«هنگامی که شاه محمّد به تخت پادشاهی نشست کشوری وسیع که در سراسر آن امنیت برقرار بود در اختیار او قرار گرفت. در مدت یازده سال پادشاهی او خراسان و هرات از تسلّط وی خارج شد و در شمال غربی کشور، ترکان عثمانی علاوه بر ولایتهای شروان و ایروان بخش بزرگی از آذربایجان را نیز تصرّف کردند و در شهر تبریز قلعه ساختند. ضعف و ناتوانی شاه محمّد در اداره امور کشور موجب گردید که پس از کشته شدن حمزه میرزای ولیعهد بسیاری از حاکمان ولایتها مانند استرآباد و دامغان، قم، کاشان، اصفهان، شیراز، یزد و کرمان سر به شورش بردارند. با طغیان قزلباشان حاکم بر ولایتها و با نفاق و خصومت میان امیران وابسته به دربار صفوی آشوب بسیاری از ناحیههای ایران را فرا گرفت. لشکرکشیهای پی در پی و جنگهای داخلی موجب ویرانی شهرها و روستاها گردید و ساکنان آنها آواره شدند. مردم ایران زیر فشار و ستم حاکمان قزلباش و جنگهای ویرانگر در شرایط دشوار به سر میبردند. زراعت و پیشهوری نقصان یافته و بازرگانی به سبب نبود امنیت مختل شده بود. هیچ قدرتی برای رفع نابسامانیها و نگرانیها وجود نداشت. امیران قزلباش که نا آگاه و دربند تعصّب طایفهای بودند تنها به خود و قلمروی که بتوانند از آن ثروت به دست آورند، میاندیشیدند. آنان با یاغیگریها و غارت شهرها و روستاها بر شدت هرج و مرج و پیچیدگی دشواریها افزودند.
در مدت یازده سال پادشاهی شاه محمّد کشور و مردم ایران زیر ضربههای سنگین جنگها و ستمها و فشارها قرار گرفتند. در انبوه ابرهای سیاهی که آسمان کشور را پوشانده بود ستارهای هرچند با سوسوی کم فروغ دیده نمیشد. همه جا را سایهی شوم ناآرامی، نبود امنیت و فقر پوشانده بود. سیمای کلی کشور از همه سو آشفته و درهم بود. حملهی ترکان عثمانی در غرب و ازبکان در شرق و همپای خطر آنها سرکشی حاکمان ولایتها و خودسری آنان کشور را از بیرون و درون پاره کرده بود. استقلال کشور که به همّت شاه اسماعیل اوّل و به بهای سنگین جنگها، کشتارها و ویرانیها به دست آمده بود در معرض خطر جدّی قرار گرفته بود. شاه بی کفایت در سالهای پایانی پادشاهی بازیچهی امیران قزلباش بود و قدرت دربار در سراشیب تند سقوط قرار داشت. وحدت سرزمین ایران علاوه بر دستاندازی بیگانگان زیر تسلّط دو پادشاه و بسیاری از حاکمان یاغی قزلباش از هم گسیخته شده بود. همهی شواهد حاکی بود که دودمان صفویان در آستانهی فروپاشی قرار گرفته است. تنها معجزهی ظهور شاه عباس اول آن را نجات داد و قدرت آن را نیز به اوج رساند.»[1]
[1] - شاه محمّد، پادشاهی که شاه نبود، دکتر منوچهر پارسا دوست، شرکت سهامی انتشار، 1381، صص 263 و 264
2- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور،انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401
تأثیر منفی بی نظمی و عدم مدیریت محدود به زمان خاصی نیست و هر جامعهای را دچار مشکل خواهد ساخت. شاه محمّد پس از آن که به حکومت رسید و پای در شهر قزوین گذارد به خاطر جلب نظر دیگران و یا اعتقاد مذهبی و یا هر عامل دیگر به بخشیدن اموال و خزاین سلطنتی کرد. این عمل احمقانهی او نتایج بسیار منفی بر سران قزلباش و طبقهی نوپا نهاد و آنان را دچار حرص و آز و تفرقهی بیشتر کرد. دکتر نصرالله فلسفی در بارهی اسراف و سهل انگاری شاه محمّد و اطرافیان وی مینویسد «....پس از آن شاه محمّد برای جلب سران دولت و امیران قزلباش و سپاهیان دست به بذل مال گشود و خزانهی سلطنتی را که در مدّت پنجاه و چهار سال پادشاهی شاه تهماسب از زر و سیم و جواهر و نقود و انواع نفایس و لوازم سلطنت انباشته بود در اندک زمانی خالی کرد. شاه تهماسب چهارده سال حقوق سپاهیان را نپرداخته بود. شاه محمّد به عنوان این که باید قروض پدر را بپردازد و روح وی را شاد و آزاد کند، امر کرد که حقوق عقب افتادهی لشکریان را یک جا بپردازند و بدین عنوان آن چه از نقد و جنس در خزانه موجود بود میان امیران قزلباش و سپاهیان و ارباب مناصب و حتّی سادات و فقرا تقسیم کرد. در نتیجه بازار ارتشاء رونق گرفت و هر کس که پولی به چنگ آورده بود در صدد برآمد که با تطمیع وزیران و ارکان دوات مقام و منصبی عالیتر تحصیل کند. هر روز احکام و فرمانهای تازه صادر میشد و حکومت نواحی مختلف کشور به حکّام جدید تعویض میگشت. به همین سبب میان سرداران قزلباش نیز اختلاف سخت پدید آمد. حکّام معزول ولایات که نمیخواستند دست از حکمروایی خود بردارند به مخالفت و طغیان برخاستند و در هر گوشه لوای سرکشی برافراشته شد. در اندک زمان کار عصیان و اختلاف سران قزلباش بدانجا رسید که دست تسلط حکومت مرکزی از بسیاری از ولایات کوتاه گشت و چون خبر ضعف و اختلال سلطنت صفوی انتشار یافت دشمنان بیگانهی ایران هم که در زمان شاه تهماسب از بیم قدرت وی یارای خودنمایی نداشتند موقع را برای انجام مقاصد دیرینهی خویش مناسب یافتند و از مغرب و مشرق به خاک ایران تجاوز کردند.»[1]
