پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

مراحل تاجگذاری شاه عباس اول صفوی

مراحل تاجگذاری شاه عباس اول

 

عباس میرزا به دلیل اوضاع آشفته‌ی دربار صفوی و متناسب با رقابت و اختلافات سران قزلباش در چندین مرحله برای او مراسم تاجگذاری برگزار شده است. برگزاری این مراسم تنها به خاطر دستیابی به منابع قدرت بوده و در این اوضاع آشفته ما شاهد نابودی آینده و پایمال و لگد کوب شدن جان و مال توده‌های مظلومی هستیم که هیچ نقشی در ایجاد حوادث نداشته‌اند. اگر به زندگی عباس میرزا تأملی کوتاه شود آن گاه به سادگی می‌توان دریافت که وی چگونه از مرگ حتمی نجات یافته و سرانجام توسط مرشد قلی خان بر تخت سلطنت تکیه زده‌ است و پس از آن وقایع است که مورخان و شاعران و منجمان به اصلاح و ترمیم نواقص زندگی او برای مقبولیّت و مشروعیتش اقدام کرده‌اند. چنان که ملّا جلال‌الدّین منجّم بدون توجّه به مراحل زندگی عباس میرزا در مورد پیش بینی و خبر غیبی از پادشاهی وی پرداخته و در داستانی تخیّلی می‌نویسد: «جهان پیر باز جوان شد و عیش از سر گرفت و در میان ترک و تاجیک شادی به هم رسید که مافوق آن متصوّر نبود و باز به دستور سابق میرزایی به هرات به کلب آستان علی قرار یافت و هر روز به سیر و شکار و صحبت اشتغال داشتند و روزی در حین توجّه‌ی شکار، پیری از عالم غیب رسید و سنگی آورد به رنگ جوزی و در صلابت از خارا، چند قدم بیشتر در دو روی او به خطی که از اصل رنگ به سفیدی مایل. در یکی رو نوشته بود عباس می‌شود پادشاه و در دیگر رو نوشته بود که در سنه 996. علی قلی خان گفت که به این مژده سر و جان از تو، بنشین تا ما از شکار برگردیم. بعد از آمدن از شکار اثری از این مرد ظاهر نشد و کس ندانست که این پیر که بود و کجا رفت.»[1]

در هر صورت مرحله‌ی اول اعلام پادشاهی عباس میرزا مربوط به اقدام علی قلی خان در هرات می‌باشد که پس از اخذ خبر فوت شاه اسماعیل دوم به شادی پرداخت و سرپرستی عباس میرزا را بر عهده گرفت و مراسم تاجگذاری برای وی برگزار کرد. در ابتدای این وقایع بود که محمّد خان ترکمان سعی بر آن داشت که علی قلی خان را از روش مسالمت آمیز به دام اندازد؛ ولی موفق نشد. در بین این درگیری‌ها بود که علی قلی خان و مرشد قلی خان تصمیم گرفتند که رسماً عباس میرزا را به سلطنت بردارند و پادشاهی او را در سراسر خراسان اعلام کنند. نصرالله فلسفی در این رابطه می‌نویسد: «پس در ربیع‌الاوّل سال 989ه پشت قلعه‌ی نیشابور بساط سلطنت فراهم ساختند و تخت زریّنی برپای کردند. یکی از منجّمان اردو به نام میر ملّای تربتی به رسم زمان ساعتی سعد تعیین کرد و در آن ساعت قالیچه‌ی مخصوص سلطنت به دست میر سید علی جبل عاملی که از سادات و فضلای نامی بود گسترده شد. عباس میرزا را که در آن تاریخ یازده سال داشت بر آن قالیچه نشاندند و علی قلی خان و مرشد قلی خان با دو تن از سران بزرگ قزلباش هر یک گوشه‌ای از قالیچه را گرفتند و آن را با عباس میرزا از زمین برداشتند و بر فراز تخت جای دادند. از آن روز او را شاه عباس خواندند و در آن قسمت از خراسان که در اختیار ایشان بود سکّه و خطبه به نام وی کردند و احکام و فرمان‌های سلطنتی به مُهر او صادر گشت.»[2]

مرحله دوم تاجگذاری عباس میرزا مربوطه به زمانی است که محمّد شاه برای مقابله با علی قلی خان وارد هرات شد و از آن جا که مجبور به مصالحه گردیدند آرامش موقّتی در خراسان به وجود آمد. پس از بازگشت شاه محمّد به سال 991ه مرشد قلی خان در مشهد روز به روز بر قدرت خود می‌افزود و ظاهراً خواهان حمایت و مشارکت علی قلی خان بود؛ ولی او قبول نمی‌کرد. روایت است که مرشد قلی خان در ابتدا درخواست می‌کند که علی قلی خان با شاه عباس به مشهد بیایند و در توسعه‌ی قلمرو خود بکوشند. علی قلی خان حاضر به قبول آن نمی‌شود و از او می‌خواهد که به هرات بیاید. مرشد قلی خان این کار را انجام می‌دهد و علی قلی خان که وی را رقیبی سر سخت برای خود می‌پنداشت تصمیم بر قتل او گرفت و در توطئه‌ای که برای او چیده بود موفق به قتل مرشد قلی خان نشد و او با یاران خود به مشهد مراجعت کرد. علی قلی خان با لشکریانی برای سرکوبی مرشد قلی خان به سمت مشهد حرکت کرد. مرشد قلی خان استاجلو خواهان جنگ نبود و از در مذاکره درآمد. مذاکرات در جریان بود که حادثه‌ای کوچک منجر به جنگ می‌شود. نصرالله فلسفی می‌نویسد: «در ضمن مذاکرات صلح، اتّفاقاً روزی یکی از بستگان مرشد قلی خان که به فرمان او احضار شده بود با سواران خویش از راه رسید و به اردوی خان استاجلو متوجه شد. بر حسب اتّفاق در همان ساعت میان دسته‌ای از سپاهیان دو طرف بر سر خرسی جوّ نزاع درگرفت و کار به جنگ کشید. علی قلی خان از شنیدن بانک طبل و شیپور و مشاهده‌ی زد و خورد دو سپاه به گمان این که حریف ناگهانی به حمله پرداخته است فرمان جنگ داد و مرشد قلی خان نیز آماده دفاع شد. در این جنگ شاه عباس به دست مرشد قلی خان افتاد و علی قلی خان از شدت ناراحتی عدّه‌ای را مأمور باز گرفتن یا کشتن شاه عباس کرد و چون موفق نشد ناگزیر به هرات باز گشت. مرشد قلی خان در آغاز سال994 در محل کوه سنگین از تفرّجگاه‌های معروف مشهد مجلس تاجگذاری ترتیب داد و بار دیگر شاه عباس را بر تخت نشاند و خطبه و سکّه به نام او کرد و خود را رسماً لـله و وکیل شاه یا نایب‌السلطنه خواند و چون در همین اوقات شاه محمّد و حمزه میرزا در آذربایجان با قوای عثمانی در جنگ بودند با خاطر آسوده در قسمت بزرگی از خراسان به فرمانروایی پرداخت.»[3]

سومین مرحله از تاجگذار شاه عباس مربوطه به زمانی است که مرشد قلی خان وارد قزوین شد و عباس میرزا را که هیجده سال و دو ماه از عمرش می‌گذشت بر تخت سلطنت نشاند. بعد از کشته شدن حمزه میرزای ولیعهد و انتخاب ولیعهدی ابوطالب میرزا مجدداً عصیان و سرکشی نواحی غرب و پایتخت را در بر گرفت. عدّه‌ی زیادی از سرداران تمایل خود را نسبت به شاه عباس نشان دادند و از وی درخواست کردند که به جانب عراق بیاید و روز به روز دامنه‌ی گرایش حکّام به شاه عباس بیشتر می‌شد. در همین اوان برخی از سرداران بزرگ قزلباش از عراق به مشهد گریختند و مرشد قلی خان را تحریک کردند که با شاه عباس به قزوین بتازد. مرشد قلی خان برای این که از اوضاع واقعی دربار آگاهی یابد نامه‌هایی را از جانب خود و شاهزاده عباس میرزا برای شاه محمّد فرستاد و در آن نامه‌ها شاه عباس از مرگ برادر اظهار تأسّف کرده و خواهان دیدار با پدر شده بود و خان استاجلو نیز به ارکان دولت توصیه کرده بود که از خصومت دست بر داشته و از اختلال امور کشور پرهیز شود و همگی در ولیعهدی و جانشینی شاهزاده عباس میرزا همداستان شوند.

