناه کرد، اراده‌ی بریدن درخت میوه داری نمود. شاه از دریافت این اشارت مطلب شاهزاده نفهمید، نتیجه بر عکس بخشیده، شاه را شعله‌ی غضب سر به گردون کشید، حرکت ظریفِ نزاکت انگیزِ شفقت آمیز شاهزاده را درک نکرده، قورچی باشی را احضار و فی‌الحال به قتل پسر دیگر اشارت فرمود. قورچی باشی مردی دانا و عاقل و صاحب تدبیر و رأی کامل بود. این امر و عظیمت نا شایسته را از شاه سلیمان که ولی نعمتش بود در باره‌ی فرزند معصوم، دور از دایره‌ی طبیعت آدمیّت و مروّت دانست. متحیّر و سرگردان که چگونه به قتل آن بی گناه مظلوم پردازد و به قدر مقدور، نایره‌ی غضب خسرو و غیور و پادشاه نادان مغرور پرداخته، بدین گونه به شاه عرض کرد که این بنده‌ی صداقت پرور، پرورده‌ی نعمت این خاندان است و شمشیر خون افشای من برای دشمنان، نه برای دوستان و فرزندان است مگر با بختِ وارون خود در ستیزم که خون که نور دیده‌ی ولی نعمت خود بر خاک ریزم و تا قیامت هدف لعنت خاص و عام باشم و به جای او ریختن خون چندین بی گناه سزاوار است و بدین حکم که از پادشاه صادر شده است گفتگوها در میان خلق افتاده و باعث وحشت بندگان و چاکران گردیده. سخن را چرب و شیرین و به نکات حکیمانه تزیین داد. شاه از فرمان آن بی گناه پشیمان گشت. شفاهتاً به قورچی باشی سپرد که این راز را پنهان داشته با هیچ کس این راز را در میان ننهد و آن را به مادر شاهزاده اظهار و او را از مضایح مشفقانه بیدار کرده که من بعد پسرش به رضای خاطر پدر بزرگوار رفتار نماید.»[7]

کِمپفر آن ویژگی‌های پادشاهان صفوی را امری عادی می‌داند و معتقد است که این صفات استبدادی و تقدّس بودن و به صورت بت پرستیدن حاکمان یکی از نکات ثابت تاریخ ایران در قبل و بعد از اسلام بوده و این امری تازه نیست. ایشان در مورد آن پادشاه صفوی به سال 1683 م می‌نویسد: «شاه صفوی ایران از حقوقی کاملاً نامحدود و مستقل در اعمال قانون برخوردار است. در بقیّه‌ی جهان قدرت یا با توافقی رسمی و شناخته شده یعنی توسط قانون اساسی محدود می‌شود یا موانعی غیر معترف و در عین حال غیر قابل غلبه در راه آن وجود دارد. مثلاً قدرت تزار روسیه تا کنون توسط بوریاها (اشراف) محدود گردیده است و از آن گذشته پایبندی به حفظ سنن آباء و اجدادی وی را از بسیاری از خود رأیی‌ها و خودکامگی‌ها مانع گردیده است. پادشاه صفوی برخلاف آن چه گفته شد به هر کاری مجاز است و هیچ رادع و مانعی در سلطنت خود نمی‌شناسد. عقد قرار دادها، اعلان جنگ و صلح، تغییر دادن در قوانین مملکت، وضع مالیات‌های جدید و حتی اختیار جان و مال هر فرد و زنان و فرزندان او همه در دست شاه است و هیچ قاعده و قانونی زیر دستان را چه فرا دست و چه فرو دست در مقابل هوی و هوس‌‌های یک فرمانروای احتمالاً منحط حفظ و حراست نمی‌کند.»[8]