مؤلّف تاریخ عالم آرای عباسی نیز این حرکت نامناسب شاه محمّد را عامل اختلاف و توسعهی ارتشا در جامعه ذکر کرده و مینویسد: «القصّه چون نوّاب سکندر شأن دستِ دریانوال به بذل و احسان گشاده و ابواب خزاین گشوده داد و دهش به سرحدّ اسراف رسانید ارکان دولت و میرزا سلمان وزیر جهت جذب قلوبالنّاس و طمعِ مال دست از مال برداشته، جمیع امراء عظام که به ممالک فرستادند از خزانهی عامره، مدد خرج و مواجب یک ساله و دو ساله که خلاف متوقّع ایشان بود، دارند. چنانچه به امیرخان و اتباع او هفت هزار تومان داده شد، سایر امرا علی هذا القیاس قچاچی خانهی خاصّهی شریفهی شاه جنّت مکان که از ابواب خلعتی مملّو و سالها اندوختهی بحر و کان بود صرف خلعت امرا و ارباب مناصب و عمّال و کلانتران و اشراف ممالک شد و نوّاب سکندر شأن هیچ روزی نبود که ده بیست خلعت به مردم مجهول نمیداد. قورچیان عظام را که اکثر ده ساله؛ بلکه بیشتر مواجب نیافته بودند حکم شد که مواجب دهند. همه روزه زر نقد از خزانهی عامره صندوق صندوق آورده، دامن دامن به قورچیان میدادند که ابراء ذمّهی شاه جنّت مکان حاصل شود. ابواب منافع بر ارباب مناصب دیوان گشوده گشت و شیوهی ارتشاء رواج گرفت. طوایف قزلباش به حمایت ریش سفیدان اویماقات ارادههای مخالف پیش گرفته، وزرا و ارکان دولت را به رشوه تسلّی ساخته، آن چه اراده میکرند پیش میبردند. امراء مجدّد برای هر اویماقی تعیین شده. چون الکاء و مملکت تقسیم یافته بود مواجب از خزانهی عامره میدادند و متعصّبان هر اویماق سر به شورش و فساد بر داشته، در این مقام آمدند که بر اضداد پیشی گرفته، لوای استقلال برافرازند. مجملاً طوایف انجاح (برآوردن حاجت ) مطلب خود را پیشنهاد همّت ساخته، صلاح دین و دولت را کمتر منظور میداشتند تا آن که در اندک وقتی خزاین معموره از نقود و اجناس خالی و هباء منثوراً گردید. خاک فیروزه که در عرض پنجاه سال از معدن جمع شده بود به باد دستی با خاک برابر گشت و از خودسری و خودرأیی کار آن قوم وفا کیش از وفاد وفاق به نفاق و شقاق مبدّل گشت. دو هوایی در میانهی لشکر شیوع یافت. اخبار خلاف و اختلال احوال و عدم انضباط مهام قزلباش اشتهار یافت. بدین جهت خللهای فاحش در دولت پدید آمد. پادشاهان عصر و مخالفان که در آرزوی چنین روزی بودند فرصت غنیمت شمرده، شرقاً و غرباً طمع در ممالک عجم کردند. سلطان مراد طمع در ممالک آذربایجان و شیروان کرد و گردنکشان اطراف که سالها سر در چنبر اطاعت داشتند، دَم از استقلال و استبداد زده و دست تطاول و تعدّی بر ممالک دراز کردند.»[2]
در مورد علت قتل حمزه میرزا چیزی جز بی لیاقتی پادشاه و رقابت و اختلاف بین سران قزلباش نمیتوان یافت ولی از آن جا که در هر قتل سیاسی توجیهی باید وجود داشته باشد و حقایقی آشکار نگردد، قزلباشان آن را منتسب به یکی از نزدیکان حمزه میرزا یعنی دلّاک مخصوصش که البته سر و سری با وی داشت، دانستهاند. شخص حمزه میرزا فردی شجاع و دلاور بوده است و اطرافیان وی را باید مقصر اصلی دانست که از جوانی او استفاده کرده و او را به باده نوشی و عیّاشی سوق دادهاند. آنان برای علت کشته شدن حمزه میرزا به روایت داستانی موهوم متوسل شدهاند که به هیچ وجه قابل پذیرش نیست. در این رابطه آمده است که «خداوردی معروف به «خودی» که دلّاک خاص حمزه میرزا از ارامنهی قزوین و جوانی زیبا روی و در کار خود زبر دست و از ملازمان محبوب حمزه میرزا و محرم اسرار او بود و خود به امیرزادهای قزلباش به نام رضا قلی بیک شاملو که ایشیک آقاسی حمزه میرزا بود، دلباخته بود. شاهزاده که عشق او را به ایشیک آقاسی خود جدّی نمیگرفت، همواره با طنز و شوخی و بر اثر تحریک و التهاب عشق او را تشدید میکرد. حریفان از نقطه ضعف «خودی» استفاده و او را به قتل شاهزاده راضی کردند»[1] این دلیل نمیتواند صحت داشته باشد و علت اصلی را باید در همان رقابت سران قزلباش جستجو کرد که شخص خداوردی را وسیلهای برای قتل حمزه میرزا قرار داده بودند که در نهایت خودش نیز بدان اقرار میکند که عدّهای مرا بدین کار تعلیم دادند. در هر صورت آنان با قتل حمزه میرزا و ایجاد اغتشاش ضربه سنگینی به حکومت صفوی وارد کردند.