در این هنگام که نیروهای شاه محمّد دچار دو دستگی شده بودند خبر رسید که عبدالله خان ازبک به قصد تسخیر هرات تاخته و مرشد قلی خان نیز با شاه عباس از راه طبس به جانب عراق می‌آید. این اخبار اولیای دولت شاه محمّد را سخت آشفته و پریشان ساخته بود. سرانجام مصمّم شدند که به قزوین باز گردند و مانع اهداف مرشد قلی خان شوند. مرشد قلی خان با آن که از اوضاع آشفته دربار قزوین آگاهی داشت پیوسته در این اندیشه بود مبادا شاه عباس را از دست بدهد و نقشه‌های چندین ساله‌اش از بین برود. بعد از حمله عبدالله خان ازبک به مشهد، خان استاجلو مصمّم گردید که با شاه عباس از راه دامغان به قزوین برود. البته نا گفته نماند که سران طوایف افشار و ذوالقدر در یزد و کرمان و شیراز نسبت به شاه عباس اظهار اطاعت کرده بودند. «هنگامی که به بسطام رسید نامه‌ای به قورخمس خان شاملو، برادر اسماعیل قلی خان که حاکم قزوین بود، نوشت و او را به اطاعت شاه عباس و تسلیم پایتخت دعوت کرد. برادران قورخمس خان و امیران قزلباش که در قزوین بودند با تسلیم شهر مخالفت کردند؛ ولی مردم شهر و افراد سپاه به هوا خواهی شاه عباس برخاستند. قورخمس خان صلاح خویش در آن دید که از پدر و پسر یعنی شاه محمّد و شاه عباس هر یک زودتر به قزوین رسید شهر را به او تسلیم کند. به همین سبب از یک سو در جواب مرشد قلی خان اظهار اطاعت نمود و او را تشویق کرد که زودتر شاهزاده را به پایتخت رساند و از سوی دیگر عریضه‌ای برای شاه محمّد به اصفهان فرستاد که اگر به پادشاهی خویش علاقه دارد بی توقّف و تأخیر به قزوین باز گردد. در دامغان برادران و فرزندان مرتضی قلی خان پرناک با تمام بستگان و سواران خویش به شاه عباس پیوستند. حاکم سمنان هم که از طایفه‌ی ذوالقدر بود آن شهر را تسلیم کرد و با قوایی که در فرمان خود داشت به شاهزاده پیوست. به طوری که در نزدیکی پایتخت عدّه‌ی سواران مرشد قلی خان به دو هزار رسید و او این دو هزار سوار را به صورتی وارد قزوین کرد که مردم ده هزار پنداشتند. شاه عباس و خان استاجلو در روز دهم ذیقعده‌ی سال 996 وارد قزوین شدند و چون قورخمس خان حاکم شهر به اطاعت پیش آمد بی هیچ گونه زد و خوردی پایتخت صفوی را به تصرّف آوردند. شاه عباس به دولتخانه رفت و بر سریر سلطنت نشست. مرشد قلی خان نیز با عنوان وکیل‌السلطنه فرمانروای مطلق شد و در همان روز پیر غیب خان استاجلو را با جمعی از امیران ترکمان به خارج شهر فرستاد تا مراقب راه اصفهان باشند و از حمله‌ی احتمالی سرداران عراق جلوگیری کنند.»[4]

مؤلّف عالم آرای عباسی در مورد این مرحله از تاجگذاری شاه عباس می‌نویسد: «در روزی که قمر در بیت‌الشّرف و مسعود، ناظر کواکب منحوسه در حضیض وبال بودند مجلس پادشاهانه ترتیب داده، مسند رفیع جلوس فرموده و اسم سامیش را که تا غایت بین‌الجمهور عباس میرزا مشهور بود شاه عباس نامیدند. هر چند آن حضرت را به جهت خرد سالی و حداثت سن مدخلی در این امور نبود و رضا به امری که خلاف رضای پدر نامدار و برادر بزرگوار باشد، نمی‌دادند اما به دستیاری کارکنان قضا و قدر این امر عظمی بی اختیار به وقوع پیوست. مضامین و احکام به طغرای پادشاهی مزیّن گشته، سکّه و خطبه در خراسان به اسم و لقب همایونش آرایش یافت و وضیع و شریف زبان به تهنیت و مبارک باد گشاده. اکثر اشراف و اعیان و ارباب و اهالی خراسان به درگاه عالی روی آورده، آثار اطاعت و متابعت و جان سپاری به ظهور می‌رسانیدند و زیاده از دیگران میر محمّد یوسف نیشابوری ولد میر شاه حسین که از عظماء آن ولایت و پدرش در اردوی معلّی منشی‌الممالک بود در مراسم دولتخواهی کوشیده به مرتبه امارت ترقّی نموده و میر محمّد یوسف خان لقب یافت و فی‌الحقیقه تاریخ سلطنت و پادشاهی آن حضرت این سال فرخنده فال است.»[5]

با توجه به مطالب توصیف شده شاه عباس سلطنت 43 ساله‌ی خود را با القاب گوناگون آغاز کرد و در مورد حوادث جالب این ایّام می‌توان به پادشاهی سه روزه یوسفی ترکش دوز در سال هفتم پادشاهی و همچنین خرافاتی بودن شاه عباس اشاره کرد که در جای دیگر به آن پرداخته خواهد شد.


 



[1] - تاریخ عباسی یا روزنامه ملّا جلال، تألیف ملّا جلال‌الدّین منجّم، به کوشش سیف‌ الله وحید نیا، انتشارات وحید، چاپ اول، 1366، ص 39

[2] - زندگانی شاه عباس اوّل، جلد اول، نصرالله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1347،ص 69

[3] - زندگانی شاه عباس اوّل، جلد اول، نصرالله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1347،ص 116

[4] - همان ، ص 129

[5] - تاریخ عالم آرای عباسی، تألیف اسکندربیک ترکمان، به اهتمام ایرج افشار، چاپ گلشن، 1350، جلد اول، ص 278

6- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401

چگونگی انتقال سلطنت به شاه عباس اول صفوی

چگونگی انتقال سلطنت به شاه عباس

 

عباس میرزا به سن هفت سالگی بود که علی قلی خان شاملو مأمور کشتن وی در هرات گردید و در ازای آن فرمان حکومت هرات و قسمت بزرگی از خراسان به او وعده داده شده بود. علی قلی خان به دلیل آن که مادرش خانی خان خانم دایه‌ی فرزندان محمّد میرزا بود و عباس میرزا را بسیار دوست می‌داشت حاضر به کشتن او نبود و به بهانه‌های گوناگون اجرای دستور شاه اسماعیل دوم را به تعویق می‌انداخت. هنگامی که خبر مرگ پادشاه به هرات رسید عباس میرزا از خطر یک مرگ حتمی نجات یافت و سرانجام همان مأمور قتل، حامی و سرپرست وی گردید. سراسر دوران جوانی عباس میرزا آمیخته با خطر و مواجهه شدن با حوادث مرگ و زندگی بوده است و بالاخره گذشت زمان سرنوشت وی را به نحوی رقم زد که این طفل جان سالم به در برده، سلسله‌ی رو به اضمحلال صفوی را جانی تازه بخشد. با اطمینان می‌توان گفت که اگر در این ایّام فرد با لیاقتی چون شاه عباس به حکومت نرسیده بود برگی دیگر از سلسله‌ی صفوی ورق خورده بود.