شاه سلیمان نیز همانند اکثر پادشاهان صفوی ادامه دهنده‌ی مسیر اجداد خود بود و مهمترین آمالش در حیطه‌ی عیاشی و خوشگذرانی و حذف رقبای احتمالی دور می‌زد. از آن جا که دولت عثمانی درگیر مشکلات داخلی بود و ایران را مورد تهدید قرار نمی‌داد، در نتیجه وی با خیالی آسوده به حکمرانی بی بند و بار خود پرداخت. سیاست داخلی شاه سلیمان بر این مبنا قرار داشت که هیچ گاه جنگی صورت نگیرد و اگر مناطقی مانند خراسان درگیر ظلم و ستم ازبکان می‌باشد لازم به مقابله نیست و پایداری این وضعیت بهتر از آن است که همه‌ی کشور درگیر جنگ شود.[9] این شیوه را پسرش شاه سلطان حسین نیز ادامه داد و اگر در زمان پدرش هلندی‌ها جزیره قشم را تصرّف کردند در زمان وی کلّ هستی حکومت صفوی بر باد رفت. آن ترفندها و تغییر نام و تاجگذاری مجدّد به خاطر سعد و نحس بودن‌ها نتیجه‌ای در بر نداشت و او در اثر افراط در عیاشی به سال 1105 ه.ق در حرمسرا فوت کرد. روایت است که بعد از درگذشت وی به مدت سه روز کسی جرأت دیدار و آگاهی از وضع موجود را نداشت تا این که مریم بیگم جسارت کرده و مرگ او را اعلام کرد. البتّه این وقفه بیشتر به خاطر تعیین جانشین لایق و شایسته برای خواجگان و امرا بوده است و نباید ربطی به ابهّت و جلال پادشاه داشته باشد.


 



[1] - قیافه و زیبایی مادرش بر ظاهر پسرش نیز تأثیر داشته و کِمپفر که او را از نزدیک دیده است درباره سیمای وی در صفحه 57 کتاب خود می‌نویسد: «شاه سلیمان از مادر چرکسی خود چشمانی درشت به ارث برده که نگاهی شاد و مهربان دارد. بینی او اندکی منحنی است. دهان او زیبا و لبانش گوشت آلود است. ابروهای کم پشت مستقیم و ریش نوک تیز کوتاهی دارد که در زیر لب‌ها آن را تراشیده و سیاهِ رنگ کرده است. شاه سلیمان رفتاری مطبوع و حتی می‌توان گفت نرم دارد. او با صدایی آهسته و در عین حال مردانه صحبت می‌کند. سر را بالا نگاه می‌دارد. با جلال و تبختر راه می‌رود و هنگامی که بر اسب می‌نشیند آهسته می‌راند و در حین سواری اغلب به اطراف خود متوجّه است و مردم را با نگاهی محکم که در عین حال مزاحم و ناراحت کننده هم نیست برانداز می‌کند. جامه‌ی او که از ابریشم نرم روشن و اغلب در مایه‌ی زنگ‌های زرد و پشت گلی است همواره از نظر شکوه و جلال به پای لباس درباریانش نمی‌رسد. فقط پوشش گرانبهای سر، او را از اطرافیان ممتاز می‌کند. این تصویر شاهی است که من آن را با کمک کلمات بهتر و نزدیکتر به واقعیّت ترسیم کردم تا با توسّل به قلم موی نقّاشی، زیرا کشیدن صورت پادشاه در حکم اهانت به مقام سلطنت است و مشکلاتی که در این زمینه‌ی همین اوقات برای یک نفر هندی اهل مولتان پیدا شده، می‌تواند درس عبرتی برای دیگران باشد. این هندی که صورتی از شاه کشیده بود، می‌خواست آن را برای شاه مغول هند به دهلی بفرستد. این موضوع از پرده بیرون افتاد. بلافاصله تابلو را ضبط و هندی را حبس کردند. طبق رسمی که در مملکت جاری است او و هواداران هم وطن وی که در اصفهان سکونت دارند به پرداخت جریمه‌ی هنگفتی محکوم شدند.» همچنین نوشته‌اند که شاه جوان بسیار زیبا بوده است و صائب تبریزی وقتی بر گرد صورت شاه، آثار خط نمایان گردید شعر زیر را در این باره گفته است:

احاطه کرد خط، آن آفتاب تابان را                    گرفت خیل پری، در میان سلیمان را

[2] - سفرنامه شوالیه شاردن، ترجمه اقبال یغمایی، چاپ اول، انتشارات توس، جلد چهارم، 1372، ص 1608

[3] - انقراض سلسله صفویه و ایّام استیلای افاغنه در ایران، تألیف لارنس لکهارت، ترجمه مصطفی قلی عماد، انتشارات مروارید، چاپ سوم، 1368، ص 34

[4] - فوایدالصفویه، تألیف ابوالحسن قزوینی، تصحیح و مقدمه دکتر مریم میراحمدی، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1367، ص 75. این کتاب گذشته از آن که از منابع اولیه دوران صفوی نیست جنبه مدح دارد؛ زیرا در اوایل دوره قاجاریه شخص ابوالحسن قزوینی تألیف خود را تقدیم ابوالفتح سلطان محمّد میرزا که در هند زندگی می‌کرده و از نوادگان صفوی بوده است، تقدیم می‌کند.