در طی چندین مرحله از تهاجم عثمانیان به تبریز، طرفین به توافقی برای صلح دست یافتند و یکی از شرایط آن فرستادن یکی از شاهزادگان صفوی به دربار عثمانی بود. حمزه میرزای ولیعهد تصمیم گرفت که یکی از پسران خرد سال خود به نام حیدر میرزا را بدین امر بگمارد که دکتر پارسا دوست در این رابطه و چگونگی قتل حمزه میرزا مینویسد: «چون در نظر داشت حیدر میرزا را با هدایایی لایق به دربار عثمانی اعزام دارد تصمیم گرفت به قزوین حرکت کند تا تحفههای لازم را فراهم آورد. او ضمناً در نظر داشت به اصفهان که متعلّق به او بود برود و از آن جا به وضع حاکمان ولایتهای فارس و کرمان و یزد که در اختیار امیران ذوالقدر و افشار بود و سر به طغیان برآورده بودند رسیدگی و آنان را مطیع کند. او از گنجه حرکت کرد. اروج بیک که همراه حمزه میرزا بوده مینویسد از گنجه به قزوین بیرون آمدیم و به علت باران و برف بسیار فقط سه فرسنگ مسافت طی کردیم و اردو زدیم. در آن جا قتل حمزه میرزا رخ داد. حمزه میرزا تا نیم شب در چادر علیقلی خان فتح اغل استاجلو به نوشیدن شرابی که سیمون حاکم بخش کارتیل گرجستان فرستاده بود مشغول گردید. آن گاه چادر علیقلی خان را ترک کرد و به جای آن که به چادر خود برود از شدت مستی در یکی از آلاچیقهای قوشخانه رختخواب طلبید و به خواب رفت. خداوردی دلّاک که از ارمنیان خوی و گوژپشت بود، از زمان نوجوانی حمزه میرزا سلمانی مخصوص وی بود. ولیعهد همواره نسبت به او نظر مشفقانه داشت و خداوردی به یمن محبّتهای حمزه میرزا و تقرّب به او دارای ثروت گردیده و مورد توجه امیران قزلباش قرار گرفته بود. حمزه میرزا به او اعتماد داشت و از او حمایت میکرد. در آن شب خداوردی داخل چادر خواب او شد. او خنجر را از کمر حمزه میرزا باز کرد و با آن چند ضربه مرگبار به شکم و پهلوی او زد و او را در شب چهارشنبه 28 ذی حجه 994ه/ 10 دسامبر 1586م به قتل رساند.