از آن جا که سلطان محمّد خدابنده و به خصوص مهد علیا بدان اعتقاد داشتند که وجود عباس میرزا در هرات زمینه و بهانه را برای سرکشی سران قزلباش به وجود خواهد آورد خواستار اعزام سریع وی به قزوین شدند؛ امّا علی قلی خان با حمایت برخی سران دیگر با اصرار آن‌ها مخالفت کرد و همین امر باعث تحکیم و استقرار عباس میرزا در خراسان شد. یکی از مأموران اعزامی مهد علیا ابراهیم بیگ بود که بدون نتیجه باز گشت و دیگری هم سلطان حسین شاملو پدر علی قلی خان بود که قادر به اجرای مهلت و ضرب‌الاجل سه ماهه نشد و نتوانست عباس میرزا را از دست پسر بیرون آورد. هنگامی که محمّد شاه به تحریک میرزا سلمان و به قصد سرکوبی علی قلی خان و مرشد قلی خان عازم خراسان شد آنان آماده‌ی مبارزه شدند و تا سبزوار نیز پیش رفتند؛ اما همین که خبر کثرت لشکریان شاه را شنیدند تصمیم گرفتند که از جنگ دوری جسته و هر یک به ولایت خویش باز گردند و از درون قلعه‌های خود آماده دفاع شوند ولی چون مدّت محاصره طولانی شد و بین سران قزلباش نیز اختلافات شدّت گرفت و زمستان سخت موجب کمیابی آذوقه شده بود و ضمناً خبر حمله‌ی ترک‌ها به غرب رسیده بود آنان مجبور به مصالحه گردیدند و به اجبار ابقای عباس میزا را در خراسان به رسمیت شناختند. در این رابطه و ناتوانی پادشاه در مقابل علی قلی خان، «شاهرخ خان ذوالقدر که منصب مُهرداری داشت و از امرای بزرگ بود به دستور شاه به قلعه هرات رفت و با علی قلی خان از در آشتی درآمد. پس از گفتگوهای بسیار مقرّر شد که خان شاملو پسر دوازده ساله‌ی خود ولی خان میرزا را با پیشکش‌های شایسته به خدمت شاه فرستد و در ضمنِ عریضه‌ای از تقصیرات گذشته عذر بخواهد و متعهد شود که بعد از آن باز در خراسان سکّه و خطبه به نام شاه محمّد خواهد کرد و حمزه میرزا را ولیعهد خواهد شناخت. شاه محمّد نیز در عوض حکومت خراسان را همچنان به عباس میرزا و علی قلی خان باز گذارد و مرتضی قلی خان پرناک را از حکمرانی مشهد معزول سازد. امیران ترکمان و تکلو نخست با این مصالحه موافق نبودند، ولی چون دشمن نیرومندی ایران را از مغرب تهدید می‌کرد ناچار تن به رضا دادند. علی قلی خان فرزند خود را با هدایا و عریضه‌ی عذر خواهی به خدمت شاه روانه کرد. شاه نیز برای پسرش عباس میرزا و خان شاملو خلعت‌های شایسته به قلعه فرستاد و خان را به خطاب فرزندی مفتخر گردانید و در ماه جمادی‌الاول سال 991 که آغاز تابستان بود از پشت قلعه هرات به سوی عراق حرکت کرد.»[1]  در طی این حوادث میرزا سلمان عامل اصلی مناقشات معرّفی شد و زمینه‌ی مرگش را فراهم ساختند.[2]  آنان حتی حمزه میزا را وادار کردند که دخترش را طلاق دهد. در باره‌ی نتایج اوضاع آشفته‌ی دربار تنها می‌توان به این نکته اشاره کرد همان مریدانی که روزی فرمان شاه را وحی منزل می‌دانستند با گستاخی تمام وارد حرمسرای شاه شده و همسر مرشد کامل را در مقابل چشمانش از بین ببرند. آنان پس از قتل ملکه به سراغ مادر علی قلی خان رفته و سپس زمینه‌ی کشتن حمزه میرزا فراهم ساختند که او را نیز توسط دلاکش از صحنه خارج کردند. محمّد شاه در این ایّام تنها نام پادشاهی را یدک می‌کشید و در نهایت ضعف مجبور شد که ابوطالب میرزا را به ولیعهدی انتخاب کند.

در خراسان بین دو خان شاملو و استاجلو کار به منازعه کشید و هر یک سعی بر آن داشتند که برای دستیابی به اهداف خود عباس میرزا را در اختیار خود گیرند. سرانجام رقابت آن‌ها منجر به رو در رویی در منطقه «سوسفید» گردید و در یک فرصت خاص عباس میرزا به چنگ مرشد قلی خان افتاد و در محله‌ی کوه سنگی مشهد سکّه و خطبه به نام او زد. علی قلی خان نیز در اقدامی ابلهانه و توأم با پشیمانی خواستار حمایت خان ازبک شد و در نهایت علی قلی خان با خیانت مرشد قلی خان و یارانش به دست ازبکان اسیر و مقتول گردید. دکتر احمد تاجبخش در مورد حوادث بعد می‌نویسد: «پس از کشته شدن حمزه میرزا و اعلام ولیعهدی ابوطالب میرزا، امرای ترکمان و تکلو سر به مخالفت برداشتند و از عباس میرزا طرفداری کردند. مرشد قلی خان نیز در خراسان مقدّمات سلطنت عباس میرزا را فراهم می‌کرد. او نامه‌ای به سران قزلباش نوشت که از خصومت ونفاق دست بردارند و عباس میرزا را به ولیعهدی انتخاب کنند ولی امامقلی خان که از قدرت مرشد قلی خان بیم داشت مانع اجرای این امر گردید. مرشد قلی خان که از اوضاع آشفته قزوین بی اطلاع نبود تصمیم گرفت عباس میرزا را از خراسان به قزوین بَرد و به تخت سلطنت نشاند. طرفداران عباس میرزا نیز به قشون او پیوستند. عباس میرزا و خان استاجلو در ذیقعده سال 996 پس از تسلیم حاکم شهر وارد قزوین شدند.[3]