[5] - دین و مذهب در عصر صفوی، تألیف دکتر مریم میراحمدی، انتشارات امیرکبیر، چاپ اول، 1363، ص 60

[6] - سفرنامه کارری، جملی کارری، ترجمه دکتر عباس نخجوانی و عبدالعلی مارنگ، 1348، ص 73

[7] - سفرنامه کروسینسکی، ترجمه عبدالرّزاق دنبلی (مفتون)، با مقدمه و تصحیح و حواشی دکتر مریم میر احمدی، انتشارات توس، چاپ اول، 1363، ص 20

[8] - سفرنامه کِمپفر، نوشته انگلبرت کِمپفر، ترجمه کیکاووس جهانداری، انتشارات خوارزمی، چاپ دوم، 1360، ص 14

[9] - جملی کارری در مورد یکی از علل جنگ و درگیری با ازبکان در زمان شاه سلیمان در صفحه 92می‌نویسد «علت جنگ عبارت بود از این که برادر پادشاه ازبکستان و یکی از برادران ملکه آن دیار از دولت ایران اجازه می‌خواستند که با سه هزار تن خدمه و حشم خود را از ایران بگذرند و عزم زیارت خانه‌ی خدا شوند. شاه سلیمان فقط به دویست نفر اجازه داد و این مسافران وقتی به اصفهان رسیدند شاه سلیمان از ایشان پذیرایی گرمی به عمل آورد و آن‌ها نیز با اطمینان خاطر جعبه‌ی جواهری که همراه داشتند به شاه سپردند و رسیدی دریافت نمودند و قرار شد هنگام مراجعت آن جعبه را پس بگیرند. چند ماه بعد هنگام مراجعت زوّار، شاه سلیمان با خبر شد که برادر شاه ازبک در راه درگذشته است و فقط برادر ملکه باز می‌گردد؛ لذا دستور داد آن‌ها را بدون بازگشت به اصفهان از راه شیراز به کشور خودشان یعنی تاتارستان هدایت کنند. اعاده‌ی جعبه جواهر به صاحبانش نیز فراموش شد و در نتیجه جنگ‌های خونین درازی بین ایران و ازبکستان درگرفت.»

10 - آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور،انتشارات گفتمان اندیشه معاصر،1401، ص 798

آثار و ابنیه شاه عباس دوم صفوی

 

 

 

آثار و ابنیه شاه عباس دوم

 

«اعقاب شاه عباس اوّل و در بین آن‌ها مخصوصاً شاه عباس دوّم اقدامات بسیار در زمینه‌ی زیبا سازی اصفهان کردند، بی آن که در ساختار و بافت شهر تغییرات اساسی بدهند باز هم با حفظ هماهنگی کاخ‌ها و باغ‌هایی در اراضی بایر تعبیه کردند و این تأسیسات را تا ساحل دیگر رود گستردند. صادق‌ترین شاهد برای فعالیّت‌های ساختمانی شاه عباس دوّم در اصفهان کاخ چهل ستون است در باغی به همین نام. الگوی این کاخ وسیع که رو به بیرون دارد احتمالاً ساختمانی مشابه در قزوین است مربوط به زمان شاه تهماسب که شاه جوان در آغاز پادشاهی خود در آن اقامت داشته است، می‌شود پنداشت که در زمان سلطنت او طرحی برای برپا کردن کاخی چنین وجود داشته است. کمی پیش از آغاز لشکرکشی قندهار در سال 1058ه /1648م کارهای ساخت و ساز آن به آخر رسیده بود. مقارن سال 1060/ 1650م سه پل در اصفهان طرفین زاینده رود را به هم پیوند می‌داد: پل مارنان، پل الله وردیخان که سردار معروف شاه عباس اول که آن را با سی و سه چشمه تعبیه کرده بود و رابطه‌ی اصلی محلّه‌ی ارمنی نشین با مرکز شهر را که در سمت چپ ساحل قرار داشت تأمین می‌کرد و دیگر پل شهرستان که به دوران پیش از صفویه مربوط می‌شد. در ابتدای دهه‌ی پنجاه میلادی شاه عباس دوّم دستور به ساختن پلی داد که به پل خواجو شهرت دارد بر پایه‌های پلی که در آن اوقات سخت رو به ویرانی گذارده بود. در سال 1069/ 1658 سدّی و یا آب بندی تعبیه کردند. این تأسیسات تا روزگار ما هم برجا مانده است.