خداوردی پس از کشتن حمزه میرزا از چادر وی بیرون آمد. او به چادر خود رفت و یک کیسه زر اشرفی برداشت و چون از امرای عظام خصوصیّت و آشنایی به اسماعیل قلی خان بیشتر داشت به چادر وی رفت و کشتن ولیعهد را به او اطلاع داد. اسماعیل قلی خان شاملو او را به رضا قلی بیک ایناللو ایشیک آقاسی حمزه میرزا سپرد و او نیز خداوردی را در صندوق گذاشت و به چادر خود برد. با نظر اسماعیل قلی خان، رضا قلی همان شب خداوردی را به دو نفر از ملازمان خود داد که پنهانی او را به جنگل برند و به قتل برسانند. آنان با دریافت کیسه زر اشرفی که همراه خداوردی بود او را به گونه مؤثری زخمی نساختند و باز گشتند. پس از رفتن آنان خداوردی که افزون بر زخمها از برودت سرمای زمستان نیز در رنج بود چون از دور شعله آتشی دید خود را به آن رساند. اتفاقاً شعلهای که به نظر وی رسیده بود از مشعل چادری بود که جسد حمزه میرزا در آن نگهداری میشد و چند نفر نیز به نگهداری آن اشتغال داشتند. وقتی که خداوردی با آن وضع زخم خورده داخل چادر شد و چشمش به نعش حمزه میرزا افتاد اشک ندامت از دیده باریدن گرفت. هنگامی که از او سؤال شد چرا با وجود محبّتهای ولیعهد به چنین عملی مبادرت ورزیده است پاسخ داد جمعی مرا تعلیم داده و وعدهها دادند و خلاف کردند. نگهبانان چادر جسد صبح فردا خداوردی را به مجلس امیران قزلباش آوردند، او شروع در مهمل گویی کرده حسبالامر جوالدوزی بر زبانش زدند که هرزه گویی نکند و مخلصان خیرخواه را کورد تهمت و افترا نسازد!! چون شاه محمّد تأکید کرد شخصاً از او قصاص خواهد کرد خداوردی را به نزد او بردند. چون زبانش بریده بود نتوانست حرفی بزند. شاه محمّد به دست خود چند زخم بر شکم وی زد و خادمان درگاه جسد او را در آتش سوزاندند. حمزه میرزا هنگام مرگ 18 سال و نه ماه و 17 روز داشت. در باره ماده تاریخ مرگ او بیت زیر گفته شد:
شده تاریخ فوت شاهزاده شهید جور بیداد قزلباش»[2]
در این هرج و مرج سیاسی که از هر گوشه ایران صدای متفاوتی به گوش میرسید کاری از شاه محمّد ساخته نبود و به اجبار تسلیم قزلباشان میگردد. سرانجام از ناحیهی خراسان مرشد قلی خان با وجود عباس میرزا به سمت قزوین حرکت میکند. هنگامی که عباس میرزا به پادشاهی رسید با دنیایی از تجربه و اندوختههای دوران زندگی خود تمام رقیبان را حذف و سروسامانی به حکومت صفوی داد. در رابطه با چگونگی برخورد با عاملان قتل حمزه میرزا مؤلّف قصصالخاقان مینویسد: «خلاصهی کلام آن که امرای ثلاثه، اعنی محمّد خان ترکمان و علیقلی خان و اسمی خان که سرکردهی جماعت بی عاقبت اشرار بودند، با مسیّب خان ولدِ محمّد خان شرفالدّین اوغلی تکلو که از رخنه گران عمدهی مملکت بود متّفق گشته، خداوردی دلّاک را که از جمله محرمان خاص آن حضرت بود فریفته نمودند و آن نمک به حرام بی دولت در شام روز یکشنبه بیست و هفتم شهر ذی حجّه سنهی اربع و تسعین تسعمانه کمر به قصد قتل آن شهزادهی نامدار بر میان جان بسته، قدم به صوب مقصد گذاشت. کارکنان دولت ابد نشان، آن بد اندیشان را به حضور پر نور حاضر ساختند. سلطان دارالملک امن و امان، اعنی سلطان محمّد خدابنده در آن اوان در مقام عتاب و خطاب درآمده، فرمودند که از فرزند ارجمندم سلطان حمزه میرزا چه آسیب به شما رسیده بود که دلّاک ناپاک را بدین داشتید که آن شهریار نامور را به ضرب خنجر هلاک ساخت؟ ایشان در برابر آن خطاب نداشتند. سر خجالت به زیر انداخته. در آن هنگام محیطِ غضبِ پادشاهِ بهرام قهر به تلاطم درآمده، اشارت به صوفیان توأمان نموده، فرمودند که هر کس محبّ خاندان ولایت است جزای این بدسگالان را در کنار آرزوی ایشان گذارد. صوفیان صاحب اعتقاد یورش مشت و لگد بر روح ابدان امراء ثلاثه انداختند و رضا قلی، معشوق خداوردی دلّاک را با سه ناپاک صاحب تقصیر دیگر که مجموع هفت نفر باشند هلاک ساختند. خداوردی را چون به خدمت نوّاب سکندر شأن آوردند به نفس نفیس او را پیش طلبیده، سه ضرب خنجر بر دل آن ملعون زده، غازیان دولتخواه جسد آن ناپاک را آتش کشیده، خاکسترش را به باد دادند.»[3]
[1] - شاه عباس کبیر، مرد هزار چهره، تألیف محمّد احمد پناهی سمنانی، 1369، ناشر کتاب نمونه، چاپ اول، پاورقی صفحه 53
[2] - شاه محمّد، پادشاهی که شاه نبود، دکتر منوچهر پارسا دوست، شرکت سهامی انتشار، 1381، صص 178 تا 180
[3] - قصصالخاقانی، نویسنده ولی قلی بن داوود قلی شاملو، تصحیح و پاورقی مرحوم دکتر سید حسن سادات ناصری، جلد اول، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ اول، 1371، گزیدهای از صفحات 114 و 116 و 131
4- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401
حمزه میرزا پسر بزرگ شاه محمّد و خیرالنساء بیگم است که بعد از پادشاهی پدرش به عنوان ولیعهد انتخاب گردید. شرحی کوتاه از زندگی حمزه میرزا به خاطر بازبینی وضع ناهنجار سیاسی آن زمان توصیف میگردد که چگونه پادشاه و خانوادهی او آلت دست قزلباشان بودهاند. آنان حمزه میرزا و مادرش را به راحتی به قتل میرسانند و سپس شاه محمّد را مجبور به نهادن تاج بر سر ابوطالب کردند تا رقیبی بر علیه شاهزاده عباس میرزا که در خراسان توسط دیگر قزلباشان به سلطنت انتخاب شده بود، داشته باشند. ولیعهدی حمزه میرزا در اثر رقابت سران قزلباش و زمامداری مادرش کوتاه و نا به سامان بود و سرانجام نیز همانند مادرش توسط قزلباشان به قتل رسید. پس از آن که شاه محمّد با علیقلی خان در خراسان به توافق رسید که همچنان ولایت خراسان در دست عباس میرزا باقی بماند او به همراه حمزه میرزا برای مقابله با تهاجمات عثمانیان رهسپار آذربایجان شد. در این هنگام حمزه میرزا بر اثر جوانی و بی تجربگی و کینهای که در انتقام کشتن مادرش از سران قزلباش داشت سعی کرد که در اوّلین فرصت به تلافی این قتل اقدامی انجام دهد که خود قربانی آنان شد. هنگامی که اردوی شاهی به آذربایجان رسید امیرخان ترکمان بیگلر بیگی آن جا با دوازده هزار تن به استقبال آمد و توانست اعتماد و اطمینان حمزه میرزا را به خود جلب کند ولی از آن جا که در بین سرداران قزلباش رقابت و اختلاف حرف اول را میزد بعضی از این ارتباط ناراضی بودند و سعی کردند که این رابطه را متزلزل سازند و به سعایت از امیرخان پرداختند. آنها موفّق بدین کار شدند، ولی در اثر آن زمینهای را فراهم ساختند که عثمانیان به آسانی نواحی زیادی را به تصرّف خود درآورند. گذشته از رقابت سران قزلباشان یکی از علل و تشدید بروز این وقایع نقش خود حمزه میرزا بوده است که آن را نباید نادیده گرفت. دکتر نصرالله فلسفی در این رابطه مینویسد: «حمزه میرزا در این تاریخ هیجده سال داشت و چون به حدّ رشد رسیده بود کارهای کشوری و لشکری بیشتر با دستور و صوابدید او صورت میگرفت. چون جوانی خودخواه و مغرور بود و در شرابخواری نیز افراط میکرد به اندک رفتار نامطلوبی خشمگین میشد و نزدیکترین کسان خود را آزرده میساخت. وقتی که سرداران قزلباش مادرش مهد علیا را کشتند، سیزده ساله بود، ولی چون به مادر علاقهی بسیار داشت کینهی قاتلان او را در دل گرفت و همواره از پی بهانه میگشت تا ایشان را از میان بردارد. چون امیرخان ترکمان هنگام کشته شدن مادرش از قزوین دور و ظاهراً در آن جنایت بی تقصیر بود بعد از ورود به تبریز مصمّم شد که او را با خود همداستان کند و به دستیاری وی کشندگان مادر را به سزا رساند. ولی امیرخان که با برخی از آنان خویشی و دوستی داشت به عنوان این که در آن هنگام با وجود دشمن بزرگی مانند سلطان عثمانی کشتن سرداران صاحب نفوذ و ایجاد اختلاف و نفاق در سران سپاه بر خلاف و صواب است با این کار مخالفت کرد. به علاوه شاهزاده را اندرز داد که در شرابخواری امساک کند و از معاشرت با سرداران جوان که بدین کار تشویقش میکنند احتراز جوید.[1]
تقرّب امیرخان به حمزه میرزا و توجّه و احترام خاصی که شاهزاده نسبت به او داشت از طرفی مایهی تشویش خاطر قاتلان ملکه و از طرفی موجب تحریک کینه و حسد امیران قزلباش مخصوصاً سرداران جوانی که با شاهزاده انیس مجالس بزم و میگساری بودند، گردید. هر دو دسته در صدد برآمدند که به وسایل گوناگون امیرالامرای آذربایجان را از نظر ولیعهد بیندازند و خود را از وجود وی و بستگانش که در آذربایجان نفوذ فراوان داشتند، آسوده کنند. سعایت و دسیسه چینی سرداران استاجلو و شاملو موجب عزل و حبس امیرخان گردید و آتشِ اختلافات طوایفِ بزرگ قزلباش را تیزتز کرد و چون بسیاری از سران طوایف ترکمان و تکلو با امیرخان بستگی داشتند برای حفظ جان خود بیش از پیش به هم نزدیک شدند و نهانی بر ضد ولیعهد و سرداران استاجلو و شاملو به توطئه پرداختند. حمزه میرزا از خبر توطئهی ایشان برآشفته و خشمگین شد و فرمان داد که امیرخان را در قلعه قهقهه نابود کردند. کشتن امیرخان سرداران مخالف را گستاختر و کینه توزتر کرد چنان که آشکارا بر حمزه میرزا قیام کردند و با او از در جنگ درآمدند و این گونه تحریکات داخلی نیروی مقاومت قوای ایران را در برابر سپاهیان ترک درهم شکست و موجب از دست رفتن سراسر قفقازیه و قسمت بزرگی از آذربایجان گردید.