عباس میرزا به وسیله‌ی عاشورا آقا نامه‌ای برای سلطان محمّد فرستاد. در این نامه عباس میرزا از قتل برادر اظهار تأسّف کرد و به دیدار پدر ابراز اشتیاق نمود. مرشد قلی خان نیز نامه‌ای به سران قزلباش نوشت و ایشان را اندرز داد که دست از خصومت و دشمنی بردارند و حال که حمزه میرزا به قتل رسیده با ولیعهدی عباس میرزا موافقت کنند. به او چنین پاسخ دادند که حمزه میرزا موقعی که به جنگ می‌رفت وصیت کرده بود که هرگاه در آن جنگ کشته شود برادرش ابوطالب میرزا جانشین وی گردد. اکنون طوایف قزلباش به وصیت او رفتار کرده‌اند. سلطان محمّد و سران استاجلو و شاملو که در اصفهان بودند پس از شنیدن این خبر با سی هزار سوار عازم قزوین گردیدند. در نزدیکی قم به آن‌ها خبر رسید که عباس میرزا بدون مانع وارد قزوین شده است. این واقعه باعث نگرانی آن‌ها شد؛ زیرا متوجه گردیدند که مردم قزوین هم با حکومت عباس میرزا موافق هستند. حاکم قم نیز دروازه شهر را به روی آن‌ها نگشود. عدّه‌ای از سربازان هم که خانواده‌های آن‌ها در قزوین بودند بدون اجازه به سوی پایتخت روان شدند. اطرافیان سلطان محمّد به مشاوره پرداختند. علی قلی خانِ فتح اغلی استاجلو پیشنهاد کرد که با شاه و ولیعهد به همدان بروند و آن جا را موقّتاً مرکز حکومت قرار دهند. چون خزاین شاهی در اختیار ما است سرداران، مرشد قلی خان را رها می‌کنند و به سوی ما خواهند آمد. اسماعیل قلی خان شاملو معتقد بود که باید هرچه زودتر به قزوین حمله کرد و مرشد قلی خان را که باعث این تجاوز شده است از میان برداشت. بالاخره تصمیم گرفتند که به سوی قزوین حرکت کنند ولی کم‌کم سواران متواری شدند و در نزدیکی قزوین از سی هزار سوار فقط ده هزار سوار باقی مانده بود. سلطان محمّد و همراهانش چون وضع را چنین دیدند تصمیم گرفتند که ظاهراً از شاه عباس اطاعت کنند و در سرِ فرصت او و مرشد قلی خان را از میان بردارند. مرشد قلی خان نامه‌ی مودّت آمیزی به اسماعیل قلی خان شاملو نوشت که میان طایفه‌ی استاجلو و شاملو همیشه دوستی و اتحاد بوده است. در این دولت نیز باید یکی از سران شاملو با ما همکاری نماید و جز شما فعلاً کسی شایسته نیست، چرا از پیوستن به ما خودداری می‌کنی؟ اسماعیل قلی خان مصمّم گردید که به قزوین برود ولی سرداران دیگر این عمل را دور از احتیاط دانستند. بالاخره قرار بر این شد که دو نفر را برای مذاکره و کسب اطلاع از اوضاع نزد مرشد قلی خان بفرستند. مرشد قلی خان نمایندگان را به گرمی پذیرفت و آن‌ها را به آینده دلگرم و امیدوار ساخت و چند نفر از سران طوایف را به اردوگاه سلطان محمّد فرستاد و پیغام داد که غرض از اتّحاد و همکاری طوایف قزلباش حفظ مملکت از هجوم دشمنان و اخراج ترکان و ازبکان از ایران است. بالاخره سلطان محمّد و سران طوایف سلطنت عباس میرزا را پذیرفتند. به فرمان عباس میرزا, قورخمس خان شاملو را حاکم قزوین، بامیرزا شاه ولی، وزیر مرشد قلی خان و عدّه‌ای دیگر به اردوی شاه محمّد رفتند و او را به شهر آوردند. شاه عباس از پدر استقبال کرد و او را با احترام به دولتخانه برد.»[4] با توجه به مطالب ذکر شده عباس میرزا که 18 سال و دو ماه از عمرش گذشته بود تاج شاهی را بر سر گذاشت.


 



[1] - زندگانی شاه عباس اوّل، جلد اول، نصرالله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1347، ص 77

[2] - یکی از افرادی که در وجود این نبردها نقش اصلی را داشت و محرّک شاه و ولیعهد محسوب می‌شد میرزا سلمان وزیر بود که دختر خود را به ازدواج حمزه میرزای ولیعهد در آورده بود و ادّعای خاندان سلطنتی را داشت و به همین دلیل دستورات نا به جایی صادر می‌کرد. دکتر فلسفی در صفحه 75 جلد اول کتاب خود در رابطه با قتل میرزا سلمان می‌نویسد: «سرداران قزلباش که از عتاب و خطاب او به جان آمده بودند همین که از تحریکات نهانی‌اش آگاه شدند کشتنش را واجب شمردند و در کمین فرصت نشستند. اتّفاقاً روزی وزیر به قصد تفریح و خوش گذرانی از شهر خارج شد تا به یکی از تفرّج‌ گاه‌های نزدیک رود. دشمنانش نیز فرصت را مناسب یافتند و دسته‌ای از جوانان قزلباش را به کشتن وی فرستادند؛ اما میرزا سلمان در راه از آن توطئه خبر یافت و شتابان به شهر باز گشت و شکایت نزد ولیعهد برد. حمزه میرزا مخالفان را احضار کرد و از ایشان در باره آن توطئه توضیح خواست. امرا نخست منکر شدند ولی در همان حال جمعی از جوانان قزلباش که جملگی از پسران و برادران و برادرزادگان امرا بودند به مدرسه‌ی سلطان حسین میرزا که منزل شاه و ولیعهد بود، ریختند و آشکارا گفتند که چون میرزا سلمان دشمن قزلباش و مایه‌ی ایجاد اختلاف و نفاق میان طوایف و مسبب سرکشی و طغیان امرای خراسان است تا وجود او از میان بر نخیزد بازگشت اتفاق و یگانگی در طوایف قزلباش میسّر نمی‌تواند بود. امرا چون دیدند که راز آن‌ها افشا گردید، دشمنی خود را آشکار کردند و خواهان عزل وی شدند. میرزا سلمان با آن که می‌دانست از جانب آن‌ها رهایی نخواهد یافت باز هم راضی شد که از وزارت کنار رود. سپس حمزه میرزا تحقیقی که انجام داد میرزا سلمان را به مخالفانش سپرد و آنان نیز در باغ زاغان هرات وی را به هلاکت رسانیدند.»

[3] - پس از آن که مرشد قلی خان، عباس میرزای 18 ساله را در قزوین به سلطنت نشاند برخی از سران قزلباش بر اثر موقعیت و یا پیشی گرفتن به نزد مرشد قلی خان در قزوین شتافتند و نا آگاهانه خود را در دام او انداختند. پناهی سمنانی در صفحه 61 کتاب خود در رابطه با برخورد مرشد قلی خان می‌نویسد: «مرشد قلی که دید به این سادگی دشمنان خود به قتلگاه آمده‌اند به بهانه‌ی این که ابتدا باید به پای بوسی شاه بروند و او اینک در خواب است از روبه‌رو شدن با آن‌ها خودداری کرد و دستور داد که سران در دولتخانه بمانند و ملازمان و سواران مرخص شوند و روز دیگر در دولتخانه حاضر گردند. ایشان را به بالاخانه‌هایی که مابین دولتخانه و میدان اسب است، بردند و همان شب جمعی به محارست ایشان مأمور شدند. امرا دانستند که گرفتار شده‌اند و به سعادت خدمت اشرف اعلی مشرّف نخواهند شد و ملاقات ایشان با مرشد قلی خان دست نخواهد داد. چون صباح شد حارسان آمده، شمشیرها و آلت جاریه و آن چه همراه داشتند از ایشان گرفتند و علامت حبس و قید ظاهر شد.

نه تنها مرشد قلی خان که شاه عباس نیز در برانداختن امرای قزلباش که اینک اسیر بودند تصمیم قاطع داشت. به روایت عالم آرای عباسی، خوانینِ ابوطالب میرزایی را به خون برادر سعید شهید (حمزه میرزا) مؤاخذه نموده و به خلفا و ریش سفیدان خطاب نموده، خون برادر را قصاص طلب فرمودند. جمیع طوایف قزلباش رضا جوی گشته، تصدیق قول همایون گردیدند. قربانیان عجالتاً هفت نفر بودند: آن‌ها را از بالاخانه‌ها به پای ایوان چهل ستون حاضر ساختند. یک‌ یک که برابر ایوان می‌رسیدند از اطراف شمشیرها حواله ایشان می‌شد. اول اسماعیل قلی خان شاملو را پاره پاره کردند. بعد از آن علی قلی خان را از همان شربت چشاندند. محمّد بیک سارو سولاغ را نیز به رفقا ملحق ساختند. احمد سلطان آسایش اوغلی که احتمال کشتن او نبود محض رفاقت و همراهی ایشان خنجری که در میان پنهان داشت، کشیده یک دو کس را زخمی کرد، بدین جهت کشته شد. رضا قلی بیک اینانلو که خداوردی موزه (دلاک قاتل حمزه میرزا) به آشنایی او مرتکب قتل شاهزاده مغفوره شده بود مقتول گشت. بدین ترتیب هفت نفر از سرداران قدرتمند و مزاحم حذف شدند. اموال منقول و غیر منقول کشته شدگان بین امرای مطیع و آن‌ها که از خراسان آمده بودند تقسیم شد.»