شاهد دیگری بر فعالیّت‌های خستگی ناپذیر ساختمانی شاه عباس دوّم کاخ‌های وسیع و گسترده در باغ سعادت آباد است. ناحیه‌ای که پیش از آن مسکن زردشتیان بود و در حوالی پل نوساخته‌ی خواجو قرار داشت. این باغ در طرفین دریاچه‌ای واقع بود که آب آن از زاینده رود تأمین می‌شد. حداکثر در تاریخ 1069ه/ 1659م اهالی غیر مسلمان را که بیشتر آنان زردشتی بودند در خارج اصفهان تا جایی که با ارمنیان تماس پیدا می‌کرد به طرف جلفا اسکان دادند. امیران بزرگ و درباریان نزدیک به شاه در این ناحیه ساکن شدند و خانه‌ها و کاخ‌های خود را در این جا بنا کردند و این نمونه‌ای از رفتار تساهل آمیز شاه است که دستور داد زمین‌های ساختمانی آزاد شده را به قیمت واقعی بخرند. برای تأمین ارتباط دو قسمت باغ شاه عباس دوّم دستور داد پل کوچکی بر رود بزنند که احتمالاً باید همان پل چوبی باشد. این کاخ‌ها که اصولاً بیشتر برای جشن‌ها و اجرای مراسم خصوصی ساخته و پرداخته شده بود تا برای نشان دادن به عموم مردم در اثر حمله‌ی افغانی‌ها در سال 1135ه/ 1723م و کارهای تسطیع و تخریبی که به دست یکی از شاهزادگان قاجاری در اواخر قرن نوزدهم انجام گرفت، ویران شد.[1] به صورتی که ما فقط به کمک طرح‌های کوست سیّاح فرانسوی و شرح و توصیف‌های شاردن می‌خوانیم تصویری تقریبی از آن در ذهن خود مجسّم کنیم. شاه عباس دوّمِ زنده دل که خواهان جشن و سرور بود به پیروی از جدّ اعلای خود که کاخ‌ها و باغ‌های بزرگ در پس قصر سلطنتی تعبیه کرده بود صحنه‌ی دل انگیزی برای جشن‌ها و چراغانی‌ها در میان ساختمان‌های متوازن و کاملا‍ً یک دست، آب نماها فوّاره‌ها و مناظر باغ و بستان ایجاد کرده بود. تعدادی بازار، گرمابه و مسجد نیز از متعلّقات این محلّه بود که در ادوار طوفانی بعد مانند کاخ‌های اعیان و بزرگان همه از بین رفته است. در بین این‌ها سه کاخ و قصر هفت دست از همه برجسته‌تر است. قصر آیینه «آیینه خانه» که از طرف ویلبر «دیوانخانه» هم نامیده می‌شده از لحاظ ستون‌های قدامی با کاخ چهل ستون شباهت‌هایی دارد. درست در کنار رودخانه عمارتی هشت گوشه در طبقه دوم به نام نمکدان برپا بود که به علت شکل خاص خود گاه به آن کلاه فرنگی هم اطلاق می‌شد. عظمت آن کاخ با ساختمان شاد و شنگول و جادارِ خود شاردن و سیّاح فرانسوی را وادار کرد که با کمال اعجاب بنویسند هنگامی که فوّاره‌ها در این کاخ دل انگیز جلوه گری می‌کنند گویی در محیطی سحرآمیز سیر می‌کنی.»[2]



[1] - برای آشنایی به قسمتی از زندگی ظل‌السلطان و اقدامات منفی او به صفحه 232 کتاب آینه عیب‌نما نگاهی به دوران قاجاریه مراجعه شود.

[2] - ایران در عهد شاه عباس دوم، نوشته پاول لوفت، ترجمه کیکاووس جهانداری، مرکز چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، 1380، صص 135 و 136

3- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال پور،انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401، ص 795