اختلافات سران قزلباش در نهایت موجب قتل حمزه میرزا گردید. شاه محمّد کینهی آنان را در دل داشت ولی کاری نمیتوانست انجام دهد و تنها در انتظار فرصت انتقام باقی ماند. به همین سبب روزی همهی سران قزلباش را دعوت کرد و زبان به اندرز گشود و ایشان را به یگانگی و اتّحاد فرا خواند و در همان مجلس اظهار کرد که میخواهد شخصاً متصدی امور باشد و قصد انتخاب ولیعهد را ندارد لیکن محرّکان قتل حمزه میرزا که از پیش نقشهی کار خود را کشیده بودند، میخواستند ابوطالب میرزا را ولیعهد کنند و به نام وی همچنان به فرمانروایی و ادارهی امور سلطنت مشغول باشند. از جانب عباس میرزا نیز به گمان خود آسوده خاطر بودند، زیرا تصوّر نمیکردند مرشد قلی خان که به نام آن شاهزاده در خراسان فرمانروای مطلق بود آهنگ عراق کند و بی سبب قدرت و تسلط بی رقیبی را که در خراسان دارد به خطر اندازد. بنابراین با رأی شاه مخالفت کردند و گفتند که چون او به علت نابینایی از عهدهی انجام وظایف شاهی برنمیآید و عباس میرزا نیز به دست امیران خراسان در آن سرزمین به سلطنت نشسته است هر گاه به جای حمزه میرزا بیدرنگ شاهزادهی دیگری به ولیعهدی انتخاب نشود سراسر کشور گرفتار آشوب و هرج و مرج خواهد گشت. میرزا محمّد مستوفیالممالک هم که در کشتن حمزه میرزا با سرداران همدستی کرده بود در خلوت شاه محمّد را از قدرت ایشان بیم داد و شاه چون خویشتن را در برابر سرداران قزلباش ناتوان دید ناگزیر به قبول دلخواه ایشان راضی شد. امیران هم چون در ولیعهد کردن ابوطالب میرزا شتاب داشتند با آن که آن روزها مصادف با عزاداری محرّم سال 995 ه بود مراسم تاجگذاری شاهزاده را فراهم ساختند و شاه محمّد را بر آن داشتند که به دست خود تاج پادشاهی بر سر وی بگذارد. سپس همگی مبارک باد گفتند و خبر جلوس وی را به حکّام ولایات فرستادند. میرزا محمّد مستوفیالممالک را نیز به پاداش همدستی به وزارت شاهزاده منصوب کردند و با خیال آسوده از طریق اردبیل و خلخال راه قزوین پیش گرفتند.»[2]
[1] - نصرالله فلسفی در پاورقی صفحه 86 در مورد عیاشی و شرابخواری حمزه میرزا به نقل از عالم آرای عباسی مینویسد: «...... به اقتضای ایام بهار جوانی به تجرّع راح ریحانی و لوازم عیش و کامرانی پرداخته، از گلرخان لاله عذار کام ستان بودند و ایاّم نشاط انگیز بهار را در عشرت آباد تبریز به خرّمی و حضور گذرانیده، با شیطان نام آهنگر پسری که علیقلی خان فتح اغلی از اصفهان آورده بود و فیالواقع چهرهی آتش افروزش مانند کورهی آهنگری میتافت، تعلق و تعشّق آغاز نهاده، از باغ وصالش گلهای آرزو میچید و در وصف این آهنگر:
عاشق چو رخ تو بیند از جان گذرد تیر مژهات ز سینه، پران گذرد
از دولت هم نامیت ای صنع خدای شک نیست که حق ز جرم شیطان گذرد»
دکتر پارسا دوست نیز از باده گساری و عیاشی حمزه میرزا در صفحه 253 کتاب شاه محمّد مینویسد: «حمزه میرزا از همان نوجوانی به باده گساری و عیاشی پرداخت. او در شبی نیز که کشته شد تا دیر هنگام به باده نوشی مشغول بود. حمزه میرزا به گونهای به ارتکاب لواط علاقه داشت که امیر بر جسته قزلباش از اصفهان پسر زیبایی را برای او به ارمغان آورد و او با وی به عشرت جویی پرداخت. او سرانجام جان را در این راه نهاد و مخالفانش از آن سود بردند و او را به قتل رساندند.»