[4] - تاریخ صفوی، تألیف دکتر احمد تاجبخش، انتشارات نوید شیراز، 1373صص 199 تا 201

5- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی،علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401

شرح حال شاه عباس اول از دیدگاه کتاب فواید‌الصفویه

 

 

شرح حال شاه عباس اول از کتاب فوایدالصفویه

 

«آن والا نژادِ فروزان اختر به برج سلطنتِ خداداد در شب غرّه شهر رمضان الذّی انزل فیه‌القرآن در دارالسّلطنه‌ی هرات در اواخر فرخ فال یونت ئیل ترکی مطابق سنه‌ی ثمان و سبعین و تعمانه به طالع سنبله از شهرستان عدم، قدم به سر آستان وجود نهاد و این قطعه از تاریخ ولایت با سعادتش خبر می‌دهد:

نونهال      چمن      پادشهی        که به گلزار جهان  گشت  مقیم

سال مولود وی از کلک قضا       چون رقم خواست از طبع سلیم

ناگهان از پی تاریخش  گفت      هاتفی   پادشهی     هفت  اقلیم

اعلیحضرتِ قضا صولتِ شاهنشاه گیتی پناه، شاه عباسِ فردوس مکان پس از سلطنت پدر به انتظام امور سلطنت و مملکت پرداخت. کمال تسلّط یافته، بعضی ضوابط و قواعد و شهریاری تجدید فرمود و اکثر امرای قزلباش را که طریق خودسری پیش گرفته بودند و از غایت بی باکی و بی آزرمی در حرمسرای شاهی ریخته، والده ماجدش را به حضور پدر بزرگوارش در زیر چادر و برقع و معجر کشته بودند، به تدریج به حکمت عملی از پای درآورد و به هر ظلمه و فسقه و اهل شقاوت که دست یافت وجود نابودش را به خاک مذلّت انداخت و به تدبیر صاحب اندیشیده به ترتیب غلامان و چاکران، همّت بلند خود را مصروف کرد و اکثر بزرگزادگان را به مرتبه‌ی امارت و ایالت رسانید. از آن جمله الله وردیخان و گنجعلی خان و غیره است. غلامان گرجی و چرکس را در زمره‌ی سپاهیان درآورد و چندین هزار اشرار را از اطراف و جوانب جمع ساخته در سلک تفنگچیان رکاب منتظم گردانید. شوارع راه‌ها را به امرا و حکام شهرها حواله نموده، امر فرمود که از مال تاجر و مسافر آن چه در طرق و شوارع تلف شود حاکم آن ولایت پیدا کرده به صاحب مال رساند و اگر نتواند تاوان بدهد، در عقوبت گنهکاران رعایت خاطر نمی‌نمود. مهبت آن پادشاه جمشید جاهِ کسرا بارگاه در دل جهانیان جا گرفته، احدی را یارای آن نبود که دست زور بر ناتوانی دراز کند. فی‌الواقع در سلسله‌ی علیّه صفویه مثل وی پادشاهی به فرهنگ و کیاست و تدبیر و شجاعت و نام و سیاست و فراست سریر آرای سلطنت نگردیده و فتوحاتی که او را دست داده نصیب روزگار هیچ کس از پادشاهان و فرمانفرمایان ایران بهشت نشان نشده، چنان چه احوال خجسته مآل آن و ساده پیرایی دولت و اقبال را مؤلّف تاریخ عالم آرا و مؤلّف تاریخ خلد برین از هنگام ولادت تا وقت رحلت به عبارات رنگین فصاحت آئین، مفصّل و مشروح نوشته‌اند و آن حضرت در آغاز جلوس خویش به دفع دشمنان خانگی پرداخت. امرای یاغی که در اکثر ولایات دم از استقلال می‌زدند به تدبیر حسنه رفع کرد و لشکر به گیلانات فرستاد و آن نواحی را که در تصرّف خان احمد بود بیرون آورد و بعد از آن لشکر به لرستان فرستاد و حاکم آن جا که مصدر عصیان جور و مورد غضب شده بود به سزا و جزا رسانید. مملکت خراسان را که اوزبکان به غلبه در تصرّف خود درآورده بودند و داد شدّادی و بیداری می‌دادند آن حضرت لشکرها کشیده با برادرزاده‌ی عبدالله خان اوزبک که در هرات بر تخت سلطنت نشسته بود قتال و جدال نموده، او را منهزم ساخت و کل مملکت خراسان را به تصرف خود درآورد. پس از آن شهر دارالمؤمنین استرآباد را از دست جور و تعدّی مخالفان و ظالمان که دست تعدّی به رعایا دراز می‌کردند، دست ظلمه فجره را از سر رعایا کوتاه کرد و بر سر مرو رفته آن ناحیه را مسخّر گردانید. به جهت دفع شرّ اوزبکان فتنه‌گر عازم بلخ گشته و سرانجام به مهام آن نواحی کماهی پرداخت. بعد از آن به عزم تسخیر آذربایجان و داغستان که در تصرّف رومیان بود شتافته، فایض آن شد و تمام شیروان را از وجود و تعدّی رومیان بیرون آورد. بعد از آن به جهت استخلاص تبریز که ملک موروثی علیّه صفویه بود و رومیان متصرّف بودند نهضت فرموده، او را مفتوح ساخت و با علی پاشا بیگلربیگی آذربایجان حرب نموده، شکست فاحشی داد. بعد از فتح تبریز قلعه‌ی ایروان که به قلعه‌ی کیوان دعوی همسری داشت و با توابع آن به ضبط خداوندگار روم بود به ضبط خویش درآورد و با چغال اغلی سردار بزرگ لشکر روم دو نوبت جنگ کرده بر او ظفر یافت. غرایب وقایع که در زمان دولت او جلوه ظهور نمود به سلطنت برداشتن یوسفی ملحد و قتل او بود. آن سانحه به طریق اجمال آن که مولانا جلال‌الدّین محمّد منجم یزدی در سنه هزار و دو به خاقان ظل‌الله عرض داشت نمود که از آثار کواکب و قرانات علوی و سفلی، دلالت بر فناء پادشاه ایران می‌کند. صلاح وقت در این است که سه چهار روز خود را از سلطنت خلع و کناره نموده شخصی را که شرعاً قتل او روا باشد به پادشاهی اختیار کنند و بعد از دو سه روز به نفس اکبر قران به جلاد حادثه دروان سپارند که دمار از روزگارش برآرد. بنا بر آن استاد یوسفی ترکش دوز ملحد را که از مریدان درویش خسرو قزوینی مکار نابکار بود برای این کار اختیار نموده تاج شاهی بر سرش نهاده و اسباب سلطنت برای وی آماده و مهیّا کرد. بعد از دو سه روز استاد یوسفی ملحد را به جلاد حادثات سپرده به قتلش رسانیده و به صحبت پیوست که در آن زمان ظریفی به مولانا منجّم مذکور به طریق ظرافت گفت که چون یوسفی را پادشاه فاقد فرمان قرار داده‌اند و او باعث این همه مشقّت و مهربانی شما را می‌داند اگر پیش از عزل و قتل خود حکم به قتل شما کند علاجش چه به خاطر آورده‌اید و دفع آن را چه اندیشه کرده‌اید. مولانا از استماع این سخن در بحر حیرت فرو رفته سیلی خور امواج تفکّر گردید و قریب بود که از وفور توهّم و توحّش پرواز نماید. بنابراین مصلحت دو سه روز که حکم یوسفی نفاذ داشت در کنجی خزیده خود را به هیچ کس ننموده چون خلق جهان در آن سه روز مأمور به سجده و پابوس استاد یوسفی تیره روز بودند. او نیز به مصداق مصرع: سلطنت گر به همه لحظه بود معتنم است، آن ملحد دلی به آن پادشاهی خویش کرده داد، عشرت و تنعّم می‌داد و شکمی از عزای خود بیرون می‌آورد. حکیم رکن‌الدّین مسعود کاشی که سرآمد شعرای زمان بود این قطعه را مناسب آن در رشته‌ی بیان کشیده:

شها تویی که در اسلام تیغ خونخوارت       هزار ملحد  چون یوسفی   مسلمان  کرد

فتاد در  دلم  از یوسفی   و   سلطنتش         دو بیت قطعه مثالی که شرح نتوان کرد

نکرد سجده آدم به حکم   حق شیطان         ولی به حکم تو آدم سجود شیطان کرد»[1]


 



[1] - فوایدالصفویه، تألیف ابوالحسن قزوینی، تصحیح و مقدمه  دکتر مریم میر احمدی، 1367، صص 39 و 40

2- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401

سیمای شاه عباس اول صفوی

سیمای شاه عباس اول

 

دکتر نصرالله فلسفی در مورد سیمای شاه عباس می‌نویسد: «قامت شاه عباس اندکی از میانه بالا کوتاهتر بود. اندامش لاغر به نظر نمی‌رسید، ولی ورزیده و موزون و با قامت کوتاهش متناسب می‌نمود. رنگ بدنش مایل به سپیدی، امّا صورت لاغر آفتاب خورده و سبزه بود. چشمانی کوچک و سبزفام و بسیار با روح و نافذ و درخشان داشت که از کمال عزم و هوش و قدرت روحی او حکایت می‌کرد. پیشانی‌اش بلند و عقابی و چانه‌اش باریک و کشیده بود. از نوزده سالگی که سال دوم پادشاهی وی بود بر خلاف پدر و نیاکان خود و بیشتر پادشاهان قدیم ریش تراشید و حتی به دستور و همچنین خوش آمدن شاه تراشیدن ریش تابع دستور گردید و در سال 1006 فرمانی داد که همه‌ی مردان ایران ریش بتراشند و ریش تراشی عام شد. جلال‌الدّین محمّد یزدی در تاریخ ریش تراشی می‌گوید:

تراشیدم چو موی ریش از بیخ      تراش مویم آمد سال تاریخ

شاه عباس سبیل خود را بسیار کلفت و بلند می‌گذاشت و بر خلاف ریش هرگز کوتاه نمی‌کرد و از دو سوی گونه‌ها تاب می‌داد حتی قسمتی از موی ریش را نیز از دو طرف به دنبال سبیل می‌افزود ولی هرگز سبیل خود را چنان که آن زمان در میان نجبا و سرداران دربارهای اروپا معمول بود به شکل خنجر نمی‌ساخت و دو سر آن را به سوی آسمان راست نمی‌کرد و چنین کاری را نشان خودستایی و تظاهری به مخالفت با کائنات می‌دانست.[1]

موی ابرو و سبیلش تا چهل و نه سالگی نیز سیاه بوده است و با آن که رنگ رویش از آسیب سفرها و جنگ‌های بی شمار به سیاهی گرائیده بود، زیبایی‌های صورتش بر زشتی‌های آن می‌چرخید و بر روی هم قیافه‌ای موقّر و جالب و نجیب داشت. در مجالس به دو زانو یا چهار زانو می‌نشست. هنگام راه رفتن همیشه دست چپ بر قبضه شمشیر می‌گذاشت و نوک شمشیر را چنان از عقب بر آسمان می‌برد که گفتی جنگ را تهدید می‌کند اما در حرکاتش چیزی از نشان خشونت و خودپسندی و تکبّر باشد دیده نمی‌شد.

شاه عباس معمولاً لباسی بسیار ساده که بیشتر به رنگ سبز یا سیاه بود، از پارچه‌ای که روستاییان فقیر می‌پوشیدند در بر داشت. داستان زیر که از سفرنامه‌ی یکی از سفیران اروپایی نقل می‌شود، نیکوترین دلیل سادگی لباس اوست.[2] می‌نویسد روزی در شهر ایروان پیش شاه روی قالی نشسته بودم، قضا را در همان حال چند تن از ترکان عثمانی که اسیر سپاه ایران شده بودند، وارد شدند تا از شاه طلب بخشایش کنند. چون شاه لباس کهنه‌ی سرخی در برداشت و لباس من از پارچه‌ی ابریشمین سرخ بود و پای خود را هم به سبب آن که نمی‌توانستم به تقلید از ایرانیان بنشینم، اندکی دراز کرده بودم. اسیران ترک مرا به جای شاه گرفتند و به پای من افتادند تا آن را ببوسند. من بسیار ترسیدم و دو پا را به شتاب جمع کردم. شاه نگاهی تمسخر آمیز به من افکند و قهقهه آغاز کرد. و دیگری می‌نویسد شاه که همه جا ثروت و تجمّل دربار و دارایی خویش را به رخ ما کشیده بود، لباس پنبه دوزی شده‌ی بسیار ساده‌ای در بر داشت، گویا می‌خواست به ما بگوید که شخصیّت و بزرگیش بیشتر به صفات پسندیده و سیاست و تدبیر عاقلانه‌ی او بسته است نه به دیبا و جواهر و مروارید. عمّامه‌ی پادشاه در اعیاد و روزهای رسمی و هنگام پذیرایی از میهمانان عالیقدر یا سفیران بیگانه همان تاج قزلباش بود اما در مجالس انس و غیر رسمی عمّامه‌ای ساده و بدون تاج و جیقه بر سر می‌گذاشت. او تاج و یا عمّامه‌ی خود را بر خلاف دیگران بر سر می‌گذاشت یعنی آن قسمتی را که باید پشت سر قرار گیرد، جلو سر قرار می‌داد و هیچ کس جرأت نداشت که از او تقلید کند. هرگاه کسی از هر مقام چنین جسارتی می‌کرد دیگران از هر طبقه می‌توانستند تاج یا عمّامه‌ی او را از سرش برگیرند و با خود ببرند.[3] شاه عباس در مجالس انس و میگساری عمّامه از سر بر می‌گرفت و پهلوی دست می‌گذاشت ولی هرگز از او تقلید نمی‌کردند زیرا سر برهنه بودن حتی در برابر دوستان یکدل و آشنایان بر خلاف تربیت و ادب شمرده می‌شد. شمشیر شاه عباس نیز مثل لباسش ساده و بی پیرایه بود. قبضه‌ی ‌شمشیری که در روزهای عادی یا هنگام جنگ بر کمر می‌بست به شمشیر دیگران امتیازی نداشت جز آن که گاه قبضه یا تیغه‌اش به نام شاه مزیّن بود.[4]

مؤلّف کتاب مرد هزار چهره نیز علاوه بر روایت پیترو دلاواله از سیمای شاه عباس این مطلب را اضافه می‌کند که بر اثر رنج‌ها و تلاش‌هایش در میدان جنگ و بر اثر افراط در شراب خواری و خُفت و خیز با زنان و ابتلا به بیماری‌های گوناگون موهای سرش در پنجاه و دو سالگی ریخته بود. وی به نقل از توماس هربرت می‌نویسد: (این سیّاح انگلیسی که شاه عباس را در حدود شصت سالگی‌اش ملاقات کرده، او را مردی کوتاه قد ولی آثار فعالیّت در او نمایان، با چشمانی کوچک و نگاهی نافذ، به کلّی فاقد ابرو، بینی درشت و منقاری، چانه‌ای برجسته بدون ریش، با سبیل‌های بلند و کلفت و به پایین رها شده توصیف می‌کند.»[5]


 



[1] - دکتر نصرالله فلسفی در پاورقی صفحه 12 از جلد دوم می‌نویسد از زمان شاه عباس سبیل کلفت و بلند نهادن مرسوم شد و همه‌ی قزلباشان و سران دولت به تقلید او عنان سبیل را رها کردند. داشتن سبیل بلند نشان شجاعت و مردانگی بود و شاید از همین زمان معمول شد که به سبیل مردانه‌ی یک دیگر سوگند خوردند. سبیل سرداران قزلباش غالباً از بناگوش می‌گذشت و گاه مانند سبیل اغورلوخان (از سرداران شاه صفی نوه و جانشین شاه عباس) چندان دراز بود که از دو سو دور گردن پیچیده می‌شد و باز دو سرش به دهان می‌رسید.