[2] - زندگانی شاه عباس اوّل، جلد دوم، نصرالله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1347، برگرفته و منتخبی از صفحات 82 تا 114
3- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401
بعد از تأسیس حکومت صفوی بیشترین تنش و تقابل با دولتهای عثمانی و ازبکان بوده است. تمام آن جنگهای سیاسی و قدرت طلبی حاکمان به بهانهی مذهبی توجیه گردیده و در نتیجه جان و مال میلیونها نفر تحت تأثیر و بازیچهی اهداف آنان قرار گرفته بود. از آن جا که محور سیاست داخلی ایران بر مبنای مقابله با دو حکومت مذکور تنظیم گردیده بود دیگر فرصتی برای روابط با دیگران و یا مقابله با اروپائیان به وجود نیامد. در زمان شاه محمّد اروپائیان به دلیل حفظ منافع خود و توان مقابله با نفوذ عثمانیها همواره خواهان روابط نزدیک با ایران بودند ولی تلاش آنان از طریق کمپانی هند شرقی نیز به دلیل اوضاع آشفتهی داخلی به جایی نرسید و در زمان شاه عباس اول است که آن روابط برای آزادی جزیره هرمز تقویت میگردد. روابط ایران و عثمانی بعد از ظهور سلسله صفویه همیشه در حالت تنش بود و در زمان شاه تهماسب اول است که با انعقاد صلح آماسیه برای مدتی روی آرامش به مرزهای دو کشور باز میگردد. در ایّام شاه محمّد خدابنده اوضاع داخلی ایران بسیار خراب بود و به دلیل ضعف پادشاه و دخالت و رقابت سران قزلباش فرصتی مناسب برای دشمنان خارجی فراهم شد تا چشم طمع به ایران بدوزند و به ایران حمله کنند. سلطان مراد خان به پاشایان شرق کشور خود دستور داد که به بهانههای واهی حملاتی را به ایران انجام دهند. بر این اساس مصطفی پاشا در روز 26 صفر سال 986ه به عزم ایران حرکت کرد و در راه توسط یکی از اسیران ایرانی به شاه محمّد نامهای فرستاد که به فرمان سلطان عثمانی برای انتقام خون شاه اسماعیل دوم و همچنین نجات عیسویان گرجستان به ایران میآید. شاه محمّد با مشورت دیگران نامهای به پادشاه عثمانی نوشت که چرا قرارداد صلح را بر هم میزنند که فرستادهاش در راه کشته شد و به یقین اگر هم میرسید تغییری در سیاست عثمانیان نداشت. مصطفی پاشاه به علّت اختلافات زیادی که در بین سران قزلباش وجود داشت به راحتی قسمتی از نواحی ایران را تصرف کرد و از سر کشتگان کله منارها ساخت. در این ایّام حمزه میرزا اقدامات مناسبی را بر علیه عثمانیها انجام داد که وی نیز در اثر رقابت قزلباشان به قتل رسید. عثمانیان در سومیّن مرحله از هجوم خود شهر تبریز را تصرّف کردند و در آن جا به قتل و غارت پرداختند که در اثر آن هزاران نفر کشته و به اسارت گرفته شدند که این رباعی بیان کننده وضع آنان میباشد:
تبریز که ویرانیش از رومی بود غارت زده شد غریب اگر بومی بود
ما خود به گناه خویش معترضیم این بود ز قتل ما نه از رومی بود
اسکندر بیک ترکمان که بعد از مدتی به همراهی حمزه میرزا وادر شهر تبریز میشوند، مینویسد: «راقم حروف در اردوی معلّی بود. روزی که به شهر آمد طرفه شهری به نظر درآمد. جمیع خانهها که با طلا و لاجورد تزیین یافته بود خراب شده، درها و پنجرههای نقّاشی کنده شده و به جای هیمه سوخته شده بود و درختان باغها و باغچهها قطع شده، هیمهی سالیانه به قلعه کشیده بودند و از چندین هزار خانهی دلنشین، یک خانه که استعدادِ نشیمنِ یکی از اواسط النّاس داشته باشد، سالم نمانده بود و جمیع دکّاکین و خانات کاشیکاری دو طبقه و حمّامات ویران شده، اجساد قتیلان تبریزی همچنان در کوچهها و بیوت و بازارها افتاده بود. مجملاً شهرِ نشاط انگیز تبریز با آن همه نزاهت و خرّمی که داشت ویرانه به نظر درآمده که از مشاهدهی آن خاطرها مشوّش و دماغ سنگین دلان پریشان میشد. حمزه میرزا گروهی از قزلباشان را مأمور کرد که به دفن کشته شدگان بپردازند و کوچه و محلهها را از لاشهی چهارپایان که به علّت نبود علوفه مرده بودند پاک گردانند. مردم تبریز که به روستاهای اطراف پناه برده بودند به تدریج به شهر باز گشتند.» [1]
برای آن که تا حدودی از میزان تنش و اختلاف سران قزلباش و تأثیر آن بر ایران روشن گردد به قسمتی از کتاب دکتر احمد تاجبخش در رابطه با حملات عثمانیان در زمان شاه محمّد اشاره میشود: «اختلافات بین سران قزلباش و هرج و مرج داخلی که علل عمدهی آن ضعف و سستی شاه محمّد بود و ترکان عثمانی را برای حمله به خاک ایران تحریک نمود. در همین موقع عدّهای از کردهای سنّی که بین وان و آذربایجان سکونت داشتند به علت اختلال و ضعف دولت صفوی و همچنین اشتراک مذهب مطیع دولت عثمانی گردیدند و به تحریک آن دولت به قتل و غارت در اورمیه و سلماس پرداختند و این عمل مقدّمه هجوم و تجاوز ترکها به خاک ایران گردید. سلطان مرادخان پادشاه عثمانی از اوضاع درهم ریخته ایران استفاده کرد و بر خلاف مواد عهدنامهای که بین سلطان سلیمان و شاه تهماسب بسته شده بود به قشون خود دستور پیشروی به خاک ایران داد. از طرف دیگر به محمّد گرای خان تاتار نیز مأموریت داد که از جانب دشت خزر و دربند به شیروان برود و با مصطفی پاشا سردار ترک همکاری نماید. از طرف سلطان محمّد هم به امیران ترکمان و امام قلی خان قاجار دستور داده شد که از پیشرفت قوای دشمن جلوگیری نمایند. قشون ایران ابتدا موقعیّتهایی در جنگ به دست آورد ولی بالاخره سپاهیان عثمانی موفّق گردیدند که گرجستان و شیروان را به تصرّف درآورند. علت اساسی شکست در این جنگ اختلافات بین سرداران و سران قزلباش بوده است. مهد علیا به همراهی ولیعهد (حمزه میرزا) و سربازان و سرداران قزلباش عازم آذربایجان گردید. جنگ در نزدیکی قلعهی شماخی درگرفت. عثمان پاشا در این جنگ شکست خورد. قلعه و قسمتی از شیروان به تصرّف قوای ایران درآمد ولی سران قزلباش حاضر نشدند فرمان مهد علیا را در خصوص تعقیب دشمن و تصرّف کامل شیروان بپذیرند؛ این بود که با غنایمی که به دست آورده بودند به قراباغ باز گشتند.
سلطان مراد خان سوّم پس از این که از شکست قوای عثمانی مطّلع گردید سنان پاشا را مأمور فتح قفقاز و گرجستان نمود. سنان پاشا نامهای به میرزا سلیمان وزیر نوشت که اگر دولت ایران از ولایات شکی، شیروان و قسمتی از آذربایجان و گرجستان که در تصرّف دولت عثمانی است چشم بپوشد حاضر است که بین دو دولت میانجی شده و صلح برقرار باشد. سرداران قزلباش در جواب چنین نوشته که ولایاتی که طبق قرارداد صلح بین سلطان سلیمان و شاه تهماسب در تصرّف ایران بود باید مسترد شود و علاوه بر این قشون ایران اجازه نمیدهد که قوای ترک به پیشروی خود ادامه دهند و حتّی یک وجب از خاک ایران را به دشمن نخواهند داد. در سال 989ه مجدّداً سران تاتار با کمک عثمان پاشا سردار ترک به شیروان حمله کردند. در این جنگ نیز سردار تاتار دستگیر و قشون او متواری گردید. سال بعد که سلطان محمّد و حمزه میرزا برای دفع غائلهی علیقلی خان شاملو به خراسان رفتند عثمان پاشا از موقعیّت استفاده کرد و قلعهی شوشی را گرفت و شیروان را کاملاً به تصرّف درآورد. بعد سلطان مراد خان امپراتور عثمانی فرهاد پاشا را با قشون کافی مأمور فتح ایران گردانید و به وسیلهی سفیر ایران نیز به شاه محمّد پیغام داد که دولت ایران باید از ولایاتی که در تصرّف قوای عثمانی است چشم بپوشد وگرنه قشون ترک به پیشروی خود در خاک ایران ادامه خواهند داد. پیشنهاد دولت عثمانی مورد قبول واقع نگردید و قرار شد جنگ مسأله را حل نماید. فرهاد پاشا با قشون کافی و توپخانه به ارمنستان تاخت و آن جا را گرفت و به پیشروی خود ادامه داد. در سال 992ه قشون ایران از قزوین عازم آذربایجان گردید. در این موقع که میبایستی همگی بر علیه قشون ترک متحد شده و دست از اختلاف بردارند مسائلی پیش آمد که نفاق و اختلاف بین سران قزلباش و سرداران قشون را شدیدتر کرد. امیرخان ترکمان بیگلربیگی آذربایجان که مورد توجّه حمزه میرزای ولیعهد بود مورد کینه و حسادت سران دیگر گردید و آن قدر از او سعایت و بدگویی کردند که حمزه میرزا او را از حکومت آذربایجان معزول کرد و عزل او باعث اختلاف شدید بین سران استاجلو و شاملو با سران ترکمان و تکلو گردید. سلطان مرادخان از ضعف و تفرقهی سران قزلباش استفاده کرد و وارد تبریز شد. چون تبریز را قوای عثمانی فتح کردند و حمزه میرزا از نفاق سران قزلباش آگاهی داشت تصمیم به صلح گرفت و بنا بر آن پیشنهاد کرد که اگر دولت عثمانی تبریز را تخلیه کند و حاضر به مصالحه است آماده مذاکره میباشد. فرهاد پاشا نوشت که اگر دربار ایران یکی از شاهزادگان صفوی را به عنوان گروگان به دربار عثمانی بفرستد دولت عثمانی تبریز را به آن شاهزاده خواهد بخشید. حمزه میرزا این پیشنها را پذیرفت و قرار شد حیدر میرزا فرزند خردسال خود را بفرستد که قتل حمزه میرزا اتّفاق افتاد.»[2]