[2] - ظاهراً راوی این مطلب چندان معلوم نیست. دکتر احمد تاجبخش به روایت نماینده رودلف دوم امپراطور آلمان ذکر می‌کند و همچنین در صفحه 63 سفرنامه ژرژ تکتاندرفن دریابل نیز علاوه بر ذکر این مطلب، در باره سیمای شاه عباس که وی را در حدود سی سالگی دیده است، می‌نویسد: «شاه مردی خوشرو، مهربان و خوش خلق است و مخصوصاً نسبت به مسیحیان بسیار مهربان و خوش رفتار می‌باشد. از جنگ و تمام تمرین‌های جنگی خیلی خوشش می‌آید.»

[3] - در صفحه 95 سفرنامه برادران شرلی آمده است که ندیمان و نزدیکانش از رنگ لباس او به تحولات اخلاقی و روحش پی می‌بردند. روزی که لباس سیاه می‌پوشید عادتاً متفکر و دل مشغول بود. اگر لباس‌های سفید یا سبز و زرد و رنگارنگ به تن می کرد معلوم می‌شد که خرسند و خوشحال و با نشاط است. اما اگر لباس سرخ پوشیده بود همه بر جان خود می‌لرزیدند و بر زندگی دریغ می‌گفتند چه این رنگ نشانه‌ی غضب و ناخرسندی شاه بود و بی گفتگو آن روز خون کسی را می‌ریخت.

[4] - زندگانی شاه عباس اوّل، جلد دوم، نصرالله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1347، برگرفته از صفحات 12 تا 16

[5] - شاه عباس کبیر، مرد هزار چهره، تألیف محمّد احمد پناهی سمنانی، 1369، ناشر کتاب نمونه، چاپ اول، ص 127

6- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401

شاه عباس اول صفوی

 

شاه عباس اول

 

شاه عباس اول فرزند محمّد میرزا معروف به شاه محمّد یا خدابنده و خیرالنّساء بیگم دختر عبدالله خان والی مازندران و از سلاله‌ی سیّد قوام‌الدّین مرعشی معروف به میر بزرگ است. نویسندگان و مورّخان او را با القاب ابوالمظفّر شاه عباس، حضرت اعلی شاهی ظل‌الهی، حضرت خاقان گیتی ستان و گاه وی را شاه عباس کبیر نیز خوانده‌اند، هرچند که می‌گویند او از القاب و عناوین بی‌زار بود و خود را بنده‌ی شاه ولایت یا کلب آستان علی می‌خواند.[1] او در روز دوشنبه اوّل ماه رمضان سال 978/1570م در هرات متولّد شد و در سال 996 بعد از چند مرحله تاجگذاری به طور رسمی در دارالسّلطنه‌ی قزوین در حدود سن 18 سالگی بر تخت سلطنت نشست. همان گونه که در شرح زندگی پادشاهان اغراق و غلّو وجود دارد در تولّد عباس میرزا نیز این حالت دیده می‌شود. لویی بلان در کتاب خود می‌نویسد: «ستاره شناسانِ نامدار هرات از جمله مولانا عبدالصّمد هروی اعلام کرد که ستاره‌ی طالع عباس میرزا مریخ است که برتری او بر دیگران را می‌رىساند. ضمناً بنا به گفته‌ی مردم به خواست خدا معجزه‌ای روی داد و آن این که عباس میرزا به محض تولّد لب‌های خود را به سینه‌ی قابله‌اش که او را می‌زایاند نزدیک کرد و با آن که آن زن بچّه دار نبود شیر از پستان‌هایش جاری شد به گونه‌ای که توانست به نوزاد شیر بدهد.»[2]

هنگامی که پدرش به فرمان شاه تهماسب به حکومت هرات منصوب شده بود با شاهقلی سلطان دچار اختلاف شدید گردید و شاه تهماسب به سال 980 دستور انتقال وی را به شیراز صادر و حمزه میرزا را به جانشینی او منصوب کرد. در این زمان حمزه میرزا هشت ساله و عباس میرزا یک سال و شش ماهه بودند. از آن جا که محمّد میرزا و همسرش به حمزه میرزا بسیار دلبسته بودند از شاه تهماسب استدعا کردند که چون حمزه میرزا به پدر و مادر خود انس گرفته و ممکن است دوری آنان برای سلامت وی ضرر داشته باشد اجازه دهند تا عباس میرزا را که هنوز شیرخوار است و تنها به دایه‌اش اتّکا دارد در هرات بگمارد. شاه تهماسب بدین امر رضایت داد و عباس میرزا در هرات ماند و شاهقلی سلطان به للگی وی معیّن گردید. دوران نوجوانی شاه عباس به دلیل رقابت‌های داخلی قزلباشان و سیاست شاه اسماعیل دوم و همچنین تهاجم ازبکان به خراسان دارای فراز و فرود بسیار بود. در این ایّام علاوه بر آن که شاه اسماعیل دوم قصد نابودی او را داشت، در زمان حکومت پدرش نیز سعی بر آن داشتند که به دلیل عدم بهانه و فتنه‌ی قزلباشان عباس میرزا را به قزوین احضار کنند ولی علیقلی خان با فرستادنش مخالفت کرد. در این رابطه امرای خراسان نیز تهاجم ازبکان را بهانه قرار داده و گفتند که برای اتّحاد میان حکّام وجود عباس میرزا ضروری است و مخصوصاً مرشد قلی خان استاجلو حاکم خواف بر این امر اصرار می‌ورزید و از علیقلی خان حمایت می‌کرد.

مهمترین حادثه‌ی دوران کودکی عباس میرزا مربوط به نجات یافتن وی از یک مرگ حتمی در زمان شاه اسماعیل دوم است. روایت شده «علیقلی خان شاملو که از طرف شاه اسماعیل دوم به حکومت هرات و امیرالامرایی قسمت بزرگی از خراسان مأمور شده بود، نهانی دستور داشت که پس از ورود به هرات بی تأمل شاهزاده عباس میرزا را نابود کند ولی این سردار خود مایل به کشتن عباس میرزا نبود، زیرا مادرش خانی خان خانم مدّت‌ها در حرمسرای سلطان محمّد میرزا به عنوان قابله و دایه‌ی حمزه میرزا و سایر فرزندان وی خدمت کرده و نمک پرورده‌ی آن خاندان بود. به همین سبب پس از آن که در آغاز رمضان سال 985 چند روز پیش از مرگ شاه اسماعیل دوم از قزوین به عزم خراسان بیرون آمد. در حرکت شتاب نکرد و در روز چهارشنبه بیست و ششم آن ماه به هرات رسید امّا چون مورد توجه خاص شاه اسماعیل قرار گرفته و به مقام خانی و منصب بزرگ امیرالامرایی خراسان رسیده و به افتخار وصلت با خانواده‌ی صفوی نایل آمده بود جز اطاعت امر آن پادشاه چاره‌ای نداشت و مصمّم بود که پس از ورود به شهر دستور نهانی شاه را به انجام برساند. در هرات راز مأموریت خویش را با برخی از نزدیکان حرم در میان گذاشت. مادرش به عنوان این که کشتن کودکی از فرزندان پیغمبر در شب بیست و هفتم رمضان شایسته نیست او را در آن شب از اجرای حکم شاه باز داشت. شب و روز دیگر هم، شب و روز جمعه بود و کشتن شاهزاده باز به تأخیر افتاد. روز شنبه و یکشنبه نیز چون عید فطر بود و شادی و سرور عید را با چنان کاری نامطبوعِ غم انگیزی تلخ نکردند. روز دوّم شوّال علیقلی خان مصمّم بود که چون شب فرار رسید شاهزاده را مسموم کند. ولی عصر همان روز سلطان محمود بیگ از ملازمان وی که به دستور پدرش سلطان حسین خان شاملو مأمور شده بود چاپاری خبر مرگ شاه اسماعیل را به هرات رساند، در رسید و با آن مژده‌ی جان بخش عباس میرزا از مرگ حتمی نجات داد. علیقلی خان به رسیدن خبر مرگ شاه اسماعیل مجلس جشنی فراهم ساخت و در آن مجلس عباس میرزا را بر دوش گرفت و خود را لـله و سرپرست شاهزاده معرّفی کرد و بی‌درنگ کس به پایتخت فرستاد تا مژده‌ی سلامت او را به پدر و مادر برساند.»[3]

عباس میرزا پس از آن که با کمک مرشد قلی خان در قزوین زمام حکومت را در دست گرفت با استفاده از تجربیات گذشته به تحکیم قدرت خود پرداخت. او پس از تاجگذاری تمام قاتلان حمزه میرزا را کشت و این نشان از ناراحتی وی از قزلباشان می‌باشد و سعی کرد که از نیروهای دیگر استفاده کند. شاه عباس تمام کشتار شاهزادگان را ناشی از توطئه‌ی آنان می‌دانست و آگاه بود که اگر شدّت عمل نشان ندهد، همانند آن چه که قبلاً در خراسان دیده بود باز هم آلت دست قزلباشان قرار خواهد گرفت. چنان که از محتوای تاریخ زندگانی خصوصی و سیاسی شاه عباس بر می‌آید وی در صفات و اخلاق شخصی جامع اضداد بوده است. او فردی خودخواه و درویش‌خوی، مستبد و ملایم، ترحم و سنگدلی، گذشت و انتقام جویی، قدرانی و حق ناشناسی، قساوت و مهربانی، لئامت و بخشندگی، ستمکاری و فرشته خویی در وجود او آمیخته بوده‌اند. در کنار تمام این موارد وی فردی بی تکّلف بود و سادگی را بر تشریفات ترجیح می‌داد و با سفرا و جهانگردان خارجی بسیار ساده و معمولی رفتار می‌کرد و اغلب بعد از فراغت از مشاغل امور سلطنت اوقات خود را به نشاط و شادمانی می‌گذرانید. علاوه بر خصوصیات ذکر شده وی فردی بود که رابطه‌اش با مردم عادی خوب و سرزده به دیدار دیگران می‌رفت و برای اشخاصی که صادقانه خدمت می‌کردند احترامی خاص قائل بود. روایت است که او بسیار زود اشک می‌ریخت و هنگامی که موقع استقبال شادی و سرور محبت آمیز مردم را می‌دید به قدری منقلب می‌شد که بی اختیار می‌گریست و می‌گفت من شایسته‌ی این همه مهربانی نیستم. شاه عباس گذشته از احکام منجّمان و طالع بینان به استخاره و تفأل نیز عقیده داشت و با قرآن یا حافظ استخاره می‌کرد و اگر جواب مناسب نبود صبر را واجب می‌شمرد.

شاه عباس بیش از چهل و یک سال با خود رأیی و استبداد بی نظیر که احتمالاً موافق نیاز آن زمانه بوده است حکومت کرد. در این مدت کشور را از هرج و مرج نجات داد و سرزمین‌های از دست رفته را باز ستاند و حتی بر وسعت آن افزود و موفّق شد که قدرت و نفوذ حکومت مرکزی را بر همه جا گسترش دهد. وی علاوه بر خدمات شایسته و ارتباط با کشورهای دیگر پایه گذار مفاسدی در روند حکومت و تربیت ولیعهدها می‌باشد که نمودارِ سقوط و زوال را صفویه را رقم زد. او از چهار پسری که امکان داشت پس از وی به سلطنت برسند یکی را کشت، یکی به مرگ طبیعی مرد و دو نفر دیگر را هم کور کرد و به این ترتیب وقتی وفات یافت هیچ کس نبود تا جانشین وی بشود. چنان که لکهارت می‌نویسد: «شاه عباس با آن که بی کم و کاست خدمات بزرگی برای مملکت خود انجام داد، باید مسؤول یکی از مهمترین علل انحطاط و زوال دودمان خویش شناخته شود. شاه عباس بود که به علت بیم از پسرانش یا بر اثر رشک به آنان رسم خطرناک و مضرّی را بدعت گذاشت و ولیعهد را به اتفاق سایر شاهزادگان خاندان سلطنت در حرم محصور کرد.»[4]

شاه عباس در اواخر عمر به سال 1038 هجری امامقلی خان حاکم فارس را فرمان داد تا همراه بقیّه‌ی امرای خوزستان به بصره لشکر بکشد و از راه دجله آن بندر را تسخیر کند. او نیز به مازندران رفت امّا در آن جا بیمار شد. مداوای حکیمان در معالجه‌ی او ثمری نبخشید و سرانجام در 24 جمادی‌الاول 1038 هجری در شهر اشرف یا بهشهر کنونی جان سپرد.[5] بعد از درگذشت وی جنازه او را به سمت اصفهان حرکت دادند و هنگامی که به کاشان رسیدند به روایتی جسد را در مزار امامزاده حبیب‌ بن موسی به امانت گذاشتند که بعداً به یکی از اماکن مشرّفه انتقال یابد، ولی این کار انجام نگرفته است و انتقال آن به قم نیز چندان صحّت ندارد.



[1] - محمّد احمد پناهی در مقدمه کتاب مرد هزار چهره در مورد اعطای لقب کبیر به شاه عباس می‌نویسد که محافل اروپایی این لقب را بدو داده‌اند زیرا بیش از دیگران مورد بحث و گفتگو و تحقیق بوده است.

[2] - زندگی شاه عباس، نوشته لوسین لویی بلان، ترجمه دکتر ولی‌الله شادان، انتشارات اساطیر، 1375، ص 44

[3] زندگانی شاه عباس اوّل، جلد اول، نصرالله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1347، ص 42

[4] - انقراض سلسله صفویه و ایّام استیلای افاغنه در ایران، تألیف لارنس لکهارت، ترجمه مصطفی قلی عماد، انتشارات مروارید، چاپ سوم، 1368، ص 29

[5] - مؤلف تاریخ سلطانی در صفحه 235 کتاب خود راجع به فوت شاه عباس می‌نویسد: «.... در این اثنا از قضایای آسمانی خبر واقعه‌ی ناگزیرِ وحشت اثر نوّاب خاقان رسید. چنان بود که به اعتبار تغییر آب و هوا به خاطر مبارک رسید که به جانب مازندران حرکت فرموده، در بیست و چهار روز طی مسافت فرمودند. چون به نور، ولایت پرتو انگیز شده بود که عنقریب از این دار فنا به دار بقاء ارتحال خواهد فرمود. اراده‌ی خاطر بر آن تعلق گرفت که شاهزاده‌ی نامدار کامکار ابوالمظفّر سام میرزا خلف ارجمند شاهزاده‌ی شهید صفی میرزا را که هیجده مرحله طی کرده بود از دارالسلطنه اصفهان به حضور اقدس آورند که به رتبه ولیعهدی معزِّ گردانند و در این اندیشه بودند که بعد از سه چهار روز تب محرق به هم رسیده، به مرض اسهال و حیضه انجامید. اطباء دست از معالجه کوتاه داشتند و در حیرت کار بودند تا در شب پنجشنبه بیست و چهارم شهر جمادی‌االاول حال بر آن حضرت متغیّر گشته و در طلوع صبح داعی حق را لبیّک نمودند.»

6- آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401